رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

    در این جا تست هوش ، تست حسادت ،عصبانیت ،,تست هیجان ودیگر تست های روانشناسی را با ما به استراک میگزارید . 

  10. نودهشتیا

  11. آموزشگاه آنلایین انجمن نودهشتیا

    با استفاده از اساتید برجسته در روز های تعیین شده، کلاس ها برگذار می شود.

    تمام نکات درسی و تدریس نویسندگی در این تاپیک صورت می گیرد:)

    تنها مقام هنرجو و استادبه این تاپیک دسترسی دارند، برای ورود ثبت نام کنید.

    m@hta

    زیر دسته های تالار :



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      11,946
    • بیشترین افراد آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    Lokppp
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      10,815
    • مجموع پست ها
      429,691
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • کتاب های به روز شده

  • دیدگاه های فایل

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت شصت و ششم  مهسیما  دست از در زدن برداشتم،  گلوم بخاطر جیغ هایی که زده بودم میسوخت، با بهت به شونه های لرزون تیرداد نگاه کردم.  با قدم های لرزون به سمتشون رفتم و روی دو زانو نشستم،  نمیخواستم چیزی رو که میدیدم باور کنم، دست لرزونم  رو ناباور روی دهنم گذاشتم، تیرداد سرش رو بالا اورد و نگاه دردمند و اشک الودش رو توی نگاهم قفل کرد،  باورم نمیشد این کوه غرور گریه کنه،  از اینکه ضعفش رو میدیدم احساس بدی بهم دست داده بود.  با بهت بهش خیره بودم،  انتظار داشتم بگه علی حالش خوبه،  بگه هنوز نفس میکشه،  بگه دروغ که این بمب انرژی حالا اینطوری اروم گرفته.  ولی خیال باطل بود،  چون واقعیت چیز دیگه ای بود.   نمیدونم چقدر گذشت، چند دقیقه یا چند ساعت   که تیرداد سر علی رو روی پاش گذاشت و روی پیشونیش بوسه ای زد بعد با صدای دورگه ای گفت:  شهادت گوارای وجودت داداش،  انتقام خونت رو میگیرم!   مثل مسخ شده ها با بهت به یک نقطه خیره شده بودم،  هنوز نتونسته بودم مرگ علی رو تجزیه و تحلیل کنم. از جاش بلند شد و رو به من گفت: باید دنبال یک راه فرار بگردیم، تو باید از اینجا بری!  با سستی سر جام نشسته بودم نه میخواستم از جام بلند شم نه جونش رو داشتم، جلوم زانو زد و گفت: الان وقت نشستن نیست مهسیما باید فکرامون رو بریزیم رو هم!   بعد مکثی کردو گفت: من نمیخوام تو رو هم از دست بدم! نمیخوام. با شنیدن حرفش حس شیرینی توی وجودم شکل گرفت اما این باعث نمیشد از این حالت، شک خارج بشم. سرمای بدی توی وجودم نشسته بود. سرم رو بالا اوردم و با بی حالی توی چشم هاش خیره شدم و تنها یک حرف زدم: سردمه!  نمیدونم چی توی چشم هام دید که سریع دستم رو توی دستش گرفت و با گفتن چقدر سردی!  از جاش بلند شد و شروع به کوبیدن در کرد. چند دقیقه بعد شیواو انوشیروان  و دوتا از افرادشون وارد زیر زمین شدن، با بی حسی نگاهشون کردم. شیوا با دیدنمون گفت: چیه اینجا رو گذاشتید رو سرتون؟   بعد با پوزخند ادامه داد: میبینم که خودتون رو باز کردید!  انوشیروان: ببین سرگرد من صبرم زیاد نیست، خودتم یکبار صبرم رو امتحان کردی!  با این حرفش تیرداد به سمتش حمله کرد که تیری رو به پای چپش زد و همین باعث شد روی زمین بیفته، هینی کردم که شیوا به سمتم اومد و اسلحه اش رو روی شقیقه ام گذاشت بعد رو به تیرداد فریاد زد: انوشیروان خان هر چی ازت میپرسه جواب بده وگرنه مغزش رو میپاشم توی دهنش!  تیرداد با چشم های به خون نشسته نگاهش کرد و گفت: هیچ غلطی نمیتونی بکنی!  شیوا خنده ی عصبی کرد و گفت: چیه دوسش داری؟!  بعد اسلحه رو روی سرم فشار داد و گفت: من واقعا دوست داشتم، همه چیو بگو بعد بیا باهم فرار کنیم!  تیرداد درحالی که سعی داشت دردش رو کنترل کنه با پوزخند گفت: من حتی حاظر نیستم سر انگشتم به ادمای کثیفی مثل تو بخوره!  با این حرفش شیوا عصبی اسلحه رو به سمت تیرداد گرفت انوشیروان با خنده ی شیطانی روی لبش گفت: افرین شیوا تموم کردن کارشون رو به تو میسپارم!  کشیدن ماشه توسط شیوا با اشوب توی دلم یکسان شد خواستم بهش حمله کنم که صدای تیر مانعم شد.
