رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. masoo

    masoo

    نویسنده


    • امتیاز

      4,915

    • تعداد ارسال ها

      2,698


  2. Masi.fardi

    Masi.fardi

    نویسنده


    • امتیاز

      3,500

    • تعداد ارسال ها

      1,142


  3. -GHAZAL-

    -GHAZAL-

    کاربر عادی


    • امتیاز

      2,796

    • تعداد ارسال ها

      1,920


  4. افکا

    افکا

    🚸ناظر راهنما🚸


    • امتیاز

      2,130

    • تعداد ارسال ها

      5,826


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 31 اردیبهشت 1400 در همه بخش ها

  1. سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه. یه صحبتی داشتم و شاید بشه گفت یه گله از شما... بچه ها کاربر های جدیدی که وارد انجمن میشن، درست مثلِ همون روز اول شما هستن که وارد انجمن شدید یعنی ممکنه یه سری چیزا رو بلد نباشن، نتونن رمان بنویسن، تگ کنن، چت بیان و کلی کار های دیگه که هممون اون اوایل نمیدونستیم. اما اخیرا چیزایی میبینم مثلا کاربر نودهشتیا میاد توی چت با اینکه عده ی زیادی هستن جوابش رو نمدید و با دیدن اشتباهات مکررشون حاضر به کمک بهون نیستید. درسته رهنمایی کاربر های نودهشتیا با تیم راهنما هست اما همیشه یادتون باشه ما همه باهم یه خانواده هستیم، دوست هستیم؛ وقتی عضو جدیدی
    42 امتیاز
  2. سلام همگی چطورید؟ امتحاناتتون تموم شدن که یه سری سوپرایز براتون داریم؟
    37 امتیاز
  3. ♥️🌸🍃🌸♥️🌸🍃🌸♥️🌸🍃🌸 خودت باش ‌نه فتوکپی و رونوشتِ آدمهای دیگه ! خودت رو از روی دستِ بقیه ننویس ! باور کن چیزی که هستی ، بهترین حالتی که می توانی باشی ! بعضیا ، ساکتشون دلنشینه ، بعضیا پرحرفشون ! بعضیا ، باچشم و موی سیاه خوشگلن ، بعضیا با چشمان رنگی و موی بلوند ! بعضیا ، با شیطنت دل می برن ، بعضی با نجابت ... جذابیتِ هرکس منحصر به خودشه ! باورکن رفتار و خصوصیاتِ تقلید شده و مصنوعی ، شخصیتتو رو خراب می کنه. تا می توانی ، "خودت" باش ! مهم نیست که چه شکلی هستی... تو زیباترینی... اما در نوبه خودت.... روز دختر رو به همه ی دخترا زیبای دنیا تبریک میگم... همه دخترا بی نهایت زیبا
    36 امتیاز
  4. پارت یازده نخواستم این مکث، طولانی شود، از این رو، به تیله های دریایی عمو چشم دوخته و گفتم: - میشه بقیه‌اش رو بشنوم؟ - البته که میشه دخترم، تو توی بچگی خیلی ناز و دوست داشتنی بودی. من خودم وقتی تورو بغل می کردم، دیگه نمی تونستم ازت دل بکنم. انگار مهره ی مار داشتی، مدت ها گذشت تا اینکه تو یک ساله شدی ولی اتفاق بدی افتاد! اون روز ها فهمیدیم، یکی از دشمن های آقا جون، بهش افترا زده که کل دارایی اش، مال اون بوده و آقا جون، همش رو ازش دزدیده. ولی این چیزی نبود جز دروغ محض! اون مقداریش رو از پدرش به ارث برده بود و بقیش رو با کار کردن و زحمت کشیدن به دست اورده بود. اما اون مرد
    36 امتیاز
  5. *پارت دوم* یه مرد از توی تاریکی-اهم اهم منم که مرز سکته رو رد کردم شروع کردم به داد و بیداد -دزد،دزد،خدایا من یه پرندم،آرزو دارم،که فعلا کنار تو نباشم. و ادامه دادم-آهان، اشهدم،اشهدان لا الله اللاه . اما یهویی صدای خنده اومد. -وای خدا ،ببین دم مرگم ،دست از دلقک بازی بر نمیدارم،نکنه به خاطر دلقک بازیم شکنجه بده؟نه خدا من آرزو دارم،تازه دلم قیلی ویلی رفته،میخواستم بچه ی سپیده رو ببینم،میخواستم میونه ی مهناز و امیرو خراب کنم و دلسا رو برگردونم که اعتراف کنه. بابایی-وای خدا،آتاناز -چیزه،عه،آقابزرگ، نه نه بابایی،شمایید؟شمام اینجایید،پس دزده کجاس؟
    33 امتیاز
  6. عکس ارسالی نویسنده از کتاب چاپ شده اولین تابش خورشید نویسنده: @yeki.
    32 امتیاز
  7. سلام سلام خدمت دوستان عزیز به سفارش یکی از دوستان ایموجی های فانتزی قلب و گل و کوچولو واستون آپلود کردم امیدوارم خوشتون بیاد ــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــ .....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
