رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. FATEMEH.KARIMI

    FATEMEH.KARIMI

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      2,884

    • تعداد ارسال ها

      5,773


  2. -Sahar-

    -Sahar-

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      1,914

    • تعداد ارسال ها

      4,446


  3. Zahra_banu

    Zahra_banu

    📚رمان خور😋


    • امتیاز

      1,872

    • تعداد ارسال ها

      528


  4. ته یان

    ته یان

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1,669

    • تعداد ارسال ها

      2,137


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 20 بهمن 1399 در همه بخش ها

  1. @سـانـاز @Zhr_banoo @Zah_ra @hasti.rad @DelB @مثلِ پری @nina4011 @reyhan_.rs @MOBINA.H @هانیه نیک. @ف افتخاری @Navazesh @Nafastaj @Otayehs @kiAnA_vA8 @M_Bhvr @Ghazal123 @Ghazaleh85 @تاو80 @Setareh16 @نرگس نظریت @شارلوت @Love no @Nani @15Bita @TWINKLE @zahrahosenzade @Sety @هونیا20 @Hilda @Saara @ماه تی تی @Haniye_sh @آب آلبالو @شقایق.نیک @Au revoir @آئیشـمـای @Elahe Haji @ملی ملازاد @bita.v @masoo @fatimaff @yalda es @Nayerak @Ara.wr.o.O @فآطمه @ته یان @گوجه سبز @Reyou @Nafastaj @helia.z @Paradise @Yeganeh84 @samira80 @flare @سحرصادقیان @Elika1382 @81negin @M.alishahi @فاطمه شبان @ننۀ داهول @ی
    37 امتیاز
  2. پارت ۱۵ طبق عادت این چند روز، گوشه‌ای کز کرده و با چشمانی که سو نداشتند، به تاریکی خیره شده بود. از دیوارهای سلولی که در آن محبوس بود، دردی از جنس تنهایی بر استخوان هایش نفوذ می‌کرد و به سمت قلبش نشانه می‌رفت. چند روزی از دستگیری‌اش می‌گذشت و حکم نهایی در دادگاه روز سه شنبه، ساعت هشت صبح، اعلام شده بود. یأس، همچون سرطانی به جای- جای تنش سرک می‌کشید و سلول‌هایش را به بدبختی آلوده می‌کرد. از وجودش، رایحه‌ی گندیده‌ای به‌نام «فراق» سرشان‌تر از روزهای دیگر، بیداد می‌کرد و مشامش به شدت آزرده می‌شد ولی سکوت آمیخته با سیاهی سد راه افکارش می‌گشت. صداهایی دائم در درون ذهنش ب
    37 امتیاز
  3. پارت ۲۴ قدیم هایش به سمت عمارت بود اما افکارش در جهت عشقش به فرهاد. آن ثانیه‌های لعنتی و حس بیدادگر درونش، او را به شدت مورد آزار روحی قرار می‌دادند. روی مسیر سنگ فرشی باغ تا عمارت، آهسته و پر از درد گام می‌نهاد‌. آن سوی باغ، گلخانه‌ی کلبه‌ای شکل عمارت قرار داشت که در حیطه‌ی خود، یک بهشت کوچک محسوب می‌شد. گل‌های شقایق، مریم و رُز به همراه نهال ها به زیبایی در صف هم چیده شده بودند و توجه هر ببینده‌ای را به خود جلب می‌کردند‌. پیچک‌هایی که روی دیوار های شیشه‌ای گلخانه را زینت بخشیده بودند با آن فضای سرسبز و زیبا، جلوه‌ی خاصی را ایجاد می‌کردند. بر خلاف همیشه که این صحنه ه
    35 امتیاز
  4. پارت ۲۲ دو مسئولی که بازوانش را گرفته بودند، او را سمت سکوی چوبی هدایت کردند. به آرامی بالای چهار پایه‌ای که زیر چوب دار قرار داشت، رفت که در پاهایش لرزشی نامحسوس ایجاد شد. از مرگ هراس نداشت؛ ولی چه کند؟ انسان بود دیگر! سرش را از طناب دار رد کرده و محکم او را نگه داشتند. ترس و یا شجاعت، برای او در آن لحظه هیچ فایده‌ای نداشت بلکه سر تا سر زیان می‌رساند. باید سر تا سر وجودش را از بی‌حسی پر می‌‌کرد. لبخند به لبانش بود در حالی که اشک کل آن پارچه و گونه هایش را خیس می‌کرد. زندگی چه پارادوکس دردآوری به اجبار برایمان به نمایش می‌گذاشت. یکی از مسئولان، با صدای بلندی دستور داد:
    33 امتیاز
  5. پارت ۱۶ کلثوم، دختری با چشم و ابروی مشکی، بعد فروغ از زیباترین دختران عمارت محسوب می‌شد. مهربانی و خوش اخلاقی‌اش زبان زد کل مردم روستا بود و پیش بانو مرجان هم جایگاه خاصی بخاطر یتیم و بی‌کس بودنش داشت. والده او را همچون دختر خود می‌پنداشت و ارزش می‌داد؛ کلثوم هم در این عرصه دست کمی از او نداشت. فرهاد را همان روز اول که پا در عمارت نهاد، در دل خود جای داده بود. به قامت رعنای او و دل پاکش، عشق می‌ورزید و دعا- دعا می‌کرد تا مهرش در دل او بیفتد. از وقتی که بازداشت شد، غصه‌ی نبودش او را از خواب و خوراک وا داشت. از این رو با خواهرش یعنی فروغ، صمیمی‌تر شد. همه چیز در رو
