رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا

  11. آموزشگاه آنلایین انجمن نودهشتیا

    با استفاده از اساتید برجسته در روز های تعیین شده، کلاس ها برگذار می شود.

    تمام نکات درسی و تدریس نویسندگی در این تاپیک صورت می گیرد:)

    تنها مقام هنرجو و استادبه این تاپیک دسترسی دارند، برای ورود ثبت نام کنید.

    m@hta

    زیر دسته های تالار :



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      16,755
    • بیشترین افراد آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    mina.sadeg
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      15,016
    • مجموع پست ها
      547,363
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Viow𖣘

      هلووو به خوشملای من...
      خوشملایی که قُلزُم متموج خوشمل من و دنبال می‌کنن...
      گایز-^ می‌خواستم نظرتون رو بدونم.
      به نظرتون اگ قُلزُم و رمان کنم، خوب می‌شه؟
      ادامه قوی خواهد داشت به عنوان رمان؟ یا داستان بمونه بهتره؟
      @-Hadiseh- @Healer @-saye- @Madi @Masoome @amatis5909 
      هوم؟
      · 0 ارسال
    • Hate  »  hananeh~

      حنانه !
      · 0 ارسال
    • مثلِ پری

      ترجمه آهنگ نمایه🙄
      Я ушла навсегда, меня ты больше не зови
      من برای همیشه رفتم، دیگه اسمم رو نیار

      Ушла та любовь и все уже позади
      اون عشق از بین رفته و همه چیز تموم شده
      Ты говорил мне, что я буду всегда твоей
      تو بهم گفتی که من مال تو میشم

      Но, не заметив лжи, стала ближе к тебе
      اما بی‌توجه به دروغ‌هات، من به تو نزدیکتر شدم
      И в моих глазах теперь печаль и мне так жаль
      و حالا دیگه تو چشم‌هام پر از غمه و خیلی متاسفم
      Крылья мои, крылья мои сломаны
      بال‌های من، بال‌های من شکسته‌اند

      Душа моя, душа моя разорвана
      روح من، روح من تکه تکه شده

      Уже не болит, уже не болит
      دیگه دردی نداره، دیگه دردی نداره

      Ушла навсегда та любовь моя
      اون عشقِ من، برای همیشه از بین رفته
      Крылья мои, крылья мои сломаны
      بال‌های من، بال‌های من شکسته‌اند

      Душа моя, душа моя разорвана
      روح من، روح من تکه تکه شده

      Уже не болит, уже не болит
      دیگه دردی نداره، دیگه دردی نداره

      Ушла навсегда та любовь моя
      اون عشقِ من، برای همیشه از بین رفته
      Гореть не будет нам звезда
      ستاره‌ای برای ما نمی‌درخشه

      Ушёл ты, осталась я одна
      رفتی و من برای همیشه تنها موندم

      В твоих глазах уже пустота
      چشم‌هات دیگه خالی از عشقه

      Остались в сердце все твои слова 
      توی قلبم همه‌ی حرف‌های تو باقی مونده
       
       
      · 2 ارسال
    • ملیملازاده

      فارس : انگشتر متبرک مقام معظم رهبری، اهدایی راحله امینیان به عقیق در ویژه برنامه مردم ماه واسطه آزادسازی زندانیان شد و به پیشنهاد صد و ده میلیون تومانی که بالاترین پیشنهاد رسیده بود اهدا شد. این مبلغ صرف آزادسازی زندانیان خواهد شد.
      · 0 ارسال
    • -saye-  »  Ayor