    32 امتیاز
  8. سلام نودهشتیا این مقام ها به انجمن اضافه شد خبرنگار کاربر طلایی کاربر نقره ای نویسنده برتر سانسورچی همکار انجمن تیم تبلیغات مدیر آگهی امیدوارم حسابی بترکونیم باهاشون... به زودی میگیم برای گرفتن چی باید چیکار کنید.
    32 امتیاز
  9. هلو نودهشتیا این وضعیت مرتبط با کادر مدیریت و تمامیه پرسنل از جمله ویراستار ها گرافیست ها و... می باشد. کلیه مسائل وضع و یا خلع شما مرتبط به شخص بنده می باشد، در صورت مشاهده وضعیت مرتبت با رفتن از انجمن، گله و شکایت، خداحافظی تاثیرگذار با دوستان، کل اکانت شما را حذف کرده و هرگز اجازه ورود دوباره شما عزیزان به انجمن نودهشتیا را نخواهم داد. گرفتن اخطار مبنی بر کم کاری شما دوست عزیز بوده و هرگز حق شکایت در عموم را ندارید، در صورت داشتن شکایت بنده همواره شنونده شما در آیدی قید شده در تلگرام خواهم بود. لطفا دقت فرمایید این آخرین اخطار به تمامیه کاربرها من جمله پرسنل می باشد
    31 امتیاز
  10. پارت دوازده خیلی باورش سخت بود که پدر و مادرت تورو پیش ما رها کرده و با خودشون نبرده بودن، تو هم خیلی کوچیک بودی. من و عمه هات به زور آرومت می کردیم تا به خاطر پدر مادرت بی قراری نکنی. بعد از سه روز از کلانتری تماس گرفتن و گفتن که سه روز پیش درست اون شب یک ماشین تصادف کرده، توی دره رفته و آتیش گرفته که پلاک ماشین، متعلق به فرهاده و داخلش، مرد و زنی بوده و مشخصاتشون با فرهاد و نازنین یکیه. همه ناراحت و بهت زده شدیم. ولی به آقاجون نگفتیم تا بهش شوک وارد نشه، رفتیم تا چک کنیم که آیا راست میگن یا نه، با کمال غم و تاسف، وسایلی رو بهمون تحویل دادن که متعلق به فرهاد و نازنین بود.
    31 امتیاز
  11. پارت چهارده آنقدر راندم و به زندگی ام اندیشیدم که درمانده گشتم. از فرط شیون و زاری، اشک هایم خشک و چشمانم کمی تار شده بود! اما هنوز سیر نشده و قصد برگشت به آن خانه ی خالی از محبت را نداشتم. تنها می خواستم همچون پرنده ای پر بگشایم و در دل خیابان ها پرواز کنم. داشتم از بریده ای می پیچیدم که ناگاه با شنیدن صدایی مهیب، پایم را با شدت روی پدال ترمز گزاشته و چشمانم را محکم به هم فشردم! چه شد؟! از ترس جرعت گشودن چشمانم را نداشتم، مثل این به نظر می رسید که انگار به خاطر حواس پرتی ام، ماشینم را به جایی کوبانده بودم، چشمانم را به آرامی گشوده و ماشینی را جلوی رویم رویت نمودم. پیاده شدم تا وضعی
    30 امتیاز
  12. حکایت رفاقت دیرینه من با تو🌿 حکایت قهوه‌ایست☕ که امروز با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم🌿 که با هر جرعه بسیار اندیشیدم☕ که این طعم را دوست دارم یا نه؟🖤 و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم💔 تمام که شد فهمیدم🌿 بازهم قهوه می‌خوام🌿 حتّی تلخ تلخ☕ - روز دوست مبارک - @eliyour @زری بانو @-GHAZAL- @yalda es @مثلِ پری @NAJIW80.M @-Hadiseh- @.Ghazaleh. @Ara.wr.o.O @Roshanaą @-saye- @*arisky* @Nafastaj @masoo @Madi @nina4011 @Hany Pary @N.a25 @asal.shb @نرگس نظریت @asal_janam @Otayehs @فاطی زارعی @Zhrw._.sl @Amoo ALI @anonymous0 @Numb @ی
    29 امتیاز
  13. به‌ نام آفریننده‌ی قلم نام رمان: پاکی در عمق تنفر نویسنده: فاطمه کریمی (افکا) ژانر: عاشقانه_تراژدی_پلیسی خلاصه: آنگاه که با سخن هیجان انگیز و پارازیت‌‌ آور یک بیگانه به چاه افتادیم، حرف نزدیم و به راه‌ مان ادامه دادیم. راه رفتیم و به عمق تاریکی رسیدیم. سیاهی در روز! روزهای مان تبدیل به شب شده بود و چشم بصیرت میان آن‌ همه خار و جانوران وحشی را نداشتیم. به انتها رسیدیم، جایی که حتی چاشت هم وجود نداشت اما باز هم تلاش کردیم و قدم برداشتیم. افسوس... ای کاش در دهان اژدها مانند جنگل می‌‌مردیم و قدمی جلوتر نمی‌‌رفتیم. مقدمه: شرمساری میان یک جمع، از افتادن در دوزخ هم زجر آورتر
