رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

درباره این فایل

میگم تا حالا شده توی زندگیتون احساس کنید که یه کسی رد میشه از یه جایی ولی بعد میفهمید که کسی اونجا نیست و فکر میکنید که توهم زدید؟

خب من در ۷روز هفته هشت روزش رو اینطوریم شما چطور؟

  • پسندیدم 18
  • حیرانم 1
  • ذوق زده 2

بازخورد کاربر

نظرهای پیشنهاد شده



در هم اکنون، Meri_wts گفته است :

نگو :o

شوخی میکنم نمی دونم شاید...😐

اصلا موخوای درموردش یه رمان بنویسیم😍

بر اساس واقعیت میشه دیگه😱

اسمشم بذاریم روح چشم ابی من😇

وای چی میشه😎

هوم؟؟؟

یه تشکری هم میشه در قبال مراقبت هایی که ازت کرده😂

  • ذوق زده 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 1 دقیقه قبل، Ghazaleh85 گفته است :

شوخی میکنم نمی دونم شاید...😐

اصلا موخوای درموردش یه رمان بنویسیم😍

بر اساس واقعیت میشه دیگه😱

اسمشم بذاریم روح چشم ابی من😇

وای چی میشه😎

هوم؟؟؟

یه تشکری هم میشه در قبال مراقبت هایی که ازت کرده😂

هوووم تاحالا بهش فکر نکردم

بیا بیا بنویسیم من همه چی نوشتم جز ترسناکhfjg

  • باحال بود 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 دقیقه قبل، Meri_wts گفته است :

هوووم تاحالا بهش فکر نکردم

بیا بیا بنویسیم من همه چی نوشتم جز ترسناکhfjg

با اسمش موافقی؟😱

  • ذوق زده 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 1 دقیقه قبل، Ghazaleh85 گفته است :

با اسمش موافقی؟😱

واقعا هستی؟

من جدیمااااا

اره بابا اسم باحالیه ازین به بعد چشم ابی صداش میزنم

  • ذوق زده 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 دقیقه قبل، Meri_wts گفته است :

واقعا هستی؟

من جدیمااااا

اره بابا اسم باحالیه ازین به بعد چشم ابی صداش میزنم

بله که هستم😍

از وقتی متنت رو خوندم تو فکرشم😇

آره باحال😜

  • ذوق زده 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 دقیقه قبل، Ghazaleh85 گفته است :

بله که هستم😍

از وقتی متنت رو خوندم تو فکرشم😇

آره باحال😜

حله اقا بریم

..

فقط قبلش یه بیو بده اشنا شیم

  • پسندیدم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 7 دقیقه قبل، Meri_wts گفته است :

حله اقا بریم

..

فقط قبلش یه بیو بده اشنا شیم

اومدم خصوصی

دنبالم کن خو😕

  • ذوق زده 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، Ghazaleh85 گفته است :

اومدم خصوصی

دنبالم کن خو😕

من از همون اول دنبالت میکردم 

اومدم اومدم

  • باحال بود 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 5 ساعت قبل، Meri_wts گفته است :

چرا باهاش حرف میزنم ولی جواب نمیده 

چندباریم عکس و فیلم گرفتم ولی معلوم نبود 

فقط تو یکی از عکسا که افکت زده بودم معلوم شده بود 

بزارید موبایلم شارژشه میفرستم ببینید

Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0_%DB%

اینو همون اوایل گرفتم

  • پسندیدم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 19 آبان 1399 در 00:01، Meri_wts گفته است :

Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0_%DB%

اینو همون اوایل گرفتم

الان دقیقا کجاست؟ زیر کلاه؟

 

  • پسندیدم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 20 آبان 1399 در 13:09، پردیس820 گفته است :

الان دقیقا کجاست؟ زیر کلاه؟

 

افکت ها روح هارو تشخیص میدن ولی کاملا نشونشون نمیدن

تو یه افکت رو خودت میزاری چجوری میشی کلاه میاد رو سرت و سیبیل پشت لبت درست اونجوری تصور کن

ویرایش شده توسط Meri_wts
  • پسندیدم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 19 ساعت قبل، Meri_wts گفته است :

افکت ها روح هارو تشخیص میدن ولی کاملا نشونشون نمیدن

تو یه افکت رو خودت میزاری چجوری میشی کلاه میاد رو سرت و سیبیل پشت لبت درست اونجوری تصور کن

اوه مای گاد

  • پسندیدم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 16 خرداد 1399 در 23:41، Alice.K گفته است :

