رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

  2. کتاب

    کاربران عزیز در این جا رمان های کامل شده و داستان های تمام شده   کاربران سایت مارو که مطالعه کردید و زیبا بوده را به ما معرفی کنید .

    زیر دسته های تالار :

  3. آموزش

     در اینجا به ما میگویید که شما به عنوان نویسنده دوست دارید چگونه از شما نقد شود ؟

  4. فرهنگ و هنر

    در این جا کتاب ها و فایل هایی رو که در تلفن همراه خود دارید برای ما ارسال میکنید . توجه داشته باشید که خلاصه ای از نوشته خود را بنویسید و تصویر کتاب را ارسال کنید .

  5. سینما و تئاتر

  6. مشکلات سایت

  7. متفرقه

  8. عکس

  9. عمومی

  10. نودهشتیا

  11. آموزشگاه آنلایین انجمن نودهشتیا

    با استفاده از اساتید برجسته در روز های تعیین شده، کلاس ها برگذار می شود.

    تمام نکات درسی و تدریس نویسندگی در این تاپیک صورت می گیرد:)

    تنها مقام هنرجو و استادبه این تاپیک دسترسی دارند، برای ورود ثبت نام کنید.

    m@hta

    زیر دسته های تالار :



  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      13,303
    • بیشترین افراد آنلاین
      6,275

    جدیدترین کاربر
    مهتاب. ح
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      11,689
    • مجموع پست ها
      469,639
  • برترین رمان های به روز شده سایت