    33 امتیاز
  6. پارت چهل و هشتم (زمان حال) امید ماشین و جلوی در خونه نگه داشت، بدون هیچ حرفی دست بردم که دستگیره رو بکشم و پیادم شم که صداش توی گوشم پیچید. با صدای نسبتا آرومی گفت: شبت بخیر. بغضی به گلوم چنگ انداخت، با همون چشم های اشکی بدون هیچ حرفی پیاده شدم. شده آیا با غم او خواب شوی؟ دائما غصه خوری در دل خود آب شوی؟ سخت بود برام عادی رفتار کردن جلوی کسی که یه روزی دلیل همه دیوانگی هام بوده. از درون می سوختم و دم بر نمی اوردم. شبت بخیر تو این شبا که نیستم /بخواب با فکر اون من با چشمه خیسم تمومه شبهام صبح میشن به یاد تو /میدونم حتی حاله من مهم نیست واسه تو
    32 امتیاز
  7. پارت ۱ - نفس هایت را حبس کن! با این حرف پدر، به آرامی دست هایش را بالا برد و انگشتانش را با ظرافت خاصی در راستای چشمانش به صورت دایره وار چرخاند. نفسش را برای چند ثانیه در ریه هایش خفه و سدی بر مجاری تنفسی اش ایجاد کرد. هدفش این بود که شاه کبری خوش خط و خال مقابلش را که تماماً سیاه رنگ بود و چشمانی زمردین داشت، به ایجاد حرکات یکسان با خودش وادار کند. - تاکاشی، پلک نزن! صدای تحکم آمیز پدر او را به سمت دره های هولناک اضطراب درونی می کشاند؛ ناچار آب دهانش را بی صدا قورت داد و سرش را آهسته و بسی نرم به سمت چپ متمایل کرد. خیره به چشمان آتیشین مار، دستان خود را فرایندسا
    31 امتیاز
  8. پارت ۲۵ بی‌وقفه در مسیری می‌دوید که خود نیز نمی‌دانست به کجا ختم می‌شود. پاهای برهنه‌اش، گز- گز می‌کردند ولی به دردشان توجه نمی‌‌کرد. کجا باید می رفت؟ جواب این سوال را هم نمی‌دانست. دیگر او تنها و بی‌کس شده بود. فرهادش نبود که جای پدر، برادر و شوهرش را پر کند. همیشه او تکیه گاهش بوده و در واقع بدون او قطعاً هیچ و پوچ بود. احساس کودکی را داشت که یتیم شده است و در این دنیای ظالم که درک صحیحی از آن ندارد، باید به تنهایی سر کند؛ هرچند این کودک تنها بیست سال سن داشت ولی عدد بیست در مقابل زندگی قطعا خیلی کوچک بود. کاش چیزهایی که شنیده بود، همگی به یک شوخی زننده تبدیل می‌‌شدند. کا
    31 امتیاز
  9. پارت ۱ - حرکت آخر؛ منتظرتم. به محض خواندن پیامک، موبایل یدکش را به جیب شلوار شش جیبش فرستاد و با نهایت خونسردی به سمت آیینه‌ی موجود در اتاق تغییر جهت داد. دلش می خواست قبل از ترک کردن این مکان، از مجلل بودن فضای اطرافش لذت ببرد؛ حتی نمی ترسید که گیرش بیاندازند. او خدای آرامش بود؛ از هیچ چیزی واهمه نداشت، حتی مرگ! دست هایش را به داخل جیب های پشتی شلوارش فرو برده و مشغول وارسی اتاقی شد که ظاهراً «اتاق خواب عروس» نام داشت. همه چیز درون اتاق از در گرفته تا آیینه‌اش به رنگ مشکی آغشته شده بودند. چیدمان منظم و در عین حال زیبای مبلمان که با رنگ خاص و زیبای مشکی زینت داده شده بود؛ انعکاس
    31 امتیاز
  10. پارت چهل و نهم با صدای گوشیم سرم و از در برداشتم و و تو جیب مانتوم دست کردم و گوشی و دراوردم. چون لنز نداشتم نتونستم ببینم کیه. رد تماس زدم. هر کی بود حوصله نداشتم الان حرف بزنم و فقط دلم میخواست سکوت کنم و تنها باشم. چند دقیقه گذشت، دوباره گوشیم زنگ خورد این بار ناچارا جواب دادم. صدای پر شکایت هومن توی گوشم پیچید: دفعه آخرت باشه گوشی و رو من قطع می کنی ها، دختره لوس. بلند شده رفته اونجا واسه من آدم شده، خوب اون ماس ماسکتو جواب بده شصتم خواب رفت انقدر شماره ات رو گرفتم. با فین فین گفتم: نتونستم ببینم تویی. هومن در حالی که شک توی صداش بود گفت: صدات چرا اینجو
    30 امتیاز
  11. پارت ۲ مردمک آبی رنگ چشمانش را از روی دیوارهای نقاشی شده به سوی چراغ های برافرواخته و زیبای گرد که از گوشه های سقف چتری کوچه آویزان بودند، کشاند‌‌. القای خاصی که این چراغ ها از روشنی به محیط می بخشیدند احساس زیبایی در درونش به غلغله درمی آورد. شکوه فضای آنجا چنان تیله های آسمانی اش را گرفتار خود ساخته بود که انگشت به دهن فقط اطرافش را می پایید و در ته دل "به به و چه چه " گویان از کنار آنها گذر می کرد؛ اما کم کم پاهایش توان خود را برای ادامه دادن مسیر از دست دادند؛ چراکه مدت زیادی بی وقفه و حتی بدون یکبار مکث، در راه بود. از این رو گوشه ای ایستاد تا تنفسی بر خود دهد و استراح
