رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Masi.fardi

    Masi.fardi

    کاربر عادی


    • امتیاز

      5,257

    • تعداد ارسال ها

      319


  2. پرتوِماه

    پرتوِماه

    کاربر عادی


    • امتیاز

      3,401

    • تعداد ارسال ها

      52


  3. Fardis

    Fardis

    کاربر عادی


    • امتیاز

      2,561

    • تعداد ارسال ها

      124


  4. MOBINA.H

    MOBINA.H

    کاربر عادی


    • امتیاز

      2,283

    • تعداد ارسال ها

      165


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 08/17/2021 در همه بخش ها

  1. بسم الله‌ الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نام نویسنده: Shervin کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز- تراژدی- معمایی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: باید تیز رأی بود همانند گرد و باد سهمگین روزگار و سارق دنیای اطراف! و خود را تا حد توان به جنون رساند، و رفت ... رفت و رفت از میان این انسان نماهای خون خوار! باید بروی به جایی که سرودی نغمه خوان با لبخندی آهنگین دارد. نه جایی میان انفرادی‌های سوخته شهر! باید دنبال آرامش بود حتی اگر مجبور شوی خودت را دیوانه بخوانی، آرامش درست جایی است در میان اتاق ۷۲۱. اتاق نقد! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @-Atria-
    39 امتیاز
  2. سلام بچه ها چطورید؟ حالا که دیدم همتون دارید با ذوق رمان هاتون مینویسید گفتم یه امتیازی براتون فعال کنم که انگیزتون از بین نره. از این به بعد هر نویسنده ای که به مدت 1 هفته مرتب روزی 3 پارت از رمانش رو بنویسه مقامش به نویسنده نودهشتیا ارتقا پیدا میکنه و حتی در صورت بالا بردت تعداد پارت روزانه،ممکنه مقامش ارتقا پیدا کنه. تنها شرط داشتن این مقام حفظ روند پارت گذاری منظمه. یعنی اگه بعد از یک هفته که مقام رو گرفتید نظم پارت ها بهم بریزه باز مقامتون عادی میشه. دوست های نویسندتون رو تگ کنید که اگه ایدی من رو ندارن از این مسابقه با خبر بشن
    37 امتیاز
  3. #پارت پانزدهم مبینا خندید و روسری‌اش را برداشت دستی به موهای بلندش که قسمت چپ آن را هایلایت کاهی کرده بود، کشید. لب‌های قلوه‌ای‌اش را با زبان خیس کرد و تابی به چشمان عسلی مانند و گردش داد. - بیا تو هم بشین پیشم. داشتم می‌اومدم پیشت عجله داشتم واسه همین نفهمیدم چی برداشتم. کنجکاو گفتم: - حالا چرا عجله داشتی؟ من که همین‌جا بودم. مبینا آب دهنش را قورت داد و آه از نهادش بلند شد. - اومدم پیشت یه کم درد و دل کنم، یه چیزی به گلوم چسبیده، نمی‌تونم قورتش بدم! از بابام شنیدم راز نگه داری. تازه متوجه‌ی صورت کمی قرمز او شدم. به گمانم گریه کرده بود؛ مثل من! اما چیزی در این باره نگفت. اولین بار بود که یک نفر قصد داشت دو کلام راست راستکی با من صحبت کند! از چهره‌اش پیدا بود که چقدر از چیزی که قرار است به من بگوید ناراحت است. - ایشون لطف دارن. می‌تونی بگی... من... من قول میدم شنونده خوبی برات باشم؛ یعنی سعی‌ام رو می‌کنم. مبینا لبخندی به رویم زد. - ممنون، قول بده به کسی نگیشون؛ البته چون تازه باهات آشنا شدم و مطمئنم از وقتی بریم تهران دیگه هم رو نمی‌بینیم بهت میگم! خجالتی هم هستی دیگه بدتر. حالش را درک می‌کردم. سرم را تکان دادم و لبخند عریضی زدم. مبینا شروع کرد: - سال پیش موقعی که رفته بودیم مهمونی خونه نامزد مهلا... . ابروهایم ناخودآگاه بالا پرید، مبینا متوجه شد که من چیزی نمی‌دانم بنابراین گفت: - آهان ببخشید حواسم نبود که تو نمی‌دونی، خب مهلا دو ساله نامزد کرده. سرم را به تأیید حرفش تکان دادم. - داشتم می‌گفتم، من هم چون حوصله نداشتم به خودم نرسیده بودم؛ اما وسطای مهمونی از این کارم پشیمون شدم چون اون‌جا یه پسر خوشگل رو دیدم. انگار همشون می‌دونستن این پسری که تازه از استرالیا برگشته کیه جز من! اون موقع فهمیدم این همه اصرار مهلا چی بوده، خیلی دلم می‌خواست من هم کمی بهتر لباس می‌پوشیدم. آخه فقط یه پیراهن صورتی و دامن کوتاه مشکی تنم بود، واسه دل بردن از پسر آقای علیزاده که هزارتا دختر رنگا‌رنگ دورش ریخته، این لباس یه کم ساده بود! دروغ چرا از همون اول بد چشمم و گرفت، چشمای دیمونی سبزش بد دلم رو برده بود. تمام شب رو روی صندلی نشستم یا با گوشیم وَر می‌رفتم یا تو بحث مامان و بقیه‌ی خانوما شرکت می‌کردم. نتوانستم در برابر حرفش مقاومت کنم و گفتم: - اسمش چی بود؟ اصلاً، اینا چه ربطی به حالت داره؟
    34 امتیاز
