رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت پنجاه و یک با سر و صدای وحشتناکی که از توی غار می اومد، از خواب پریدم، وحشت زده بهشون نگاه کردم که انار در حالی که داشت موهای انالی رو شونه می کرد، بهم نگاه کرد و با دست یه مشت محکمی به سر انالی زد و خطاب بهش گفت: - بیا اینقدر جیغ جیغ کردی که هکتور بیچاره بیدار شد! نکبت تو که نمی... نفس اسوده ای کشیدم و سرم رو دوباره روی دست هام گذاشتم و سعی کردم بخوابم، یعنی بخاطر موهاش اینجوری جیغ می کشید؟ لبخندی، ناخوداگاه روی لب هام نشست. داشتن کسایی کنارت، حس خوبی داره. این جا دیگه نه من نوه الفا بودم نه الفایی بود، همه باهم راحت بودیم و این برای منی که تا حالا توی همچین جوی نبودم، انگار یه جور مراسم غذا بود که توش پر از گوشت های ابدار و تازه بود. چشم هام رو بستم و سعی کردم با فکر کردن به یه استخون چرب، بخوابم که با دستی که توی موهای بدنم فرو رفت، از خواب پریدم و وحشت زده و تهاجمی خواستم حمله کنم که با دیدن پاتریشا، اروم گرفتم. متعجب به صورت ترسیدش خیره بودم که با نفس اسوده ای گفت: - اخ مردم، یه لحظه بدجور غافلگیر شدم! همچنان بهش خیره بودم، چیه انتظار داره الان جوابش رو بدم؟ نمی دونه که نمی تونم؟ نه ولی فکر کنم بدونه چون یکم که گذشت خندید و در حالی که با ذوق دستش رو باز توی موهای کمرم فرو می کرد، گفت: - انالی گفت موهات خیلی نرمه اما باور نکردم، وایی پسر واقعا خیلی موهای نرمی داری ها! کیف میده روش بخوابی وای... انالی هم در حالی که داشت جیغ و داد می کرد، بلند گفت: - وای اره پاتری دیدی چقدر نرمه... شت بخاطر این، این جوری خواب رو از سرم پروند؟ تف! بی توجه به حرف هاشون درباره نرمی موهای من، خسته در حالی که داشت موهام رو لمس می کرد، سرم رو باز روی دست هام گذاشتم و دیگه چشم هام رو نبستم. چه فایده، دیگه خواب از سرم پریده بود! اینم صبح متفاوت! واقعا هم متفاوت بود! به کنارم نگاه کردم، کارول هنوز خواب بود. چطور توی این سر و صدا هنوز بیدار نشده بود! واقعا چطور! در حالی که همون طور خوابیده، دمم رو تکون می دادم، پوزم رو محکم به کمرش زدم و توی ذهنش با فریاد گفتم: " هی کارول! بلند شو بچه، توی این سر و صدا اخه چطور می تونی بخوابی! کاش منم مثل تو بودم اینا همین اول صبحی بیدارم کردن هی! با توام ها!" انگار نه انگار که تکونش داده بودم‌، همچنان غرق خواب بود! این دیگه کیه! اروم از جام بلند شدم و بدون توجه به پاتریشا که داشت لمسم می کرد، به طرف وردی غار رفتم، پاتریشا هم با دیدن رفتنم، بلند شد و در حالی که تبدیل به گرگینه میشد، خودش رو بهم رسوند و گفت: - بیا بریم اطراف رو بهت نشون بدم. این مناطق خیلی قشنگن البته... هنوز داشت حرف می زد که صدای جیغ جیغوی آنالی هم به گوش رسید. - هی هکتور پاتری صبر کنین منم بیام! خنده ای کردم و قدم هام رو کند کردم تا اون هم برسه. پاتریشا در حالی که می خندید بلند گفت: - شیش صد بار گفتم بهم نگو پاتری خوشم نمیاد! نمی فهمی مگه! با حرفش بیسشتر خنده ام گرفت. تا حالا کسی مخفف اسمم رو صدا نکرده بود، در واقع جرئت نداشتن! هیع... خوبه که دیگه اون جا نیستم. دلم برای بابابزرگ خیلی تنگ شده اما این جا و بچه هاش رو بیشتر دوست دارم. با قرار گرفتن گرگ دیگه ای کنارم، بهش نگاه کردم، انالی بود. چقدر جسه سفید گرگیش با اون چشم های ابیش قشنگ بودن! هرچند ابی بودنش خبر از اتفاق بدی می داد! پاتریشا هم قشنگ بود، چشم های اونم ابی بود و جسه اش، کاملا سفید بود، دریغ از حتی یه لکه رنگ، اما برعکس اون ها من یه گرگ قهوه ای و سفید و سیاه بودم که بدنم سفید بود اما به طرف گردنم سیاه و قهوه ای میشد، دمم هم مثل گردنم ترکیبی از قهوه ای و سیاه و سفید بود، به وضوح تضاد زیبایی بینمون ایجاد شده بود. دو طرفم دو تا گرگینه بزرگ سفید حرکت می کردن و من وسطشون یه گرگ کوچولوی سیاه و سفید و قهوه ای بودم. خندم گرفت. چقدر خوبه که دوست هایی داشته باشی که باهات راحت باشن! من حتی نمی تونم باهاشون حرف بزنم، اما این جور راحت رفتار کردنشون باهام، نشون میده براشون نژادم و حرف نزدنم، مهم نیست! هر چی نباشه، بلاخره اون ها هم می تونن حس من رو درک کنن، شاید نتونم باهاشون مثل کارول حرف بزنم اما حسم رو درک می کنن و این خودش یه جور ویژگیه خوبه.
  3. پارت پنجاه چی؟ دلیل اینجا بودنمون؟ مگه کجا بودیم؟ وا منظورش چی بود! متعجب گفتم: " منظورت از اینجا بودنمون چیه؟..." میون حرفم اروم گفت: - بهت میگم اما اول بزار انالی به زخمت برسه، بعد همه چیز رو بهت میگم، بهشون اطمینان کن. بهش نگاه کردم، منظورش از اطمینان کنم چی بود! جدی که نمی گفت مگه نه؟ بعد از حرفش، دست از لیس زدنم برداشت و عقب رفت. به دختری نگاه کرد که تازه وارد غار شده بود و داشت نفس-نفس می زد! انگار دویده بود! بهم نگاه کرد و با یه هیع که مثلا شکه شده بود، از کنارم گذشت. نمی دیدم چی کار می کنه اما صدای تق و توقش رو می شنیدم، هنوزم ازشون می ترسیدم، اونا گرگینه بودن و ما گرگ چطور بهشون اطمینان کنم؟ من... با اومدنش و ایستادنش جلوم، بهش خیره شدم، یه چیزی مثل ظرف دستش بود، اروم جلو اومد و دستش رو توی ظرف فرو برد، یه چیز عجیب سیاه از توش در اورد و خواست به گردنم بماله که غرشی کردم، کارول سریع گفت: - هکتور، بزار بماله واست، یه جور پماده که زود خوبت می کنه! متعجب از حرف هکتور به دختره نگاه کردم و سرم رو پایین اوردم، جلو تر اومد و جلوم نشست و اروم-اروم اون پماد سرد رو به گردنم مالید، چقدر با ملاحظه بود، مواظب بود که دردم نگیره! اما پماد چی بود؟ یه جور خوراکی؟ نمی دونم! اما چون کارول می گفت خوبه، پس خوبه، شاید به اون ها اعتماد نداشتم اما به کارول که اطمینان داشتم! با هر لحظه برخورد پماد، زخم هام به شدت تیر می کشیدن و بعد از لحظه ای تموم دردشون تموم میشد! چقدر عجیب بود... این چیه واقعا! پس دلیل بهتر شدنم بعد به هوش اومدنم هم همین بود! *** (شیش ساعت بعد) بعد از اینکه انالی به زخمم پماد زد، خیلی حالم بهتر شد. کارول هم همه چیز رو برام تعریف کرد و الان تقریبا بهشون اطمینان دارم. در کنارش فکر های خودش رو هم بهم گفت و الان نگرانم، اون قدرتی که اون جا توی جنگل کاج ازش دیدم، مطمئنن مال هادس بود! اما هنوز موقعیتش پیش نیومده بود که بهش بگم، مطمئنا شکه میشد، اما باید می گفتم، شاید یه جور سر نخ بود تا بدونه دلیل این نقص چیه! مضطرب بودم، چطوری میشد اون همه راه رو بیایم! واقعا حرف هاش منطقی بود... به اطراف نگاه کردم، شب شده بود و همه خواب بودن. کل روز رو باهم حرف زدیم و الان همه انگار بهم اطمینان کردن، وگرنه ممکن نبود دو تا گرگ با چهار تا گرگینه بخوابن! خنده ای کردم. هنوزم باورم نمیشه با چهار تا گرگینه خوابیدم! از پاتریک، برادر پاتریشا خیلی خوشم اومده بود، با اینکه شیش ساعت پیش بیدار شد، اما تا از چیزی مطمئن نشد بهمون حمله نکرد، انگار خیلی اروم و خونسرد بود. منتظر شد تا بچه ها بهش توضیح بدن و بعد، خیلی عادی جلو اومد و باهامون حرف زد! البته با من که نه با کارول... اه کاش میشد منم حرف بزنم. خیلی دوست داشتم بتونم باهاشون صحبت کنم، سرم رو روی پاهام می زارم و سعی می کنم با تکیه دادن به کمر کارول بخوابم. اونا که روی تخت هاشون خوابیده بودن و تنها من و کارول بودیم که روی کاه، کنار هم چسبیده بودیم.، یعنی چی میشد ما هم انسان می شدیم؟ نمی دونم... کاش میشد... اه هکتور چته! فقط هشت ساعته با اینا اشنا شدی و می خوای مثل اونا بشی؟ چرت نگو بچه! اه اره انگار خل شدم. امروز زیادی بهم فشار اومده، صبحش که اون جوری، ظهرشم که این جوری! پوف باید بخوابم شاید اروم تر بشم، اره... چشم هام رو بستم. باید می خوابیدم، چون صبح جدیدی در انتظارمون بود... توی جنگل های کاستاریکا، انگار همه چیز قرار بود متفاوت باشه! ***