      یه بشری بود@_@ اسمش حلیم بود@_@ شایدم آیور@_@ نمد@_@
      میخواستم بگم دلم براش تنگ شده@_@
      · 0 ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • پارت پنجم: بر خلاف  افکار متشنجی که  در رابطه با ماموریت خطیر فردا، تمامش را احاطه کرده بود؛ با جدیت مختص به خودش قدم از قدم برداشته و جسم به ظاهر آرامش را به اتاق خواب رساند. به رختکن نسبتا بزرگِ تعبیه شده در اتاق خواب رفته و پس از برداشتن چمدانِ کوچک بالای کمد، چند دست لباس و وسایل ضروری‌اش را جمع و جور کرده و داخل ساک قرار داد. همیشه عادت به سبک سفر کردن داشت و اگر نیاز به وسیله یا لباس خاصی پیدا می‌کرد،  سری به فروشگاه‌های مقصد میزد. وقتی از جمع آوری اسباب سفر آسوده شد، به قصد تعویض لباس‌های  راحتی خانگی با لباس خواب، آیینه‌ی کشویی رختکن را از هم گشوده و از قفسه‌های چوبی تعبیه شده در پشت آیینه روبدوشامبر مخملیِ مشکینش را که قسمت‌هایی از آن را تور نازک خاکستری تشکیل می‌داد بیرون کشید.  معاوضه‌ی تنپوش که به پایان رسید خودش را به میز آرایش عظیم خاکستری رنگ که  به ظرافت کنده کاری شده بود رسانده و مشغول  انجام روتین مراقبتِ  پوستش شد. کمی بعد تقه‌ای به در خورده و صدای ماریا به گوش رسید. - خانم دمنوشتون رو آوردم. اجازه‌ی ورود که از جانب او صادر شد، ماری قدم به اتاق نهاده و مجدد لب به سخن گشود. - خانم امشب  کتاب می‌خونید یا به خاطر سفر برنامه‌اتون تغییر کرده؟ پاسخش با همان صدای پر صلابت اما کوتاه بود. - می‌خونم.  ماری به سمت  تراس  حرکت کرد تا دمنوش شبانه  و کتابی را که خانم جوان به تازگی شروع کرده و معمولاً قبل از خواب مطالعه می‌کرد در جای همیشگی‌اش قرار دهد. فضایی نسبتاُ کوچک اما دلباز که منظره‌اش  اقیانوس زیبای شهر ساحلی بود. ماری نگاهی به کتابی که اکنون می‌دانست نام رسم الخط عجیبش فارسی است انداخت. مدت‌ها پیش در اوایل آشنایی‌اش با خانم جوان با دیدن کتاب‌های زیادی مشابه همین نوع نگارش، گمان کرده بود که رئیسش اصالتی عربی دارد و فکرش را نیز ناخودآگاه به زبان آورده بود که خانم جوان برخلاف پرستیژ سخیفِ نژاد پرستانه که اغلب، اکثریت مردم در مقابل نسبت دادن ملیتی  جز ملیت خودشان گارد گرفته و به تندی برخورد می‌کنند یا دست کم مخیله‌ی مبارکشان مورد رنجش  قرار می‌گیرد، رئیس جوانِ ماریا با متانتِ هرچه تمام‌ تر، حوصله به خرج داده و به  دور از خود برتر بینی  اقدام به توضیح تفاوتِ میان زادگاهش و مناطق عرب زبانِ جهان کرده بود؛ به همین سبب این روزها ماری چیزهای زیادی از زادگاه او می‌دانست. همزمان با روشن کردن شمع‌های روی میز از پشت پنجره‌ی قدی تراس، زیر چشمی نیم نگاهی به  دخترک بی‌نهایت زیبا اما همیشه جدی داخل اتاق انداخته و فکر کرد او با آن همه ظرافت می‌توانست  یکی از مشهورترین مدل‌های دنیا شود. به راستی که در آن لباس بدن‌نما حتی دل ماریا را که همجنسش بود می‌لرزاند. گاهی در دل به او حسادت می‌کرده و آرزو می‌کرد بتواند جای خانم باشد. دختری که چشم هر بیننده‌ای را مجذوب خودش می‌کرد و در این امر حتی نیازی به دلبری یا لبخندهای مکش مرگ ما نداشت؛ فقط کافی بود چشمان کشیده‌اش را به نگاهی بدوزد تا دل و دین مخاطبش را به آنی برباید. ماریا که هنوز از دید زدن رئیس زیبایش سیر نشده بود، نگاهش را از لب‌های قلوه‌ای عروسکِ روبه‌رویش سوق داده و به پر کلاغی‌های مشکینش دوخت و در دل با خود اندیشید که اگر بلندی آن گیسوان به جایی مابین کمرش می‌رسید، دخترک دیگر لعبتی تمام عیار می‌شد، اگرچه  موهای  کوتاه هم چیزی از جذابیتش نکاسته و این فقط تفاوت سلیقه‌‌ی ماری بود. دختر مقابل آیینه به قدری تیز و جلب بود که سنگینی  نگاه ماری را حس کرده و برق تحسین نگاهش  را شکار کند، حتی انقدر او را می‌شناخت که بداند گیسوان کوتاهش چندان به مزاج ماری خوش نیامده است. هوش بالا و آدم شناسی دقیق، گوشه‌ای دیگر از جذابیت بی‌حد و اندازه‌اش به شمار می‌آمد.  نگاهی در آیینه  به چشمان سردش دوخته و در نظرش دختری با موهای بلند که  رقص کنان خنده‌های مستانه سر می‌داد و فارغ  زِ غوغای جهان بود، پدیدار گشت.      
    • تا طلوع...:/ پارت 14 ای.ال.- امیرحسین چیکار کنیم؟ گیر نیفته یوقت... صد البته که اینجوری گیر میفتاد. ای.ال.- بیا بیرون. اونی که جاش رفتی داره میاد... سریع دودوتا چهار تا کردم... نمیتونستم بزارم در برن... خطاب به یاسین گفتم من- نه نه... نمیخواد. تو رو کار خودت تمرکز کن اون با من. یه تماس کوتاه با احسان داشتم و مختصر بهش توضیح دادم باید چیکار کنه. هندزفریو گذاشتم تو گوشم، درحالی که لباس میپوشیدم زنگ زدم به یکی از زیر دستام. من- ستوان. منم. یه ماشین مشکوک دیده شده. پلاکش... به CPU اشاره کردم که شماره پلاکشو برام نوشت. من- سریع نگهش دارید و ماشینو بازرسی کنید تا من برسم. ­_چشم قربان. با سریع ترین سرعت ممکن زدم بیرون و رفتم سراغ ماشین اون بنده خدا. من- آقا مدارک ماشین و مدارک شخصیتون؟ _چرا؟ مشکلی هست؟ من- ماشین باید بازرسی بشه. مشکوک به حمل مواده. _مواد؟؟؟ بیچاره قیافشش مثل پنگوئنی شده بود که بهش گفته بودن موهاش بجای سفید سیاه قرمز و ابیه. مامورایی که احسان فرستاده بود شروع کردن به گشتن. از ماشین دور شدم. دستمو گذاشتم روی اون یکی هدفون بیسیمم که به بچه ها وصل بود و گفتم من- اوکی دارمش. اونجا اوضاع چطوره؟ چقدر باید نگهش دارم؟ یاسین- میخواد کلاسو زود تموم کنه. گفت فردا میخواد بره سفر خارج. ای.ال. مثل همیشه مزه پروند. ای.ال.- اوووو. بابا خر پول! من- پس فقط امروز وقت داری ازش بگیری. حواستو جمع کن یاسین- حواسم هست. بعد کلاس ازش میگیرم. به ساعتم نگاه کردم و بعدم به مامورایی که داشتن ماشینو میگشتن. خب خداروشکر! اینم از این. یاسین: کلاس که تموم شد، رفتم که شروع کنم. میشه گفت این تنها شانسم بود که پیداش کنم... باید تا میتونستم استفاده میکردم ازش. نگاه آخرمو به لباسای مارک و گرون قیمت سلطانی و گوشی ای که گذاشت تو جیب کتش انداختم و نقشمو مرور کردم. عادت نداشتم افکارمو بیان کنم پس پلیسه و دوستاش چیزی نمیدونستن، به هر حال برام مهم نبود؛ فقط باید بهم اعتماد میکردن. خطاب بهشون گفتم. من- شروع کردم. رفتم سر میز سلطانی و گفتم میخوام یه موضوعیو باهاش مطرح کنم. تقریبا مطمئن بودم میگه بریم کافی شاپ کنار آموزشگاه. گوشیمو درآوردم و مسیج دادم. تو نقشم فرو رفتم و گفتم. من- استاد راستش یه مسئله ای هست که گفتم باهاتون درمیون بزارم. توجهش از ورقه های روی میزش به من جلب شد _چیزی شده؟ من- اگه موافق باشین بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم. _همینجا بگو... من- آخه مسئله شخصیه... گفتم شاید نخواید تو محل کار مطرح بشه... ممکنه کسی بشنوه و به وجهتون آسیب بزنه. انگار براش سوال شد که قبول کرد. _باشه... پس بریم همین کافه کناری.  خوبه. همونطور که حدس زدم... با سلطانی رفتیم توی کافه. دو تا اسپرسو سفارش دادم و رفتیم نشستیم. _خب بگو. چی بود که میخواستی دربارش حرف بزنی؟ یه نگاه سرعتی به پشت سرش کردم، هنوز سرجاش نبود... با اینحال نمیشد صبر کنم و موکولش کنم به بعد قهوه خوردن. لو میرفت. پس طی یه انتخاب راحت، ریسک کردم. من- استاد راستش یه نفر اومده بود درباره شما از من میپرسید. _چی میپرسید؟ بیشتر حس یه پسر ترسو و لوسو گرفتم... متاسفانه یا خوشبختانه لاغر بودنم به شدت به نقشم میخورد... من- میپرسید شما رو به اسم دیگه ای میشناسم یا نه ظاهرش به آدمای خوب نمیخورد. تتوهای ترسناکی داشت... _مثلا چه اسمی؟ مثلاا درست یادم نبود. من- نمیدونم... فرمول یک بود، ماشین خاصی بود... خوبه دستپاچه شد...  اونهام شوکه شدن و توی گوشم داد کشیدن ارین-  چییکار میکنی؟ کارن- میخوای بکشتت؟! @asal_janam
