رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. 274
      ارسال
    2. 565
      ارسال
    3. 47
      ارسال
  2. کتاب

    1. 28.3k
      ارسال
    2. 11.2k
      ارسال
    3. 6k
      ارسال
    4. 10.8k
      ارسال
    5. 385
      ارسال
    6. 77
      ارسال
    7. 883
      ارسال
  3. تالار آموزش

    1. 139
      ارسال
    2. 3
      ارسال
    3. 127
      ارسال
  4. فرهنگ و هنر

    1. 1.1k
      ارسال
    2. 160
      ارسال
    3. 55
      ارسال
    4. 768
      ارسال
    5. 113
      ارسال
    6. 608
      ارسال
  5. تالار عمومی

    1. 3.8k
      ارسال
    2. 4.4k
      ارسال
    3. 189
      ارسال
    4. 186
      ارسال
    5. 368
      ارسال
    6. 134
      ارسال
    7. 30
      ارسال
  6. تالار عکس

    1. 540
      ارسال
    2. 158
      ارسال
    3. 870
      ارسال
    4. 8.3k
      ارسال
    5. 57
      ارسال
    6. 178
      ارسال
  7. تالار فیلم و سریال

    1. 467
      ارسال
    2. 31
      ارسال
    3. 222
      ارسال
    4. 235
      ارسال
    5. 43
      ارسال
  8. تالار ویژه

    1. 3k
      ارسال
    2. 149
      ارسال
  9. هاگوارتز

    1. سرای مخصوص

      توضیحات/ گذاشتن افتخارات و تقدیرات اعضا/ فرخوان ها/ تعهد گرفتن چالش ها/ آتلیه

      287
      ارسال
    2. عمارت خونین

      بخش خون آشام ها و اجرای چالش ها و بیان خاطرات خون آشامی.

      327
      ارسال
    3. جنگل سیاه

      جنگل سیاه خانه ارواح و قلمرو گرگ ها، خطرات بسیار!

      214
      ارسال
    4. آکادمی جادوگران

      آکادمی جادوگران مملو از وِرد ها و سیاه بازی های جادوان انجمن است.

      131
      ارسال
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      4,398
    • بیشترین افراد آنلاین
      404

    جدیدترین کاربر
    87 Sogand Mohammadi
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      6.3k
    • مجموع پست ها
      86.5k
  • معرفی به یک دوست

    انجمن نودهشتیا رو دوست داری ؟ همین حالا به دوستت معرفی کن!
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین رمان های بروز شده