  4. پارت چهل و نه با صدای زوزه های بلندی، سر جام میخکوب شدم! زوزه ها، برام اشنا بود! فکر کن کارول فکر کن، کی بود... هکتور! سرم رو بالا اوردم و وحشت زده گفتم: - هکتور بیدار شده! منتظر واکنش اون دو تا نشدم و با سرعت به طرف غار دویدم، اون نمی تونست با پاتریشا و پاتریک حرف بزنه و ممکن بود باهم در گیر بشن، دست خودش نبود غریضه اش بود که... باید سریع خودم رو برسونم تا اتفاقی نیوفتاده! زئوس، خوشحالم که به هوش اومده، خیلی نگرانش بودم، نگران اینکه نکنه دیگه به هوش نیاد! مطمئنا خودم رو نمی بخشیدم! (هکتور) با درد شدیدی توی سرم، چشم هام رو باز کردم. سرم رو بالا اوردم و نگاهی به اطراف انداختم، بازم توی همون غار بودم! لعنتی ها چرا نمی زارن بریم! به سختی بدنم رو تکون دادم، دردم نسبت به قبل از دعوا خیلی کمتر شده بود. چقدر زود خوب شده بودم... عجیب بود! به سختی از جام بلند شدم، نگاهم به دختری افتاد که توی دو متریم نشسته بود و داشت موهاش رو شونه می کرد! متعجب بهش نگاه کردم، گرگینه بود! به اطراف نگاه کردم پس اون دو تا دختر کجا بودن؟ این یکی کیه؟ نکنه... کارول! کارول کجاست؟ چرا نیست! سعی کردم بوش رو حس کنم، نبود، بوش نبود، در واقع خیلی کم بود که نشون می داد قبلا بوده اما الان مدتیه نیست! عصبی شدم، کارول رو کجا بردن! غرشی کردم و خواستم به طرف دختره حمله کنم که متوجه ام شد و سریع با یه جیغ از جاش بلند شد، عقب رفت و بلند گفت: - هی هی صبر کن من باهات کاری ندارم باور کن... توی دلم پوزخندی بهش زدم، رنگ آبی سرد چشم هاش، نشون از صحت حرفش می داد! اون یکی دختره هم همین رو گفت که خواهرش بلافاصه بهم حمله کرد، دیگه گولتون رو نمی خورم! به گرگینه ها اصلا نمیشه اطمینان کرد! زوزه ای کشیدم و به طرفش حمله کردم که با یه حرکت به گرگینه تبدیل شد و بهم حمله کرد! حدس می زدم... اینم قدرتش زیاد بود درست مثل اون یکی، تقریبا دو برابر من بود، لعنتی چی کار می کردم، مطمئنا کشته میشم! با خشم دندون هام رو توی کمرش فرو کردم که زوزه ای از درد کشید و محکم گردنم رو گرفت و به زمینم زد، از درد به خودم می پیچیدم و زوزه های بلندی می کشیدم، اما ول نمی کرد، درست کاری که اون یکی دختره کرد انگار یه جور فن مخصوص خودشون بود، لعنتی چطور از یه سوراخ دوبار اسیب دیدم! خیلی بی عرضه ای هکتور! پنجه هام رو محکم به صورتش کشیدم که با زوزه ای ولم کرد و عقب رفت، خوبه حداقل اینبار مثل اون دفعه خودم رو نباختم، سریع از جام بلند شدم و جلوش قرار گرفتم، هر دو با خشم دور هم می چرخیدیم، از گردنم خون می چکید، از کمر و صورت اون هم همینطور، لعتی بدجور باز بهم اسیب زده بود. خسته بودم، انگار قدرتم داشت تحلیل می رفت، نه نه اگر بیافتم مرگم حتمیه، اما باید کارول رو نجات بدم، باید... به طرفم حمله کرد، فکم رو باز کردم تا دندون هام رو توی گردنش فرو ببرم که با فریاد اشنایی، حواسم پرت شد و اون، مثل قبل گردنم رو با دندون هاش گرفت و به زمینم زد. - نه هکتور صبر کن! صدای کارول بود! در حالی که سرم روی زمین بود و داشت بدجور با دندون هاش بهم فشار می اورد به کارول نگاه کردم، توی ورودی غار ایستاده بود و نگران بهمون خیره بود، با اظطراب جلو اومد که اون گرگینه بلند و عصبی گفت: - جلو نیا کارول، این وحشیه باید بکشمش... کارول با عصبانیت در جواب بهش گفت: - نه پاتریشا اون دوستمه، دست خودش نیست، لطفا ولش کن خواهش می کنم... پاتریشا! مگه این رو می شناسه؟ حیران بودم، یعنی چی شده بود؟ مگه اون رو نبرده بودن! گرگینه با حرف کارول دندون هاش رو از توی گردنم بیرون کشید و عقب رفت. درد بدی توی گردنم پی چید، زوزه بلندی کشیدم که کارول به طرفم دوید و نگران، در حالی که گردنم رو لیس می زد گفت: -هکتور، خوبی پسر؟ چرا باز باهاشون دعوا کردی... درد داشتم خیلی بد بود، در حالی که سردی زمین ها بدنم رو می لرزوند، میون اون همه درد و گیجی، خسته گفتم: " فکر کردم... تو رو بردن... تو نبودی و..." اروم خندید و در حالی که همچنان خون های گردنم رو لیس می زد، با لحنی شرمنده گفت: - ببخشید تقصیر منه، رفتم تا دلیل اینجا بودنمون رو پیدا کنم. نباید می رفتم...
  5. پارت چهل و هشت بدون گوش دادن به اعتراض های انالی، وارد منطقه شدم، بوی تند ادرار جگوار بینیم رو بدجور سوزوند. چقدر تند بود! احتمالا بخاطر همین همه ازش می ترسیدن. هر حیوونی که بوی ادارش برای نشونه گزاری تند تر باشه، یه جورایی قدرت بیشتری داره و این یعنی جگوار واقعا قدرتمنده! می ترسم، واقعا ازش می ترسم اما باید بفهمم دلیل اینجا اومدنم چیه. یعنی ممکنه دلیلش، من باشم؟ من و نقصم؟ دلیل خاص بودنم اینجاست؟ ممکنه! خوشحال بودم انگار یه انرژی عجیبی گرفته بودم، مصمم تر به جلو قدم بر داشتم، امیدوارم درست فکر کرده باشم و تنها خیالی واهی نباشه! اروم در حالی که راه می رفتم، به اطراف نگاه کردم، هوا به شدت مه الود بود، به قدری که نمی تونستم یکم جلو ترم رو ببینم، با اینکه ظهر بود اما انگار توی این منطقه دم غروب بود! خیلی جای عجیبی بود، درخت های بزرگی مثل سقف کل منطقه رو پوشانده بودن و مانع از رسیدن نور آفتاب می شدن. هر چی جلو تو می رفتم، بیشتر احساس نفس تنگی می کردم، انگار با هر قدمم راه گلوم بسته می شد! به سختی سرجام ایستادم، هنوز برم؟ چرا اینجوری شده بودم... شاید خیلی جلو رفته بودم. شاید اون صحنه رو رد کرده بودم‌. اروم مسیرم رو به سمت راست تغییر دادم، شاید از این طرف پیداش کنم، اینجوری به عمق جنگل هم نمی رفتم. باید دنبال بوی خون باشم، احتمالا باید خون پاتریشا هنوز روی زمین باشه. ساعت ها از ورودم به منطقه گذشته بود، اما چیزی پیدا نکرده بودم. حتی جگوار هم پیداش نشده بود و این خیلی عجیب بود! مطمئنم خیلی وقت پیش باید بوی بدنم بهش رسیده باشه، اما کجاست! چرا نمی بینمش! به اطراف نگاه می کردم تا بلکه یه موجود متحرک هم که شده ببینم، اما دریغ از حتی یه دونه! یعنی چه خبره... جنگل توی سکوت فرو رفته بود. دریغ از حتی یه صدا که به گوش برسه و این امر به شدت فضا رو ترسناک کرده بود! تنها صدای ضعیفی از ریختن آب میومد که احتمالا بخاطر ابشار های اطراف بود. خیلی ترسیده بودم، شاید بهتر بود برگردم، اگه قرار بود چیزی پیدا کنم، تا حالا باید پیدا می کردم! خسته شده بودم، عصبی و کلافه با دنبال کردن بوی انار و انالی برگشتم، هر دو کنار مرز نشسته بودن و منتظر بودن، اروم به طرفشون می رفتم که انالی با دیدنم سریع بلند شد، بدجور بهم خیره بود، انگار نگران شده بود، به محض بیرون اومدنم از منطقه، سریع با لحنی مظطرب دست هاش رو به کمرم کوبید و بلند گفت: - چقدر دیر کردی، داشتم ناامید می شدم، گفتم حتما مرده، این انار بی شعور هم مدام می گفت جگوار کشتتش! خیلی... میون حرف هاش، به انار نگاه کردم، اونم انگار نگران بود، در واقع چهره اش که این رو می گفت... از این نگرانیشون خوشحال بودم، دوست های خوبی بودن، با اینکه تازه باهم اشنا شده بودیم اما خیلی باهام راحت بودن! البته این حرفم تنها برای انالی صدق می کرد چون بقیه انگار هنوز زیاد راحت نبودن. اروم در حالی که از منطقه دور می شدیم، خسته گفتم: - اصلا چیزی پیدا نکردم. دریغ از حتی یه حیون زنده و سر و صدایی! حتی خود جگواری که ازش حرف می زدین هم نبود! هیچ نشونه ای... انالی متعجب بهم نگاه کرد و خطاب به انار میون حرفم گفت: - انار چطور ممکنه؟ جگوار همیشه توی اون جنگله هیچ وقت بیرون نمیاد! انار بی حوصله شونه ای بالا انداخت و در حالی که موهاش رو با دست هاش شونه می کرد، گفت: - نمی دونم، عجیبه! مطمئنن جگوار توی منطقه بوده! اما این که میگی ندیدیش، ممکنه خودش نخواسته باشه که جلو بیاد که اینم عجیبه! متعجب بهش نگاه کردم و کنجکاو گفتم: - منظورت چیه؟ چرا خودش باید نخواد؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: -نمی دونم! بیشتر مواقع برای دیده نشدن میره روی درخت ها چون ارتفاع زیادی دارن و توی مه محو میشن... اره درسته! اصلا به درخت ها نگاه نکردم در واقع، چیزی هم مشخص نبود! تنها یه حاله ی محوی بود که اصلا نمیشد فهمید چیه! یعنی ممکنه روی درخت ها بوده باشه؟ اما نه من که حتی بوش رو هم نزدیک خودم حس نکردم! خطاب به انار گفتم: - امکان نداره، من حتی بوش رو... میون حرفم گفت: - طبیعیه، چون جگوار می تونه بوش رو پنهان کنه! شکه و متعجب، ایستادم! وات؟ پنهان کنه! چه جالب؛ اما چرا باید خودش رو پنهان کنه و پایین نیاد! چرا؟ اینم یکی دیگه از مجهول های جدید! لعنتی چقدر مجهول اخه! کلافه پنجه ام رو به گوشم زدم. صدای شاد انالی که جلوتر بود، توجه ام رو به خودش جلب کرد. - هی کارول بیا بریم شهر منطقمون رو بهت نشون بدم، خیلی شهرمون قشنگه بیا! در حالی که به طرف غار می رفتم، خسته و بی حوصله، گفتم: -خستم انالی، از صبح تا الان یه سره دارم می دوم و حرص می خورم، بزار فردا، یا وقتی هکتور هم بیدار شد اون وقت...