    29 امتیاز
  12. پارت ۱۷ با سپری شدن دو هفته، گویا همهمه‌ی عمارت خوابیده بود. همه درگیر مشغله‌ های کاری خودشان شده بودند و این میان، تنها چهار نفر در اغتشاش فکری سیر می‌کردند‌. فروغ با نیامدن جواب نامه‌هایش دیگر امیدش را از فرهاد بریده بود و بیشتر اوقات در مورد جنینی نوقدمی که در زمان اشتباه، به یک زندگی اشتباه‌تر سهواً وارد شده بود، آینده نگری می‌کرد. بلاخره او دیگر اسم مادر را با خود یدک می‌کشید و نمی‌توانست به عشق جنون آمیز نهفته در دلش توجه کند. باید به فرزندی که قرار بود به دنیا بیاورد فکر می‌کرد و به دنبال راه چاره می‌گشت. برخلاف فروغ، فرهاد سخت در فکر او غرق شده بود‌. برای او زمان با شتاب
    29 امتیاز
  13. 🌸داستانِ مرآتِ سحر🌸 ✍︎نویسنده: eli.b | کاربر انجمن نودهشتیا✍ 🎯هدف: ایجاد تنوع در تخیل نویسی وبیانی فلسفی🎯 🕰ساعات پارت گذاری: نامشخص🕰 🎭ژانر: تخیلی_معمایی🎭 📚خلاصه : فاجعه ای از جنسِ تارهایی جادویی، ورود تماس هایی از آینه هایی مسکونی! جزئی بی قاعده، در ریز نقشی های گوتنبرک. به مبارزه با مباهله ای ممکن در این دنیا می پردازد. او مردی شدیدا ریز نقش است. اما آه که افسوس...نمی داند در وجود آن همه رخنه در روزها میتوان از مرآت به ناممکن ها ورود کند! مرآتی که تجلی آن ناگریز است. سنی ندارد این گوتنبرک محزونی که با چشم هایی که اندک اندک به خاکستری می گراید. او در
    28 امتیاز
  14. 🏴شهادت مظلومانه دهمین اختر آسمان امامت و ولایت، مشعل فروزان هدایت، یار و راهنمای امت، کتاب علم و زهد و حکمت، حضرت امام علی نقی (ع) بر شیعیان تسلیت باد.. از فردا شب تا پس فردا رد بدل کردن اهنگ توی انجمن ممنوع می باشد ممنون از همکاری شما
    28 امتیاز
  15. پارت ۲۳ ای کاش هُمای فروغ نما از این خواب غفلت بیدار شود و چشمانش را، که یک دنیا دشت سرسبز در آن جمع شده، به روی حقایق بگشاید. ای کاش بداند که نیمه‌ی جانش، جان جانانش، در بر پیوستن به او، چه ظالمانه به افق آسمان پر کشید‌ه است ولی او در برابر بدبختی‌هایی که برایش پیش آمده، هنوز هم در بی‌خبری به سر می‌برد. فرهادش را به دست طنابی رها گردانیدند؛ حتی قبل اوج گرفتنش، یک دقیقه هم فرصت نشد که آخرین بار به این دنیای فانی چشم بدوزد. آن طنابِ دار، سخت گلویش را فشرد و نفسش را گرفت. همه‌ی این ها در کسری از دقیقه رخ دادند و در همان دقیقه‌ی کوتاه، فرهاد آسمانی شد. آیا هُما می‌داند بر یک تنف
    28 امتیاز
  16. پارت ۲۱ همزمان با خصومتی که میان هُما و مرجان اتفاق افتاده بود و به نفع والده پیش می‌رفت، ارسلان درکنجی از اتاق خود، زانوی غم بغل گرفته بود. مگر چه کم داشت که فروغ حتی بدون توجه به عشق گنجانده شده در اعماق قلبش، او را رد می‌کرد؟ ثروت؟ شهرت؟ واقعاً چه کم داشت؟ تک به تک دختران آن روستا و حتی اشراف زادگان هم طالب ازدواج با خانزاده بودند‌ ولی افسوس که ملکه‌ی قلبش، او را به غلامی نمی‌پذیرفت. از کودکی به چیزهایی علاقه‌مند می‌شد که هرگز به دست آوردنشان برایش آسان نبود. گرچه فروغ او را با گفتن دوستت ندارم در هم شکسته بود ولی خانزاده در این بیست و چند سال عمرش، تنها به یک دختر علا
    28 امتیاز
  17. پارت پنجاه و دو هر وقت به چشم هاش نگاه میکنم یاد این شعر می افتم که میگه: تقصیر خود حضرت حق است/ که سرخوشیم طراحی چشم عسلی ایده او بود... امید با اخم و صدایی بم شده گفت: نذاشتم. باغیض گفتم: بله دیدم، جلو اون همه آدم دستم و کشیدی اوردی اینجا. دعا کن فقط کسی ندیده باشه. امید یه دستش رو رو فرمون گذاشت و خیلی جدی به جلو نگاه کرد و گفت: برام مهم نیست، تو برام مهم تری، به غیر از تو به کسی فکر نمیکنم چون همه فکر و ذکرم مال توعه، به غیر از تو به کسی نگاه نمیکنم چون چشمام فقط چشم های رنگ شب تو رو میبینه. شک کردی بهم نامرد؟ شک کردی و با دلخوری گفت. لبم و گاز گرفتم
    27 امتیاز
  18. یه نفر بهش گفت آخه تو این گرما با این چادر مشکی چطوری میتونی طاقت بیاری؟ . . . . گفت: شنیدم آتش جهنم خیلی گرم تره !
    27 امتیاز