    • پارت۸۱     عرفان   گوشی رو از دست راستم به دست چپم انتقال دادم و غریدم:   -فرهان نرو رو اعصابم!   قهقهه‌اش مثل صدای دارکوب توی مغزم کوبیده شد که باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم.با صدایی که هنوز رگه‌هایی خنده داشت، گفت:   -بیخیال داداش زنگ بزن بهش قرار بزار دیگه!   با به صدا اومدن در اتاقم اروم لب زدم:   -خفه‌ شو...   گوشی رو قطع کردم و بلافاصله خودم رو مشغول کتاب‌هام کردم و همزمان‌ بفرماییدی گفتم.مامان طلبکارانه و با دست به سینه توی چهارچوب در ظاهر شد.   نفس سنگینم رو بیرون پرت کردم و سعی کردم در این لحظه بسیار سمی و سنگین آرامشم رو حفظ کنم.با لبخند اجباری لب زدم:   -جانم مامان کاری داشتی؟   به اونیکی پاش تکیه داد و با اخم غرید:   -داشتی با کی حرف می‌زدی؟! -با مشاوره‌ام!   دروغ نگفته بودم اتفاقا کاملا درست هم گفته بودم.فرهان به مشاوره رو مخی بود که دومی نداشت.در زمینه ارتباط با دختر‌ها هم که خوش درخشیده بود و حرف اول رو هم می‌زد.   مامان با تهدید انگشت اشاره‌اش رو بالا اورد و جلو چشم‌هام تکونش داد:   -ببین عرفان فقط بفهمم فقط بفهمم کاری جز درس خوندن می‌کنی،‌ تمام لوازم اشپزخونه این خونه کوفتی رو اتش می‌زنم و حتی اجازه‌ نمی‌دم یه ادویه رو از نزدیک ببینی!   خب داشت با نقطه ضعف من بازی می‌کرد.اگه اون پا روی نقطه ضعفم می‌زاشت منم دلیلی نداشتم آروم رفتار کنم.اخم‌هام رو درهم کشیدم و می‌دونستم الان خیلی وحشتناک شدم.صدام رو کمی بالا بردم و غریدم:   -مامان با نقطه ضعف لعنتی من بازی نکن!   مامان کاملا داخل اتاق اومد و غرید:   -تویی که عین کپک سرت رو فرو کردی توی برف...   روبروم ایستاد که منم ایستادم.با حرص توی سینم زد و غرید:   -بفهم عرفان زندگی همین...   دستش رو به سمت کتاب‌ها گرفت و فریاد زد:   -زندگی همین کتاب‌هاست چه بخوای چه نخوای یه اشپز توی دنیا هیچ ارزشی نداره!عوضش اگه دکتر بشی احترام داری،حقوق معین داری،حقوق شهروندی خوبی دار،کمالات...   ازش فاصله گرفتم‌ و مثل خودش فریاد زدم:   -وقتی خودم رو ندارم من همینا بخوره تو فرق سرم!   مامان با بهت فقط به من خیره شده بود.چند قدم جلو اومد و با تعجب نالید:   -عرفان صورتت...   نفس‌های داغم رو بیرون دادم.عصبانیتم از حد داشت فرا‌تر می‌رفت و من اصلا دوست نداشتم احترامات از بین بره.با تحکم غریدم:   -برو بیرون مامان! -اما...   کنترل از دستم خارج شد و به سمت در حجوم اوردم و بازم کردم.فریادم خونه رو لرزوند:   -بیرون مامان!   با چشم‌های اشکی به سمت در رفت اما توی چهارچوب مکث کرد و غرید:   -امروز با بابات حرف داریم عرفان!   چشم‌هام رو روی فشار دادم تا بیشتر از این بی‌احترامی نکنم.بعد از رفتن مامان در رو محکم بهم کوبیدم.روی تخت تک نفره‌ام نشستم و ارنج‌هام رو روی زانوهام گذاشتم.سرم رو پایین انداختم و به موهام چنگ انداختم.زیر لب به خودم فحش می‌دادم که چرا اینطوری رفتار کردم.   با به صدا در اومدن زنگ گوشیم خون خونم رو خورد.با ضرب از جام بلند شدم و بلافاصله بعد از اتصال تماس غریدم:   -چی از جونم می‌خوای فرهان؟   چیزی جز سکوت عایدم نشد.با تردید گوشی رو از گوشم فاصله دادم و به صفحه‌اش نگاهی انداختم.با دیدن اسم ماوی فحشی تو دلم نثار خودم و جد و آباد فرهان و خودش کردم.   حالا عذاب‌ و جدان اینم به عذاب و جدان یک دقیقه قبلم اضافه شده بود.با لحنی که توش پشیمونی‌ موج می‌زد، نالیدم:   -معذرت می‌خوام عزیزم فکر کردم‌ فرهانی و اعصابم خراب...   صدای ارومش باعث شد کمی حالم بهتر بشه:   -درک می‌کنم عرفان لازم نیست توضیح بدی!   