رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. 252
      ارسال
    2. 416
      ارسال
    3. 22
      ارسال
  2. کتاب

    1. 23.5k
      ارسال
    2. 8.6k
      ارسال
    3. 5.4k
      ارسال
    4. 9.1k
      ارسال
    5. 280
      ارسال
    6. 52
      ارسال
    7. 716
      ارسال
  3. تالار آموزش

    1. 139
      ارسال
    2. 3
      ارسال
      • N.a25
    3. 127
      ارسال
  4. فرهنگ و هنر

    1. 1k
      ارسال
    2. 143
      ارسال
    3. 52
      ارسال
    4. 638
      ارسال
    5. 113
      ارسال
    6. 502
      ارسال
  5. تالار عمومی

    1. 3.3k
      ارسال
    2. 2.7k
      ارسال
    3. 163
      ارسال
    4. 170
      ارسال
    5. 352
      ارسال
    6. 82
      ارسال
    7. 30
      ارسال
  6. تالار عکس

    1. 534
      ارسال
    2. 132
      ارسال
    3. 823
      ارسال
    4. 7.5k
      ارسال
    5. 56
      ارسال
    6. 172
      ارسال
  7. تالار فیلم و سریال

    1. 443
      ارسال
    2. 30
      ارسال
    3. 218
      ارسال
    4. 227
      ارسال
    5. 42
      ارسال
  8. تالار ویژه

    1. 2.4k
      ارسال
    2. 122
      ارسال
  9. هاگوارتز

    1. سرای مخصوص

      توضیحات/ گذاشتن افتخارات و تقدیرات اعضا/ فرخوان ها/ تعهد گرفتن چالش ها/ آتلیه

      207
      ارسال
    2. عمارت خونین

      بخش خون آشام ها و اجرای چالش ها و بیان خاطرات خون آشامی.

      157
      ارسال
    3. جنگل سیاه

      جنگل سیاه خانه ارواح و قلمرو گرگ ها، خطرات بسیار!

      189
      ارسال
    4. آکادمی جادوگران

      آکادمی جادوگران مملو از وِرد ها و سیاه بازی های جادوان انجمن است.

      123
      ارسال
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      3,795
    • بیشترین افراد آنلاین
      404

    جدیدترین کاربر
    s.f.p.f.a.i
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      5.6k
    • مجموع پست ها
      71.8k
  • معرفی به یک دوست

    انجمن نودهشتیا رو دوست داری ؟ همین حالا به دوستت معرفی کن!
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • N.a25  »  s.f.p.f.a.i

      سلام به نودهشتیا خوش اومدید! 
      پیش از نودشتن رمان قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید. (روی گزینه کلیک کنید)

      در صورت علاقه به بازدهی و تبلیغات گسترده رمانتون این تاپیک را مطالعه و برای اجرا وقت رزور کنید، (روی گزینه کلیک کنید)
       
      با شرکت در چت باکس در بحث های انجمن شرکت و با دیگر نویسنده ها اشنا شوید، (روی گزینه کلیک کنید)

      · 0 ارسال
    • N.a25  »  سبا غفاری

      سلام به نودهشتیا خوش اومدید! 
      پیش از نودشتن رمان قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید. (روی گزینه کلیک کنید)

      در صورت علاقه به بازدهی و تبلیغات گسترده رمانتون این تاپیک را مطالعه و برای اجرا وقت رزور کنید، (روی گزینه کلیک کنید)
       
      با شرکت در چت باکس در بحث های انجمن شرکت و با دیگر نویسنده ها اشنا شوید، (روی گزینه کلیک کنید)