  4. #پارت چهاردهم آهسته به طرف در رفتم که سام گفت: - آنیسا صبر کن، کارت دارم. ایستادم تا حرفش را بزند که به در اشاره کرد. - بریم بیرون میگم. همین که از اتاق خارج شدیم نفس عمیقی کشیدم. - آخیش معذب بودم جلوی مهران. سام با اخم‌های در همش که مرا به یاد بابا می‌انداخت، غرید: - اولاً که مهران نه و آقا مهران، دوماً چیکارت داره که هی دم پرت می‌پره؟ عمداً دستاش و مالید بهت؟ بهت‌زده نگاهش کردم. من قیافه‌ی خندان به همراه چال لپش را می‌خواستم نه این اخم غلیظ. - چشم‌هات و مثل توپ تنیس نکن! الان وقت حرف نزدن نیست. تا حالا رفتار دیگه‌ای ازش دیدی یا فقط همین بود؟ آب دهانم را قورت دادم، داشت خیلی تند می‌رفت. سوء‌تفاهم برایش پیش آمده بود. نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه دستش را گرفتم و به انتهای نرده‌ها کشیدم. دستان مردانه‌اش گرم گرم بود، فقط در یک کلام می‌توانم بگویم قلبم داشت از جایش کنده می‌شد! تازه فهمیدم چه کار کردم، هر آن امکان داشت از خجالت پس بیفتم! خواستم دستم را بیرون بکشم که اجازه نداد و محکم گرفت و بی‌هوا گفت: - آنیسا داره مغزم و سوراخ میکنه، بگو دیگه، چشم چرونی... . - هیچ کاری نکرده، این دفعه هم خب حوا... حواسش... فکر کنم نبود. عمداً این کارو نکرد بخدا. یه وقت، به دا... داداشم نگی. امیرسام سرش را نزدیک گوشم آورد، طوری که هرم نفس‌هایش صورتم را گرم می‌کرد و همان‌طور هم انگشت‌های ظریفم را بازی گرفت. - عرشیا دیگه می‌خواد چه غلطی بکنه وقتی خودم با یه اشارت تو همون اتاق چالش می‌کنم! داشت از کاه کوه می‌ساخت؛ اما دل من با این غیرتی بازی‌هایش قیلی ویلی می‌رفت. حتی غیرتی شدن عرشیا هم این‌قدر مزه نمی‌داد! حتم دارم گونه‌هایم گل انداخته بود. دست آزادم را روی سینه‌ی ستبرش گذاشتم و کمی هلش دادم. فهمید که معذب هستم؛ بنابراین رهایم کرد. - چیزی نشده... باور کن. نفسش را سنگین رها کرد. دستی به ته ریشش کشید. - از این به بعد هر چی شد فقط به خودم میگی. لبخندی که داشت روی لب‌هایم می‌آمد را خوردم که مبینا دختر کوچک آقا مسعود صدایم زد. - آنیسا؟ برگشتم او را دیدم که با یک روسری که روی شانه‌اش افتاده به سمتم می‌آید. انگار متوجه امیرسام شد و روسری‌اش را روی سرش انداخت. - کجایی دختر؟ کل خونه رو دنبالت گشتم. نمی‌دونستم پیش آقا عرشیایی. سری هم برای سام تکان داد و به همین منوال جوابش را گرفت. - فکر نمی‌کردم کسی سراغم و بگیره! حالا باهام، چی کار داشتی؟ - هیچی بابا حوصلم سر رفته بود، مهلا هم با مامانم و محدثه جون رفتن خرید‌. گفتم بیام پیش تو کمی حرف بزنیم، ساحلم که نیومدی. اسم مادر که آمد یاد حرف‌های ساعتی پیش افتادم؛ اما چاره‌ای ندیدم. دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - امیرسام باید برم. م... مرسی بابت کمکت. امیرسام لبخند زیبایی به رویم زد و گفت: - برید به سلامت. سوالی داشتی بازم در خدمتم. مبینا هم سرش را تکان داد و همراهم به راه افتاد. مثل پسرها سوتی زد و روی تخت نشست. - اتاق خوشگلی داری. دکورش کار خودته؟ - مرسی، نه کار مامانمه. - آها سلیقش خوبه. مبینا سکوت کرد و چیزی نگفت؛ اما من که کلنجار او را با روسری حریرش دیدم گفتم: - راحت باش، روسریت اذیتت میکنه!
    32 امتیاز
  5. ‌ PART1 جنسا شانه او را در دستش فشرد و حریصانه پرسید: - کایلا، می‌بینیشون؟ کایلا دندان‌ هایش را به هم فشرد و لرز خفیفی کرد، در کثری از ثانیه حالت چهره‌اش غیر حاکی شده و به کلاس خالی از انسان چشم دوخت. تصمیم گرفت زبان باز کند؛ پس به صورت زننده‌ای لب زد: - عام، اگه منظورت چند تا تیکه چوب به شکل میزُ صندلی و سقفُ دیوار ترک خوردست... شانه برهنه‌اش را به چهارچوب در تکیه داد، چند قلپ از نوشیدنی قوطی‌ای که در دست داشت نوشید و ادامه داد: - اوهوم می‌بینم، ترکیب جالبیه! شخصی که در مجاور کایلا ایستاده بود با تمام شدن جمله شماتت آمیز او بادش خوابید، طوری که کم مانده بود به گریه کردن بیافتد؛ با چهره‌ای درهم و صدای رنجیده پاسخ داد: - چرا از اینکه دانسته هام رو زیر سوال می‌بری خوشحالی؟ بعد از سوال پر خشمش، چشمان خود را نازک کرد. کایلا آخرین قطرات نوشیدنی‌اش را مزه-مزه کرد و خیره به قوطی بنفش رنگ، موزیانه گفت: - خوشحال نیستم جَنِسا؛ دارم لذت می‌برم! سپس قوطی را با دست له کرد و به سمت دختر غضبناکی که خیره نگاهش می‌کرد برد و تعارف وارانه دستش را تکان داد. جَنِسا با چشمان بسته، آرامش خود را حفظ کرد، نفس عمیقی کشید و با پشت دست قوطی‌ای که به طرفش گرفته شده بود را پس زد. قوطی با برخورد چند باره روی کاشی‌ های قدیمی زمین، صدای گوش‌خراشی را در سکوت خوف‌ناک مدرسه ایجاد کرد. جنسا بازو کایلا را گرفت و به طرف کلاس برگرداند، آرام و کنجکاوانه سوال کرد: - به جز چیزایی که گفتی دیگه چی می‌بینی؟ کایلا کم‌حوصله دستانش را مهمان جیبش کرد و به خود گفت جنسا گذینه خوبیست، اگر بخواهد وقتش را تلف کند حتما به سراغش می‌آید؛ با لحنی آرام و بی‌ اعتنا تر از چند ثانیه قبل خواهش کرد: - میشه بدون تحویل دادن معمّا زودتر بنالی؟ جنسا از او فاصله گرفت، در حالی که موهایش را کنار می‌زد جواب داد: - البته! سرش را برگرداند و همانند کایلا به کلاس خیره شد، با سرعت پا به کلاس گذاشت و مشتاقانه کنار میز و صندلی‌ها جای گرفت، گلویش را صاف کرده روی فهماندن قضیه‌ای که در ذهنش متولد شده بود تمرکز کرد؛ سپس به جای-جای کلاس اشاره کرد و درحالی که سعی داشت لحن صدایش پر نفوذ باشد گفت: - تو باید، تمام خاطره هایی که اینجا رخ داده رو ببینی. کایلا چشمانش را ریز کرد، تکیه‌اش را از چهار‌چوب در گرفت، سردرگم شد؛ واژه های پیچیده‌ای نبودند، اما کنار هم جمله‌ای را پدید آورده بودند که به مرحله‌ای از درک نمی‌رسید. جنسا را چه به این نیرنگ کاری ها! او جنسا را دختری تک بعدی شناخته بود که فقط به اتفاقات پیش رو فکر می‌کرد، نه فراتر؛ کنجکاو شده پرسید: - چه خاطره‌ای؟ از کی؟ جنسا خوشحال شد از اینکه توانست ذهن او را درگیر کند، اما حالت چهره پر رسوخش تغییر نکرد؛ خود را بالا کشید و روی میز نشست: - اِلن رو یادت میاد؟ همونی که گفتی رو مخه. کایلا با همان نگاه متتبعش تایید کرد: - یادمه! جنسا لب زیرینش را به دندان گرفت، شانه چپش را بالا داد، سرش به همان طرف خم شد و لحنش را همانند کودکانی کرد که به کار بدشان اعتراف می‌کردند: - تو کتابخونه... با هم رفتیم اتاق ممنوعه! ویراستار: @-Aryana- نقدم کن
    32 امتیاز
  6. سلام نودهشتیا امیدوارم حالتون خوب باشه بدون مقدمه چینی همونطور که ازز اسم تاپیک پیداست، بریم سراغ مسابقه این ماه: این مسابقه برای تکمیل کردن رمان هاتون راه اندازی شده و البته یه شرطی هست برای گرفتن مقام های بالاتر انجمن طبق این مسابقه: کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 10 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر حرفه ای+1500 انجمن رو دریافت میکنن. کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 20 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر خاص+1000 امتیاز انجمن رو دریافت میکنن. کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 30 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر فعال+500 امتیاز انجمن رو دریافت میکنن. دقت کنید که اعتبار این مسابقه تا پایان مهر ماه هست. شاید الان فکر کنید کامل کردن یه رمان توی یک ماه غیر ممکنه اما شما حساب متن هایی که برای چت کردن در روز تایپ میکنید رو کنار هم بذارید متوجه میشید از حجم یک رمان بالاتره. البته یه شرط مهم این مسابقه تعداد صفحه رمان شماست که یه سری داستان کوتاهشون رو به عنوان رمان نفرستن. رمانی که قراره تکمیل کنید باید به حداقل صفحه 300 در ورد برسونید. سوال داشتید توی همین تاپیک بفرستید و برای شرکت، لینک تاپیک رمانتون رو همینجا ارسال کنید. پیشنهاد میکنم اگر رمان جدیدی برای این مسابقه میخواید بنویسید با نثر معیار بنویسد چرا که شاید از بهترین آثار برای بررسی چاپ رایگان به انتشارات ها ارسال کنم از مزایای این مسابقه براتون بگم که: رمان هاتون اماکان چاپ رایگان خواهد گرفت. امتیاز و مقام های بالاتر انجمن که به حال هیچ کاربری نگرفته رو میتونید به دست بیارید. ویراستاری و رصد رمان توی اولویت قرار میگیره و نهایت 2 هفته ای رمان به فایل تبدیل خواهد شد. تیزر و کاور اختصاصی جهت انتشار رمان براتون تنظیم میشه. در نهایت کلام کافیه لینک رمانتون رو توی این تاپیک ارسال کنید تا درخواست شما برای شرکت توی مسابقه ثبت بشه♥️ موفق باشید
    31 امتیاز
  7. ‌ ▪به نام آفریننده تاریکی‌ها ▪ رمان: در خلاء نویسنده: تارا اِلار ژانر: معمایی, تخیلی-فانتزی, جنایی تایم پارت گذاری: ساعت های 00:00 هدف: تشنه آنم که ذهنتان را به دام فکر کردن بیاندازم *** خلاصه: سرگذشتی با موضوعی بی‌تقارن، رمان دنباله داری را متولد کرده که مقدار گمراهی و کج روی در آن زیاد است. کایلا با چند تن از دوستانش به دنبال حل معمای قتل مرموزی هست که نوشته‌ یک کتاب کامل نشده بر اساس واقعیت است. با پشت سر گذراندن اتفاقات بدیع، از رویدادی مطلع می‌شوند که آن‌ها را در خطر مرگ سر می‌دهد و پایشان به جهان دیگری باز می‌شود, جهانی که به معنای واقعی کلمه وجود ندارد. پ.ن: این رمان مرزی بین واقعیت و خیال میباشد تا هضم آن را برای مخاطب سخت و مهیج بسازد. *** مقدمه: تحرک بدون زمان هیچ چیز ثابت شده‌ای ندارد. یا برعکس؛ زمان بدون تحرک باعث گذر آن نمی‌شود. موجود زنده برای احیاء کلمه دومش نیاز به پیش روی وقت دارد. پیچیده شد. فقط کافیست همه چیز را فراموش کرد و خود را در یک بُعد جدا از جهان رها کرد. بُعدی که ثانیه ها در آن بی‌معنی باشد. در آنجا ببین اما تصورش نکن. بنوش ولی مزه نکن. بجو و قورت نده. بشنو و در آخر، باور نکن! زیرا زندگی غیرکامل جایگزین قطاری به مقصد خلاء می‌شود. ما همه اینجاییم! در خلاء ویراستار: @-Aryana- نقدم کن سخنی از نویسنده: سلام به نودهشتیای عزیز! متاسفانه یا خوشبختانه 80 درصد خواننده های رمان به سمت ژانر های عاشقانه کشیده می‌شن و باعث می‌شه رمان هایی که از این نوع ژانر اسم نبرده رو نخونن! اما این طرز فکر غلطیه. اگه از چند نوع ژانر تو لیست معرفیش استفاده نشده به این معنی نیست که همچین صحنه‌هایی نداره. عاشق شدن یه چیز پیش‌ پا افتاده توی اکثر رمان هاست، پس موضوع کلی رمان در مورد عاشق شدن نیست ولی عشق و عاشقی جایی توی رمان ما هم داره اما نه برای کارکتر های اصلی!
    31 امتیاز