  6. پارت چهل و هفت کلافه از جام بلند شدم و به طرف ورودی غار رفتم، هیچی نمی دونستم، چیزی نمی فهمیدم، فقط یه آواره ای بودم که انگار بازیچه یه قدرت ناشناخته شده بود! عصبی بودم؛ با سرعت از غار بیرون زدم و از سنگ های پله مانند به پایین پریدم. صبر کن کارول پس هکتور چی؟ اما میشد الان بهشون اعتماد کرد، اره میشه. اروم پاهام رو روی چمن های خیس گذاشتم، حس خوبی داشت. بارون بند اومده بود، اما همچنان جنگل مه آلود بود و اسمون هم ابری، یعنی تموم نشدنی بود؟ چه جالب... احساس می کنم یکم فکرم ازاد شده، یه ارامش... با شنیدن صدای پای چیزی که پشت سرم می اومد، تهاجمی به عقب برگشتم که متوجه انار و انالی شدم. نگاهم رو از صورتشون گرفتم و در حالی که به اسمون نگاه می کردم، اروم گفتم: - می خوام به اون منطقه ای که گفتین پیدام کردین برم! منتظر جوابشون بودم که سکوت بینمون قرار گرفت، چرا چیزی نمیگن؟ بهشون نگاه کردم، صورت هر دو شون وحشت زده و اخمو بود! خنثی باز نگاهم رو گرفتم و به چمن ها دوختم، صدای شکه و عصبی انار که طلب کارانه قدمی به جلو بر می داشت به گوشم رسید: - مگه دیوونه شدی؟ اون جا مال جگواره، اگر برگردیم هر سه مون رو تیکه تیکه می کنه! بهش توجه ای نکردم، کلافه بودم، باید می رفتم؛ باید می فهمیدم چی ما رو به این جا اورده و توی این منطقه انداخته، باید یه دلیلی داشته باشه که سر از اینجا در اوردیم، وگرنه هر جایی ممکن بود باشیم حتی وسط دریا! اینا اینجا دریا هم مگه دارن؟ اه نمی دونم مثال زدم فقط... نکته اصلی رو بگیر! اروم توی مسیری نا مشخص به راه افتادم و کلافه اما اروم گفتم: - باید برم، می خوام بدونم چی ما رو به اینجا اورده، ده هزار مایل با بدن خسته و زخمی عمرا اگر می تونستیم تا این جا بیایم. باید یه جور قدرتی باشه که ما رو با دلیل اورده باشه. البته... تنها یه احتماله! آنالی در حالی که می دوید تا باهام همراه بشه گفت: - اره درست می گی اما خب الان می خوای بری چی رو پیدا کنی؟ اون قدرت فکر نکنم هنوز اون جا باشه... با حرفش، صدای تمسخر امیز آنار بلند شد! _ دیوونه شدین مگه نه! چه نیرویی؟ چه جایی، انگار زیادی توی افسانه ها فرو رفتین! بهش نگاه کردم، چی؟ افسانه، اما من که تاحالا از کسی یا از گله امون درباره افسانه ای چیزی نشنیدم! اروم در حالی که به چشم های سرد ابیش خیره بودم گفتم: - نه... افسانه ای نشنیدم که بخوام توش فرو برم! نگاهم رو برای دومین بار ازش گرفتم و بی توجه بهش به راهم ادامه دادم. مهم نبود که نیان، خودم یه جوری پیداش می کردم... سرم پایین بود و داشتم زمین رو بو می کشیدم تا بفهمم اون بوی عجیب که می گفتن برای جگواره رو می تونم تشخیص بدم یا نه که با حضور دو نفر کنارم، سرم رو بالا اوردم. هر دوشون کنارم راه می رفتن و اخم داشتن. لبخندی توی دلم زدم، می تونستن برن، تازه باهام آشنا شده بودن اما موندن، این خوب نبود؟ چرا... برای من عالی بود! همراهشون از مسیر پر از گلسنگ رد شدم، فکرم پیش هکتور برگشت، هکتور، یعنی حالش چطوره؟ نگرانشم، نکنه به هوش نیاد! نکنه... کلافی سرم رو به چپ و راست تکون دادم، افکارم بیش از حد زیاد بودن. از طرفی واسه هکتور نگران بودم که نکنه به هوش نیاد و از طرفی هم کنجکاوم که چطوری به اینجا رسیده بودیم. خیلی عجیب بود! چرا اینقدر همه چیز پیچ در پیچ شده بود! اه خسته ام... مدتی از حرکتمون گذشته بود که انالی، ميون جنگل مه الود ایستاد و زمزمه وار گفت: - اینجاست! اینجا مطعلق به جگواره. به جنگل رو به روم خیره شدم. انگار مه توی این منطقه غلیظ تر بود، ولی مهم نبود. باید برم. باید بفهمم اینجا چی داره که اون قدرت ما رو به این جا اورده. در حالی که وارد منطقه می شدم، گفتم: - شماها بمونید، می خوام تنها برم.
  7. متشکرم ریحانه عزیزم. از اینکه وقت گذاشتی و خوندیش خوشحال شدم. پارت اول همش ویرایش میزنم ولی بعد دوباره بهم میخوره😅 مرسی بابت نقدت🌻 @reyyan
  8. پارت چهل و شیش با بلند شدنش از روی تخته سنگی کوچیک، نگاهم رو ازش گرفتم، فکر کنم خیلی بهش خیره مونده بودم که بلند شد! جلو اومد و کنار انالی نشست، از قبل بیشتر متعجب شدم! چرا من امروز اینقدر متعجب میشم!؟ نمی دونم! پس من چی می دونم؟ پوف! اروم در حالی که موهای انالی رو با انگشت هاش شونه می کرد، خطاب بهم گفت: - برام عجیبه که چطوری سر از اینجا در اوردین! اونم با یه گرگه، توی منطقه گرگینه ها و خودتم که بوی گرگ میدی اما گرگینه ای! و اینکه... هنوزم می خوای بری دنبال دلیل این خاص بودنت بگردی؟ سرم رو به معنای تایید تکون دادم و اروم و غمگین گفتم: - اره... باید هر طور شده بفهمم چرا این جوریم! خودت هم جای من بودی، شاید همین کار رو می کردی. سرش رو به معنای تایید حرفم تکون داد، نگاهم بین هر دوشون در رفت و امد بود، بهشون بگم؟ یا نگم... حسم؛ عجیب می گفت بگو، شایدم نه... نمی دونم... شاید اون ها می تونستن بهمون کمک کنن. در هر صورت الان اینجا تنها بودیم، شاید می شد روی کمکشون حساب کرد! اروم ادامه دادم: - تا چند لحظه پیش یه گله گرگ با الفاشون محاصره امون کرده بودن و می خواستن من رو بکشن، نمی دونم چی شد اما به ناگاه کنترل خودم رو از دست دادم و وقتی به هوش اومدم توی اون جنگلی که می گین پیدام کردین بودم! یه پلنگ سیاه هم اون اطراف بود، بعدش نمی دونم چی شد که یهو از هوش رفتم... بهشون گفتم اما نه تموم ماجرا رو، یه چیز کاملا کلی، باید دید تا چه حد قابل اعتماد بودن، از ته قلبم بهشون اطمینان کرده بودم اما کافی نبود، اوناهم می تونستن مثل توماس، یهو نظرشون رو عوض کنن! اما در کل بنظرم گرگینه های خوبی بودن! و لااقل این رو می دونستم که حس عمیق قلبی یه گرگ و گرگینه، هیچ وقت اشتباه نمی کنه! هیچ وقت! هرچند این حس رو به توماس هم داشتم، اما خب، اون خودش یهو نظرش رو عوض کرد! سعی کردم اینقدر با خودم کلنجار نرم و از فکر بیرون بیام، بهشون خیره شدم. انار انگار عمیق توی فکر بود؛ به چی فکر می کرد؟ یعنی براش مهم بود که من چی کار می کنم؟ چه حس عجیبی دارم. حس، اهمیت داشتن برای بقیه! تا حالا از ته دل تجربه اش نکرده بودم! چقدر لذت بخشه! شایدم اصلا داره بهم فکر نمی کنه! نه... مهم نیست، مهم اینکه من برای اولین بار همچین حسی رو درک می کنم. مهم فکر و نظر خودمه. به پاتریشا که از جاش بلند شده بود و به طرفمون میومد نگاه کردم، اونم اروم کنار انار نشست و در حالی که دستش رو روی پاهای انار می ذاشت، گفت: - من اون جا بودم، اون پلنگ سیاهی که میگی، از نژاد جَگوآر هاست، یه جورایی از خانواده های پلنگه اما پلنگ نیست. همه ازش می ترسن و یه منطقه بزرگی مختص به اونه، منم اشتباهی سر از اون جا در اوردم و اگر نرسیده بودی اصلا نمی تونستیم فرار کنیم. یه تشکر بهت مدیونم. اروم لبخند زدم و چیزی نگفتم. چقدر زود خوب شد! قدرت گرگینه ها، درستش هم همین بود. اما چرا اینقدر با گرگینه های منطقه ما فرق داشتن! از وسایل اطرافشون به راحتی میشد فهمید که خیلی نسبت به ما متمدن تر بودن؛ ما انگار خیلی از تمدن عقبیم، ولی خب... صبر کن، الان گفت اینجا کجاست؟ کاستاریکا؟ از جنگل های کاستاریکا تا تایگا چقدر راهه؟ و سئوال اصلی اینکه، ما چطور اومدیم اینجا؟ در حالی که به شدت متعجب بودم، سرم رو سریع به چپ و راست تکون دادم و به انار نگاه کردم، خطاب بهش گفتم: - گفتین اینجا کاستاریکاست؛ تا تایگا یا همون جنگل های شمالی چقدر فاصله داره؟ آنار یکم به فکر فرو رفت و بعد از مدتی بهم نگاه کرد و گفت: - جنگل های شمالی بزرگن و وسعت زیادی دارن، اما کاستاریکا نسبت به اون ها کوچیک ترن، یه جورایی اگر اشتباه نکنم حدود ده هزار مایل باهم فاصله دارن! متعجب و حیران از حرفش، بهش خیره شدم. ده هزار مایل! چطور این همه راه رو با هکتور با بدن زخمی اومده بودیم؟ چطور ممکن بود! شکه شده بودم، چرا تا الان نفهمیده بودم؟ ما چطور اومدیم اینجا! سردرگم بودم. باید یه جوابی پیدا می کردم اما... صبرکن! نکنه اینم جزوی از قدرت های اون نیرو بود؟ همونی که انالی رو کنترل کرد، ما رو هم به این جا اورده! نه چطور ممکنه، انگار واقعا توهم زدم، چه نیرویی اخه! با تموم اینهمه تحلیل و تکذیب فکر های خودم، انگار دلم می دونه حقیقت چیه و گویی نمیشه منکرش شد، اما قصدش چیه... اگه واقعا کار یه نیرو بود، برای چی باید بخواد به اینجا بیایم! نه شایدم، ولی هیچ راه دیگه ای نداره که بتونیم این همه راه با بدن زخمی بیایم! تو چی هستی؟ لعنتی چی هستی که اینقدر عجیبی! شایدم باید گفت تو کی هستی که...