    • پارت هشتم  آرام و آهسته قدم بر می داشتم ؛ وجوداش را کنارم احساس کردم کنارهم به سمتی که او می رفتم حرکت می کردیم. به سالنی بزرگ رسیدیم همه روی صندلی هایی چوبی که فقط در خانه های خان های هر روستاها دیده می شد رفتیم. سرم را پایین انداختم و کنارش ایستادم من در برابر او بسیار کوچک و ضعیف به چشم می آمدم. با صدای رسا و با ابهت گفت: -از این به بعد این ضعیفه زن و خانوم این خونه ست، کسی حق اهانت و بی احترامی بهش رو نداره. اگر بشنوم یا ببینم کسی کوچک شمرده اتش با من روبه رو میشه. بعد از صحبت هایی که نمی دانستم احساس غرور کنم یا چیزی دیگر رو به من کرد و همه آن ها را به من معرفی کرد. دو برادر جوان داشت و یک خواهر جوان البته در ظاهر جوان بود ولی نگاه اش سرشار از غم و درد بود این را خوب متوجه می شدم چون حال اش راتجربه کرده بودم ؛یه خانوم بسیار زیبا را معرفی کرد که گویا مادر ناتنی اش بود. کنار گوشم آهسته گفت: -دیگه خانوم این خونه هستی بهتره استراحت رو کنار بزاری ،برای ناهار بر می گردم انتظار غذای خوب دارم  سر بلند کردم و به چشم های مشکی و لبروهای درهم کشیده اش نگاه کردم ؛کاری جز اطاعت یاد نداشتم و تنها راه برای داشتن یک زندگی آرام سکوت و صبر بود کاری که مادرم در هنگام عصبانی شدن پدرم انجام می داد. نگاهم را گرفتم و سر زیر انداختم، گفتم: -چشم آقا  از کنارم گذشت و رفت؛ نفسم را راحت بیرون فرستادم و هم زمان با من بقیه ام نفسی راحت کشیدند. گویا آنها هم سنگینی سایه ی این مرد را واضح احساس می کنند. مادر اش کنارم آمد و گفت: -بهتر سریع تر دست بجنبونی احتمال داره برای مچ گیری زودتر از همیشه برگرده  لبخندی غمگین روس صورتم ظاهر شد و گفتم: -بله چشم مادر 
    • دیدم عزیزم  فقط ببخشید من اشتباه جوابتو اشتباهی تو ارسال پاسخ دادم می شه اونم پاک کنید
    • #پارت_ششم   و بلندتر گفت:و شما؟ مرد به چشمان آشنای ستی زل زد و گفت:اوتانا. ستی شک داشت اما نتوانست تعجبش را بپوشاند بلند گفت:شما فرمانده اوتانا هستین؟همون هزارپاتیش معروف؟! وچشمانش را گشاد کرد. اوتانا خنثی وار لب زد:فکر کن آره چه فرقی می کنه؟ الان به جای این که  فرماندهی هنگ خودم رو کنم،دارم با تو یکی به دو می کنم. ستی خوشحال ادامه داد:وای،باورم نمی شه راستش پدرم راجع به شما قبلا باهام حرف زده از شجاعتاتون برام گفته واقعا شجاعین. فکر کنم پدرم با پدرتون دوست بودن! این بار اوتانا بود که تعجب کرده بود با لکنت گفت:تو...یعنی تو؟... دختر ویشتاسپ هستی؟! با شنیدن این حرف،عرق سردی بر تیره ی کمرش نشست خودش هم در شگفت بود که چگونه توانسته به این آسانی خودش را لو دهد! صدای پدرش در گوشش پیچید(:ستی،دخترم تو نباید راجع به من با کسی صحبت کنی وگرنه به خاطر یک انتقام، پدرت رو از دس می دی!)  ستی با چشمانی وق زده،به اوتانا خیره شد خواست انکار کند اما دیر شده بود او پیش تر،غیر مستقیم اقرار کرده بود که دختر دوست صمیمی پدرش هست   #پارت_هفتم   اوتانا روبه روی ستی نشست و دستانش را گرفت وباخشم به دخترک چشم قهوه ای زل زد دختری که خود را ملامت می کرد که چگونه توانسته این قدر ساده لوحانه زندگی اش را بر باد دهد اوتانا مچ دستان را فشرد طوری که صدای آخ گفتنش در فضا پژواک شد اوتانا همچو شیری که طعمه ای اسیر کرده، با شتاب ستی را از زمین جدا کرد چشم از چشمانش برنداشت با خشم لب گزید:تو، دختر ویشتاسپ خیانت کاری؟ دختر قاتل پدر من؟! اوتانا خودش را خوب می شناخت می دانست اگر خشمش را فرو ننشاند ستی جان سالم به در نخواهد برد! سرش را به آسمان گرفت وچندین نفس عمیق به ریه هایش مهمان کرد لبه های بینی اش از خشم تند،باز و بسته می شدند در دلش سعی داشت این دخترک را تبرعه کند باخود می گفت:آخر این دختر که تقصیری ندارد! اما عقلش نهیب می زد: که این دختر قاتل پدرت هست، خون آن قاتل در رگ هایش جاریست آتش انتقامی که بیست ویک سال قبل در دلش روشن شده بود،وبعد از چندی خاموش گشته بود، باز ساز روشن شدن سر داده بود.    #پارت_هشتم   در حرکتی ناگهانی مچ دستان ستی را گرفت و با چرم بلندی که دور مچ هایش بسته بود،محکم بست ستی گیج از این اتفاقات،سعی کرد بغضش را فرو خورد مستاصل به اوتانا خیره شد و گفت:ضعیف گیر آوردی؟ به خدا قسم من از هیچی خبر ندارم فقط می دونم ممنوعه ای رو به زبون آوردم که نباید می آوردم یعنی چه که پدر من،پدرتو رو کشته؟این حرفا رو از کجا در میاری؟ من تو رو نجات دادم دیوونه اون وقت تو... انگشت اشاره ی اوتانا بود که مقابل صورتش قد علم کرد و سپس صدای دو رگه اش به گوش رسید: خفه شو...توهم مثل پدر عوضیتی تو رو فرستاده که منو بکشی!؟ آره؟! حتما خبر دار شده که پسر آرتاباز برای انتقام داره در به در دنبالش می گرده! تو رو فرستاده تا فرمانده اوتانا رو بکشی؟ هه...کور خوندی دختر! ستی خواست لب باز کند تا از خود دفاع کند اما سیلی اوتانا، او را خاموش کرد. ستی،دختری که تاکنون با مرد غریبه ای رو به رو هم نشده بود، اکنون سیلی آب داری هم نوش جان کرده بود! بغضش را به سختی فرو داد نباید اشک می ریخت باید محکم می بود سرش را بلند نکرد اوتانا با دو انگشت، چانه ی ستی را گرفت و وادارش کرد به چشمانش زل بزند.   #پارت_نهم   لب گشود: من فقط ده سالم بود، تازه داشتم آموزش رزمی می دیدم یه روز وقتی داشتم بر میگشتم نزدیک خونه،...کمی مکث کرد یادآوری خاطرات تلخش عذابش می داد :شمشیر پدرت تو سینه پدرم فرو رفت از لای دندانهایش غرید:خودم با این دوتا چشمام دیدم، دیدم که پدرم به زمین افتاد و دست و پا زد اما نگفت پدر تو راهم دیدم که بر زمین نشست که بدنش مثل بید لرزان شد اما نگفت شنیدم پدرت از پدرم عذر خواهی طلب می کرد و اشک می ریخت! با انگشتانش صورت ستی را چلاند و از پس دندان های کلید شده ادامه داد:بیست و یک ساله دارم با این امید از خواب بیدار می شم که انتقام خون به ناحق ریخته شده ی، پدرمو بگیرم ستی حزین و ناتوان فریاد زد:نکنه می خوای انتقامتو از من بگیری؟ من از هیچی خبر ندارم این صد بار! اوتانا موهای دخترک را از پشت گرفت و کشید صورتش را در میلی متری از چهره ستی نگه داشت وبا خشم گفت: به موقعش کاری می کنم که پدرت خودش با پای خودش بیاد به پام بیفته التماس کنه دخترشو نکشم!  