  8. #پارت۱ آروم سنجاق رو توی قفل در چرخوندم که سر و صداش کسی رو با خبر نکنه حسابی درگیر بودم که در با صدای تقی باز شد! خوشحال نیشخندی زدم و در سنگین و هُل دادم و داخل شدم که با دیدن خونه که چه عرض کنم، عمارت! سوت بلند بالایی کشیدم و داخل شدم. خیلی آرام چند قدم به جلو رفتم و همزمان با اون نگاهم رو از قالیچه‌ای که دم در پهن بود تا لوستری که مثل الماس توی تاریکی کم و بیش خونه می‌درخشید، حرکت دادم، مثل ماه شب چهاردهم که همه جا رو روشن میکرد می‌درخشید و از همین فاصله هم میتونستم نگین های کار شده ی الماس رو که بعد از ۶ سال دزدی تشخیص می دادم رو ببینم. اونقدر محو زیباییش شدم که نفهمیدم اصلاً واسه چی اومدم اینجا، زیاد از این خونه‌ها دزدی کرده بودم ولی این یکی واقعا بالاتر از اون‌ها بود. سرم و به طرفین تکون دادم تا از شر افکار مزاحمم خلاص شم. یک تای ابروم رو بالا انداختم و خیلی عادی به سمت پله‌های مارپیچی که گوشه‌ی سالن بود قدم برداشتم و اون‌ها رو طی کردم. وقتی پام رو روی پله آخر گذاشتم سه‌تا در رو به‌ روم دیدم که طبق چیزهایی که امید گفته بود چیزی که من می‌خواستم توی اتاق سمت راسته، به سمت اتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم که از شانس خوبم در باز بود. به سرعت داخل شدم و در روی هم گذاشتم. مستقیم به سمت میز بزرگی که رو به‌ روی در بود رفتم، از اونجا که مطمئن بودم کسی نیست و حالا- حالا ها کسی نمیاد به پشت میز رفتم و روی صندلی ولو شدم، اونقدر نرم و راحت بود که آدم فکر می‌کرد روی پر قو نشسته. چرخی زدم و باز ایست کردم اولین کشوی سمت چپم رو باز کردم، یه سری برگه داخلش بود، نگاهی سرسری بهشون انداختم و باز پرتشون کردم توی کشو به تک- تک کشوهای دیگه هم نگاهی انداختم؛ اما چیز به درد بخوری پیدا نکردم. از جام بلند شدم و به طرف مجسمه‌ی ایستاده‌‌ گوشه‌ی اتاق رفتم. رو به روش ایستادم و بهش خیره شدم. نچی کردم و با دقت این‌ور و اون‌ورش رو نگاه کردم که برق الماس قرمز خیلی ریزی روی گوشش چشمم رو زد. چشم‌هام برق زد و دستم‌ رو بردم جلو و لمسش کردم، کمی تکونش دادم تا بلکه از جاش کنده بشه‌. درحال ور رفتن باهاش بودم که صدای ترق تروق پارکت‌ها از بیرون باعث شد دست از کار بکشم، گوش‌هام رو تیز کردم، صدای پا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و همین باعث شد تا احساس خطر کنم. آروم اما سریع خودم رو به کمد دیواری که سمت راست اتاق بود رسوندم و به زور خودم رو پشتش قایم کردم. همون لحظه دستگیره در به پایین کشیده و مردی نسبتاً چاق در چارچوب در ظاهر شد. به آرومی کمی جا‌ به‌ جا شدم تا بهتر به در دید داشته باشم. چند قدم به جلو اومد و نگاهی به کل اتاق انداخت، کمی مکث کرد و بعد سرش رو چرخوند و درحالی که به در خیره شده بود گفت: - این در که همیشه قفله، چرا الان بازه؟ مشکوک به دید زدن اتاق مشغول شد، هنوز چند قدمی به جلو نرفته بود که صدای زنانه‌ای باعث ایستادنش شد: - جمشید بیا دیگه پیداش کردم! مرد نگاهی به پشتش انداخت و بعد نگاهی به میز و در آخر بدون اینکه به سمت میز بره از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش قفل کرد. با رفتنش نفسی از سر آسودگی کشیدم و به‌ زور خودم رو از پشت کمد کشیدم بیرون، بدون هیچ کار اضافه‌ای به سمت مجسمه هجوم بردم و خیلی سریع الماس رو از جاش کندم. بلافاصله جعبه‌ی کوچیکی رو از جیبم در آوردم و الماس رو با حساسیت زیاد داخلش گذاشتم . نگاهی به ساعتم انداختم، دقیقاً دو و چهل و چهار دقیقه رو نشون می‌داد، زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنم کارم رو انجام داده بودم. تا ساعت سه و نیم وقت داشتم، پس چرا از وقتم استفاده نکنم؟ شروع به گشتن کردم به سمت کمد ایستاده‌ای که پشتش قایم شده بودم رفتم، درش رو باز کردم؛ ولی باز شدن در همانا و گشاد شدن چشم‌های من همانا! کمد پر بود از لباس‌های دخترانه، اونم رنگ‌ و وارنگ از مشکی گرفته تا طلایی، از سارافون گرفته تا تونیک! اولین سوالی که توی ذهنم به وجود اومد این بود که، چرا یک مرد پنجاه ساله کمدش پر از لباس دخترونست؟ این لباس‌ها به زنش که نمی‌خوره، دخترم نداره که بگیم مال دخترشه! و اولین جوابی که توی ذهنم جرقه زد این بود که، این از اون مردهای ... لا اله ‌الا الله، اصلا به من چه، دزد رو چه به این حرف‌ها! خواستم در کمد رو ببندم که فکری به ذهنم رسید. حالا که تا اینجای راه رو اومدم پس بزار یکم بیشتر چیز میز کش برم. چند دست از لباس‌ها رو گلچین کردم و به زور توی کیسه‌ی بزرگی که از گوشه ی کمد پیداش کرده بودم جا دادم، سرم رو بالا گرفتم و خواستم یکم لباس‌های توی کمد رو مرتب کنم تا جای خالی لباس‌ها معلوم نشه؛ وای چقدر من خنگم حواسم نبود این لباسا برای رد گم کنیه، چشمم به دریچه‌ی کوچیکی که دقیقا هم در یک گوشه از کمد قرار داشت و همرنگ طرح کمد بود، افتاد. کیسه‌ی لباس‌ها رو ول کردم و لباس‌ها آویزان شده توی کمد رو به یک‌ طرف کشیدم و با انگشت‌هام ضربه‌های آرومی به دریچه زدم. صدایی که بلند شد دقیقا همون صدایی بود که من منتظرش بودم، معطل نکردم و کاردک کوچیکم رو از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم. با کمی ور رفتن بازش کردم. با صفحه‌ای لمسی روبه‌رو شدم که مطمئنا رمزش اثر انگشت بود. انگشت اشاره‌ام رو روش گذاشتم و بعد از یکی دو ثانیه صفحه قرمز شد. لبخندی زدم و گفتم: - هه! فکر کرده تو قرن ‌بوقیم که یاد نداشته باشیم این فسقلی‌ رو باز کنیم، گنده‌تر از این‌هاش رو هم باز کردم، این که جای خود دارد! @همکار ویراستار @-Atria- @Hasti.m
