رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا

  11. آموزشگاه آنلایین انجمن نودهشتیا

    با استفاده از اساتید برجسته در روز های تعیین شده، کلاس ها برگذار می شود.

    تمام نکات درسی و تدریس نویسندگی در این تاپیک صورت می گیرد:)

    تنها مقام هنرجو و استادبه این تاپیک دسترسی دارند، برای ورود ثبت نام کنید.

    m@hta

    زیر دسته های تالار :



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      15,516
    • بیشترین افراد آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    Maryam1126
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      13,355
    • مجموع پست ها
      522,072
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • مقدمه: من این شب بیداری را دوست دارم من این آشفتگی را دوست دارم بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم روزها گذشت و دلم عاشق شد، زمانی که بیشتر گذشت، دلم مجنونت شد من این جنون را دوست دارم از دلم چه بگویم، از این روزها چه بگویم، هر چه بگویم، این تکرار لحظات با تو بودن را دوست دارم بی‌تابم، با دوری ‌ات ساختم، در انتظار آمدنت هستم، من این انتظار‌ و بی تابی‌ ها را دوست دارم برای اینکه تو را دارم، برای اینکه به عشق تو بی‌تابم، به عشق تو اینجا همانند یک پرنده‌ گرفتارم به عشق تو در مقابل غروب آفتاب نشسته‌ام، این غروب را با همه ناخوشی هایش دوست دارم من این بی رحم هایت را دوست دارم، هر چه با دلم سرد باشی، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم من این بی مهری هایت را دوست دارم، هر چه آزارم دهی، من آزار و اذیت هایت را دوست دارم هر چقدر می خواهی با دلم بازی کنی، من این بازی کردنت را دوست دارم بی تفاوت بودنت را دوست دارم، اینکه به دیدارم نمی‌آیی هم بماند، مغرور بودنت را نیز دوست دارم تو یک طرف باشی و تمام غصه های جهان هم همان طرف، من تو را با تمام غصه هایت دوست دارم هر چه بگویی دوست دارم، هر چه باشی دوست دارم   سخن نویسنده: خوانندگان عزیز این داستان واقعی ست.اسامی بدون تغییر هستند و مکان ها ساخته ی ذهن نویسنده ست. @-Sahar-  @منیع @Hany Pary @مثلِ پری @ملکه سکوت @Ghazaleh85 @Healer2000 @ف افتخاری @نرگس نظریت @..zahra.. @تـاریـران @eli~ @ته یان @ماه تی تی @masoo @anonymous0
    • پارت۱۶ ♕برسام♕ همین گرفتاری کم بود که اضافه شد ای خدا! بردیا- یعنی الان این دختره تو....! - اره! سامان- خوبه، بدبختی جدیدمون مبارک! - پسرا، یعنی اگه صداش خوب باشه جای رعنا رو میگیره؟! سامان- نه بابا محاله صداش از رعنا بهتر باشه! بردیا- ایشالله که نیست! همش فکر میکردم ای خدا این دختره داره مدرسه رو زهرمارم میکنه که صدای مامان منو از فکر بیرون اورد. مامان نورا- خب بچه ها امروز فکر کنم یه عضو جدید میاد تو گروهمون! -مشکل ماهم همینه ازرائیل میاد. مامان نورا-«برسام»؟! -دروغ که نمیگم! مامان نورا- بسه؛ خوب ادامه میدیم از زیبا جون میخوام که یه اهنگ بخونه ببینم صداش چطوره! - بابا ول کنید این صداش مثل ساعت کوکی میمونه! با دادِ مامان ساکت شدم: مامان نورا- «بــــرسام»! - خو حالا باشه! بلافاصله حرفم که تموم شد مامان روشو کرد سمت زیبا گفت:  مامان نورا- خوب قشنگم اماده ای؟! زیبا- بله خانم امادم. مامان نورا-خوب عزیزم!چه اهنگی؟! زیبا-«مرور خاطرات، محسن ابراهیم زاده» مامان نورا-افرین خیلی قشنگه! زیبا- مرسی! منتظر بودیم این خانم محترم شروع کنه که صدای در اومد. رعنا-ببخشید دیر اومدم! مامان نورا- نه عزیزم، بیا داخل! رعنا- مرسی. رعنا اومد کنار من نشست. رعنا- برسام اینجا چه خبرعه؟! -هیچی بابا این دختره دهاتی میخواد اهنگ بخونه. رعنا- هه این دهاتی! و شروع کرد به خندیدن. منم باهاش خندیدم. مامان نورا- خب قشنگم، شروع کن. زیبا- چشم. دانیال شروع کرد به گیتار زدن و زیبا شروع کرد به خوندن....! زیبا-«توی تک تک لحظه هام به فکرتم عزیزم نزار همه دردامو من تو خودم بریزم پای همه رفتارات اون کارات اخه من موندم خوب گوش کن ایدفعه این اهنگو واسه تو خوندم........» وای خدا! دیگه بیشتر از دیگه چشام از حدقه بیرون نمیزد! از زیبا چش برداشتم به بقیه نگا کردم! همه مثل من تعجب کرده بودن! وای خدا صداش....! با صدای بردیا از شک بیرون اومدم! بردیا- برسام رعنا در برابر این دختره هیچه! - نمیدونم چی بگم..! بردیا- چیزیم نداریم بگیم داداش! ......................•••♡♡♡♡•••.................  
    • «پارت ششم» «هانا»  هین بلندی کشیدم و روی تخت سیخ نشستم. دستم رو روی سرم گذاشتم و نفس زنون به آسمون نگاه کردم. قفسه سینم به شدت بالا پایین می‌شد؛ طوری که سینم خس- خس می‌کرد.  دستم رو روی قفسه سینم، یه جایی روی قلبم گذاشتم که بهت زده دستم رو پس کشیدم. سرم رو خم کردم و به دستم خیره شدم. قفسه سینم داغِ داغ بود! با بهت دست هام رو روی چشم هام گذاشتم. این چه خوابی بود؟! هیچی ازش یادم نمیاد ولی مطمئنم خیلی وحشتناک بود!  به یاد بیار لعنتی!  *** به چهار طرفم نگاه کردم. از هر طرف آتیش بود که پرتاب می‌شد! از هر چهار طرف محاصره شده بودم. آتیش پیش‌روی کرد و به دو قدمیم رسید. مثل یه ببر بود که من باید رامش می‌کردم!  از وسط آتیش یه اژدهای بزرگ بیرون اومد. بال هاش بزرگ بود و شراره های کوچیک آتیش به اطرافش پرت می‌شد اما عجیب بود که من نه می‌سوختم، نه گرمم بود!  جلوتر اومد. ناخود‌آگاه به جلو قدم برداشتم. سرش رو نزدیک صورتم کرد اما من همچنان با جرعت به چشم های سرخش زل زده بودم. انگار مسخ چشم های آتیشیش شده بودم. نفس های داغ یه اژدها واقعا ترسناکه! بال هاش رو باز کرد و به سمت آسمون رفت، ناگهان از بالا به سمت پایین و دقیقا جایی که من بودم، سبقت گرفت. نمی‌دونم چی شد اما توی یک ثانیه حس کردم وجودم داغ شد و اژدها وارد قلبم شد. آتیش فروکش کرد اما...  «کنترل آتش رام نشدنی، به دست های تو ممکن خواهد شد. رامش کن!»  *** سمت پنجره رفتم و بازش کردم. سرم رو بیرون بردم و نفس عمیقی کشیدم. عجیب نبود؟ اینکه خواب ببینی یه اژدهای آتیشی وارد قلبت شده و درست بعد از بیدار شدنت قفسه سینت و به خصوص قلبت گرم شده باشه؟ شاید... می‌تونم بگم توهم بود؟ خیلی واقعی بود. من با همین چهره ام و با چشم های خودم می‌دیدم! حتی تکون خوردنم رو حس می‌کردم.  «کنترل آتش رام نشدنی، به دست های تو ممکن خواهد شد. رامش کن!»  سرم رو به شیشه سرد چسبوندم. حس معلق بودن یک لحظه ولم نمی‌کرد. نه هانا، این فقط خواب بود! خواب بود؟!  این تنها چیزیه که مطمئنم؛ خواب نبود!  *** «باربد»  دستم رو توی موهام کشیدم. دستم رو لب پنجره گذاشتم. این پروژه و به خصوص کار های میلر واقعا تو مخم بود. اصلا شیطونه میگه بیخیال هر چی کاره! به من بود که استعفا می‌دادم اما خب پول از کجا می‌آوردم؟ البته واسه چند وقتم تامینم. از هر چی کاره خسته شدم. اصلا از یک نواخت زندگی کردن خسته شدم! زندگیم خیلی وقته ماشینی شده؛ رفتن به شرکت، برگشتن، خوابیدن، دوباره رفتن به شرکت!  خشک، سرد، مزخرف! چی می‌شد اگه می‌تونستم به ایران برگردم؟ واقعا نمی‌دونم هدفم از موندن توی لاس وگاس چی بود!  پوفی کشیدم. صدای زنگ گوشیم باعث شد نگاه از خیابون بگیرم. دنبال صدا گشتم و آخر توی داشبورد ماشین پیداش کردم. اسم هیوا باعث شد لبخند بزنم. پسر خیلی خوبی بود. توی این چند وقت واقعا باهاش حس بهتری داشتم. خیلی وقت بود تنها بودم! من، کارم و یه خونه با صدای سکوت!  - سلام.  - سلام باربد. کجایی؟  گوشی رو به دست راستم انتقال دادم و گفتم:  - دارم بر می‌گردم خونه. چطور؟  - یه تعمیر گاه درست و حسابی سراغ داری؟  با خنده گفتم:  - اینجا چیزی که پره تعمیر گاهه! همشون هم اوکی‌ان.  - خب... این تعمیر گاه ها می‌تونن یه ماشین که نصفش سوخته رو تعمیر کنن؟!  با بهت گفتم:  - سوخته؟! چی شده پسر؟  - دیشب رفته بودیم آتشفشان اطراف شهر. آخه اونجا نزدیک صد ساله اصلا گدازه ای پرت نکرده اما دیشب به طور عجیبی فوران کرد، ماشین هم نابود شد دیگه!  مگه میشه؟ نزدیک صد سال! ولی... اون یارو هم تو اخبار می‌گفت فواره بلاژیو فوران کرده در صورتی که یه فواره طبیعی نبوده و خودشون ساخته بودن، دیگه چه برسه به آتشفشانی که طبیعی به وجود اومده؟!  - یه تعمیر گاه سراغ دارم. آدرسش رو میدم. می‌خوای بیام؟  - نه داداش. دمت گرم!  - قربونت. پس فعلا!  گوشی رو روی صندلی بغل انداختم و ریموت پارکینگ رو برداشتم و زدم که باز شه. روی فرمون ضرب گرفتم.  چجوری ماشین سوخته ولی خودشون چیزیشون نشده؟ البته خداروشکر که خوبن ولی خب... باید ازش بپرسم!  @-Sahar- @نرگس نظریت@sheydaw_hd@DelB@Skaduwee@Ghazal123@Ramezani_H@Ramezani_m@Narges.85@Hany Pary@Healer@Sety@yalda es@Sety2007@Zahra_banu@Matarsak.@Ghazaleh85@asal_janam@Hilda@مثلِ پری@منیع
    • پارت 1 سپهر  اروم کنار گوشم گفت میدونی چقدر دیوونتم خانومم من گوشمو گاز گرفت گفتم تو خلو چل منی  بغلم  کرد و از آب امدیم بیرون رفتم دوش گرفتم امدم تو اتاق دیدم سپهر کنار گهواره آریل نشسته داره قربون صدقش میره نگاش خورد به من چشاش برق زد زشته بچه رو وردار برو بیرون ببینم باشه بابا خانوم عصبی آریلو بغل کرد و از در اتاق خارج شد رفتم از کمد  برای خودم لباس در بیارم ی شومیز ساده که روی مچ و گردنش نگین داشت و خودش نباتی رنگ بود با شلوار مشکی جذب انتخاب کردم سپهر: هلما پرستار آریل کوچولو من ی زن 37 ساله خیلی معمولی و مورد اعتماد نوشین وابستگی زیادی به آریل داشت حتی یک ثانیه هم تنهاش نمیزاشت به سختی رازیش کردم هلما رو قبول کنه بخاطر همین ما سه تا تو یک اتاقیم اما تا دلت بخواد تو این عمارت اتاق هست دیوونه وار نوشینو دوست دارم و اصلا از انتخابم پشیمون نیستم بهترین مادر برای آریل و بهترین همسر برای من یه جورایی خط قرمزم خانوادم هست
    • ♡پارت سی♡ ساعت ها بود که توی خیابون ها با ماشین می چرخیدم و نمی دونستم دقیقا باید کجا برم تا یکم هم شده آروم بگیرم؛ انگار همه جام بدنم کوفته شده بود و درد عجیبی رو توی مغزم حس می کردم. مچ دستم رو بالا آوردم و به ساعتم که عدد هفت رو نشون می داد خیره شدم؛ الان حتما مهموناشون اومدن و این یعنی ممکنه که مروارید من رو یک پسر دیگه صاحب بشه‌؛ ولی آخه اون مال منه! مال من! با همین فکر مشت محکمی به فرمون ناشین کوبوندم و با حرص و بغضی که به گلوم چسبیده بود تا یه جورایی خفم کنه، به جاده ی مقابلم چشم دوختم. چیکار می کردم؟ به کی دردم رو می گفتم؟ به مادری که از حال دل من خبر نداشت یا به پدری که آبم باهاش توی یه جوب نمی رفت؟ چقدر بدبخت بودم من خدا! دستم رو به پشت گردنم بردم و آروم فشردم تا شاید یکم از درد نواحی سر و گردنم کم بشه. چشم هام رو بسته بودم ولی تصویر چشم های زیبای مروارید قشنگم پشت پلک هام شکل گرفت و بلاخره یک قطره اشک با سماجت روی گونم سر خورد. من که جز این دختر لوس و دوست داشتنی کس دیگه ای رو نداشتم؛ پس ازم نگیرش لعنتی! آیسو رو گرفتی دم نزدم ولی مروارید رو دیگه ازن نگیر تا بتونم توی این دنیای کوفتیت یه ذره آروم بمونم و زندگی کنم.  استارت زدم و به راه افتادم تا به خونه‌ی پدریم برم چون واقعا به بغل مامانم نیاز داشتم و جز اون کسی نبود که بهش پناه ببرم. با سرعت رانندگی می کردم و هی از جلوی ماشین ها ویراژ می دادم تا زودتر برسم و بتونم یک دل سیر گریه کنم و از نحث بودنم به مامانم بگم؛ هرچند به خوبی میدونم که هیچ وقت و به هیچ عنوان من رو درک نمی کنه ولی خب... داشتم منفجر می شدم و باید یک جورایی اعتراض های روان پریشونم رو که خفه کرده بودم، به زبون میاوردم. هرچی به خونه نزدیک تر می شدم، حالم بدتر می شد و چشم هام خیس تر. دلم نمی خواست مامانم رو ناراحت کنم ولی نیاز داشتم که گریه کنم و نمیخواستم تو تنهایی خودم بمونم چون من بعد از اومدن مروارید دیگه رسما از تنهایی بیزار شده بودم. با رفتنش هم همه ی تعادلم بهم ریخت؛ ای کاش که زودتر برگرده‌...   @eliif @مثلِ پری @محدثهMB @Ara.wr.o.O @a.mohamad @Narges.85 @Roshanaa @فاطی زارعی @nina4011 @..zahra.. @Ramezani_H @FATEMEH.KARIMI @Masi.sR @یارا @ته یان @Sety @Ghazaleh85 @Healer2000 @Healer @شقایق.نیک @_NAJIW80_ @Zhrw._.sl @Skaduwee @eli~ @Nafas_. @masoo @Ayor @ف افتخاری @Zahra_banu @..Raha.. @sna.f @نرگس نظریت @DelB @hananeh~ 