    • ••پارت هشت••   ساعتی گذشت و درحالی که به مبل تکیه کرده و چشمانم را بسته بودم، صدای تقه‌ی در را شنیدم. بدون هیچ هیجان یا احساسات خاصی که تازه عروس‌های دیگر در این لحظات آن را تجربه می‌کردند، به آهستگی به استقبال رفتم. با سلام آرامی کت را از تنش کندم و با گرفتن جواب آن را آویزان کردم. سر تا پای زندگی تازه آغاز شده‌ی به اصطلاح مشترک من، به زندگی زوج‌های مسن یا حتی فراتر از آن می‌ماند. شروعش هم به همین مقدار کسل کننده و بی‌روح بود. من هم دختر بودم؛ از دسته‌ی همان‌هایی که از خردسالی جانشان برای همان یک شب‌ دوشادوش داماد رویاهایشان رقصیدن در لباس عروس افسانه‌ای می‌رفت. اما تفاوتم این بود که توانستم از خیر این نیز بگذرم! من که آرزوهای زیادی را به باد سپرده بودم لباس عروس سهل بود.   در کنار آن، نمی‌خواستم حرمت آن لباس که همیشه در ذهنم مقدس بود بشکند. همه دختر را به آرزوی بخت سپید و ماندن در کنار همسر تا زمان پوشیدن کفن به لباس عروس زینت می‌دادند، پس من را چه به این کارها! میز را آماده کردم. نیاز به صدا کردنش نبود، مثل همیشه زودتر از من سر میز می‌نشست و منتظر آماده شدن آن می‌ماند. غذا را کشیدم و درست در نقطه‌ی مقابل او، با بی‌میلی شروع به خوردن کردم. به ناگاه حسرتی عظیم در دلم افتاد؛ کاش مثل زن و شوهرهای دیگر بودیم! چیز زیادی نمی‌خواستم، فقط کمی پرت شدن در دره‌ی نگاه کسی، کمی پرستیده شدن از سوی کسی، کمی عاشقانه خرج کردن برای کسی؛ اما به خوبی می‌دانستم زندگی‌ام آن‌قدر عادی نخواهد شد که به رویاهایم جامه تحقق بپوشانم، همان‌طور که تا به الان عادی نبود. - ممنون! تشکرش را بی‌جواب نگذاشتم و با لبخند کم جانی منتظر بدرقه کردنش ماندم، اما انگار مانند هر روز قصد ترک میز را نداشت. چیزی برای گفتن داشت؟ چشم‌هایش که این‌طور می‌گفت. نمکدان را با دستانم به بازی گرفتم و ترجیح دادم شروع کننده‌ی بحث خودم باشم. - خب؟ - می‌خواستم در مورد چیزی باهات حرف بزنم. نگاه منتظرم را به چشمان سیاهش دوختم و همان لحظه خدا را هزاران مرتبه شکر کردم که شباهتی به نامردترین مرد زندگی‌ام نداشت. - من قصدم این نبود که تو تنها باشی. اصلا قصد نداشتم تو رو از خانواده‌ت جدا کنم چون می‌دونم تنهایی نه برای روحیه‌ی خودت خوبه و... با تلخ‌خندی پی حرفش را گرفتم. - نه بچه‌ی آینده‌م! سری تکان داد. - به هر حال خواسته‌ی خودت بود که تصمیم به جدایی گرفتی و منم حرفی ندارم. اما هنوز معتقدم تنهایی برات خوب نیست، الان نه؛ اما به محض این که دوران بارداریت شروع بشه نیاز به مراقبت ویژه‌ای داری تا هم خودت و هم بچه توی سلامت کامل باشین. می‌دونم الان هرچی بگم فکر می‌کنی به خاطر بچه‌ست اما این‌طور نیست! تو هنوز هم به همون اندازه‌ی قبل برام عزیزی، خصوصا که توی خراب کردن زندگیت با هاتف منم نقش دارم و عذابش تا ابد باهام هست. میانه‌ی حرفش که رسید پوزخند پر بعضی زدم؛ نه برای تمسخر او، که برای به سخره گرفتن افکار احمقانه‌‌ی خودم. به خودم گفتم دیدی! حتی اگر خوشبخت‌ترین زن نباشی، بدبخت‌ترین نیستی. هنوز هم برای کسی که اسم شوهرت را به یدک می‌کشد اهمیت داری، کسی که درک و شعورش خودش را متهم می‌کند تا به تو بفهماند آن‌قدرها هم نسبت به زندگی تو بی‌توجه نیست. - از دوستم خواهش کردم تا وقتی تو اینجایی با خانومش بیاد واحد روبه‌رویی. همسر اونم نیاز به یه دوست داره پس بدون چون و چرا قبول کرد. به خاطر خودت هم که شده نه نیار و باهاش ارتباط برقرار کن. دختر خوبیه! سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. خوب می‌دانستم با این اوضاع و احوال نیاز به همدمی از جنس خودم دارم، جایی برای مخالفت باقی نبود. @Sari
    • (پارت شصت و پنج) از روی تخت بلند شدم، شروع کردم به قدم زدن تو همون نصف جا، هرچی بیشتر فکر میکردم مغزم کُندتر کار میکرد با خودم فکر کردم اگه بخام فرار کنم روز که قطعا نمیشه شبم که این نگهبانا جلو راهمن. پس چیکار کنم؟ وایسا ببینم! یاسین گفت امشب مهمونیه؟ اگه مهمونی باشه.... وای خدا من چقدر خلم اگه مهمونی باشه قطعا نگهبانا بیشتر میشن. تنها امیدم به آرمیتا بود اونم که اونجور که فکر میکردم نبود حداقل با خودم میگفتم شاید یه کمکی بکنه، ولی وضعیت خودمو بدتر کردم. روی تخت نشستم که چشمم به کتابی که روی عسلی بود خورد، دستم رو به سمتش کشیدم و ورش داشتم نگاهی به جلدش کردم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد اسمش بود: (پیش از آنکه بمیرم) هوممم...... سرگرمی خوبی بود برای ذهن درگیرم روی تخت نشستم و شروع کردم به خوندنش. ***** با تقه ای که به در خورد چشمم از کلمه های داخل کتاب کنده شد و به در دوخته شد، بعد چندثانیه در باز شد و یاسین داخل اومد. اخمی کردم و دوباره سرم رو داخل کتاب بردم ولی حواسم کامل پیش اون بود. یه جبعه رو انداخت روی تخت و گفت: یاسین: برای مهمونی بپوشش! آرایشم لازم نداری. بعد چند ثانیه با پوزخندی روی لبش ادامه داد: یاسین:چون به جای اینکه به صورتت نگاه کنن قراره خیره بدنت بشن. و ازتاق زد بیرون. از عصبانیت زیاد کتاب رو به در بسته پرت کردم و دندونام رو روی هم ساییدم......