    31 امتیاز
  9. #پارت سیزدهم بابا به طور ناگهانی دست‌های مامان را گرفت و به سمت خودش کشید. پیشانی بر جبینش گذاشت و با درمانده‌ترین حالت ممکن گفت: - همش تقصیر توئه محدثه، تو اگر منو نمی‌خواستی حق نداشتی وارد زندگیم بشی. حالا هم که همه‌ی تقصیرات رو می‌اندازی گردن من، باشه بنداز، گردن من از مو هم باریک‌‌تر؛ ولی بدون از حالا تا آخر دنیا هیچکس نیست که تو رو به اندازه‌ی من بخواد. این و توی این همه سالم فهمیدی. خودت نخواستی طعم خوشبختی رو بچشیم. کاری کردی به‌جای اینکه به دخترم برای نگه داشتنت ببالم، بخاطر رفتاری که تو داری مثه بقیه باهاش رفتار نکنم. مامان که از فرط گریه صورتش سرخ شده بود، درون آغوش بابا خزید. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. با پاهای لرزان و ناتوانم تند خودم را از پله‌ها بالا کشیدم و درون اتاقم پناه گرفتم. در را که بستم، پاهایم زانو خالی کرد. با زاری روی زمین نشستم. سرم را درون دست‌هایم گرفتم و فشار دادم. مدام صدایشان درون سرم پژواک می‌شد، همه‌ی کلماتشان را. قلبم مثل تسهیلات نظامی خودش را به آب و آتش می‌زد. باید خودم را خالی می‌کردم، ابرام دیگر بس بود. نیاز مبرمی به سردی آب داشتم. همان‌جا تمام لباس‌هایم را در آوردم و خودم را درون حمام انداختم. *** همان مسئله‌ی رو مخی امانم را بعد از حرف‌های پدرو مادرم بریده بود. شاید هم تاثیر آن حرف‌ها بود که نمی‌گذاشت تمرکز کنم. به ناچار از جایم بلند شدم، دفتر و مدادم را برداشتم و به سمت اتاق عرشیا رفتم. ربع ساعت پیش عرشیا، مهران و مبینا به سراغم آمدند که گفتم حوصله ندارم تا همراهشان دوباره به ساحل بروم. در زدم و وقتی اجازه‌ی ورود دریافت کردم وارد شدم، مهران و امیرسام هم در اتاق او حضور داشتند! انتظار دیدنشان را نداشتم. سعی کردم تا چهره‌ام گرفته نشود؛ البته فقط از دیدن مهران. به سمت عرشیا رفتم که رو تختش نشسته بود. - عرشیا، نمی‌تونم حلش کنم...تو می‌تونی؟ عرشیا دفتر را گرفت و نگاهی انداخت. نگاه خیره‌ی آن دو را حس می‌کردم. - این که کاری نداره. بیا بشین اینجا. به تخت اشاره کرد، زیر سنگینی نگاهشان روی تخت نشستم و به توضیحات عرشیا گوش دادم. حضور کسی را کنارم حس کردم، سرم را برگرداندم که مهران را درست در کنار خودم دیدم. مهران عرشیا را مخاطب قرار داد: - تو مثلا داری براش توضیح میدی؟ خودت که داری بدترش می‌کنی! این که این‌طوری حل نمیشه. عرشیا دفتر را به سمت او گرفت. - خیلی خب حلش کن آقای ریاضی‌دان! - بده به من. همیشه تو ریاضی ضعیف بودی. - هه، ببین کی به کی میگه، من که پونزده رو می‌گرفتم تو که همونم نبودی! مهران طلبکار به او نگاه کرد، مداد را با احتیاط از دستم گرفت، اما انگشتش به دستم برخورد کرد. تغییر حالتی در مهران به‌وجود نیامد؛ اما من دستم را فوراً پس کشیدم. امیرسام هم اخم‌هایش در هم شد؛ ولی عرشیا چیزی ندید. خداراشکر وگرنه آبروریزی می‌کرد! مهران سرخوش گفت: - برو بابا خودتو مسخره کن، من ریاضیم زیر نوزده نبود. صدای نامتعارف سام بلند شد: - حل کنید دیگه، معطله. وایسادن مثه بچه‌ها واسه دعوا کردن! با حرف سام مهران صدایش را صاف و شروع به توضیح دادن کرد. بعد از اتمام توضیح دفتر و مداد را گرفتم. - دستتون درد نکنه. مهران هم برخاست. لبخند کم‌جانی زد و گفت: - خواهش می‌کنم، کاری نکردم.
    31 امتیاز
  10. #پارت دوازدهم از پشت ستون بیرون آمدم و با چشمانی که تار می‌دید، به سمت اتاق رفتم. صدای بغض‌آلود مادرم خنجری شده بود در قلبم. - اون‌وقت به نظرت با یه بچه دادگاه اجازه می‌داد ازت طلاق بگیرم؟ طلاق زیادی توی چشم بود! شاید باید از بین می‌بردمش؛ ولی من که مثل تو سنگ نیستم، احساس مادرانم نذاشت. مطمئن باش الانم همین حس نمی‌ذاره تو به هدفت برسی. این دختر که بچه بازی تو نیست که هر موقع دوست‌داشته باشی به‌وجودش بیاری و بعد از میون ورش داری! صورتم خیس‌ خیس بود. دیگر کنترلی روی اشک‌هایم نداشتم. بابا می‌خواست چه بلایی به سرم بیاورد؟ آرام همان‌جا روی زمین نشستم. من فقط از دار دنیا یک خانواده‌ی گرمابه گلستان می‌خواستم که آن هم از من دریغ شده بود. هیچ‌خوبه حالم را درک نمی‌کرد، پدرم من را نمی‌خواست. من را بگو که فکر می‌کردم این‌طوری نشان می‌دهد و چیزی توی دلش نیست. - کی گفته می‌خوام از میون برش دارم؟ - همون‌طور که فرید و از میون برداشتی! فرید که بود دیگر؟ با آستینم اشک‌هایم را پاک کردم. - نکنه انتظار داشتی همون‌طور مثه یه بی‌غیرت وایستم تا یه بچه دانشگاهی که سرش به تنش نمی‌ارزه، زنم و ازم بگیره؟ تو نمی‌فهمی محدثه؛ ولی یه مرد از وقتی بله رو می‌شنوه حس مالکیتش شروع میشه، اونم من که قبل از بله شنوفتن تو رو می‌خواستم. مادر درون حرفش پرید و با سماجت گفت: - ولی به این فکر نکردی که من بخاطر فرار از خونه‌ی بابام و رسیدن به فرید به تو بله گفتم! از حرف مادرم شوکه شدم! مادرم کسی دیگر جز پدرم؛ یعنی همان فرید را دوست‌داشته، باورم نمی‌شد. خودم را سمت در کشیدم و نیم‌نگاه کوتاهی طوری که متوجه نشوند، به داخل اتاق انداختم. پدرم با قیافه‌ی برزخی و عصبی و مادرم ناراحت و مغموم به هم نگاه می‌کردند. پدر در یک لحظه محکم بازوی مادر را گرفت و به سمت خود کشید. در صورتش غرید: - تو خجالت نمی‌کشی جلوی شوهرت و پدر بچه‌هات از معشوقه‌ات حرف می‌زنی؟ چقدر وقیحی محدثه! تا حالا دست روت بلند نکردم نذار این اتفاق بیفته. مادرم پوزخندی زد و پاسخ داد: - تو وقیح نیستی که بخاطر اینکه ازت طلاق نگیرم، پای آنیسا رو به این دنیا باز کردی؟ می‌دونستی من دلِ از بین بردنش و ندارم و به خیال خودت فکر می‌کردی پسر میشه! نمی‌دانستم چقدر دیگر می‌توانستم تحمل کنم. کم‌کم داشت صدای هق‌هقم بلند میشد با دو دستم جلوی دهانم را گرفتم تا صدایم بیرون نیاید. من پدرم را طور دیگری می‌دیدم. یک اسوه، یک الگو، یک اسطوره؛ اما حالا تمامش را در قبری به اسم پدر دفن کردم! بابا کلافه روی تخت نشست. - اون قضیش فرق داره محدثه. تو راه بهتری سراغ داشتی؟ لامصب به هیچ صراطی مستقیم نبودی که یه درصدم دلم خوش باشه که نمیری. مامان با شتاب یقه‌ی پیراهنش را گرفت و با صدای بلند شده و نم اشک‌هایی که در چشمان قهوه‌ای‌اش نقش بسته بود گفت: - خفه شو عماد! فقط خفه شو. این قدرم ادای آدم‌های بی‌تقصیر رو در نیار که کم‌کم دارم ازت بیزار میشم! کاری کردی که توی بیست و چهار سالگی احساس مرگ کنم. می‌فهمی یعنی چی؟!
    31 امتیاز
  11. مقدمه: در من یک تیمارستان وجود دارد، یک تیمارستان با هفتاد تخت‌خواب، هفتاد تخت‌خواب با هفتاد دیوانه و سخت‌ترین کار دنیا را من می‌کنم، زمانی که از من می‌پرسند: - خوبی؟! و من باید یک تیمارستان هفتاد تخت‌خوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه‌ای بگویم: - بله امروز خیلی خوبم! #پویان_اوحدی پ.ن: خلاصه یک از زبون پسر ماجرا و مقدمه از زبون دختر این رمان!
    29 امتیاز
  12. #پارت شانزدهم مبینا لبخند تلخی زد و گفت: - صبر نداری ها! بذار میگم. اسم اون پسره هم آقا سهیله. - خب ادامش رو بگو! - من روی صندلی نشسته بودم و تو حال خودم بودم، غافل از اینکه یکی از اون خانومای شیک‌پوش که پیششون نشسته بودم، مامان سهیل بود! دیگه تقریباً وقت خداحافظی بود که دست‌شوییم گرفت. نرسیده به دست‌شویی صدایی شنیدم! راهم رو کج کردم. از بین چند تا درختی که بود رد شدم؛ اما پام خورد به یه چیزی و پرت شدم پایین. شانس آوردم زمین سنگی نبود وگرنه نابود می‌شدم. از روی زمین بلند شدم و خودم رو تکوندم. بعدش متوجه دو جفت چشم شدم که یکیش همون سهیل بود، اون یکی هم یکی از همون دخترای ترگل‌ ورگلی بود که دورش رو ریخته بودن. هل شده بودم، آخه اون‌ها داشتن یک کارهایی می‌کردن که با حضور من از هم جدا شدن. یه ببخشید گفتم و روم و برگردوندم. خواستم برگردم که با حرفی که زد ایستادم. - چی بهت گفت؟ - بهم گفت مزاحم خلوتم شدی، عذرخواهیت رو نمی‌تونم قبول کنم. دختره یه جوری نگام می‌کرد، اصلاً از نگاهش خوشم نمی‌اومد. بالأخره زبون باز کردم و گفتم جز عذرخواهی کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. اما اون بی‌توجه اومد نزدیکم. از جام تکون نخوردم، کمتر از دو سانت باهاش فاصله داشتم. اون موقع متوجه نشدم که چیکار کرد. زود به خودم اومدم و دست از نگاه کردن به چشم‌هاش برداشتم و فوراً دور شدم. موقع عوض کردن لباسم، متوجه‌ی چیزی تو جیب دامنم شدم! یه پلاک خیلی خوشگل پسرونه بود که روش حرف انگلیسی «S» هک شده بود. من هم فوری دوهزاریم افتاد که مال سهیله. - حتماً تو هم گفتی باید بهش پس بدم؟ - آره خب هر کی بود همین کار رو می‌کرد. بعد از نامزد مهلا (وحید) خواستم که پلاک و بهش بده و اون هم شمارشو بهم داد و من بهش زنگ زدم، تو یه کافه قرار گذاشت و بعدش بهم درخواست دوستی داد. من هم از خدام بود و قبول کردم. - خب حالا این کجاش ناراحت کننده بود؟! مبینا پوزخندی زد و چشمانش را با درد بست. - اون جاییش ناراحت کننده‌اس، وقتی کسی که خیلی دوسش داری، به‌جای اینکه به وعده‌هاش عمل کنه و با تو به وصال برسه، با دختری ازدواج کنه که شب اول دیدارمون باهاش... . از ادامه سخنش باز ایستاد. به خوبی متوجه شدم که او از چه درد می‌کشد. من هم دردی تقریباً مشابه با او داشتم هرچند کمی متفاوت بود! دستانم را بالا بردم و شانه‌ی او را گرفتم. - می‌دونم که خیلی ناراحتی؛ اما باید باهاش کنار بیای، من تا حالا... عشق و تجربه نکردم و نمی‌تونم درست تو رو درک کنم؛ اما خوشحال میشم که من رو شریک خودت بدونی. مبینا لبخند تلخی زد و تشکر کرد. نفس عمیقی کشیدم. می‌خواست جَوّ حاکی از این حرفش را از بین ببرد. لبخند شیطنت آمیزی زد و با لحن بامزه‌ای گفت: - آنیسا خیلی باحال گوش می‌دادی! نکنه خبریه؟ حقیقت این بود که من تا به حال هم سخن کسی نبودم و نه چیزی که مبینا حرفش را زده بود. چشمانم را درشت کردم و با خجالت و تعجب لب زدم: - منظورت چیه، خبر چی؟! - تو اصلاً تو باغ نیستی ها! منظورم اینه که تو کسی رو... . به سرعت دستم را بالا آوردم. - نه بابا کی؟ من اصلاً از پسرها خوشم نمیاد. چه دروغ مسخره‌ای! خودم هم می‌دانستم که جانم برای سام در می‌رود.
