رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. 32
      ارسال
    2. 288
      ارسال
    3. 18
      ارسال
  2. کتاب

    1. 11.5k
      ارسال
    2. 1.5k
      ارسال
    3. 2.5k
      ارسال
    4. 2.9k
      ارسال
    5. 75
      ارسال
    6. 26
      ارسال
    7. 121
      ارسال
  3. تالار آموزش

    1. 69
      ارسال
    2. 5
      ارسال
      • N.a25
    3. 4
      ارسال
  4. فرهنگ و هنر

    1. 16
      ارسال
    2. 1
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    3. 17
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  5. تالار عمومی

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    1. 16
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    2. 7
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  6. تالار عکس

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    1. 2.6k
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  7. تالار فیلم و سریال

    1. 50
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
    2. 14
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  8. تالار ویژه

    1. 108
      ارسال
    2. 6
      ارسال
  9. هاگوارتز

    1. سرای مخصوص

      توضیحات/ گذاشتن افتخارات و تقدیرات اعضا/ فرخوان ها/ تعهد گرفتن چالش ها/ آتلیه

      93
      ارسال
    2. عمارت خونین

      بخش خون آشام ها و اجرای چالش ها و بیان خاطرات خون آشامی.

      37
      ارسال
    3. جنگل سیاه

      جنگل سیاه خانه ارواح و قلمرو گرگ ها، خطرات بسیار!

      64
      ارسال
    4. آکادمی جادوگران

      آکادمی جادوگران مملو از وِرد ها و سیاه بازی های جادوان انجمن است.

      39
      ارسال
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      1,777
    • بیشترین افراد آنلاین
      160

    جدیدترین کاربر
    Nazanin0087
    تاریخ عضویت
  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      1.5k
    • مجموع پست ها
      22.4k
  • معرفی به یک دوست

    انجمن نودهشتیا رو دوست داری ؟ همین حالا به دوستت معرفی کن!
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • mahdiye11  »  Masoome

      ولی خدایی حق سوگی این نبود😐
      درسته کارش غیرقابل بخشش بود اما حسش باید دیده میشد
      کوروش جونشو واسه کی داد؟ تهش کی موند؟😐
      من نمیدونم تو چرا همه رو با عدل و انصاف به حقشون میرسونی، به سوگی میرسی انصاف یادت میره😐
      اصلا کوروش و بهار و.. هیچی، بمن بگو این بچه چ هیزم تری بتو فروخته😐
      · 1 ارسال
    • masoo  »  Masoome

      دلم برای سوگند کباب شد که الهی بمیرم براش
      خیلی عاشق کوروش بود ولی راه به دست اوردنش از اول اشتباه بود
      اونجا که گفت قلبمو بدم بهت زنده میشی کباب شدم
      اصلا اون اخرش که گفت پاشو بریم مردم رسما
      این چه اهنگیه اخه؟ قلبم درد گرفت نامرد 😂
      · 7 ارسال
    • یک عدد خسته  »  شین.پ

      سلام جانا.
      مایل هستید  وارد تیم ناظر ها بشید؟ 
      · 1 ارسال
    • Hasti.m  »  JGR.LARA

      عادی شدنت مبارک🥺⚘
      · 0 ارسال
    • آیلار مومنی  »  Atlas _sa

      کوثر ؟ چرا فامیلی مارگارت و الکس یکی نیست؟ 
      · 0 ارسال
  • برترین رمان های بروز شده

