رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. 346
      ارسال
    2. 754
      ارسال
    3. 49
      ارسال
  2. کتاب

    1. 30k
      ارسال
    2. 15.8k
      ارسال
    3. 6.4k
      ارسال
    4. 11.8k
      ارسال
    5. 457
      ارسال
    6. 77
      ارسال
    7. 1k
      ارسال
  3. تالار آموزش

    1. 141
      ارسال
    2. 5
      ارسال
    3. 152
      ارسال
  4. فرهنگ و هنر

    1. 920
      ارسال
    2. 195
      ارسال
    3. 27
      ارسال
    4. 499
      ارسال
    5. 116
      ارسال
    6. 772
      ارسال
  5. تالار عمومی

    1. 4.6k
      ارسال
    2. 2.7k
      ارسال
    3. 50
      ارسال
    4. 122
      ارسال
    5. 104
      ارسال
    6. 137
      ارسال
    7. 36
      ارسال
  6. تالار عکس

    1. 1.2k
      ارسال
    2. 160
      ارسال
    3. 1.4k
      ارسال
    4. 7.7k
      ارسال
    5. 64
      ارسال
    6. 647
      ارسال
  7. تالار فیلم و سریال

    1. 457
      ارسال
    2. 30
      ارسال
    3. 246
      ارسال
    4. 291
      ارسال
    5. 40
      ارسال
  8. تالار ویژه

    1. 3.5k
      ارسال
    2. 110
      ارسال
  9. هاگوارتز

    1. سرای مخصوص

      توضیحات/ گذاشتن افتخارات و تقدیرات اعضا/ فرخوان ها/ تعهد گرفتن چالش ها/ آتلیه

      288
      ارسال
    2. عمارت خونین

      بخش خون آشام ها و اجرای چالش ها و بیان خاطرات خون آشامی.

      368
      ارسال
    3. جنگل سیاه

      جنگل سیاه خانه ارواح و قلمرو گرگ ها، خطرات بسیار!

      223
      ارسال
    4. آکادمی جادوگران

      آکادمی جادوگران مملو از وِرد ها و سیاه بازی های جادوان انجمن است.

      134
      ارسال
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      4,911
    • بیشترین افراد آنلاین
      404

    جدیدترین کاربر
    پرواز
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      6.2k
    • مجموع پست ها
      95.3k
  • معرفی به یک دوست

    انجمن نودهشتیا رو دوست داری ؟ همین حالا به دوستت معرفی کن!
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • MMMahdis  »  Masoome

      اومدم اطلاع بدم دیروز صبح  پارتای نخونده رو خوندم. 
      یکم استرس امتحانات به جونم ریخته هیچکاری نمیتونم بکنم🤭🥴🥴🥴🥴🥴
      · 0 ارسال
    • TEIMOURI.Zz  »  Qazal

      تجربه بهم نشون داده اونی که این کار و میکنه یک روز همه‌ی خوبیاش و با بی رحمی ازم پس می‌گیره، پس نه امتحان می‌کنم و نه میخوام این غصه رو تموم کنی!
      چقدر وصف حال این روزای منه💔
      دختر گیجم کردی نظرسنجی پرسیدی سایه سیاوشه؟ الان نوشته هات میگن اون نیست پس کیه و من چرا بیشتر از سامر داره از اون خوشم میاد. 
      · 0 ارسال
    • Masoome  »  Mahdiye

      کاسبرگامو حس نمیکنم😐💔🏹
      پارت ندادی ندادی... 
      وقتی دادی باز زدی جای حساس کات کردی😐💔🏹 ینی چی واقعا؟ این بازی با احساسات مخاطبه، این وضعیت زشته، کثیفههه، مستهجنهههههههه😐😂💔🏹 برگام... همه چی کیوت بود و وضعیت عالی و عادی تا زمانی ک رسیدم ب آخر پارت و صدا زار زدنم رفت بالااااا😐😂💔🏹
      ینی مویرگام! نکنه الان بخواد ایرج و بزنه رامی بپره وسط؟ نکنه اصن ایرج و بزنه؟ یا شایدم ی راست رامیو بزنه، هوم؟ اصن نمیشه درمان جان کوتاه بیاد اون ماشه رو ول کنه لااقل دو دیقه از ب هم رسیدن اینا بگذره ما ی نفس عمیقی بکشیم😐😂💔🏹 نمیشه ک... ی لحظه وایسا، من الان مغزم داره پشت هم ارور میده... دام و هومنم ک هستن... 
      چ ورود ترسناکی داشت این درمان😐💔🏹 نیومد، نیومد، وقتی اومد کرک و پرمونو ریزوند... با اون خالکوبیِ پشت گردنش ک نوشته درمان، ولی دیگه درمان از جون اینا چ میخواد؟ من تورو میشناسم دیگه، الان اینجا پارتو تموم کردی پارت بعد با یزید بودن زیادت میری ی موقعیت دیگه مارو بی خبر میذاری😐💔🏹
      چ موقعیت وحشتناکی شد ولی... این پارتای آخر فصل دو گفتی دیگه زیادی داره بهتون خوش میگذره دیگه باید ب وقت اپیلاسیونتون برسید ک دیر شده😐😂💔🏹 فک کن... از اون طرف کیوتی ایرج و رامی تو بغل هم، از اونور هومن و دام ک دارن نگاشون میکنن، از اونورم درمان و اسلحش، ماشه... یا ابلفض باز من کاسبرگام ریختن😐💔🏹 تازه شبم هس😐😂💔🏹
      من برا اولین بار خواهان سلامت ایرجم😐😂💔🏹 نمیدونم چرا اما این محبتاش ب رامی منم سست کرد، اصن حنیف خیلی حق میگفتا... معلوم نیس ایرج با این بچها چیکار میکنه ک انقد باهاش اوکی میشن، رامی چقد ایرج و دوس داره با اینکه برا نجات رازان فرستادش سراغ محموله، اون محبتی ک خرج رازان میکرد و خرج رامی نمیکرد و باااازممممم رامی انقد دوسش داره... گاااااد. 
      ایرج ی مهره مار داره اما خدایی جذابه😐😂💔🏹 بوسه هایی ک رو سر و صورت رامی میذاشت اونجا ک چونش و از بغل تکیه داد ب پیشونی رامی و... یا ابلفض اگه تو این وضعیت اینا بفهمن چ بلایی سر رازان اومده. رامی نابود میشه قشنگ😐💔🏹 ایرجم داغون میشه... هق دستمالای من کو؟😐💔🏹
      هومن بچم... عزیززززم با اون پاش ک لنگ میزد پاشد دنبال ایرج رفت تا از سالم بودن رامی مطمئن شه🥺🏹 خدو این بچه خیلی عشقه مهدیه... اینا هیچی، دام چقد تو این پارت جذاب بود، من نگاشو ب ایرج و رامی میتونم تصور کنم... همینه ک میگم تو سریالی مینویسیا، ببین قشنگ چجوری میبریمون تو بهر رمان ک آدم اصن انگار فیلم جلوشه حس نمیکنه رمانه، من هر پارتو نمیخونم درواقع، دارم میبینم🥺🤍🏹
      خعی... اگه تو ناجوری همه چی ب خیر و خوشی تموم شه فقط، من باید دستمال بگیرم دستم برم وسط میدون شهر قر بدم برا ملت😐😂🏹 ببین چجوری ترسوندی منو😐😂🏹
      · 0 ارسال
    • VampirE  »  لیموترش