    • «آرتان»   _هیچ کم و کسری که وجود نداره؟   _نه قربان همه چی اونطور که میخواستید حاضر شده.   _خوبه... میتونی بری.   _با اجازه آرتان خان. مهمونی شروع شده بود و همه اومده بودن. توی اتاقم منتظر بودم که زیبا با پدرش بیاد...هه فکر می‌کنه واقعا عاشقشم ولی نمیدونه که نقشه ها براش دارم،دختره ی عوضی. دارم به هدفم نزدیک میشم بالاخره همه میبینن آرتان آریامنش کیه و چه کارایی میتونه بکنه. همینطوری داشتم با خودم فکر میکردم که صدای چیزی رواز بیرون شنیدم به طرف پنجره رفتم و تا خواستم پرده رو بکشم،یک دفعه کسی تقه ای به اتاق زد و صدای ناصر اومد که برای وارد شدن اجازه می خواست:   _میتونی بیای تو  داخل اتاق شد و دست به سینه به طرفم اومد:   _آرتان خان مهمونتون اومد. پوزخندی زدمو رو به ناصر گفتم:   _خوبه بگو ازشون به خوبی پذیرایی بشه.   _چشم.بااجازه بعد از رفتن ناصر لباس ما با یک تیشرت جذب مشکی،شلوار جذب کتان مشکی و کفش ها و ساعت مشکی عوض کردم رنگ مشکی را دوست داشتم جَذَبمو بیشتر می کرد. حاضر که شدم از اتاقم خارج شدم و به طرف پله ها راه افتادم صدای موزیک میومد از پله ها آروم و محکم حرکت می‌کردم پایین پله ها که رسیدم با کمی اخم و اطرافمو دید میزدم که بازوم توسط کسی کشیده شد. وقتی به طرف اون شخص برگشتم زیبا رو دیدم که با یه لبخند داره بهم نگاه میکنه. کمی بهش خیره شدم لباسش خیلی کوتاه بود و یک آرایش فوق العاده غلیظ کرده بود.   _خوش اومدین   _ممنونم عزیزم.ددی اونجا نشسته میای بریم اونجا؟ با دستش به قسمتی که مسعود نامی نشسته بود اشاره کرد.   _باشه بریم  با ذوق دستشو روی بازوم محکم کرد چیزی بهش نگفتم قطعا اگه هدفم مهم نبود الان دستش شکسته بود... روبروی مسعود نامی ایستادم... دلم می خواست با یک گلوله مغزشو بترکونم ولی نه آرتان...الان کمی هم صبر کن بالاخره وقتش میرسه. با کمی مکث صدامو صاف کردم و گفتم:   _خوش اومدین.از دیدنتون خوشحال شدم   _ممنون آرتان جان باعث افتخاره پسر. داشتم به سوال های مسخره زیبا جواب می دادم که دیدم ناصر از پله ها اومد پایین حتماً یه خبری شده بود وگرنه ناصر بدون دلیل نمیومد وسط مهمونی... به طرف خدمتکار برگشتمو گفتم:   _از خانم و آقای نامی به خوبی پذیرایی کن مهمونای مهمی برام هستن.   _بله قربان.چشم. به طرف زیبا چرخیدمو گفتم:   _من تا چند دقیقه برمیگردم.   _باشه عزیزم زود بیا فقط. دختر ایکبیری انگار داره به پسرش میگه... وقتی کارم تموم شد میتونم باهاش چیکار کنم... به طرف ناصر رفتمو با اخم گفتم:   _چی شده ناصر؟اتفاقی افتاده؟   _چیزه...قربان...اون...اون دختره...   _اون دختره چی بگو دیگه   _قربان فرار کرده. از عصبانیت از چشمام گرد شد و خشم تمام وجودمو گرفت به چه جرأتی فرار کرده چطور از دست این همه نگهبان فرار کرده آخه؟ این حرفو با صدای بلند از ناصر پرسیدم:   _یعنی چی مگه اون همه نگهبان اونجا چه غلطی می کردند؟چطور از دسته نگهبانا فرار کرده؟ از در ورودی چطور رد شده آخه؟   _قربان یکیشون رفته بوده دست به آب یکیشونم...یکیشونم انگار...باچیزی به سرش زدن...سرش ترک برداشته. با عصبانیت رو به ناصر گفتم:   _من اون دخترو سالم می خوام شنیدی؟ سالم می خوامش.   چشم قربان همین الان بچه ها رو میفرستم دنبالش...نباید زیاد دور شده باشه.   _تو همینجا بمون بعد از مهمونی آردا و آرام رو ببر فرودگاه خودم برای پیدا کردن اون دختر چموش میرم.   _هرچی شما بگین آرتان خان.  
    • 💫 part  2 💫 _ببخش حواسم نبود. در رو بست و خندید . تانیا:باز کجا بودی؟ پیش سمیر خان؟ دستش و گرفتم. _اینقدر غر نزن راه بیا . نزدیک ویلا شدیم که تانیا سوتی کشید: تانیا: اوه اوه ویلا شون رو نگاه انگار یه قصره. نگاهی به تانیا انداختم. _2 ساعت فقط . تانیا: باشه بابا هنوز نرفته داره راجب برگشت حرف میزنه. وارد ویلا شدیم. صدای موزیک همه جا رو برداشته بود. تموم دختر و پسرها درحال رقص وسط پیست بودن. از لباس دخترها دیگه نگم بهتره . آهی کشیدم. _اخه منه روانی همچین جایی چه غلطی میکنم. صدای آهنگ اینقدر بلند بود که تانیا متوجه حرفم نشد. تانیا: چی گفتی ماهی؟ سرم رو به گوشش نزدیک کردم. _ بیا برگردیم تانیا. از اینجا خوشم نمیاد،حس بدی بهش دارم. تانیا: برو بابا با این حست، بیا بشینیم اینجا فعلا. روی میز چهار نفره ای نشستیم و به بقیه در حال رقص خیره شدیم. + سلام خوش اومدین. به بهار هم کلاسیمون که صاحب این مهمونی بود نگاهی انداختم. یه پیرهن دو بنده ی سفید کوتاه تنش بود. چشمام رو بستم و باز کردم. من و تانیا بغلش کردیم. _ سلام چطوری؟ بهار : خوبم عزیزم و دگیر مهمونی. تانیا: چه مهمونی هم گرفتی ها . بهار ملیح خندید. بهار: آره دیگه آخرین روزیه که اینجام گفتم مهمونی بگیرم که توی خاطر همه بمونم. سه تایی خندیدیم. بهار نگاهی به ما انداخت. بهار: برید طبقه ی بالا لباس هاتون رو عوض کنید و بیایین پایین خوش بگذرونید. منم همین اطرافم کاری داشتین صدام کنید حتما فعلا با اجازتون برم به بقیه مهمون ها سر بزنم. تانیا سری تکون داد. تانیا: حتما. بهار رفت و منم روی جام نشستم. تانیا چشماش و ریز کرد و نگام کرد. _ اونجوری نگام نکن که عمرا بیام لباسم رو در بیارم. روی پیشونی خودش زد و نگام کرد. تانیا: خدایا این چیه انداختیش گردن من؟همه دوست دارن منم دوست دارم. خندیدم. _ همینه که هست مجبوری بخای. یکی زد رو دستم. تانیا: از جات تکون نخوری تا بیام. _چشم رئیس. مرضی گفت و بالا رفت. به جمعیت خیره شدم ،همه ی دختر و پسرا در حال رقص باهم بودن. واقعا چجوری می‌تونستن اینجوری تو بغل هم برقصن؟! چجوری خجالت نمیکشن که همچین لباس هایی به تن می کنن؟! نفسم و عمیق بیرون فرستادم. گلوم خشک شده بود. اینجا باید میرفتم می گشتم تا بلکه یه نوشیدنی بدون الکل پیدا کنم. فضا تاریک بود،رقص نورها روشن و صدای آهنگ کر کننده. به سمت میز رفتم و لیوان آب پرتقالی رو برداشتم. اینقدر شلوغ بود که هر دفعه به یکی برخورد می کردم. @Otayehs @Fateme16
    • #دلبر_خجالتی #پارت_سوم #نویسنده :@faatiimaa_dh پیج:adriana_roman.83  سرش رو چرخوند و نگاهم کرد چشماش چه قرمز بودن انگار یه کاسه خون رو بگیری و ۲ تا تیله بندازی داخلش..چشماش چرنگن؟ چه برقی میزنن شایدم چشماش بخاطر گریه اینجورین اصلا به من چه؟ در حالیکه تو حال خودم بودم صداش منو ترسوند  _چرا با دوستت نرفتی؟ برای ماشینی که رد شد دست تکون دادم خبری نشد و رفت شونه بالا انداختم _شما فکر کن وظیفه انسانی..نمیخواین بلند شین؟ چشماش و بست _ای کاش میزاشتی میمردم  _برای مردن راه های بهتر دیگه هم هست خودتو مینداختی زیر ماشین اون بدخت صد تا صاحب پیدا میکردی ..به خانواده اون فکر کردی؟ آروم نشست بر خلاف تصورم که فکر کردم شاید بهم بپره  اما برعکس حال این کار رو نداشت  _راست میگی خب  ماشینی بوق زد و ایستاد که سوار شیم در رو باز کردم _بفرما بیا برسونمت خونتون ادا هم در نیار لطفا کلی دیرم شده  بلند شد و دست کرد تو جیبش پولی در آورد و به سمتم گرفت _با اینکه کمکت رو نیاز نداشتم ولی یاد گرفتم تشکر کنم ..مرسی ..دیدم رو باز کردی که نباید خودمو بندازم جلو ماشین مردم یه راه دیگه برای مردن پیدا میکنم الانم میگم سریع برسونت معلومه دانش جویی و ماله اینجا نیستی پوست لبمو کندم یه آدم بی عقل هم میتونست تشخیص بده من مال اینجا نیستم  چپ چپ به دستش که پول رو به سمتم گرفته بود نگاه کردن و خودم رو تحمل کردم تا بهش بی احترامی نکنم تهدید وارانه گفتم  _سوار شو. .#دلبر_خجالتی #نویسنده :@faatiimaa_dh  #پارت_۴ پیج:@adriana_roman.83  ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت _و اگر نشم؟ لبخند دلبرانه ایی زدم همونایی همه رو مسخ میکرد و دل هرکسی رو میبرد خیلی وقت بود این کار رو نمی کردم فقط برای پدرم که در حال حاظر ازش دور بودم  این یه سلاح سرد بود واسه من سرم رو با ناز تکون دادم _لطفا سوار شو و در رو بیشتر باز کردم درحالی که با دهن باز به لبم نگاه میکرد نشست من که خواستم بر آورده شده بود اخمی کردم و سوار ماشین شدم  صدای راننده اومد  _کجا برم؟ کمربند رو بستم  _اقا پسر خونتون کجاس؟ _شما خوابگاهت کجاس؟ _شما نگران خوابگاه من نشو منو راه میدن بگو خونتون ‌کجاست تحویل پدر مادرت بدمت تک خنده ایی کردم و زیر لب پدر و مادر رو تکرار کرد نگاهش کردم که لب باز کرد _برو خوابگاه آقا جبهه گرفتم _نه آقا ایشون مسته به حرفش گوش نده راننده که کلافه شده بود نگاهی از تو اینه به ما کرد چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم _خونت کجاست؟ لبخند حرص دراری زد _من مستم یادم نمیاد فکر کنم آواره ام خواستم حرفی بزنم که صدای گوشیم بلند شد درش آوردم که پسره گفت  _حرکت کن آقا چپ چپ نگاهش کردم مادرم بود حس اینکه چه غلطی کردم و الا بهش چی بگم دیونم میکرد گوشی رو جواب دادم  _سلام خوبی مامان؟ صدای عصبیش اومد  _کجایی؟ از خوابگاه زنگ زدن تو دلم‌گفتم از خوابگاه زنگ نزدن خانوم خبر چین امون نداده توصندلی فرو رفتم نمی تونستم دروغ بگم _مامان! یعنی نمیشه یه اتفاقی واسم بیافته؟یا نمیتونم برم خرید؟همش خوابگاه دانشگاه الانم خوش گذرونی نمیکنم یه پسری داشت خود کشی میکردم میخوام ببرم بدمش پدر مادرش بهتون زنگ میزنم نگران نشید
    • •  ~مراوده ممنوعه ~ •   ~ پارت 4 ~ نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت: - پسر جون، یه صدایی تولید کن حداقل بفهمم که بیدار شدی! به صورت آفتاب سوخته‌اش نگاه کردم. دستم رو روی پهلوم که تیر می‌کشید، مالش دادم و گفتم  - ب... بخشید؛ س... سلام. به خاطر دردی که تو پهلوم حس می‌کردم، حتی حرف زدن هم برام سخت شده بود. به سمت کمد چوبی کنار کتاب خونه‌اش رفت و درش رو باز کرد. دستکش‌های باغبونیش رو درآورد و توی کمد انداخت.  - سلام. آب دهنم رو قورت دادم، نگاهم رو توی کلبه‌ چرخوندم و پرسیدم: - شما... من رو، آوردید اینجا؟! برگشت سمتم و لبخند زد. - معلومه! جز من کس دیگه‌ای هم مگه اینجاست؟ چشم‌هام رو تنگ کردم و مشکوک بهش نگاه کردم. به نظر خطرناک نمی‌اومد؛ حداقل من حس بدی نسبت بهش پیدا نکرده بودم. دستی میون موهاش که تارهای سفیدش زیادی به چشم می‌اومد، کشید و به سمت وسایل های پانسمان روی صندلی رفت.  یاد قاتل فیلم ترسناکی که رابتین، هفته قبل به زور مجبورم کرد ببینم، افتادم. اون هم، یه مرد میان سال با موهایی همرنگ‌ موهای همین مرد بود که آدم‌ها رو سلاخی می‌کرد! سرم رو تکون دادم؛ اینا چی بود داشتم بهش فکر میکردم! خداوندا! جلوی حافظه‌ام رو بگیر که توی این وضعم، من رو بیشتر از این یاد وحشت‌ نندازه. از دست این رابتین، من آخر سکته می‌کنم! صدام رو صاف کردم.  - اِه... من کجام؟ بانداژ رو برداشت و به سمت آشپزخونه مانندِ کلبه رفت. در همون حال هم گفت: - وسط جنگل! چقدر دقیق! اصلا انقدری که این مرد دقیق جوابم رو داد، موقیت یاب جهانی هم نمی‌تونست اینجوری آدرس بده!  - این رو می‌دونم؛ من توی راه روستای زرین‌آباد علیا بودم.  دوباره خندید و به من که هنوز هاج و واج وسط اتاق نیمخیز بودم، نگاه کرد. دوباره به حرف اومد: - آهان! از اینجا، یه ذره دیگه بری، می‌رسی به زرین‌آباد؛ ولی بهتره امشب رو اینجا بمونی. اصلا بهش نمی‌خورد زرین‌آبادی باشه؛ چون لحجه نداشت. ابرو بالا پروندم و گفتم: - ببخشید، ولی... شما کی هستید؟! به سمت کیسه‌اش رفت و اون رو برداشت، سپس اومد سمتم و دستش رو دراز کرد. - شرمنده، یادم رفت خودم رو معرفی کنم. من حامدم، حامد اَسلانی؛ یه پزشک طب سنتیم. به کیسه‌اش اشاره کرد و ادامه داد: - گاهی از تهران برای جمع کردن بعضی از گیاه‌ها، اینجا میام. دستش رو که جلو آورد، من هم باهاش دست دادم و گفتم: - منم ابتینم!  به میز کوچک جلوی کتابخونه‌اش اشاره کرد. - بشین تا برات چایی بیارم. از جام بلند شدم. حامد مجدد راه اومده رو طی کرد و ادامه داد: - حالا چرا به درخت کوبیده بودی؟ با حرفش، یاد چراغ خراب شده پراید افتادم و دوباره آهم در اومد. آخه توی این وضع گرونی، کی پول تعمیر رو داشت؟ و مهم تر از همه، کی حالش رو داشت؟! با دردی طاقت فرسا و قدم‌های لنگان، رفتم و پشت میز نشستم و دستی پشت سرم کشیدم.  - یه چیزی پرید جلوی ماشین، منم نتونستم ماشین رو کنترل کنم و به درخت خوردم.  با یه سینی و دوتا چایی، به سمتم اومد. سینی رو روی میز گذاشت و عطرِ چای زعفرونی بلند شد. در حالی که می‌نشست، گفت: - احتمالا گراز وحشی بوده؛ جدیدا زیاد شدن. بیچاره کشاورز ها! به بخار ملایم چایی خوش رنگ توی استکان، خیره شدم. یه ذره معذب بودم. خودم رو جمع و جور تر کردم و پرسیدم: - حالا چی شد فهمیدین من تصادف کردم؟! قندون نقره ای رنگ رو از توی سینی روی میز گذاشت.  - کلبه فاصله‌ی چندانی با جاده نداره. صدای برخوردت رو شنیدم! سرم رو انداختم پایین و به چایی خیره شدم. حالا که فکر می‌کنم، چندان هم بدشانس نیستم. اگه صدا رو نمی‌شنید، واقعا چطور زنده می‌موندم؟! مغزم در اون لحظه، فقط به همین فکر می‌کرد؛ نه چیز دیگه. صدام بلند شد: - واقعا از کمکتون ممنونم! - شما تهرانی ها به همه چیز مشکوکین؛ به همین خاطر از اونجا با اون همه امکاناتش فراریم. با چشم‌های گشاد شده سرم رو بالا آوردم. دستش رو روی میز گذاشته و به صندلی تکیه داد. گوشه‌ی لبم، ناخودآگاه کمی بالا رفت و گفتم: - خب، توی این دوره زمونه، چیزی به اسم کمک مجانی وجود نداره! همین خود شما؛ با خودتون فکر نکردین کسی که دارین میارین خونه‌تون، ممکنه یه قاتل زنجیری باشه؟ تک خنده‌ای کرد. قندی توی دهنش گذاشت و بعد از یه هورت، گفت: - مگه چقدر امکانش هست دوتا قاتل زنجیری با هم توی یه کلبه باشن؟! کاملا حس کردم موهای دستم سیخ شد! لرزی رو که از نوک بینیم، تا پایین پام رد شد رو حس کردم و سرمایی از اعماق قلبم، وجودم رو پر کرد. - چ... چی؟  قهقه‌ای زد و به سمت کتاب‌هاش رفت. توی دلم زهرماری بارش کردم. مگه من همسن توام که باهام شوخی می‌کنی؟! اما خیلی جوون تر از سنش برخورد می‌کرد؛ خیلی هم آدم نترسی بود؛ برعکس من که همیشه محافظ کارانه عمل می‌کنم. @Bluegirl@Viow𖣘@-saye-@منیع    
    • حالمون به آنیا بستگی داشت.دو هفته گذشت که بالاخره اون روز شوم رسید و آنیا از بین ما دل کند و برای همیشه پر کشید. روز نحس و سیاهی که حس کردم شادی برای همیشه از بینمون رفت. به زور تونستن انیارو ازمون جدا کنن و بسپارنش به جایگاه ابدیش! مامان محکم میزد تو صورتش و گریه میکرد که سعی میکردن جلوشو بگیرن.شونه های بابا خم شده بود و از شدت گریه میلرزید انگار تو این دو هفته ده سال پیرتر شده بود. انیارو ازم جدا کردن، انقدر داد زدم و گریه کردم که فرزام و ساشا زیر بغلامو گرفتن و بلندم کردن. ارتین مثل مرده ها خیره شده بود به جسد انیا که داشت میرفت تو مزارش. خدایا این رسمش نبود دختر هجده ساله ای که تازه زندگی کردن و یاد گرفته بود،تازه عاشق شده بود،تن بسپاره به این خاک نامرد. بعد خاک کردن انیا همه رفتن فقط من موندم و فرزام و ساشا و ارتین.بعد یکساعت بردنمون خونه.دو روز به بدترین شکل گذشت. تو اتاق داشتم به عکس انیا نگاه میکردم که با یاداوری مادر اون پسر که به انیا گفته بود ازت راضی نیستم،سریع از روی تخت بلند شدم .با عجله رفتم سمت کمد و حاضر شدم و حرکت کردم سمت بیمارستان.