از شنیدن صداش آرامشی بی‌وصف درونم سرازیر شد.انگار من همونی نبودم که دو دقیقه پیش از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم.صداش بعد از سکوت طولانی دوباره تو گوشم پیچید:   -راستش حالم زیاد خوش نیست می‌خوام برم بیرون سلین هم یکم کسالت داره خلاصه میای بریم بیرون؟   از حرفش شوکه شدم.اصلا انتظار همچین حرفی نداشتم و از طرفی هم کنجکاو بودم تا بفهمم چرا حالش خوب نیست.پیشنهادش رو روی هوا زدم و قبول کردم:   -اره چرا که نه کی؟ - ساعت نه خوبه؟بریم یه سانویچ کثیفم بزنیم البته اگه به کلاستون بر نخوره!   می‌دونستم به بچه بالا شهر بودنم تیکه انداخته اما واسم مهم نبود.با خنده جوابش رو دادم:   -باشه چرا که نه با اینکه گواهی‌نامه ندارم ولی ماشین مامانم رو کش میرم، آدرس بده! -از ریسک کردن خوشم میاد.اوکی می‌فرستم فعلا...   مثل اینکه این دختر عادت به سلام و خداحافظی نداشت چون بدون شنیدن جواب من قطع کرد. @ ELFLokee
    • پارت ۸۵ دامون به او نزدیک شد کنارش ایستاد آه سردی کشید و گفت: - دو هفته قبل اینکه بیام دفتر مشاور املاکی که کار می‌کردی امیر تمام دو هفته رو روی مخم بود که بهش کمک کنم که زبونت و کوتاه کنه و روت و کم کنه، ولی من کوتاه نمی‌اومدم چون دلم پیش کس دیگه‌ای بود، حتی تو ذهنم هم کسی رو نیاورده بودم که یه ‌وقت بهش خیانت نکنم. ولی اون احمق انقدر هر روز بهم زنگ میزد و گه گاهی هم که بیرون بودیم انقدر راجبِ تو حرف میزد که دیگه کلافه‌م کرده بود. از شانس بد تو دریا هم از طرف دیگه رو مخم بود که خونه رو بفروشیم من اون خونه رو دوست داشتم پول اینکه سه دنگ اون و بخرم نداشتم باید همش رو می‌فروختم.  اون امیر نامرد وقتی فهمید لنگ پولم بهم گفت پول اون سه دنگ و بهم میده حتی به دریا پیشنهاد داد بیشتر هم بهش میده فقط با من همکاری کنه و وارد اون مشاور املاک شه تا اون نقشه‌ای که داشت رو پیاده کنه. نیشخند زد و بغضش را پایین داد گوشه لبش را به دندان گرفت تا بغضش نشکند و اشک راه گونه‌اش را پیش نکشد. - فقط به خاطر پولِ سه دنگ خونه با زندگیم بازی کردی؟ اون خواهر پستت می‌دونست با شما همکاری کرد؟ اون هم بازیگرِ خوبی بود خیلی قشنگ نقش بازی کرد، خدا لعنتتون کنه. دامون دستی در موهایش کشید و تکیه‌اش را به نرده داد و دست به سینه ایستاد به در خیره شد: - نه مهم برای من سوفیا بود دخترعمه‌ی امیر کسی که عاشقش بودم و قول برگشت اون رو هم امیر بهم داده بود. قلبش تند میزد انگار هنوز روی او غیرت داشت با اینکه این‌همه ضربه از او خورده بود باز هم قلبش بی قراری می‌کرد: - تا این حد آشغالی؟ سری از تاسف تکان داد و آرام لب زد: - عاشق نشدی که حالم رو بفهمی. خندید با تمسخر نگاهش کرد و عصبی با دندان‌های قفل شده و با نفرت گفت: - عشق!؟ آره شاید من هیچ‌وقت عاشق نشدم، ولی انقدر معرفت و مرام تو وجودم هست که بخاطر دل خودم با زندگی یکی دیگه بازی نکنم. دامون سمتش برگشت به نیم رخ او‌ زل زد و گفت: - می‌خوام یک چیز بهت نشون بدم باهام میای؟ آنیسا بی‌آنکه برگردد گفت: -الان فقط می‌خوام راجب اون‌شب هر چی می‌دونی بگی دیگه برام این خزئبلات مهم نیست، تو هم مثل بقیه یک آدم گذری بودی که اومدی و رفتی ارزشت برام به انداره‌ی یک ارزن بود. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت ۸۴ حرف‌هایی که ناتمام ماند چشمانی که منتظر به راه است. ولی انگار وقت رفتن است! چه حکایتی‌ست؟ چه حکمتی‌ست؟ چه دردی‌ست؟