  9. ممنون که وقت گذاشتی بانو. خوشحالم که اسم رمان جذبت چرده کلی براش وقت گذاشتم. 🌻 @A s R ᴀ
  10. پارت چهل و پنج سخت بود. بعد از مدت ها یکی بهم گفته بود قشنگ و الان، مطمئنا حرفش رو پس می گرفت! غمگین بودم، چرا زندگیم این جوری بود، چرا؟! - من... نمی تونم تبدیل بشم! از بچگی، این مشکل رو داشتم... چشم هام رو محکم بهم فشار دادم، از این حرف متنفر بودم، اما چاره ای جز هر بار گفتنش به اطرافی هام؛ نبود. هکتور هم نمی دونست، در واقع بهش نگفتم اما مطمئنم، تا الان متوجه شده یه مشکلی هست؛ اه خستم از این همه کلیشه! چرا... چرا تا با یه غریبه رو به رو میشم باید همه چیز رو توضیح بدم؟ چرا! درگیر بحث با خودم بودم که با حرف انالی، شکه سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم! چی گفت! - وایی! چه باحال خیلی جالبی؛ تا حالا ندیده بودم یه گرگینه نتونه تبدیل بشه! وویی، دیگه چه چیزاییت نسبت به ما فرق داره ها؟ بگو بگو! با چشم هایی از حدقه بیرون زده، بهش خیره بودم. نکنه واقعا یه تختش کم بود؟ چرا اینقدر توی نگاهش ذوق و شادی موج می زد! برام عجیب بود، اولین کسی بود که شکه نشده بود و دومین کسی که بعد از هکتور، بهم نگفته بود ناقص! یعنی میشد گفت اتفاقی بوده که باهم دیدار کردیم؟ نه! شایدم اره! نمی دونم! به سختی سعی کردم از شک بیرون بیام، در حالی که هنوز بهش نگاه می کردم، یکم فکر کردم و گفتم: - اوم... یکی دیگه هم... اینکه... بگم این رو؟ یا نه... بلاخره که خودش می فهمه. - جنسیت هم ندارم! وایی! چشم هام رو بستم و محکم بهم فشار دادم، چرا اینقدر خجالت کشیدم! وویی... می خواستم همین الان محو بشم. عکس العملش چی بود؟ چرا صدایی ازش نمیاد! اروم چشم هام رو باز کردم و بهش نگاه کردم، توی شک بود و داشت به پاهام نگاه می کرد! وای زئوس ابروم رفت! این دختر چقدر... خنده ای کردم و اروم از جام بلند شدم و جلوش ایستادم، وقتی قشنگ بهم نگاه کرد با حیرت گفت: - باورم نمیشه! وایی... یکم مکث کرد، غمگین شدم، اینبار دیگه میگه! اما با جیغش که از خوشحالی بود، شکه شدم و ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم! این واقعا یه تختش کم بود! - وایی. کارول تو محشری! خیلی باحالی، ازت خیلی خوشم اومد، لطفا پیش ما بمونین؛ خیلی عالی هستی! وایی... اروم خندیدم، انگار واقعا یه تختش کم بود! در حالی که سر جام می نشستم، درمانده و خسته گفتم: - انگار واقعا چاره ای جز موندن نداریم، التبه تا زمانی که یه جایی رو پیدا کنیم. آنالی، راستش تو اولین کسی هستی که بهم نگفتی ناقص و الخلقه! حرف دلم رو بهش زدم، واقعیت محض بود! از حرفم و کلمه ناقص و الخلقه، انگار خیلی تعجب کرد! متعجب با اون چشم های سردش بهم زل زد و حیران گفت: - به تو می گفتن ناقص و الخلقه؟ واقعا! چرا تو که خیلی خاصی! شکه از حرفش، باز از جام بلند شدم، بغض کرده بودم. من خاص بودم! اره! درست مثل حرفی که هکتور بهم زد. من خاصم! زئوس یعنی واقعا این منم که با همچین گرگینه هایی اشنا شدم!؟ فکر می کردم تموم گرگینه ها مثل توماس و اریکا هستن! یا همیشه دشمنن یا وقتی به نفعشون نباشه بهت پشت می کنن، درست مثل کل گله! قلبم تند-تند می تپید، خیلی خوشحال بودم؛ برای اولین بار از اینکه این جوری متولد شده بودم ناراحت نبودم! هر چند این شادی، زیاد دووم نداشت و باید گفت، اون ها هم تافته جدا بافته نبودن، به وقتش می تونستن خیانت کنن... - دلیل این خاص بودنت چیه؟ بهش نگاه کردم، انار بود که سئوال رو پرسید. پس حواسش پیش حرف هامون بود. اهی کشیدم و در حالی که نگاهم رو ازش می گرفتم و به نم-نم بارون می دادم، گفتم: - خودمم نمی دونم، از گله بخطرش بیرون انداخته شدم، داشتم دنبال دلیلش می گشتم که با شماها اشنا شدم... صدای هوم گفتنش رو اروم شنیدم و پشتش صدای خودش که اروم تر گفت: - چقدر عجیبه، تا حالا نشده یه گرگینه این جوری باشه! حتما باید یه دلیل خاصی پشتش باشه! انتظار هر توهینی رو داشتم جز این حرفش! بهش نمی اومد همچین گرگینه ای باشه! تا چند دقیقه قبل فکر می کردم یه گرگینه ی عصبی و اخموهه که خیلی هم بی منطقه! ولی الان برعکسش بهم ثابت شد! سرم رو برگردوندم و بهش خیره شدم، الان که دقت کردم، یاد حرف انالی افتادم که می گفت خواهر دو قلوم انار! انگار واقعا دو قلو ان، خیلی بهم شبیهن! چشم های نسبتا کشیده ای داشت، یه جور خماری عجیبی توی چشم هاش بود! با گردن کشیده و لب های باریک و پهن، قشنگ بود، حتی قشنگ تر از اریکا! یا شایدم نظر من بود... اریکا هم مثل اون بود تنها فرقش صورت گردش بود که انار و انالی برعکس اون صورت هاشون کشیده بود و این بنظرم قشنگ ترشون کرده بود! البته موهای بلوند بلند شون هم یه جورایی عامل این زیبایی بودن... هر چند اریکا هم موهای بلوند داشت! اه اصلا چرا دارم اینا رو باهم مقایسه می کنم! نمی دونم شاید منم خل شدم!
  11. پارت چهل و چهار صدای قدم های یکیشون رو شنیدم که به طرفم میاد، سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم؛ انالی بود. کنارم نشست و بهم خیره شد، باز به بارون نگاه کردم، سعی می کردم سنگینی نگاهش رو نادیده بگیرم اما بدجور خیره بود! صدای شادش توجه ام رو بهش جلب کرد. اروم خندید و گفت: - بیا دوباره باهم اشنا بشیم. من آنالی ام، اون بد اخلاق هم خواهر دو قلوم آناره، اون دختری هم که نجاتش دادی پاتریشا دوستمونه و برادرش هم که هنوز بی هوشه، پاتریکه و توهم طبق حرف هایی که با دوستت می زدی، فهمیدم اسم دوستت هکتوره! اما خودت اسمت چیه؟ لبخندی زدم، چه قدر زود بهم اطمینان کرد و همه رو معرفی کرد! یه جورایی ازش خوشم اومده بود، دختر ساده ای بنظر می اومد! سرم رو به معنای تایید حرفش تکون دادم و اروم گفتم: - منم کارول هستم. با تموم شدن حرفم، صدای سرزنشگر انار، به گوش رسید. - انالی چرا همه چیز رو داری بهش میگی؟! بس کن! اون مشکوکه و... صدای خنده انالی بود، که باز توجه ام رو به بارون داد... - برو بابا، به تو باشه به همه مشکوکی! خب کارول چشم قشنگه داشتم می گفتم که... حرف می زد، اما نمی فهمیدم، شکه در حرف اولش توی هپروت سیر می کردم. چشم هام از حرفش گشاد شده بود! کارول چشم قشنگه! اولین کسی بود که به چشم هام می گفت قشنگ و اولین کسی بود که همچین لقبی بعد از اسمم بهم داده بود! تا الان تنها کارول بودم نه گرگ و نه گرگینه، اما الان، به همین راحتی بهم لقب چشم قشنگ رو داد! ضربان قلبم بالا رفته بود، یه جورایی خجالت کشیده بودم! من چم بود!؟ تا حالا اینجوری نشده بودم. در حالی که لبخند روی پوزه ام از شک، خشک شده بود، با تکون خوردنم توسط دست های ریز و نرمش، از فکر و شک بیرون پریدم. دستش رو روی گردنم گذاشته بود و بلند صدام می زد! - هی کارول! حواست هست چی دارم میگم؟ کجا رفتی یهو! سرم رو به طرفش برگردوندم و بهش نگاه کردم، وای نمی دونم چرا اینقدر خجالت کشیدم! کلافه سریع نگاهم رو ازش گرفتم و در حالی که توی دلم از ذوق می خندیدم و در حال مردن بودم، خونسرد گفتم: - بنظرت واقعا چشم هام قشنگه؟ بهم نزدیک تر شد و در حالی که اروم دستش رو روی موهای سرم می کشید، گفت: - اره خب چطور مگه؟ شکه سرم رو بالا ارودم و به چشم های ابی رنگش خیره شدم، موهای بلوندش اطراف صورت سفیدش ریخته بودن و عجیب، به دل نشسته بودن! مکثی کرد و یهو با لحنی متعجب و چشم های گشاد شده، بلند گفت: - یعنی خودت فکر می کنی زشتی؟ خیلی کودی! خندیدم، اینبار واقعا خندیدم، چقدر راحت بود! هنوز دو ساعت هم نشده بود باهم اشنا شده بودیم و اون خیلی راحت من رو به کود تشبیه کرد! چقدر خوب بود داشتن دوست هایی که اینجوری باهاشون راحت باشی! در حالی که سعی می کردم جلوی خندم رو بگیرم و ابهتم رو حفظ کنم، اروم گفتم: - نه فکر نمی کنم اما... باز غمگین شدم، یاد و خاطرات اون حرف ها، روحم رو ازار می داد، صدای کنجکاو انالی، مجبورم کرد تا باز اون حرف های کلیشه ای و زننده رو به زبون بیارم. هیچی بد تر از این نیست، توهین هایی که بهت شده رو با زبون خودت به بقیه بگی؛ آهی کشیدم و در حالی که باز نگاهم رو به بارون می دادم، گفتم: - من، نه در واقع ما، توی تایگا زندگی می کردیم؛ یا همنون جنگل های شمالی، از بچگی، توی یه گله گرگینه زندگی می کردم. توی بچگی هرکس چشم هام رو می دید، بهم می خندید! بچه های همسنم، بخاطر چشم هام مسخرم می کردن و... تو اولین کسی بودی که به چشم هام گفتی قشنگ! نباید همه چیز رو بهشون بگم، هنوز بهشون اطمینان ندارم، حتی این ها رو هم نباید می گفتم... اما، نمی دونم چرا زبونم باز شد! نه نباید بگم. ممکنه بعد از فهمیدن ماجرا، واقعا بهم مشکوک بشن و توطعه کنن درست مثل واکنش بابابزرگ هکتور! اهی کشیدم و نگاهم رو از بارون گرفتم. سرم رو روی دست هام گذاشتم و سعی کردم چشم هام رو ببندم تا اروم بشم. یادآوری اون حرف ها، همیشه عذاب اور بود... صدای غمگین انالی، باعث شد اشک های بیشتری از چشمم بچکن! اینم حرف کلیشه ای همیشه بود. - وای کارول خیلی ناراحت شدم، نمی خواستم تو رو هم ناراحت کنم، می خوای بخوابی؟ تبدیل شو به جسم انسانیت و روی تخت بخواب پاتریشا الان بهتره، زود خوب میشه... می خواستم گوش هام رو بگیرم و بگم هیچ کدوم از حرف هات رو نفهمیدم، بگم نمی تونم جواب بدم، اما نمی شد، همیشه باید توسط همه مسخره بشم و انالی هم از این قضیه مستثنا نیست. اونم تا بفهمه نمی تونم تبدیل بشم، واقعا به ناقص بودنم ایمان میاره. آه عمیقی کشیدم و در حالی که همچنان سرم روی پاهام بود اروم و کلافه گفتم: -من... من...