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • کتاب های به روز شده

  • دیدگاه های فایل

  • قسمت جدید کتاب ها

    • چکه چکه بر روی زمین می‌چکیدند داشت با وحشت نگاهم می‌کرد، من یک دیوانه بودم دیوانه‌ای که مرگ با او شاهکاری ساخته بود که تا به الان کسی به خود ندیده بود! دست را محکم مشت کردم، واقعاً درد داشت به قدری که به نفس نفس افتاده بودم، انگار چیز داغی را بر روی کف دستم گذاشته بودند! قلبم داشت تند تند می‌تپید، عمیق بود و درد آور. شروع به خندیدن کردم و چاقو را به سمتش گرفتم و گفتم- تو هم می‌خوای؟ به گریه افتاد و صدای هق هق هایش تمام فضا را پر کرد داد کشیدم- خفه‌شو دیگه لعنتی، عجب صدای مزخرفی داری!‌ اما کارساز نبود و همچنان اشک می‌ریخت به طور ناگهانی سیلی محکمی را با پشت دستم بر روی سمت راست صورتش نشاندم که سکوت کرد و با چشمان گرد به چشمانم خیره شد اخم کردم و دوباره همان آدم تلخ همیشگی شدم و با حالت جدی و خشمگین فریاد زدم- نیکول کجاست؟ با همان حالت وحشت‌زده گفت- باورکن من نمی‌دونم، به خدا قسم من نمی‌دونم! لبخند معنا داری زدم و با صدای بلند و کشیده گفتم- هی جیسون... جیسون... بچه ها رو بیار تا یکم خوش‌بگدرونن! جیسون با آن دندان های سفید اما سگ‌نِمایش لبخندی زد و از اتاق خارج شد به سمت در رفتم با حالت خاصی به دیوار تکیه دادم به آرامی داشت اشک می‌ریخت، توجهی نکردم و به اطراف خیره شدم لامپی با نور زرد از سقف آویزان بود و زیر نور آن صندلی و میز چوبی قرار داشتند که البته الان فقط صندلی باقی مانده بود، روی زمین روزنامه هایی که رنگ خون به خود گرفته بودند، قرار داشتند این روزنامه ها باید از اول هم رنگ خون می‌گرفتند، رنگ خون هایی که ریخته شدند و پنهان ماندند و در سکوت رنگ باختند! قوطی سیگار و فندکم را از داخل جیب شلوارم خارج کردم و یکی از نخ های سیگار را روشن کردم و پک عمقی را وارد شش‌هایم کردم و بعد از آن دهانم را باز کردم و تمام دود ها خارج شدند قوطی سیگار و فندک را داخل جیبم قرار دادم داشتم سیگار را برای پک دوم مقابل دهانم می‌بردم که در باز شد و جیسون در حالی که قلاده سگ ها را دور دستش پیچانده بود و سعی در رام کردنشان داشت، وارد اتاق شد با حالت چاپلوسانه‌ای گفت- قربان بچه ها خیلی گشنه هستند! سیگارم را روی زمین انداختم و پایم را رویش گذاشتم تا خاموش شود، با لحنی مرموز گفتم- به نظرت غذای سگ‌ها چیه؟ یا کیه؟! با وحشت داشت نگاهم می‌کرد و اشک می‌ریخت به التماس افتاده بود با صدایی لرزان و بغض‌دار گفت- باور کن من نمی‌دونم نیکول کجاست، چند روز پیش داشتیم شام می‌خوردیم که گفت قراره برای سفر بره لندن اما نگفت که قراره کجا بره. چند قدم جلو رفتم و با لحن خاصی گفتم- پس می‌دونستی و نمی‌گفتی؟ ها؟ قطره های اشک مانند سیل از چشمانش جاری می‌شدند و در حالی که داشتند با خون آمیخته می‌شدند از چانه‌اش می‌چکیدند و قطره قطره بر روی پیراهن سفید رنگش می‌افتادند
    • مقدمه: این چه دردی بود که ماننده خوره‌ای به روحم افتاده بود و داشت آن را نابود می‌کرد! چقدر زجر... چقدر درد... تا کجا قرار بود اینگونه ادامه پیدا کند؟ مگر کافی نبود؟ تقلا برای این جسم بی‌روح گویی کار احمقانه‌ای بود مگر نه؟ من دیگر از دست رفته بودم حداقل حال دیگر تمام شده بودم! اما شاید... شاید، امیدی باشد شاید زندگی دیگر! اما آن زندگی چه عللی داشت؟ چه چیزی قرار بود باعث زندگی دوباره‌ی من شود؟ عشق؟ پشیمانی؟ امید؟ یاهم...
    • سلام ببخشید من چه طوری میتونم اگر مشکلی داشتم با راهنما صحبت کنم 
    • http://uupload.ir/files/d78d_l25t_hyyk_img_4701.png سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ➖➖➖➖➖ 🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇 https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @A.saee @Tara.S ➖➖➖➖➖ به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ @سارا امیری *درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.* ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
