رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. می دونی اول از همه عاشق چی شدم؟ اون سه چهار خطی که شخصیتم توصیف شد🤣 راستش انتظار چنین نقدی نداشتم و باس کلی برم تو فکر این حالاتا... من اگر ناقد رمانیم بشم اصولا از بحثایی مثل اسم رمان، خلاصه و مقدمه می کشم بیرون.... - نظرات زیادن و هرشخصی یه دید متفاوت داره تا چندروز پیش یه خلاصه گذاشتم فلان شخص گفت نه جالب نیست امروز به این حالت تو گفتی جالب نیست... رمان هم فیلم و سریال نیست من قرار باشه به شخصی همون اول نیمی از داستان رو بفهمم همون شروع داستان ملاکم هست ولی اونم اگر خلاصه ای بهتر برای این موضوع پیدا شد در اسرع وقت انجام می شه... - تو موضوع عاشقانه اشتباهت اینه قضاوت
  3. دیروز
  4. مهتایمممممم

    چوطور موطوووری

    اقااااا

    دوست من دوماهه نمیتونه بیاد سایت ک...

    سایت واسش اینطوره کلا هیج‌کاری نمیتونه بکنه بخواد بره تو اکانتش هم‌ نمی‌تونه درستش کنننن واسش :/ قاطی پاتیههه کلااا

    IMG_20210302_031540_625.jpg

    1. N.a25

      N.a25

      گوگل کرومش رو بروزرسانی کنه حل میشه

    2. VIOLET.17

      VIOLET.17

      بزا بش بگم بلکن درست شه

  5. برای عوض کردن نام رمان پارت اول که خلاصه ست رو ویرایش میزنی تو کادر اولیه که اسم رمان نوشته رو عوض میکنی. راستی گلم فضاسازی و شخصیت پردازیت هم ضعیف بود
  6. سلام عزیزم خسته نباشید دوباره نقدتون میکنم خب اسم رمانت منو جذب نکرد به نظرم برای عوض کردنش اقدام کن. خلاصه ی رمانت خیلی ابتدایی بود و از جملات کلیشه استفاده کرده بودی مقدمه ات کوتاه بود ولی زیبا. شروع رمانت کلیشه ای بود.محتوا تا سفر به راهیان نور کلیشه بود یه دور بازنگری کن. از اینکه دیدم اشرافی بودن رو حذف کردی خوشحال شدم.بیشتر به دلم نشست. باز هم میگم عکس العمل نیما در مقابل باران اونم خونه ی یاسمن غیرطبیعی بود. زود از روی موضوعات رد شدی و سیر رمانت رو تو سراشیبی بدی انداختی. یه نکته سوالی برام پیش اومد.چطوریه که یه دختر پولدار نتونسته بعد این مد
  7. «پارت پنجم» «ارمان» با اخم رو به جاستین گفتم: - ببند نیشت رو! اون فقط شوخی بود. با اخم و لبخند حرص در‌آری گفت: - نخیر! شرط بستی، پاش وایستا! پوفی کشیدم، به در اشاره کردم و گفتم: - اوکی پسر. برو دیگه. دیره! سرش رو تکون داد و خارج شد. اداش رو در آوردم: - شرط بستی پاش وایستا! حرف نزن بابا. من اصلا شرط نبستم. کُلِش کار خودت و کِوینه. صدای داد جاستین رو بین صدای اگزوز موتور تشخیص دادم که می‌گفت: - هی، چی داری بلغور می‌کنی؟ رو به سوزان گفتم: - کلید خونه پشت پیچکه. خواستی بری در رو قفل کن. البته نکردی هم مهم نیست؛ چون سیستم
  8. آممم اومدم یک نقد کوچیک کنم و بعد نظر کلیم رو بگم. من به خلاصه و مقدمه و اسم کاری ندارم چون در این باره ‌کلا نمی‌تونم نظری بدم و خودم توش لنگ میزنم. اول از همه شروع رمان، تا دو بند اول سیر خوب بود و همه چی اوکی بود، اما بعد از دوبند انگار ما با ۵ تا تازه وارد توی رمان آشنا میشیم و این هولناک! نباید تو پارت اول داستان همه رو وارد داستان کرد، چون باعث گیجی خواننده میشه. مثلا اونموقع که درباره رویا گفتی رویا قشنگ تو ذهن من حک شد و گفتم خب ایشون رفیق یک ساله‌ی دختر داستانمون، اما باقی نه! اینکه اومدی و درباره آرمان و علی و... توضیح مختصری دادی باعث نشد اونا تو ذهن من حک بشن؛ آدما و
  9. سلام دوست عزیز و مهربونی که داستان من رو با لایکای قشنگت حمایت کردی