      · 0 ارسال
    • ماهی  »  SADAT.82

      رسیدم صفحه ۶۶
      · 1 ارسال
    • So.Bloom  »  ماهی

      سلام وقت بخیر!یک عدد صابر می خواستم با کیفیت بالا.چند قیمته!؟🙂😐
       
      · 4 ارسال
  • برترین رمان های بروز شده

    • پارت هفتاد و هفتم پونه، بعد از سوار شدن در ماشین کمی کنار رفت و من هم کنار او جای گرفتم، وانت بود و فضای کوچکی داشت اما خوب، باید تا مقصد طاقت می‌آوردیم.  نگاهم را از آویز آینه جلوی ماشین، که گردنبندی بود و درونش عکس تنها پسر غلام، محمد قرار داشت، گرفته و به پونه دوختم. کلافگی، در چهره‌اش هویدا بود، می‌دانستم که می‌ترسد،  می‌ترسد از اینکه مقصدم، جای درستی نباشد  و بخواهم دردسر درست کنم! اما دیگر قصد شر کردن نداشتم، تنها می‌خواستم یک زندگی آرام و بدون دغدغه داشته باشم، چیز زیادی هم نبود! غلام، ضبط ماشینش، که قدیمی بود را دستی زد و صدای مهستی، درون ماشین و اتاقک کوچک وانت پخش شد! با این حال اسفناک، فقط مانده بود مهستی گوش دهیم و با غلام هم‌خوانی کنیم، صدای ضبط آنقدر زیاد بود که کلافه دستم را جلو برده و صدایش را کم کردم. غلام هم که انگار به برجکش خورده بود، ضبط را خاموش کرده و گفت: - کجا می‌خواید برید؟! - برو فرشته، آدرس خونه رو هم بهت می‌گم.  غلام متعجب به سمت من برگشت و پونه نیز خیره نگاهم کرد! شاید الان در خیالات خود می‌گفت فرشته؟! اوی پایین شهری را چه به بالا ترین نقطه‌ی تهران! پوزخندی از این فکرش زده و بدون توجه به نگاه هایشان به روبه خیره شدم، زندگی آرام می‌توانست حق من نیز باشد، رادین که در زندان بود و نمی‌توانست به آن خانه رفت و آمد کند، من هم می‌توانستم در آسایش کامل زندگی جدیدی را با پونه شروع کنم.  زندگی که خودم هم از عاقبتش بی‌خبرم، اما خوب... باید تمامش را به جان می‌خریدم.  ********* ملیکا چادر مشکی رنگ را روی سرش گذاشته و با دستش جمع کرد، ترس در تمام جانش رخنه کرده و قلبش را به بازی گرفته بود. دستانش عرق کرده و مدام با مانتویش آن را پاک می‌کرد،  دلش می‌خواست هر طور که شده رادین را فراری دهد، حتی اگر به‌ قیمت جان خودش باشد. می‌دانست رادین، حسی نسبت به او ندارد، اما چی می‌کرد که، او برای این عشق یک طرفه جان می‌داد! موهایش در این سرما، به خاطر گرمای درونی‌اش به پیشانی چسبیده و او مدام موهایش را زیر شال مشکی‌اش می‌فرستاد.  بعد از بازگشایی در زندان، مردمی که می‌خواستند به ملاقات عزیزانشان بروند، به سمت بخش ملاقات راهی شدند. ملیکا، احساس می‌کرد، قند خونش افتاده و با این حال بد بی‌هوش می‌شود،  لب های خشکیده‌اش را تر کرد و بار دیگر نقشه‌اش را مرور کرد. مو لای درز نقشه‌اش نمی‌رفت،  اگر خودش را کنترل کرده و به روی خود مسلط می‌شد،  همان‌گونه نه در خیالات خود غوطه‌ور بود، که رادین عصبی مقابلش نشسته و تلفن را برداشت. - باز اینجا چی‌کار داری تو؟! ملیکا آب دهانش را بلعید و پچ- پچ وار گفت: - رادین، سعی کن تابلو بازی نکنی، ببین چی بهت می‌گم.  رادین متعجب چشم های سبزش را درشت کرده و سری تکان داد، ملیکا از نقشه‌اش برای رادین گفت و اینکه همه کار ها را از قبل انجام داده! رادین به ناگه لبخندی کنج لبش جای گرفته و گفت: - زرنگ کی بودی تو؟! ملیکا لبخندی زد و لب گزید، خوشحال شد از اینکه رادین بالاخره لبخد روی لبش آمده و او باعث این خوشحالی بود! @ Ela6     @ اهورا      @ آبی