    • پارت نود و هشتم الفِ پایان نامش را بر زبان آوردم و دستم میله‌ی سپید و سرد درب را لمس کرد؛ اما همین که آمدم درب را به سوی خود بکشم و راهم را برای بیرون زدن، باز کنم، مغزم فرمان ایست داد، تازه از حیرت و وحشت دل کنده بود و حال فرمان ایست می‌داد؟! قلبم از روی دردی که می‌کشید، فریاد زد و رو به مغزم نالید شاهو دیگر امن نیست، امنیت سمت بردیا است، مغزم تأیید کرد؛ اما دوباره فرمان ایست داد. پاهای برهنه‌ام به سنگ‌فرش چسبیده بود و قدمی جلوتر نمی‌رفت. قلبم درد داشت، از شاهو درد داشت، از ظلمی که در حق من و بردیا و زندگی‌ام کرده بود، درد داشت. از بردیا درد داشت، از خودِ منی که مقصر و احمق بودم، درد داشت. مغزم هم درد داشت، خسته بود بس که حماقتم را دیده بود، خسته بود و قید مرا زده بود. دستم دور میله‌ی در کمی شل شد. قلبم رو به منی که حیرانِ فرمان ایست مغزم بودم، نالید که زود باش! هنوز وقت داری، تا شاهو نیامده از زندانِ ناامنش فرار کن؛ اما مغزم خسته و درمانده رو به هردوی ما نالید که دیگر کافی است، دیگر فرار از خطر کافی است، دیگر حماقت و ترس کافی است. مسئله چید و نه ب نه جیم نه دال، تنها گزینه‌ی الف را نامِ بردیا گذاشت و نالید اگر آن چند خط پیامی که دنیایم را ویران کرده حقیقت باشد، فرار از شاهویی که نامش هم حس ناامنی می‌داد به سمت بردیایی که از سویش امنیت حس می‌شد، دردسری تازه برای بردیا نبود؟ اصلاً از کجا معلوم اتهام از روی بردیا برداشته شده باشد؟ اگر شاهو به هر دلیلی واقعاً قاتل باشد و با قصد متهم ساختنِ بردیا و فرار کردنِ من، آن ماجرا را آغاز کرده باشد، پناه بردن به بردیا درست است یا اشتباه؟ مگر دفعه‌ی قبل که به هر دلیلی آن موقع فکر می‌کردم درست و منطقی است، ناچار به فرار شدم، سرانجامم چه گلستانی شد که این مرتبه باشد؟ غیر از این که هر روزم را در غصه گذراندم و در انتها به این نقطه رسیدم که فهمیدم چه حقیقت چه دروغ، نجات‌دهنده‌ام، همان قاتل روح و زندگی‌ام است؟ علت فرارم چه بود؟ این‌بار فرار از شاهو و دویدن به سمت بردیا؟ اگر بردیا جداً مجرم شناخته شده باشد و دستگیر شده باشد چه؟ اگر بی‌گناه مجازات شده باشد چه کنم؟ نه، دیگر فرار معنا نداشت، رفتن معنا نداشت، فرار من برای هیچکس سودی نداشت، نه من و نه بردیا. تنها طبق آن پیام، شاهو را برای کاملاً نابود کردنم مصمم می‌کرد. دستم از روی میله سُر خورد و پایین افتاد، نگاه اشک‌آلودم خیره به خیابانِ خاکی و تاریکِ آن سوی درب، قدمی به عقب برداشتم. آن فرمان ایست درست و به جا بود که قلبم هم دیگر سکوت اختیار کرده بود. سری تکان دادم و قدم دیگری به عقب برداشتم. باید می‌ماندم، باید منتظر معجزه می‌ماندم، باید با عقل جلو می‌رفتم. پشتم را به درب کردم و با قدم‌هایی سست و خسته به سمت ویلایی که دیگر بوی مرگ می‌داد، قدم برداشتم. عقلم درست می‌گفت، فرار غیرمنطقی‌ترین راه در چنین موقعیتی بود، اگر احساس می‌کردم شاهو ناامن است، باید در دل خطر می‌ماندم. زندانیِ چاه، به هر سو فرار کند راه نجاتی نمی‌یابد، برای نجات باید در دل چاه، از اعماقِ تاریک و ترسناکش رو به آسمان پرواز کرد. گاهی ماندن در آغوشِ خطر، خود راه نجاتی است معجزه‌وار.  تن سنگینم را به سختی به درب ویلا رساندم و وارد شدم، آن را بستم و سعی کردم خستگیِ روح و جسمم را با تکیه کردن به آن تخلیه کنم؛ اما نشد. چشمانم را با درد بستم و از اعماق وجودم تمنا کردم بردیا بی‌گناه مجازات نشده باشد، روبه‌راه باشد و چون از عمقِ وجود حس کردم که مردی با آن عشقِ بزرگ، با آن لبخند دوست داشتنی، با آن نگاهِ پاک و شفاف محال است بتواند سر آدمی را ببرد، بغض سنگین گلویم سر باز کرد و صدای هق- هقم در ویلا پیچید. ناتوان دستم را به دیوار تکیه دادم و خود را به سمت راه‌پله کشیدم. احتمالِ این‌که هر لحظه ممکن بود شاهو از راه برسد و چشمم به نگاهش برخورد کند، وجودم را به لرز و وحشت می‌انداخت. دستم را به نرده گرفتم، چشمان تارم را بستم و تنم را بالا کشیدم. مقابل درب اتاق، نگاهم برای لحظه‌ای به سمت اتاق شاهو کشیده شد؛ اما پیش از این‌که مرضِ تجربه کردن دوباره‌ی آن وحشت به جانم بیفتد، وارد اتاقم شدم و در را محکم بستم. همین که درب اتاق بسته شد، تنم تکیه به آن سُر خورد و روی زمین نشستم. نگاهم خیره به پنجره‌ی اتاق، هق- هقم بالا گرفت و با عجز بر سر خود کوبیدم. احساس نفرت از خودم از عشقم به بردیا جلو زد و نسبت به وجودِ بی‌ارزش و احمقم حس تهوع پیدا کردم. کاش می‌توانستم تمامِ خود را، تمامِ منی که هستم را بالا بیاورم و آدم دیگری شوم. شاهو با من چه کرده بود؟! واقعاً برای بردیا پاپوش درست کرده بود؟ واقعاً او را متهم به قتل کرد؟ واقعاً مرا دوست داشت که آن همه ترس و وحشت را به جانم انداخت؟ ارتباطش با آن شماره چه بود؟ گفته بود رئیس سابق، دستانم را محکم به دهانم چسباندم و با خفه کردن هق- هقم از فکرم گذشت که شاهو رئیس آن ناشناسی بود که آن شب شوم پیامِ عجیبش را برایم فرستاد؟! انگشت حلقه‌ام را بین دندان‌هایم گرفتم، با چهره‌ای سرخ شده از زور اشک و گریه، دستانم مقابل دهانم مشت شد و بر دهانم مشت زدم و گلایه کردم که چرا لال شدم و از بردیا نپرسیدم، از بردیا توضیح نخواستم و به جای این‌که به او اعتماد کنم، همراهِ علتِ احتمالیِ این ماجرا فرار کردم. احتمالی؟! هنوز کاملاً باورم نشده بود که شاهو علت این ماجرا و بی‌چارگی‌ام است؟! آخ رهای احمق، رهای بی‌چاره و بدبخت! هق- هقم با فکر این‌که به جای بردیا که مرد زندگی‌ام بود، به شاهو اعتماد کردم، بلندتر شد. مشتم بالا رفت و روی پیشانی‌ام ضرب گرفت. حال که از عمق وجودم بی‌گناهی بردیا را حس می‌کردم، دیر نکرده بودم؟ در حیرتِ خود ماندم که چطور توانستم بخاطر یک شکِ مسخره او را در ذهنم قاتل کنم. دست سرخ شده‌ام را بر زمین کوبیدم، سرم را زیر انداختم و با گریه نام خدا را بر زبان آوردم. اگر بی‌گناهی‌اش آن سوی قصه هم ثابت شده باشد، حق دارد دیگر نامم را هم بر زبان نیاورد، حق منی که بدون گفتنِ دردم قفل در را عوض کرده بودم تا پشت در بماند، جز از دست دادنش نبود. حق منی که کنار شاهویی بودم که او را متهم به قتلی وحشتناک کرد، جز ملاقات با عزرائیل و رفتن از این دنیای بی‌انصاف نبود. حق من این بود که در حسرتِ دیدارِ دوباره‌ی بردیا، لمس دوباره‌ی دست پر مهرش، دیدن دوباره‌ی آن نگاه شیفته و خنده‌ی گیرایش بمیرم. منِ بی‌ارزشی که پاک‌ترین فرد زندگی‌ام را چشم بسته گناهکار خواندم، لیاقتم مرگ در حسرتِ دیدارش بود. شاید همین مرگ، راه نجاتِ من در دل خطر بود. توانم را از دست دادم، پیشانی‌ام به زمین چسبید و به دنبالش تنم روی زمین افتاد و چون کودکی در خود جمع شدم. چرا هنوز زنده بودم؟ پس چرا نمی‌مردم و هم خودم هم یک دنیا را راحت نمی‌کردم؟ از بین رفتن احمقی چون من که نباید آمارِ زمین را نگران کند، یک نفر کمتر، آدمی بی‌ارزش‌تر از زباله کمتر، به کجای دنیا بد می‌گذرد اگر بمیرم و راحت شوم؟! عقلم چه خوب قید مرا زده بود، مانع فرارم شد تا کنار ویرانگر دنیایم بمانم و به آرامی بمیرم، نجاتم داده بود. در دل خطر بمانم، در چاه سیاهِ خطر بمانم و با بالی شکسته به آسمان خیره شوم، شاید معجزه شد، هرچند که دیگر معجزه نمی‌خواهم. دیگر از شرمندگی و خجالت، روی این را نداشتم که دست معجزه را بگیرم، کاش نصیبم نشود که لایق‌تر از من بسیار است. معجزه‌ی من مرگ است، همین. اصلاً من چرا به دنبال مرگ بودم؟! مگر این حال کمتر از مرگ است؟! مگر از دست دادنِ بردیا آن هم با چنین اتفاقی کمتر از مرگ بود؟! مگر این‌جا که هستم از همان اول برایم همانند برزخ نبود؟ خب شاید برزخ من هم همین است. شاید هم نه، از برزخ رد شده‌ام و حال وسطِ جهنم قرار دارم. بعید نبود، از منی که مرده‌ی متحرکش کردند، بعید نبود که درست وسطِ جهنم باشم. مرگ من همین بود؟ چرا آخرین مرتبه‌ای که زخم بردیا را بستم، نفهمیدم آخرین مرتبه است؟! چرا آخرین‌باری که دستم را نوازش کرد، کنایه زدم و دوری کردم؟ چرا به جای گفتنِ دردم و توضیح خواستن، قفل در را عوض کردم تا دیگر نبینمش؟ حقم بود، این‌گونه در حسرت و گناه ماندن را حق خود می‌دانستم، فقط این‌که شاهو مرا به چنین مرگی دچار کند را نه می‌فهمیدم نه حقِ خود می‌دانستم. دستم را به زمین تکیه دادم و به سختی نشستم. همراه لرزش چانه‌ام، پوزخند تلخی زدم و زمزمه کردم: - شجاع شدی یا بی‌خیال؟! از ترسِ بردیای بی‌گناه پشتِ دکوری قایم میشی، به شاهو که می‌رسی خودت رو ول میدی توی آغوشِ خطر؟! نگاهم را بالا کشیدم، به دیوارِ مقابلم خیره شدم و با بغض نالیدم: - خستم، همین! کاش دیگر تمام می‌شد، همه چیز پایان می‌یافت. منِ زلزله زده‌ای بودم که با فهمیدن حقیقت ویران‌تر از پیش شدم، شاهویی که به هر دلیلی از زندگی زنی که گویا عاشقش بود، جهنمی ساخت لرزه به تن انداز و بردیای بی‌گناهی که قربانیِ حماقت‌های من و ظلمِ شاهو شد، دیگر هیچ چیز نمانده بود، برای ادامه یافتنِ این وضع دلیلی نمانده بود. اما انگار تمام نمی‌شد، انگار این ماجرا هرچه به تنگنا و باریکی می‌رسید، قصد اتمام یافتن نداشت؛ اما من که قصدش را داشتم، پس باید تمامش می‌کردم، باید زمین را از وجودِ نحسِ خود و هم‌چنین شاهویی که مرا به این نقطه رساند، پاک می‌کردم. نه من نه شاهو، لایق ادامه دادن نبودیم، حتی من بیشتر از شاهو مقصر بودم. به دیوار تکیه دادم و ناامیدتر از همیشه زیرلب گفتم: - به بردیا حرفی نزدی، ازش فرار کردی، جلوی یک قتل ساکت موندی، یک‌جورهایی هم‌دستِ... صدای بلند خود را در گوشم شنیدم. - تو با شیطان هم‌دستی. نگاهم مات و عاجز و ملتمس به نقطه‌ای خیره ماند. آن توهمِ وحشتناک، رهای دیگری که مقابلم فریاد می‌زد و مرا هم‌دستِ شیطان می‌خواند، سقوطم از راه‌پله و... خنده‌ای تلخ و پر از ناامیدی روی لبم شکل گرفت. آن همه کابوس، توهم، اشک و غصه هم نتوانست مرا ذره‌ای از دست حماقتی که مرتکب شده بودم، نجات دهد. تنِ پر دردم را همان تکیه به دیوار رها کردم، این تن دیگر از درد لبریز بود، دیگر توانِ ادامه نداشت، کافی بود. باید مسیر راهی که با شاهو همراه بودم را به جای ادامه‌ی تاریکی، به سمت خط پایان کج می‌کردم، خودم را لایق پایان می‌دانستم و از شاهو بخاطر بردیا نمی‌گذشتم. با خودم فکر کردم که با کشیدنِ شاهو همراهِ خود به سمت آغوشِ مرگ، شاید کمی در حق بردیا جبران کنم. همان‌طور که شاهو با متهم کردنِ بردیا و فراری دادنِ من، مرا به برزخ رساند، باید او را همراه خودم به جهنمی ابدی برسانم.   ناظر: @مُنیع