  12. پارت چهل و سه با کی داره حرف می زنه؟ انالی چش شده بود؟ نگران شدم، نکنه اونم اسیب دیده باشه! نه نه! به سختی سعی کردم از جام بلند بشم، بدنم درد می کرد اما باید از حال انالی مطلع می شدم، نکنه بخاطر نجات ما اسیب دیده باشه! وای نه... با تکون خوردنم انگار فهمیده بودن بیدار شدم، چون انالی سریع جلوی چشم هام پدیدار شد، صدای شاد و نگرانش، خبر از خوب بودن حالش می داد. - پاتریشا بیدار شدی؟ خوبی؟ نمی دونی چقدر نگرانت بودم وای خوبه که... نفس اسوده ای کشیدم، با این تند حرف زدنش، مطمئنا حالش خوب بود! اروم در حالی که داشت حرف میزد، زیر کتفم رو گرفت و کمکم کرد تا بشینم، به سختی نفس می کشیدم، نگاهم رو به طرف جایی که صدای انار رو شنیده بودم چرخوندم که با دیدن اون گرگ، شکه شدم. اون همونی بود که توی جنگل جگوار، نجاتمون داد! همونی که جلوی پاهام از هوش رفت و گفت به دوستش کمک کنم! اره خودش بود! واقعا ممنونش بودم اگر اون نبود به حتم من و پاتریک هر دو کشته شده بودیم! چرا یادم نبود؟ چرا... ولی انار چرا تبدیل شده بود؟ چرا اون گرگ عصبی بود؟ چرا حالت تهاجمی داشت! صورت انار رو نمی دیدم چون پشتش به طرفم بود اما به حتم اونم اماده حمله بود! چه خبره؟ دارن چی کار می کنن! اون گرگ من رو نجات داد نباید بهش اسیب بزنیم! به سختی، در حالی که با نگرانی به اون دو تا نگاه می کردم، خطاب به انالی گفتم: - انا..لی، جلوی انار رو بگ..یر، اون گرگ توی... منطقه جگ..وار نجاتمون داد... اگ..ر اون نبود، الان... من و... پاتریک... کشته... شده بو...دیم... به شدت سرفه کردم، نمی تونستم حرف بزنم، گلوم بدجور خشک شده بود؛ یعنی انالی فهمید چی گفتم؟ امیدوارم فهمیده باشه تا کار از کار نگذشته! به سختی نفس می کشیدم، سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم، بعد از چند ثانیه که انگار سال ها برام گذشت، بلاخره فهمید! سریع به طرف انار دوید و بین هر دو شون ایستاد، دست هاش رو از پهلو باز کرد و بلند گفت: - آنار صبر کن! پاتریشا به هوش اومده میگه این گرگه بوده که از دست جگوار نجاتشون داده! (کارول) با حرف انالی، متعجب شدم و بهش نگاه کردم، منظورش چی بود؟ نگاهم به پشت انار افتاد، به دختری که روی یه سنگ بزرگ نشسته بود و سرفه می کرد نگاه کردم. همون گرگی بود که قبل از بی هوش شدنم بهش گفتم به هکتور کمک کنه؟ چه جالب! چه سوتفاهمی واقعا! از حالت دفاعی پایین اومدم و به انار نگاه کردم، اخمی کرد و عصبی گفت: - دستش درد نکنه، اما اون کاری که با تو کرد رو چی؟ به وضوح دیدم اتفاقی برات نیوفتاد اما گفتی بی هوش شدی! باید یه حقه ای زده باشه! انالی بهم نگاهی کرد و مظطرب خطاب به انار گفت: - شاید من اشتباه کردم، انار ابجی اروم باش، اره اره حتما اشتباه کردم، اصلا دروغ گفتم من گیجم می دونی که خودت... لبخند مسخره ای زد و مظلوم به چشم های خواهرش خیره شد، انار بعد از مدتی، اخمی کرد و به انسان تبدیل شد، در حالی که به طرف کنده درختی می رفت تا لباس هاش رو بپوشه، با لحن عصبی گفت: - برو زئوس رو شکر کن که پاتریشا به هوش اومد و انالی، به دروغ اشتباه کرد! وگرنه تیکه-تیکه ات می کردم! ناخوداگاه خندیدم ، معلوم بود حرصی شده... گفت به دروغ اشتباه کرد! مشخصه هنوز باور نکرده! و واقعا هم یه اتفاقی افتاد اما دست من نبود، چیزیه که هنوز خودمم نمی دونم چیه... پوفی کشیدم و باز به اون دختره که گویا اسمش پاتریشا بود خیره شدم، حس می کنم الان وضعیت ارومه و خطری تهدیدمون نمی کنه! با چند قدم اروم، خودم رو بهش رسوندم و کمی از هکتور دور شدم، جلوش توی فاصله یه متری ایستادم و با لحنی پرسشی گفتم: - تو همون گرگینه سفیدی هستی که پایین تنه درخت زخمی افتاده بودی؟ به سختی میون سرفه های عمیقش، سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد، سرش رو به معنای تایید حرفم بالا پایین کرد و خواست حرفی بزنه که باز سرفه اش گرفت. عجب پس واقعا خودش بود! لبخند ارومی زدم و ازش فاصله گرفتم و به طرف هکتور برگشتم، باید کنارش می موندم تا به هوش بیاد. نمی دونم اونجا، اون قدرت چه بلایی سرش اورده بود و چی گفته بود، اما هر چی که بود به شدت بهش اسیب زده بود، بعدش هم این دختره انار بهش حمله کرده بود، بنابراین بدجور اسب دیده. غمگین بهش نگاه کردم، اینا بخاطر من بود، همش بخاطر من بود. کنارش خوابیدم و در حالی که غمگین، به بارون نگاه می کردم، اروم خطاب به بقیه گفتم: - میشه یکم درباره این جا بهم توضیح بدین...
  13. پارت چهل و دو امگا بودن، بوی گرگ امگا می دادن، چرا نفهمیدم؟ چرا تا الان نفهمیدم ما یجای دیگه ایم! چرا... صدای بارون، اینبار بیشتر از قبل متعجبم کرد! تایگا، توی تایگا که بارون نمی اومد! اون جا همیشه برفی بود! الان که می بینم، درخت هایی که جلوی ورودی غار دیدم، هیچ کدوم کاج نبودن و عجیب تر از اون، اصلا امکان نداشت اونا توی تایگا، توی اون سرما رشد کنن! وحشت کرده بودم، اگر واقعا ما توی تایگا نبودیم، پس کجا بودیم؟ ما کجاییم! *دفترچه لغات* تایگا: جنگل های شمالی اغلب به نام تایگا (taiga) نیز شناخته می شوند، در واقع جنگل های شمالی، یک کمربند جنگلی است که منطقه قطب شمالی در سراسر جهان را احاطه کرده و بزرگترین اکوسیستم زمینی در جهان را به خود اختصاص داده است. از گونه های درختی در ان می توان به کاج ها، صنوبر (سیاه و سفید) و همچنین کاج اروپایی، صنوبر لرزان، درخت قان سفید و چوب پنبه نیز اشاره کرد. حیران و وحشت زده به اطراف نگاه می کردم که با حرف آنالی، بیشتر از قبل شکه شدم! در حالی که سرش رو می مالید و چشم هاش رو باز و بسته می کرد، گفت: - من... من الان چی فتم؟ اخ چقدر سرم در می کنه... چی شد یهو! متعجب، بهش خیره بودم. شک فهمیدن اینکه کجام کم بود، الان این حرف آنالی هم اضافه شد! منظورش از چی گفتم چی بود؟ یعنی چی! زئوس، چرا اینقدر گیج شدم من... آنار جلو اومد و بهم نگاهی کرد، خطاب به آنالی گفت: - منظورت چیه چی گفتی؟ آنالی در حالی که هنوز گیج بود، با درد گفت: - نمی دونم، اومدم جلو تا به کارول بگم چشم هات چقدر وقتی جفت سبز میشن قشنگه که یهو انگار بی هوش شدم! وحشت کرده بودم؛ منظورش از بی هوش شدن چی بود! اون که اتفاقی براش نیافتاده بود! زئوس! اینجا چه خبره... چی... صبر کن! گفت چشم هاش جفت سبز! نکنه، نکنه باز کار اون نیرو باشه!؟ اون روز که با توماس هم جنگیدم بهم گفت چشم هات جفتشون سبز شدن! اون روز هم هاله ای قدرتمند رو حس کردم اما خیلی نبود! ولی اگه درست باشه... باید اون روز جلوی بابابزرگ هکتور هم چشم هام سبز شده باشه! چشم هام، مگه چه مشکلی داشتن! چه خبره! من... الان چرا باز سبز شدن؟ چی شده... حیران بودم، نمی دونستم چی کار کنم. با صدای متعجب و مشکوک آنار، سرم رو بیشتر پایین اوردم. - با خواهرم چی کار کردی هان؟ با تو ام! چی بهشون می گفتم؟ می گفتم یه ناقص و الخلقه هستم که خودشم نمی دونه چیه!؟ می گفتم یه موجودی که به خاطر همین چشم هاش، از گله اش تردش کردن؟ یا می گفتم همین اخیر بخاطر این چشم ها یه جنگل رو به اتیش کشیدم! چی می گفتم... با تکون خوردن چیزی از کنار غار، سرم رو بالا اوردم، اون دو تا هم توجه اشون به اون جا جلب شد! کسی که روی تخته سنگی صاف خوابیده بود، داشت تکون می خورد! حالت تهاجمی گرفتم اونم گرگینه بود! الان شدن سه تا! یکی دیگه هم خواب بود و مطمئنا اون هم که بیدار بشه، فرارمون غیر ممکنه میشه! با حالت دفاعی من، آنار سریع مقابلم قرار گرفت و به جسم گرگینه تبدیل شد، آنالی هم به طرف اون شخص دوید! به آنار نگاه کردم، چشم های ابیش، بیشتر از قبل عصبیم کرد، بهم یاداور شد که اون با کشتن اشناست، مثل من نیست که تاحالا حتی یه بار هم هم نوع خودش رو نکشته! و بد تر از اون اینکه یه گرگینه هم بود و من، هنوز هم جسه گرگ ها رو داشتم! دو برابر ازم بزرگ تر بود، چطور می تونستم با این سه گرگینه مبارزه کنم! یعنی اینجا دیگه واقعا اخر راهمون بود؟ نه، نمی خواستم باشه... نه! (پاتریشا) سرم به شدت درد می کرد و با سر و صدا هایی که می اومد، بد تر میشد! صدا ها واضح نبودن اما به سختی می تونستم بوی انالی و انار رو حس کنم، پس بهمون کمک کرده بودن! به سختی سعی کردم تکون بخورم که تموم بدنم تیر کشید، از اون بد تر گردنم که بخاطر جگوار، به شدت اسیب دیده بود... پاتریک، اون چطوره؟ باید چشم هام رو باز کنم، خواهش می کنم اونم زنده باشه خواهش می کنم، جز یه دونه داداشم و انالی و انار کسی برام نمونده! به سختی چشم هام رو باز کردم، هوا ابری بود و نوری نبود که اذیتم کنه، با دوبار پلک زدن، دیدم خوب شد، به سختی تنها با چشمم سعی کردم چپ و راستم رو ببینم که، دیدمش، زنده بود، مرسی زئوس مرسی... زنده بود و روی سنگ سمت راستی خواب بود. لبخندی زدم که با صدای انار، لبخندم محو شد. - با خواهرم چی کار کردی هان؟ با تو ام!