    • پارت هشتاد و نه: با بسته شدن در، بغضی که توی گلوم نشسته بود می‌ترکه. صدای زنگ گوشیم باعث میشه کنار دیوار بایستم و‌ گوشیم رو از داخل جیبم بیرون میارم. بدون این‌که به اسم نقش بسته روی گوشی توجه کنم، تماس رو وصل می‌کنم.  - صنم؟ با شنیدن صدای هومان، اشک‌‌هام مجدد راه‌شون رو به مقصد گونه‌ام ترک می‌کنن. از دیوار فاصله می‌گیرم و به سمت خیابون قدم برمی‌دارم. - صنم؟ صدام رو می‌شنوی؟ آروم لب می‌زنم: - می‌شنوم. به اطراف خیابون نگاه می‌کنم و بعد از این‌که مطمئن میشم ماشینی نیست، به سمت اون‌طرف خیابون قدم برمی‌دارم. - چرا صدات گرفته؟ گریه کردی؟ آب دماغم رو بالا می‌کشم و میگم: - نه سرما خوردم، ببخشید اون‌جوری باهات حرف زدم. دستی به زیر چشم‌هام می‌کشم و ماسکم رو کمی بالاتر می‌برم. - مطمئنی سرما خوردی؟ نفسم رو توی سینه حبس می‌کنم و میگم: - آره. دست‌ راستم رو که بر اثر سرما یخ زده بود رو داخل جیب مانتوم می‌برم و باز هم به ترنم لعنت می‌فرستم که به خاطر این‌کارهاش باعث شد به این روز بیوفتم. - دلیل عصبانیتت چیه صنم؟ مثل همیشه نیستی. با دیدن سردر بیمارستان، بیخیال جواب دادن به هومان میشم و فقط میگم: - بیمارستانی؟ - نه مرخصی گرفتم. «خوبه»ای زمزمه می‌کنم و بعد تماس رو قطع می‌کنم. اصلا دوست نداشتم هومان من رو توی این وضعیت ببینه. گوشی رو داخل جیبم می‌زارم و به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و وارد محوطه بیمارستان میشم. بدون توجه به اطرافم، مستقیم وارد اورژانس میشم و چشم‌هام رو می‌چرخونم تا صابر و مامان رو ببینم. با دیدن صابر که روی صندلی‌های فلزی اورژانس نشسته بود، به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و کنارش می‌شینم. - گفتم نیا. به نیم رخش نگاه می‌کنم، از صورتش آشفتگی می‌بارید. دستم رو روی شونه‌اش می‌زارم و میگم: - دلم... دستش رو بالا میاره و بین حرفم می‌پره: - هیچی نگو صنم. شونه‌اش رو تکون میده و دستم از روی شونه‌اش برداشته میشه. با بغض میگم: - مامان کجاست؟ دستش رو داخل موهاش می‌بره، سرش رو به عقب کج می‌کنه و میگه: - پیش دکتر. نگاهم به سمت دستش که روی پاش بود کشیده میشه. با تردید دستم رو جلو می‌برم و روی دستش می‌زارم. دستش رو از زیر دستم بیرون می‌کشه اما من بازهم دستم رو جلو می‌برم و دستش رو توی دستم می‌گیرم. - می‌دونی صنم طاقت نداره ازش ناراحت باشی؟ نفسش رو کلافه بیرون می‌فرسته، با گوشه چشم نگاهم می‌کنه و میگه: - تو‌یی که می‌دونستی ممکنه من از دستت ناراحت شم چرا این‌کار رو انجام دادی؟ بدون این‌که دستم رو از روی دستش بردارم به اطراف اورژانس نگاه می‌کنم و میگم: - کاری که کردم بیشتر از همه به خودم آسیب زدم، دلیلی وجود نداره که یه نفر دیگه از دستم ناراحت شه. - تو نمی‌دونی با آسیب زدن به خودت بیشتر از همه من رو عذاب میدی؟