  19. پارت اول چشمان خاکستری اش را نگاه می‌کند و به خودشیفتگی خود، مانند همیشه پی می‌برد. گوتنبرک در لباس خواب قرمز رنگ خود غرق شده بود. خود را چیزی شبیه به کوتوله کریسمس تشبیه کرده بود. از در ورودی عبور می‌کند و به لبخند خود خیره می‌شود. در کجا خیره شده؟ در همان آینه‌ی مسکونی و منفوری که دندان های او را به شکلی با مشت به عقب رانده شده نمایان می سازد. اما وقتی لبخند می زند، مانند آن کسی است که بهترین لطیفه‌ی روی زمین را برای او تعریف کرده. ای به آسمان بی رنگ متمایل به مه آلود نگاه می کند. دوید و دور شد از کرانه‌ی خانه ی خود. بعد از خانه ی آنها هیچ خانه‌ی نبود انگار خانه ا
    27 امتیاز
  20. پارت ۱۹ خانزاده، جعبه‌ی مخملی را از جیبش درآورد و روی میز نهاد. همانند نوجوان تازه به بلوغ رسیده‌ای شده بود که نمی‌داند با یک دختر چگونه می‌تواند صحبت کند. با این که در فرنگستان، با چندین زن ارتباط داشت و به خوبی در این زمینه مهارت یافته بود ولی با این حال باز هم در مقابل فروغ کم می‌آورد‌. صدایش را صاف کرد و با نگاه به قسمتی از میز کلامش را آغاز نمود. - فروغ، من از همان روز اولی که تو را دیدمت، دلم در دام چشمانت گرفتار شد. فروغ که لحظه به لحظه بیشتر در تعجب فرو می‌رفت حتی سرش را بالا نیاورد تا به او نگاهی بیاندازد. شرم و عذاب با تبرهای بزرگی به جان مغزش افتاده بودند.
    27 امتیاز
  21. نام داستان: تو قاتل منی نویسنده:پارک ته‌یان ژانر:جنایی، تراژدی هدف: افسرده ها چگونه عذاب می‌بینند... خلاصه:دنیا رنگی دیگر به خود گرفته، آشوب قلب مرا احاطه کرده و زمین لرزه ای بزرگ در قلبم رخ داده است. چه خبر است؟چگونه با آن مقابله کنم؟دلیل این همه فشار روی روح و جسم من چیست؟ چگونه این زندگی لعنتی را تمام کنم؟ ~~●~~○~~●~~○~~●~~ 《نام داستان از درد آرام به تو قاتل منی تغییر یافت.》 معرفی و نقد داستان کوتاه تو قاتل منی ته یان پارک
    26 امتیاز
  22. پارت ۳۰ عینک ته استکانی‌ام را با نوک انگشت کمی به سمت بالا هدایت کردم و چشم به چهره های کنجکاو و متعجب دختران دوختم. ترانه «نوه‌ی کوچک هفده ساله‌ام» که مشتاق‌تر به نظر می‌رسید، با چشمان قهوه‌ای رنگش که درشت شده بودند؛ رو به من کرد و گفت: - مادر بزرگ؟ پس فروغ بعد از مرگ فرهاد چه کرد؟ لبخندی به لبانم ترسیم کردم و بیشتر در صندلی‌ام فرو رفتم. - مدتی عزا گرفت و پس از آن همسر ارسلان شد. طراوت ( نوه‌ی بزرگم ) میان حرفم دوید و با تعجب پرسید: - یعنی فرهاد را فراموش کرد؟ سرم را به در جهت رد کردن حرفش به سمت بالا متمایل کردم و لبه های شال بافتنی سفید رنگم را که بر دوش خود ان
    26 امتیاز
  23. پارت دوم راهی در پی نداشتم، باید دور مانع هایی که اکنون کمین مرا گرفته اند خط بکشم. به سوی باغ و مخفی گاهِ همیشگی ام شتافتم. پاکتِ بزرگی در کنار قوطیِ نامه های قبلی به چشمم خورد. آن را باز کردم‌ یک سنگِ زرد رنگ براق را دیدم. ارتعاشی مرا به سمت پنجره می کشاند، به سمت همان روشنیِ خورشید، نور که به سنگ برخورد کرد توانستم کلماتِ حاکی از نقشه ی ورود به نصب نوار ویدیویی را بخوانم. آه بلندی گریبان گیر من شد و دوان، دوان به خانه رفتم و ذهنم را از کلمات برانول و استاد خالی کردم. نوار به دست، سوالِ فجیعی به ذهنم خطور کرد! اگر ورود بشر از یک مرآت صورت می‌گیرد، نقش این نوار دیگر
    26 امتیاز
  24. پارت ۲۰ مرجان، آن زنی که همه او را بانوی بزرگ خطاب می‌کردند، در برابر خشم خود شکست خورده بود زیرا فروغ دقیقاً روی نقطه‌ی ضعفش دست گذاشته و مرتکب خطای بزرگی در قبال او شده بود. تا صبح هزار و یک نقشه برای اینکه آن دختر گستاخ را به زانو در بیاورد کشیده و درباره‌ی نحوه‌ی پیاده کردن آن ها می‌اندیشید. لحظه شماری می‌کرد تا انتقام شکستن پسرش را به زجر آورترین روش ممکن بگیرد. نفرت خاصی در درونش نسبت به او می‌پرواند که ممکن بود خانمان سوز شود. به وقت سپیده دم، سمت کلبه‌ی انتهای باغ راه افتاد. هر قدمش سرشان از کینه بود به گونه‌ای که بر زمین رعشه‌ای می‌انداخت. همین که مقابل کلبه
    26 امتیاز