    • ♡پارت بیست و نه♡ نگاه ترم رو از آینه به سمت کاور لباس که روی زمین افتاده بود چرخوندم. دلم اصلا نمی خواست برای این مراسم که سرشار از اجبار بود و بوی تنفر می داد، به خودم برسم و جلوه گری کنم ولی چه حیف که مجبور بودم چون اصلا راه دیگه ای نداشتم. اگه می خواستم پیش نیکانم برگردم باید تن به خواسته ی خونوادم می دادم و باهاشون کنار میومدم تا اجازه بدن که به رویاهام بپیوندم. آهی از نهادم برخاست و ناچار زیر چشم هام رو با پشت دست پاک کردم تا شروع کنم به آماده شدن. همه چیز برام اونقدر پوچ و بی معنی بنظر می رسید که اگه همین الان می گفتن ده ثانیه‌ی دیگه به مرگت مونده، اصلا ناراحت نمی شدم. عقب گرد کردم و به سمت لباس رفتم تا دوباره توی بغلم بگیرمش و بتونم قشنگ وارسیش کنیم. نجواکنان دور اتاق قدم رو می رفتم و لباسم رو نوازش می کردم. نرم و لطیف بود؛ درست مثل آغوشش. - نیکانم کاش بودی و منو توی این لباس میدیدی.. میدونم که عاشق لباس های زنونه و متینی.. لبخند تلخی روی لبم اومد و به دنبال اون دوباره جلوی آینه رفتم تا لباس هام رو عوض کنم. هنوز هم بخاطر هق هق و فریاد های چند ثانیه پیش سکسکه می کردم و لبام می لرزیدن ولی اصلا به حال خودم فکر نمی کردم و تموم حواسم پی این بود که قراره چه اتفاقی برام بیفته! حقیقتش می ترسیدم؛ خیلی هم می ترسیدم ولی خودم رو شجاع می کردم تا بتونم در مقابل این فلاکت پیش اومده بایستم و حتی شده بجنگم. با تسکین دادن خودم، لباس هام رو عوض کردم و کت و شلواری که مامانم خریده بود رو پوشیدم. باید واسه ی یک پسر غریبه آرایش هم بکنم؟ سرم رو به معنی نه به چپ و راست تکون دادم و زیرلب تلخ زمزمه کردم: - نیکانم آرایش دوست نداره؛ مخصوصا جلوی پسرای دیگه! از این رو قید آرایش کردن رو زدم و تنها به زدن یک براق کننده ی لب به لبام اکتفا کردم. همین هم از سرشون زیاد بود! شالم رو منظم روی موهام انداختم و یکی از ملایم ترین عطرهام رو که دائم توی کیفم بود، برداشتم تا به مچ دستام و گردنم بزنم. رایحه های خاص من فقط برای نیکان بودن نه یکی دیگه! یک جفت کفش ورنی مشکی رنگ تخت هم از کمدم برداشتم و پام کردم تا پابرهنه توی جمع حاضر نشم. خدا شاهد بود که چقدر اون لحظه از این کارها بدم اومد و حالم بهم خورد! بزور جلوی خودم رو گرفتم تا بالا نیارم و لباس هام رو کثیف نکنم. واقعا تحمل همچین فضا و شرایطی برای منی که تموم سلول های بدنم دیوونه وار اسم نیکان رو صدا میزدن، سخت بود. خیلی سخت! خلاصه با هزار درد و ناسزا آماده شدم و دنبال گوشیم گشتم تا ببینم بازم تماس یا پیامی از جان جانانم هست یا نه ولی با دیدن قسمت خالی اعلان گوشیم بیشتر از قبل نا امید شدم و دستی به صورتم کشیدم. خدایا خودت به من رحم کن! خواهش می کنم.   @eliif @مثلِ پری @محدثهMB @Ara.wr.o.O @a.mohamad @Narges.85 @Roshanaa @فاطی زارعی @nina4011 @..zahra.. @Ramezani_H @FATEMEH.KARIMI @Masi.sR @یارا @ته یان @Sety @Ghazaleh85 @Healer2000 @Healer @شقایق.نیک @_NAJIW80_ @Zhrw._.sl @Skaduwee @eli~ @Nafas_. @masoo @Ayor @ف افتخاری @Zahra_banu @..Raha.. @sna.f @نرگس نظریت @DelB @hananeh~ 
    • پارت هشتاد و چهارم (84) _اون شب مادرم زودتر شمع هارو فوت کرد و من رو توی تختم گذاشت تا دیگه متوجه چیزی نشم، اتاق تاریک بود وطبقه ی خدمتکارها توی زیر زمین بود من دیگه چیزی نشنیدم؛ اما کنجکاوی امونم رو بریده بود. با ترس سرش را بالا می اورد و در چشم های پاتریس نگاه می کند. _اون شب خودم رو به خواب زدم تا مادرم فکر کنه خوابم ولی اصلا خوابم نبرد...تا خود صبح بیدار بودم و ترس عمیقی من رو گرفته بود!مادرم هر روز صبح خیلی زود بیدار می شد تا به کمک بقیه بره و صبح اون شب هم مثل بقیه ی روزهای تکراری ما شروع شد؛با اما با تفاوت اینکه هیچ کدوم از ما ذراه ای چشم روی هم نذاشته بودیم و من این رو از دعا خوندن های زیر لب مادرم فهمیده بودم. دقیقا منتظر اون لحظه بودم تا مادرم از اتاق بره بیرون و به محض بسته شدن صدای در من هم از جام بلند شدم و با حالت دو خودم رو به حیاط پشتی رسوندم،راستش می خواستم از طریق در پشتی ساختمون به سمت اتاقتون بیام ولی از دیدن منظره ی رو به روم متعجب بودم! شما با اون لباس ها و موهای ژولیده و چشم های قرمز! هیچ وقت از یاد نمی برم که با تمام اون ها بازهم محکم و مصمم نشسته بودید مثل اینکه اصلا اتفاقی براتون نیوفتاده بود رفتار می کردید و در سکوت سوار ارابه شدید و اون محل رو برای همیشه ترک کردید. حالت نشسته اش را تغییر می دهد و زانوهایش را به بغل می گیرد. _بعد ها شنیدم که شمارو نخواستن، و وقتی چشم همسرتون رو دور دیدن با زور کتک و دعوا شما رو از فرزندانتون جدا کردن و به جایی دور فرستادند تا هیچ کس نتونه پیداتون کنه! من،من... ناگهان غرش جوان از آن سوی صحنه تمام حواس ها را به خودش معطوف می کند. _آه بسه دیگه! این مزخرفات چیه که سرهم می کنی؟ بهتره ادامش ندی و تا بیشتر من و خسته و عصبی نکردی باهام بیای! گلوریا با نگاهی غرش بار به سوی او خیز بر می دارد. _می دونی چیه؟اصلا می دونی چرا تا اینجا اومدم؟ فقط به خاطر فرانکه! من از تو حالم بهم می خوره، هیچ وقت تو رو نخواستم! تو رو نمی خوام! پاتریس که از شنیدن نام فرانک پیش از پیش متعجب می شود؛ سکوت اخیرش را شکسته و پرسشگر از جا می خیزد: _تو چی گفتی؟منظورت از فرانک...نکنه که پسر منه؟ها؟ گلوریا با بغض به سویش بر می گردد و از صدایی که همانا از ته چاه بیرون می آید لب می زند: _بانو! من... _تو! تو...تو دلداده ی پسر من شدی؟! می خندد...هیستریک و عصبی، هر لحظه صدای خنده اش بلند تر می شود.گلوریا با چشم هایی متعجب و ناباورانه او را می نگردد! گیج است؛ چه چیز این موضوع خنده دار بود؟ پاتریس دوباره لب باز می کند: _پس کشک بود!می خوام هم دمتون بشم بانو! دوباره خنده را از سر می گیرد. _گفتم توی این دنیا!هیچ کس دلش برای کسی نمی سوزه! به سوی گلوریا گام بر می دارد؛یک قدمیه او در مرکز صحنه می ایستد،پشت انگشتانش را نوازش گونه روی صورتش می کشد. _پس دخترک خدتمکار کوچولو عاشق پسر من شده! میاد اینجا تا خودش رو به من نزدیک کنه و سعی کنه رضایت من رو جلب کنه اره؟! اجازه ی حرف زدن به او نمی دهد و به سمت تک پنجره ی سیاه رنگ اتاقک گام بر می دارد.لحنش جدی تر وخشک تر از همیشه است. _همیشه از کسایی که من رو احمق فرض کنن بیزار بودم! گلوریا تک جمله ای می گوید: _بانو... پاتریس ادامه ی جمله ی او را با بلند کردن دستش به نشانه سکوت قطع می کند و در حالی که هنوز هم رو به آن پنجره ی نمور و تاریک است می گوید: _گوش کن دختر جوان! من نمی دونم این داستان هایی رو که سر هم کردی واقعا خودت تجربه کردی یا از جایی شنیدی واومدی اینجا برای من تعریف کردی!هرچند... رو به او باز می گردد. _دونستن یا ندونستن اون حرفا به درد نمی خوره! حالا بهم بگو قصدت از اومدن یه این جا چیه؟ گلوریا با لحن بغض آلودی شروع می کند: _من و فرانک مدت هاست هم دیگه رو دوست داریم بانو! باور کنید من به شما دروغ نگفتم! من هنوز هم توی اون خونه زندگی می کنم، فقط الان دیگه مادرم رو ندارم! قطره ای اشک از روی چشمش می لغزد. _من الان توی اون خونه مشغول کار هستم! ولی فرانک به من خیلی کمک کرده،بهم نوشتن یاد داده باهم وقت زیادی می گذرونیم،ولی نمی تونم...یعنی نمی تونیم این عشق رو علنی کنیم به کمک شما احتیاج داریم! زهرخندی می زند. _به کمک من؟! من رو سال ها پیش از اون خونه بیرون کردن! چه کمکی از من بر میاد! تنها چیزی که می تونم بهت بگم همینه...این مرد جوانی که تورو می خواد رو از دست نده! توی اون خونه،هر کسی رو نخوان سرانجامش بهتر از من نیست!  اشک های بی مهبای گلوریا روی صورتش می ریزد. _پس تنها راهمون همونیه که ازش فراری بودیم! پاتریس کنجکاوانه به او نگاه می کند. _چه راهی؟!  آروم وآهسته گوویی تنها شنونده ی او پاتریس هست لب می زند: _فرار می کنیم به جزیره... با بهت نگاهش می کند.از آن سوی صحنه مرد جوانی که گویی این مکالمه را نصفه و نیمه شنیده است از جا بر می خیزد، شمیشر به کمر بسته اش را باز می کند! _به من نگاه کن گلوریا! هر کس بخواد تورو از من بگیره اول باید... حرفش تمام نشده صدای در می آید، گلوریا با شوقی وصف نشدنی رو به پاتریس می گوید: _بالاخره اومد! قرارمون رو رو یادش نرفت! @Healer2000  