من خودم به شخصه عاشق چیزای  ترسناکم...ولی خوناشام خوناشام خیلی بهتره...جن؟؟؟؟اگه قیافش خیلی زشت باشه چی؟؟؟آره به خدا دست ام قرمز می شن به مامانم نشون می دم میگه مورچست. .. اونوقت جالبه جلوی روی خودم وقتی مورچه نیست قرمز می شن...نه مطمئن باش  مال تو پسره چون جن ها میان سمت جنس مخالفشون...بعد از عطر هات هم می زنه یعنی خیلی دوست داره...😁😉

یا ابلفضلbjmدیگه همین مونده جنای پسر بیان تو اتاقم :D

  • پسندیدم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 17 آبان 1399 در 16:27، Meri_wts گفته است :

سلام سلام:)

گفتم همه شما از روح و جن خونه هاتون رو نمایی کردین چرا من نکنم

این اتفاقا تقریبا از تیر ماه شروع شد که رفتم چتر شدم خونه مادر بزرگم تو گیلان اینم بگم که من خیلی فضولم ینی امکان نداره چیزی ببینم و بشنوم و ازش سر در نیارم.

یه روز پسر همسایمون داشت با رفیقش درباره یه خونه تو روستای جیرهنده حرف میزد منم که رو شیروونی خونه مامانبزرگم تخمه میشکستم صداشون و شندیم (البته با کلی زور چون فاصلم با زمین خیلی زیاد بود) خلاصه مثل اینکه خونهه جن زده بوده و کسایی هم که تو اون خونه زندگی کرده به طور عجیبی مردن حالا جچوریش رو هیشکی نمیدونه خب اونجا روستائه و زیاد پیگیر نمیشن 

غروب دختر خالم حمیده به هوای من اومد خونه مامانبزرگم منم کلی مقدمه چینی کردم واسش تا آمادش کنم بریم اون خونه رو از نزدیک ببینیم.

حدود سه روز بعد مامان بابام برگشتن تهران و من اونجا موندم. شبش تمام ماجرا رو به حمیده گفتم و راضیش کردم بریم اونجا البته به همراه پسرای همسایه چون اونا هم میخواستن برن اونجا یکیشون از من یه سال کوچیک تر و یکیشون یه سال بزرگ تر از من بودن

فرداش تا ظهر درحال آماده سازی خودمون بودیم از تیر و کمون بگیرید تا غذا و آب با خودمون برداشتیم(حالا نیم ساعتم راه نبودا ولی جو فیلم ترسناکا ما رو گرفت)با بهونه میریم پیش دوستامون از خونه جیم زدیم چون دختر خالم 17 و من 15 سالمه گواهی نامه نداشتیم و مجبورا هلک و هلک تو اون گرما و اوضاع کرونا چندساعت پیاده روی کردیم خلاصه سر روستا پسرارو دیدیم که منتظر ما بودن 

باهم به ته روستا حرکت کردیم، تقریبا تو دل علف ملفا بودیم که خونه سوخته ای رو دیدم اینم بگم که اطراف اون خونه، خونه مونه ای نیست. نمیشد بهش خونه گفت یه کلبه چوبی آبی سفید که نصفش سوخته بود یه حیاط داشت که پراز علف بود و فقط یه قسمت از در حیاط تا خونه به عرض حدودا نیم متر  علفا اندازه چمن بودن 

 خیلی تعجب کردیم اخه اون یه تیکه خلی دقیق و مرتب کوتاه شده بود.

دختر خالم و پسر کوچیکه که فرزام نام داشت میگفتن نمیایم ولی من و پسر بزرگه که ساشا نام داشت رفتیم تو. توی خونه تماما سوخته بود و دیوارا سیاه بودن یه سالن مربعی با چهارتا در داشت که دوتاش اتاق یکیش اشبزخونه و اون یکیش سرویس بهداشتی و حمام بود و جالب تر از همه یه یخچال از این قدیمیا هستن قرمز و سبزه ازونا سالم سالم تو اشپزخونه قراضه بود ههوای سرد هم تو خونه جریان داشت انگار کولر و روشن کرده باشی بزنی رو درجه تند 

در حال بررسی یخچاله بودم که دست سردی و رو کمرم حس کردم. واقعا یکی از بدترین لحظه های عمرم بود. الان که دارم میگم موهای بدنم سیخ شده گرچه دیگه دارم بهشون عادت میکنم.