  25. پارت ۱۸ شب از راهی دور و دراز، که گویا برای ارسلان تمامی نداشت، فرا رسید. ثانیه‌ها، بر خلاف روزهای دیگر که با شتاب از آغوش عقربه ها سریعاً به یکدیگر می‌پیوستند، حال قصد سپری شدن را نداشتند. توسل، تمام روز را با خنده بر حالات هیجان‌ زده‌ی ارسلان گذرانده بود. چندباری هم او را به زور نگه داشته بود تا عجله نکند و نقشه‌هایی که برایشان زحمت کشیده است را بهم نریزد. جوان بود و خام؛ از این رو این مسائل برایش بسیار ساده به نظر می‌آمد. به وقت صرف شام، والده و خانزاده، مرتب و منظم بر سر میز حاضر شدند. ارسلان کت و شلوار قهوه‌ای رنگی به تن داشت و موهایش را به حالت منظم و مردانه‌ای در
    26 امتیاز
  26. 🎼پست ششم🎼 ابروهایم در هم گره خورد. حرف‌هایی که آن روز با خودم زده بودم را به یاد آوردم. -یه تکنیک روانشناسی هست که برای از بین بردن ترس استفاده می‌شه. این‌طوره که فرد خودش رو با چیزی که می‌ترسه محاصره می‌کنه تا به‌قولی ترسش بریزه ومن شاید می‌خواستم بعد سال‌ها، این ترس کهنه‌ و چرکین از روحم بیرون بریزه. سکوتی چند دقیقه‌ای به من اجازه‌ داد تکه‌های جا مانده‌ام در آن روزِ منفور را به‌هم پیوند بزنم؛ البته خودم این‌طور فکر می‌کردم تا اینکه... -اون روز چه اتفاقی افتاد دلیار؟ روز دادگاه... وقتی باهاش برخورد کردی... خوب می‌دانستم منظورش کدام روز بود؛ اما دلم می‌خواست انکارش کنم
    26 امتیاز
  27. پارت ۳ ماریا با قدم هایی آهسته به سمت او روانه شد و همین که کنارش قرار گرفت، دستش را در دست خود نهاد و چشمان پرفروغ درشتش را که اندکی هم ریزشان کرده بود، به چهره ی زیبای او دوخت. - Tu es très belle! .Je pense que vous n'avez besoin que d'une série de petits changements pour faire évoluer votre gloire. Viens avec moi ( تو خیلی زیبا هستی! به‌نظرم فقط نیاز به یک سری تغییرات کوچیک برای تکمیل شدن شکوهت داری. با من بیا! ) با گفتن جملات پشت سرهم ردیف شده دستش را کشید و به دنبال خود سمت یکی از صندلی های آبی رنگ که تداعی کننده ی رنگ آسمان بود، برد. به آرامی او را روی صندلی نشان
    25 امتیاز
  28. (پارت۲۶) دکتر با تعجب و آیهان با اخم نگاهم می‌کردن! آیهان غرید: - بشین! - من یه لحظه‌ام اینجا نمی‌مونم. آیهان چشم هاش رو بست و یه دفعه داد زد: - بتمرگ سرجات! ترسیده با تردید روی مبل نشستم. آیهان نفسی تازه کرد و سر برگردوند سمت دکتر. - می‌خوام کاملا عوض بشه؛ تمام عیب و نقص ها گرفته بشه؛ می‌تونید؟ دکتر از بهت در اومد و با لبخندی گفت: - بله، تونست انجام عمل داد. بعد هم بلند شد و به سمتم آمد. روی مبل مقابلم نشست و خم شد روی صورتم. - فک، پیشانی، بینی، گونه، لب و خط خنده، چشم ها... - نه! جفتمون برگشتیم سمت آیهان. پا روی پا انداخت و با
    25 امتیاز
  29. (پارت۲۴) صبح با صدای تقه‌ی در بیدار شدم. لباس هام تو تنم چروک شده بودن و پاهام توی کفش نعره می‌زدند. - بَ...Oui؟ «بله؟» - Mme Breakfast est prête «خانم؟ صبحانه آمادست» - d'accord merci «باشه، ممنون» پاهام توی این کفش ها دم کشیده بود. کفش ها رو با حرص در آوردم و از روی تخت بلند شدم. جلوی آینه ایستادم؛ الان اگر موهام بلند بود، معضل شونه کردنشون رو داشتم! دست و صورتم رو شستم و به سمت ساکم رفتم. نیم‌تنه‌ی قرمز رنگ به همراه جین آبی تیره مدل پاره پوشیدم؛ دمپایی های جلو بسته که روی اون پر از پرهای سرمه ای رنگ بود کنار اتاق بود. به جای کفش اون ها رو پا کردم و از
    25 امتیاز
  30. پارت ۲۶ در این وهله، بانو مرجان که در تنگنای پر تلاطمی اسیر شده بود؛ یکی از کارگرانش را به شهر نزد خانزاده فرستاد تا او را از اتفاقات افتاده خبردار کند. همچنین درخواست کرده بود که هر چه سریع‌تر به عمارت بیاید و اوضاع پر از ازدحام را سامان بخشد اما ارسلان بلافاصله بعد از مطلع شدن، از دفتر مهندسی خود خارج شده و از شهر به روستا آمد تا به دنبال فروغ بگردد. در تمام راه، نگران بود که نکند فروغ حماقت کرده و بلایی سر خودش بیاورد. از این رو به محض رسیدن، در به در دنبال او گشت. کل ساکنان عمارت بسیج شده بودند تا به خانزاده کمک کنند، برای همین آنها هم کل روستا را می‌گشتند تا بلکه فروغ را بیا
    25 امتیاز