    • مومیای بنفش من همان زن مومیایی شده ام که در ظلمات شب به دست بیگانه ای جفاکار، زندگی دلبرم را با تیری نشان رفته بر قلبش به پایان رسانده ام. همانقدر وقیح و به همان اندازه جسور هستم که خود را اینگونه روایت می کنم. نفرین بر من باد که حتی علفی خشک در دامون چشمانش نگشتم تا اندکی سرزمین وجودش را تسلی بخشم چراکه هرگز عشق را اینگونه نمی پنداشتم! در من ردپایی از سایه های خاطراتش را نمی توان رویت کرد؛ زیرا آتشی از ذهنم تا بر سر انگشت پاهایم شعله ور ساخته ام که تمامی دردهایم خاکستر شوند و گه گاهی وجود افگار بسته ام در آرامشی موقت فرو رود. من همانم که در فزونی عشق سهوا خود را دچار محنتی کرده ام تا یاور دستانش باشم اما او مقتول خطاهای من شد! من گناهم.. من عذابم.. من وبال تمامی منکراتم! اما تو.. تو که نیستی، من دیگر در این خانه جا نمی شوم، در دنیا و حتی در کهکشان هم مکانی برای سکون من وجود ندارد. تو رفتی.. به دست من رفتی.. همان موقع وجودم زجرکشان آخرین نفس هایش را باخت. خیلی تلخ.. و خیلی عادلانه!   @..zahra.. @یارا @فاطی زارعی @MOBINA.H @Ramezani_m @مثلِ پری @sheydaw_hd @Zhrw._.sl @Nafas_. @_NAJIW80_ @Ramezani_H @Fatmh.n.a @Ghazaleh85 @Narges.85 @anonymous0 @ف افتخاری @شقایق.نیک @nina4011 @eli~ @ملکه سکوت @.Maryam. @81negin
    • هامین کمی این پا و آن پا کرد. باید با خود صاحب خانه حرف می زد. یکی از کارگرها پرسید: -حالا امشب چه خبره؟ -تولد پسرشون کامینه. فرستادنش با داییش بره بگرده تا ما خونه رو آماده کنیم. قراره سورپرایز بشه. آقا رحیم خندید و رو به هامین گفت: - تو که هنوز وایسادی. برو کمک بچه ها. هامین یک صندلی برداشت و وارد خانه شد. امروز تولدش بود. کاملا فراموش کرده بود. آنقدر که در حال کار کردن برای شکور و فرار از دست او بود، کاملا روزهای هفته و ماه را فراموش کرده بود. هامین صندلی را کنار بقیه وسایل جشن گذاشت و به اطراف نگاهی انداخت. خانه بزرگتر از آن چیزی بود که هامین تصور می کرد. یک ساختمان بزرگ دو طبقه یک طرف قرار داشت و یک باغ بزرگ و استخر در طرف دیگر قرار داشت. کارگرها در رفت و آمد بودند تا باغ را برای جشن آماده کنند. آقا رحیم وارد خانه شد و به مرد بی سیم به دستی گفت: -کیک چی شد؟ به موقع می رسه؟ -آره. نگران نباش. همه چی هماهنگه. آقا رحیم به پشت سر هامین نگاه کرد و گفت: -همه چیز مرتبه پروانه خانم. هامین برگشت و زنی را در سن و سال مادرش شاید هم کمی بزرگتر دید. ناخدآگاه دنبال شباهت بین خودش و آن زن گشت. پروانه گفت: -    امروز تولد شونزده سالگیشه. می‌خوام از همه نظر کامل باشه. از کامران خبر نداری؟ -     نه هنوز. رفتند هدیه تولد آقا کامین رو بگیرند. همین الانا باید پیداشون بشه. اوناهاش. اومدند. هامین رد انگشت آقا رحیم را گرفت و به مردی که احتمالا پدرش بود نگاه کرد. بلند تر و سالم تر از پدر خودش بود. موهای جوگندمی و لبخندی بزرگ بر لب داشت. کامران به آنها نزدیک شد و با خوشحالی گفت: -جدیدترین مدل. و لپ تاپ را به پروانه نشان داد. آقا رحیم سر کارش برگشت. کامران پرسید: -   بچه ها کی می رسند؟ -    تا یکی دو ساعته دیگه. هامین به لپ تاپ زل زده بود و به گوشی کشویی درب و داغون داخل جیبش فکر می‌کرد. کامران و پروانه در حالی که به داخل خانه می رفتند در مورد جشن حرف می زدند. هامین با صدای بلند گفت: -ببخشید. کامران و پروانه برگشتند و به او نگاه کردند. هامین برگه کاغذ را از جیبش در آورد و به آن ها نشان داد و گفت: -مادرم گفت بیام پیش شما. کامران کاغذ را گرفت و با دقت نگاه کرد. همان کاغذی بود که آدرس خانه و شماره تلفن شان را روی آن نوشته بودند. پروانه اول به کاغذ و سپس به هامین نگاه کرد. بهت و تعجب در صورت هر دویشان موج می‌زد. *** هامین روی یک صندلی داخل اتاق کار کامران نشسته بود. پروانه و کامران بیرون اتاق بحث می‌کردند و صدای پچ پچشان می‌آمد. هامین به آنها گفته بود که پدر و  مادرش بدهی زیادی داشتند، از عهده خرج و مخارج او بر نمی‌آمدند و به محض فهمیدن موضوع جا به جایی، به این نتیجه رسیده بودند که بهترین خانواده برای هامین کامران و پروانه هستند. هامین از تمام جزییات داستان صرف نظر کرده بود و کمی هم دروغ به داستانش اضافه کرده بود. نان آور اصلی خانواده، هامین بود و نبودش به خانواده اش ضرر بزرگی می‌زد. از طرفی اگر کامران و پروانه پدر و مادر واقعی‌ اش بودند به هیچ وجه حاضر نبود به زندگی قبلی اش برگردد. اگر می‌فهمیدند او مواد مخدر پخش می‌کرده و شکور را کشته احتمالا از خانه شان بیرونش می‌کردند. هنوز خبری از شکور نداشت. تلفنش را از وقتی فرار کرده بود خاموش کرده بود. هامین بلند شد و از لای در به پروانه و کامران نگاه کرد. صدایشان کمی واضح تر شد. هر دو با تلفن حرف می زدند. کامران با یک وکیل و پروانه با حسام که ظاهرا برادرش بود. وقتی کامران تلفن را قطع کرد گفت: -جمالی رو فرستادم تحقیق کنه. @نرگس نظریت