      نام کاربریت خیلی کراشه
      · 2 ارسال
    • Masoome  »  masoo

      سوال امتحان. 
      رضا فرهمند یعنی چه؟ توصیف کنید؛  ۲ مورد، ۲ نمره! 
      جواب: ۱_ فاقد عقل!  ۲_ دریغ از ذره ای شعور!😐😂🏹
      ینی من دیگه امیدی ب رضا ندارم، این آدم ن تنها همه پلای پشت سرشو خراب ک ن، رسما ریز ریز کرد، الان دیگه با این خریت تازش کاملاااا بم فهموند تو سرش ب جا مغز گچ کار گذاشتن😐😂💔🏹 البته من ک میدونستم، این از اولشم گاو بود😐😂💔🏹
      والا بخدا حیفِ گاو، رضا فرهمند خودش ی توهین بزرگه، خلاصه ک مصو... #مث_رضا_نباشیم عاقبت بخیری نداره فقط بلده ملتو سر هیچی پاره کنه بابا این بشر تعادل نداره😐😂💔🏹 انگار الانم ک صادق نیس میخواد همتارو مقصر کنه. 
      خوشبختی؟ خفه بابا، تو دخترتو بیشتر از این بدبخت نکن فقط ببین چقد خوشبخته، هرچند تازه هنو شاهکارای دیگش مونده ما الان داریم اولشو میبینیم... برا همینه من از الان برا پارتای بعدی دارم حرص میخورم😐💔🏹
      نفس عمیق... ب درک ک دوس نداره سرزنش بشه، چرا دوس نداره؟ چون حقشه، چون خودشم میدونه گند زده و همه چیو خراب کرده.. احمق بودن ک دیگه فلسفه بافتن نداره، احمقه!
      ولی از ی چیزی خیلی خوشم اومد، اونم اینکه خیلی خوب نشون دادی آدما باید ی وقتایی مشورت کنن و سر از خود تصمیم نگیرن، حالا میخواد بزرگتر ب کوچیکتر مشورت بده یا برعکس. ینی درستشم همینه؛ البته ک کمتر از این ازت انتظار نمیره، همیشه با نوشته های خفنت مارو میبری تو اوج و اتفاقا چیزای خیلی خوبیم یاد میدی🥺🤍🏹
      میخواد بره تهران شکایت کنه؟ فایده نداره بابا، اون احمد الان پولشونو خورده ی آبم روش تو کانادایی جاییم نشسته داره آفتاب میگیره... اینم مث دزدای دیگه، جاش خوبه الان فقط زده ملتو بدبخت کرده، هرچند خریت از طرف رضا بود😐💔🏹
      بچم و تنها گذاشت مرتیکه بیشعور خانوادگی😐💔🏹 بهونه گیریای همتا... عزیزم، مث دختربچه ها شده بود🥺🏹 ای خدا لعنتت کنه رضا ک خیر نداشتی واس این بچه فقط داری با بی عقلیات بدبخت ترش میکنی😐💔🏹
      · 0 ارسال
  • برترین رمان های بروز شده

