رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. 293
      ارسال
    2. 702
      ارسال
    3. 49
      ارسال
  2. کتاب

    1. 28.9k
      ارسال
    2. 14.6k
      ارسال
    3. 6.3k
      ارسال
    4. 11.5k
      ارسال
    5. 441
      ارسال
    6. 77
      ارسال
    7. 1k
      ارسال
  3. تالار آموزش

    1. 140
      ارسال
    2. 5
      ارسال
    3. 127
      ارسال
  4. فرهنگ و هنر

    1. 2k
      ارسال
    2. 173
      ارسال
    3. 55
      ارسال
    4. 807
      ارسال
    5. 115
      ارسال
    6. 764
      ارسال
  5. تالار عمومی

    1. 4.3k
      ارسال
    2. 4.5k
      ارسال
    3. 192
      ارسال
    4. 194
      ارسال
    5. 419
      ارسال
    6. 137
      ارسال
    7. 34
      ارسال
  6. تالار عکس

    1. 901
      ارسال
    2. 160
      ارسال
    3. 956
      ارسال
    4. 7.9k
      ارسال
    5. 64
      ارسال
    6. 535
      ارسال
  7. تالار فیلم و سریال

    1. 447
      ارسال
    2. 30
      ارسال
    3. 225
      ارسال
    4. 241
      ارسال
    5. 39
      ارسال
  8. تالار ویژه

    1. 3.2k
      ارسال
    2. 146
      ارسال
  9. هاگوارتز

    1. سرای مخصوص

      توضیحات/ گذاشتن افتخارات و تقدیرات اعضا/ فرخوان ها/ تعهد گرفتن چالش ها/ آتلیه

      287
      ارسال
    2. عمارت خونین

      بخش خون آشام ها و اجرای چالش ها و بیان خاطرات خون آشامی.

      367
      ارسال
    3. جنگل سیاه

      جنگل سیاه خانه ارواح و قلمرو گرگ ها، خطرات بسیار!

      216
      ارسال
    4. آکادمی جادوگران

      آکادمی جادوگران مملو از وِرد ها و سیاه بازی های جادوان انجمن است.

      134
      ارسال
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      4,643
    • بیشترین افراد آنلاین
      404

    جدیدترین کاربر
    par
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      6.8k
    • مجموع پست ها
      94.3k
  • معرفی به یک دوست

    انجمن نودهشتیا رو دوست داری ؟ همین حالا به دوستت معرفی کن!
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین رمان های بروز شده