    • پست بیست و سوم♥️ تنها یک ثانیه دیدنِ آن گلوله‌ی تمام پشم، برای آزاد کردن داد و فریادهایم کافی بود! پشت اشلی ایستاده و در واقع پناه گرفته بودم. او هم سرخوشانه به حرکات من قهقهه می‌زد و خودش را کنار می‌کشید تا دلم هری کفِ اتاق متلاشی شود! -خواهش می‌کنم اذیتم نکن، من واقعاً از آن توپِ چشم وحشی ترسیده‌ام! ببین... کنار بروی، باز حمله می‌کند. اشلی که احساس بزرگ‌ بودن می‌کرد، سری به تاسف چرخاند و با جمع کردن چهره‌اش پرسید: -چند سالت بود تامیلا؟! خجالت نمی‌کشی از یک توله‌ی دوست داشتنی فرار می‌کنی؟ وای! بعد مدت‌ها چه دوستی هم گیرمان آمده خدایا! سعی کردم لرز بدنم را در خندیدن بگنجانم تا بیش از این ضعیف به نظر نرسم و من همان دخترک سیزده ساله‌ بودم با قدی کشیده و ترسی عمیق از ناشناخته‌ها... در حالی‌که لب‌هایم تا آخرین درجه از هم کش آمده بودند، گفتم: -خب، این پشمالوی دوست داشتنی چیست دوست جان؟ دوست داشتنی را با لحن تمسخرآمیزی ادا کردم و آن چشم وحشی هنوز مرا می‌پایید! اشلی به آن پاکوتاه اشاره‌ای کرد که به آغوشش جست زد. -این همان گلبهی‌ایست که می‌خواستم نشانت بدهم تام؛ بگذریم که کلی پشیمانم کردی.   ابروهایم را بالا انداختم و گوشه‌ی لبم از بوسه‌ای که به پشت گوش آن موجود فرازمینی زد بالا رفت، چندش! -اما پشم‌هایش قرمز است اشلی، نه گلبهی. با اشتیاق سر تکاند و دقت کردم که گونه‌هایش هنگامِ خوشحالی باد می‌کردند. -من عاشق رنگ گلبهی هستم تام. معیار من برای دوست داشتن، نه شن‌های بی‌شمار دریا و نه ستاره‌های بی‌پایان آسمان؛ من هیچ یک را نه دوست دارم و نه از حقیقی بودن‌شان مطمئنم. معیار من گلبهی‌ایست که دوستش دارم و همین دوست داشتن، او و تمام چیزهایی که گلبهی‌ام هستند را حقیقی می‌کند. برای حرف‌های کودکانه اما عمیقش نیاز به مترجمی قهار داشتم اما او حتی اجازه نداد نفسش برگردد و از سر گرفت: -این گلبهی سگی از نژاد پامرائین است، شاید به خاطر کمیاب بودنش اینطور برخورد کردی؛ بنابراین تو را می‌بخشم و اجازه می‌دهم با گلبهی‌ هم دوست باشی. گوشه‌ی چشم‌هایم از نازنینی‌اش چین خورد و گفتم: -خب اشلی، چه کنم تا گلبهی‌ات با من... و صدای در آمد که پشتش مرد میان‌سالی ایستاده بود، خدمتکار اورهان. بی‌اجازه وارد آشفته بازار اتاق شد: -تامیلا با من می‌آید، باید اتاقش را بشناسد.  اوه! مراقب باش از شدت خشکی و سردی‌ات ترک نخوری پیرمرد! دستی برای اشلی تکان دادم و خدا خواسته به دنبال پیرمرد جان به راه افتادم. چشمم که به پله‌ها خورد، ناله‌ای کردم: -وای خدای من! خواهش می‌کنم نگویید که دوباره باید تمام این پله‌ها را پایین بروم.  چه بی‌ادب! انگار نه انگار حرفی زده باشم، راه خودش را رفت؛ اما همین که از پله‌ها گذشتیم، از خداوند تشکری برای خود و دعایی برای خشکسالیِ پیرمرد کردم. کلاهِ فلت گذاشته بود؛ با این حال، کم پشتی موهایش در چشم بود. تلنگری به دستگیره‌ی سیاه رنگ زد و فضای تاریک اتاق نمایان شد. با روشن کردن چراغ، حیرت و اندوه به قلبم دست‌درازی کرد. چقدر سیاه! -اتاق شماست. لباست را که عوض کردی، پیش لوییزا برو تا تو را با قسمت‌های قصر و وظایفت آشنا کند. دوستش نداشتم؛ نه اتاق عزا گرفته‌ام را و نه آن پیرمرد خشک. آهی کشیدم و گفتم: -متوجه شدم. بدون ‌تعلل بیرون رفت و تیرگی اتاقم، دلتنگی‌ام را خیلی بیشتر کرده بود. با چشم‌هایی خمار شده از خستگی، به سراغ لباس آویز شده‌ی مقابل آیینه رفتم و باز هم سیاه! شاید هم واقعاً عزدارِ از دست رفته‌ای بودند. ویژگی دوست داشتنی اتاقم، آئینه‌هایی بود که در چهارگوشه‌اش جا خوش کرده بودند و حتی کنده کاری‌های اطراف آن‌ها هم شب رنگ بود. دقیق‌تر که نگاه کردم، طرح گل‌های رزی را دیدم که با رگه‌های طلایی، روی کاغذ دیواریِ سیاه، شکل گرفته بودند. زیبایی‌های ظریف و سلطنتی در میان انبوهی از تاریکی گم شده و به چشم نمی‌آمدند، از کشف یک به یک‌شان لذت بردم. مثلاً روی کمد، ستاره‌های کوچکی چشمک می‌زدند که خود را در غلظتِ آبی خفه کرده بودند. یا پرده‌ی ریش ریش اتاق، چراغ را که خاموش کردم، می‌درخشید. لباسم را پوشیدم و اشتیاق زیر پوستم قلقلکم می‌داد. در قسمت بالا تنه‌ی لباسم که سیاه بود، پاچیه‌ای سفیدرنگ چین داده بودند. دامنش کوتاه‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم، با چین‌های توری‌ای که در انتهای دامنم دوخته شده بود، می‌چرخیدم تا پف کردن دامنم را ببینم. خوشحالی‌ام هم با دیدن دستمال سر سفید و توری لباس حسابی پف کرد. کفش‌های سفید و توری‌ام را که به پا زدم، چقدر زمین نرم‌تر از همیشه بود. به صورتم کمی پودر سفید کننده زدم و مچ دست‌هایم را آغشته به عطر کردم. آنقدر در برابر کدریِ اتاقم ماتم گرفته بودم که حتی فراموش کردم از آن مرد بپرسم لوییزا کجاست. با همین فکر، در اتاق را پشت سرم بستم که سه دختر با لباس‌های هم‌شکلِ من، چشم‌هایم را باریک کردند. نزدیک رفتم تا زمزمه‌هایشان واضح‌تر به گوشم گزارش شود: -اما من فکر می‌کردم او هم مثل معشوقه‌اش، خود را به دار آویخته باشد... دختر کوتاهِ جمع‌شان، انگار که حرف مهمی داشته باشد، آرام‌تر از دوستش گفت: -نه دیوانه! او به خاطر غمِ از دست دادن همسرش دیوانه شده و تبِ جنون، او را به کوه و صحرا کشانده. سومین دختر که صدایی به نسبت لطیف‌تر داشت با سوز گفت: -آه... هر وقت به آنها فکر می‌کنم، سرم از شدت ناراحتی نبض می‌گیرد. خودشان هم که نباشند، این قصر مالامال قصه‌های راست و دروغ‌شان را دست به دست می‌کند... حرف‌هایشان هم جالب بود و هم کلافه‌ام می‌کرد تا بیشتر بدانم ولی صحبت‌هایشان به تعطیلات آخر هفته راه کج کرد. شانه‌ای بالا انداختم و ابراز وجود کردم: -سلام. آماده‌ی یکم عذاب هستین؟!! عاا یک‌کدومتون دنبال کنه؛ بشه 20 دنبال کننده 
    • پارت ۲۵     امیر به یکی از در های قهوه‌ای اشاره کرد و گفت: - این سرویس بهداشتی. به در کرم رنگ اشاره کرد: - اتاق مهمان. به در طوسی اشاره کرد: - این اتاق من. به در قهوه‌ای دیگه‌ای اشاره کرد و گفت: - اینجا هم اتاق باباست. سرمو تکون دادم و با هیجان رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم و رفتم داخل. خیلی شیک و زیبا بود. تخت دونفره سفید با رو تختی خاکستری، روبه‌روش میز سفید رنگی بود که بالاش یک کتابخونه پر از کتاب بود، کنارش هم یک در که فکر کنم سرویس بهداشتی بود و کنار اون هم یک کمد سفید رنگ بود. ساده بود و در عین حال زیبا.برگشتم و رو بهش چشمک زدم و گفتم: - نه! خوش سلیقه‌ای، خوشم اومد! فقط لبخند زد و رفت سمت در و در رو قفل کرد و کلید رو گذاشت جیبش. با تعجب به حرکاتش نگاه می‌کردم. خندیدم و گفتم: - دیوونه چرا در رو قفل کردی؟ بیا بریم بیرون. هیچی نگفت و نگام کرد. یکمی ترسیدم ولی خب من به امیر اعتماد داشتم! اومد سمتم و من رفتم عقب در همون حال گفت: - فکر کردی نفهمیدم که چرا اومدی سمتم؟ گیج بهش نگاه کردم؛ نمی‌فهمیدم چی میگه. خندید و گفت: - نشونت میدم! ترسیدم، خواستم فرار کنم، ولی راه فراری نداشتم... التماس کردم، جیغ زدم، گریه کردم، ولی فایده نداشت! اون کار خودش رو انجام داده بود. به زَجه هایی که زدم گوش نکرد. حالم ازش بهم میخورد. نه! حالم از خودم بهم میخورد که عاشق کسی شدم که هیچ شناختی ازش نداشتم و خیلی راحت بهش اعتماد کردم و فکر کردم اون هم منو دوست داره. وقتی مثل یک حیوون باهام رفتار کرد، در رو باز کرد و رفت بیرون. بلند شدم و لباسام رو درست کردم که همون لحظه صداش رو شنیدم: - وسایلت رو جمع کن و گمشو بیرون...   @Matarsak. @Tara.S @مثلِ پریی