    • «پارت نود و چهارم» سوگند به سمتشان آمد و همانطور که با احتیاط گام برمی‌داشت تا برخوردی اتفاقی به سنگ یا مانعی را نداشته باشد، خطاب به آن دو و درحالی که هنوز دقتی به دو جنازه‌ای که کنارشان آرمیده بودند، نداشت، لب از لب گشود و مشکوک، گفت: - پلیس‌ها دارن میان و... سرش را که برای اطمینان حاصل کردن از مسیرِ هموارش، به زیر افکنده بود، بالا گرفته و همین که چشمش به هیبتِ بی‌جانِ کوروش افتاد، مردمک‌هایش ریز شدند و درجا خشک شد. گرچه به چیزی که می‌دید باور نداشت؛ اما پاهایش بیش از آن برای جلو رفتن یاری‌اش نمی‌کردند. گویی کسی طنابی را به دورش گره زده و او را به سمتِ کوروش می‌کشید ولی هرچه می‌کرد، جز زورِ بیهوده برای روانه کردنِ جسمش به سویی که قصدِ رفتن را نداشت، نبود! با نفس‌هایی که خودش به خوبی، می‌توانست صدای کمی که ماحصلِ ورود و خروجشان بود را بشنود، پاهای بی‌جان و خسته‌اش را به رو به جلو کشاند. آبِ دهانش را سخت، فرو داد و در حالی که قلبش در سینه جست و خیز کنان، فریادِ آزادی، سر می‌داد، به سختی خودش را راضی کرد که به سوی جسدِ خوابیده روی زمین برود. برزو به آرامی از جایش بلند شد و سوگند با نگاهی میخکوب شده به جسمِ بی‌جانِ کوروش، دستش را دراز کرد و همانطور که به کوروش اشاره می‌کرد، گفت: - اونی که اونجا خوابیده... چشمانش را به سمتِ برزو برگرداند. - کیه برزو؟ بهار دستش را بالا آورد و روی دهانش نهاد تا از شکستنِ پُر صدای بغضش جلوگیری کند. برزو هم که گویی دیگر خونسردی‌های پیشینش را نداشت و از طرفی دادنِ خبرِ مرگِ کوروش را به سوگندی دادن که برای داشتنِ او دست به هرکاری زده بود، ترسناک ترین و غیرممکن‌ترین امرِ دنیا محسوب می‌شد! سوگند که از گرفتنِ هر جوابی منع شده بود، نگاهی که با اشک خو گرفته بود را میانِ بهار و برزو گرداند و با بغضی که گلوی دردمندش را سخت، می‌فشرد و صدایش را به لرزه وا داشته بود، گفت: - چرا جواب نمیدید؟ با قدم‌های محکم و بلند، به امیدِ اینکه با خطای دیدِ بزرگی، جسمِ کوروش را دیده بود، به سمتش رفته و مقابلِ جسدش که زانو زد، تنش را که به پهلو شده بود، به زمین باز گرداند و با دیدنِ صورتِ رنگ پریده و خاکی شده‌اش، چشمانِ بسته و حس کردنِ سردیِ دستانش، کلِ وجودش یخ بست. با دستی که می‌لرزید، سرِ انگشتانش را روی گونه‌ی سرد شده‌ی کوروش کشید و اشکش که چکید، روی لبِ بالایی‌اش نشست و به دنبالِ راهی برای ورود به دهانش گشت تا بالاخره شوری‌اش را روی زبانش نشاند. لبخندی لرزان و از روی شوک و ناباوری زد که دوام نیاورده و دوباره طرحِ غم را روی صورتش نقاشی کرد. - این که کوروش نیست! لبانش را روی هم فشرد و اشکی دیگر از چشمش فرو چکید که با غم، خندید. - کوروش اصلا این ساعت نمی‌خوابه... دستی به صورتش کشید و بغضش شکست. - بخوابه هم اینجا نمی‌خوابه! ردِ اشکش را با پشت دست پاک کرد و بدنِ بی‌حرکتِ کوروش را به آرامی تکان داد. - پاشو کوروش! بهار کمی به سمتش رفت و با گرفتنِ شانه‌هایش، همانطور که قصد داشت او را قدری عقب بکشد، گفت: - سوگند... ادامه‌ی حرفش با فریادِ بغض آلودِ سوگند خورده شد. - ولم کن! برزو به بهار نگاه کرد و بهار هم با نگریستنش متوجه شد که به او اعلام کرده تا سوگند را به حالِ خودش رها کند. سوگند خودش را به کوروش نزدیک تر کرد و بهار عقب رفت. سوگند با دستانش صورتِ کوروش را قاب گرفت و بلند و با گریه، گفت: - توروخدا بلند شو کوروش! پاسخی نگرفت. شانه‌هایش لرزیدند و هق- هقش اوج گرفت. تاری از موهای کوروش را که روی پیشانی‌اش چسبیده بود، کنار زد و حینی که اشکِ گرمش غلتان، گونه‌ی خودش را پشت سر گذاشته و به گونه‌ی کوروش چسبید، فریاد زد: - توروخدا بیدار شو! بهار لب به دندان گزید و تا جایی که جان در بدن داشت، فشرد که طعمِ گسِ خون را در دهانش احساس کرد. منظره‌ای سر تا سر غم مقابلِ دیدگانش بود که قصدِ کوچ کردن و پایان یافتن هم نداشت! - بیدار شو من رو ببخش حداقل! سرش را روی قلب بدونِ تپشِ کوروش نهاد و قلبش در سینه ترکید! ضربانی دیگر حس نمی‌کرد، تنی که سرد شده بود، نشان از غریب، رفتنش را می‌داد؛ ولی حقش این تنهایی، در عالمی دیگر نبود! - قلبم رو درارم و بذارم توی سینه‌ات برمی‌گردی؟ اشکش روی پیراهنِ سفید کوروش نشست. - منم با خودت می‌بردی! دستی نبود که بر سرش کشیده شود و به گریه‌هایش خاتمه دهد. حتی دیگر کوروشی نبود که از دستش عاصی شده باشد. روحِ کوروش را باد برد و جسمش را خدا! - سوگند بیا باید بریم! سوگند سرش را بالا گرفت و درحالی که چهره‌اش با عصبانیت و غم، در آمیخته بود، خطاب به برزو که این را گفت، لب از لب گشود: - تا بیدار نشه من هیچ قبرستونی نمیام! برزو به سمتِ بهار رفت و کمک کرد تا از جایش بلند شود؛ اما سوگند بی‌توجه، بینی‌اش را بالا کشید و هول کرده، با صدایی گرفته، خطاب به جسمی بی‌جان که نه گوشی برای شنیدن و نه چشمی برای دیدن داشت، گفت: - بلند شو کوروش باید بریم! برزو باز هم گفت: - سوگند! سوگند با بغض فریاد زد: - شده بندازمش روی دوشم و بیارمش، نمی‌ذارم اینجا بُکشینش! @masoo @.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh *دوستان پارت رو همزمان با گوش دادن این آهنگ بخونید، حسش بیشتره-^ https://www.uplooder.net/files/a2fea06614567b58c23b74e1d8a3d2c0/Music-Instagram.html
    • «پارت نود و سوم» دستِ کوروش از کمرِ بهار شُل شده و با سست شدنِ پاهایش، حینی که هنوز هم چشم از روبه‌رو برنداشته بود، روی زمین افتاد و به سختی سعی در رساندنِ اکسیژن به ریه‌هایش را داشت؛ اما جز تنگیِ نفسی که از بهرِ برخوردِ سختِ گلوله با تنش بود، چیزی عایدش نشد! تمامِ وجودش با درد رنگ آمیزی شده و جانش را در آتشی گداخته، احساس می‌کرد. بهار جیغی زده و او هم به خاطرِ ناتوانی‌ای که از بهرِ ضعفِ موجود در پایش بود، کنارِ کوروش روی زمین نشست. دستش را روی بازوی کوروشی که روبه‌رویش را تار می‌دید و پلک‌های سنگینش به آرامی، قصدِ روی هم افتادن را داشتند، گذاشت و با تکان دادنش، با بغضی که در رأسِ همه‌ی احساساتش، به جسمش حمله‌ور شده بود، با صدایی بلند، گفت: - نخواب کوروش... الان وقتِ خوابیدن نیست، نباید بخوابی! دستش که به گردنِ یخ کرده‌ی کوروش برخورد کرد، در آنی، تمامِ تنِ خودش هم سرد شد! سردی‌ای به سرمای تکه یخی غول پیکر و چه بسا بیشتر از آن، شبیه بود! با شنیدنِ صدای قدم‌هایی که به سمتش می‌آمد، چون از ماهیتِ او خبردار بود، با نفرت، تنها لبانش را روی هم چفت و دستانش را به طرزِ فجیعی مشت کرد. جانِ ناجی‌ای که قصدِ نجاتش را داشت، دگر در بدن نبود و خودش حس می‌کرد کسی دستش را به سمتِ روحش دراز کرده و آن را به ضرب، از وجودش بیرون می‌کشید. قلبِ یخ زده و تو خالی‌اش با این مرگِ مقابلِ دیدگانش، خالی‌تر شده بود! سرش را چرخانده و نگاهش را که بالا کشید، پیش از آنکه نگاهِ پیروزمندانه‌ی حمید را شکار کند، نگاهش قفلِ حفره‌ای که از بهرِ خروجِ گلوله در اسلحه بود، شد. پس از آن چشم چرخاند و به حمید نگریست. - اگه من رو می‌خواستی بکشی، گناهِ یکی دیگه چی بود؟ حمید نیم نگاهی گذرا سوی جسمِ درازکش و به پهلو شده‌ی کوروش روانه کرد. - خودش موی دماغم شد... اسلحه را محکم‌تر میانِ انگشتانش نگه داشت و نقطه‌ی هدف گیری‌اش را دقیق‌تر در نظر گرفت. - جزاش رو هم دید! بهار بی‌پلک زدن، اجازه داد اشکش از درونِ قابِ کشیده‌ی چشمانش فراری شود و خودش را روی مسیری هموار که گونه‌هایش بودند، بکشد. - من رو بُکُش... چشم بست و ادامه داد: - ولی بذار آخرین نفر باشم! سردیِ اسلحه را روی مرکزِ پیشانی‌اش احساس کرد. خواه یا ناخواه، باید قبول می‌کرد که دگر اجلش سرآمده و نوبت به استقبال از مرگش رسیده. دیگر هیچکس یارای یاری رساندنش را نداشت! این بار او بود و خودش و... خودش! هرچه تا آن لحظه از چنگالِ مرگ گریخته بود، فایده نداشت؛ در آخرین برگِ دفترِ سرنوشتش، اینگونه ثبت شده که حمید بانیِ از دست رفتنش شود. - تو هیچی رو واسه من تعیین نمی‌کنی! فشارِ بیشتر شد و نفسِ بهار تنگ تر! - من از همه‌ی آدم‌ها متنفرم! صدای شلیک که آمد، بی‌آنکه دردی را احساس کند، فکر کرد مرگی لحظه‌ای به سراغش آمده که فرصتِ حس کردنِ درد را از او ربوده؛ اما پلک‌هایش که از هم گشوده شدند و چشمانش به حمید که روی زانوانش نشسته و بعد به ضرب، خوراکِ زمین شد، حیرتش را دوچندان کرد. با چرخاندنِ نگاهش، مردی را دید که اسلحه در مشتش می‌لرزید و چهره‌اش به چهره‌ی برزو می‌مانست. خودش بود! خودِ برزو بود که اسلحه‌ای میانِ انگشتانش گرفته و نفس زنان، با فاصله‌ای زیاد از بهار و حمید ایستاده بود. به سختی و با لکنتی که از سرِ شوک به جانش نفوذ کرده بود، خیره به چشمانِ قهوه‌ای رنگ و براقِ برزو که خبر از به اشک نشستنشان می‌دادند، گفت: - ب... برزو... برزو اسلحه را روی زمین انداخت و به سمتشان گام برداشت. قدم‌هایش تند بودند و بیشترین شباهتشان، به دویدن بود. مقابلِ بهار روی دو زانو نشست و خیره به چشمانش گفت: - خوبی بهار؟ بهار با نگاهی به کوروش و حمیدی که حال، بدنشان جز سردی، هیچ نداشت، خطاب به برزو گفت: - برزو یکی به خاطرِ من مُرد! برزو چشم بست. - بهار! بهار با بغضی که خش گرفتگیِ صدایش را رقم زده بود، گفت: - خوب باشم؟ دستِ گرمِ برزو را به دست گرفت و به سمتِ بدنِ سرما زده‌ی کوروش دراز کرد. - یه کاری کن برزو، شاید زنده باشه! برزو دستش جلوتر برد و دو انگشتِ اشاره و میانی‌اش را روی شاهرگِ کوروش نهاد که هیچ نبضی را در وجودش حل نکرده بود. دیگر نه نبضی می‌زد و نه قلبی می‌تپید! او هم روانه‌ی دنیای پس از مرگ شده و طعمِ لذتی را از جوانی‌اش نچشید! گذشت و گذشت و این چرخه جوری چرخید که کوروش را زمانی نجات داد و حال، با جانی که مقابلش جان سپرد، گویی ادای دِین کرد! هیچ گاه نمی‌خواست بلایی این چنین بر سرش بیاید؛ هرچند که هردو دلِ خوشی از هم نداشتند، اما کاش حداقل پایانش، اینگونه بی‌رحمانه شکل نمی‌گرفت! - دیگه نیست بهار! بهار لب به دندان گزید و گوش به نوای پرندگانِ در آسمان سپرد. با مرگِ حمید و ستانده شدنِ ناعادلانه و ظالمانه‌ی زندگیِ کوروش همه چیر تمام شد؟ به راستی کارشان در همینجا پایان یافت؟ - بهار! صدای زنانه‌ای که از سوی دیگر شنیدند، باعث شد تا سرِ هردویشان به همان سمت بچرخد و با دیدنِ سوگند، بهار عاجزانه، برزو را نگریست و نمی‌دانست در آن لحظه از سوگند متنفر باشد یا بابتِ دلِ سوخته‌اش به خاطرِ مرگِ کوروش، دل بسوزاند! @masoo @.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh
    • پارت نود و هفتم قسم از خدا بالاتر هم بود؟ نه نبود، به خداوندیِ خدا که نفس کشیدن فراموشم شد. دست یخ زده‌ام از روی دهانم سُر خورد و روی قلبم نشست، می‌زد؛ اما ناباور و حیران، با ضربانی تند؛ اما کم‌جان، انگار در تلاش بود تا میان آن همه حیرت و وحشت مرا زنده نگه دارد. لبانِ خشک و منجمدم از هم باز شد، صوت نامفهومی از دهانم خارج شد، می‌دانستم که حیران پرسیده‌ام چرا؟ اما آن‌چه بر زبانِ سنگین و لال شده‌ام آمده بود، هیچ شباهتی به چرا؟ نداشت. حدقه‌ی گشاد شده‌ی چشمانم، با دیدن شکل‌گیریِ شماره‌ای روی صفحه‌ی موبایل، کم مانده بود دیگر چشمانم را بیرون بی‌اندازد. چه می‌گفتند؟ رعشه؟ تنم لرزید، تن؟ تمام دنیایم لرزید. تلاش کردم حرفی بزنم؛ اما باز هم جز صدایی نامفهوم هیچ به گوشم نرسید، گوشی که خود درگیر سوت بلند و تمام نشدنیِ مغزم شده بود و حتی صدای زنگ موبایل را هم نمی‌شنید؛ اما در میان آن سوتِ بلند، صدای نفس- نفس زدن‌هایم، صدای بلند پلیس، صدای چوب و علف‌های زیر پایم که همگی یادآورِ آن شب شوم بودند، چون سیلی به گوشم سرازیر شدند و آن سوت بلند را در خود گم کردند. به هریک از اعداد نقش گرفته روی صفحه نگاه می‌کردم، صحنه‌ای از آن شب هولناک مقابلم زنده می‌شد. کابوس‌هایم، کابوس‌هایم مقابلم با پوزخند رژه رفتند و همگی دست به دست هم داده مرا یاد لحظه‌ای انداختند که پیش از دیدن آن جنازه، محتوای پیامی که برایم آمده بود را مرور کردم. دستان لرزانم را به سختی بالا بردم، کمی تلو- تلو خوردم و با نگاهی که به سوی سیاهی رفتن می‌رفت، دستانم را محکم روی گوش‌هایم گذاشتم. چشمانم را محکم بستم، تنم را ایستاده احساس نمی‌کردم، گویا فرو ریخته بودم و هنوز نفهمیده بودم. مقابل سیاهی پشت پلک‌هایم محتوای پیام چون نوشته شد. « بردیا رو تعقیب کردی نه؟ می‌دونستم! بالاخره تو هم حق داری بدونی با چه آدمی زندگی می‌کنی؛ اما بهت پیشنهاد می‌کنم جلوتر از این نری، شاید برات دل خراش باشه. » لبانم را روی هم فشردم، ناتوان از تکان دادنِ زبان لال شده‌ام بودم؛ اما با فشردن لبان روی هم سعی داشتم به مغزِ بی‌رحمم بفهمانم کافی است، نمی‌خواهم آن شب را مرور کنم؛ اما نه، کافی نبود، باید مرور می‌کردم تا بیشتر با خودِ احمقم آشنا شوم. شناخته بودم، این شماره را هرکجا می‌دیدم، می‌شناختم و چه بی‌چاره و سیه‌بختی بودم که آن اعداد روی صفحه‌ی موبایل شاهو مقابلم شکل گرفت. چشمانم برخلافِ سردیِ صورتم، داغ شدند و خیس شدنِ مژه‌هایم باعث شد چشمان تارم را باز کنم. پاهایم را عقب کشیدم تا جایی که تنِ ویران شده‌ام به دیوار تکیه زد. با تکیه دادن به دیوار خیسی کمرم را حس کردم و با لغزش قطرات  عرق روی شقیقه‌ها و پشت گردنم کنار آمدم. نگاه تار و خیسم را از روی زمین بالا کشیدم، به موبایلی که هنوز روی میز بود خیره شدم و چون صفحه‌ی روشن و درحال تماسش را دیدم، اشک از چشمانم سرازیر شد و دستانم مشت شده با حالتی عصبی به شروع به ضربه زدن به گوش‌هایم کردم. دندان‌هایم را روی هم فشردم، مغزم دائم درتلاش بود تا فکر کند؛ اما عاجز و ناتوان مانده بود و با دلسوزی مرا می‌نگریست که از سنگینی سوال‌های ایجاد شده برایم، چیزی نمانده بود قلبم بایستد و بمیرم که به علی، از مرگ شیرین‌تر برایم نبود. پاسخی برای سوال‌هایم نمی‌خواستم، اصلاً تمایلی نداشتم که بدانم شاهو چرا برای بردیا پاپوش درست کرده بود. سرم با حالتی عصبی به چپ کشیده شد و ضربات مشت‌هایم بالاتر رفت و شقیقه‌هایم را هدف گرفت. مایل نبودم بدانم بردیا در حق او چه کرده بود یا این منِ احمق چه ظلمی در حق شاهو کرده بودم که با آن شب نحس برزخی فاصله میان من و بردیا گذاشت. سرم را محکم به دیوار پشت سرم کوبیدم و با صدایی که بالا نمی‌آمد، ناله و فریاد سر دادم و هرچه صدایم بالاتر می‌رفت، سنگینی ضرباتم به سرم بیشتر می‌شد. تکیه به دیوار، تنِ بی‌رمقم چون دیوارِ کهنه و کلنگ خورده، فرو ریخت. نگاهِ تار و گیجم را که روی دورِ کند همه چیز را می‌دید، به دیوار مقابل دوختم. چرا هیچ‌گاه از شاهو نخواستم بگوید آن شب آن‌جا چه می‌کرد؟ ناخن‌های تیزم در کفِ دستم فرو رفت و با سوال بعدی چهره‌ام از وحشت و بغض درهم شد. چرا از بردیایی که ادعا داشتم برایش جان می‌دهم، یک‌بار نپرسیدم آن‌جا چه می‌کرد؟ سرم را از دیوار فاصله دادم و با ناله‌ای بلند دوباره به دیوار کوبیدم. اگر آن شب ترسناکی که آن شخص گفته بود، شاهو پاپوشی برای بردیا درست کرده بود، پس آن قتل وحشتناک به دست که انجام شده بود؟! ضربات دستم آهسته و آهسته‌تر شد تا این‌که دستانم پایین افتادند، تاریِ دیدم با وحشت و حیرتی که در وجودم شکل گرفت، از بین رفت و نگاهم مات و پر هراس و ناباور به سمت آینه کشیده شد. حدقه‌ی چشمانم با دیدن خیرگی چشمان مشکی رنگ مردی با گلوی بریده از درون آینه به منِ ویران شده، رو به گشادی رفت و پیش از آن‌که چشمانم بیرون بزند، کوبش‌های قلبم به‌طرز ناگهانی‌ای بالا گرفت و ناخواسته با دمی عمیق جیغ بلندی از گلویم آزاد شد. با مغزی از کار افتاده، به زمین چنگ زدم و برخاستم. ترس، جانی برای فرار به وجودم تزریق کرد و با تهوعی که از دیدن آن مرد به جانم افتاده بود، خود را از اتاق بیرون انداختم. پای سرد و سستم با برخورد به لبه‌ی درب اتاق تنم را به زمینِ راهرو چسباند. مچ دستم چنان به زمین برخورد کرد که صدای ترق- ترقِ استخوانش به گوشم رسید. میان سیاهی پشت پلک‌های بسته شده‌ام از درد، تصویرِ تلو- تلو خوردن خود را درحالی‌که التماس می‌کردم رد خون پاک شود، دیدم. کشیدن زانویم روی زمین، آن را همانند یک تکه آهن داغ کرد و سوزاند؛ اما بی‌توجه بری ایستادن تلاش کردم و همین که روی پاهای دردناکم ایستادم، دست به دیوار گرفتم و خود را جلو هول دادم. ناامنی سراسر وجودم را گرفت، وحشت داشتم از این‌که باور کنم محتوای آن پیام حقیقت دارد؛ اما وحشتناک‌تر از آن ماندن کنار شاهویی بود که دیگر حتی بردنِ اسمش در ذهنم هم تنم را به رعشه می‌اندازد. دست به نرده‌های راه‌پله گرفتم و با نفس- نفس، تنی سنگی و نگاهی گیج و خیس از پله‌ها پایین رفتم. باید خود را به بردیا می‌رساندم، دیر بود که از او بخواهم ماجرا را برایم توضیح دهد؟ هق- هقم آزاد شد و سری با عجز تکان دادم. شاهو چه؟ باید به او می‌گفتم؟ نه، نه اگر آن پیام حقیقت داشته باشد، قطعاً به منی که از وحشت چون بید می‌لرزیدم، رحم نمی‌کرد. تصویر جنازه‌ی خود که در کابوس دیده بودم مقابلم زنده شد، دست سردی که مرا وادار به دیدنِ آن صحنه کرده بود، حال شک نداشتم که دست شاهو بود. بی‌نفس با رنگی پریده و چهره‌ای سرخ، نیم نگاهی به بالای پله‌ها انداخت، گویا منتظر بودم آن توهم به سراغم بیاید و کارم را تمام کند. نگاه تارم را به دسته کلید روی در دوختم، دستان لرزانم را جلو بردم و سعی کردم قفل را باز کنم؛ اما کلید بیرون پرید و دسته کلید روی زمین افتاد. وحشت‌زده روی زمین زانو زدم و دسته کلید که درست در محلی که چند قطره خون شاهو آن شب ریخته بود، افتاده بود را برداشتم. گفته بود بی‌خیالِ من شدن هیچ رقمه در سرش نمی‌رود. دوستم داشت؟ آن هم آنقدر که شخصی در پیام مرا عشقِ او خطاب کند؟ این علاقه بود یا نفرت؟ متنفر هم چنین ظلمی نمی‌کند، عاشق چرا؟! چه گفتم؟ همین الان، همین لحظه من چه گفتم؟ حرکت دستانم بین کلیدها آهسته شد، کوبش‌های قلبم بالاتر رفت و صدای شاهو در سرم پیچید. -  بی‌خیالِ تو شدن هیچ رقمه تو کتِ من نمیره! لبانم روی هم برخورد کرد، تلاش کردم حرف بزنم؛ اما چون نشد در ذهنم با عجز فکر کردم که نکند بخاطر علاقه‌اش برای بردیا پاپوش درست کرد و او را از چشمِ من انداخت؟! نکند برای منی که ارزشم به اندازه‌ی یک تکه زباله هم نبود، بردیای مرا متهم به قتل کرد؟! اگر آن پیام حقیقت داشته باشد، یعنی شاهو هم به من علاقه دارد، هم بردیا را در دردسر انداخته و هم... نگاهم مات و خیس به دسته کلید خیره ماند و ادامه دادم، هم اینکه او قاتل است. با این فکر، تاریِ دیدم به سیاهی تبدیل شد و مغزم تکان خورد. دستان لرزانم را محکم به زمین تکیه دادم، سرم را با درماندگی تکان دادم و به سختی کلید طلایی رنگ را میان انگشتانم فشردم. دست دیگرم را بالا بردم، دست‌گیره را گرفتم و تنم را بالا کشیدم. تلاش کردم کلید را در قفل فرو کنم؛ اما مگر با لرزش دستم شدنی بود؟ هم‌زمان که صدای خفه شده‌ی هق- هقم در سکوت ویلا پیچیده بود، لبانم را روی هم فشردم و کلید را با دو دستم گرفتم. بار دیگر تلاش کردم و بعد از چندین مرتبه امتحان، بالاخره کلید در قفل فرو رفت و هم‌زمان با آن، نفسم آزاد شد. حرارتِ تنم با برخورد نسیم خنکی که حین باز شدن درب خانه به تنم رسیده بود، از بین رفت. بدون این‌که چیزی به پا کنم، درب خانه را همان‌طور باز رها کردم و به سمتِ درب ورودی ویلا دویدم. زبان سنگین و لال شده‌ام را به سختی تکان دادم و از میان لبانم نام شخصی که قصد داشتم خود را به او برسانم، بیرون پرید. - ب... برد... بردیا!   ناظر: @مُنیع
    • پارت نود و ششم #رها کیف قهوه‌ای رنگ طوبی را در دست گرفتم و همراه او از اتاقش که گوشه‌ی سالن به موازات ورودیِ آشپزخانه بود، خارج شدم. جلوتر از من با عجله به سمت ورودی خانه رفت، چادر مشکی و قدیمی‌اش را روی سر انداخت و در همان حال با دل‌جویی گفت: - رها جان مادر، معذرت می‌خوام که میرم، اگه واجب نبود تنهات نمی‌ذاشتم. هرچند از این‌که قرار بود تا مدتی نسبتاً طولانی به وضع بهم ریخته‌ی زندگیِ دخترش رسیدگی کند و من با شاهو تنها می‌شدم، رضایت نداشتم؛ اما مجبوراً با لبخندی مصنوعی گفتم: - خواهش می‌کنم طوبی جان چه حرفیه؟ دخترت مهم‌تره، شاهو مراقب من هست. دست‌گیره‌ی درب ورودی را پایین کشید، به سمتم برگشت و با گرفتن کیف از دستم با مهربانی گفت: - من سعی می‌کنم زودتر برگردم، مراقب خودت باش دخترم. دستم را به درب خانه گرفتم و با لبخند آرامش‌بخشی گفتم: - باشه عزیزم، خیالت راحت. پاسخ خداحافظی‌اش را زیرلب دادم، نگاهم را ابتدا به شاهو که پایین پله‌های ورودی ایستاده بود تا همراه طوبی برود و بعد به آسمان پر ستاره‌ی شب دادم. سنگینی نگاه شاهو را احساس کردم؛ اما نگاهش نکردم. می‌دانستم که میلی به همراهیِ طوبی نداشت؛ اما چون نیمه شب بود و تاریک، باید طوبی را تا روستا همراهی می‌کرد. با بسته شدن درب باغ، نگاهی به جای خالیِ آن‌ها انداختم و درب خانه را بستم. جهت اطمینان تا آمدن شاهو، دسته کلید را از روی میز قهوه‌ای رنگ و باریکِ چسبیده به دیوارِ کنار درب خانه، برداشتم و با فرو کردن کلید طلایی رنگ در قفل، صدای قفل شدن درب را شنیدم. دسته کلید را همان در قفل رها کردم، به سمت پله‌ها برگشتم و با نگاهی به عدد یک بامدادی که ساعت بزرگ سالن نشان می‌داد، دستانم را زیر بغل زدم، خود را در آغوش بافت مشکی رنگم گم کردم و از پله‌ها بالا رفتم. هوای خانه کمی سرد بود، وسایل گرمایشی روشن بودند؛ اما نسبت به فضای بزرگ خانه خوب عمل نمی‌کردند. همیشه از خانه‌های بزرگ بی‌زار بودم، درعوض عاشق محیط گرم و دوست داشتنیِ خانه‌های کوچکی که با یک بخاری هم گرم می‌شوند، بودم و هستم. شاید احساس می‌کردم هرچه فضا کوچک‌تر باشد، دیدارها و برخوردها بیشتر است و درنهایت محبت هم افزایش می‌یابد. شانه‌ای بالا انداختم، پوزخندی زدم و با لحن تلخی گفتم: - احتمالاً خونه‌ی کوچک من و بردیا هم با زندگیمون سر ناسازگاری داشت. ناخواسته آهی کشیدم، سری تکان دادم و درب نیمه باز اتاقم را هول دادم تا وارد شوم که صدای زنگ موبایلی از اتاق شاهو به گوشم رسید. سرم به عقب چرخید، به درب نیمه باز اتاقش خیره شدم و زمزمه کردم: - یعنی موبایلش رو نبرده؟! با صدای ادامه‌دارِ موبایل، شانه‌ای بالا انداختم و بی‌توجه وارد اتاقم شدم. درب اتاق را همان نیمه باز رها کردم، روی تخت نشستم و نفسم را بیرون فرستادم. ای کاش طوبی نمی‌رفت، چندان میلی به تنها بودن با شاهو نداشتم، آن هم برای یک یا دو هفته. البته طوبی گفته بود به دو هفته نمی‌رسد؛ اما او که خودش هم بی‌خبر بود، این‌طور که دخترش با یک تماس نیم ساعته او را به اضطراب انداخت، بعید می‌دانم کمتر از دو هفته آن‌جا بماند. دستم را بالا بردم، لبه‌ی شال مشکی رنگم را کشیدم و اجازه دادم گردنم هوایی بخورد. آرنج‌هایم را روی زانو تکیه دادم، دستانم را پشت گردنم قلاب کردم و نیم نگاهی به تخت بهم ریخته‌ام انداختم. مغزم خسته بود، خواب می‌طلبید؛ اما از ترسِ کابوس‌های شبانه میلی برای خواب در وجودم نمانده بود، مانند هر شب باید خود را آنقدر بیدار نگه می‌داشتم تا خود به خود خوابم ببرد. چشمانم را بستم، صدای