  31. ((پارت دوم)) کل دنیایم شده بود خیالات محالی که آرزوی برآورده شدنشان را داشتم. هر‌چقدر که بزرگتر می‌شدم حساس‌تر و داغون تر از قبل بودم، چرا که نتوانسته بودم حتی به یکی از آن خیالاتم برسم. آن ها برای من به معنای خوشبختی تمام بودند ولی من یک احمق بودم؛ نباید دل خودم را به چیزای مادی این دنیا خوش می‌کردم چون انها را نه می‌توانستم بدست بیاورم و نه تا آخرش داشته باشم... و این‌که فکر می‌کردم قرار است خدا آن‌ها را به من بدهد، آن هم بدون هیچ تلاشی و فقط منتظر بودن برای رسیدن بهش کافی بود؛ این‌ها شدند تجربه های ده سال زندگی من که خیلی درهم و عجیب بودند. مدتی هم که به خودم آمده بودم
    25 امتیاز
  32. (پارت۲۹) "آسو" دیگه اشکم داشت در می‌اومد! از ترس، سرما به استخونم نفوذ کرده بود و می‌لرزیدم. دست هام رو بغل گرفتم و به راهم ادامه دادم. هیچ‌کس اون اطراف نبود یا اگر بود ماشین هایی بودن که با سرعت رد می‌شدن. با دیدن چند تا پسر جوون، راهم رو به سمت کوچه‌ی سمت راستم کج‌ کردم اما از شانس گندم اون ها متوجه من شدن و دنبالم راه افتادن. صدای خنده هاشون مو به تنم سیخ می‌کرد! سرگیجه و سردردم، ضعف گشنگی که داشتم و ترسم، باعث می‌شد تمرکزی رو حرکاتم نداشته باشم. با پریدن شخصی جلوم، جیغ بلندی کشیدم و ایستادم! توان ترجمه‌ی حرف هاشون رو نداشتم. کوچه‌ی باریک و کمی تاریک بدون عابر مکان خوبی رو بر
    24 امتیاز
  33. پارت پنجاه (گذشته) " معلم در حالی که دستش رو به کمرش زده بود گفت: فلاح بیا ببینم این مسئله چه جوری حل میشه؟ سیخ تو جام نشستم و مثل از همه جا بیخبرها به دور و برم نگاه کردم. همه به من نگاه می کردن و منتظر بودن بلند بشم. به پروانه نگاه کردم داشت کاغذ ریز ریز می کرد لای کتاب می ریخت. با پام محکم زدم به پاش که با اخم طرفم برگشت ، چشم و ابرو اومدم یعنی حلش کن که خینگ تر از این حرف ها بود. پوفی از سر حرص کشیدم، زنیکه وقت گیر اورده از من مسئله میخواد، خیلی بلدم؟ خیلی خوشم میاد ازاین درس؟ به چه دردی میخوره؟ رضایی با صدایی بلندتری گفت : باتوئم فلاح پاشو، بیا بب
    24 امتیاز
  34. پارت‌ششم •٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠• تقه‌ی دیگه‌ای به در زده شد و دوباره صدای تابان خاتون به گوشم رسید: - خانوم؟ غذاتون رو آوردم. - می‌تونی بیای! وارد شد و باز هم بعد ادای احترام، غذام رو گذاشت و رفت. به- به! ماهی سفید شکم پر با مخلفات و سوپ گشنیز! اوم، ماهی شکم پرهای شمال عالین، مخصوصا با این سوپ مورد علاقم! سینی رو روی رون پام گذاشتم تا به ساق و مچ پام فشار نیاد و به آرومی شروع به خوردن غذام کردم. اوم، خوشمزهٔ لعنتی! حدود یک ساعت بعد، تابان خاتون اومد و سینی غذا رو برداشت؛ داشت از در بیرون می‌رفت که همزمان ارسلان هم اومد داخل و تابان خاتون با گف
    24 امتیاز
  35. پارت هفدهم تکرار خودکشی 🔥 سرم را چرخاندم و به چهره ی متفکرش نگاه کردم. مرد خوبی به نظر می رسید؛ ولی من احساس خوبی به اطرافیانم نداشتم و به خاطر همین تا الان تنها دوستم فقط الهام بوده است. شاید در فضای مجازی با هزاران آدم مختلف مکالمه برقرار کردم؛ اما تا حالا در این حد هم نبود. لبانم را به دندان گرفتم و گفتم: - شما از کجا می دونید که الهام به خاطر اون موجودات فوت کرده؟ خواست چیزی بگوید که ناگهان از بالای ساختمانی بزرگ چیزی همچون یک انسان آویزان شد. درست در دو دو قدمی ما و بالای سرمان بود. شوک زده جیغی بنفش کشیدم و چند فرسخ عقب رفتم. جلو
    24 امتیاز
  36. پارت_۲ معلمم زحمت کشید با یه لگد از کلاس بیرون پرتم کرد. هر چی آبرو داشتم لامذهب بین دانش آموز‌ها خیرات کرد! بیخیال این روز مزخرف شدم و به پنجشنبه که قرار بود بریم صفا سیتی فکر کردم. *** این روزها ذهنم خیلی درگیر این خواستگار‌هایی که میان و میرن و حتی پشت سرشون رو هم نگاه نمی‌کنند. خب حق دارند البته، مشکل از من نیست از بی‌لیاقی اون‌هاست! وقتی میان می‌بینند در حدی نیستند که با من بخوان یه عمر زندگی کنند، دمشون رو می‌ندازند رو کولشون و میرن. زندگی و ازدواج با من لیاقت می‌خواد که خب اکثر پسرها ندارند! همین‌طور که داشتم از خودم تعریف می‌کردم که صدای از پشت سرم باعث شد تا عقب برگردم.
    24 امتیاز