    می‌خواستم اگر که داستان رو خوندی و برات مقدوره، نقد زیبات رو هم داشته باشم❤

    1. ف افتخاری

      ف افتخاری

      💫سلام عزیزم 💫

      چند پارت اول تا اونجایی که رفتن برای شکایت رو خوندم 

      دیدم بی صدا بدون تگ کردن پارت گذاشتی منم بی سر وصدا فقط حمایت کردم تا سر فرصت بخونم و حتما نظرم رو بهت میگم

      داستانت خیلی جالبه مثل دلنوشته هات 

      در ضمن دوست دارم نظر شما رو هم در مورد رمانم که خوندی بدونم💖

      @Otayehs

    2. Otayehs

      Otayehs

      بسی مچکرم❤

      خب بسی خوشحالم که نوشته‌هام جالب توجهن:)

      من فرصت کردم که صفحه‌ی اول رمانت رو بخونم. باید بگم که ابتدای رمان و جایی که به گذشته برگشتی تا حضور مهتا و مادرش رو تو مدرسه شرح بدی رو خیلی زیاد دوست داشتم و عمیقا افسوس خوردم که دیگه مامانش زنده نیست. رمانت حسی بسی خوب به من داد (مخصوصا همونجا که گفتم) و به امید خدا طی روزهای آتی صفحه‌ی دوم رو هم می‌خونم🙃

  10. پارت۱۱ - خب پس بچه‌ها رو اون‌جا به دنیا آوردی؟ - بله. - بعدش بچه‌ها رو چی‌کار کردی؟ اون آمبولانس رو از کجا آوردی؟ آفاق از جایش بلند شد و با صدایی که کمی بالا رفته بود گفت: من با بچه‌هام کاری نکردم آقا. مرد او را به آرامش و نشستن دوباره دعوت کرد و گفت: باشه شما کاری نکردی. بگید بعدش چه اتفاقی افتاد. آفاق دوباره نشست و گفت: من بچه‌ها رو اونجا به دنیا آوردم تا به وصیت آقاجونم عمل کنم؛ اما بعدش با اینکه اصلا شرایط و حالم خوب نبود، بردمشون همون بیمارستان، ترسیدم مشکلی داشته باشن. بچه‌ها رو بردن برای آزمایش و چکاپ و گفتن چند ساعتی کارشون طول می‌کشه و تا اون موقع شما برید تا بهتون رسیدگی
  11. پارت۱۰ ابوذر با چشمانی درشت رو به او گفت: آفاق چی داری میگی؟ مرد دستش را به نشانه‌ی آرامش به طرف او گرفت و دوباره رو به آفاق گفت: کتبی بوده؟ دلیلش چی بود؟ - نه کتبی نبوده. لحظه‌ی مرگش پیشش بودم، همون موقع گفت. مرد به ابوذر نگاه کرد و گفت: راست میگن؟ - چه می‌دونم راست میگه یا نه، مگه من اون‌جا بودم؟! فقط می‌دونم موقع مرگ پدرش پیشش بود. مرد، پراخم از لحن پرخاشگرانه‌ی ابوذر گفت: منظور من هم همون بود. گویا مراعات حالش را می‌کرد که او را با آن رفتار زننده، بازداشت نمی‌کرد. - نگفتید. چرا چنین وصیتی کرده بود؟ آفاق ماسکش را دوباره بالا داد و گفت: اون خونه موروثیه. حتی خیلی قدیمی‌تر
  12. پلیس قد کوتاه مشغول بازرسی شد و پلیس دوم کیفش را بررسی کرد. تا جایی که به خاطر می آورد چیز مشکوکی داخل کیف و جیب لباس هایش نداشت. تمام بسته های کوچک را قبلا داخل پارک فروخته بود. با به یاد آوردن این که هنوز یک بسته کوچک داخل جامدادی اش داشت بدنش یخ کرد. پلیس قد کوتاه بازرسی را تمام کرد و رو به پلیس دوم گفت: چیزی پیدا نکردم. اما پلیس دوم مشغول باز کردن جامدادی اش بود و تا یک ثانیه دیگر بسته را اداخل جامدادی اش پیدا می کرد. هامین چشمانش را بست. پلیس دوم گفت: منم چیزی پیدا نکردم. هامین چشمش را باز کرد و در کمال تعجب به پلیس ها نگاه کرد. پلیس ها مشکوک به او نگاه کردند. سعی کرد خودش را جم
  13. همین ابتدا یادآوری کنم که این نقد برای نرجس نوشته می‌شه؛ پس قربون‌صدقه‌های الکی رو حذف می‌کنیم و صریح پیش میریم. خبT.T اسم رمان (شیر یا خط) دوستی بهم گفته بود نقد، نظرات خواننده هست که به شکل اصولی بیان میشه و به نظر من "نام رمان" تاثیرش خیلی کمتر از اون‌چیزی هست که گفته می‌شه. صرفا از نظر مرتبط بودن یا نبودن... شیر یا خط ما رو یاد دو روی سکه می‌ندازه؛ شاید برد و باخت معنی بده! من این‌طور معنیش می‌کنم که بهداد با یادآوری اتفاقات درباره قتل طناز می‌تونه شیر باشه یا می‌تونه زندگیش رو ببازه و خط بشه! این برداشت منه و چه خوب و چه بد، توی نویسنده مسئولشی. منکر جذابیت و تازگیشم که نمی‌شه شد.
  14. سلام، اینم از جلدتون. امیدوارم راضی باشی. خوشحال میشم تو تاپیک قدردانی حمایت کنی 🌸🌸 @rahimi.98
  15. میای و بیخبر میری خانوم روانشناس ^^