    • پارت7 بدون اینکه نگاهم کنه سلام کوتاهی کرد و راه افتاد. معلوم بود که هنوز بابت دیشب از دستم دلخوره. اصلا دوست نداشتم بهترین دوستم رو توی این وضع ببینم و حالا مقصر این وضعیتش خودم بودم. یکم که گذشت به دانشگاه رسیدیم. ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کرد و پیاده شدیم. وسایل رو برداشتیم و مینا در ماشین رو قفل کرد. همینطور که به سمت اتوبوس حرکت می‌کردیم رو به مینا کفتم: مینایی ببخشید. دیروز ذهنم آشفته و بهم ریخته بود. مینا نفس عمیقی کشید و با لبخن نیمه جونی گفت: بخشیدم اما باید بهم توضیح بدی؟ از ته دل خندیدم و گونه‌اش رو بوسیدم. اون هم خندید. به اتوبوس که رسیدیم سوار شدیم و به انتهای اتوبوس رفتیم. همه بچه ها  می‎دونستن که در هر اردو و مسافرتی من و مینا باید آخر اتوبوس بشینیم واسه همین دوتا صندلی کنار پنجره رو واسه ما گذاشته بودن. من و مینا آخرین نفراتی بودیم که نشستیم.  حدود سه تا اتوبوس بودیم. یه اتوبوس دخترها، یه اتوبوس پسرها و یه اتوبوس هم اساتید بودن. بعد از اطمینان از اینکه همه اومدن و نشستن اتوبوس ها راه افتادن. چند دقیه ای گذشت تا اینکه به سمت راننده راه افتادم تا فلشم رو بدم تا برامون بزاره. همین که فلش رو گذاشتم همه اومدن وسط از جمله من و مینا. داشتیم می‌رقصیدیم که اتوبوس پسرها اومد کنارمون. همه اشون با حسرت نگاهمون می‌کردن و ما هم با شدت بیشتری به دست زدن و رقصیدن پرداختیم. یکم که گذشت من و مینا نشستیم. مینا رو به من گفت: خب؟ - خب که چی؟ مینا: دیشب چرا ذهنت آشفته بود؟ -آها شروع کردم به تعریف خواب دیروزم که مینا هم به فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: بیخیال مهم نیس. احتمالا از بس به این سفر فکر کردی این خواب رو دیدی؟ من هم بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم: لابد! @asma.r
    • پارت7 بدون اینکه نگاهم کنه سلام کوتاهی کرد و راه افتاد. معلوم بود که هنوز بابت دیشب از دستم دلخوره. اصلا دوست نداشتم بهترین دوستم رو توی این وضع ببینم و حالا مقصر این وضعیتش خودم بودم. یکم که گذشت به دانشگاه رسیدیم. ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کرد و پیاده شدیم. وسایل رو برداشتیم و مینا در ماشین رو قفل کرد. همینطور که به سمت اتوبوس حرکت می‌کردیم رو به مینا کفتم: مینایی ببخشید. دیروز ذهنم آشفته و بهم ریخته بود. مینا نفس عمیقی کشید و با لبخن نیمه جونی گفت: بخشیدم اما باید بهم توضیح بدی؟ از ته دل خندیدم و گونه‌اش رو بوسیدم. اون هم خندید. به اتوبوس که رسیدیم سوار شدیم و به انتهای اتوبوس رفتیم. همه بچه ها  می‎دونستن که در هر اردو و مسافرتی من و مینا باید آخر اتوبوس بشینیم واسه همین دوتا صندلی کنار پنجره رو واسه ما گذاشته بودن. من و مینا آخرین نفراتی بودیم که نشستیم.  حدود سه تا اتوبوس بودیم. یه اتوبوس دخترها، یه اتوبوس پسرها و یه اتوبوس هم اساتید بودن. بعد از اطمینان از اینکه همه اومدن و نشستن اتوبوس ها راه افتادن. چند دقیه ای گذشت تا اینکه به سمت راننده راه افتادم تا فلشم رو بدم تا برامون بزاره. همین که فلش رو گذاشتم همه اومدن وسط از جمله من و مینا. داشتیم می‌رقصیدیم که اتوبوس پسرها اومد کنارمون. همه اشون با حسرت نگاهمون میکردن و ما هم با شدت بیشتری به دست زدن و رقصیدن پرداختیم. یکم که گذشت من و مینا نشستیم. مینا رو به من گفت: خب؟ - خب که چی؟ مینا: دیشب چرا ذهنت آشفته بود؟ -آها شروع کردم به تعریف خواب دیروزم که مینا هم به فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: بیخیال مهم نیس. احتمالا از بس به این سفر فکر مردی این خواب رو دیدی؟ من هم بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم: لابد! @asma.r
    • پارت چهارم فصل دوم. وحشت‌زده به دیوار پشت سرم تکیه دادم و به محوطه‌ی کارخانه خیره شدم. یک لحظه بیشتر طول نکشید تا چشم‌هایم از اشک پر شد. صدای نادمی برای هزارمین بار دیگر در گوشم اِکو شد: «شما دو تا الف بچه منو دست انداختین؟ این مسخره‌بازیا دیگه چیه؟!» مدام اشک‌هایم روی گونه‌هایم سر می‌خوردند. آخر چطور همچین حماقتی از من سر زده بود؟ چطور از سر بچگی خریت به این بزرگی کرده بودم؟! چطور آن تصادف سوری را باور کردم و سیصد میلیون را به همین راحتی از دست دادم؟ چطور نفهمیدم کیف سامسونت جابه‌جا شده و از من دزدیدند؟ چطور...؟ نمی‌دانم چقدر زمان گذشت! کی با حامد و میثم برای تنظیم شکایت نامه‌ به کلانتری رفتیم و زیر برگه‌ی  اظهاراتم را امضا زدم؛ اما می‌دانم با حرفی که سروان بهم زد "بچگی کردید خانم" دنیا روی سرم‌ آوار شد. سرم روی تنم زیادی از حد سنگینی می‌کرد. آنقدر خسته بودم که فقط می‌خواستم بخوابم. یک خواب راحت. تن لش و خسته‌ام را روی تخت انداختم و بدون تعویض لباس‌هایی که صبح با هزار امید و خوشحالی پوشیده بودم، چشمانم را بستم انگار واقعا خسته بودم؛ چون در کسری از دقیقه، دیگر متوجه‌ی هیچی نشدم، حتی تیک تاک ساعت روی میزم. چشم‌های خسته‌ام را کمی از هم باز کردم. دوست نداشتم بلند شوم اما تشنگی زیاد به شدت اذیتم می‌کرد. زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم، اما فایده‌ای نداشت. با خمیازه‌ای بلند نشستم. همان لحظه نگاهم روی کارتنی که کنار تختم بود افتاد. به محض باز کردنش دهانم یک متر باز ماند! چی می‌دیدم؟! کیف سامسونت؟؟ واقعا دارم درست می‌بینم؟! یعنی نادمی پس فرستاده؟ پوزخند زدم: «هه چه مغرور! بایدم اینجوری رفتار کنه. آخه تحقیر از این بالاتر؟ معلوم نیست با خودش چه فکری کرده که پس فرستادتش، اما مگه لازم بود؟» با یه دست کیف را تو بغلم گرفتم و با دست دیگرم کارتن را پایین تخت گذاشتم. دستی روی کیف کشیدم که به محض برخورد دستم به سطح کیف، متوجه‌ی برجستگی و فرورفتگی‌های زیر دستم شدم. متعجب کیف را جلوی صورتم گرفتم! اِه! اینکه کیف خودمه! لحظه‌ای به خودم شک کردم اما نه خودش بود. آخرین بار خودم با چاقو اسمم را رویش حک کرده بودم. واقعا خودش بود! تنها چیز موجود داخلش، پاکت سفید رنگی بود که به نظر نامه می‌آمد. برداشتمش رویش هیچ اسم و نشانی نداشت. سفیدِ سفید. بازش کردم، داخلش یک برگه بود که سه قسمتی تا خورده بود. نگاهم را روی سر برگ نامه خیره نگه داشتم «ایستـگاه اول» این چه معنی‌ای می‌داد؟! «اصلا نادمی چه نیازی بود... نادمی چیه الاغ؟ دارم می‌گم این کیف خودته. همونی که صبح بردی بانک و بعد ازت دزدیدنش. می‌فهمی؟» از روی نامه یک بار، دوبار، سه بار خواندم اما نه فایده‌ای نداشت اگر می‌خواستم بفهمم همان دفعه اول می‌فهمیدم. هراسان به سمت اتاق حامد دویدم. انگار تنها کسی که در آن دقایق می‌توانست کمکم کند او بود. نامه را نشانش دادم و ازش خواستم با صدای بلند بخواند. @*Maedeh*
    • #شاید دیر شود  همه چی از همون لحظه شروع شد. همون لحظه‌ای ڪه ڪنار دریا ایستاده بود و داشت برای خودش اهنگ می‌خوند و نقاشی می‌ڪشید. به اطرافم نگاه ڪردم، ڪسی جز من و اون دختر مو بلُند ڪوتاه نبود. یڪ قدم به جلو گذاشتم، خواستم برم سمتش از نزدیڪ ببینمش. دستم رو روی موهاش بڪشم و بگم:  -واو عجب موهای باحالی داری. ولی وسط راه منصرف شدم و نرفتم. یڪ قدمی ڪه به جلو گذاشتم و عقب رفتم همینطور عقب می‌رفتم از پشت پام خورد به سنگ، صورتم از درد جمع شد، زیر لب " گور بابای سنگ " ی گفتم. اخر هم نشستم روی همون سنگی ڪه ازش ضربه خوردم! لعنتی خصلت ما ادم‌ها همینه، دقیقا سمت ڪسایی میریم ڪه بهمون بدترین ضربه‌ها رو میزنن. مچ پام رو گرفتم و سرم بالا اوردم، لبخند گرمی نشست روی لبم وقتی این دختر رو هر روز اینجا می‌بینم خوش‌حال‌تر از روز‌های دیگه میشم. انرژی ڪه این دختر ڪوچولو داره هیچڪسی دور و بر من نداره. انقدر به این دختر بی نام و نشون این روزام فڪر ڪردم درد پام یادم رفت.  دست‌هام رو به چونم زدم و ساعت گرفتم، درست نیسم ساعت زل زده بودم بهش. ڪم‌ ڪم هوا داشت باد سردی رو به خودش می‌گرفت و اسمون هم‌ رو به تاریڪی می‌رفت. از جام‌ بلند شدم تا برم، برگشتم و پشتم رو به اون دختر مو بلُند ڪردم. نصف‌های راه صدای جیغ شنیدم. با ترس به عقب برگشتم، دختر بیچاره افتاده توی دریا. اون ڪی رفت تو دریا؟ چرا وسایل رنگش نیست؟  بدون وقفه دوییدم‌ سمت دریا، صداش رو می‌شنیدم داد میزد. ڪمڪ می‌خواست، اسمم رو از ڪجا می‌دونست؟ -حامی ڪمڪ، حامی حامی تا نیمه بدنم توی اب بودم، این ور دریا می‌رفتم نبودش، اون ور دریا رفتم نبودش؛ سرم رو زیر اب ڪردم چیزی ندیدم، امڪان نداره! این دختر همین‌جا بود، خودم دیدمش. با تنی بی‌جون خودم رو رسوندم لب ساحل. نشستم همونجایی ڪه دخترِ داشت نقاشی می‌ڪشید. زل زدم به دریا، چقدر خسیس و ترسناڪ شده بود، خیلی هم بد‌اخلاق و بی‌روح. همه چی از همین‌جا شروع شد. حالا هم همین‌جا تموم شد. خواستم سر دریا فریاد بزنم و بگم " تو ازم گرفتیش لعنتی تو " ولی بی رمق‌تر از همیشه روی شن‌های سرد ساحل نشسته بودم و زل می‌زدم به خود بی‌رحمش. صدام در نمیومد. بعد از رفتنش، بعد از این همه بودن و دو سال نبودن، صدایی نیست ڪه بخواد حرف بزنه، باید بگم آدمش نیست. دروغ میگن عادت می‌ڪنید به نبودنایی ڪسانی ڪه " هی بون هی بودن هی بودن، بعد یهو نیست میشن " دروغِ! به والله ڪه دروغِ دو سالِ دارم همین‌جا، اره ڪنار همین دریا و این شن‌های سرد زندگی می‌ڪنم. مشت‌هام رو پر از شن‌ها می‌ڪنم، میخ‌شون میشم، اخر سر هم با حرص پرتابشون می‌ڪنم توی اب. جالبش اینجاست می‌خوام با این پرتاب‌ها دریا رو پر از شن ڪنم، تا به قول خودم دهنش رو گِل بگیرم. اما نمیشه‌. سیبک گلویم بالا پایین میشه و به زور قورتش میدم. آه شروع زندگیم از اینجا بود و پایانش هم همینجا....  