  37. پارت شانزده لبخندی زد و چشمانش را بر تمام اجزای صورتم چرخاند. خجول زده سرفه ای کوتاه و رویم را به طرفی دیگر کردم که صدایش طنین انداز شد. - میدونم برات سخته؛ دیدن چنین موجوداتی اون هم اینطوری عجیب و غیر منتظره، واقعا ترسناکه! اما اگه تو همینطوری بترسی و با هر بار دیدنشون اینطوری به هم بریزی، خیلی راحت می تونن رو مغزت و افکارت تاثیر بزارن و در نتیجه گرفتار اونا بشی. جزء به جزء کلماتی را که کنار هم می چیند، برایم دردناک و غیر قابل هضم بود. پر رنگ ترین سوال اکنونم از خودش بود که چگونه از آن اوضاع آشفته، اینگونه خود را به من رسانده است؟ اصلا این چند جمله
    24 امتیاز
  38. (پارت۳۱) تا ماشین متوقف شد، بازوم رو‌ دوباره چنگ زد و از ماشین بیرون کشید. وارد خونه شد و به جلو پرتم کرد. سکندری خوردم و روی زمین افتادم. دستم رو حائل بدنم کردم و همین باعث شد درد بدی تو مچ‌ دستم بپیچه. کتش رو در آورد و روی مبل پرت کرد. طول پذیرایی رو رژه رفت و موهاش رو شخم زد. تک صدای گوشیش بلند شد. مچ دست راستم رو ماساژ دادم و خودم رو عقب کشیدم؛ به پایه‌ی کاناپه‌ی پشت سرم تکیه دادم و دردمند به آیهان سرخ شده از عصبانیت، خیره شدم! پالتوش رو چنگ زد و گوشی رو برداشت؛ همون موقع سارا با یه لیوان بزرگ حاوی آب به سمت آیهان رفت اما آیهان با دیدن چیزی تو گوشیش هر لحظه رگ پیشونی و گردنش
    23 امتیاز
  39. وصف بنفشی‌های عشق نفسم را بگیر، میان آن گیسوان رقاصت که به دست شهناز عشق به اُوج آسمان ها پر می کشند و در بر لاف هایی که از جدایی بر سینه‌ام حک گردیده اند، تبسمت را بنگار که من هرچه سریع تر به صراحت عاطفه ات پی ببرم و تیره اندیشی ها را از تن افگار بسته ام محو کنم. این آرایش جسم با انگشتان کوچک تو ای کاش بدانی که چه رویاهای عظیمی برای من می سازد و به ناگاه که بغض میان صفحه های همگرای زندگی ما پدیدار می شود، خودت را از این نبرد کنار مکش که در برابر مکر دشمنانمان به آزرمی سخت برخاسته ام. مگر من در قبال توصیف یکتایی تو قهار نیستم که اینگونه سر فکنده ای و چشم از جهانم بسته ای؟ نگاشتن
    23 امتیاز
  40. صداهای بنفش صدای چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ به محض پرسیدن این سوال سه حالت فکری ممکن است برایت پیش آید؛ حالت اول: اگر حس نابی در درونت ریشه دوانده باشد، با شنیدن سوال بالا نام یک شخص خاص بهدصورت واضحی در ذهنت نقش می بندد؛ درحالی که ممکن است حتی تن صدایش عادی تر از عادی بنظر برسد. ساده و خام! حالت دوم: ممکن است که اصلا حالتی مشابه حالت اول برایت پیش نیاید و حتی سوال مذکور مغزت را به چالش نکشد؛ این به معنی بی احساس بودن تو نیست! به گمانم عشق را هنوز نچشیده ای... حالت سوم: در حالت آخر امکان دارد که صدای شخصی به غیر از معشوق به مسیر افکارت خطور کند؛ از جمله مادر، پ
    23 امتیاز
  41. (پارت۲۷) چشم هام رو باز نکرده درد به سراغم اومد! بدنم رو نمی‌تونستم تکون بدم. - آیی، مامانی! - به هوش اومدی؟ - ... صدای پاش که ازم دور می‌شد اومد. چشم هام رو باز کردم، هاله‌ی سفید رنگی جلوی چشمم بود؛ باند روی دماغم بود. با درد گردنم رو پایین کشیدم. بدنم تو پوششی از باندهای سفید رنگ بود. در اتاق باز شد. الیزابت و آیهان به همراه پرستار جوانی وارد شدن. - حالت اوکی؟ - درد دارم. از پرستار همراهش خواست تا مسکنی تزریق کنن؛ بعد از چک کردن اوضاع و احوالم از اتاق خارج شدن. تشنه‌ام بود؛ هرچقدر سعی کردم تا افکارم رو به سمت دیگه‌ای بکشم اما نشد؛ فکر یه لیوان آب
    23 امتیاز
  42. (پارت۲۵) در دستشویی رو بستم و منتظر شدم. صدای در اتاق خبر خروجش رو بهم داد. از لای در دزدکی اتاق رو نگاه کردم؛ نبود. بیرون اومدم و در اتاق رو قفل کردم. خوشحال و راضی از بابت تنهاییم به سمت کمد های دیواری رفتم .یکی- یکی بازشون کردم تا بلکه لباس هام رو پیدا کنم و بالاخره پیداشون کردم. از بین لباس هایی که خریده بودیم، بافت شیری رنگ به همراه شلوار جذب مشکی رو انتخاب کردم و از بین پالتو و کاپشن، ترجیحا همون کت چرم قهوه‌ای رو تن زدم. نیم بوت های پاشنه بلند قهوه‌ای و کیف دستی کوچیکش رو به عنوان تزئین برداشتم. جلوی آیینه ایستادم. صدای پر از تحقیر آیهان تو گوشم اکو شد. متنفر از خودم! رو
    23 امتیاز