    • *ویرایش نشده* اپیزود دوم. گاهی اوقات قانع شوید که بیمار نیستید، تنها روحتان به زندان جسم فشار وارد می‌کند مشکلی در بدنتان نیست! [سالیوان.] *** پنج سال گذشته. آخرین روزنه‌های امید را هم درون خویش از بین برده‌ام، نمی‌دانم برای چه؟ فقط دلم خواست و انجامش دادم، دیوانگی را می‌گویم! شاید از مادربزرگ به ارث برده‌ام، خاله‌ام هم همین حرف را می‌گوید. می‌گوید مادربزرگ پدرم هم دیوانه بوده، سپس این دیوانگی به مادربزرگ من هم به ارث رسیده، در پدرم به حالت خشن‌تر و بدشگون‌تری که 'سادیسم' می‌نامند، رویت کرده و در من، خب در من مرئی اما نامرئی است. گویا خویش را درون انتهایی‌ترین قسمت روحم خاک کرده، داخل روحم خوب ریشه انداخته و آزارم می‌دهد لیکن دیگران حتی نمی‌توانند درکش هم کنند! مادرم پس از دکتر و دارو مدتی دست به دامن ساحره‌ها شد، آن موقع بود که مضحکه‌های حقیقی زندگانی‌‌ام را تجربه کردم، می‌گفتند طلسم شده‌ام! آن هم طلسم مرگ! بعضی‌ها هم گفتند ارواح لمسم می‌کنند یا همزاد خانوادگی‌مان در اطرافم می‌چرخد! هیچ‌کدام کارساز نبودند. مادرم که دید دیگر کاری از دستش برنمی‌آید از دستم پا به فرار گذاشت و در وضع حاضر ماهانه پولی به حسابم واریز می‌کند، حتی مادربزرگ مادری‌ام همین کار را انجام داد و هفته‌ای یک‌بار به دیدنم می‌ایدو روزی پانزده دقیقه تماس تلفنی باهم داریم. چندباری دست به خودکشی زدم، ابتدا خواستم خودم را از پشت‌بام این خراب‌شده‌ی بلند بی‌اندازم ولیکن همان روز مادربزرگم بو برد و قفلی اندازه‌ی قابلمه‌ی متوسط مسی‌اش برای در پشت‌بام خرید! بار دیگر از قرص استفاده کردم، کمی حس تهوع نصیبم شد اما ترسیدم! واقعاً ترسیدم، تا موقع گشودن در قوطی قرص‌ها ترسی در دلم رخنه نکرد ولی هنگام گذاشت آن‌ها در کف دستم، وحشت حقیقی را با چاشنی سندرومی دائمی دست لرزان، چشیدم! البته این‌ها احساسات اولین‌بارم بودند، بار دوم ترس کمتر شدو رفته- رفته از بین رفت به طوری که عادت کردم! خودکشی با قرص‌هایی که اثر نمی‌کردند کافی بود، باید سرسخت‌تر می‌بودم. به عقل ناقصم خطور کرد تا تیغ گیر بیاورم، از کدام گور؟ نتوانستم پیدا کنم و در انتها یکی هم کنار ناخن انگشت اشاره‌ام را برید و تمام. روزهای خاکستری، تیره و تار می‌گذشتند تا این‌که عمویم زنگ خانه را زد! باورم نمی‌شد، منی که کل طایفه‌ی پدری‌ام را پس از نوجوانی آزرده بودم حال می‌بایست عموی بزرگم را می‌دیدم؟
    • پارت#۱۶۶ ✓   نمیدونم چقدر خوابیده بودم که حس کردم یکی داره من رو تکون میده؛  پلک هام رو تا نیمه باز کردم ولی نتونستم طرف مقابلم رو ببینم. فقط سعی کردم گوش هام رو تیز کنم.  کوثر:  حوریا بلند شو خواهر!  گونه ام رو خاروندم و خواستم از این شونه به اون شونه بشم که حس کردم، کمرم و تمام اعضای بدنم خشک شده و حسابی درد می کنه. قیافه ام رو در هم کردم و تکیه ام رو از در ماشین گرفتم که ادامه داد:  - ساعت شیش صبحه و تا الان خبری از زلزله نیست. بریم خونه بهتره. خیلی هوا سرد شده ممکنه سرما بخوریم!  شالی که از سرم در اومده بود رو دوباره  سر جاش گذاشتم  و  با صدایی گرفته جواب دادم:  - من خیلی خوابم میاد. اگه مطمئنی که هشیار شم اگه نه که بخوابم و یکی بیاد من رو بغل کنه  روی تختم بزاره...!  خواستم دوباره چشم هام رو ببندم که با جیغ  البته آرومش ماتم برد و یهو سیخ نشستم. با چشم های گرد شده به رفتار گستاخانه و بی فکرش  خیره شدم که با داد گفت:  - یعنی زمانی یکی میاد بهم میگه برو حوریا رو بیدار کن، بدترین کار ممکن رو انگار بهم داده. خب پاشو گمشو دیگه من خودم از تو بدترم. بیدارم کردن هنوز خمیازه نکشیده  اومدم  تویه روانی رو از خواب عمیقت بیدار کردم.  پاهام خیلی بهش نزدیک بود؛ یک لگد آروم به شکمش زدم و تقریبا از در ماشینی که باز بود پرتش کردم بیرون که بیشتر وحشی شد.  خودم هم از ماشین پیاده شدم و در حالی که سر و وضعم رو مرتب می کردم، به اطراف نگاه کردم.  صبح شده بود؛ تقریبا بیشتر جاها خالی بود و انگار همه برگشته بودند خونه هاشون.  خمیازه ای کشیدم و کفش هام رو پام کردم که با غرغرهای کوثر مواجهه شدم:  - بیا و درستش کن. من اومدم لطف کردم خانم خانم ها رو از خواب بیدار نمودم بعد میان مثل بلا نسبت خر، لگد میزنن و از ماشین پرتمون می کنن بیرون.  می خواستم بزنم لهش کنم که یهو با صدای آرهان خفه شدم.  - سلام صبح بخیر.  هنوز هشیار نبودم؛ پس مطمئنا با وجود اینکه سر و وضعم رو مرتب بود، قیافه ام جوری بود که انگار از ننه بابام کتک خوردم. به قول خود آرهان، شبیه بیسکوییت تو شیشه شیر!  سریع ازش رو برگردوندم و بدون اینکه بهش نگاه کنم سلام کردم.  تعجبی که کرده بود رو تو وجودم حس می کردم ولی خب، نمی خواستم این قیافه ام رو  ببینه.  کوثر با توپی پر از من، رو به آرهان داد و بی داد کرد:  - سلام آرهان آقا. شما خودتون این حوریا رو نصیحت کنید. به خدا اصلا درست نیست اینجوری با من رفتار می کنه.  آرهان که  از ماجرا با خبر نبود با تعجب بیشتر گفت:  - اهوم. بعد ببخشید حوریا خانم چه کار کردن مگه؟  کامل تمام ماجرا رو کف دست آرهان گذاشت و من فقط خفه خون گرفته بودم.  آرهان با خنده مقابل منی که خودم رو ازش  سلب کرده بودم قرار گرفت و باعث شد سرم رو بلند کنم و بهش خیره بشم. عمیق نگاهم کرد و با صمیمیت خیلی فوق العاده گفت:  - طوفان خوشگلی در راه است در خانه هایتان بمانید. هنوز جمله اش رو هضم نکرده بودم که رو به کوثر ادامه داد: - شما برگردید خونه. من خودم بین راه نصیحت رو بهش می کنم. ممنون از نوبت رایگانتون!  کوثر که انگار خودش هم هنگ بود، ماشین آصف رو قفل کرد و بدو- بدو به خونه امون رفت.  من هم جهت اطمینان همه جا رو بررسی کردم و فهمیدم به خاطر نبود هیچکس، آقا آرهان گل آفتابی شدند.  هنوز بهم خیره بود؛  سکوت اختیار کردم و خواستم راه خونه رو در پیش بگیرم که با صداش میخکوب شدم:  - میدونم چرا ازم رو برگردوندی. اصلا همچین فکر مریضی رو از سرت بیرون کن. تو همه جوره برای من جذابی چون تو وجودم، تو قلبم قشنگی خودت رو داری. حتی اگه به بدترین شکل ممکن هم جلوم ظاهر بشی، یک ذره از خوشگلیت کم نمیشه.  