    29 امتیاز
  14. هلو نودهشتیا عزیزای دلم ممنون از تبریک هاتون، تشکر از آرزوهای قشنگتون برای من... انشالله سال های سال باشم و بتونم لطف تک تکتون رو با سوپرایز هام جبران کنم. عزیزان من تا جایی که تونستم پیام های محبتتون رو جواب دادم، حجمشون بالا بود و اگر کسی خدایی نکرده جا مونده دست بوسش هستم و از همینجا میگم جدا عمدی نبوده. لطف بیکرانتون رو سپاس گزاری می کنم و انشالله خدا شما رو توی سایه موفقیت برای من حفظ کنه. قربون همتون برم، دور قلب مهربونتون بچرخم مهتا:)
    29 امتیاز
  15. پارت سیزده از شدت گریه و زاری ، به هق-هق افتاده بودم و چشمان ابری ام، می باریدند. اندک-اندک، گریه ام صدا دار شد، از ابتدای حرف عمو تا آخرش، برایم همانند فیلم های تراژدی، تلخ و غم انگیز بود. والدین حقیقی ام، اینگونه با درد و تهمت به دیار فانی شتافته بودند. پشت همه ی این عذاب ها و درد ها، چنین داستان هایی وجود داشت. درست بود که همه ی آن ها در زندگی شان سختی و جفا کشیده بودند، اما چه گناهی داشتم که با من بد خلقی می کردند؟! مگر من باعث این اتفاق ها شده بودم؟! آن زمان، کودک پاک و معصومی بودم که هیچ از دنیای کثیف بزرگتر ها نمی دانست! پس چرا دق و دلی های شان را روی سرم آوار کرده بودند؟! در حال
    29 امتیاز
  16. هلو نودهشتیا این مقاما رو خبرنگار کاربر طلایی کاربر نقره ای نویسنده برتر سانسورچی همکار انجمن تیم تبلیغات مدیر آگهی به انجمن اضافه کردم، هوراااااااااااااااااااااااا...!! امیدوارم حسابی بترکونیم باهاشون... مرسی از همتون که نظرای خوب راجب مقاما دادین به خصوص نَسی خودوم! به زودی میگم برای گرفتن چی باس چیکار کنید.
    29 امتیاز
  17. سلام دوستان از شنبه جذب گیری تیم ها تا دو هفته انجام میشه و بعد از اون تا انتهای تابستون نیرویی جذب نخواهد شد. گفتم اطلاع بدم که اگر میخواید توی مقامی فعالیت داشته باشید همین الان اقدام کنید
    27 امتیاز
  18. هلو نودهشتیا یبار دیگه ببینم پیله کردین هویت مدیرهای مخفی رو در بیارین خودم وارد عمل میشم باهم مهربون باشید به کار کسی ام کار نداشته باشید. تامام
    27 امتیاز
  19. #خاطرات خوناشام# #قسمت 12# آشنایی با پدر افسونگر ( @-Shrw-) معجونی رو از قفسه برداشت و داخل دیگ جادویی ریخت، رو به ما گفت: - خب... کار تمومه. دستور العمل این طلسم اینه که یک تار مو از هرکدومتون رو باید توی دیگه بندازم، بعدش آشکار میشه که آیا شما پدر و دخترین یا نه! میهو ( @Tragedy) سریع به سمت ریچارد رفت و یکی از تار موهای مشکیش رو محکم کشید، که باعث شد ریچارد آخ ضعیفی بگه و دستش رو روی سرش بزاره! میهو با ذوق به تار موی توی دستش نگاه کرد و گفت: - این از موی ریچارد! زحمتش رو کشیدم. - می تونستی آروم تر بکشیش، دردم اومد! میهو ریز خنده ای کرد و تار مو رو به ساحارا داد، به ساحا
    27 امتیاز
  20. #خاطرات خوناشام# #قسمت 11# سوتی غزل ساحارا ( @-Shrw-) دستی به پیشونیش کشید و گفت: - هوف! بالاخره تموم شد. غزل ( @-GHAZAL-) چهرش رو کج و کوله کرد و گفت: - نمی دونستم این طلسم این قدر کار داره، خسته شدم. زارا ( @زری بانو) چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و گفت: - غزل غر نزن! عوضش قراره هر چقدر خواستیم اینجا بمونیم و از منطقه ی خوناشام ها دیدن کنیم. چشم های غزل برق زدن و نیشش شل شد، زارا ادامه داد : - خب برم ریچارد رو صدا کنم... میهو ( @Tragedy) روی حرفش پرید و گفت: - لازم نیست گلکم، خودم میرم صداش می کنم. لبخند محوی روی صورت هممون نشست،
    27 امتیاز
  21. «پارت دوم» اگر این ظلم نبود، پس چه بود؟ چرا باید چنین، یک فرد بی‌گناه اعدام شود؟ بغض! بغضی که اول این بدبختی همراهم بود را به اشک تبدیل کردم تا شاید بتوانم راه تنفسم را باز کنم. با صدای لرزان و تحلیل رفته‌ام رو به وکیل گفتم: - کِی؟ کِی قراره... نمی‌توانستم! نه! نمی‌توانستم بگویم، چه زمانی برای دیدن مرگ مادرم بروم؟! گویا او امروز، حال مرا درک می‌کرد؛ شاید هم می‌دانست چه چیزی قرار است از او پرسیده شود، چون با چشمانی مغموم، رو به من گفت: - نزدیک اذان صبح. سرم گیج می‌رفت؛ دنیا در برابرم تیره گشت. این چه بلایی بود؟ اشک‌های روان شده‌ی روی صورتم را با جان و دل پذیرفتم. گ