وقتی از حموم میاین بیرون دستاتون پیر و چوروک چروک میشه دیگه وقتی دستتون رو میزارید رو صورتتون چه حسی داره؟

دقیقا احساس میکردم که دستاش چروک چروک و پیره با انگشتای خیلی بلند از ترس نه میتونستم تکون بخورم نه جیغ بزنم از عرق سرد و لرز بگیر تا قفل شدن پاهام همرو یکجا تجربه کردم

دستش همینجور رو کمرم حرکت کرد وتا رو گردنم اومد بعدش یه صدای خیلی سرد تو گوشم پیچید که میگفت خیلی بد کردین که  وارد خونه ما شدین اگه بابام بفهمه زندتون نمیزاره پس اگه جونتون و دوست دارید برید و دیگه برنگردید

هیچی دیگه دوتا پا داشتن ده بیستا دیگه قرض کردم و پریدم بیرون دست ساشا رو هم که داشت از در و دیوار عکس میگرفت رو هم کشیدم و به طرف باغ دویدیم

تو راه برگشت همه چی و واسشون تعریف کردم که بدتر از من غش و ضعف رفتن

حدود دو سه هفته گذشته بود و ما از فکر اون خونهه دراومده بودیم اهان این و یادم رفت بگم تمام عکسای ساشا ناپدید شده بود خلاصه اون روز روز بازار بود و من و حمیده حاضر آماده رفتیم بازار هنزفیری تو گوشم بود و دست به جیب با صدای بلند داشتم آهنگ گوش میدادم که یکی بهم تنه زد و دوید رفت منم خودمو واسه سقوت اماده کرده بودم که انگار یکی منو گرفت با تعجب چپ و راستم و نگاه کردم ولی کسی جز دختر خالم که در حال صحبت با رلش بود دورمون نبود.

با بهت فراوان بعد از خرید برگشتیم خونه و من بازم فکرم درگیر اون اتفاق بود 

شبش مثل هرشب رفتم رو شیروونی هنزفیریمو گذاشتم و اهنگی پلی کردم چند ساعتی میشد که به ماه خیره بودم که نفسای گرمی رو پشت گردنم حس کردم.

هول کردم و داشتم از رو شیروونی شوت میشدم پایین که باز یکی منو گرفت قشنگ انگار تو بغلش بودم 

تو دلم هرچی آیه و سوره بلد بودم خوندم ولی اون حس از بین نرفت خب میگن که اگه روح و جن کافر نزدیکتون باشن با گفتن بسم الله میرن ولی این نرفت که هیچ بدتر چسبید بهم

دیگه وقعا در معرض سکته بودم که همون صدا گفت نترس من مواظبتم

با ترس و لرز پریدم هوا و به طرف در شیروونی رفتم دوسه باریم سکندری زدم که بخیر گذشت سریع از نرده بوم پاییین رفت و در شیروونی و چهار قفله کردم 

خلاصه چند ماهی و که من شمال ببودم اونو کنار خودم حس میکردم هر اتفاقی ام که واسم می افتاد سریع نجاتم میداد

مثلا یه بار با بچه های فامیل داشتیم جرات حقیقت بازی میکردیم به من یه معجون مضخرف دادن تا گلاب به روتون بالا بیارم منم از هیچی نمیترسم جز سوسک حموم و حالت تحوه اون کوفتیو خوردمش و  معدم همش رو پس زد . همینجور رو ویبره بودم که نوبت پدرام شد (همونی که معجونش رو بع خوردم داد) حقیقت رو انتخاب کرد اومدم ازش سوال بپرسم که همون صدا تو گوشم گفت بهش بگم چرا دوست دخترش و بازور برد تو خونشون هیچی دیگه منم برای انتقام اینو گفتم و رنگ از رخش پرید و بماند...

یا روز تولدم بعد از بزن بکوب مهمونا که رفتن باز رفتم رو شیروونی دیگه نمیترسیدم چون بهش عادت کرده بودم این بدبختم کاریم نداشت فقط بغلم میکرد داشتم میگفتم بازم داشتم به ماه نگاه میکردم که اومد کنارم یه چی حس کردم برگشتم و با یه گردنبند خیلی کیوت رو به رو شدم دم گوشم مثل همیشه گفت هیچ وقت از خودت دورش نکن اون من نباشم مواظبته منم از ذوق هیچی حالیم نبود که ممکن تلسمی کوفتی زهرماری باشه اونو دور گردنم بستم...حالا چیزیم نبودا شایدم باشه ولی نمیدونم

دیگه اخرای شهریور بود که برگشتم تهران یکی دو روز اول خبری ازش نبود منم کسل شده بودم حالا بین خودمون بمونه هزارتا بلا سرخودم اوردم تا پیداش بشه که نشد

شب سوم حضورش و حس کردم وخوشحال زیر نگاه خیرش خوابیدم. هنوزم که هنوزه پیش من تو اتاقم زندگی میکنه و هرجا برم پیشمه 

نمیدونم حالا به قولی عاشقم شده یاا فرشته نگهبانه ولی هرچی که هست خیلی خوبه

هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود امیدوارم باورم کنید

:|هعیییی منم دلم خواس لعنتی 😂

  • پسندیدم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر




×
×
  • اضافه کردن...