  14. پارت چهل و یک نمی دونم، اون قدرت، عجیب بود... و از اون مهم تر چرا بابابزرگ هکتور، ازش می ترسید! اینم نمی دونم! همه چیز خیلی عجیبه... به بدنم نگاه کردم، دردی نداشتم. زخم هام خوب شده بودن، اینم یکی از ویژگی های گرگینه بودن بود، بیچاره هکتور که زود خوب نمیشد! اروم از جام بلند شدم و به طرف ورودی غار رفتم. جلوی ورودی نشستم و به بیرون خیره شدم. غارشون توی ارتفاع صد متری بود و جلوش یه عالمه سنگ به شکل پله قرار داشت. یه عالمه درخت جلوم بود و چیزی که خیلی قشنگشون کرده بود، مه بود که تموم منطقه رو پوشش داده بود. نه خیلی غلیظ بود، نه خیلی شفاف، درست مثل قارچی که هاگ هاش رو به زیبایی پوشش می داد، به اندازه بود! هوا نه خیلی سرد بود نه گرم، بوی خاک و بارون، به مشامم می خورد. قبلا با برف این بو می اومد اما الان بارون بود، خیلی دلم برای این بوی لذت بخش تنگ شده بود. الان می خواستم زیر بارون باشم و تنها به اسمون ابری خیره بشم، اما افسوس که نمی تونم، نمی تونم هنوز هکتور رو پیش اینا تنها بزارم... آه... اما اشکال نداره همین که بوی نم خاک رو بتونم بو کنم، عالیه! میون این هوای لذت بخش، صدای پرنده ها به خصوص بلبل که خیلی قشنگ بود، مثل چاشنی بعد از شکار بود! یه جور گوشت مخصوص که خیلی عالی بود... با صدای اروم آنالی، حواسم رو از منظره گرفتم و به اونا دادم، انگار داشت با خواهرش حرف می زد! - آنار، منظورت چیه! اونا که باهامون کاری ندارن، چرا نمیشه!؟ ببین اونا جایی رو ندارن برن و تازه بابا یه گرگ اینجاست ها! وای خیلی می خوام باهاش اشنا بشم تازه اون گرگینه هم بوی گرگ میده اما می تونه مثل ما حرف بزنه بیا، بیا بزاریم بمو... با حرف قاطع اون دختره خواهرش که اسمش آنار بود، به طرفشون برگشتم. - نه آنالی، معلوم نیست چطور از اینجا سر در اوردن، خیلی مشکوکن اصلا حس خوبی بهشون ندارم و... متعجب شدم، منظورش چیه! خوبه اونا ما رو پیدا کردن بعد میگه چطور از اینجا سر در اوردن! نوبره ها! عصبی به طرفشون رفتم و در حالی که از درد زیاد اروم راه می رفتم، عصبی گفتم: - منظورت چیه چطور از اینجا سر در اوردن!؟ خوبه خودتون ما رو نجات دادین بعد الان می گین... آنار عصبی میون حرفم پرید و گفت: - اول اینکه بهت یاد ندادن حرف بقیه رو گوش ندی!؟ دوم این که اره بهت مشکوکم، اینکه چطور از این جا سر در اوردین خودش به اندازه کافی سئوال بر انگیز هست، بد تر از اون اینکه هر دو تون بوی گرگ می دین در صورتی که این جا حتی یه دونه گرگ هم نیست! متعجب بهش خیره شدم، منظورش از هر دو تون بوی گرگ می دین و یه دونه گرگ این جا نیست چیه!؟ یعنی بوی گرگ من رو هم حس می کنه؟ ولی بقیه گرگینه ها که نمی کردن و عجیب تر از اون، اینجا گرگ نیست! داره شوخی می کنه؟ یا ما رو مسخره کرده! مطمئنا جز گله هکتور خیلی دیگه هم هستن! عصبیم کرده بود، دختره ی نفهم من رو مسخره کرده فکر می کنه ساده لوهم! در حالی که به پوزم چین می دادم جلو تر رفتم و خشمگین به چشم هاش نگاه کردم. - من مسخره تو نیستم! فکر می کنی نمی دونم جز گله هکتور چند تا دیگه هم هست؟ ما بازیچه دست شما ها نیستیم. از گرگینه ها بدم میاد از همتون بدم میاد! تموم وجودم می لرزید، باز عصبی شده بودم، یاد اریکا و توماس افتاده بودم، پنجه هام بیرون اومده بودن و با هر بار قدم گذاشتن روی سنگ های غار صدای دل خراشی تولید می کردن، به طرف هکتور رفتم، بالای سرش ایستادم و سعی کردم بیدارش کنم. باید می رفتیم، اصلا نمی شد بهشون اطمینان کرد. قبلا هم چرت گفتم توی نگاهش دروغ نبود باید... با جلو اومدن سریع آنالی، حالت تهاجمی گرفتم و فریاد زدم: - جلو نیا! به هیچ کدومتون رحم نمی کنم، بخواید بهش آسیب بزنید همتون رو می کشم! آنالی، حیران و ناباور به چشم هام خیره بود، شکه در حالی که غرق چشم هام بود گفت: - اینجا، جنگل های ابری کاستاریکاست! توی این جنگل ها هیچ گرگی زندگی نمی کنه، اینجا مخصوص گله های بزرگ گرگینه هاست که در صلح کنار هم زندگی می کنند! متعجب از حرف هاش، نگاهم رو ازش می گیرم و به آنار نگاه می کنم، نگاهش حرف های خواهرش رو تایید می کرد به خصوص اون پوزخندش که نشون از ندونستن موقعیتم می داد! اما این مهم نبود، مهم این بود که ما، توی منطقه خودمون نبودیم! ما... یعنی ما توی تایگا نیستیم!؟ ناباور به اطراف نگاه کردم، درست بود تایگا این جوری نبود، تایگا به هیچ وجه مثل اینجا با این همه امکانات نبود! به دختر ها نگاه کردم، لباس هاشون! توی تایگا کسی این جوری لباس نمی پوشید! تنها الفا ها و خانوداشون بودن که لباس می پوشیدن و بیقه برگ های بهم بافته ی کاج بود که قسمتی از بدنشون رو می پوشوند و این ها هم اصلا بوی الفا ها رو نمی دادن!