    27 امتیاز
  22. ⛓قسمت اول اگوستا، جوریا، ایالات متحده است. اولیور در یک پایه متقاطع اداره پست نشسته و انگشت شست خود را پاره‌ می‌کند و آن را گاز می‌گیرد، در دست او یک جعبه زرد پر از کوپن‌های جمع آوری نشده امروز و دیروز و از همه مهم‌تر صورت حساب‌هایی با مجسمه آزادی در بالا چاپ شده بود. خانم جیلز: اولیور تو هیچ شباهتی به مادرت نداری، تو تنبل و خودخواه هستی، اگر اون‌ها رو زیر یک ساعت تحویل ندی اخراج میشی. خانم جیلز صاحب اداره پست او مادر اولیور را در سن سیزده‌ سالگی استخدام کرد و اکنون به عنوان مادربزرگ اولیور دیده می‌شود. چین و چروک‌های آن داستانی از هرسال را روایت می‌کند. -
    26 امتیاز
  23. چطورید بچه ها؟ امتحاناتتون در چه وضعن؟ کیا تموم شده؟
    26 امتیاز
  24. پارت پانزده بیخیالش شده و به سمت ماشین خودم رفتم، خداراشکر اتفاق زیادی برایش نیفتاده بود، در این حادثه فقط چراغ عقب ماشین آن پسر را داغان کرده بودم. درون عروسک آلبالویی ام نشسته و حرکت کردم. در حال رانندگی فکرم نزد آن پسر بود، ای کاش اجازه ی پرداخت خسارت را به من می‌داد، چون احساس شرمندگی می‌کردم، به تیپ و قیافه اش می‌آمد که ثروتمند باشد، ولی بازهم حقش نبود که به خاطر دختری با فکر مغشوش و حواس پرت، هزینه ی اضافی بپردازد. از طرفی هم گستاخی اش، فکرم را درگیر کرده بود، چرا هنوز به او می‌اندیشیدم؟! ناگهان تمامی پریشانی ها و اتفاقات امروز، همچون گرگی ذهنم را شکار کردند! آه عمیقی کشیدم، شا
    26 امتیاز
  25. #خاطرات خوناشام# #قسمت 13# داستان زندگی من توی بغل پدرم بودم که صدای میهو ( @Tragedy) در اومد: - واه...بس کنید دیگه این فیلم هندی باز هاتون رو! گلکانم، یکم سنگین باشید دیگه! از پدرم جدا شدم به میهو نگاه کردم که کمی چهرش رو کج و معکوج کرده بود، زیاد نتونسته بودم باهاش آشنا بشم چون خیلی حرف نمی زد. اما دختر باحالی به نظر می رسید. پدر رو به من گفت: - خب حالا می خوام داستان زندگیت رو برات تعریف کنم تا بفهمی چطور به اینجا رسیدی. سری تکون دادم، میهو رو به ریچارد گفت: - گلکم من هم می خوام بشنوم. زارا ( @زری بانو) به میهو چشم ابرویی کرد و گفت: -
    26 امتیاز
  26. داشتم برای ۱۸۳۳۵۹۰۸۶۴۵۸۰۷۱ بار اخراجی‌های یک رو نگاه میکردم که یه نکته جالب فهمیدم اون حاجی گیرینوف هستا(محمدرضا شریفی نیا) به اون میرزا و آخوند میگه: اینا جبهه رو به فساد میکشن (در وصف مجید و دوستاش) یه نکته ای رو با دیدن این سکانس متوجه شدم اونم اینه که وقتی به ماهیت مسئله ای ایمان داریم؛ چرا باید بترسیم؟ چرا اون حاجی گیرینوف فکر میکرد که جبهه ممکنه به فساد کشیده بشه؟ چرا نگفت جبهه رو اینا تاثیر میذاره؟ ولی فکر کرد اینا رو جبهه تاثیر میذارن؟ یعنی انقدر به جبهه ای که میرفت، شک داشت و مسخره بازی میدونست؟ هرچیزی که میگنده نمکش میزنن بعد خود نمک بگنده؟🤔 این نشون میده که هرن
    25 امتیاز
  27. #خاطرات خوناشام# #قسمت15# ‌داستان زندگی من غزل @-GHAZAL- در حالی که دستش رو زیر چونش گزاشته بود، گفت : - ریچارد میشه ادامه ی داستان رو بگی؟ بابا به روش لبخندی زد و ادامه داد: - به چند تا کارکن سپردم که ازش پرستاری کنن، اون ها خیلی خوب بهش می رسیدن تا مداوا بشه. فردای اون روز فهمیدم که به هوش اومده و بیدار شده، به سمت اتاقش رفتم، متوجه شدم که داره با پرستارش حرف می‌زنه، گوش وایسادم و فهمیدم که داشت به من بد و بیراه می‌گفت. درمورد پسری با مشخصات من حرف می‌زد که پرستارش جیغ ضعیفی کشید و بهش گفت که من رهبرم و بهش هشدار داد که در مورد من اونطوری حرف نزنه وگرنه من می کش
    25 امتیاز