  43. 🎼پست هفتم🎼 -متاسفم آیکان، می‌دونم که ناامیدت کردم. آستین پیراهنش را تا آرنج تا زد و پا روی پا انداخت. -نباش دلیار، متاسف نباش. از اون زنه هیچ‌رقمه خوشم نیومد، مشاورت رو عوض می‌کنم. شرم‌زده نگاه دزدیدم: -می‌دونی که مشکل از اون نیست. من نتونستم، من... نگاهش به یک‌باره روی سرِ افتاده‌ام سنگینی کرد: -نخواستی که بتونی. آستین‌ دست چپش را شلخته رها کرد و کامل به طرفم برگشت. می‌دانستم می‌خواهد پیشنهاد چندساعت قبلش را تکرار کند. سرم را تکان دادم و اخم‌هایم را در هم کشیدم. -فکرشم نکن آیکان! و من فردای آن روز جایی بودم که آیکان فکرش را می‌کرد. می‌فهمیدم چ
    23 امتیاز
  44. عکس کتاب چاپ شده زندگی بر لب تیغ نویسنده: @Yasi..
    23 امتیاز
  45. پارت_٣ خر شرک رو دیدید؟ خب خدا رو شکر همه باهاش آشنا هستیم، من الان این‌قدر ذوق دارم دقیقاً قیافم شبیه اون شده. کمی به سکوت گذشت. حوصلم سر رفته بود این نغمه‌ی خل و چل هم که هیچ وقت ساکت نمی‌‌شد. الان روزه‌ی سکوت گرفته. دستم رو بردم سمت ضبط ماشین و دکمه روشن رو زدم آهنگ کفتر کاکل به سر شروع به خوندن کرد. زدم آهنگ بعدی اون هم آهنگ غروب پاییزه رو شروع به خوندن کرد. ای خدا! ببین با کیا رفیق شدیم! یه لحظه خندم گرفت که چه آهنگ هایی گوش میده. نغمه با گفتن "چرا می‌خندی؟" عقب برگشت. بهار هم داشت می‌خندید. لب هام بیشتر کش اومد و گفتم: - جون من این ها رو از کجا پیدا می‌‌کنی؟! ابرو
    23 امتیاز
  46. پارت ۱ محکم چشم هام رو روی هم فشردم و مشتم رو به دیوار کوبیدم. این دیگه چه زندگی مزخرفی بود که من داشتم؟! خدا! از سرکار برگشته باشی و جای غرق شدن توی یه خواب راحت، بشینی به صداهای گوش خراش دو آدم ظاهراً بالغ گوش بدی‌؛ واقعاً روانی کنندست‌! چشم هام از شدت بی‌خوابی دیگه نای باز موندن نداشتن، ولی ولوم صداشون انقدر بلند بود که نمی‌تونستم بخوابم. یه ذره درک توی وجود این بشرها وجود نداشت! از صبح تا شب جونم درمیاد تا بتونم یه گزارشی تهیه کنم و این هم وضعیت استراحت منه. چه زندگی قشنگی! صدای داد عصبی بابا از پایین میومد: - پسر من نباید همچین شغلی رو داشته باشه! مامانم خنده ی عصبی ای
    23 امتیاز
  47. عکس ارسالی نویسنده از کتاب چاپ شده کشیک قلب: نویسنده: @FATEMEH.KARIMI
    23 امتیاز
  48. مقدمه: دنیایم را بهم ریختید و من را به بدترین حالت های ممکن عذاب دادید، ولی نگفتید: چرا؟ حتی از خودتان نپرسیدید چی به سرم می‌آید؟ اما حالا دنبال راهی برای نجات من هستید، برای دیگه دوباره تبدیل به یک آدم بشم؟ نه اشتباه نکنید؛ من انسان نخواهم شد. من دختری از خاندان ارواح و شیاطین هستم .خیلی وقت است که رفیق شب هایم شده: وحشت، ترس و کابوس های عجیبی که سراغم می‌آیند و شما دیگر برای من آدم هایی هستید که فقط باید زیر پاهایم پایمال شوند. تو! برای خودت زندگی کن. تو دیگه هرگز حق نداری یکی دیگر هم مثل من خراب کنی. هر چقدر هم ناراحت باشی تو باید تاوان این کارت را بدهی. تحت فشار قرار دادنی
    23 امتیاز
  49. 🎼پست سوم🎼 از سقف ماشین چشم گرفتم و صورتم را زیر رنگ‌های مصنوعی خفه کردم. حین قدم برداشتن به سمت ساختمان، دم عمیقی گرفتم که برای کار لازمم می‌شد. با دیدن اخطاریه‌ای که روی آسانسور چسبیده بود، همان دم عمیق را محکم به بیرون فوت کردم. دستی که برای باز کردن در آسانسور جلو رفته بود را به نرده‌های راه پله گرفتم و تمام سه طبقه را صرف لعنت گفتن به آسانسورِ خراب کردم. -خیلی منتظر موندی؟ زن به آرامی، زیرِ چشم‌های کبود از گریه‌اش را پاک کرد و سری به اطراف تکان داد. دکمه‌های لباسم را باز کردم و به او که ناخن‌هایش را می‌کَند، اشاره کردم بشیند. روی صندلی پا روی پا انداختم و دست‌هایم را به هم ک
    23 امتیاز
  50. 🎼پست دوم🎼 مطمئن شدم که توجه دختربچه‌ی اخمو را به خود جلب کرده‌ام. رو به ساندویچ، ملچ و ملوچی پروسوسه کردم. -اما من حسابی دلم می‌خواد اون گوشت و خیارشوری که کنارش یک عالم کاهو و گوجه ردیف شده رو مزه کنم. دخترخانم، تو چی می‌گی؟ به‌ نظرت ساندویچ هم می‌خواد من بخورمش؟ خبری از گرهِ کورِ ابروهایش نبود. بزاقش را به سختی فرو داد و تا دهان باز کرد چیزی بگوید، تلفن همراهم شروع به لرزش درون جیب پاییزه‌ام کرد. ساندویچ را به دو دست کوچک و عرق کرده‌اش سپردم و اولین گاز بزرگش، هم‌زمان شد با بلند شدن من. چشمکی نثار اشتهای سر باز کرده‌اش کرده و دور شدم. لبخند پیرزنی که کنارش نشسته بود را حس می‌ک
    23 امتیاز


×
×
  • اضافه کردن...