    • http://uupload.ir/files/d78d_l25t_hyyk_img_4701.png سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ➖➖➖➖➖ 🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇 https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @A.saee @Tara.S ➖➖➖➖➖ به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ @Fereshte.k *درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.* ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
    • نام رمان : طعم تلخ  نام نویسنده : عصمت کمالی  ژانر : خانوادگی ،  عاشقانه خلاصه : این رمان درمورد دختری به نام ملیکا است ؛ که بعد از طلاق پدر و مادرش اون رو به پرورشگاه میبرند . اما بعد از مدتی ... مقدمه : آخه به اینم میگن زندگی ... اون از مادرم ... اونم از پدرم ... حالا هم مادر بزرگم ... همه یکی یکی منو ول کردن و رفتن ... اخه مگه من چه گناهی کرده بودم خدا ... که بچه ی چنین خانواده ای شدم ... اگه منو دوست نداشتی ، اصلا چرا منو به وجود اوردی ؟...که حالا بخوام چنین زندگی رو تحمل کنم ؟ 
    • نام رمان : قفل قلبتو بشکن    نویسنده : (سارا امیری ) کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : معمایی _ پلیسی _ عاشقانه _ اندکی تخیلی هدف : تو زندگی نمیشه بگیم تا کی نفس می کشیم ولی می تونیم تا هستیم تلاش کنیم , عاشقی کنیم و…  زمان پارت گذاری : روز های فرد ساعت پارت گذاری: نامعلوم  خلاصه رمان : رمان درباره مردی دو رگه ایرانی _آمریکایی هست که گذشته خوشایندی نداشته و با غرق کردن خودش در کار و موندگاری در ایران سعی داره سختی های گذشتشو در وجودش کمرنگ کنه اما درد های گذشته وقت و بی وقت مهمون لحظه هاش میشه  آیا این مرد که حالا به اسم دیگری عادت کرده ،به درد هاشم عادت میکنه یا ناامید میشه؟! …
    • به نامش و به یادش پارت اول - ای بابا، چی شده باز شهین خانم و مهین خانم خونه رو گذاشتن رو سرشون!؟ که بعد از پایان جمله در عرض یک صدم ثانیه کف دمپایی روفرشی نثار صورتم شد، منم که حساس از دماغم خون اومد زودی از پله ها پایین پریدم و رفتم تو دستشویی، بعد از اینکه یکم اون دو تا جز جیگر خورده رو که مثل مرغ بال بال میزدن و مثل جکی جان فن میزدن تو در دستشویی، نگران یافتم اومدم بیرون که ثریا گفت: - وای کیانا جونی ببخشید، نمیخواستم اینطوری بشه باور کن.  تینا هم گفت: - آره راست میگه! هنوز خون میاد، ای دستت سقط شه ثریا! میخوای بریم دکتر کیانا جونی؟ - من موندم، شما دو تا که نمی تونین یه لحظه منو این طوری ببینین چرا میزنین، خوب انسان باشین! تینا دستم رو کشید سمت آشپزخونه و گفت:  - بسه، بسه فهمیدیم هیچیت نشده. ثریا هم گفت: - کم هندونه بزار زیر بغلت، بچه پررو! رفتیم به آشپز خونه نقلی مون و من مشغول خوردن صبحونه شدم. خونه جمع و جوری داشتیم، چون من و بابا تنهاییم نمیخواستیم که خونه بزرگ داشته باشیم البته بیشتر بابا من که خودم عاشق خونه های بزرگم از اینایی که توش استخر داره ولی فقط برای نگاه کردنا چون یه حال خوبی به آدم میده و الا که خودم اصلا اهل شنا نیستم یه جورایی رو راست باشم میترسم. این دو تا هم که انگار نه انگار اومدن نشستن سر میز صبحونه سرشون تو گوشیه لا اله الا الله. قصه ی آشنایی ما سه تا برمیگرده به خیلی وقت پیش یه جورایی منو تینا خواهریم چون مامان من سر زایمان می میره و مامان تینا که دوست صمیمی مامان من بوده بهم شیر میده ثریا هم دخترخاله ی تیناست و یه چند ماه از ما کوچیکتره. صبحونه رو که خوردم ثنا بانو( خدمتکارمون) اومد تو آشپز خونه و پیشونیم رو بوسید  - چه عجب دختر گلم بالاخره من تو رو تو آشپزخونه دیدم. - ثنا خانومی خودت که شرایط کار منو میدونی! - اره دخترم، ایشالله تموم شد؟ - بله دیگه از این به بعد می شینم ور دلت با هم سبزی پاک کنیم. - وای گفتی سبزی...
    • ۱۲۳ آوا لبخند زد و عسل با هیجان بغلش کرد. _ قربونت برم دختر! وای خدا می دونه چقدر نگرانت بودم!   در اصل عسل نگرانی چندانی برای آوا نداشت و فقط شاید هر دو سه ماهی یکبار یادش می اومد که دختر مردم آواره تاریخ شده و معلوم نیست الان چه بلایی سرش اومده. از هم جدا شدند. آوا به زن ها خیره شده بود. سمیه با ابرویی بالا رفته نگاهش می کرد که این حالت جذابیت و جذبیتی بهش داده بود که آوا از ته دل حسودی کرد. کژال وحشت زده از وجود یک دختر دیگه داخل خونه بود. عسل معرفی کرد. _ سمیه جان همسر آرشا جان. کژال خانم کنیز پسرم.  بعد به بچه ها اشاره کرد بیان. _ طیب جان و قاسم جان پسرهای سمیه و آرشا. آوا با همون حسادت به بچه ها خیره شد. عسل گفت: _ بیا عزیزم، بیا توی اون اتاق استراحت کن داییت بیاد از ذوق پس می افته. آوا رو به سمت اتاق راهنمایی کرد. آوا وارد اتاق شد. 