  28. #خاطرات خوناشام# #قسمت 14# داستان زندگی من عصبی شدم و دندون هام رو توی فکم به هم دیگه ساییدم، کسی جز یک خوناشام نمی تونست من رو هل بده، اما نکته ی مهم این بود که چه کسی جرعت هل دادن من رو پیدا کرده بود، قطعا که از جونش سیر شده بود چون من بهش رحم نمی کردم. سریع به حالت پرش وار از روی زمین پریدم و روی پاهام ایستادم. از دیدن اون صحنه شوکه شدم! دختر زیبایی جلوی روم ایستاده و گارد گرفته و پسرک رو پشت سرش پنهون کرده بود. پسر بچه پشت پاهای دختر پناه گرفته بود و مثل بید می لرزید. چشمم به اون دختر افتاد که تیله های عسلیش رو با خشم به صورتم دوخته بود، می تونستم بگم که زیبایی خیره کنن
    25 امتیاز
  29. «پارت سوم» مادرم بر بلندای چهارپایه ایستاد و صورتِ گرد و نگرانش از پشتِ قابِ طنابِ دار، قابل دیدن بود. سرباز کنارش، شروع به خواندنِ حکم کرد و من با زانوانی سست شده، روی زمینِ سرد اتاق جای گرفتم. نگاه غرق در اشکم در قرنیه‌های تیره و لرزانِ چشمانش که حال پرده‌ی شیشه‌ای و شفافِ اشک، روی‌شان کشیده شده بودند، دوخته شد. خواندنِ حکم که تمام شد، من تازه پی بردم که چرا زمان تا این حد زود گذر می‌کرد؟ چرا فرصتم برای آخرین بار دیدنش، کمی بیشتر نمی‌شد؟ همین که صورتش در میانِ گره‌ی طناب حبس شد، ضربانِ قلبم با هزاربار کوبش در ثانیه، رکورد زد. با چشمانی که از وحشت درشت شده بودند، از جایم بلند شدم و با صد
    25 امتیاز
  30. همین که کاری به کار کسی ندارم همین که سرم به زندگی خودم گرمه همین که هر کی هر چی میگه با احترام ردش میکنم ولی به روی خودم نمیارم همین ها دلیل آرامش و قشنگیه زندگیمه سرت تو کار خودت باشه فقط یه جمله نیست یه سبک زندگیه و خداوند سر را آفرید تا روی گردن باشد نه در زندگی دیگران !!! シ︎
    24 امتیاز
  31. #خاطرات خوناشام# #قسمت 16# داستان زندگی من متوجه سیل اشک هام روی گونه‌هام شدم، حرف های بابا احساساتیم کرده بود، ولی وقتی نگاهم به بقیه دختر ها افتاد، میون اشک هام خندم گرفت، شبیه انیمه هایی شده بودن که اشک توی چشمشون برق می‌زد ولی گریه نمی‌کردن. با صدای لرزون گفتم: - خب بابا، بعدش چی شد؟ لبخند تلخی زد و گفت: -می دونستی سال ها منتظر این بودم که دخترم بهم بگه بابا؟! خب بعدش من همه جارو دنبالت گشتم، ولی نبودی، بهترین جادوگر ها رو برای این کار آوردم، ولی گفتن این طلسم به این راحتی شکسته نمیشه! هیچ وقت نا امید نشدم، همیشه در حال جست و جو بودم که دو سال پیش هنری، پسر
    24 امتیاز
  32. «پارت چهارم» قطرات ریز آب که به صورتم خوردند، به گشودن چشمانم، وادارم کردند. دیدِ تارم روی صورت دو زن چادری که یکی زیر سرم را گرفته بود و دیگری با لیوان آبی در دست، سعی در به هوش آوردنم داشت، خیره ماند. گشوده شدن چشمانم با ریزش بی‌امانِ اشک‌هایم همراه شد! دوباره یاد داغی که چند لحظه پیش روی قلب زخم خورده‌ام نشست، افتادم. صدای کوبیده شدن چهارپایه روی زمین، بدون توقف، مدام در سرم اکو می‌شد. صدایی که ندای مرگ مادرم را می‌داد! چقدر زجر آور بود، کلمه مرگ، کنار نام مادرم! بی‌توجه به زنی که مرا سمت صندلی هدایت می‌کرد، سمت در آهنینی که چند لحظه پیش مانع از دیدن چهره‌ی بی‌روح مادرم شد، دویدم. به ی
    24 امتیاز
  33. ⛓The Oliver⛓ ✍نویسنده: eliyour | کاربر انجمن نودهشتیا✍ 🎡هدف: کسب تجربه🎡 🕰ساعات پارت گذاری: نامشخص🕰 🎭ژانر: تخیلی_ترسناک_دارک🎭 📤خلاصه: نادیده گرفتنِ نسلی محجوب بر عمل، اعمال صحبت‌هایی از قبیل دنیایی محبوب، انتشار نوری از دستِ دخترکی بر ناشناخته ترین ناگفته‌ایی جانس. جنگی که ایمانی بر مختصر بودنِ جنایتی بر دنیای مرآت ندارد. هیچ چیز گفته نشده، نه برای اولیور نه برای جادوی شبانگانه‌اش. دروازه‌ای از دست می‌چکد بر خانواده‌ی آتشینِ مک دونالد. بحری در انتهاست... (سخن الیور ^•ﻌ•^) (دوستان این بار با رمان اولیور همراهتون هستم، رمانی که هیچ وجهِ از محتوای گنگی برخورد