    • @ مدیر انتقال  @ همکار انتقال♥️  
    • پارت ۱۱۵ صورتم سرخ شد سرم را پایین انداختم و دستم را مشت کردم: - می‌شه تنهام بذاری؟ دامون نزدیک تر شد و دستش را روی شکمم گذاشت. جهنم را در تک-تک ثانیه‌هایی که می‌گذشت حس کردم کل تنم سوخت انگار گرما در وجودم نشست.  - مسکن بیارم بخوری؟ دستم را روی دست او گذاشتم و سعی کردم آن را از خود دور کنم ولی دامون دست بردار نبود آرام فشاری به شکمم آورد و گفت: - لجبازی نکن وسیله داری؟ الان برات مسکن میارم بخوری. از خجالت سرخ شده بودم، سرم را به علامت منفی تکان دادم دامون دستش را برداشت و گفت: - این یعنی چی مسکن نمی‌خوری یا وسیله نداری؟ اوف کلافه‌ای کشیدم: - مسکن برام بیار وسیله هم ندارم. دامون دستم را گرفت و خواست کمک کند تا  روی تخت بخوابم که دستم را آزاد کردم: - برو به من کاری نداشته باش می‌خوام دوش بگیرم فقط زودتر یه مسکن برام بیار. - مطمئنی خوبی نری تو حموم از حال بری؟   چشم غره‌ای به او رفتم مانتوی تنم را در آوردم: - اولین‌بارم نیست الان وجود تو اینجا بیشتر اذیتم می‌کنه. از من فاصله گرفت سمت در رفت و زیر لب عصبی غرید: - به جهنم بابا  از اتاق بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید.  آرام سمت حمامی که در اتاق بود رفتم لباس‌هایم را در آوردم دوش آب را باز کردم و با برخورد آب به تنم از دردم کم کرد. کمی آرام شدم و از حمام بیرون آمدم حوله را دور تنم پیچیدم و نگاهم به تخت افتاد وسیله مورد نیازم روی تخت بود و لیوان آب و قرص روی میز بغل تخت لبخند زدم و سمت تخت رفتم. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت ۱۱۴ پا در خانه گذاشتم خانه‌ای که به من تعلق نداشت آن خانه با آن‌همه تجملات و زیبایی برایم حکم زندان را داشت. چشمانم را بستم چند قدم برداشتم دلم می‌خواست وقتی چشم باز می‌کردم خود را در همان خانه‌ی کوچک خود می‌دیدم ولی انگار خیال باطل بود. تا نزدیک مبل رفتم بغض سد راه گلویم شده بود در این چند روز گذشته انقدر استرس داشتم که تک -تک اعضای بدنم کرخت و بی‌جان شده بود دستم را زیر دلم گرفتم کمی خم شدم درد وحشتناکی را زیر دلم حس کردم این درد برایم آشنا بود ولی آمدنش زود بود در یک ماه دوبار این دوران را گذراندن واقعا زجرآور بود آن هم من که این درد بی‌طاقتم می‌کرد.نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم پاهایم بی‌جان بود با کمک مبل و دیوار خود را به اتاقی که متعلق به من بود رساندم. در دل خدا رو شکر کردم که اتاق طبقه دوم را انتخاب نکرده بودم.به سختی کمدم را باز کردم چمدان لباس‌هایی که از خانه خودم آورده بودم را باز کردم کل چمدان را گشتم ولی  وسیله‌ی مورد نیازم را پیدا نکردم کلافه دستم را به کمرم گرفتم و از درد لبم را به دندان گرفتم.با تقه‌ای که به در خورد به سختی صاف ایستادم:: - بله - می‌تونم بیام تو؟ چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم: - چیکار داری؟ دستگیره در پایین کشیده شد دامون سرش را از لای در داخل آورد و با مظلوم‌ترین لحن ممکن گفت: - بستنی آب‌میوه که باهام نخوردی میشه شام و با هم بخوریم قول میدم حرف نزنم. به سختی دردی که وجودم را احاطه کرده بود را تحمل می‌کرد. - باشه برو دامون اخم ریزی کرد کامل داخل آمد نزدیکم شد. - خوبی؟ دیگر تحمل نداشتم قطره اشکی از درد از چشمانم چکید و خم شدم. - خوبم فقط برو بیرون. نزدیک‌تر شد با ترس زیر بازویم را گرفت و من را را سمت تخت برد از ترس اینکه تخت را کثیف کنم با استرس خود را کنار کشیدم و آرام لب زدم: - برو من خودم دراز می‌کشم. - چت شد یهو؟ بریم دکتر؟ - هیچی، خوبم نیاز به دکتر نیست. دامون چشم تنگ کرد و به اجبار جلوی لبخندی که روی لبش نشست را گرفت ولی ته خنده‌ای که در کلامش بود را نتوانست پنهان کند. - نکنه هورمون‌هات بالا پایین شده؟ @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت۱۱۳ دامون کنار آب‌میوه فروشی ایستاد سمتم برگشت: - عزیزم چی می‌خوری برات بگیرم؟ سرم را به شیشه چسباندم و شانه بالا انداختم: -هیچی فقط بریم خونه دلم می‌خواد بخوابم. دامون کلافه دستش را زیر چانه‌‌ام  گذاشت و  سرم را سمت خود برگرداند: - تمومش کن، عصبی می‌شم وقتی می‌بینم به یه بی‌همه چیزی داری فکر می‌کنی که حتی ازت به‌خاطر لطفت تشکر نکرد، اینجوری عزا گرفتی که چی بشه دلش برات بسوزه؟ با مظلوم‌ترین لحنی که تا به این ساعت دامون از من نشنیده بود لب زدم: - حق داشت به‌خاطر من افتاد اون تو باید براش این‌کار رو می‌کردم هیچ لطفی نبود کسی که همیشه باید از لطفش تشکر کنم اونه تو همه شرایط‌های سختم کنارم بود اونی‌که پا پس کشید و هیچ‌وقت همراهش نبود من بودم.  