  15. سلام عکس های خفنین. کاملا از عکس ها حس میشه با چه رمانی در چه ژانری سرکار داریم. موفقیات🌻 @Z sadghinjad
  16. پارت پنجاه و نهم نیکولای به خاطر شکم‌اش، جاشاهم به خاطر پای تازه تیغ خورده اش، نمی توانستند؛ حرکت کنند. فقط با ترس اطراف را می‌پاییدند. آلی‌یوش به زحمت در جایش نشست. نصف افراد حاضر در اتاق رفته بودند. فقط نیمی از آن ها که به خاطروخامت احوالشان، توان راه رفتن، نداشتند؛ مانده بودند. هواپیماهای‌ دشمن هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. زن پرستاری به داخل خم شد و نفس-نفس زنان در حالی که سعی می‌کرد به مردم در حال گریز، برخورد نکند؛ با آن صورت رنگ پریده‌اش گفت: - زود باشید؛ بیاین بیرون! ‌ نیکولای به سختی خواست بلند شود اما مارگارت برخلاف استرار همه، با آرامش روی چهارپایه کنار پنجره، نشت و تکیه‌اش را به دیوار سرد پشتش داد. -من بیرون نمیام! زن متعجب فریاد کشید: - میمیرید! لطفا لجبازی نکنید! مارگارت لبخند آرامش بخشی زد. - همه يک روزی میمیریم. فقط اگه می‌خوای امروز زنده بمونی؛ توصیه ام به تو اینِ که تو همین قسمت شرقی ساختمون بمونی! ‌ چشمان زن سفیدپوش، گرد شد. بقیه هم با دهان باز نگاه کردند. - چرا انقدر با اطمینان حرف می‌زنی؟ از کجا می‌دونی اینجا امنِ؟! این سوال را نیکولای در حالی که پاهایش را دوباره به روی تخت برمی‌گرداند؛ پرسیده بود. زن پرستار اما دیوانه ای، زیر لب نثار‌ آن‌ها کرده بود و رفته بود. جیغ دلهره‌آور دختران به گوش می‌رسید. مارگارت کلافه گوش هایش را گرفت. به نظرش آن‌ها دیگر زیادی ماجرا را بزرگ کرده بودند. ناآرام پاشنه کفشش را به سطح زمین، کوبید. - چون من خودم یک خلبان جنگی‌ام؛ میدونم اونا هیچ وقت هدف کوچیکی مثل اینجارو انتخاب نمی‌کنند! من اگه جای اون‌ها باشم؛ ترجیح می دم، بخش غربی بیمارستان که فرمانده ها و افراد بلند پایه توش بستری اند رو منفجر کنم. ‌ نیکولای و جاشا، شگفت زده به خاطر اظهار نظر دختر شجاع روبه رویشان به هم دیگر خیره شدند. بهتر دیدند؛ بشینند و ببینند چه می‌شود. برای آن ها که فرقی نداشت، چه بمب، اینجا می‌خورد چه مکان دیگر، نمی‌توانستند؛ فرار کنند. آن دختر نترس تنها، جان خود را به حراج گذاشته بود. آلی‌یوش اخم کرده بود و فقط منتظر بود. شاید می‌خواست، بفهمد؛ حدث مارگارت درست است یا نه؟ اصلا این گفته، یک گمان بود یا حقیقت داشت؟ اطلاعات مارگارت زیادی عجیب به نظر می‌رسید. مارگارت قلبش تند می‌زد. در دل، دعا می کرد که همان چیز که فکر می‌کند؛ اتفاق بیفتند. ‌ - جاشا! تو این لحظات آخر بهترِ طلب آمرزش کنیم! نیکولای در حالی که دست‌هایش را در هم گره زده و چشمانش را فروبسته بود؛ این حرف را با سری پایین گفته بود.جاشا حیران از حرکات بغل دستی‌اش، او را مورد خطاب قرار داد. ‌‌ - نیکولای! تو مسیحی شدی!؟ ناله های بیمناک نیکولای، بلند شد. در همان حالت گفت: - من فقط یک خدا می‌خوام! دیگه کارمون تموم شده! این ‌ها هر چقدرم گفتن ؛خدایی وجود نداره. من باورم نشد. بعد بی توجه به جاشا؛ گردنش را پایین‌تر خم کرد و التماس‌گونه لب زد. - من رو ببخش! اگه زنده موندم؛ به کلیسا میرم و اعتراف می‌کنم. جاشا پوزخندی به رفتار عاجزانه مرد زد؛ با خودش گفت: - اون کارهای زیادی داره که بعد از جنگ انجام بده؛ اما من با این پای داغون شده ..... نفسی عمیق کشید. با تمام وجودش آرزو کرد؛ آن بمب، همین جا اصابت کند. اما خدا درخواست کدامشان را اجرا می‌کرد؟ اصلا مگر کسانی‌که به امید زنده ماندن، به بخش غربی فرار می‌کردند؛ از خدا طلب گشایش نکرده بودند؟ همه در سکوت نشسته بودند؛ به جز مناجات ملتمسانه نیکولای، که شیشه خاموشی فضا را می‌شکست. آن‌ها هنوز بعد از گذشتِ این همه وقت از حمله آلمان به شوروی، هنوز به شرایط اسفناک جنگ عادت نکرده بودند.
  17. part 16 چند روزی بود که ندیده بودمش و دلم براش پر می‌کشید. در ماشین رو باز کردم و روی صندلی جلو نشستم. وقتی نگاهم به اون ته ریش مردونش افتاد تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود. با بغض نگاهش کردم. - کجا بودی سمیر... چرا اینقدر دیر اومدی، نمیگی ماهیت یه لحظه نبینتت میمیره؟ دست‌هام رو توی دستش گرفت و کف دست‌هام رو عمیق بوسید. حرفی نزد ولی توی بوسش هزارتا حرف خوابیده بود. - دلم خیلی تنگت شده بود. سمیر: فکر میکنی دوریت برای من راحته ماهی؟ این خدمت لعنتی دیگه اعصابم رو خورد کرده. دوماه برام سخته... دوماه خیلی زیاده تا تموم شدنش‌. نمی‌خوام تو این خونه بمونی، نمی‌خوام دیگه عذاب بکشی، نمی‌خوام دیگه زن عموت بهت حرفی بزنه. از این که فکرش درگیر من باشه از خودم بدم میومد. دست‌هاش رو محکم فشار دادم. - سمیر من... من منتظرت می‌مونم تا برگردی این رو مطمئن باش. این دوسال رو صبر کردم دوماه دیگه که چیزی نیست. به جون خودت سمیر اگه بحث تو باشی من تا دوقرن دیگه صبر میکنم. سمیر: دردت به بسرم. سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. - خدانکنه. دستی به موهام کشید. سمیر: وقتی برگشتم قول میدم ماهی، قول میدم حتی یه روز هم عقب نندازم. - باشه، پس دیگه بهش فکرنکن. روی بینیم زد. سمیر: بگو ببینم توله چطور بیرون اومدی؟ خندیدم که سمیر انگشتش رو توی چال کنارلبم فرو برد. - شبنم یه بحث وسط انداخت که تونستم بیرون بیام. سمیر: چی؟ - اون مهمونی که گفتم قراره امشب بیاد خب؟ سمیر: خب؟ - خب دیگه شبنم الکی در اومد گفت که شربت یادش رفته بگیره من رو فرستاد تا از سوپری بگیرم. آرنج دستش رو روی شیشه‌ی ماشین گذاشت و با اون یکی دستش روی فرمون ضرب می‌زد. وقتی عصبی می‌شد از رفتارش متوجه می‌شدم. آروم صداش زدم: - سمیر؟ سرش رو به سمتم چرخوند و توی چشمام خیره شد. هروقت توی چشم‌هاش نگاه می‌کردم خفه می‌شدم. سرم رو پایین انداختم. سمیر: این وقت شب تورو فرستادن دنبال شربت؟ - سمیر گوش ک... انگشتش رو جلوی صورتش گرفت. سمیر: هییس! حرف نزن. یعنی اینقدر نفهمن که این وقت شب یه دختر رو بفرستن توی خیابون؟ ماهی نکنه وقتی منم نیستم همین کار رو باهات می‌کنن؟ نکنه وقتی منم نیستم نصفه شب از خونه بیرون میزنی؟ دلم می‌خواست زبونم لال می‌شد ولی چیزی بهش نمی‌گفتم. وقتی خودش یه چیزی می‌گفت دیگه هیچ‌کَس نمی‌تونست نظرش رو عوض کنه. با صدای عربدش سرم رو بلند کردم. سمیر: ماهی چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ - آخه چی... چی بگم سمیر، مگه وقتی من حرف می‌زنم تو باور میکنی؟ مگه من بگم نه تو متقاعد میشی؟ عصبی دستی توی موهاش کشید. سمیر: من میگم باورم نمیشه ولی تو بازم بگو نه، من میگم چیزی تو کَتَم نمیره ولی تو بازم برام توضیح بده، بگو و خیالم رو راحت کن. - جایی نمیرم سمیر، تا حالا بدون اجازت... سرم رو پایین انداختم و قطره اشکی از چشمم پایین چکید. یاد اون شب مهمونی افتادم و حالم از خودم و دروغ‌هام بهم می‌خورد ولی مجبور بودم. توی این دوسال اولین و آخرین باری بود که بدون اطلاعش کاری می‌کردم‌ ولی اگه می‌فهمید بیچار‌ه‌ام می‌کرد‌.. سمیر: بدون اجازه‌ام چی؟ - تا حالا بدون اجازه‌ات... جایی نرفتم. جایی نرفتم که تو خبر نداشته باشی. دست سمیر دورم حلقه شد و سرم رو روی سینه‌اش گذاشت. سمیر: دیونه میشم اگه بفهمم بدون اجازه‌ام کاری کردی‌. میشناسی من رو ماهی، می‌دونی دست خودم نیست کار‌هام، حرف‌هام، به هیچ‌کَس و هیچ چیز اعتماد ندارن و تنها کسی که تموم زندگیمه "تویی". خودت میدونی دلیل زندگیمی و اگه بفهمم کاری کردی که باب میل من نبود نمی‌تونم ببخشمت‌ با تموم وجودم عطر تنش رو به ریه‌هام فرستادم‌. سمیر: بریم دیگه شربت بگیریم. روی بازوش بوسه ای زدم و مظلوم نگاهش کردم. سمیر چشم‌هاش رو ریز کرد و ملتمسانه گفت: سمیر: ماهی نه! مظلوم تر نگاهش کردم. سمیر: این‌جوری نگام نکن که نمی‌ذارم. با اخم نگاهش کردم و محکم بازوش رو گاز گرفتم. - آخه مگه باید از تو اجازه بگیرم آقا سمیر؟ صدای فریادش بلند شد: سمیر: روانی چیکار کردی؟ یه کم آروم تر می‌گرفتی خب توله. روی جام نشستم. - مگه توله ها بلدن آروم گاز بگیرن؟ دستی روی بازوش کشید. سمیر: چیکارت کنم اخه دختر؟ خندیدم. ماشین رو روشن کرد و کنار سوپری نگه داشت. خواستم در ماشین رو بازکنم که صداش در اومد: سمیر: تو کجا؟ منگ نگاهش کردم. - خب شربت بگیرم دیگه. سمیر: لازم نکرده تو با این سر و وضع پیاده بشی‌. - عه. پیاده شد. ماشین رو دور زد و داشت به سمت سوپری می‌رفت که یهو برگشت سمت ماشین. شیشه رو پایین دادم. نگاهم کرد. سمیر: در ضمن دفعه‌ی آخرتم باشه با کلاه میای بیرون گفتم که بعدا نگی نگفتی. کلاه رو کشید روی صورتم و کمی عقب رفت. - سمیر!!! صدای خنده‌اش بلند شد و توی دلم ضعف رفتم واسه خنده‌اش. سمیر: جون دلم خانومم؟ چیزی می‌خوای؟ کلاهم رو درست کردم و با حرص گفتم: - تو هم دفعه‌ی آخرت باشه این‌جوری موهام رو بهم می‌ریزی. با خنده داشت به سمت سوپری می‌رفت که صداش کردم: - آقا سمیر اون خنده‌ت رو هم جمع کن جلوی اون همه دختر دلبری نکن. چشمکی زد. خنده‌ش رو جمع کرد و داخل رفت. به صندلی تکیه دادم. - خدایا شکرت. از سوپری بیرون زد و سوار ماشین شد. - سمیر زود بریم که الان دیگه زن‌عمو کَلَم رو میکَنه. دنده رو عوض کرد و گفت: سمیر: زن عموت به گور هفت جدش خندیده که دست روت بلند کنه. توی دلم کلی قند آب شد. پلاستیک رو روی پاهام انداخت. با دیدن شکلات ها چشمام برق زد. - اینا براچیت بودن آخه؟ سمیر: واسه زندگیم خریدم تو چیکار داری؟ دستش رو توی دست گرفتم و بوسه روی دستش زدم. چشمم به خالکوبی روی مچ دستش افتاد. - سمیر؟ میگم این خالکوبی رو کسی ندید؟ ماشین رو بالا تر از خونه نگه داشت. سمیر: فعلا که نذاشتم کسی ببینه، مچ بند می‌بندم. وقتی مال خودم شدی دیگه میذارم کل دنیا ببینن و بدونن که ماهی فقط مال سمیرشه‌. سرم رو توی بغلش گرفت و بوسه ای روی موها کاشت‌‌. سمیر: زود برو بالا. روی دستش بوسه ای زدم. - خدافظ. چشم‌هاش رو باز و بسته کرد. همیشه می‌گفت از خداحافظی خوشش نمیاد و حس بدی بهش میده، هیچ‌وقت خداحافظ نمی‌گفت. سمیر: زود برو خونه. خندیدم و در ماشین رو بستم. - چشم قربان. سمیر: برو اینقدر دلبری نکن پیاده شدم نمی‌ذارم بری خونه ها! دویدم سمت خونه و در رو باز کردم. صدای لاستیک ماشین خبر از رفتن سمیر رو می‌داد. پلاستیک رو مخکم توی دست گرقتم و به اتفاقات چند دقیقه پیش فکر کردم. لبخند از لبم جدا نمی‌شد. داشتم می‌دویدم سمت خونه که یه لحظه پام روی سنگی رفت و پخش زمین شدم. - آخ . مچ پام بدجور درد می‌کرد در حدی که نمی‌تونستم تکونش بدم. گوشی توی جیبم شروع به لرزیدن کرد. نمی‌تونستم پام رو تکون بدم و گوشی رو در بیارم که این بدتر اذیتم می‌کرد. کم‌کم بغض داشت راه گلوم رو می‌بست که دستی به سمتم دراز شد. نگاهی به صاحب دست انداختن که نشناختم‌ اخم‌هام رو توی هم کشیدم. + دستتون رو بدین تا کمکتون کنم. @_Zeynab @shahrzad.rh
  18. part 15 زن عمو از صبح دور خونه بود و همه جا رو ریز به ریز به خدمت کارها می‌گفت تمیز کنن. عسل تازه از مهد اومده بود و توی اتاقش بود. من و شبنم هم توی کار ها کمک زن عمو می‌کردیم. شاهین با خنده رو به زن‌عمو گفت: شاهین: مادر من بیا بشین دیگه حالا انگاد قراره آدم مهمی بیاد، سهام داره که باشه مبارکش به ما چه ؟ خودتون رو کشتین از صبح دارین کار می‌کنین. زن‌عمو با اخم دستمال رو انداخت. زن‌عمو: آدم مهمی نیست ولی دست کمی از آدمای مهم نداره. ماشالا پسره "بیست‌و‌هشت" سالشه ولی‌ کلی شرکت و ویلا و فلان چیز داره، چیزایی که ما تو خوابمون هم ندیدیم‌. از این رفتار زن‌عمو همیشه بدم می‌اومد. همیشه همه چیز رو به پول می‌فروخت. حاضر بود هنه چیزش رو فدای پول کنه و این رفتار رو دقیقا عمو هم داشت ولی نمیدونم بچه‌هاشون به کی رفتن که پول براشون اولویت اول رو نداشت. زن‌عمو: اون دستمال رو بگیر دستت حداقل اون میز رو تمیز کن. دستمال رو برداشتم و میز رو گردگیری کردم. از صبح که بلند شدم یه سر دارم کار میکنم. اگه هم اعتراضی کنم به قول زن‌عمو فقط واسه خوردن و خوابیدن که نمی‌تونم اینجا بمونم‌. بالاخره بعد از کلی کار کردن زن‌عمو رضایت داد که دیگه کافیه. من و شبنم ولو شدیم روی مبل. شبنم بی حال گفت: وای ماهی دیگه جونی توی تنم نمونده. همون‌طور که منم چشمام بسته بود گفتم: من دیگه در حال مردنم. زن‌عمو: پاشین اون هیکلتون رو از روی مبل جمع کنین و برید دوش بگیرید. هردومون توی اتاقمون رفتیم. در اتاق رو که بستم صفحه‌ی گوشی داشت خاموش روشن می‌شد. سریع پریدم روی گوشی و جواب دادم: - جان دلم؟ جوابی نشنیدم، نگران شدم. - سمیر، چرا چیزی نمیگی؟ صدای نفس عصبیش رو از پشت گوشی شنیدم. - سمیر؟ سمیر: گوشیت رو نگاه کن ببین چندبار زنگ زدم و جواب ندادی. اوه اوه چقدر عصبانیه. گوشی رو نگاهی انداختم "شیش" تماس بی پاسخ. گوشی رو روی گوشم گذاشتم. سمیر: دیدی؟ باید آروم باهاش حرف می‌زدم اگه من عصبی می‌شدم سمیر بدتر میشد. - ولی خب مهم اینه که جواب دادم نه؟ نفسش رو بیرون فرستاد. سمیر: بهت نگفتم اون گوشی سگ صاحابت رو کنار خودت نگهدار؟ نگفتم وقتی جواب نمیدی فکرم هزار راه میره؟ - بله گفتی ولی خب چیکارکنم زن‌عمو از صبح به کار گرفتمون تا الان که... سمیر: همون پسره که دیروز راجبش گفتی قراره بیاد؟ - آره همون. سمیر: ماهی دیروز هم سه ساعت واست توضیح دادم وقتی اون بی همه‌چیز اومد از اتاقت بیرون نمیزنی و... وسط حرفش پریدم. - چشم، چشم نمیام‌. خنده ای کرد. سمیر: حالا هم زود بیا پایین که دلم واست لک زده. متعجب گفتم: - تو... تو پایینی؟ سمیر: آره پایینم، حالا زودی بیا. جیغ خفه‌ای کشیدم. - الان میام، الان میام. خندید. سمیر: دردت به سرم، منتطرتم. گوشی رو انداختم روی تخت. حالا چطور برم پایین؟ در اتاق باز شد و شبنم داخل اومد. پریدم بغلش و بی هوا بوسیدمش. هاج و واج نگاهم کرد. شبنم: چته روانی؟ - شبنم دستم به دامنت یه کاری کن برم پایین. منگ گفت: پایین چرا.... بعد انگاری که به خودش اومد گفت: شبنم: آها پس آقاتون پایینه. مظلوم نگاهش کردم. شبنم: خب حالا چیکار کنیم و چطور بفرستمت؟ یه کم فکر کرد و یهو بشکنی تو هوا زد. شبنم: بدو دنبالم بیا. متعجب نگاهش کردم. شبنم: دِ مگه نمی‌خوای بری پیش سمیر خان؟ سر تکون دادم. شبنم: خب پس بیا دیگه. باهم دیگه رفتیم توی آشپزخونه که زن‌عمو درحال میوه شستن بود. شبنم توی یخچال رفت. ای خدا من ازش چی خواستم اون داره چیکار میکنه. شبنم: مامان؟ زن‌عمو: هوم؟ شبنم: مامان یه چیز بگم دعوا نمیکنی؟ زن‌عمو: شبنم حرف بزن که اصلا حوصله‌ی درست و حسابی ندارم. شبنم: ظهر که فرستادیم واسه اون چیز میزا؟ زن‌عمو: خب؟ شبنم: من یادم رفت شربت پرتغال بگیرم. زن‌عمو عصبی غرید: زن‌عمو: چی؟ شبنم مظلوم سرش رو پایین انداخت. زن‌عمو: حالا چه خاکی توی سرم بریزم، جلوی مردم الان آبروم میره. آخه دختر نفهم مگه من بهت سفارش نکردم که چیزی رو از قلم نندازی؟ حالا من آب بذارم جلوی مردم؟ شبنم که تظاهر به ناراحتی کرد گفت: شبنم: مامان چرا همه چیز رو سخت می‌گیری آخه؟ زن‌عمو هم حسابی عصبی شده بود. زن‌عمو: چرا سخت نگیرم ها؟ الان به این شب شربت از کجا بیارم؟ شبنم: کاری نداره دیگه ماهی یه دقیقه میره پایین از همین سوپری یه شربت می‌گیره میاد. زن‌عمو هم که حسابی از آبروش ترسیده بود نگاهی بهم انداخت. زن‌عمو: می‌تونی بری؟ شبنم چشمکی زد. شبنم: می‌تونه دیگه چرا نتونه، ماهی برو زود لباس بپوش یه دقه برو بگیر. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. سریع پریدم توی اتاق ،مانتوم رو برداشتم و بیرون زدم. کفش هام رو پوشیدم. به آسمون نگاهی انداختم که چند قطره بارون روی صورتم خورد. - خدایا دمت گرم. دویدم سمت خیابون. همه جا خلوت بود. ماشین سمیر رو دیدم که بالا تر پارک شده بود. کلاهم رو روی موهام درست کردم و سمت ماشین دویدم.
  19. دومی خشگل تره ولی اولی به موضوع رمانم کاملا میخوره. به نظرم اولی باشه بهتره
  20. قسمتی از رمان:  " ماهی در قفس "

    به نظرم خیلی قشنگه آدم یکی رو داشته باشه که وقتی دلش گرفت زنگ بزنه بگه دلم گرفته اونم بگه: قربون دلت برن مگه من مردم که دلت بگیره؟
    وقتی عصبانی هستی و هی کل‌کل کردی درکت کنه و بعد که گفتی ببخشید اعصاب نداشتم اونم بگه: اشکال نداره مهم اینه که الان خوبی.
    آدم باید یکی رو داشته باشه که شب ها با فکر اون خوابش ببره، با صدای اون صبح ها بیدار بشه.
    آدم باید یکی رو داشته باشه که دلش گرم باشه به بودنش، دوست داشتنش و بدونه هر چقدر هم قهر و آشتی کنن کسی جاش رو نمی‌گیره و آخرش مال خودشه.
    آدم باید گرمی عشق رو توی چشم‌های طرفش، توی صداش، دست هاش حتی اس‌ام‌اس هاش حس کنه.
    آدم باید یکی رو داشته باشه که نفسش به نقس اون بند باشه.
    یکی که چه پیشت باشه چه نباشه همه‌ی دقایق زندگیت با فکر و یادش بگذره. 🙂

    منتظر نقدتون هستم 🙂

    https://forum.98ia2.ir/topic/701-رمان-ماهی-دَر-قَفس-یاسمن-علیپور-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-10414

  21. امروز
  22. دانلود رنگ مویِ چانیول😂😁💕

    1. سرونوفیل

      سرونوفیل

      چانیول بود درست می‌گم؟😂

      آخه تازه اکسوال شدم

  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...