    • http://uupload.ir/files/d78d_l25t_hyyk_img_4701.png سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ➖➖➖➖➖ 🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇 https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @A.saee @Tara.S ➖➖➖➖➖ به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ *درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.* ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
    • گناه من نبود  نوشته parisa7522  کاربر انجمن نودوهشتیا  ژانر عاشقانه، خانوادگی، روانشناسی  هدف از نوشتن: علاقه به نویسندگی و آگاهی والدین نسبت تاثیر زندگی عاطفی آن ها بر فرزندانشان  ساعت پارت گذاری:  هر روز به محض اتمام پارت   
    • پارت#۸ بی مهابا به سمت مسیری می رفتم که، بدون تردید بدبختی برام به وجود می آورد. لب های قلوه ای و سرخش، چشم های خ.... ر مشکیش، دل رو از جا می کند و بی اختیار من رو به سمتش هل می داد.   کلافه دستی به موهای خیسم کشیدم و سرم رو بلند کردم؛ آب هم نمی تونست آرومم کنه! نمیدونم این چه بلایی بود که به سرم اومد.  می خواستم با یلدا، خودم رو از این منجلاب بیرون بکشم؛ اما نشد. هرچی بیشتر سعی می کردم به یلدا نزدیک بشم، یک جوری پام به سمت حوریا کشیده می شد و...  دوش رو بستم و به سمت رخت کن رفتم؛حولم رو تنم کردم و مقابل آیینه ایستادم. به خودم نگاه کردم. صورت گرد و کشیده ای داشتم. پوستم جلوی نور شفاف و سفید می شد، ولی کلا گندمگون بودم. ته ریش خاص و جالبی هم داشتم که خیلی به ابروها و موهای کوتاه بلند قهوه ای سوختم، می اومد. یلدا عاشق ته ریشم بود؛ حوریا هم! چشم های قهوه ایم به خاطر بی خوابی و خسته بودن، حسابی سرخ شده بود و مطمئن بودم اگه سرم رو روی بالشت بزارم تو کما میرم! با تیکه ای از حوله، صورتم رو خشک کردم؛ کلاهش رو، روی سرم گذاشتم و همراه گوشی به سمت تختم رفتم و بدون معطلی خودم رو، روش انداختم.  یهو صدای ویبره ی گوشیم در اومد و با روشن شدنش اسم یلدا دیده شد.  پیام رو که باز کردم؛ استیکر قلب برام گذاشته و نوشته بود:  - اگه امروز زیادی رو مخت بودم عذر می خوام! ناراحت که نشدی؟  خندیدم و با فکر مسخره بازی امروزش که کلی غرغر می کرد سر زنگ نزدنام و لوس بودنم، پیامی براش فرستادم:  - ناراحت که شدم ولی اشکال نداره. بچه ای دیگه چه کارت کنم؟  فرستادم و با نیش باز به عکس العملش که دوست داشت جیغ بکشه فکر کردم. کمتر از یک ثانیه پیامش اومد. جملات تماما کشیده دار:  - صدرا...! خیلی بیشعوری، همون بهتر که باهات قهر باشم. بچه ام آره؟ یک بچه ای نشونت بدم حض کنی وایسا...! شب بخیر کله پوک اعصاب خورد کن!  به حرص خوردنش خندیدم و فقط نوشتم: - شب بخیر سیب زمینی من!  @SADAT.82  
    • #پارت_دو قطعه "سیمین بری" که تمام می شود، ویولن و آرشه را روی نیمکت گذاشته و از روی زمین بلند می شود: - یاعلی! دخترم اسمت سیمینه؟ دختر که انگار غرق شده باشد در دنیای موسیقیِ ابراهیم بدون آنکه پلک بزند سری تکان می دهد. ابراهیم اخم کرده و دقیق تر نگاهش می کند و می گوید: - اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شده، حالا دخترم ببینم نکنه تو هم مثل اون جوان تکیه زده بر درخت عاشق شدی که اینجوری زل زدی به زمین؟ دختر چشم از زمین برداشته و سرش را بالا می گیرد، در سکوت خیره می شود به صورت سالخورده ی ابراهیم. ابراهیم برای دقیقه ای جز به جز صورت دختر را می کاود؛ چشمان مشکی اش برق صداقت دارد و گونه هایش حاله یِ سرخی دارد که علتش سرمای هواست! تجربه به ابراهیم نشان داده که همیشه این چهره ها با این حال آشفته دردی دارند که دوایش یا سخت پیدا می شود یا اصلا دردِ بی درمون است! نفس گرمش را بیرون می فرستد و دوباره روی زمین کنار دختر می نشیند: - دخترم خوبی؟ به خودش می آید؛ چشم از فضای که تا چند دقیقه قبل ابراهیم آنجا بود می گیرد و دوباره به زمین زل می زند: - بله خوبم. ابراهیم روی زانوهایش می کوبد: - خوب نیستی دیگه بابا، همین گفتنت نشون داد خوب نیستی! به قول اوس رحمان به زندگیت رنگ بپاش بابا جان! دختر دوباره خیره می شود به صورت ابراهیم، ضعیف لب می زند: - اوس رحمان کیه؟ ابراهیم با دست اشاره ای به آن سوی پارک می کند که اوس رحمان مشغول جارو کردن برگ هاست: - اون آقاست دخترم. زانوهایش را بغل کرده و با گفتن "ها" جواب ابراهیم را می دهد. ابراهیم ساختگی اخمی کرده و صدایش را کمی بالا می برد: - ها نه بگو بله! زانوهایش را محکم تر بغل کرده و انگار که گنگ باشد و در دنیایی دیگر سِیر کند می گوید: - ها! باشه بله، چشم. چینِ میان ابروهایش را باز کرده و مکرر از خنده شانه هایش می لرزد، میان این خنده ها می گوید: - دختر جان خوب نیستی بابا!دوست دارم بدونم چته  شاید تونستم درمونت شم اما اگه خوش نداری بگی، نگو!هر طور راحتی. مردد ابراهیم را نگاه می کند، چشم هایش پر شده و قطره ای اشک روی گوشه ی صورتش نمایان می شود. دل نازک ابراهیم با دیدن این معصومیت می لرزد، اما گریه کردن را جایز نمی داند؛ تجربه به او نشان داده اگر با گریه های یک درد همراهی کنی نمکی هستی روی زخم همان درد پس اگر می خواهی همراه باشی کنار دردش محکم بایست. سکوت دخترک را که می بیند، سرش را کج کرده و مهربان می گوید: - می خوای حرف بزنی؟ سختته؟! دختر جان من همیشه اینجام؛ صبح قبل خروس خون تا خود‌ِ اذان مغرب. من و این ساز هم همیشه اینجایم برای شنیدن، اگه گوش شنوایی برای دردات پیدا نکردی من هستم. دختر آرام اشک می ریزد و میان این سوزها لبخندی به صورت ابراهیم می زند: - ممنون پدر جان. هوای بابامو کردم با دیدنتون! - پس به خاطر همین هوا هم که شده همیشه هوای باباتو داشته باش. اشک های صورتش را پاک کرده و از جایش بلند می شود: - چشم فاتحه می خونم براش همیشه و همیشه! ابراهیم پشت سر دختر بلند می شود، سرش را به نشانه تاسف پایین می اندازد و در جواب دختر فقط می گوید:"متاسفم" دختر تشکری می کند و همانطور که دارد از ابراهیم دور می شود قول آمدن دوباره اش را هم می دهد.
    • پارت#۷ لبخند پشیمونی زدم و یک بار دیگه جمله ی قشنگش رو خوندم. آخه این دختر چه گناهی داشت؟ برای به آرامش رسوندن یک زنه دیگه، مجبوم یکی رو قربونی کنم و اونم یلدا دختر پاک و نجیبیه که ناخواسته اما شیرین وارد زندگیم شد؟  خواستم جوابی براش بفرستم که در باز شد؛ سرم رو بلند کردم و چهره ی خسته ی بابا رو جلوی چشم هام دیدم. در حالی که راه رو برام باز می کرد، با صدای خواب آلودش گفت:  - سلام پسرم خسته نباشی!  قدمی برداشتم و داخل رفتم. در ذو بستم و با لبخند گفتم:  - سلام بابا جان، شما هم خسته نباشید. شبتون بخیر!  دوتایی وارد خونه شدیم.  بابا:- شب تو هم بخیر! چقدر دیر اومدی بابا!  به ساعت روی دیوار نگاه کردم و بعد به سمت اتاقم رفتم.  -کمی کارم طول کشید. مامان و صدف خوابیدند؟  بابا جلوی در اتاق مشترک خودش و مامان ایستاد و به شوخی گفت:  - پس کجاین؟ این وقت شب دارن ستاره می چینن؟  خندیدم و بعد از شب بخیر داخل اتاق خودم رفتم و در رو بستم.  سمت تخت رفتم و لوازمم رو روش پرت کردم. تند- تند لباس هام رو در آوردم و همراه گوشی به سمت حموم رفتم.  مقابل آیینه ایستادم و یک نگاه کوتاه به قیافم انداختم. آخ یادم رفت به یلدا پیام بدم؛ روی سنگ رخت کن نشستم و گشتم تا یک پیام خوب براش بفرستم.  زل می زنم به آسمان و از دامن پرچین شب، برایت یک عالمه دوستت دارم می چینم...  همین جمله رو براش فرستادم و بعد گوشی رو همونجا روی سنگ گذاشتم و به سمت دوش رفتم تا کمی از کوفتگی بدنم کم کنم. زیر دوش به آیینه نگاه کردم؛ حس می کردم، وجودم غرق گناهی شده که به سختی میتونستم ازش فاصله بگیرم؛ دلم براش می سوخت یا واقعا ه... س تمام وجودم رو فرا گرفته بود، نمیدونم! فقط این رو می دونستم که داشتم به خودم و زندگیم بد می کردم.  تمام عشوه گری هاش، غماش، تنهایی هاش و حرف هایی که برای دوست داشتنم می زد، این نیرو من رو به سمتش می کشوند و از یلدا دورم می کرد.  نمی دونستم چه کار کنم؛ درست وقتی که پشیمونی می اومد سراغم و قصد ترک کردن این گناه رو داشتم، با دیدن اون زن تمام پشیمونی هام خورد و خاکستر می شد.  @SADAT.82
  • برترین مشارکت کنندگان

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

  • موضوع ها

×
×
  • اضافه کردن...