    • #ناباورانه خوب مایل شو به چپ  خوبه! حالا مایل به راست خوبه! صاف وایسا، تکون نخور. سرت رو بگیر بالا، شمارت رو هم وسط سینت نگه دار  افرین خوبه. چیک چیک - رضایی رضایی - بله بله قربان - میتونی ببریش - بله قربان روی چشم. ( احترام نظامی میگذارد. ) - بریم بی هیچ حرفی سرم رو تکون میدم، شماره گزایی رو ازم میگیره و هنوزم چشمای من روی اون شماره خیره شده و دست بردار نیست. ( قاتل شماره ۵۶۷۸ ) اخ که این شماره برام عذاب جهنم رو داره. با کشیده شدن بازوم، به این باور رسیدم که دیگه تموم شد. همه چی ته خطه. همه چی رسید به اخرین جمله‌ی املاء کودکیمون که میگه: « نقطه سرخط! » نقطه‌ی کوری که دیگه روشنی نداره! چشم‌هام رو میبندم، هوای نامطبوع اینجا رو تو ریه‌هایی که دیگه سالم نیستن میفرستم. نفسم بالا پایین میشه و ریتم نامنظم میگره! تعجب آوره همه چی از یک دعوای مسخره شروع شد... همه چی از اون رستوران مسخره شروع شد. افتتاحیه یک رستوران! بهش گفتم نریم، حس خوبی ندارم. قبول نکرد، مثل همیشه لج کرد. بهش گفتم نکن! لج‌ نکن سایه نریم. اما سایه من حرفش یکی بود. مرغش عوض‌ اینکه دو‌ پا داشته باشه، بدون پا بود. اون روز اماده شدیم و رفتیم. ماشین و که پارک‌ کردم کنار جدول حس‌ و حال بدی گرفتم، یک لحظه احساس کردم یک چیزی از مغزم پرید. انگار حاله‌ای از جنگ و دعوا تو ذهنم شکل گرفت. بیخیال سرم رو تکون دادم رو‌ به سایه گفتم: « بهتره بریم سایه من حوصله جشن و اینارو ندارم. » اما سایه به حرفای من دقت نمیکرد. ولی تو‌ چهرش مردد بودن بیداد می‌کرد. انگار می‌خواست حرفی بزنه. بی‌توجه بهش دستش رو گرفتم و با لحن عصبی گفتم: « حرفی می‌خوای بزنی بزن من حوصله ندارم. » اونم بی تارف اب پاکی رو ریخت رو دستم! لعنت به اون روز اون شب. سایه: « خسته شدم از این همه مسخره بازیت، بهتره اونجا جلوی دوستای من درست برخورد کنی. نمی‌خوام‌ بهم بگن چه شوهر احمق و بد اخلاقی دارم. » حرفاش برام‌ گرون بود. به گرونی یک پورشه صفر قرمز رنگ! بیتوجه به من وارد رستوران شد. از خشم مطمئنم قرمز شدم رگ‌های گردن زده بیرون نفس عمیق کشیدم دست‌هام رو که مشت کرده بودم رو باز کردم و دستی به ریشم کشیدم وارد رستوران شدم. هوای خنکی‌ که به صورتم خورد از اون التهاب گرم تو وجودم کم کرد. کمی شلوغ بود. دنبال سایه می‌گشتم که کنار همون پسره بی سروپا دیدمش. پسره الدنگ دلم ‌می‌خواست بگیرم گردنش رو بشکنم اما جلوی ‌خودم رو‌ گرفتم.  بی‌توجه رفتم نشستم روی ‌دور ترین نقطه رستوران. از سایه هم خبری نشد نشد که نشد. با دوستاش خوشه اصلا توجهی نداره به من، منی که پا به پاش اومدم اما اون با بی‌اعصابی‌هاش من رو روانی میکرد. این دختر  ادم رو تا مرز جنون میبره تا بهت بفهمونه که تو نیستی، وجود نداری! صدای داد و بی‌داد و همهمه میومد، می‌خواستم بی‌توجه باشم اما بازم همون حس لعنتی سراغم اومد و من رو وادار کرد برم. از جام بلند شدم و کتم رو درست کردم شدم همون امید بد‌اخلاق مغرور همیشگی! با غرور راه رفتم رسیدم به همهمه! از هر طرف صدایی میومد: وای زده کشتش!؟ نفر بعد: یعنی چی شده؟ چرا اینکارو کرده؟ ادما رو کنار زدم و رسیدم به تهش! باورم نمیشد نه خدای من این سایه وای نه سایه من خدا چی‌ شده؟ سایه بی‌روح و بی رمغ نشسته بود کنار جنازه همون پسره الدنگ! اون صحنه رو هیچ وقت یادم نمیره صورت پر از خون اون آدم رو؛ اروم کنار سایه نشستم و به صورت زردش نگاه کردم و لب زدم: « چیکار کردی سایه؟ اروم گفت: « عفت زنانم رو می‌خواست » و من بازهم در شگفت این زن زیبا رو امروزی شدم! محو چشم‌های قرمز و پر از امیدش‌ شدم،  من این دختر رو دوست‌دارم، حالا باورم شده که چقدر برای این دختر میمیرم‌. احساس کردم یک پارچ اب خالی شد رو صورتم، با ترس از جام بلند شدم، اخیش یعنی همش خواب بود؟ نفس عمیقی کشیدم و کمرم‌ رو به تخت تکیه دادم. سرم و بلند کردم ببینم کی بود، دیدم سایست، اخی عزیزم چه اخمالو‌ داره نگاهم می‌کنه. من دلم لک زده واسه این نگاهش. تمام اتفاق‌های توی خواب، به یک باره از ذهنم رفت، با خنده گفتم: خانوم خوشگلم چخبرته اخه ادم شوهرش و با یک بوسی گلی چیزی بیدار میکنه! ولی اون بی‌توجه به حرف گفت: « اقای محترم چی میگی شما؟ خانوم چیه؟ من شمارو نمیشناسم. و اونجا بود که دنیا دور سرم چرخید. ترسیدم‌ پتو رو از روی خودم‌ کنار کشیدم و سریع از تخت پایین پریدم. این‌ امکان نداشت، نه  من هنوز هم همون امیدم، اما سایه... تیمارستان هم جای بدی نیست. بدون نگاه کردن به پرستار کنار پنجره‌ی تیمارستان نشستم. و اتفاق‌ها رو توی سرم دوره کردم. همه چی فرق می‌کنه. زندگی، رویا، ترس‌ها و ارزوها‌...  