رفتم طبقه سوم که با دیدنش که داشت قران میخوند رفتم طرفش که با دیدنم گفت:بله پسرم؟! سرم و انداختم پایین و گفتم:میشه حلالش کنین؟! خانم:کیو پسرم؟ _خواهرم،همونی که چند وقت پیش اومد، دیدن پسرتون! زنه با شنیدن حرفم گفت:اره حلالش میکنم که بره زندگیشو بکنه،پسر منم روی تخت با هزارتا دستگاه زنده بمونه،با چه رویی اومدی اینجا؟خواهرت یبار اومد دیگه نیومد بعد تو به فکر اونی؟پسر من انقدر عاشقش بود که اومد جلوم زانو زد و گفت مامان من عاشق شدم. این رسمش نبود پسرم،خواهرت بد کرد. اگه خواهرت بحث نمیکرد باهاش پسرم از تبریز نمیومد اینجا که توی جاده تصادف کنه حالش این باشه... با بغض نذاشتم حرف بزنه خیره شدم تو چشماش:عشق خواهر من دو برابر پسر شما بود.اره نیومد از اون روز دیدن پسرتون،پرسیدین چرا؟نه نپرسیدین ولی بزارین بگم،خواهر من پاشو که از در گذاشت بیرون تصادف کردو رفت کما دیگه ندیدمش،دیگه صداشو نشنیدم. پسرتون جلوتون زانو زدو گفت عاشق شدم ولی خواهر من توی صورتم وایستاد و داد زد: داداش من عاشق شدم. خواهرم برای همیشه از پیشمون پر کشید.یکی یدونه داداشش رفت.چیز زیادی ازتون نمیخوام جز اینکه حلالش کنید. شروع کرد به گریه کردن و گفت:خدایا من و بکش،پسرم حلالش کردم انشاالله خدا ازش راضی باشه،خدا بهتون صبر بده پسرم! امیدوارم خدا بیامرزتش. ممنونی گفتم و برای شفای پسرش دعا کردم و از بیمارستان زدم بیرون. چند روز بعد با خبر یهویی که بهم رسید شوکه شدم.بعد چند روز که دقیقا میشد هفتم انیا، خبر رسید که پسری که با انیا عاشق هم بودن فوت کرده و دستگاهارو ازش کشیدن. دقیقا قبر کنار انیا خاکش کردن. گلای قرمز رزی خریدم و رفتم سر قبرشون،یکی از گلارو برداشتم و شروع کردم به کندش و ریختم روی قبر دوتاشون و گفتم:پیوندتون مبارک،این دنیا که نشد ولی امیدوارم اون دنیا بهم برسین. لبخندی زدم و به اسماشون نگاه کردم:انیا ملک پور،کیان صبوری. بعد کلی درد دل پاشدم و رفتم. مامان بعد انیا حالش خیلی خراب بود و افسردگی گرفت. باباهم حالش از مامان بدتر بود ولی با همون حال مامان رو دلداری میداد. یکسال گذشت که تو این یکسال بعد انیا هیچکدوممون درست نخندیدیم.خونه همیشه ساکت بود،دیگه کسی نبود بخندونمون.شیطونیاش کلافمون کنه. کسی نبود که همدم و همراز داداشاش باشه و کمک دست مامان و باباش! با صدای فرزام،از افکارم اومدم بیرون و اهی کشیدم. ساشا:ابتین خان بپر پایین. با فکر به اون روزا حالم دوباره بد شده بود،لبخند کوچیکی زدم و با گفتن ممنون داداش از ماشین پیاده شدم. (فرزام) رو به ساشا گفتم:این چش شده یهو؟ ساشا:مثل همیشه یاد انیا افتاده.  _هوف دیگه ساشا ادامه نداد تا رسیدن به خونه،سکوت بینمون بود. بعد از پیاده شدن تشکری کردم و ازش و پیاده شدم. وارد خونه شدم که دیدم فرزاد داره با نفس بحث میکنه. پوفی کشیدم و رفتم پشت سرشو یکی زدم پس کلش و گفتم :اخه خرس گنده تو هم سن اینی که باهاش بحث میکنی؟! نفس:نه داداشی هم سن من نیست ولی عقلش از من کمتره. بدون توجه بهمون پشت چشمی ناز کرد و رفت اتاقش. برگشتم سمت فرزاد که با حرص خیره شده بود به رفتن نفس. _خاک توسرت مثلا هیفده سالته از یک بچه هفت ساله کم میاری؟ فرزاد:به من چه، این زبون نداره که نیش مار داره!هر چی بگی یک چیزی تو استینش داره تا ترور شخصیتیت کنه! _حالا اینارو بیخیال مامان و بابا کجان؟ فرزاد:هیچی دیگ باز این دو فنچ عاشق مارو گذاشتن، دوتایی باهم رفتن بیرون لاو بترکونن. _دخالت تو کار بزرگترا نکن بچه! با فرزاد رفتیم سمت اتاق نفس که با چیزی که دیدیم دوتایممون،دهنمون باز موند!نفس اهنگ لایتی گذاشته بود و داشت با عروسکش تانگو میرقصید و ازآخرم لبای عروسک و بوسید.دیگه داشتم شاخ در میاوردم،برگشتم طرف فرزاد که داشت مات و مبهوت به نفس نگاه میکرد.رو بهش گفتم: @sna.f
    • پارت پنجاه و چهارم     شب شده بود. لاله و ماهان برای بدرقه بقیه دم در ایستاده بودند. تقریبا همه رفته بودند. میلاد و کامین مانده بودند تا در جمع کردن وسایل کمک کنند و ژاله زیر یکی از میزها دنبال چیزی می‌گشت. لاله به او نزدیک شد و گفت: -چیزی گم کردی؟ -یکی از گوشواره‌هام. میلاد با ماهان خداحافظی کرد، به کامین چشم غره‌ای رفت که او متوجه نشد، با لاله خداحافظی کرد و بیرون رفت. -ایناهاش. ژاله از زیر میز با گوشواره‌ای با طرح ستاره بیرون آمد. لاله او را تا دم در بدرقه کرد. سامان داخل ماشین منتظر ش بود. ژاله گفت: -به خاطر امروز ممنون. -خوشحال شدم اومدی. -شاید بیشتر همدیگر رو ببینیم. شاید هم با هم فامیل بشیم. لاله متوجه منظورش نشد. ژاله با ناراحتی توضیح داد: -پدرم قصد داره حالا که دخترش پزشک نشده، دامادش پزشک باشه. ازم خواسته در مورد هامین فکر کنم. تک سلول ته دل لاله هوشیار شد. موجی از حسادت از سر تا پای او گذشت. لاله پرسید: -خودت چی فکر می‌کنی؟ ژاله شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -نزدیک ورشکستگی‌ام. در صورتی که ازدواج کنم می‌تونم از پدرم پول بگیرم و اوضاع رو سر و سامون بدم. آهی کشید و گفت: -برخوردهای اخیرم با هامین تعریفی نبوده. نمی‌دونم قبول کنه یا نه. سامان از داخل ماشین او را صدا زد. ژاله لبخند تلخی زد و گفت: -شاید با هم جاری شدیم. خداحافظی کرد و به سمت ماشین سامان رفت. وقتی ماشین پیچید و از کوچه خارج شد، لاله هنوز دم در ایستاده بود. نمی‌توانست تکان بخورد. سعی کرد تک سلول حسود داخل بدنش را خفه کند. این که هامین با که بود و چه می‌کرد به او هیچ ربطی نداشت. به داخل خانه برگشت و به کامین نگاه کرد که به ماهان کمک می‌کرد. او به خاطر کامین همه سعی‌اش را کرده بود. سعی کرده بود او را دوست بدارد و ازدواجشان عملی شود. با حرفی که ژاله زده بود موجی از حسادت ته دلش شروع شده بود. باید این موج را خفه می‌کرد و با آن کنار می‌آمد. عقلش با او موافقت کرد. به سمت کامین رفت تا کمکش کند. ظرف‌های کثیف را برداشت تا ببرد. کامین ظرف‌ها را از دستش گرفت و وارد ساختمان شد. ماهان سوتی زد و گفت: -حسابی خودش رو جا می‌کنه. اگه این دامادمون بشه من از چشم می‌افتم. لاله سعی کرد لبخند بزند. ماهان ادامه داد: -نظرت چیه؟ هنوز تصمیم نگرفتی؟ -برا تصمیم گیری هنوز زوده. چند قطعه ظرف برداشت و وارد خانه شد. نمی‌توانست روی کامین تمرکز کند. هنوز حرف‌های ژاله درون سرش چرخ می‌زد. ماهان به کامین اصرار کرد تا برای شام بماند. لاله هم موافق بود؛ باید تلاشش را می‌کرد تا از فکر هامین بیرون بیاید. تا شهلا خانم شام را آماده می‌کرد، لاله اطراف را نشانش داد. کلکسیون ماشین‌های اسباب بازی ماهان، کتابخانه‌شان و بعد هم به اتاق خودش رسیدند. طوطی‌اش با دیدن کامین صدا کرد. کامین به نقاشی اشاره کرد و گفت: -هنوز تصمیم نگرفتی درخت خوبیه یا بد؟ لاله لبخند زد. هنوز یادش بود. به نقاشی نگاه کرد. هنوز در مورد اینکه چه کسی درخت بائوباب است شک داشت. به کامین نگاه کرد. قد بلند و خوش قیافه بود. مهربان و با اخلاق بود. آینده و کار داشت. چه چیز دیگری می‌خواست؟ تک سلول ته دلش گفت: -هر چی هم باشه اون هامین نیست. لاله سعی کرد آن را خفه کند. به خاطر آورد که هامین داخل باشگاه گفته بود اگر کسی دوستش داشته باشد، او دوست دارد بداند. به فرض مثال که ازدواجش را با کامین بهم می‌زد و به هامین می‌گفت دوستش دارد. چه اتفاقی می‌افتاد؟ هامین به او می‌خندید و می‌گفت علاقه‌ای به او ندارد. حتی اگر هم هامین به او علاقه داشت‌، باز هم نمی‌توانستند با هم باشند. چگونه می‌توانستند به صورت پدر و مادرهایشان و کامین نگاه کنند و با هم ازدواج کنند؟ کامین اول به جعبه گردنبند هدیه‌اش که روی میز آرایش لاله بود نگاهی انداخت و بعد یک کتاب از کتابخانه‌اش برداشت. لاله احساس علاقه یا نفرت نسبت به او نداشت. در واقع هیچ احساس خاصی نسبت به او نداشت. اگر به همین شکل ادامه می‌داد و با کامین ازدواج می‌کرد، مجبور بود هر روز هامین را ببیند یا در مورد او بشنود. آیا می‌توانست تحمل کند؟ انتخاب سختی بود. لاله پرسید: -معیار خوب یا بد بودن چیه؟ این که کاری که دلت میگه رو بکنی یا عقلت؟ کامین کتاب را سرجایش گذاشت و گفت: -کاری که عقلت میگه همیشه ریسک کمتری داره اما کاری که دلت میگه باعث شادیت میشه. باید ببینی کدومش مهمتره. چند ثانیه سکوت کرد و گفت: -مثلا ازدواج ما. من اولش مخالف بودم اما با دیدن تو فهمیدم این کار، کار عاقلانه‌ایه. به نفع هردومون و همه‌اس. دو دل بود چیزی را بگوید. بعد از چند ثانیه مکث دوباره ادامه داد: -علاقه کم کم با شناخت به وجود میاد. اگه از من بدت نمیاد امیدی هست که یه روزی دوستم داشته باشی. لاله شک داشت. نمی‌دانست چه کاری درست است یا غلط؟ او به خاطر حمید همه چیز را فدا کرده بود و در آخر اتفاقات ناگواری پیش آمد. نمی‌توانست ریسک کند و دوباره به خاطر یک مرد دیگر، مقابل پدرش بایستد. ماهان برای شام صدایشان زد. با هم به طبقه پایین رفتند. شهلا خانم مشغول چیدن میز بود. کامین رو به او گفت: -چه بویی راه افتاده. دستپختتون از آمنه خانم بهتره. ماهان خندید و گفت: -تو باید خودت رو تو دل همه جا کنی. هر کی می‌خواد باشه. شهلا خانم تشکر کرد و به آشپزخانه برگشت. کامین برای او غذا کشید. کاش می‌توانست زمان را به عقب برگرداند، هیچ وقت به شمال نرود و هامین را نبیند. کاش می‌توانست فراموشی موقت بگیرد و احساسش را برای همیشه فراموش کند. او، در واقع عقلش، می‌خواست کامین را قبول کند اما دلش نمی‌خواست. آهی کشید و مشغول غذا خوردن شد. *** @نرگس نظریت @Fatemeh. E @Akva
    • پارت سوم    تعجب کمی ابرو های کیان را به بالا و در هم متمایل میکند به دنبال آن دست به سینه مینشیند و میگویید: - یه ساعته دارم حرف میزنم میشه بپرسم سرکار خانم محترم کجا تشریف داشتید؟ آنی حدقه اش را با چشم های آسمانی اش طی میکند و به تقلید از کیان دست هایش را در هم می کند. - توی افکارم! بدون تغیر پرستیژر خاصش گفت: - میشه بپرسم چه افکاری؟ - نه. و به پشت بند آن لبخندی شیطانی زد ادامه داد و گفت: - چطوره بریم خونه؟ من داره از اینجا بودن حوصلم سر میره! کیان کمی به جلو متمایل میشود سعی میکند حرف《نه》 را در ذهنش نادیده بگیرد و بگویید: - باشه، پس من برم حساب کنم. و بعد با افکاری که در هم پیچ تاب میخوردند و او را هر لحظه گیج تر میساختند به سمت میز نیم گردی در گوشه ی کافه رفت. آنی هم بعد کمی فاصله از کیان برخاست و به سمت در رفت. در کنار گیاهان کمی که ورودی را در بر گرفته بودنند ایستاد تا کیان برگرد.  چند دقیقه ای  طول کشید تادرب باز شود و کیان بیرون بی آید. - خب ماشین من داخل این کوچه هستش برم بردارم و ماشین اوردی؟ آنی بود که داشت با کیانی آشفته حرف میزد؛ و همزمان چند قدم به سمت می رفت. ولی کیان غرق در افکارش بود که آنی وقتی متوجه کیان بیخیال شد، یقه ی خوش بوی کیان را تکاند و ادامه داد: - انگار حالا من باید بپرسم داخل چی غرق شدی؟ چند دقیقه به همین صورت گذشت کیانی که غرق در چشمان آنی بود هیچ عکس عملی نداشت و آنی هم همچنان منتظر به او چشم دوخته بود! - نه مثل اینکه غریق نجات لازمی. کیان صدای مبهم آنی روی افکارش خط انداخت و تلنگری که بابت ورود یک شخص به او وارد شد گفت: - چی؟ آنی لبانش را تر کرد گفت: - گفتم ماشین اوردی؟ کیان دستی درون موهایش کشید و گفت: - نه! به خاطر همین بود دیر رسیدم. امروز ماشین پنجر شد دادم تعمیرگاه. آنی تک خنده ی کوتاهی کرد و گفت: - اوکی من ماشین اوردم! ولی خب چون جای پارک نبود دور تر پارکش کردم. بریم؟ و پشت بند این حرف قدم زنان به سمت ماشین رفتند.  ** زنگ را فشرد و منتظر به دوربین آن خیره شد. چیزی نگذشت که در با صدای تیکی باز شد و کیان کنار رفت. - خانوم ها مقدم ترن. آنی لب میگزد و وارد میشود. وارد جایی که با جان و دل آن را می پرستد. حیاطی سبز و درختانی پر از شاخ برگ. عطر بهار درون هوا را تنفس میکند و با صدای بسته شدن در به خود می آید. ناگهان متوجه گوشه ی حیاط میشود. - وای کیان... نگاه کن! سریع به سمتی میدود و غنچه ای که نیمه باز است را نشانه میگیرد. - وای نگاه کن! من صبح که رفتم این بسته بود. وای رنگش صورتیه چقدر قشنگه. کیان به مسخ شده به سمت آنی قدم بر میدارد و بدون حتی لرزش کوچکی از سمت پلک هایش می گوید: - دیوانه، ولی دوست داشتنی. آنی یکه میخورد! شاید در دلش برایش سخت بود قبول این موضوع پس هول شده میگویید: - ام... آره باید بریم داخل تو راست میگی! و سریع به سمت در قهوه ای رنگی که گلی مادربزرگش ایستاده حرکت میکند. ولی غافل از اینکه کیان را در خیالات خود تنها گذاشته. کیانی که با هر حرکت آنی دلش میخواست میان دست هایش او را زندانی کند. کلافه دست هایش را میان موهایش به حرکت وا میدارد و خونسرد به سمت خانه میرود. از پله هایی که اتصال آنها به در ورودی خانه بود بالا میرود و با لبخند رو به گلی می گویید: - سلام لپ گلی! گلی اخم ریزی زینت صورتش میکند غرغر کنان زیر لب سلامی میگویید. - وا گلی؟ تحویل نمیگیری؟ آنی که از داخل نظاره گر آن دو بود خنده ای میکند ولی برعکس او گلی چشم هایش را در حدقه میگرداند و میگویید: - بفرما داخل... بچه ها هم بچه های قدیم. و بعد با تشر رو به آنی ادامه میدهد: - با هر کسی که میگردی بدتر از خودته. آنی برای اینکه دوباره غر زدن های گلی را بخواهد تحمل کند دستانش را در جیب فرو میبرد و: - اون که آره. میتونی هرچی میخوای بگی، بگو. راحت باش! کیان لبانش را تر میکند و پشت سر گلی که میخواهد راه روی کوچک را طی کند به داخل میرودو میگویید: - دست شما درد نکنه. میدونم خوش اومدم... اصلا نیازی نیست حتی بهم بگید بیام داخل... صدای خنده ی پدر آنی که با شوخی به کیان نزدیک میشود را همه می شنود - اوه! هنوز نیومده که دارن بیرونت میکنن. بیا بیا داخل خودم هواتو دارم. بعد همه باشوخی خنده به سمت مبل هایی سلطنتی که در سمت راست خانه و رو به روی آشپز خانه قرار داشتند نشستند. آقا محسن پدر تینا که هنوز آثاری از لبخند چند دقیقه پیش روی لبش بود رو به کیان گفت: - چه عجب؟! کیان خان چی شده اینجا پیدات شده؟ نکنه راه گم کردی؟ کیان از روی ادب خنده ای میکند. - نفرمایید آقای کریمی. راه گم کردن که والا واسه یه کار مهم تر از پیدا کردن راهم اومدم. پدر آنی نگه مشکوکی میان آنی و کیان میگرداند و میگویید: - بفرما! گلی با لیوان های شربت پرتقال وارد میشود و به قصد تعارف جلو میرود... ولی آنی به عنوان احترامی که برای گلی قائل بود برخواست و سینی شربت را از دست او گرفت. بعد از تعارف کردن آنها و نشستن اش کیان ادامه داد. - میدونم که آنی خونه بمون نیست! و اینکه میدونم دنبال کار هستش. پدر آنی لبخند روی لب هایش خشک شد و با تشر گفت: -من خودم دارم آنی رو تامین میکنم، میدونی که هیچ زمانی نمیذارم اون کار کنه و خودش رو خسته کنه... بعد از کمی مکث ادامه داد: - هرچی خواست خودم براش میخرم! صدایش را کمی بالا برد گفت: - خونه، ماشین، طلا... اون کیان وقتی فهمید هوا پس است گفت: - بله بله آقای کریمی من کاملا متوجه هستم. لطفا آروم باشید. گلی جون تشر زنان کمی روی مبل جا به جا شد و گفت: - اع اع... میدونی و داری پسر منو اینطوری حرص میدی؟! پسر بیا ول کن... تو که بزرگی این آنیتا عقل نداره تو که عاقلی بزرگی این همه پول! آنی به اعتراض چشم هایش را گرد کرد و گفت: - دستت طلا گلی جون حالا من کم عقلم؟ - حتما هستی که میگم. کیان لب هایش را برای جلوگیری از خنده جمع کرد و گفت: - باشه باشه! آنی یه چند دقیقه لطفا. کیان به سمت آقای کریمی باز گشت و گفت: - اهم... بله داشتم میگفتم! من خودم برای آنی یه جای خوب و راحت پیدا کردم. هیچ سختی روی دوشش نیست. پدر آنی اخمی کرد و گفت: - نمی دونم دارم به زبان کدوم کشور حرف میزنم ولی بازم میگم... من... با... کار... کردن... آنی... مخالفم! کیان کمی از شربتش را مزه مزه میکند و به آقای کریمی خیره می شود. ولی اینبار برعکس دفعات قبل آنی سکوت را شکست و گفت: - بابا چه شرطی به ازای رفتن من به سرکار میزاری؟ آقای کریمی به شدت اخم میکند و می گویید: - من! شرط؟! چی میگی دختر؟ تو که میدونی من... - آقای کریمی اگر من قول بدم که آنی در راحت ترین شرایط در بهترین شرایط و بهترین مکان بره سرکار چی؟ تازه اینم میدونم شما حتی اگر مخالفم باشید مثل امروز آنی دوباره میره برا مصاحبه. آقای کریمی اخمی غلیظ روی پیشانی اش نقش میبندد و فریاد میکشد: - تو چی گفتی؟ آنی بدون اجازه من چه غلطی کرده؟ کیان چشم هایش را گرد کرد، نمیدانست این حرف می تواند همچین پیش آمدی را به همراه داشته باشد. از آن سوء گلی جان ابرو هایش از تعجب به موهایش پیوسته بود چون تا به اکنون هیچ گاه پسرش را اینچنین ندیده بود! اما آنی نتوانست هیچ عکس العملی نشان دهد زیرا پدرش با تمام کردن جمله اش به سمت آنی رفته بود و دستانش را کپی وار بر صورتش نقش گذاشته بود. آنی هیچ چیزی نگفت. حتی اشکی هم برای ریختن نداشت. تنها نگاه کرد. به غرور خورد شده اش در برابر کیان، به پدری که بعد از بیست و پنج سال بر رویش دست بلند کرده بود، به گلی که تنها هینی شده بود عکس العمش. نگاهش را به سرامیک های که نقش نگار های یکدیگر را کامل کردنند نگاهی کرد و با بغض جمع را به سمت اتاقش ترک کرد. در را کوبید،روی در سر خورد زمین را گرم کرد. چشم هایش را فشرد و دستش را روی دهانش فشرد سعی در مهار کردن جوشش اشک درون چشمش داشت. چرا که هر لحظه آماده باریدن بود، ولی گویا شکست با او بود و اولین قطره مساوی با هق هق کردنش شد و پس از آن سیلی از اشک ها بود که صورتش را در بر گرفت. اشک هایی که مانند در پایین میریختند و هر لحظه با شدتی بیشتر بر پوست سفیدش می باریدند. طاقت نیاور و به سرعت به سمت تختش رفت و هق هق اش را میان بالشت گم کرد، گم کرد تا شاید از دردش کم شود، گم کرد تا شاید پدرش دلش به رحم بیاید، و ر آخر برای تنهایی خودش زار زد که هیچ چیز نمیتوانست آن را پر کند.  
    • پیرزن خرفت گربه ای دارد که از خودش خرفت تر است. وقتی که رفتم اجاره اش را بدهم، همان طور که ایستاده بودم دم در و درون خانه روشنش، به شدت روشنش را تماشا میکردم، گربه آمد و خودش را به پایم مالید. پیرزن رفته بود رسید اجاره را بیاورد. ما بخاطر فراموشکاری اش از او رسید می گرفتیم. و گربه اش داشت خودش را به پایم می مالید. من از گربه ها، بدم می آید. از سگ ها هم، و از پرنده ها می ترسم. شاید تنها موجودات غیر انسانی که با آن ها راحتی داشته باشم گیاهان اند. بخاطر همین است که گیاهی نگه داری می کنم. اسمش را اغلب یادم می رود، موسیو صدایش می کنم. گیاه سگ جانی است که خیلی کم آب می خواهد، هفته ای دوبار، آن را هم اغلب خسرو می دهد و نه من. پیرزن مثل آقای هدایت کم حرف می زند، نه این که از قصد کم حرف باشد، تنها این که یادش می رود چه گفته که حرفش را ادامه بدهد. همین که گربه اش را زنده نگه داشته برای من حیرت آور است. این که یادش می ماند آب و غذایش را بدهد، این را نمی دانم چطور انجام می دهد. شاید هم ساعتی دستگاهی دارد که این چیزها را برایش یادآوری می کند، یا که خودش انجام می دهد. رسید به دست از پله ها بالا می آیم که در پاگرد خانه نازلی را می بینم. می گوید: پیرزن خانه بود؟ سر تکان می دهم، می گوید: بیست دقیقه بعد یک سر به من می زنی؟ نمی دانم چه بگویم، منتظر هم نمی شود چیزی بگویم و در راه پله فرو می رود.  
    • وقتی که اولین بار آقای هدایت با من حرف زد در اتاق خودش بود. رفته بودم که از او بخواهم یک تصویر از او بکشم و او گفته بود: نه همین یک کلمه اولین حرفی بود که او با من زد و من از همین یک کلمه، عجیب در حیرت شدم. بعد هم که گفتم: لطفا آقا، قول می دم قبل تایید خودتون کسی نبینه باز گفته بود: نه طوری این یک کلمه را تکرار می کرد که انگار فقط همین را بلد بود و من هم که به غرور هنریم بر خورده بود، دیگر پاپیچ نشدم. آمدم خانه و تصمیم گرفتم که باز خسرو را با همان هیکل قوز کرده پای دستگاه تایپش بکشم. یا نازلی را همان طور که در کافه نشسته است. آخر هنوز هم صبح ها می رفتم و او را از دور تماشا می کردم. اگرچه می دانستم که می بیندم و بعد از حرفهای آن شب دل خوشی از هم نداشتیم اما، دست خودم نبود، پس او را باید بکشم. شاید هم باید نگار را بکشم. همان نگار که به عکس من که از آن روز خاطره شرم آوری داشتم او این مسئله به هیچ کجایش نبود. انگار که هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاده. من هم البته بعد خواستم که این مسئله دیگر برایم مهم نباشد ولی هنوز تصویر عریان او و صدایش در گوشم حالم را عوض می کرد. شاید هنوز این چیزها را می خواستم و این به عکس آن حال عادی خودم بود. من از این چیزها دور بودم. مشکلی با ذات آن کار نداشتم اما با این که فکر زنی، آن هم کسی که دوستش نداشتم، این طور مرا از لحظه ی حال دور کند بدم می آمد. آن هم بر سر چه؟ بر سر یک همخوابگی که کمترین نقشی در زندگی من نداشت. من می دانستم که مردان چطور اند. اما راستش خودم را مرد یا زن و حتی انسان قلمداد نمی کردم. من خودم را موجودی بدور از امیال و عواطف معمول آدمی می دانستم و حالا افتاده بودم در چاه یکی از حقیرانه ترینشان. میل به هم خوابگی، آن هم با یاد و خاطره چیزی ناخواسته که حالا می دانستم بازی نگار برای چزاندن خسرو بود. و او اگر این بحث ها میان نبود، هیچوقت فکر خوابیدن با من از سرش نمی گذشت. شاید هم می گذشت، اما به قدر میل سرکشی که یک انسان نیازمند به غریزه با آن سر و کار دارد. آخر حالا فریدون هم بود. او زنبازی غریزی بود، شاید هم از بس مشق کرده این کارها را یاد گرفته. من از او، روز به روز بیشتر بدم می آمد. من نقاب او را، که آدمی به ظاهر رمانتیک شده بود و داشت به نازلی نزدیک و نزدیک تر می شد می دیدم. و مدام انکار می کردم. تصاویری که دیده بودم، از در دست داشتن دست همدیگر هنگام قدم زدن، یا خندیدن های گاه و بی گاه میان کافه. من همه ی این ها را برای خودم تحریف می کردم و می خواستم که باورشان نکنم. اما بودند و می دانستم که هستند و کاری هم برایشان نمی توانستم بکنم. حالا باید از چه چیزی نقاشی می کردم؟ شاید خودم که میان این بازی ها و ناکامی ها انسانی زمینی و سرخورده شده ام انتخاب بهتری برای سوژه بود. من که حالا دیگر به خودم هم باوری نداشتم و تمام دیوارهای غرورم یکی یکی داشت فرو می ریخت و در سوز عشقی به آن یکی و میل همخوابگی با آن یکی و حسادتی و شرمی به آن دو تای دیگر می سوختم. بله خودم سوژه بهتری بودم.