    • پارت هفتاد و ششم به سمت خانه غلام و همسرش راهی شدم، همسرش زنی بسیار بدمشرب و فضول بود، اما الان به کمکش نیاز داشتم. نگاهم را از نمای آجری خانه گرفته و زنگ زدم، که صدایش به گوش نرسید و نشان از خراب بودنش می‌داد،  برای همین در سبز رنگ با هاله‌ای از پسته‌ای را بر هم کوفته و منتظر باز کردن در ماندم. - کیه؟! صدای، کوکب بود که به گوش می‌رسید،  چیزی نگفتم و منتظر ماندم تا در را باز کند. - کری مگ... باقی حرفش با باز کردن در، در گلویش باقی مانده و چادر دور کمرش را محکم تر کرد، هیکل گوشتی و فربه‌ش را به در تکیه داده و با اخم گفت: - فرمایش؟! آب گلویم را پایین فرستاده و سعی کردم، عصبانیتم را روی این زن خالی نکنم. - با آقا غلام کار دارم، برو بگو بیاد. این بار اخم هایش بیشتر در هم رفت، دستش را کمی جابه‌جا کرده و گفت: - چی کا به غلام داری، شوئر من کار  داره، وقت واسه جوجه‌ای مثل تو هم نداره.  عصبی لب زیر دندان کشیده و سعی کردم، خونسردی‌ام را حفظ کنم، در این محله مگر می‌توانستی خونسرد باشی؟! - کوکب خانم، وسایلم وسط کوچه است، بگو بیاد این ها رو با وانتش ببره برام، هر چقدر بخواد می‌دم بهش! کوکب پوزخندی کنج لبش جای گرفته و گفت: - تو گورت کجا بود، که کفنت باشه بچه؟! پول؟!  این بار صدایم را کمی بالا برده و گفتم: - آقا غلام، آقا غلام،  بیا اگه این وسیله هام رو واسم ببری یک تومن بهت می‌دم،  تو رو خدابیا گیرم! چند دقیقه‌ای گذشت و غلام از خانه خارج شد، کوکب که به چهارچوب در تکیه زده بود را کنار زده و روبه من گفت: - بفرما! میبرمت هر جا بخوای!  لبخندی زدم و پیروزمندانه به کوکبی خیره شدم، که از خشم پوستش روبه قرمزی می‌زد!   با کمک غلام وسیله ها را درون وانت جای دادیم و به پونه اجازه جابه‌جایی وسیله ها را ندادم، بر تصمیمم مصمم بودم، چاره‌ی دیگری نداشتم، باید غرورم را له می‌کردم!  که غرور هم در این لحظه جایز نبود و باید له می‌کردم،  غرور کاذبی را که دیگر پوچ بود و بی‌ارزش! - پونه بیا سوار شو! پونه کلافه دستی بر شالش کشیده و آن را کمی جلوتر کشید. - نسترن کجا می‌خوای بری؟! الان عازم کجاییم؟! کلافه در ماشین غلام را باز کرده و گفتم: - من می‌دونم کجا باید بریم، بیا دیگه، بجنب! @ melika_sh    @ اهورا    @ آبی