    • یک نفس تا خانه دویده بود. سریع سراغ کیفش رفت. آن را برداشت،  به سمت شیر آب حیاط دوید و سعی کرد خون دست ها و چاقویش را پاک کند. مادرش هراسان از اتاق بیرون دوید و پرسید: چی شده؟ -شکور رو با چاقو کشتم. مادرش بهت زده پرسید:  - چی؟ هامین فرصت نداشت همه چیز را کامل توضیح دهد: - دیروز نیم کیلو بسته شکور رو ریختم توی جوب. مامورا دنبالم کرده بودند. مادرش با دست صورتش را چنگ زد. -شکور می خواست منو زخمی کنه. من کشتمش. می‌خوام برم ترکیه. دستش را با لباسش خشک کرد و به مادرش نگاه کرد. مادرش بهت زده  و در حال پردازش حرف های هامین بود. داخل جیبش دست کرد و کمی پول نقد به هامین داد. این به معنای تایید کاری بود که هامین قرار بود انجام دهد. هامین پول را داخل جیبش گذاشت. -من می‌رم. احتمالا الان دنبالمند. مادرش به معنی تایید سر تکان داد و چشمانش پر از اشک شد. -صبر کن. از داخل جیبش تکه کاغذی را در آورد و به هامین داد. -برو به این آدرس. بگو پسر منی. باید یه مدت پیششون بمونی. هامین تکه کاغذ را گرفت. احتمالا همان کاغذی بود که مادرش دیشب به آن زل زده بود. - دیروز پیشم اومدند و آدرسشونو دادند. ظاهرا پسرشون با پسری که من به دنیا آوردم تو بیمارستان جا به جا شده. مادرش اشکش را پاک کرد و ادامه داد: برو پیششون. از اونا بخواه کمکت کنند. حتما کمکت می‌کنند. اونا بابا و مامان واقعی ات هستند. هامین کاغذ را گرفت. صدای سگی از سر کوچه بلند شد. مادرش را بغل کرد و به سمت در دوید. کوچه را بررسی کرد. چیز مشکوکی نبود. صدای سگ هنوز می آمد. با آخرین توان پا به فرار گذاشت. *** خانه روبرویش بسیار بزرگ بود. حتی مطمئن نبود از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود. آدرسی که مادرش داده بود دقیقا همین جا بود. تا رسیدن به این آدرس نزدیک به ده بار خط مترو و اتوبوس را عوض کرده بود تا رد گم کند. از یک جایی به بعد هم پیاده آمده بود. به این محله نمی خورد که خط اتوبوسی داشته باشد. از صبح تا الان به جز یک بیسکوییت کوچک چیزی نخورده بود. دو دل بود و نمی‌دانست چکار کند. صاحب این خانه به مادرش گفته بود که پسرانشان موقع تولد جا به جا شده‌اند. با هر احتمالی هم که حساب می‌کرد عجیب بود که مادرش و زن ثروتمند صاحب این خانه در یک بیمارستان بچه هایشان را به دنیا بیاورند. هامین در بیمارستان رامسر به دنیا آمده بود. در آن زمان پدر و مادرش در حال فرار از یک طلبکار دیگر بودند و مجبور به توقف در رامسر می‌شوند تا هامین به دنیا بیاید. چه پسر این خانواده بود و چه نبود باید برای چند شب جای خواب و غذا پیدا می کرد. در خانه باز بود و چند کارگر با میز و صندلی در رفت و آمد بودند.  یک مرد میانسال دم در ایستاده بود و آنها را راهنمایی کرد. یکی از کارگرها او را آقا رحیم صدا کرد. هامین جلو رفت و سلام کرد. آقا رحیم گفت: -  برای جشن اومدی؟ برو کمک بچه ها. هنوز کلی میز و صندلی مونده. هامین گفت: - نه. من با صاحب خونه کار دارم. - صاحب خونه سرش خیلی شلوغه. هر کاری داری به من بگو.
    • سگ های شکور دنبالش کرده بودند تا تکه تکه‌اش کنند. اسی با یک شمشیر به دنبالش افتاده بود و هامین با آخرین سرعت می‌دوید. ناگهان زمین جلویش به یک جوی پر از فاضلاب تبدیل شد و هامین داخلش افتاد... با جیغ کشداری چشمانش را باز کرد و نشست. خیس عرق بود و نفس نفس می‌زد. هنوز بوی فاضلاب را حس می‌کرد. ساعت را نگاه کرد. پنج صبح بود. شکور او را می‌کشت هیچ شکی نداشت. نمی‌دانست گفت و گو با شکور چطور پیش می‌رود.بلند شد و کیف مدرسه اش را برداشت.محض احتیاط لباس و شناسنامه‌اش را داخلش گذاشت و یک چاقو هم داخل جیبش گذاشت. اگر به هر علتی گفت و گو با شکور خوب پیش نرفت فرار به ترکیه تنها راه چاره‌اش بود. وارد آشپرخانه شد تا آب بخورد. مادرش کنار اجاق ایستاده بود و با ملاقه داخل قابلمه زل زده بود. متوجه ورود هامین نشد. هامین چایی برداشت و بیرون رفت. قبل از مدرسه باید به دیدن شکور می‌رفت. کلاه لبه دار را بر سرش گذاشت همین که از در خانه بیرون رفت اسی و یک مرد درشت هیکل را جلویش دید. اسی با لبخندی شیطانی گفت: صبحت بخیر هامین جان. تا خانه شکور حتی یک کلمه حرف رد و بدل نشد. هامین بین اسی و مرد درشت هیکل راه می‌رفت. وارد خانه شکور شدند. از حیاط گذشتند و وارد حیاط پشتی خانه شدند؛ جایی که قبلا طویله بود و این روزها محل معاملات و تنبیه های شکور بود. شکور روی یک صندلی چوبی وسط حیاطی پر از خرت و پرت نشسته بود و با چاقو زیر ناخنش را تمیز می‌کرد. هامین آب دهانش را قورت داد و اطراف حیاط را برای دیدن سگ های شکور دید زد. همین هفته پیش یک دلال مواد را که از شکور دزدی کرده بود جلوی چشم همه تکه تکه کرده بودند. اثری از سگ ها نبود. کمی خیالش راحت شد. شکور ایستاد و رو به اسی و مرد درشت هیکل گفت: برید. خودم از پسش برمیام. بعد از رفتنشان، شکور چاقو به دست به سمت هامین آمد. هامین رنگش پریده بود و دهانش خشک شده بود.شکور اسمش را سرزنش کارانه صدا کرد: -هامین. هامین. هامین. نچ نچی کرد و گفت: -نیم کیلو شیشه ناقابلو کجا قایم کردی؟ هامین سعی کرد از لرزش دندانهایش جلوگیری کند. جواب داد: -ریختم داخل جوب. پلیس ها دنبالم بودند. -کجا قایمش کردی؟ -من برنداشتم. داخل جوب ریختم. پیش من نیست. شکور جلوتر آمد و سر چاقو را روی صورت هامین کشید. -به این که چطور می‌خوای بدهیت رو پرداخت کنی فکر کردی؟ هامین آب دهانش را قورت داد چشمش را از روی چاقو برداشت و گفت: هر طور تو بگی. شکور چاقو را از روی صورتش برداشت و عقب رفت. -به درد محموله ها نمی‌خوری. دست و پا چلفتی هستی. گیر پلیس افتادی. قیافه‌ات تابلو شده. هامین می دانست جمله بعدی شکور چیست. رنگش پرید و در دلش دعا می‌کرد شکور فکری را که در ذهنش داشت به لب نیاورد. -خاله پری دنبال چند تا پسر جوون و خوش قیافه می گرده. نمی دونم قیافه ات به کی رفته اما قطعا به پدر و مادرت نرفته. شکور زیر خنده زد. یک پایش را روی صندلی گذاشت. به چشم های هامین زل زد و گفت: -با خاله پری کار کن. هم خوب پول درمیاری هم خطرش کمتره. سر چند سال می تونی بدهیتو صاف کنی. قلب هامین در سینه اش تند تند می زد. خاله‌اش سهیلا مدتی برای خاله پری کار می کرد اما هامین مواد را ترجیح می‌داد. اشک در چشمانش جمع شده بود. التماس کنان گفت: قول می‌دم دیگه گیر پلیس نیفتم. یه بار دیگه بهم فرصت بده. شکور نچ نچ کرد. -حرف آخر رو من می‌زنم. راه برگشتی نداره. هامین هم می دانست حرف شکور دو تا نمی‌شود. اشک جلوی دیدش را گرفت. شکور را تار می‌دید. شکور چاقو به دست به هامین نزدیک شد و گفت: اما می دونی که کاری که کردی بی جواب نمی‌مونه. البته که هامین می‌دانست. هر بار که اشتباه می‌کرد شکور با ته سیگار دستش را می‌سوزاند. هامین چشمانش را پاک کرد و با چاقوی شکور زل زد. شکور اول به چاقو زل زد، بعد به هامین و گفت: دردی که این چاقو داره کمتر از دردیه که به قلب من وارد کردی. شکور جلو آمد و هامین عقب رفت: -نترس. رو صورتت خط نمی اندازم. به هرحال صورتت برای خاله پری ارزش داره. هامین باز هم عقب رفت: -ترس نداره. تو باید شجاع تر از اینا باشی. تو کسی هستی که جرات کرده نیم کیلو مواد منو بدزده. هامین با گریه گفت: -من ندزدیم. ریختمش توی جوی. -چه فرقی داره؟ -تو رو خدا. -تو این جور مواقع یاد خدا می افتی؟ شکور جلوتر آمد. چاقو را بالا برد. صدای پارس سگ هایش از فاصله ای نزدیک شنیده می شد. هامین یاد خواب دیشبش افتاد. جیغ زد و با آخرین توان چاقو را از جیبش بیرون آورد و وارد شکم شکور کرد. شکور بهت زده در حالی که دستش بالا بود به شکمش زل زد. خون قرمز رنگ کم کم لباسش را پر کرد. هامین بهت زده بود. عقب عقب رفت. به چند تا چوب خورد و به زمین افتاد. شکور جلو آمد در حالی که شکمش را گرفته بود با عصبانیت به سمت هامین آمد. هامین بلند شد یکی از چوب ها را برداشت. شکور تلوتلو خورد. هامین محکم با چوب به پشتش زد  و شکور بیهوش جلویش روی زمین افتاد. صدای پارس سگ ها خیلی نزدیک شده بود.  هامین اصلا فکر نکرد.  تنها به دستوراتی که مغزش ‌داد عمل کرد. چاقویش را سریع از شکم شکور بیرون کشید و پا به فرار گذاشت. ***
    • بسم الله الرحمان الرحیم به نام خداوند متعالم خداجونم عاشقتم مهربونم خداجونم پناهم باش من جز تو پناهی ندارم مقدمه من، نه یک دختر شناور در تخیلاتم هستم و نه به اصطلاح شما، یک نازک نارنجی که گلیم خودش را نمی تواند از آب بیرون بکشد! زمانی که تو و امثال تو، در آغوش مادرتان بودید و از گرمای وجود و بودنشان، سرشار از عشق می شدید، من باید وظایفی که به ناحق بر گردنم افتاده بود، انجام می‌دادم. از زمانی که خودم را شناخته ام و دست راست را از چپ تشخیص داده ام، بار سنگین مسئولیت، بر روی دوشم سنگینی می کند. این منم.... دختری فراتر از حد هاضمه‌ی تو! بسم الله الرحمان الرحیم پارت اول پک عمیقی به سیگار زدم و با دست‌ودل‌بازی، دودش را حلقه‌حلقه بیرون فرستادم. بی‌حوصله در چندش‌ترین حالت ممکن، با آستین پیراهنم آب بینی‌ام را بالا کشیدم و وقیحانه، نگاهم را به چشمان عصبی خانواده‌ام دوختم. کمی دورتر از من، روی فرش لاکی نشسته بودند و در حالی که مادرم دستش را زیر چانه‌اش زده بود، پدرم منقل و بافورش را آماده می‌کرد و از روی زمین متکایی که رویش گل دوزی شده بود را بر روی قالی‌چه دست‌بافِ خان‌جون گذاشت به آن تکیه داد. کنارش آراسته از خوردنی های گرم بود. پدرم هیچ وقت با این کارش قهرمان زندگی دخترش نشد.. او هرگز قبول نکرد تا کمپ برود.. به اجبار من و مادرم که نمی شد رفت اگر هم می‌رفت بازهم شروع به کشیدن می‌کرد. ترک اعتیادش کمی اراده می خواست و آن هم که در بعضی از معتادان مریض رگ، تعصبی وجود نداشت.. چند روزی را در خانه برای ترک سپری کرد و به دروغ ادای آدمای ترک کرده را در می‌آورد ولی بازهم نتوانست. با حرص لب بالایم را زیر زبانم گرفتم با تشر نالیدم با کارهایش چه زندگی‌امان را با عظمت کرده است.. چقدر کشیدن این زهرماری برایش راحت شده است.. اصلا هیچ چیزی جز تریاک برایش مهم نیست.. نگاهی به شاهکار‌های حاصل از دود سیگارم می‌انداختند هم‌چنان سکوت می کردند.. چرا حرفی برای گفتن نداشتند؟؟ چرا پدرم زمانی که میدید جگر گوشه‌اش جلوی چشماش می‌ سوخت بازهم به کارهایش ادامه می‌داد.. اصلا مگر معتاد جماعت خانواده برایش مهم بود؟؟ بغض نشسته در کنج دل مادرم، از تک‌تک حرکاتش آشکار بود و چند باری دهانش را برای ناسزا گویی به من و کل هیکلم باز کرد و در آخر، چیزی نگفت و لب‌هایش را برهم فشرد. لب جوید و ناخن‌هایش را در کف دست بیچاره‌اش فرو کرد بی طاقت گفت: - از کی تا حالا انقدر بی‌حیا و وقیح شدی که جلوی چشم ما این کثافت‌کاری ها رو می‌کنی؟؟ کارای بابات کم بود تو هم بهش ملحق شدی.. با داد رو به پدرم لب زد: _ به توهم میگن مرد خونه؟؟ خجالت بکش بی غیرت.. دخترت پیش تو داره این کارارو انجام میده هیچی نمیگی، اگه فردا بره جایی دیگه‌ام این کارو رو انجام بده برامون حرف در بیارن چی؟؟تف به کسی که اسم تورو گذاشت مرد.. پدرم با خونسردی پکی به بافورش زد با آرامش نفسی چاق کرد _ این همه سال من اعتیاد گرفتم خفه خون گرفته بودی الان۲۹ ساله گذشته تازه یادت افتاده که شوهرت معتاد شده و زندگی برات سخت می‌گذره، برای من زبون در آوردی؟؟ مادرم با حرص دهانش را کج کرد: _ اون روزایی که طلبکارا میرختن جلوی در خونت من بودم از بی پولی فقط میشستم و شب و روز این زهرماری می‌کشیدم تا آروم بشم.. بدبخت اگه نمی کشیدی الان حال و روزت این نبود کار می‌کردی، بالاسر بچه‌ات بودی، که الان به این روز نمی افتاد..معلوم نیس کیه هورئینم بشه. پدرم بر روی دستش ضربه‌ای زد گفت: - حیف حیف که دستم نمک نداره کم تو رفاع و آرامش زندگی کردید، بازم معتاد شدم کم بهتون رسیدگی میکنم. این شکست خوردن ها تمام تقصیر تو زن. زهرخند پر دردی روی صورتم خودنمایی کرد و سکوت را به حرف‌های تکراری ترجیح دادم. مادرم با درد سرش را پایین انداخت و با نخ‌های فرش پنج‌متری کهنه‌ی کف‌ خانه، کلنجار رفت. آب دهانم را به سختی پایین فرستادم و غم و غصه‌هایم را هم..حتی دیگر توان دق خوردن هم نداشتم، یک خسته تمام عیار بودم. دست‌هایم را تکیه‌گاهم قرار دادم و بلند شدم. لنگ‌لنگان از پله‌ها بالا رفتم تا هرچه زودتر، خودم را به پشت‌بام متروکه و کوچکمان برسانم. تنها مکانی که حداقل چند دقیقه، در آن آرامش داشتم. روی قسمتی از دیوار که به سمت خیابان بود نشستم و دلگیر از روزگار، آهنگ مورد علاقه و وصف حالم را پلی کردم. سرم را بلند و به آسمان نگاهی انداختم. تمام تلاشم برای نریختن اشک از چشمانم بی‌حاصل ماند و قطره‌قطره، روی گونه‌هایم پدیدار شدند. نور ماه روی صورتم افتاده بود و نیمی از آن خالی و سرشار از پوچی و تنهایی و نیمه‌ی دیگرش، پرنور و با احساس.. با آن عظمت و زیبایی‌اش، دلبری می‌کرد و حسابی به ستاره‌های اطرافش، فخر می‌فروخت.