  16. #جلسه_هفت #ایده_معنوی 🌼🍴 #آشپزی_با_چاشنی_معنویت❗️ نکات اسلامی هنگام پخت غذا جهت بهبودطعم و برکت غذا ✔️ قبل از هر کار با وضو باشید و هنگام ورود به آشپزخانه اعوذبالله من الشیطان رجیم بگویید. سپس برای شروع کار 💠بسم الله الرحمن الرحیم 💠 بگویید غذاها را به نیت_نذری برای اهل بیت علیهم السلام درست کنید #هر_روز_یک_غذای_نذری به نیت یک معصوم👏 زیرا خوردن غذا نذری تا۴۰روز در دل تسبیح میگوید. 👈 هنگام استفاده از آب به امام حسین علیه السلام و یاران و اصحاب و فرزندانش سلام دهید. 👈 هنگام خورد کردن مواد سبحان الله الحمدلله فراموش نشود. 👈 هنگام روشن کرد
  17. برای دوست داشتن ادم ها به دنبال بهانه نباش دوست داشتن با بهانه بوی ریا می دهد بی بهانه دوست بدار تا عاشقانه هایت از خلوص و پاکی سرشار گردد ❤️
  18.  

     

     

    چقد دختر پروفم به پسر پروفت میاد =))

    اصلا نیمه گمشده همن

  19. فصل اول زندگی جدید هامین کیف مدرسه اش را بر پشتش انداخت و نگاهی به ساعت انداخت. ساعت نزدیک به نه صبح بود. از وقت مدرسه رفتن گذشته بود اما مادرش که در اتاق کناری مشغول چسباندن چشم به عروسک ها بود متوجه نشده بود. هامین نفس عمیقی کشید و بی صدا از خانه خارج شد. کلاه لبه دارش را بر سر گذاشت و اطراف را پایید. از دیشب استرس داشت و نخوابیده بود. آرام آرام و با احتیاط به راه افتاد و پس از گذشتن از چند کوچه به نزدیکی مسجد محل رسید. محل قرارش با اسی، پرده دوزی کنار مسجد بود. دو هفته ای بود که پرده دوزی به علت فوت صاحبش تعطیل بود. هامین روی پله روبه روی پرده دوزی نشست و منتظر ماند. مغازه
  20. هدیه سوم ✅ خودت را #مجاز بدان که #بی‌حوصله شوی 👈 بیشتر نگرانی ها و کشمکش های درونی ما ناشی از #ذهن گرفتار و بیش از اندازه #فعال ماست که نیاز دارد همیشه با چیزی ور برود و سرگرم باشد. 👈 اگر به خودت اجازه دهی برای #یک_ساعت یا کمتر کسل شوی و با آن #مبارزه_نکنی حس کسالت جای خود را به #آرامش خواهد داد 👌 پس از کمی تمرین یاد میگیری #استراحت کنی و راحت باشی. ═══✼🍃🌹🍃✼══
  21. من آمدم با شخصیت‌های جدیدم. خب اول این رو بگم که من سعی می‌کنم عکس شخصیت‌هام زیبا باشن اما بیشتر از اون تلاش می‌کنم شخصیتی رو پیدا کنم که به کاراکترهای داستانم بخوره تا بتونم در روند داستان کاملا تصور و درکشون کنم. بنابر این اگر زیباییشون مثل سایر شخصیت‌ها نبود عذر مرا پذیرا باشید. البته اگر که ناصواب رو می‌خونید:)
  1. نمایش فعالیت های بیشتر


×
×
  • اضافه کردن...