    • پارت پنج نیمه های راه، موتور سرعتش کم و در آخر خاموش شد. با تعجب نگاهی بهش انداختم، بنزین‌ش که تکمیل بود، پس چی شده؟ دوباره استارت زدم که روشن نشد، این موقعه از شب اتوبان خلوت بود و ماشینی تردد نمی‌کرد. کنار موتور زانو زدم و زیر موتور رو نگاه کردم که با صدای زمخت و خشنی از پشت سرم، هراسون بلند شدم و به عقب برگشتم. دوباره همون بنز مشکی رنگ رو دیدم، امشب چقدر به این ماشین برخورد می‌کردم! راننده‌اش سرش رو از شیشه‌ی ماشین بیرون آورده بود و به من نگاه می‌کرد.  با ترس به اطراف نگاهی انداختم، هیچ ماشینی رد نمی‌شد. لرز کل تنم رو گرفت، زیر لب زمزمه کردم "اومد جلو بزن، تو می‌تونی!" ولی به حرف خودم پوزخندی زدم، با یه مرد نمی‌تونستم مبارزه کنم. ترس کل تن رو فلج می‌کرد! از ماشین پیاده شد که از ترس یه قدم به عقب رفتم، دوباره صدای زمخت‌ش رو شنیدم : _چیزی شده خانم؟ نفسم رو لرزون بیرون دادم و گفتم : _موتورم روشن نمی‌شه! سرش رو توی ماشین برد و به صندلی عقب ماشین نگاه کرد و چند بار سرش رو تکون داد و در آخر صداش رو شنیدم که گفت : _چشم رییس! انگار کسی صندلی عقب ماشین بود، مرد نزدیک موتور شد و روی زمین زانو زد. حس می‌کردم این مرد رو یه جایی دیدم، هرچی به ذهنم فشار آوردم یادم نیومد که کجا دیدم‌ش! چنددقیقه‌ایی طول کشید و بعد بلند شد، هیکل بزرگ و تنومندی داشت که بیشتر به بادیگارد شبیه بود تا راننده! واژه‌ی "بادیگارد" توی ذهنم اکو شد، با چشم‌های ریز شده بهش خیره شدم که با یادآوری اون چشم‌های گرگی دلم ریخت! این مرد بادیگارده صاحب اون چشم‌های گرگی بود. ضربان قلبم با سرعت بیشتری شروع به زدن کرد، دلیل این ترس زیاد از اون مرد رو نمی‌دونستم؛ شاید دلیل‌ش چشم‌های وحشی‌‌ش بود!! استارت رو زد که موتور روشن شد و با صدای زمخت‌ش گفت : _بفرمایید خانم! لرزون گفتم : _مر..سی، مشکل‌ش چی بود؟؟؟ هُل شد ولی خودش رو نباخت و کنترل کرد. _چیزی نیس که شما سر رشته داشته باشین! مشکوک سرم رو تکون دادم و به یه ممنونم اکتفا کردم. با عجله سوار موتور شدم و بدون نگاه به ماشین و صاحب‌ش از اونجا دور شدم. در واحدم رو باز کردم که همزمان صدای پیامک موبایلم بلند شد، پیامک رو باز کردم "کارش تموم شد" لبخندی روی لبم نشست، یه حیوون از روی زمین پاک شد! با تنی خسته و نالون، خودم رو روی تخت پرت کردم. کل زندگیم بوی تعفن می‌داد. بوی لجن! از زمانی که توی چهارده سالگی پدر و مادرم رو از دست دادم و مجبور به زندگی با خانواده دایی‌م که دو پسر جوون داشتن، شدم. این بوی لجن همراهم شد! دو پسری که وقتی منو می‌دیدن چشم‌هاشون جای جای بدنم می‌چرخید! من بچه بودم و معنی نگاه‌شون رو نمی‌دونستم یعنی چی؟! اصلا نمی‌دونستم غریزه جنسی چیه؟! همیشه بهم می‌گفتن، سامان و سهیل داداش‌هات هستن؛ ولی نمی‌دونستم که اون دو حیوون با منظور بغلم می‌کنن و بهم دست می‌ز.... موهام رو محکم کشیدم که دردش باعث بشه، گذشته‌ها از جلوی چشمام بی رنگ شه ولی نمی‌شد! هیچوقت از یاد نمی‌برم اون شبی رو که دایی و زندایی به مهمونی رفته بودن و پسرها به بهانه‌ی درس توی خونه مونده بودن. کابوس شب‌هام رو نمی‌تونستم فراموش کنم و برای همیشه توی ذهنم حک شده بود، روح و ذهنم از گذشته‌ی سیاه و کثیفم نابود شده بود! نمی‌دونم چرا امشب دوباره این زخم کهنه سر باز کرده بود؟! تک تک اون لحظه‌ها از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن... *گذشته* "از اتاقم بیرون رفتم تا اب بخورم که سینه به سینه‌ی سهیل شدم. با چشمایی که برق می‌زد، خندون گفت : _کجا افسون خوشکله؟ _تشنه شدم داداش! دستی تو موهام کشید : _چه موهای خوش رنگی داری! دستش رو جای جای تنم می‌کشید، اندامم تازه رشد کرده بود و از دوران کودکی‌م بیرون اومده بودم. نمی‌دونستم دلیل این لمس شدن چیه؟! مگه اون زمان، توی اون سن می‌دونستم رابطه جنسی چیه؟! @Redgirl @Tara.S
    • #پارت شصت و پنجم مهسیما   بعد از فریادی که تیرداد زد دست از کتک زدنم برداشتن و از زیر زمین بیرون رفتن.با صندلی که روش بسته شده بود به زمین افتاده بودم،  بر اثر ضرباتی که بهم زدن طناب ها شل شده بود. سعی کردم با فشار به طناب ها دستم رو باز کنم. تمام بدنم درد میکرد و بند بند وجودم تیر میکشید، خیالم از بابت گردن بندم راحت بود که ردیاب توش کار گذاشته شده، بزودی پیدامون میکردن، همین باعث میشد تا قوت قلب بگیرم، بالاخره طناب از دور دستم باز شد، سراغ پاهای درد ناکم رفتم و اونا رو هم باز کردم، با باز شدنش سریع از جام بلند شدم و مچ های دستم رو ماساژ دادم، خواستم به سمت تیرداد برم که تیرداد با صدای گرفته اش گفت:  برو ببین علی چطور؟   