    • #پارت_پنجاه_و_دوم با دوتا دستم توی صورتم کوبیدم و تقریبیا با جیغ گفتم: _ وای فائزه، برگرد خونه، برگرد. _ چی چیو برگرد؟ نصف راهو اومدیم، همین طوریشم دیرمون شده، تا کی برگردیم و تو لباس عوض کنی. با حالت زاری نگاهش کردم و گفتم: _ خب من الان چه غلطی کنم؟ با این لباسای مامان دوز که نمی‌تونم بیام. چراغ سبز شد، ماشین حرکت کرد و فائزه عصبی گفت: _ تو مگه نگاه نمی‌کنی چی داری می‌پوشی؟ _ بابا عجله داشتم خب، اصلا حواسم نبود. نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با خنده گفت: _ حالا اینارو مامانت دوخته؟ چشم غره ای به سمتش رفتم، پارچه ی نخی خاکستری رنگ مانتوم رو توی دستم گرفتم و غمگین لب زدم: _ نه، پارسال که داشتم از مامانم خیاطی یاد می‌گرفتم خودم دوختمش، فقط یکم... گشاد شده. زیر خنده زد و بریده و بریده گفت: _ یکم؟ این شبیه لباس حاملگیه. چه رنگ قشنگی هم داره. مشتم رو به بازوش کوبیدم و با حرص گفتم: _ به جای مسخره کردن من، یه فکری بکن. من با این ریخت و تیپ نابودم نمی تونم بیام جلوی اون پسره خوشتیپ بشینم. بعد از چند ثانیه بشکنی زد و درحالی که وارد یه کوچه ی باریک میشد گفت: _ فهمیدم. ببین مانتوی چروکت رو که می‌تونی زیر چادرت یه جوری قایم کنی. ماشین رو پارک کرد و درحالی که متعجب به در و دیوار کوچه ی بن بست نگاه می‌کردم، به بقیه ی حرفاش گوش دادم. _ مقنعه ت هم خیلی کج و کوله‌س مگه اینکه طلق روسری منو بزاری براش، ولی خب بازم چروکه که خب نمیشه اونم کاریش کرد. سری تکون دادم و درحالی که به شلوار مشکی رنگ پام که گل های ریز سفید داشت و تقریبا رنگشون از بین رفته بود نگاه می‌کردم، به این فکر کردم الان چرا اومده توی این کوچه و این حرفا رو میزنه. _ شلوارت هم... خب... آهان، گرفتم. به سمت پایین خم شد و منم متعجب همراهش خم شدم. کفش هاش رو در آورد و بعد دستش به سمت شلوارش رفت. خودم رو بالا کشیدم و با تعجب زمزمه کردم: _ چیکار می‌کنی؟ _ الان... می‌فهمی. شلوارش رو که پایین کشید جیغی کشیدم و گفتم: _ چیکار می‌کنی دیوونه؟ چرا شلوارت رو در میاری؟ سرش رو به طرفم چرخوند و با نیش باز گفت: _ میخوام بدمش به تو دیگه. دوباره جیغی کشیدم و گفتم: _ خل شدی؟ الان یکی میاد می بینتت. شلوارش رو پایین کشید و من با دست هام ضربه ی نسبتا آرومی به صورتم زدم و جلوی نگاهم رو گرفتم. _ چشمات رو باز کن بابا. با تردید دست هام رو پایین آوردم و در همون حالت گفتم: _ تو چطوری می‌خوای با پای لخت... شلوار مشکی رنگش رو توی صورتم پرت کرد و گفت: _ زود باش بپوشش، الان دیر میشه. عصبی شلوار رو که روی سرم افتاده بود و پاچه هاش جلوی دیدم رو گرفته بودن، توی دست گرفتم و خواستم حرفی بزنم که همون لحظه فائزه چهار زانو روی صندلی نشست و با لبخند کشداری نگاهم کرد. _ دوتا شلوار پوشیده بودم. خشمگین نگاهش کردم و گفتم: _ عوضی! همون اول نمی‌تونستی بگی انقدر منو حرص ندی؟ ابروهاش رو بالا پایین کرد و بعد گفت: _ خب حالا زودتر بپوشش، دیرمون شده به اندازه کافی. شلوار فائزه رو روی شلوار خودم پوشیدم و بعد مشغول درست کردن مقنعه‌م شدم. بعد از چند دقیقه فائزه ماشین رو به سمت شرکت ایلیا حرکت داد. با توقف ماشین در نزدیک ساختمون با استرس به طرف فائزه برگشتم. _ فائزه! یعنی چی می‌خواد بگه؟ با خونسردی ای که مصنوعی بودنش مشخص بود شونه ای بالا انداخت و گفت: _ قرار مدار عروسی و ایناست دیگه، غیر از اینه؟ با کلافگی سرم رو بین دست هام گرفتم و با صدای لرزون ناشی از استرس و بغض لب زدم: _ چطور می‌تونی انقدر راحت از عروسی حرف بزنی، اصلا هرکلمه ی مرتبط با متاهلی می‌شنوم بدنم می‌لرزه، چندشم میشه، حالم بهم می‌خوره. دستش روی شونم نشست و با آرامش گفت: _ خونسردی خودت رو حفظ کن رویا، یه اتفاقیه که افتاده، هرچند تلخ و دردناک، اما دلیل نمیشه تو کم بیاری و ضعف نشون بدی، برو و محکم باشه، تا بفهمه با کی طرفه. نگاهم رو به صورتش دوختم و در جواب حرفاش با دهن کجی گفتم: _ همچین میگی انگار می‌خوام برم جنگ. پشت چشمی نازک کرد و من رو به طرف در هل داد. _ پس چی؟ جنگه دیگه، هرچند آدم نباید با همسر آیندش بجنگه. قبل از اینکه دستم روی سرش فرود بیاد در ماشین رو باز کرد و بیرون پرید. با حرص از ماشین پایین اومدم و سعی کردم طبق گفته ی فائزه محکم عمل کنم. دست فائزه رو گرفتم و بعد از محکم کردن چادرم به دور خودم برای دیده نشدن مانتوی قشنگم باهم وارد ساختمون شدیم. از آسانسور که خارج شدیم توجهم به دکور شرکت جلب شد. دفعه ی پیش به قدری حالم خراب بود که به هیچی توجه نکردم، هرچند الان هم کم از دفعه ی قبل ندارم. اولین چیزی که من رو به خودش جلب کرد، رگه های طلایی رنگی بود که لا به لای گل های قهوه ای روی کاغذ دیواری کرم رنگ بود. نگاه از دیوار گرفتم و به سمت منشی که داشت با نگاهش قورتم می‌داد برگشتم. یه تای ابروم رو بالا فرستادم که همراه با چشم غره ای گفت: _ امرتون؟ فائزه جلو رفت و گفت: _ با آقای مهران کار داشتیم. چشم غره ی دیگه ای حواله مون کرد و گفت: _ بگم کی هستین؟ همزمان با فائزه که فامیل قلابیم رو گفت، گفتم: _ معینی هستم. با عشوه دستی به صورتش کشید و با صدای پر از نازی گفت: _ کدوم؟ امینی یا معینی؟ فائزه دستش رو روی میز گذاشت و خیره تو چشم های درشتش گفت: _ هرچی گفتی مهم نیست، خودش می‌فهمه. با انزجار نگاه از فائزه گرفت و مشغول صحبت با تلفن شد. بعد از چند ثانیه بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: _ بفرمایید داخل، منتظرتون هستن. این بار من به خاطر لحن صحبتش چشم غره ای نثارش کردم و وقتی از کنارش رد میشدم، دستی روی میزش کشیدم و گفتم: _ میز قشنگی داری. به سمت اتاق حرکت کردیم و من دست لرزونم رو برای ضربه زدن به در بالا آوردم. چند تقه ی آروم به در زدم و بعد از «بفرمایید» ایلیا، نگاه مضطربی به فائزه انداختم و اون دستم روی توی دستش فشرد. در رو باز کرد و همراه هم وارد اتاق شدیم. با ورودمون به اتاق از جاش بلند شد و بهمون تعارف کرد تا بشینیم. از نگاه کردن بهش ابا داشتم، وحشت داشتم، لرزی که نگاهش توی جونم می‌نداخت، سرمای فصل زمستون نداشت. من و فائزه کنار هم روی مبل قهوه ای و دونفره ی روبه روی میز ایلیا نشستیم و من سریع با دستام چادرم رو جلوم مرتب کردم. با شنیدن صداش سرم رو بالا آوردم اما نگاهم خیره دست هاش بود که توی هم قلابشون کرده بود. _ انتظار داشتم تنهایی بیاین، چون فکر کنم حرف هام فقط به شما مربوط بشه. قبل از اینکه من حرفی بزنم، فائزه اخمی کرد و به سمتش خم شد. _ چه مربوط باشه چه نباشه، رویا هر اتفاقی که بیفته رو به من میگه، پس من چه باشم چه نباشم، هیچ فرقی نداره، شما حرفتون رو بزنین که کلی کار داریم. نمی‌دونم فائزه از چه کاری حرف میزد، اما از حرف هاش خوشم اومد. پوزخندی زد و خیره به ساعت مچی دور دستش با ابروهای بالا رفته گفت: _ پس باید به خاطر همین کارهاتون بوده باشه که انقدر دیر تشریف آوردین، درسته؟
  • دیدگاه های فایل

  • برترین مشارکت کنندگان

  • موضوع ها

×
×
  • اضافه کردن...