    23 امتیاز
  34. امروز داشتم به این فکر میکردم که... چراااااااااااا چرااااا چرا خاطرات من رو نمیخونید؟! چرا واقعا؟! مهربون باشید و بخونید. خلاصه ک‌بخونید خوشحال میشم. شما هم شاد میشید @بانوی عشق @Ava.sp @Taryran @elifac @somayeh59 @Narges.Sh @-Shrw- @Masi.fardi @yalda es @کاکائو @_najiw80_ @..Raha.. @Panitor @Squelette @افکا @hanie.r @mojgan_a @.Ghazaleh. @Azin18 @nina4011 @asal_janam @Zahra_banu @Roshanaą @.parniya. @Ara.wr.o.O @همه نخوندین هم نخوندین.. لایک کنین دلم شاد شه مرسی
    23 امتیاز
  35. #خاطرات خوناشام# #قسمت 18# هنری موقشنگ رو به جمعیتی که پایین تر از ما توی حیاط ایستاده بودن، زل زدم، همشون با تعجب و متفکر نگاهم می‌کردن، امروز صبح که از خواب پا شدم، بابا بهم گفت که می‌خواد قبل از هر چیزی من رو به اهالی قصر و مبارز ها معرفی کنه. لباس مخصوص و بلند قرمز رنگی رو پوشیدم و در شأن دختر ریچارد حاضر شدم، در آخر پدرم ورودم رو اعلام کرد و این بود که حالا اینجا بودم. بابا روبه همه معرفیم کرد و بقیه بهم خوشامد گفتن. دوستان نودهشتیم هم کمی اونطرف تر نشسته بودن، کنجکاو بودم که چرا هنری رو بین اون جمع نمی‌دیدم، از این رو از بابا پرسیدم و اون جواب داد که هنری به پیش پدرش رفته
    23 امتیاز
  36. #خاطرات خوناشام# #قسمت 17# داستان زندگی من متفکر گفتم: - آهان الان همه چی رو متوجه شدم، حالا می‌دونم که دلیل اون حالت هام چی بوده، حالا می‌دونم که یک خوناشام هستم، ولی یک سوال، چرا توی این هفته های اخیر علائم خوناشامیم خودش رو نشون داد؟! چرا از بچگی این حس هارو نداشتم؟! البته من از اول از آفتاب و سیر و این چیزا بیزار بودم! ولی حس عطش به خون، سرعت، قدرت و حتی خوندن ذهن رو برای اولین بار توی این هفته ها تجربه کردم. دلیلش چیه؟ زارا @زری بانو لبخند ظریفی زد و گفت: - خب دلیلش اینه که داری یک خوناشام بالغ میشی و داری به بلوغ خوناشامی می‌رسی. خندیدم و گفتم : -
    23 امتیاز
  37. به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟! یادم می‌آید... اولین روزی که دیدمت گویا آسمان‌خراشی در اعماق روحم فرو ریخت و ویرانه های خود را با خانه‌ای ساحلی در میان درختان سرسبز شمال تبادل کرد! مثل این بود که موجود ناخودآگاهم پای سند صلح و آرامش امضای خود را انداخته و آشفتگی‌ها به یکباره غروب کرده باشند. بعضی باورها در برم جان گرفتند و برخی دیگر رنگ باختند... و زیبایی‌ها تعریف جدیدی به خود اختصاص دادند؛ مثل رقص پروانه‌های عاطفه در بستر وجودم! انبوه این اتفاقات دقیقا همان لحظه که چشمانم از اخم تیز میان ابروانت بر مردمک های به رنگ چوب تو که نرم نگاهم می کردند، میخزیدند
    23 امتیاز
  38. پارت(۳۲) راوی: آرتین مضطرب در حیاط قدم می‌زدم. بعد از تماس بهراد، خیلی عصبی شدم و اصلاً دلم نمی خواست در حال حاضر اون رو ببینم. حدس می‌زدم در مورد مهمونی و دلیل برگشتن عمو می‌خواد باهامون حرف بزنه. با وارد شدن ماشین فرزین، به‌سرعت به‌سمتش رفتم و در رو باز کردم. رو به سارینا با لهن کاملاً جدی گفتم: - پیاده شو! بعد از پیاده شدن سارینا، خودم سوار شدم و به‌همراه فرزین، از خونه بیرون رفتیم. فرزین توی راه، مدام ازم سوال می پرسید اما من اصلاً اعصاب جواب‌دادن به سوالاتش رو نداشتم. فکر دیدن بهراد، بدجور اعصابم رو خراب می‌کرد. وقتی وارد شرکت شدیم، رو به منشی گفتم: - آقای بر
    23 امتیاز
  39. 💜پارت چهاردهم💜 -هییییی سانی من آمادم بریم؟! سانی هم از تو اتاق فریاد زد. سانی:من هنوز دارم آماده می شم تو باغ منتظر باش تا بیام. خدا لعنتت کنه، مگه داری چه غلطی میکنی. نفسی عمیق کشیدم کیفم رو روی دوشم انداختم دوباره فریاد زدم. -اوکی من رفتم زود بیا. همین طور که خم شده بودم،آروم آروم از پله ها پایین می اومدم و با ترس به دور اطراف نگاه می کردم تا یه وقت مامان این دور و اطراف نباشه.همین جوری داشتم آروم و سریع به طرف در خروجی می رفتم که یه دستم به عقب کشیده شد با شدت پرت شدم عقب و افتادم تو بغلش ، دیگه از شدت ترس از تنبیه نمی دونستم چی می گم چشمام رو بسته بودم و تند ت