ناخداگاه لبخندی رو لبم اومد؛ اما از اونجایی که من این جملات رو سخت باور می کردم و البته صبح بود، کمی هم حالت تهوع بهم دست داد. سری تکون دادم و با خماری ازش رو برگردوندم و شروع به حرکت کردم که اون هم دنبالم اومد.  - خیلی ممنون آرهان. واقعا اول صبحی خیلی خوبه که میتونی چنین حرف هایی بزنی اون هم از سخت ترین شبی که پشت سر گذاشتیم.  زد زیر خنده.  - مطمئنی شب سختی داشتیم؟  یادت نمیاد دیشب رو؟  ابرویی بالا انداختم و کوتاه نگاهش کردم.  - میدونی که من بعد از شام و این حرف ها گرفتم خوابیدم دیگه؟  زد به پیشونیش که متعجب شدم؛  لحظه ای ایستادم و بعد دوباره حرکت کردم که شونه به شونه ی من شد.  - قبل از خوابت رو میگم.  با یادآوری  اون لحظه هایی که تو حلق هم بودیم، لبی لوچ کردم و سرم رو تکون دادم.  - اوه بله صحیح.  فقط برای تو البته خیلی جذاب بود. برای من حرص در آر!  تقریبا با هیجان لب زد:  - بابا بیخیال حوریا!  باز داری مثل روزهای اول سفت و سخت میشی چرا؟  با تعجب نگاهش کردم.  - چرا الکی میگی؟ الان صبحه. تو موقعیتی نیستیم که بخوایم از این حرف های عشقولانه بزنیم!  انگار با این حرفم گند زدم که یهو قهقهه زد. از لابه لای خنده هاش سوراخ سوراخم کرد و ادام رو در آورد.  - اوه بله صحیح؛  شب جذاب تره درست می فرمایید. پس شب مزاحم وقت شریفتون میشم تا دلبری هاتون رو ببینم شاهزاده خانم سوار بر آرهان عزیز...  دهنم از این حرفش باز موند؛ قدم هاش رو بلند تر برداشت و مقابلم قرار گرفت که باعث شد از حرکت بایستم. چشمکی بهم زد و بوسی برام فرستاد. در حالی که تقریبا بهم تعظیم می کرد، به شوخی گفت:  - قیافه ات وقت هایی هم که  از این حرف های عجیب میزنیم جذاب میشه. دیدی گفتم تو فوق العاده ای؟  صبح یا شب. اصلا فرقی برام نداره زمان با تو بودن.  صاف ایستاد و با نگاه جذابش قورتم داد. بعد از بوس هوایی دیگه راهش رو گرفت و رفت.  حتی نزاشت اشتباهی که از حرف هام برداشت شده بود رو  درست کنم. مقابل در خونه قرار گرفتم و به جای خالیش خیره شدم.   - هی تف آرهان. ببین اول صبحی من رو به چه روزی در آوردی.  راهی خونه شدم که چشمم به کوثر خورد. کنار دیوار دراز کشیده بود و انگار هنوز تو شوک بود.  در حالی که از کنارش رد می شدم، لگد آرومی بهش زدم که برگشت بهم خیره شد. نیشم رو بنا گوش باز کردم و گفتم:  - ایکبیری قشنگ من!  خودت که میدونی سر صبح قوزمیتی بیشتر نیستم دیگه نه؟ وحشیانه یکی به پام زد و حالت قهر ازم رو برگردوند.  کنارش نشستم و تو بغلش جا گرفتم که با غر غر سعی کرد من رو از خودش جدا کنه:  - گمشو از کنارم حوریا. تو مگه اتاق نداری که اومدی کنار من خوابیدی؟  بیشتر بهش چسبیدم در حدی که نزدیک بود خفه بشه.  با خنده گفتم:  - چرا دارم ولی الان می خوام تویه احمق رو درست کنم بعد برم بخوابم.  ازم نیشگون خیلی بدی گرفت که آخم در اومد. ولی کم نیاوردم و کار خودم رو انجام دادم که با تشر گفت:  - حوریا پاشو تا خورشتی خوردت نکردم!  خندیدم.  - اوه. البته بستگی داره کدوم خورشت باشه.  اون هم انگار کم آورد که با خنده گفت:  - خاک بر سر منظورم سیب زمینیه.  قیافه ام جمع و جور شد:  - سیب زمینی مرغ یا قیمه؟  خواست جواب بده که آریان با لحن خوابالو با داد گفت:  - نمی تونید دهنتون رو ببندید؟ به خدا تا الان بیدار بودم.  به آریان که کنار دراور دراز بود  خیره شدم. از سر جام بلند شدم ولی قبل از اینکه صاف بایستم، بالش رو از کنار کوثر برداشتم.  محکم زدمش به آریان و با اخم، البته خنده ای ریز گفتم:  - بار آخرت باشه بی ادبی می کنی. بکپ فقط...!  اون هم توجهی نکرد و فقط جهت خوابش رو عوض کرد.  به کوثر نگاه کردم که یهو پقی زدیم زیر خنده. ایندفعه همه کسایی که تا الان  خواب بودند،  با اعتراض من رو راهی اتاقم کردند.  روی تخت نشستم و به حرف های آرهان فکر کردم.  یهو از جام بلند شدم و روبروی آینه ایستادم تا به قیافه ام خیره بشم.  ولی هم اینکه خودم رو دیدم، ماتم برد. آخه کجای این قیافه جذابه؟  شبیه بادکنک شدم من که...!  صورت پف کرده، چشم های ریز و کوچولو، لب های ورم کرده... به به با این سلیقه ات آرهان!  عصبی لباس هام رو در آوردم و روی تخت جا گرفتم و دراز کشیدم. نکنه حرف هاش بویی از مسخره کردن داشت داشت هان؟ به سقف خیره شدم و با پشت دست به پیشونیم زدم.   یعنی چطور من رو مسخره کرد و نفهمیدم؟ آخ آرهان دارم برات وایسا فقط ببینمت. ایندفعه راستگی میزنم لهت می کنم.  چند مین بعد از اینکه با قیافه ام و حرف های آرهان  کلنجار بودم و کلی زمین و زمان رو از فحش مستفیض کردم به خواب عمیق فرو رفتم.   
    • پارت صد و بیست و هشتم سایه آهسته خندید و با طی کردن راهرو کوتاه، بافت دکمه دار مشکی رنگش را از روی مبلمان سلطنتی که ضلع دیگر خانه قرار داشت، در دست گرفت. ترکیب پذیرایی دو دست مبلمان سورمه ای و سپید بود و پنجره های سراسری با پرده ی حریر سپید و دستک‌های همرنگ مبل، بر رویش زینت داده شده بود. جلوی مبل هفت نفره‌ی سلطنتی عکس بزرگ خودش و ملکا در ابعاد رسمی‌تر جا گرفته بود. سایه جلوی عکس ایستاد و لبخند مهربانی روی لبش نشاند. ناخواسته گوشی‌اش را از جیب بیرون کشید و با ورود به مخاطبین نام جانان را انتخاب کرد و گوشی را نزدیک گوش‌اش برد. تیپ و لباس‌های هردوی آنها رسمی بود، باز هم تعویض و تغییر عکس‌هایی که ماهیتش یک چیز دیگر بود؛ اما طوری تغییر داده شده بود که انگار واقعی بود. چند لحظه به سوت بوق گوش سپرد که در آخر ملکا با زدن پوکی از سیگار تکیه اش را از دیوار بتنی راه پله‌اش گرفت و با پذیرفتن به انتظار او پایان داد. ملکا می‌دانست سایه هیچگاه خودش را معرفی نمی‌کند و به ناگه آغاز به سخن گفتن می‌کند، بی‌ملاحظه، بی دغدغه و بدون اتلاف وقت؛ اما سایه این بار آغاز نکرد و ملکا هم زیر بار غم زندگی خودش و اطرافیان حوصله‌ی حرف زدن نداشت. سایه با گذر یک دقیقه لبخند از روی لبانش محو گشت و اخمی میان ابروانش نشست. - توقع اینکه بخوام شروع کننده‌ی مکالمه باشی غیر ممکنِ؟ ملکا هوای آلوده‌ی دهانش را بیرون فرستاد و با انگشت شستش بر انتهای سیگار کوبید و خاکسترش را روی زمین ریخت. نا باز کردن لبانش را نداشت، حال خراب آرزو و کامران او را در خلسه‌ی طولانی غم فرو برده بود. دودلی و تردید بابت اعتماد به سامر و نبود پدر و برادرش باعث تشدید سردرد و سرگیجه‌اش می‌شد و حرف‌های دکتر، مبنی بر تشنجی که اگر کنترل نمی‌شد خطرناک می‌شد، علت سکوت بی حد و مرزش بود. صدای سایه بار دیگر در گوش‌اش پیچید. - خوبی؟ صدام و می‌شنوی؟ ملکا با تکیه دادن سرش بر دیوار کمی پاهایش را نزدیک هم گذاشت و در خود جمع شد. - نمی‌دونم کی هستی؛ ولی میدونم سیاوش نیستی... یک غریبه‌ای که نمی‌دونم از کجا پیدات شده! نمی‌دونم از کجا دیدیم؛ عاشقم شدی ولی لطفا دیگه بیشتر از این ادامه نده! من بیچاره‌تر و خسته‌تر و گرفتارتر از اونم که بخوام واست یک معشوق باشم... خستگی‌اش از لحن بیان آرامش معلوم بود و سایه با برداشتن چند قدم سوی عقب، روی مبل نشست. از قضیه‌ی کامران خبر داشت؛ اما سامر هیچ وقت به مغزش خطور نمی‌کرد. - اگه گرفتاری‌هات و از بین ببرم، خستگی این مدت و رفع کنم چی؟ بازم نمی‌خوای امتحان کنی؟ - تجربه بهم نشون داده اونی که این کار و میکنه یک روز همه‌ی خوبیاش و با بی رحمی ازم پس می‌گیره، پس نه امتحان می‌کنم و نه میخوام این غصه رو تموم کنی! سایه گوشه‌ی ابروی سیاهش را خاراند و با زدن لبخند محوی روی لبش آهسته گفت: - این جوری که گفتی مطمئن باش تمومش می‌کنم و یک لبخند به لبات هدیه می‌کنم عزیزم! فقط صبر کن! ملکا هوای دهانش را بیرون فرستاد و با نشاندن اخمی میان ابروانش تیری میان تاریکی پرتاب کرد. - بهت اعتماد ندارم، پس با دادن یک سر نخ از چیزهایی که چهارساله ازش فرار کردم نظرم و به خودت جلب کن! سایه منظورش را خیلی خوب متوجه شد؛ منظور ملکا از سرنخ خانوادش بودند! سایه نمی‌توانست حال که کنارش نیست چیزی بگوید! سایه لب زیرینش را با زبان خیس کرد، صدای خیلی اندک گریه‌های آیدا از دیوار بتنی جلو روی او گذشت و به گوش‌اش برخورد. - قول میدم آخرش بهم اعتماد کنی؛ ولی الان ازم چیزی و نخواه که وقت دونستنش نرسیده! ملکا با کلافگی و بغضی که هنوز خالی نشده بود از جا برخاست. لبه‌ی پنجره‌ی میان دو طبقه ایستاد و لبش را به دندان گزید. واقعا چیزی شده بود که هم سایه از گفتنش طفره می رفت و هم سامر، بنابراین با صدایی که از شدت غصه دو رگه شده بود، گفت: - من باید برم خدافظ! تماس را بدون اتلاف وقتی پایان داد و با گرفتن نگاهش از خانه‌ی روبه رو که هم اندازه‌ی خانه‌ی او بالا آمده بود، سوی خانه اش گام نهاد، اشک از چشمان قهوه‌ای رنگش روی صورتش چکید و با دستان لرزان کلید را درون در چرخاند. خودش جرعت روبه رویی با خانواده‌اش را نداشت؛ اما سامر کلید سوالاتش را داشت، هرچند اعتماد به یک جاوید خریت محض بود! هرچند سامر برادر همانی بود که الان با شادی و خوشی زندگی‌اش را می‌کرد؛ اما خودش هم می‌دانست بین دو برادر زمین تا آسمان فاصله است. ملکا پس از چند روز فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که برای رهایی از حس مزخرف نگرانی و اضطراب باید با واقعیت روبه رو شود! بنابراین از داخل کمد کنار اتاقش، سومین چوب لباسی را برداشت. خوبی اخلاقش این بود لباس‌هایش را ست می کرد و در یک چوب لباسی آویزان می‌کرد. شماره‌ی سامر را گرفت و شلوار جین مشکی رنگ را از آن خارج کرد. تماس ملکا با جمله‌ی «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» به پایان رسید و به پیغام گیر پرش زد. ملکا با دستان سرد و لرزانش دوباره شماره‌ی او را گرفت و بافت کرم رنگش را پوشید. سامر در دسترس نبود تا از او بخواهد که واقعیت را بگوید، پس...؟ صبر می‌کرد؟ نمی‌توانست!  ملکا لبش را به دندان گزید و فضای خالی از وسایل را پیمود، ضربان قلبش در این مدت بالا رفته بود، چانه‌اش لرزش نامحسوسی گرفته بود و می‌دانست هرچه زمان بیشتری را در این افکار پرسه بزند، در باتلاق فکر و خیال خواهد مرد! ملکا شال کرم رنگش را بر سرش انداخت و در آخر با نشستن پشت میز شلوغ چند کاره‌اش، به آینه چشم دوخت. رنگش پریده بود و زیر چشمانش به اندازه‌ی یک بند انگشت گود افتاده بود، نمی‌توانست به امید سامر بنشیند، به قدری مضطرب و دل نگران بود که امروز باید می‌فهمید چه شده است. چه چیز انقدر تلخ است که همه سکوت کرده‌اند؟ دستش سوی کرم ضد آفتاب رفت و مقدار خیلی کمی به صورتش زد تا به نظر خوب برسد و در همین مدت هم فرصتی باشد که شاید سامر تماس بگیرد، در رژگونه را باز کرد و برس را کمی داخل رنگ کرم کمی تیره زد و بر گونه‌هایش کشید. سامر تماس نگرفت و او دلواپس و با کلی امید پس از اتمام کارش شماره‌ی او را گرفت. - جواب بده سامر! من طاقت رو در رویی با اونا رو بعد چهارسال ندارم، تنهام نذار! بازهم در دسترس نبود و باعث شد ملکا از پشت میز بلند شود. پالتو مشکی رنگ بلندش را بر تن کرد و با فشردن پلک‌هایش بر روی هم، مجدد تماس گرفت و این بار از پس از شنیده شدن جمله در قسمت پیغام گیر، گفت: - خسته شدم از اینکه هر چی به این در و اون در زدم و شما بهم هیچی نگفتین... بهت زنگ زدم که بیام پیشت و بشنوم؛ اما در دسترس نیستی و منم نمی‌تونم صبر کنم که بهم زنگ بزنی؛ چون این روزها آشوبم سامر! یک چیزی مثل بختک افتاده به جونم و نفسم و گرفته، ته دلم و خالی می‌کنه و باعث شده دیوونه شم... نفس عمیقی کشید، چشمانش را باز کرد و با برداشتن کیف دوشی‌اش، با قدم‌های لرزان از اتاق خارج شد و در آخر، با فکر به تنها برادرش و تنها کسی که با او راحت‌تر بود و امکان درکش بیشتر بود،  افزود. - دارم میرم پیش مهرزاد، نمی‌خوام آینده‌ی تو باشم سامر... نمی‌خوام واسه برگشتن خیلی دیر شه! پیامم و گرفتی لطفا بیا فقط دیر نکن؛ چون بعد مدت‌ها میخوام بهت اعتماد کنم... میخوام بار گفتن یک سری چیزها رو تنهایی به دوش نکشم... جلوی در متوقف شد، بغضش به شکل دانه‌های باران شکست و بر صورتش فرود آمد. سرش از درد سوت بلندی کشید و با فشردن دستش بر کنار شقیقه‌اش ادامه داد. - خیلی دلم واسه مامان و بابام و خانوادم تنگ شده سامر... من بریدم از این زندگی جهنمی که برادرت واسم ساخت و تصمیم اشتباهی که گرفتم...! ناظر: @ negin yazdani *دوباره اومدم‌...☹️🥺😕