    • تو همون تیکه پازل اشتباهی زندگیم بودی که به زور می‌خواستم یه گوشه زندگیم جات بدم! اما دیگه تموم شد، من به خودم قول دادم. قول دادم که هرگز برای بار دوم به آدم‌های بی‌ارزش و اشتباهی زندگیم بها ندم. اسم تو دیگه بی‌معنیه برام خواستنت بود اشتباهم اگه گفتم تو رو می‌خوام! رفتی و شهر خاکستری شد آسمونم میخواد کم نذاره گرد مرگ و میپاشه تو کوچه غم یه شهر رو سینم سواره سرنوشتم مثل قطره ای که آخرش از خودش خسته میشه دست ابر و رها کرده و گم شد بی هدف میخوره روی شیشه انگار آخرین صحنه ی زندگیشه تازه فهمید به این سادگی نیست زنده بودن فقط تو خیالات اینکه اسمش دیگه زندگی نیست بی تو بارون صفایی نداره بی تو بارون که بارون نمیشه نیستی از خونه بیرون نمیرم خیس بارون میشم از پشت شیشه .... بزودی!
    • ○سکانس صد○ درست مدتی بعد از رفتن باراد، سخت حوصله‌ام سر رفته بود. با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم و درز های دیوار رو با چشمام آنالیز می‌کردم.  تکون خوردن پنجره‌های رنگیِ انبار من رو به یاد باد‌های زمستونی که به سرعت به در و دیوار کوبونده می‌شد، می‌انداخت‌. اما تو این بهار و چنین سروصدایی کمی برام عجیب می‌اومد.  سعی کردم خودم رو سرگرم کنم تا از دلهره‌ام کاسته بشه اما انگار این حسی مزخرفی که گریبان‌گیرم شده بود هیچ جوره قصدِ تنها گذاشتنم رو نداشت. ناخن‌هام رو به سمت دهنم بُردم و شروع به جویدن ناخنِ انگشت اشاره و شَستم کردم.  خواستم از روی صندلی بلند شم که چشمم به پاهای بسته‌شدم برخورد کرد. فحشی نثار حواس پرتی باراد کردم و همون‌طور که مشغول باز کردن طناب آبی رنگ بودم، زیرلب غرزدم: - مردحسابی یک جای بهتری نبود من رو قایم کنی، از گِروگان‌گیر ها هم بدتر جا انتخاب کردی. چیزی نمونده بود گره‌ی طناب باز بشه که با صدای مهیبی، دستم از کار ایستاد و نفسم تند شد. در با شتاب باز شد که این با، بالا آوردن نگاهِ متعجبم مصادف شد.  با دیدن دو مردِ درشت هیکلی که هردوسری کچل و نگاهِ بُرنده‌ای به رنگ شب داشتن، ابروهام بالا پرید و با صدایی که تُنِ تقریبا بالایی داشت گفتم: - چه خبره؟ شما دیگه برگ کدوم درختین؟ یکی از اون‌ها که تنها تفاوتش به مرد کناریش، خطِ روی ابروی راستش بود قدمی به سمتم اومد و با بی‌حوصلگی گفت: - کاریت نداریم، باید با ما بیای! خندیدم، اولش آروم و بی‌صدا، اما ناگهان خندم شدت گرفت به طوری که کمرم رو به پشتیِ صندلی می‌فشردم و قهقهه می‌زدم. انگار خنده‌هام کُفرشون رو در آورد و قبل از این که درک کنم به سمتم اومدن.  خوب یادمه که تقلاهام برای اسیر نشدن بازوم بین دستای دو غول بیابونی بی‌اثر بود. تنها وقتی رو به یاد داشتم که دستمالی جلوی دهنم گذاشته شد و دیگه نمی‌فهمیدم چه بلایی سرم اومد و چجوری سر از اتاقِ یک مسافر خونه‌ی قدیمی آوردم. - مارال، نمی‌خوای پیاده بشی؟ صدای باراد مثلِ ناقوس تو سرم کوبیده شد و باعث شد برای لحظه‌ای، مغزِ اسیرِ خاطرات شده‌ام قفل کنه و درد عجیبی رو تو سرم حس کنم.  دست راستم رو، روی شقیقه‌ام فشردم که این بار صدای نگران باراد نسیب گوش‌هام شد: - خوبی تو؟ می‌خوای بریم یک آزمایش کلی بدی مطمئن بشیم سالم... خندم‌گرفت؛ پسره به کل دیوونه شده بود. سعی در پنهون‌کردن خنده‌ام نداشتم، پس آزادانه خندیدم که ابروهای باراد رو به بالا هدایت کرد. - آقای زرنگ، باید بری آزمایشگاه سلامت روح و روان برام پیدا کنی. ان‌قدر که شما باید این گِروگان‌گیریتون من رو آزار روحی دادید.  سپس خودم به جمله‌ی مثلا بامزه‌ام خندیدم اما باراد حتی یک لبخند کوچیک هم نزد. فقط تو فکر فرو رفت و سکوت کرد. منم به تبعیت از اون، دست از خنده‌هام برداشتم و با لبخندی ریز گفتم: - شوخی کردم باراد. باور کن من حالم خوبه، هیچ مشکلی هم از هیچ نظر ندارم، خب؟ حالا بیا بریم بالا باهم یک چایی بخوریم.  دستش رو فوراً از روی فرمون برداشت و به بالا گرفت، بدون مکث گفت: - نه دستت درد نکنه. آخرین باری که اومدم خونت، خواهرت نزدیک بود از پنجره پرتم کنه‌‌. با یاد ماندانایی که هیچ وقت از دوستای پسرِ من خوشش نمی‌اومد، با خنده‌ی ریزی، سری به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - باشه هرطور راحتی. من یکم که استراحت کردم برای شب میام پاتوق، اون‌جا حرف... طبق معمول جمعِ ما که بین حرف هم می‌پریدم، این بار نوبت باراد بود که بین حرفام جولان بده و بگه: - خودم میام دنبالت، هروقت اوکی بودی بهم زنگ بزن.  《باشه》ای لب زدم و با تکون دادن سرم دربِ سمت خودم رو باز کردم. نگاهِ آخرم رو به باراد منتظر رفتنم انداختم و با سری پایین افتاده گفتم: - بابت همه چی ممنونم‌ باراد. لبخندی مردونه و سنگین رویِ لبش نقش بست و با صدایی بم گفت: - مواظب خودت باش.  بازهم تایید من بود که نثارش شد و در نهایت منی بودم که از خیابون برای رفتن به خونه و سروکله زدن با ماندانا رد می‌شدم، باراد هم‌تا لحظه ورودم به ساختمون جلوی در موند و وقتی مطمئن شد به داخل رفتم با سرعت خیابون رو صید کرد.  قبل از این‌که از پله‌ها بالا برم، نفسی گرفتم و زیرلب نالیدم: - خدایا خودت ماندانا رو رستگار کن که یک امروز رو بهم‌گیر نده. این‌که چند روز نبودم رو نمی‌دونستم چجوریِ برای خواهرِ زبون نفهمم توجیه کنم. البته این سری حق رو به اون می‌دادم، البته اگرم هم نمی‌دادم همیشه حق با اون بود حتی اگه حق با من بود. سرم رو برای بیرون روندن این چرندیات ازش، به چپ و راست هدایت کردم و بی‌حوصله شروع به بالا رفتن از پله ها کردم. @ Masoome  @ Ghazal  @ Narges.Sh  @ فاطی زارعی
  • موضوع ها

  • برترین مشارکت کنندگان

  • برترین ارسال‌ کنندگان

    در این هفته هیچ ارسال کننده برتری وجود ندارد.

    امتیازی در این ماه داده نشده است.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها این سال.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها.

  • بیشترین ارسال کنندگان

  • دستاورد‌های اخیر

    • سبا غفاری یک نشان کسب کرد
      First Post
    • m.khosravi یک نشان کسب کرد
      Reacting Well
    • درجه 15Bita ارتقا پیدا کرد
      Rookie
    • m.khosravi یک نشان کسب کرد
      One Month Later
    • m.khosravi یک نشان کسب کرد
      Week One Done
×
×
  • اضافه کردن...