    22 امتیاز
  40. Part3 هدیه مثل همیشه از سر و کولم آویزون شد و خودش رو لش کرد تا من بِکش- بِکش ببرمش؛ اما چون از صبح چیزی نخورده بودم جونی واسم نمونده بود که بتونم بِکشمش، آروم و بی‌حس گفتم: - هدیه! انگار از صدای بی‌جون و چشم‌های خمارم فهمید که جونی واسه بردنش ندارم؛ چون سنگینیش رو از روم برداشت و به جاش دست‌هام رو سفت گرفت. می‌دونستم دلیل این کارش چی بود اما بروز ندادم، خیلی سعی کرده بودم کاری کنم ترسش از تاریکی بریزه اما نشد و من بی‌خیال شدم و سعی کردم توی جاهایی که ترس بهش غلبه می‌کنه باشم و تنهاش نذارم. وقتی از اون تاریکی حیاط گذشتیم و به پله‌های مرمری عمارت رسیدیم هدیه دستم رو ول کرد و با دوید
    22 امتیاز
  41. ((1)) پاهای فرسوده‌‌ام را میان سرخدار‌ها، درختان خشک و سالخورده‌ی جنگل به حرکت در آوردم. فرو رفتن تیغ‌های بی‌‌رحم پنجه‌ی درختان را به بازوانم حس می‌کردم. از کنار بوته‌ی قارچ سمی بزرگی گذشتم و با نگاهم، سیروان را صدا زدم. سر برگرداند و چشم‌های گمراهش را ثانیه‌‌ای، به روی گونه‌های زخمی‌ام انداخت. بی‌‌قرار، انگشت‌هایم را به یکدیگر گره زدم و آه عمیقی کشیدم. تیغ‌هایی که در پوستم فرو رفته بودند، کمی آزاد شدند و یکی در میان فرو ریختند. بوی گل و لجن‌خزه‌های دور درختان، آزارم می‌داد. سه روز بود که این بو به مشامم می‌رسید و هر بار با بوییدن بیش از حدش، حس تهوع می‌گرفتم و تاب و توانم را از دست
    22 امتیاز
  42. من حداقل 14حقیقت رو راجع به شما میدونم… 1. الان بیداری 2. گوشیت روشنه 3. یه انسان هستی 4. داری pm منو میخونی 5. تو نمیتونی وقتی زبونت بیرونه بگی ژ 7. الان داری امتحان میکنی 8. الان خندت گرفت 9. اصلا ندیدی که عدد6رو جا انداختم 10. الان برگشتی چک کنی ببینی جا انداختم یا نه 11. الان باز خندیدی 12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم 13. الان چک کردی ببینی کدومه 14. پیداش نکردی داری میخندی… میدونم این متن کلیشست ولی دوباره گذاشتم بخونین بخندین🤣😂
    22 امتیاز
  43. مقدمه: یادمه یکبار گفتی که می‌خوای خاص و متفاوت باشی اون زمان نمی‌دونستم اما الآن فهمیدم. اینکه بخوای از کسی که خوشت میاد تقلید کنی این خاص بودن نیست، اگر دوست داری متفاوت باشی اول‌تر از همه قوی باش... تو به دنیا اومدی که به چالش کشیده بشی وظیفه تو قوی بودن و شکست نخوردنه! وقتی در مسیری قدم برمی‌داری بزار بگن اون چقدر قویه اون قدرتمنده و از پس کارای سخت بر میاد اینجوری انگیره هم پیدا می‌کنی. یک ویژگی که باید همه داشته باشند اما ندارن و ازش غافل موندن قدرتمند بودنه؛ نه اینکه مقام داشته باشند یا اصل و نسب نه نه اصلا! فقط خودشون رو مثل یک سپر محکم کنند در برابر هر اتفاقی و ازش گذر
    22 امتیاز
  44. ‹‹‹خاطرات خون‌اشام››› ‹‹قسمت ۱۴›› ‹اولین‌ها› -دوست واقعی- من با دهنی نیمه باز و ریحانه با چشم‌هایی که هیچ حسی ازشون تشخیص داده نمیشد، به غزل نگاه می‌کردیم. مشخص بود دختر شیطون و بازیگوشی هست. دوست داشتم بیشتر باهاش آشنا بشم؛ اما قوانین می‌گفت ما نباید هویت هارو بدونیم! - خب، فکر کنم شما بهتر باشه برگردید به عمارت؛ نزدیک صبحه و زهرا هم زیادی سحرخیز! امیدوارم آخرین دیدارمون نباشه. درحالی که دست چپش رو به کمرش زده بود، با دست دیگه‌اش به در خونه که دو قدم بیشتر با ما فاصله نداشت، اشاره کرد. - دفعه بعد که همو دیدیم، عین سه تا دوست عادی رفتار می‌کن
    22 امتیاز