هه، همان حکایت همیشگی، همان حکمتی که همه از آن حرف می‌زنند، درکی ندارند ولی برای هم‌دردی به زبان می‌آورند وتلخ آن‌جاست که با لبخند می‌گویند قطعا حکمتی در کار است واین درد دردی جانسوز است.   چقدر زود دیر می شود و چقدر دردناک است این زود دیر شدن‌ها. پشت در ایستاد بزاقش را پایین داد به دور و برش نگاه کرد و دستش را روی زنگ فشرد چند دقیقه‌ای منتظر ماند تا در باز شد، آرام در را هول داد و وارد حیاط شد نفس عمیقی کشید آرام_آرام قدم برداشت دامون بالای پله ایستاده بود وقتی به او نزدیک شد سرش را پایین انداخت و گفت: - سلام خوش اومدی. آه سردی کشید قلبش تند میزد بی قرار بود، نمی‌دانست با دیدن او به این حال و روز میفتد این چند وقت آنقدر فکرش درگیر رامان بود که فرصت فکر کردن به دامون را نداشت. - سلام دریا هم هست؟ سرش را به طرفین تکان داد و لبخند زد: - دریا دیگه بر‌نمی‌گرده سهمش از خونه رو برداشته. پله‌ها را آرام بالا رفت و پوزخند زد: - نمی‌دونم چرا دوباره بهت اعتماد کردم! شاید دیگه آب از سرم گذشته, ولی باید بدونم چی باعث شده که در حقم نامردی کنی چی باعث شده این‌جوری باهام بازی کنی. دامون سرش را پایین انداخت آنیسا درست رو در روی او ایستاده بود. - خجالت می‌کشی!؟ باور کردنی نیست که تو شرم حالیت شه! سرش را بلند کرد چشمانش غمگین بود نگاهش با نگاه‌های ماه‌ها قبل فرق می‌کرد ندامت و پشیمانی را در نگاهش می‌شد خواند. - من مقصر نبودم، من اصلا از چیزی خبر نداشتم، بهم گفت بچه پرویی می‌خواد روت رو کم کنه، نمی‌دونستم قراره بلایی سرت بیاره روحمم خبر نداشت همچین فکر کثیفی داره. آنیسا نگاهش را از او گرفت رو برگرداند  دستش را به نرده گرفت و کمی خود را خم کرد  به فضای سبز رو به رویش خیره شد. - چقدر گرفتی ازش؟ کمی مکث کرد آب دهانش را با صدا پایین داد و آرام لب زد: - این خونه رو و قرار بود دختری که دوستش داشتم و برگردونِ. با دستش به نرده فشار وارد کرد چشمانش را بست و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت ۸۳ سکوت کرد آه سردی کشید با هر جان کندنی بود لب باز کرد و گفت: -   من فکر می‌کنم ضربه آخر و پسرعموت بهش زده درستِ از امیر کتک خورد ولی ضربه آخر رو پسرعموت زد. چشمانش را بست قطره اشکی از گوشه چشمانش چکید: - تو اون‌جا بودی؟ بعنی نزدیک‌شون بودی؟چرا جداشون نکردی؟ اصلا تو دیدی که ضرب آخر و رامان بهش زده باشه یا به گفته‌ی بقیه داری می‌گی؟ دوباره سکوت کرد بعد از مکث کوتاهی آرام گفت: - من اون‌جا بودم ولی جلو نرفتم، ترسیدم، از دور نگاه‌شون می‌کردم تاریک هم بود اصلا نفهمیدم کی داره کی و میزنه. - پس چرا می‌گی ضربه آخر رو رامان زد؟ - چون خیلی عصبی بود، وقتی اومد تو سالن دیدمش خواستم به امیر خبر بدم ولی پیداش نکردم، به خدا نمی‌دونستم قراره بلایی سرت بیاره اون فقط بهم گفت تو رو تو مهمونی بکشونم و اون با تو رو در رو بشه بعد اون‌جا بهت بگه نقشه اون بوده و همه چیز تموم شه نمی دونستم بازی کثیفی تو سرشِ وگرنه هیچ وقت این کار رو نمی‌کردم. بغضش را پایین داد سعی کرد بی لرزش صدا حرف بزند ولی موفق نبود. - من باید برم تو اون خونه می‌تونی من و ببری؟ پوزخند زد هوفی کشید: - بری تو اون خونه چیکار کنی؟ فکر می‌کنی چیزی دستگیرت بشه؟ - نمی‌دونم شاید بشه، ولی من اگه آدم زرنگ بودم نقشه‌ی کثیفی که تو و اون حیوون برام کشیده بودین رو می‌فهمیدم، می‌دونی یک چیز خیلی اذیتم می‌کنه بهم بگو چرا باهام این کارو کردی مگه من چه بدی در حقت کردم؟ عذاب وجدان نداری؟ چیزی تو وجودت اذیتت نمی‌کنه؟ این کارت باعث گرفتن جون یه آدم شد اصلا یک لحظه با خودت فکر نکردی امکان داره اون آشغال من و بکشه؟ یا خودم دست به خودکشی بزنم؟ - بیا برات از نزدیک همه چیز و توضیح بدم، من از اون‌شب دیگه هیچ شب و روز  راحتی ندارم خواستم زندگیم و درست کنم ولی انگار بدتر تو باتلاق افتادم هر چی دست و پا میزنم دارم فرو تر میرم. کمی سکوت کرد و با آرام ترین ولوم صدایش گفت: - من بهت کمک می‌کنم که بفهمی اون شب تو اون خونه چی شد ولی نباید هیچ‌جا اسمی از من ببری شاید با کمک کردن بهت کمی از عذابی که می‌کشم کمتر شه. @ Saghar 2021 @ Melika.pm @ Melika.☆ویژه☆
    • پارت ۸۲ طول و عرض اتاق را صد بار طی کرد  صحنه‌هایی از آن اتفاقات جلوی چشمانش مانند فیلم پخش می‌شد و هر بار در ذهنش آن را عقب می‌برد و تنها کسی که به ذهنش خطور می‌کرد دامون بود باید او را پیدا می کرد، باید مجبورش می کرد که حرف بزند با حرف زدن‌های او خیلی چیزها روشن می‌شد. کلافه به ساعت نگاه کرد می دانست تا صبح طاقت نمی‌آورد نگاهی به تلفن انداخت، برای کاری که می خواست انجام دهد دو دل بود گلویش خشک شده بود چشمانش دو دو می‌‌زد به سختی بزاقش را پایین داد تلفن همراهش را دستش گرفت با لرزش دست شماره‌ی دامون را گرفت، چند بوق خورد ولی پاسخی دریافت نکرد کلافه موبایل را از گوشش فاصله داد تا خواست قطع کند صدا در گوشی پخش شد: - بله آنیسا چشم بست و سعی کرد آرام برخورد کند: - سلام سرد و تلخ در جوابش گفت: - علیک، اگه زنگ زدی از اون شب لعنتی چیزی بگی باید بگم اصلا حوصله شنیدن چرندیاتت و ندارم. نیشخند زد و با طعنه گفت: - پای جون یه آدم بی‌گناه وسطِ، به خاطرِ توئه لعنتی این بلا سرمون اومد. توئه آشغال نابودم کردی، حالا  باید بهم بگی که تو اون شب لعنتی چه اتفاقی افتاد صد‌ در صد در جریانِ همه چیز هستی. فقط من و نپیچون وگرنه به خدا کاری می‌کنم که همتون پاهاتون به دادگاه و زندان باز شه می‌دونی آدمی نیستم که تهدید کنم حتی اگه خودم و نابود کنم این کارو می‌کنم ولی پای تو و اون حیوون و تو هر دادگاهی که بشه می‌کشونم. دامون سکوت کرد بعد دقایقی آرام زیر لب گفت: - من کاری نکردم که بترسم، من هیچ‌کارم،  تا حالا صد دفعه واسه مامورها توضیح دادم تو بازداشتگاه هم خوابیدم هزاربار سر صحنه جرم هم ما رو بردن ازمون توضیح خواستن هر چی که می‌دونستم و گفتم. لطفا دیگه بهم زنگ نزن از من کمکی ساخته نیست. تا خواست قطع کند آنیسا با التماسی که در صدایش بود نامش را خواند: - دامون تو رو خدا کمکم کن خواهش می‌کنم، پسرعموم بی‌گناهه قسم می‌خوره که اون و نکشته تو رو به هر که می‌پرستی قسمت میدم اگه چیزی می‌دونی بهم بگو خواهش می‌کنم. پسرعموم مریضِ اون تو دووم نمیاره، عموم همین یکی پسر و داره خونه‌شون مثل  عزاخونه‌ست زن‌عموم همش زیر سرمِ عموم یک شبِِ پیر شده برای دل یک مادر هم که شده اگه چیزی می‌دونی بگو. @ Saghar 2021 @ Melika.☆ویژه☆
  • موضوع ها

  • برترین مشارکت کنندگان

  • برترین ارسال‌ کنندگان

    در این هفته هیچ ارسال کننده برتری وجود ندارد.

    امتیازی در این ماه داده نشده است.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها این سال.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها.

  • بیشترین ارسال کنندگان

  • دستاورد‌های اخیر

    • Natarohew یک نشان کسب کرد
      Dedicated
    • بهاری یک نشان کسب کرد
      One Month Later
    • Chakavak یک نشان کسب کرد
      Reacting Well
    • درجه ستایش گودرزی ارتقا پیدا کرد
      Experienced
    • بهاری یک نشان کسب کرد
      Collaborator
×
×
  • اضافه کردن...