نیشخند زدم و سرم را تکان دادم تا چانه‌ام را از دستش نجات دهم به صندلی تکیه دادم و به رو به رویم نگاه کردم: - اونی‌که برام دردسر درست کرد تو بودی، اونی‌که من و به این روز انداخت تو بودی، چطور انتظار داری با کسی که باهام بازی کرد خوب تا کنم سرخوش بشینم پیشش بستنی و آبمیوه بخورم! پیش خودت چه فکری کردی!؟ نکنه با دادن اون فیلم فکر کردی بهترین کار دنیا رو برام کردی؟ هوم؟ نه عزیرم در اشتباهی تو اگه بزرگ‌ترین کار دنیا رو هم برام انجام بدی جایگاهت پیش من تغییر نمی‌کنه پس انقدر به پر و پای من نپیچ برای خودت زندگی کن.  مغموم و گرفته به خیابان خیره شد و تکیه‌اش را به صندلی داد: - من ازدواج کردم که با تو زندگی کنم، من ازدواج کردم که برای خودم زندگی نکنم برای دوتامون زندگی بسازم، درسته با نقشه اومدم تو زندگی‌ات ولی از همون روز اول که دیدمت حس کردم  به دلم نشستی از محکم بودنت از زبون درازت از اینکه ناز و عشوه نمی‌ریختی خوشم اومد، از یک جایی به بعد نخواستم بازی کنم و نکردم واقعا بهت علاقه پیدا کردم حتی اون روز تو اون جشن کوفتی بهت گفتم پیش من جات امن تره گفتم نرو ولی تو لجبازی کردی آنیسا به روح پدر و مادرم قسم دوست دارم، بهم فرصت بده ببین برای خوشبختیت چه کارها که نمی‌کنم قول میدم کل گذشته رو از ذهنت پاک کنم تو فقط بهم فرصت بده. در جوابش سکوت کردم و اه سردی کشیدم. دامون وقتی سکوتم را دید به راهش ادامه داد و تا به مقصد برسیم هیچ کدام کلامی حرف نزدیم. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت ۱۱۲ تلو-تلو خوران خود را به کژال رساندم خود را در آغوش او رها کردم: - دیگه تموم شد از چشمش افتادم، مطمئنم که دیگه هیچ‌وقت سراغم رو نمی‌گیره، مامان به یه حقیقتی رسیدم یادته یک‌بار برات خوندم وقتی یکی رو دوست داری از دستش میدی؟  اون‌موقع کور بودم دوست داشتنش رو ندیدم ولی الان که من دارم براش میمیرم اون دیگه من و نمی‌خواد. کژال پشتم را نوازش کرد بدون اینکه قطره‌ای اشک بریزد محکم و با نفرت گفت: - رامین بویی از مرد بودن نبرده پسرش هم مثل خودشه بهتر شد قسمت هم نشدین از اون برات مرد در نمیومد. کژال دو طرف بازویم را گرفت و من را از خود جدا کرد و گفت: - من و ببین.  آرام سرم را بلند کردم و با چشمانی بی‌روح به او زل زدم: - بهم قول بده از این ساعت به بعد تنها فکرت تنها الویتت برای زندگی فقط خودت باشی، از امروز حتی گوشه ذهنت هم نذار اسمی از رامان بمونه چه برسه به قلبت. تو این دنیا هیچی پایدار نیست نه خوشی نه عزا و غم به مرور زمان همه چی حل می‌شه تو باید ببینی بعد این زمین خوردن می‌تونی سر پا شی یا نه اگه تونستی یعنی بردی، باخت و قبول نکن بعد هر شکستی پیروزیه مطمئن باش با از دست دادن رامان چیزی رو از دست ندادی بلکه یاد می‌گیری اول باید عاشق خودت باشی عاشق روحت عاشق جسمت عاشق تک- تک اعضای بدنت هر وقت به اونجا رسیدی که اول خودت برای خودت مهمی اون‌وقته که طعم واقعی زندگی رو می‌چشی حتی به خودت افتخار می‌کنی. فکر کن گذشته‌ای نداشتی از امروز متولد شدی و یک زندگی رو شروع کردی. من می‌دونم تو می‌تونی پا رو دلت بذاری از غرورت از جسمت و روحت محافظت کنی من تو رو بازنده نمی‌بینم تو دختر منی و مطمئنم یه برنده‌ای و هبچی نمی‌تونه تو رو از پا بندازه حسرت مال تو نیست مال اونی هست که تو رو نداره پس زندگی کن نه به‌خاطر کسی به‌خاطر خودت. سرم را بلند کردم در چشمان کژال خیره شدم پلک‌هایش در کنار قرمزی وحشتناک سفیدی چشمانش منظره رقت باری ایجاد می‌کرد.  کژال دستش را روی گونه‌‌ام کشید و اشک هایم را پاک کرد: - دیگه نذار اشک‌هات به‌خاطر آدم‌های بی‌ارزش رو گونه‌هات بریزه هیچی ارزش این و نداره که بخوای خودت رو اینجوری اذیت کنی. - دوست دارم مامان خیلی دوست دارم. کژال دوباره مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد: - بهم ثابت کن که دوستم داری هر وقت رو‌به روم آنیسای گذشته رو دیدم همون‌قدر قوی و با اعتماد به‌نفس اون‌موقع ست که متوجه میشم واقعا دوستم داری. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
  • موضوع ها

  • برترین مشارکت کنندگان

  • برترین ارسال‌ کنندگان

    در این هفته هیچ ارسال کننده برتری وجود ندارد.

    امتیازی در این ماه داده نشده است.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها این سال.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها.

  • بیشترین ارسال کنندگان

  • دستاورد‌های اخیر

    • درجه ventae_ ارتقا پیدا کرد
      Collaborator
    • foolad یک نشان کسب کرد
      Collaborator
    • h.sara یک نشان کسب کرد
      One Month Later
    • Hadiss یک نشان کسب کرد
      One Month Later
    • Mahdis یک نشان کسب کرد
      Reacting Well
×
×
  • اضافه کردن...