  45. #پارت دو "با این موزیک، این پارت را بخوانید _ کلیک کنید" چشم‌هایت مچاله شد. تا چه زمانی قرار بود گوشه‌ای بنشینی، تخیلِ پوچ رقم بزنی و به حرکتِ بی‌روحِ سلول‌ها خیره شوی؟ به ذهنت متبادر شده بود؛ مخلوطی هستی که با این روزمرگی در هم تنیده‌ای و هیچ‌وقت نمی‌توانی خود را رها کنی. غافل از اینکه روغن هم با صافی از آبِ خالص جدا می‌شود. مشت‌هایت سفت و رگش برجسته شد. - اولین جمله‌ی هوشمندانه‌ات! متشکرم. خشکیِ آمیخته به قدردانیِ لحنت، موجب شد دستِ سلول هفت در دهانش، تیلیکی قولنج بشکاند. قبل از آنکه زبانِ زبر و درازش مانند یک سی‌دی (CD) عمل کند، از جایت بلند شدی. بشکنی در هوا زد
    22 امتیاز
  46. |پارت۱۳| به محض پریدن از پنجره خاک‌های روی لباسم را تکاندم و به طرف شرق به راه اوفتادم. تجربه ثابت کرده که اکثر راه‌های خروجی سمت راست قرار دارند. به آرامی گام بر‌می‌داشتم و زیر چشمی اطرافم را می‌پاییدم. به سختی از مابین درختان عبور کردم. قطعا یک ساعت از زمان فرارم از آن اتاق می‌گذشت و من هیچ چیزی به جز درخت و خاک و آسمان در این مدت زمان ندیدم... با برق زدن یک شیء در روبه‌رو ام به قدم‌هایم سرعت بخشیدم. با دیدن حصار توری رو به روام به خوبی متوجه شدم اینجا یک ملک شخصی هستش که من در آن وجود دارم. اما برای چه کسی؟ اصلا من برای چه اینجا هستم؟ به خوبی با توجه به رفتار اهورا قبل ا
    22 امتیاز
  47. ‹‹‹خاطرات خون‌آشام››› ‹‹قسمت ۱۰›› -نقطه ضعف؛ نقطه قوت!- -پارت دوم- ریحانه بلند زد زیر خنده و گفت: - من میگم تو در عین خنگی، بامزه‌ای؛ مهدیه قبول نمی‌کنه! منظورم این بود که، مهدیه برای محافظت خودش از چنگال خبیث ما، هم یه گردنبند داره که توش گل شاهپسنده؛ هم اینکه ایشون همیشه گل شاهپسند، قاطیِ دمنوش‌هاشه! پس مهدیه، توی خون‌اش بود که گل شاهپسند داره! برای همین انقدر حالم بد شد. فقط خداکنه وقتی پیشش میرم عصبانی نباشه و بلایی به سرم نیاره! اصلا من چرا انقدر ازش حساب می‌برم؟! خودم جواب خودم رو دادم که شاید برای اینه که همه ازش برای یک‌بار هم که شده،
    22 امتیاز
  48. پارت آخر ( برخلاف انتظار ) با به اتمام رسیدن گویش راوی و آخرین صحنه از داستان که «بیست ثانیه به خیانت» نام داشت و اثری از سحر راد، دوست دوران دانشجویی من در دانشگاه بود، همگی جهت استراحت قبل آماده شدن برای تعظیم و دریافت قدردانی مهمانان، به سمت اتاق بازیگران رفتیم. اجرای بخش هایی از داستان که جزو ممنوعه های صحنه محسوب می شد حتی با وجود اینکه در یک کشور غیراسلامی ( کانادا - تورنتو ) زندگی می کردیم، اکران نشد ولی با این حال ما خوب از پس این اثر حقیقی بر اومدیم و از این بابت خوشحال بودیم. به نظر من بهترین صحنه دقیقا اونجا بود که با تموم شدنش، قطره ی اشکی رو درست کنج چشمان کشیده ی ص
    22 امتیاز
  49. #پارت اول (تمامی شخصیت ها و اماکن ساخته ذهن نویسنده ست.کپی شرعا حرام است.لوکیشن روستایی در سوریه.تمامی دیالوگ ها به زبان عربیست به حز دیالوگ های حسین و سمانه) آرام، زیر پهلوی پیرزنی که روی تختِ مقابلم دراز کشیده بود را گرفته و سعی کردم بلندش کنم. حسین بعد از معاینه‌اش سمت میز قهوه‌ای رنگ حرکت کرده و مشغول نوشتنِ نسخه شد. پیرزن چشمان شب رنگش را روی صورت همسرش که با نگرانی همراه بود حرکت داد و به عربی گفت: - نگران نباش؛ من حالم خوبه. ولی همسرش انگار با نگران نبودن، بیگانه باشد، با قدم‌های مستأصل، سمت میز حرکت کرد و پرسید: - آقای دکتر، حال خانمم خوبه؟ حسین خودکار را
    21 امتیاز
  50. ‹‹‹خاطرات خون‌اشام››› ‹‹قسمت ۱۶›› ‹اولین‌ها› -دعوا!- دستم رو بالا آوردم تا هلیا رو بزنم؛ اما سریع دستش رو سپر قرار داد و با همون خنده‌اش، کمی عقب رفت. - نزن، کتلت میشما! دستم رو پایین آوردم؛ هلیا هم همچنان داتش می‌خندید و رو اعصاب من دراز نشست می‌رفت! - شوخی‌ن اصلا هم بامزه نبود! شدت هر- هراش بیشتر شد. ته قلبم یه فحش درست و حسابی بارش کردم! - مرگ، نخند دیگه! خودش رو کمی جمع و جور کرد و گفت: - خدایی عجب خون‌اشام ترسویی هستی! همین الهام که میبینی روز اولی که اومد اینجا، ارواح از پشت بوم پرتش کردن پایین! ویولت رو هم نزدیک بود بندازن تو
    21 امتیاز


×
×
  • اضافه کردن...