    • خسرو را از آن سال که آمدم کرمان می شناسم، دنبال همخانه بود، پیش از من همه را رد کرده بود. از من پرسید بود: حرف که زیاد نمی زنی؟ هان؟ گفته بودم: با خودم بله، زیاد. تبسمی کرده بود و گفته بود: من هم می زنم، ولی روی کاغذ، تو هم اگه تو سرت حرفهات رو میزنی وسایلت رو بیار، اتاق سمت راست خالیه، یه گوشش رو هم میتونی کارگاه کنی وسایلم را همان عصرش آورده بودم، خوابگاه دانشگاه برایم عذاب بود، همه اش بازیگری آدم ها بود، هر کسی نقابی داشت و مدام عوض می کرد، وقتی هم که نقابشان می افتاد.... به خسرو گفته بودم که هیچ کس را ندارم، او هم گفت ندارد، من واقعا نداشتم، او داشت و نخواسته بود داشته باشد. از آن هایی بود که با پدر پولدارش بحثش شده و از خانه کنده و آمده یک جایی برای خودش. کرمان هم بخاطر خواهرش مانده بود، خواهر تنی اش نبود. پدرش از آن تاجرهای گردن کلفت بازاری بود، بهش گفته بودم: تو از اون جوونای بی دردی که خوشی زده زیر دلشون و از خونه دست کشیدن؟ مثل رمان سمفونی مردگان؟ به یک جاییش بر خورد، برایم مهم نبود، اما گفته بود: فکر می کنی من کمتر از اونای دیگر عذاب کشیدم؟ راست می گفت این طوری ها هم نبود، یک قران از پدرش طلب نمی کرد، خودش جور خودش را می کشید.گفت اولش پیشخدمت بوده، در کافه ای، رستورانی جایی، بعد زبان یاد گرفته و حالا ترجمه می کند. مقاله، کتاب، هرچیزی که بشود ترجمه کرد. اول انگلیسی یاد گرفته، بعد فرانسه، بعد از فرانسه روسی، آلمانی هم بلد بود، این آخری ها هم داشت لاتین یاد می گرفت. گفته بودم: نمی خواهی از این مملکت بروی؟ گفته بود: کجا دارم برم؟ اگه اونای دیگه، مثلا انگلیسی ها، بها می دن به آدم برای کار خودشونه. اگه بنویسم هم باید به شکل دنیای خودشون باشه، کدوم انگلیسی شاهنامه خونده؟ یا می خونه؟ همین صادق هدایت ، یا اون بزرگ علوی، اینها هم از خودشون بودن. نمی خواست برود اما ماندنی هم نبود، روی هوا بود، مثل من که روی هوا بودم، نه اینوری بودم و نه آنوری، نسل دوپاره ی بی وطن و بی مادر.... از زنان هم یک طور دیگری حرف می زد، برایش این چیزها آسمانی بود. من باور نداشتم، خودش می گفت: شاملو سیاست زده است، یا اون آقایان گلسرخی و مختاری، حتی براهنی. می گفت: شعر و عشق و زندگی رو از نوشته های سهراب می خونم و شعر صدای پای آب و مسافر سهراب را با درد می خواند. گفته بودم: زندگی سیاسته ، تو اخته شدی. ناراحت نمی شد، عادت داشت به این حرفها، تهران درس خوانده بود، رفیقه ای هم داشت که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و گرفتار شده، بعد هم دیگر خبری نشده که چه بلایی سرش آمده. خودش هم چون رفته دنبالش گرفتارش کردند، اگر پدرش نبود از خودش هم حالا اثری نبود. می گفت: آدم رو از آدمیت میندازن، خوی حیوانی به آدم می دن. حالا از شیشه نوشابه هم بدش می آمد، من می دانستم چه می گوید، هیچوقت نگفتم که من هم آن دوره بودم، به سنم نمی خورد، آن دوره دبیرستان جای این حرف ها نبود، توی خیابان یاد گرفتم طعم باتوم چه طور است. حالا او اخته شده بود، و من جری تر، شاید بخاطر همین نمی خواست برود، نه می توانست جا بزند و نه می توانست برنده شود. درگیر جنگ خیر و شر در سر خودش شده بود. بهش می گفتم: شیشه نوشابه در ذات خودش خیر است یا شر؟ پوزخند می زد و حجم سبز را زیر لب زمزمه می کرد، همه شان را از بر بود، بعد فهمیدم برای از یاد بردن آن روزها حفظ کرده و می خواند، برایش راه فرار بود، می خواست لای کتابها گم بشود، می خواست توی سر خودش با این چیزها برنده بشود.
    • # پارت شصت و یکم  صبح با نور خورشید که روی صورتم افتاده بود چشم هام رو باز کردم . دستم رو حائل صورتم کردم ، سرم حسابی درد می کرد و حدس می زدم چشم هام به خاطر گریه های دیشب حسابی باد کرده باشه چرا که سنگینی و سوزشش رو حس می کردم . به پهلوی راست خوابیدم و خواستم پتو رو روی سرم بکشم که با صدای در متوقف شدم . تو همون حالت موندم که صدای پرویز بلند شد : مهتاب ؟ بیداری ؟ سریع پتو رو روی سرم کشیدم که پشت بندش در اتاقم باز شد و با پیچیدن عطر تلخ و سردش متوجه شدم که وارد اتاقم شده . تختم کمی به سمت پایین خم شد و پرویز کنارم جای گرفت . پتو رو از رو سرم کنار کشید ، نگاه سنگینش رو روی صورتم حس می کردم نمی‌دونم چرا توی این شرایط ضربان قلبم بالا رفته بود و می ترسیدم بفهمه بیدارم . با صداش نفسم حبس شد : می دونم بیداری! پس چشم هاتو باز کن . بلافاصله چشم هام رو باز کردم که با چشم های خندون نگاهم کرد؛ نگاهم رو دزدیدم که گفت : از دستم ناراحتی؟ لب برچیدم که خنده ای کرد و محکم دماغم رو فشار داد : قهر نکن مهتاب کوچولو . با این کارش صدای ایم بلند شد ، خنده ای کرد و در حالی که صورتش رو بهم نزدیک می کرد با لحن جدی گفت :  من نمی‌ذارم هیچ کس تو رو ازم جدا کنه ، گردن کسی  که تو رو اذیت کنه می‌شکنم . از این حرفش لبخند محوی روی لبام نقش بست ؛ از جاش بلند شده و به سمت در رفت ، توی نیمه ی راه برگشت و گفت : راستی اون مردی که مسعود رو کتک زده .... میون حرفش پریدم و گفتم : منصوری  بود . گنگ نگاهم کرد که اضافه کردم : علیرضا منصوری ، همون مشتری ات که شب جشن هم دعوتش کرده بودی . با سو ظن نگاهم کرد و گفت : اون اونجا چیکار می کرد ؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم منم اتفاقی دیدمش ! سرش رو تکون داد و با گفتن پس باید ازش تشکر کنم از اتاق خارج شد .
    • #پارت_نود_و_شش# من که کاری باهاش نداشتم خیر سرم خواستم بهش کمک کنم! تف! عصبی از جام بلند شدم و خواستم به طرف پاتریشا و انالی برم که اون گرگینه باز به طرفم حمله کرد. یه گرگینه خاکستری بود که انگار مادر اون بچه بود. خیلی عصبی بود، حس خطر و ترس رو توی چشم هاش می دیدم. عصبی شدم. اماده حمله بود، اگر فکر می کنی قراره وایسم تا تو بهم حله کنی و بکشیم، عمرا!  منم می تونم تیکه-تیکه ات کنم! البته این رو چرت گفتم! هیکل من کجا و اون کجا! هم‌اندازه انالی و پاتریشا بود و مطمئنن حریفش نمی شدم! حالت تهاجمی گرفتم، به بچه اش که داشت ناله می کرد و یه دستش رو بالا گرفته بود نگاه کردم که یهو به طرفم دوید و خواست حمله کنه که با غرش پاتریشا، نزدیک صورتم متوقف شد. - هی داری چی کار می کنی؟ مگه ندیدی قول داد! نفس اسوده ای کشیدم و بهش نگاه کردم. عصبی در حالی که بهم خیره بود بلند گفت: - مگه کور بودی! ندیدی داشت به بچم حمله... انالی  میون حرفش پرید و گفت: - وا حمله کجا بود! هکتور بیچاره داشت به بچه کمک می کرد چون افتاد و... اون گرگینه، عصبی بهم نگاه کرد و بدون گوش دادن به توجیه انالی، به چشم هام خیره شد، غرشی کرد و عصبی و با اخم به طرف مخالفم، برگشت. گردن بچه رو با دندون هاش گرفت و وارد یکی از غار های نزدیکمون شد. اوف! انگار خطر از بیخ گوشم رد شد! به اطراف نگاه کردم. همه داشتن با عصبانیت بهم نگاه می کردن. کلافه شده بودم. انگار اون الفا هم زیاد قدرت نداشت. با اینکه قول داده بودم اما هنوزم همه ازم متنفر بودن. به طرف انالی و پاتریشا، که به سمتم می اومدن رفتم و کنارشون ایستادم، انالی در حالی که سعی داشت با لیس زدن بدنم، خاک و گل ها رو تمیز کنه، عصبی گفت: - شورش رو در اوردن، مگه حسش رو درک نمی کنن! چرا... پارتیشا میون حرفش پرید و در حالی که نشسته بود و داشت به اطراف نگاه می کرد، گفت: - درک می کنن! وگرنه با توجیه تو قرار نبود ولش کنه! منتها بهش اطمینان ندارن. بهشون حق بده، خودمون هم اولش زیاد بهشون اطمینان نداشتيم مثل انار، هر چند تو کلا نمی فهمی! آنالی با این حرف پاتریشا، غر غر کرد و اروم یه چیزی گفت که متوجه نشدم. از حرصی شدنش خنده ای کردم و به اطرف نگاه کردم، همه بهمون خیره بودن. این نگاهاشون، بدجور تحت فشارم گذاشته بود. پاتریشا از جاش بلند شد و به طرفم اومد، اروم کنار گوشم گفت: - هکتور بیا امروز رو برگردیم، می ترسم نتونم اوضاع رو کنترل کنم، مدتی که بشه اروم میشن...  لطفا بهشون یکم زمان بده! سرم رو اروم تکون دادم، لبخندی زد. نگاهش حرف می زد انگار خیلی ممنون بود که باهاش موافقت کرده بودم‌. لبخندی زدم و باهاش هم قدم شدم تا به غار برگردیم. انالی هم باهامون همراه شد. @مثلِ پری @سادات.82
  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×
×
  • اضافه کردن...