زنگ موبایل درست مانند میخی در گوش‌هایم فرو رفت. نفسم را محکم و کلافه بیرون فرستادم که صدا قطع شد. چشم‌غره‌ای به سمت درب اتاق شاهو رفتم، صاف نشستم و قصد کردم کمی دراز بکشم که دوباره صدای زنگ موبایل به گوشم رسید. ناچار نیم نگاهی با حسرت به تخت خواب انداختم، برخاستم و به سمت سرویس اتاق رفتم و آبی به صورتم زدم؛ اما زنگ موبایل قطع نشد که نشد. کلافه از این تماس‌های پی در پی، خیسی دستانم را با شال گرفتم، از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق شاهو قدم برداشتم. درب نیمه باز اتاقش را آهسته هول دادم و با مکث کوتاهی وارد اتاقش شدم. چشمم به سرعت از روی پرده بلند مشکی به تخت هم‌رنگش رسید و بعد به موبایلی با صفحه‌ی روشن روی میز مشکی رنگِ مقابل تخت خیره شدم. زیرلب ناسزایی به شخص پشت خط دادم، جلو رفتم و مقابل میز ایستادم، نگاهم را از تصویرم در آینه به موبایل مقابلم کشیدم که صفحه‌اش خاموش شد. با حرص به عقب برگشتم، قدمی به سمت درب اتاق برداشتم و گفتم: - فقط می‌خواستی من رو بکشونی این‌جا؟! دستم را به درب گرفتم تا خارج شوم که لحظه‌ای ماندم، نگاهم با تردید به نقطه‌ی نامعلومی خیره ماند و با اخم ظریفی از روی تعجب زمزمه کردم: - رها؟! سرم آهسته به سمت موبایل چرخید، نگاهم خیره به صفحه‌ی خاموشش ماند و منتظر شدم تا دوباره به هر بهانه‌ای صفحه‌اش روشن شود تا مطمئن شوم؛ اما با این حال می‌دانستم که اشتباه نکردم، نام رها در اعلان پیام خوانده نشده‌ای که برایش آمده بود، کاملاً واضح و مشخص بود. نام من، رها. کنجکاوی امانم را برید، از طرفی استرس آماده بود تا به جانم بیفتد. مطمئناً به من ارتباطی نداشت، نه آن پیام و نه آن تماس‌های آزاردهنده؛ اما از طرفی هم مطمئناً نام من در آن پیام، ارتباطی با من ایجاد می‌کرد. آب دهانم را پایین فرستادم، دستم را از روی درب اتاق پایین انداختم و قدمی به سمت میز برداشتم. مطمئن بودم که اشتباه نکردم؛ اما مطمئن نبودم که آن رهای در پیام من هستم یا نه. ممکن بود من نباشم؟ اما احتمال زیاد که من بودم، پس چه شخصی از وجود من کنار شاهو باخبر بود که در ارتباط با من به او پیام بدهد؟ قدم‌های بعدی را به اجبارِ کنجکاوی زودتر برداشتم، دستم را بالا بردم و دکمه‌ی کنار موبایل را فشردم و با روشن شدن صفحه‌ی تمام لمس موبایل، آب دهانم را محکم پایین فرستادم و تا آن‌جا که متن پیام مشخص بود، به محتوایش خیره شدم. « رها رو تنها گذاشتی؟ ریسک کردی، تنها گذاشتن زنی که د... » آنقدر این جمله در نظرم اضطراب‌آور آمد که دستم با این‌که مقابلم شروع به لرزیدن کرد؛ اما ندیدم و حسش نکردم. لبانم از هم باز ماند و به نفس- نفس افتادم. ریسک بود؟ چرا از همین نیم خط پیام حس تهدید به وجودم تزریق شد؟ احساس کردم از هر حروفی که در پیام استفاده شده، تهدید و استرس می‌بارد، همین حس، تردید را به جانم انداخت. پوست لبم را به بازی گرفتم، کشیدم و با حس خون و زخم شدن لبم، رهایش کردم و تردید را کنار گذاشتم. صفحه‌ی خاموش شده‌ی موبایل را روشن کردم، انگشت اشاره‌ام را روی صفحه کشیدم که قفل باز شد. ابرویم بالا پرید، هیچ پین یا قفلی نداشت، البته به شاهو نمی‌آمد چندان برایش مهم باشد که بخواهد رمز بگذارد. صفحه‌ی اعلانات را پایین کشیدم، سریعاً روی اعلان پیام ضربه زدم و با باز شدن صفحه، متن کامل پیام مقابلم نمایان شد. آب دهانم را با نفس- نفس پایین فرستادم و به محتوای پیام خیره شدم. « رها رو تنها گذاشتی؟ ریسک کردی، تنها گذاشتن زنی که دوستش داری توی این موقعیت ریسک بزرگیه؛ اما تو هم ریسک‌پذیری و هم خوش شانس رئیس سابق و دوست داشتنیم. » دستم بی‌اختیار بالا رفت، نگاهم مات و خیره به جمله‌ای که نوشته شده بود، دستم روی دهانم نشست. احساس کردم کل وجودم مبهوت این جمله مانده، زنی که شاهو دوستش دارد، رها! منظور از رها من بودم؟ رهایی که تنها گذاشته بود، من بودم؛ اما رهایی که دوستش داشت چه؟ آن هم من بودم؟ صدای شاهو میان سوت بلند و بی‌پایانِ مغزم در گوشم پیچید، وقتی که گفته بود همیشه دنبالم می‌کند، هم‌دانشگاهی که شناخته نشد، وقتی که گفته بود اجازه‌ی لمس دست معشوقه‌اش را ندارد، هرچند بی‌گناه. صدایش در یک لحظه برایم آزاردهنده شد، آن را پس زدم و میان سوت خفه نشدنیِ قطار توقف نکردنیِ مغزم، فریاد زدم که نه، امکان ندارد، این مسخره است، دروغی مسخره‌تر از این در عمرم نشنیده بودم. سرم را محکم تکان دادم، چشمان مبهوت و ناباورم را به ادامه‌ی پیام خیره کردم. « دیگه کاری با عشقت ندارم، تو خودت به اندازه‌ی کافی زندگیش رو با پاپوشی که اون شب واسه بردیا درست کردی، خراب و ویرون کردی. راستی گفتم اون شب! می‌دونی که من از اون شبِ ترسناک اعترافات زیادی دارم شاهو، اعترافاتی که خیلی واسه پلیس شنیدنیه! پس نه سوال می‌پرسم نه جواب می‌خوام، منتظر یک معامله‌ی درشت باش پسر ملکی! »   ناظر: @مُنیع
  • موضوع ها

  • برترین مشارکت کنندگان

  • برترین ارسال‌ کنندگان

    در این هفته هیچ ارسال کننده برتری وجود ندارد.

    امتیازی در این ماه داده نشده است.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها این سال.

    بدون برترین ارسال کننده‌ها.

  • بیشترین ارسال کنندگان

  • دستاورد‌های اخیر

    • Nazanin0087 یک نشان کسب کرد
      First Post
    • Nazanin0087 یک نشان کسب کرد
      Reacting Well
    • wolf girl یک نشان کسب کرد
      Week One Done
    • فاطمه چعب یک نشان کسب کرد
      Reacting Well
    • راستی یک نشان کسب کرد
      First Post
×
×
  • اضافه کردن...