لنگ لنگ کنان به سمت علی که حسابی داغون بود رفتم. بیهوش بود، یک لحظه استرس بدی توی وجودم شکل گرفت، سرم رو روی قفسه سینش گذاشتم تا از زنده بودنش مطمئن بشم، ضربان قلبش کند و نامنظم بود. با دلشوره از جام بلند شدم به سمت تیرداد که به سقف بسته شده بود رفتم. با چشم های قرمزش بهم خیره شد دیدنش توی این وضعیت قلبم رو بدرد میاورد. بغضم رو فرو خوردم و گفتم: میتونی کمک کنی بکشمت پایین؟!   سرش رو به علامت مثبت تکون داد،  رفتم صندلیم رو برداشتم و شروع به کشیدن زنجیرها کردم،  با تلاش خودش بالاخره زنجیرها پاره شد و به شدت از بالا به زمین خرد.  از روی صندلی پایین اومدم و با نگرانی کنارش نشستم،  هیچ جای سالمی روی صورتش وجود نداشت،  گوشه ی لباش پاره شده بود و پای چشماش کبود شده بود. سریع از جاش بلند شد و به سمت علی رفت، نگاهم به سمت لباسش رفت، از قسمت پهلوش شروع به خون ریزی کرده بود.  با ناراحتی گفتم:  فکر کنم بخیه ات باز شده.  *** تیرداد  بدون توجه به مهسیما به سمت علی رفتم،  دلشوره بدی سراغم اومده بود،  به بالای سرش که رسیدم با دیدن صورت خونیش،  دنیا روی سرم اوار شد.  سرش رو توی بغلم گرفتم،  بدنش   سرد بود.  چند بار صداش زدم که عکس العملی نداشت،  اشک هام توی چشم هام جمع شده بود دوباره نمیخواستم یک عزیز دیگه رو از دست بدم،  نمیخواستم دوباره تنها بشم.  محکم توی بغلم فشارش دادم. به ارومی پلک هاش رو باز کرد و با دیدنم لبخند محوی زد با باز شدن چشم هاش نور امید توی دلم بوجود اومد، خنده ای از سر خوشحالی کردم وگفتم: نوکرتم داداش! چشماتو نبند. چند تا سرفه پی در پی کرد و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: نترس داداش من تا حلوای تو رو پخش نکنم نمیمیرم.  توی این اوضاع هم دست از شوخی برنمیداشت، جراحت های روی بدنش خیلی زیاد بود، به اطرافم نگاه کردم تا چیزی پیدا کنم زخم هاش رو ببندم. با صداش بهش نگاه کردم: تیرداد... یک چیزی ازت میخوام...  در حالی که بغض بدی توی گلوم جا خوش کرده بود گفتم: تو جون بخواه داداش! سرفه ای کرد که باعث شد خون بالا بیاره، با بهت نگاهش کردم، ترس به جونم افتاده بود: با بابات... بخاطر اون...اتفاق قهر نباش... دایی...مقصر نیست... نفس هاش به شمار افتاده بود، بریده بریده حرف میزد، با نگرانی گفتم: علی نمیخواد حرف بزنی، باشه باشه هرچی تو بگی اروم باش. لرزش بدی توی بدنش افتاده بود، ترس از دست دادنش مثل خوره به جونم افتاده بود. رو به مهسیما داد زدم، برو در بزن بگو یکی بیاد کمک کنه،داره میمیره... با این حرفم به سمت در رفت و پی در پی شروع به در زدن کرد و به طور متوال با جیغ کمک میخواست. به صورت رنگ پریده علی نگاه کردم و گفتم: طاقت بیار داداش. لبهای خشک شده اش رو به سختی تکون داد و گفت: پدر مادرم اومدن دنبالم.... بزار راحت برم... با بهت به صورتش خیره شدم، چشم هاش رو بست و بدن سرد و بی جونش، لرز بدی توی وجودم انداخت، بغضی که سالها نشکسته بود رو شکستم، بدن بی جونش رو توی بغلم فشردم و  سیل اشک هام روی گونه هام روانه شد. 
    • #پارت سی و چهار یه غلتی توی جام زدم و چشم‌هام رو باز کردم که... جیغ خفه‌ای کشیدم و با وحشت از جام پریدم. ننه شکوه یه دستش رو به شکم گرد و قلمبه‌اش تکیه داده بود و با اون یکی دستش، مگس کش صورتی رنگی که دو ساله باهاش مگس‌های بدبخت رو شل و پل می‌کردیم، گرفته بود. ابروهای پیونده زدش حسابی توی هم بود و این یعنی لطیفه خانم، در رو تا نزده به صد قسمت مساوی تقسیمت نکرده! آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم و روی دو زانو نشستم تا برای فرار آماده باشم. لب‌هام رو خیس کردم و گفتم: - مُگُم... خُبی؟ (میگم... خوبی؟) یعنی چرت‌ترین و بدترین و ضایع‌ترین جمله‌ی عمرم رو توی این وضعیت بحرانی گفتم. لب‌هاش رو محکم به هم فشار داد و داد کشید: - دیشُ پِری‌شُ د کدو جهنمه ولو بویی؟! (دیشب پریشب توی کدوم جهنم ولو بودی؟!) لبم به یه خنده دار کِش اومد و یهو از جا پریدم و خواستم از کنار زانوی ننه شکوه در برم که لنگ چپم رو گرفت و با مخ روی زمین فرود اومدم. جیغ بلندی کشیدم که تهدید وار گفت: - ورگو کوجه بویی لِطیف وگرنه مزنمت ها! (بگو کجا بودی لطیف وگرنه میزنمت ها!) اندازه خرس وزن و قد دارم ولی نوبت به ننه شکوه که می‌رسه، بی‌زورترین آدم جهان میشم؛ اونم فقط به خاطر سلاح معروفشه که چیزی نیست جز مگس کش! دِ خب ننه شکوه عزیزم من با این طول و عرض مگه مگسم که می‌زنی شل و پلم می‌کنی؟!  
  • برترین مشارکت کنندگان

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

  • موضوع ها

×
×
  • اضافه کردن...