    • #پارت شصت و سه چشم دوخته بود به چهره ی رضایی که در جدال با احساسات مختلفش سعی در مخفی کردن مشکلی داشت که نمی خواست همتا متوجهش شود. این بار خودش بود که همه چیز را خراب کرده بود  و باید می پذیرفت تنها متهم ردیف اول دادگاه عقلش، خودش است و خودش! نه صادق، نه همتا و نه هیچ فرد دیگری وجود نداشت که با انداختن گناهِ تقصیر خود به گردن او، از زیر بار فشاری که می کشید شانه خالی کند. همتا که بی حرکتی او را دید، عصبی تر از قبل، جلوتر رفته، شانه اش را به بازوی او کوبید و پس از زدن تنه ای به تنِ خشک شده ی او و ورودی به داخل خانه، با قدم هایی پر سرعت و صدایی بلند که قصد داشت به خوبی به گوش های پدرش برسند سمت اتاقش حرکت کرد و گفت: -انگار جوابی نداری، باشه پس منم میرم. وارد اتاقش شده، در کمد را گشود و لباس هایش را  روی تخت ریخته، خم شد و  چمدان مشکی رنگش را از زیر تخت برداشت و بدون تا کردن مرتب لباس هایش، آن ها را همان طور داخل چمدان گذاشت. رضا که تنه ی همتا باعث شده بود به خودش بیاید، حینی که معنی دومین جمله ی او را متوجه شد، اخم غلیظی کرده، روی پاشنه به سمت خانه چرخید و پس از چند لحظه، خودش را به اتاق همتا رسانده، جلو رفت و پیش روی او که مشغول جمع کردن لباس هایش بود ایستاد و عصبی گفت: -تو بیجا میکنی جایی بری. خم شده، مچ ظریف همتا را گرفت و حینی که دست او را عقب می کشید تا زیپ چمدان را نبندد، دست او را سمت خودش کشید و خیره به چشمان بی حس او ادامه داد -میخوای تنهایی تو شهر غریب کدوم گوری بری؟هان؟ آخرین کلمه را با صدایی بلند تر از قبل فریاد زد که باعث بسته شدن چشمان همتا و کوبش های پر سرعت قلبش شد.چشمانش را گشوده، دستش را به ضرب از دست رضا جدا کرد و بی هیچ ترسی و بی پروا، همان طور که خیره ی چشمان غضب آلود پدرش بود گفت: -میرم یه جایی که حداقل مثل آدم باهام رفتار کنن، حداقل بهم بگن دور و برم داره چه اتفاقی میفته. حداقل مثل تو نباشن که سر و ته تمام بحثامون رو  می کشی به داد و فریاد. لحظه ای مکث کرده، نفسی تازه کرد و حینی که دست به سینه می شد ادامه داد -بگو داری چیکار میکنی بابا. به روح مامان قسم اگه نگی، حتی شده نصف شب، از این خونه میرم. رضا که تهدید همتا را عملی می دانست، دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برده، قدمی عقب رفت و حینی که سعی داشت از موضع عصبی خود کنار بکشد با صدایی به مراتب آرام تر از قبل گفت: -باشه میگم، تو فقط جایی نرو. دخترش بود و تمام دارایی اش از دنیا! هر چند که غمِ از دست دادن رعنا اجازه نمیداد رضا چون قبل با دخترش رفتار کند ولی هنوز هم او را جگر گوشه ی خودش می دانست و راضی نبود حتی خاری پایش را آزار دهد، هر چند که  زخم اصلی را خودش با دستان خود روی قلب همتا نشانده بود. نفس عمیقی کشیده، آب دهانش را قورت داد و با لحنی که سعی داشت پریشانیش را به وضوح نشان ندهد، به سختی گفت: -پولی که جمع شده بود رو سرمایه گذاری کردم. همتا تار ابروی مرتبش را بالا داد و گفت: -کجا؟ بورس؟ رضا چنگی به موهایش زده، حینی که عقب می رفت تا تکیه اش را به دیوار دهد گفت: -نه، دادمش به یکی که باهاش کار کنه و هر ماه یه سودی بهم بده. همتا قدمی جلو آمده،  زانوانش را به گوشه ی تخت تکیه داد و گفت: -خب؟ رضا کمرش را خم کرده، تکیه سپرده به سفتی دیوار سفید و گچی پشت سرش، لحظه ای مکث کرد و سپس با صدایی گرفته و سخت، گفت: -فقط من نبودم، بیشتر از صد نفر پیشش پول داشتن، اونم هر ماه سر موقع سودشون رو میداد. قرار بود یه هفته قبل سود منم برام بریزه  ولی گفت یه مشکلی برای حسابش پیش اومده و یه چند روز دیرتر پول رو واریز میکنه. از دیروز که موعد قولش بود تا همین الان هزار بار بهش زنگ زدم ولی گوشیش خاموشه. با مجتبی که حرف زدم گفت... به این بخش از سخنانش که رسید، نفسی تازه کرده، سر خم کرد و با جانی که به  هیچ وجه نمی خواست قبول کند چه خطای بزرگی کرده ادامه داد -گفت مردم جمع شدن جلوی شرکتش، انگار احمد پولا رو برداشته و فرار کرده. همتا که هیچ از سخنان پدرش سر در نمی آورد، خم شده، گوشه ی تخت نشست و مات و گیج و با نگاهی مستقیم و بدون هیچ پلک زدنی، خیره ی او ماند. رضا می گفت تمام آنچه داشتند را بدون هیچ سوال و جوابی تحویل مردی داده که به سودای یک شبه ره صد ساله را رفتن، تمام سرمایه و اندوخته ی مردم را جمع کرده و فرار کرد؟درست شنیده بود؟ یعنی پول فروش خانه و کارگاه به علاوه ی باقی مانده ی پول فروش باغ، به سادگی آب خوردن از دست رفته بود؟یعنی قرار بود با دست خالی در شهری غریب و خانه ای اجاره ای زندگی کنند؟ خانه ای که تنها چند ماه از هزینه ی اجاره اش پرداخت شده بود و معلوم نبود با حسابی که تنها چند میلیون پول داشت تا چه زمانی می توانستد دوام بیاوردند. قلبش که پر سرعت تپید و سینه اش به واسطه ی نفس های تند شده اش به سرعت بالا و پایین شد، سر خم کرده، دستش را به پیشانیش تکیه داد. نفس های داغ شده اش از راه بینی خارج می شدند و موهای ریخته شده مقابل صورتش را  به رقص در می آوردند. گویی در عرض چند ثانیه آتشی شعله ور دور تا دورش را پوشش داده بود که آنطور می سوخت. نفس عمیقی کشیده، حینی که خفگی اش قدری کنار رفت، سر بلند کرد و با چشمانی که می سوختند چشم دوخت به رضا که هنوز سر به زیر خیره ی فرش زیر پایش بود. چه باید می گفت؟ این مرد حتی پیش از به باد دادن سرمایه شان یک بار هم نخواست با دخترش که سهمی از این زندگی داشت مشورت کند. یعنی همتا تا این اندازه بی ارزش شده بود که رضا قصد نداشت او را از کارهایش مطلع کند؟ مگر این زندگی، زندگی هر دویشان نبود یا رضا فکر می کرد فقط خودش حق زندگی کردن دارد؟ افکار شکل گرفته دورن سرش به حدی قدرتمند بودند که سر پا شده، عضب آلود و عصبی از بی فکری پدرش، چنگی به موهایش زده، بی مقدمه و فریاد زنان  او را مورد توپ و تشر خودش قرار دهد. نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: -چیکار کردی بابا؟ با زندگی مون چیکار کردی؟ برای چی اون همه پول بی زبون رو بدون اینکه بهم بگی دادی دست یه آدمی که کارش بالا کشیدن پولای مردمه؟ خیلی سخت بود قبلش یه مشورت باهام بکنی؟؟ تخت را دور زده، با دو قدم بلند، درست پیش روی رضا که هنوز در همان حالت ایستاده بود، متوقف شد و ادامه داد -سخت بود بگی داری  چه خاکی به سرمون میریزی؟ چت شده بابا؟ چرا بی عقل شدی؟ چرا هر بلایی دوست داری سر جفت مون میاری؟  لحن عصبی و جملات پر از کنایه اش که باعث بلند شدن سر رضا و سپس صاف ایستادنش شد، اخم پر رنگی کرده، چشم دوخت به چشمان سرخ شده  همتا و با شقیقه ای نبض دار و صدایی که چون صدای او بلند شده بود گفت: -خودم خرابش کردم خودمم درستش میکنم.  هیچ دوست نداشت مورد سرزنش قرار گیرد  آن هم سرزنش دختر خودش! لحظه ای خیره ی او ماند و سپس به پهلو شده، سمت در چرخید و با قدومی بلند و پر سرعت وارد اتاق خودش که تنها چند قدم با اتاق همتا فاصله داشت شد. کیف دستی اش را برداشته، تمام مدارکش را درون کیف  قرار داد که همان حین همتا میان درگاه ایستاده، نگاهش را روی رضا که زیپ کیف را می بست زوم کرد و گفت: -میخوای چیکار کنی؟ رضا  خیره به کیف دستی سمت در حرکت کرد و گفت: -میرم تهران. همتا تار ابرویی بالا داده، دستش را روی چهارچوب گذاشت و حینی که مانع از خروج  او می شد گفت: -میخوای منو تو شهری که هم مردمش برام غریبه ان هم خیابوناش تنها بزاری؟ رضا رخ به رخ همتا ایستاده، چینی به پیشانیش داد و گفت: -پس میگی چه غلطی بکنم؟ همتا لب پایینی اش را با زبان تر کرده، لحظه ای  مکث کرد و سپس حینی که فکری به سرش خطور می کرد گفت: -اگه قرار به رفتنه منم باهات میام. روی پاشنه به عقب چرخیده، قصد ورود به اتاقش را کرد که رضا گفت: -بیای که چی بشه؟ اصلا مگه کاری از دستت برمیاد؟ قدمی جلو رفته، میان درگاه ایستاد و ادامه داد -میرم زود برمیگردم، فوقش یه شب تنها میمونی. همتا سمت او چرخیده، ناراضی از تنها ماندنش در خانه و محله ای که برایش هیچ خوشایند نبودند با لحنی گرفته گفت: -من از این محله می ترسم بابا. از این خونه هم می ترسم.  رضا کلافه از بهانه گیری همتا، نفسش را با صدا بیرون داده، حینی که کیف را از یک دست به دست دیگر می سپرد با لحنی که قصد داشت همتا را راضی کند گفت: -قول میدم زود برگردم.  نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و ادامه داد - اگه الان راه بیفتم تا عصر می رسم و تا فردا عصر بر می گردم. مکثی کرد و گفت: -باشه؟ همتا که چاره ای جز قبول کردن نداشت، با چهره ای ناراضی تنها به گفتن باشه بسنده کرد که رضا سری تکان داد و پس از خاحافظی کوتاهش از خانه خارج شد. خودش می دانست رفتنش به تهران قرار نیست پول رفته اش را زنده کند ولی از ساکت ماندن و کاری نکردن بهتر بود. حداقل از احمد شکایت می کرد و اگر روزی احمد گرفتار می شد می توانست پولش را پس بگیرد، البته اگر! Masoome@ negin yazdani@ GHAZAL🌻@ Mahdiye@ azamshahpori@ donyAA
    • پارت صد و بیست و هفتم آیدا از ترس و درد کمی خودش را روی زمین جمع کرد و با لحنی جدی؛ اما مملو از ترس گفت: - من ازت یک جواب می‌خوام! بابام و از کجا می‌شناسی... حرفای دیشب واقعیت داشت؟  خواب نبود؟ سایه نگاهش را به چشمان اشک آلود او دوخت، از ترس رنگش سپید شده بود و بینی‌اش به علت برخورد بر زمین سرخ بود. سایه دمی از هوا گرفت و با ربودن اخم از میان ابروانش، راه منتهی به آشپزخانه را پیش گرفت و آیدا؛ با کلافگی و غم پوست لبش را به دندان گرفت. نمی‌دانست چرا هنوز کور سوی امیدی داشت تا سایه بگوید همه‌ی این‌ها خواب است و او فقط بخاطر کمال دزدیده شده است. نمی‌دانست چرا عقلش پس از شنیدن اعتراف کمال باور نکرده بود. نباید هم باور می‌کرد... او ده سال با آن مرد زندگی کرده بود، مگر می‌شد؟ اصلا مگر می‌شد باور کرد که مسبب مرگ پدرش و نابود شدن زندگی‌شان مردی بوده که ده سال کنارش زندگی کرده؟ سایه بی‌توجه به سردرگمی او نگاهی به آشپزخانه‌ی هایگلاس خاکستری رنگش با رده‌های سپید دوخت و در آخر صندلی  را از زیر جزیره بیرون کشید. آشپز مخصوصش میز را چیده بود و طبق معمول به قسمت دیگر عمارتش رفته بود. سایه دستش را سوی کارد کنار ظرف دراز کرد و با برداشتن آن، تخم مرغ سپید آب پز شده را از وسط به دو نیم تقسیم کرد. ظرف پنیر مخصوص را که آشپز برای او درست کرده بود جلو کشید. پنیر سفارشیِ فاقد نمک بود؛ چون سایه  رژیم غذایی خاصی داشت. نان تست را با دست دیگرش از داخل سبد برداشت و کارد آغشته به پنیر را روی از ابتدا تا انتهایش کشید. آیدا که متوجه آمدن او سوی آشپزخانه شده بود، سوی او روانه شد و با گذر از راهرو کوچکی، کنار جزیره ایستاد. چانه‌اش از شدت بغض لرزید و ناگهان شروع کرد با صدای بلند گریستن. سایه برشی از تخم مرغ را روی نان گذاشت و سوی دهانش برد. - چرا هیچی بهم نمیگی؟ من حق دارم بدونم! من باید بدونم تو کی هستی... از کجا پیدات شده...  گازی از نان زد و با ولع طعم آن را به جان خرید. این مدت غذای درست و درمان نخورده بود؛ چون وقتی نداشت که صرف کند. سایه دستش را با دیدن گریه و حال خراب آیدا سوی صندلی کنارش دراز کرد و با خونسردی گفت: - بشین و صبحونت و خانمانه بخور تا بهت بگم، اگه هم می‌خوای وحشی بازی و لگدپرونی و شروع کنی که همون دو کلمه‌ای که بخوام بهت بگم هم نمی‌گم دختر جون! آرنجش را روی جزیره گذاشت و نان را کامل بلعید، دستش را سوی آب پرتغال که در جام شیشه‌ای ریخته شده بود، بلند کرد و آن را سوی دهانش برد. آیدا با فرو بردن لب زیرین در دهانش، موهای بلوندش را زیر شالش پنهان کرد و ناگهان چون کسی که خون به مغزش نرسیده است سوی سایه روانه شد و انگشتان باریکش را جلو برد و یقه‌ی پلوشرت او را گرفت. سایه با خونسردی ذاتی که دیگر داشت از دستش می‌داد. آخرین جرعه‌ی آب پرتقال را نوشید و آیدا با صدایی رجز مانند در صورتش نالید: - تو رو خدا بگو واقعیت نداره...! سایه ناخوداگاه از خواسته‌ی او خنده‌اش گرفت و لبش کمی کش آمد‌. گردنش را کمی سوی او چرخاند و با فرستادن ابروی راستش سوی بالا گفت: - چی واقعیت نداره دخترجون؟ اینکه کمال زندگیتون و نابود کرد؟ مثل اینکه خیلی بهت تو این ده سال رسیده خوشگله... نه؟ دست سایه از کارد رها شد و سوی گیسوان بلوند او رفت، موهایش کراتینه شده بود، چشمان آبی رنگش که به سفیدی می‌زد دو کاسه‌ی خون شده بود؛ اما هنوز هم زیبا بود!  - دل کندن ازش واست سخته؟ با پولای بابات واست طلا و جواهر خرید، به سر و وضعت رسید و زن اول و بچه‌‌هاش و فرستاد اون ور و تو دامن توهم نوه‌ی بدون پدر و مادرش و گذاشت تا بزرگ کنی! کجاش سخته که نمی‌فهمی؟ آهان! فهمیدم خوشگله... آیدا دم عمیقی از هوا گرفت و تا آمد دست سایه را پس بزند، سایه  دست دیگرش را زیرچانه‌ی او گذاشت و با کمی  فشار سر او را به پایین مایل کرد.  - دو دسته آدم داریم خوشگله،  یکی اون دسته‌اند که میخوان باور کنن ولی مخشون نمی‌کشه و  دسته‌ی دوم کسایین که نمی‌خوان باور کنن و تو جز همون دسته‌ای! البته اون موقعی هم بهت گفتم به من ربطی نداره! پدرت وقتی زنده بود ازم چیزی خواسته بود که بهش وفا کردم... حالا اگه دخترش می‌خواد کنار اون مرتیکه بمونه تصمیم خودشِ وظیفه‌ی من آگاهی تو بود. دستان آیدا از یقه‌ی پلوشرت او جدا شد و سایه چانه‌اش را رها کرد. نگاه بی‌تفاوتش را سوی بشقابش چرخاند و  آیدا با لغزیدن روی صندلی کنار او، با پشت دست صورتش را تمیز کرد و گفت: - بابام... او..اون... از کجا می‌دونست من ازدواج کردم؟ سایه نان تست دیگری برداشت و با بلند کردن دستش سمت راست،  ظرف املت را برداشت و جلویش گذاشت. سرآشپز عادت داشت از هر نوع غذایی درست کند؛ چون سایه از هرکدام ذره‌ای می‌خورد. - هیاهوی عروسی  چند میلیاردی یکی از مایه دارهای ایرانی به اون سر جهان رسید، مجله‌ی مد یک صفحه‌اش و اختصاص داده بود به مدل پیرهن عروس و یکی از عکس‌های تکیت! آیدا دستش را مشت کرد و محکم بر قفسه‌ی سینه‌اش کوبید. سایه  یک قاشق املت روی نان تست گذاشت و با قرار دادن یک نان دیگر رویش آن را سوی دهانش برد. مزه‌ی غذا با وجود نداشتن نمک واقعا لذیذ و اشتها آور بود. آیدا صورتش را سوی سایه برگرداند و گفت: - اِ... ادامش؟ سایه پس از جویدن و بلعیدن نان، آن را پایین آورد و سرش را اندکی کج کرد و طرح پوزخندی روی لبش نشاند. دردش کمی بخاطر خوابیدن بی‌وقفه واگذار کرده بود؛ بنابراین گفت: - ادامش واسه تو چه سودی داره وقتی نمی‌خوای باور کنی؟ آیدا سردرگم و کلافه از سوالات بی‌جواب و کمری که دیگر صاف نمی‌شد. آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و با قرار دادن گردنش میان دستانش محکم موهایش را کشید. - درباره‌ی با... بابام ب... بگو! از کجا باهاش آشنا ش... شدی؟ سایه آخرین تکه‌ را هم جوید و پس از اتمام صبحانه‌اش که امروز به لطف آیدا کمی اشتهایش  کور شده بود، دستمال کنار بشقاب را برداشت و دور لبانش را تمیز کرد. - وقتی نمی‌خوای باور کنی چی بگم؟  آیدا محکم موهایش را کشید و نگاه مملو از غم و عصبانیتش را به سایه دوخت، لحن و صدای جدی او  باعث شده بود نتواند ناراحتی‌اش را با شکاندن ظرف و ظروف و وسایل نشان دهد. - من باید بدونم تو کی هستی که حرفات و باور کنم، پس بگو... سایه دست به سینه به صندلی تکیه زد و نگاهش را به چشمان آبی رنگ او دوخت. آیدا پای راستش را عصبی بر زمین کوبید و با کوبیدن سرش بر میز و تداعی حرف‌هایی که انگار در خواب شنیده بود، با تداعی حرف‌هایی که مستقیم در جگرش فرو رفته بود از جا برخاست که به واسطه‌ی این کارش صندلی با پشت بر زمین افتاد. - می‌خوام اون مرتیکه رو ببینم...! با... باید خودم دوباره بشنوم تا باور کنم. من نمی تونم باور کنم اون... بابام و کشت، اون باعث شد از سر ناچاری زنش شم و در آخر با... با پول بابام زندگی واسم ساخت. من نمی... تونم باور... کنم! سایه ابتدا با دیدن سر و وضع آیدا و حال روحی خرابش در سرش افتاد که اجازه ندهد؛ اما روی دیگرش از خواب بیدار شد. همان روح خسته و ناتوان که با اتفاق شش سال پیش دیوانه شد. همان روحی که دیشب تا صبح باعث شد که هذیان بگوید. همانی که با دیدن بدبختی این آدم ها با گریه می خندید و قهقهه سر می داد. همانی که با شخصیت اصلی اش در تناقض بود. لبخند مرموذی کنج لبش نشست و با بلند کردن صدایش فربد را صدا زد. فربد با سریعترین حد ممکن سوی او دوید و پس از گذر سه ثانیه در آشپزخانه حاضر شد. سایه صندلی آشپزخانه را سد و هشتاد درجه چرخاند و سوی او برگشت. آیدا منتظر نگاهش کرد و سایه به آرامی از روی صندلی برخاست. - آیدا خانم و تا جای ایزدی همراهی کن! فربد با بالا بردن گردنش به سایه چشم دوخت. آیدا به قدری بی حال بود که نمی توانست روی پا بایستد بعد پیش ایزدی برود؟ برای چند ثانیه مکث کرد و پس از آن با گفتن «چشم» کنار آیدا ایستاد و دستش را سوی خروج از آشپزخانه بلند کرد. سایه به محض حرکت آنها ادامه داد. - قبل اینکه بری بهم یک قولی میدی خوشگله؟ آیدا یک قدم نرفته سرجایش ایستاد، اعتماد به این مرد مرموز غیر ممکن بود، علت دیوانگی و طپش قلب امروزش این مرد بود، اگر او سر و کله‌اش از ناکجا آباد پیدا نمی‌شد او انقدر نمی‌شکست. انقدر دیوانه نمی‌شد. سخت بود سرپناهی که ده سال به او تکیه کرده عامل آوارگی‌اش باشد. - چه قولی؟ سایه چند قدم سویش برداشت و با ایستادن کنارش، اندکی خود را خم کرد و دست چپش را روی بازوی او گذاشت، کمی سرش را به گوش او نزدیک کرده و نجواگانه گفت: - کمی جسور و شجاع شی، هوم؟ نتوانست خواسته‌ی او را بفهمد؛ چون عقلش به هیچ چیز قد نمی‌داد، اصلا سایه چه گفت؟ جسور باشد؟ چرا هیچ لغتی در ذهنش نبود که معنای آن درونش نشسته باشد؟ آیدا ندانسته سر تکان داد و سایه از او فاصله گرفت و برای فربد سر تکان داد. با تکان سر سایه فربد جلو رفت و آیدا دنبالش روانه شد. سایه به محض خروج آنها لبخند مرموذش را عمق بخشید و گفت: - انقدر از لحاظ روحی تحت فشاره که می‌تونه به همون اندازه که می‌خوام بی رحم شه! ناظر: @ negin yazdani
  • موضوع ها

  • برترین مشارکت کنندگان

  • برترین ارسال‌ کنندگان

    در این هفته هیچ ارسال کننده برتری وجود ندارد.

    امتیازی در این ماه داده نشده است.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها این سال.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها.

  • بیشترین ارسال کنندگان

  • دستاورد‌های اخیر

    • fatemah 66991 یک نشان کسب کرد
      Week One Done
    • مهلا یک نشان کسب کرد
      Week One Done
    • حدیث۷۷ یک نشان کسب کرد
      First Post
    • حدیث۷۷ یک نشان کسب کرد
      Conversation Starter
    • درجه Iamyalll ارتقا پیدا کرد
      Rookie
×
×
  • اضافه کردن...