    29 امتیاز
  13. پارت دوم: فصل اول [ آقای هاید ] ( شش ماه قبل ) پوست لب را به بازی دندان گرفت و عینک طبی اش را روی بینی جا به جا کرد. لم داده به مبل سبز سیدی اش، کف پاهایش را به لبه ی میز پیش رویش گرفته بود. لپ تاپ مشکی رنگش را روی پاهایش گذاشت و با گوشی اش برای غزل، تایپ کرد: - بالاخره جواب ایمیلم اومد. فردا ساعت هشت صبح باید رستوران آمادئوس باشم. یک ذره راهش دوره ولی به موقع حرکت کنم به موقع هم می‌رسم، خیلی هیجان دارم! غزل با خواندن پیام مانا، روی تخت پهلو به پهلو شد و چون همیشه برایش ویس گرفت: - آخرش هم کار خودت رو کردی، نه؟ اومدیم و رفتی، اگه خفتت کردن یک بلایی به سرت آوردن چی؟ چرا این قدر تو ساده ای مانا؟! معلوم نیست اینا کی هستن هدفشون چیه. رفتی هلک و هلک ثبت نام کردی که مثلا خیر سرت یخته هیجان تجربه کنی؟ اصلا چه معلوم که این ها راست گفته باشن؟ سپس با تأسف اضافه کرد: - موندم تو با این عقلت آلمان چیکار می کنی! مانا خندید و برایش تند تایپ کرد: - چرا قضیه رو جنایی می کنی گلکم؟! نگران نباش. حواسم هست. الان هم ولم کن باید وسایلم رو جمع کنم. معلوم نیست این بازیه چند روز طول بکشه. خمیازه ای کشید و دو لب لپ تاپش را بی خاموش کردن آن، روی هم گذاشت. دستی به موهای کروکات فندقی اش کشید و از جایش برخاست. لباس، وسایل شخصی، ابزار کاربردی احتمالی، یک کتاب و سرانجام چند داروی حیاتی که برای حال نا به سامانش، ضروری محسوب می‌شدند. کسی نمی‌دانست اما، خودش و خدای خودش بهتر می دانستند که چه قدر دلش می خواهد از آخرین ماه های زندگی اش، بهترین استفاده ها را ببرد. هر چه تا به حال زندگی نکرده بود، دوست داشت در این چند ماه، تلافی کند. *** فضای روشن و کرمی محیط رستوران، تم دلخواه و آرامش دهنده ای بود. میزهایی مربعی با ضخامت چهل سانتی متر و دو نوع مبلمان نسکافه ای. مانا به محض ورود به رستوران، پیامی دریافت کرد. آن را به روی خود گشود و در ذهنش خواند: - دورترین میز به تو. دم عمیقی گرفت و موبایلش را پایین آورد. بند کوله‌ی مشکی رنگش را روی دوشش جا به جا کرد و نگاهی به میزهای پیش رویش انداخت. با قلبی کوبنده از هیجان، جلو رفت و به آخرین میز نزدیک شد. سه پسر و دو دختر دور آن نشسته بودند و در سکوت، یکدیگر را برانداز می کردند. کاتیا دختری اصالتاً روسی، نگاهی به ساعتش کرد و لب های درشتش را جنباند: - چرا نفر ششم پیداش نمیشه؟ استلا دختری گندم رو که سمت راست او نشسته بود، سر از گوشی بیرون آورد و خطاب به کاتیا گفت: - هنوز سه دقیقه‌ی دیگه فرصت داره. کاتیا سر به سمت او چرخاند و لب برای پاسخ دادن باز کرد که با دیدن دختری بلندقامت که به آنها نزدیک میشد، سکوت را بهتر دانست. استلا رد نگاه او را دنبال کرد که همزمان مانا صدا از حنجره خارج ساخت. - سلام، سلام. جانی که پسری با مردمک های آبی و رویی بسیار بور بود لبخندی به رویش زد و همزمان با بقیه، پاسخ سلام او را بر زبان راند. مانا دستی به شال ارغوانی اش کشید و با لبخند هیجان زده اش، کنار آندریاس که بی خیال پا روی پا انداخته بود و کتاب می خواند نشست. کوله ی سنگین و حجیمش را روی پاهایش گذاشت که کاتیا با پوزخند نگاه از او گرفت و زمزمه کرد: - نمی‌دونستم مسلمون ها رو هم قبول می‌کنند. استلا با تمسخر به کاتیا چشم دوخت و با انزجار گفت: - مگه چه اشکالی داره؟! با دریافت نگاه بد کاتیا، از او روی گرفت و صندلی اش را فاصله داد. زیر لب غرید: - فکر کرده کیه؟! مانا لبخند خندانی به روی استلا زد و هیچ نگفت. ادوارد که صورتی مستطیلی و موهایی کم پشت و طلایی داشت، بی حوصله نفسی گرفت و گفت: - نظرتون چیه تا آقای ایکس میاد خودمون رو به همدیگه معرفی کنیم؟ مانا با کنجکاوی پرسید: - آقای ایکس؟ جانی دست به سینه در جواب مانا گفت: - اولین باره که توی این بازی شرکت می‌کنی؟ آقای ایکس راهنمای بازی هستش. استلا ادامه داد: - و هیچکس هم اسم واقعیش رو نمی‌دونه، همه اون رو آقای ایکس صدا می زنن، تو می‌تونی بگی ایگرگ. خنده ی دوستانه ای کرد و مانا را نیز به خنده وا داشت. ادوارد گفت: - الان حدوداً نود ثانیه ی دیگه فرصت داریم. خب، کی شروع می‌کنه؟ استلا با اعتماد به نفس لب به سخن باز کرد: - استلا سایمون، بیست و سه ساله. ادوارد که رو به روی کاتیا نشسته بود گفت: - ادوارد دوکن، بیست و پنج ساله. - کاتیا بودینا، بیست ساله. - جانی بوش، بیست و شش ساله. مانا نگاهی به آندریاس که سر در کتاب فرو برده بود و هندزفری در گوش داشت انداخت و سپس گفت: - مانا افخمی، بیست و پنج ساله. استلا ابرو در هم پیچاند و با تعجب پرسید: - ایرانی هستی؟! از نام خانوادگیت متوجه شدم. مانا لبخند دوستانه ای زد و سری تکان داد که کاتیا بار دیگر پوزخند زد. همه چشم به آندریاس دوختند و منتظر او بودند که ادوارد خندید و دستش را جلوی صورت آندر تکان داد. آندریاس مردمک هایش را بی تفاوت بالا کشید و به او دوخت. موزیک بی کلامش را قطع کرد و منتظر به او خیره شد که ادوارد گفت: - هی! تو نمی خوای خودت رو معرفی کنی؟ آندریاس مردمک روی نگاه منتظر افراد دور میز چرخاند و لب برای سخن گفتن باز کرد که صدای مردانه ی آشنایی، سکوت را ترجیح داد. نگاه ها سمت مردی کت شلواری و بلندقامت که با گام هایی استوار و محکم به میز آنها نزدیک می‌شد چرخید. - خوش اومدین دوستان!
    29 امتیاز
  14. پارت#۴۹ ✔️ داشتم حرف خانم مدیر رو هضم می‌کردم که رو به مامان ادامه داد: - اگه شما مشکلی با این قضیه ندارین و این آقا برای کمک به شما اینجا هستن، می‌تونم اجازه بدم حوریا جان رو تا کلاسشون راهنمایی کنن. اگر هم که رضایتی ندارین، دو نفری ایشون رو به بالا می‌بریم. وای خدای من...! اصلا باورم نمیشه خانم عظیمی با ورود آرهان به طبقه‌ی بالا مشکلی نداشته باشه. خانم شکوهی که همیشه با من سر لج بود نق زنان گفت: - یعنی چی خانم جان؟ امروز اگه این آقای محترم حیدری رو به بالا ببرن، روزهای بعد هم باقی دخترها توقع دارن هر کسی رو به کلاسشون راه بدیم. برخلاف طعنه‌های زهر پسندش با خانم شکوهی موافق بودم. چشم از تیموری که مبهوت ما رو نگاه می کرد برداشتم و گفتم: - لطفاً دو نفر برای کمک به من داوطلب شن تا برم بالا. مامان بلافاصله از بازوم گرفت و تیموری هم با اون چشم‌های قهوه‌ای متعجب زده از بازوی دیگه‌ام. با ابروهای به هم گره خورده چند قدم برداشتم و ریز به آرهان که دلخور بود چشم دوختم. یک تای ابروم از این حالت غمگینش بالا افتاد؛ یعنی از چی ناراحت شده که اینطور به سرامیک‌های خاکستری زمین خیره شده؟ خانم شکوهی به داخل دفترش رفت و خانم عظیمی که بیشتر نگرانم بود به دنبالمون راه افتاد. حالا درست کنار پله ها بودیم. تا حالا تعدادشون رو نشمرده بودم و حالا که دارم می بینم، هم خودم با رسیدن به بالا تلف می‌شم، هم این دو طفل معصوم! کلافه کنار لپم رو گاز گرفتم و با لب‌های غنچه شده اولین پله رو با کمک تیموری و مامان بالا رفتم. واقعاً سختم بود؛ نمی‌شد تمام این پله‌ها رو به سختی بالا رفت؛ چرا که نای برای هر سه نفرمون و از همه بدتر من، نمی‌موند. چشمم که به نرده‌های آهنی افتاد جرقه‌ای تو ذهنم زده شد. به تیموری نگاه کردم و گفتم: - تیموری جان اجازه بده با کمک نرده بالا برم. اینطوری حواسم به اذیت نشدن تو هست نمی‌تونم درست کارم رو انجام بدم. چیزی نگفت و بازوم رو ول کرد. چند پله بالا رفت و رو به ما گفت: - الهی بمیرم برات حوریا! چشم خوردی فکر کنم. ریز خندیدم و دومین پله رو هم با کمک مامان و میله بالا رفتم. نفس عمیقی کشیدم که به جای من بانوی مهربانم غرولند گفت: - از چشم خوردنش نیست دخترم! اصلاً حواسش رو... خواستم سومین پله رو بالا برم که مامان پاهاش لغزید و باعث شد من هم تعادلم رو از دست بدم. قبل اینکه بی‌افتم از نرده گرفتم و مامان رو که قیافه‌اش ترکیده بود نگاه کردم. تیموری هم با همون جیغ کوتاهش باعث شد خانم عظیمی رو از حالت سایلنت بیرون بیاره. - خدا مرگم بده چی شد یهو؟ تند نفس می‌کشیدم و از ترس اینکه دوباره بی‌افتم به خودم می‌لرزیدم. بیشتر از اون نگران مامان بودم که انگار سرش گیج می‌رفت و حالا کمی حالش بهتر شده بود. مامان شرمنده از اینکه باعث شد پای معیوبم به لبه‌ی پله بخوره گفت: - واقعاً معذرت می‌خوام دخترم. نمی‌دونم یهو چی شد جلوی چشم‌هام رو سیاهی گرفت. با اینکه درد پای در رفته‌ام نفسم رو از بیخ قطع کرده بود، به نرده تکیه دادم و اندکی خم شدم تا زانوهام رو نوازش کنم. شاید اینطور از دردش کم می‌کردم. آروم گفتم: - مشکلی نیست مامان! خودت خوبی؟ خواست دوباره از بازوم بگیره که تیموری با قیافه‌ای ماست شده پشت سرم رو نگاه کرد و من تا خواستم رد نگاهش رو بگیرم، صدای آرهان اومد که با عذرخواهی شرم‌زده‌ای به سمتم شتافت. نگاهی به مامان که با تعجب نگاهش می‌کرد انداخت و کمی با اضطراب لب زد: - ببخشید خاله جان اما فکر کنم باید خودم یک کمکی کنم. نگران نباشید گناه دخترتون گردن خودم! قبل اینکه تنفسی از ریه‌هام خارج بشه و بتونم این فاصله و این صحبت گر گرفته شده رو هضم کنم، کنارم خم شد. خیره به موهای پریشونش که هیچ وقت ندیدم خوش حالتش کنه، منِ مضطرب و از خجالت آب شده رو روی دست‌هاش بلند کرد. همین برخورد، همین آغوش، همین اهمیت کاری که نباید می‌کرد رو انجام داد و تمام وجودم از هم گسست؛ رایحه‌ی پیراهنش، اون سرعتی که برای رسوندن من به کلاس خرج می‌کرد و اون اضطراب و تلاشی که تو رخسارش می‌دیدم، تمام من، تمام احساسم رو افزایش داد. یک دستش زیر سرم و اون یکی هم گودی پاهام رو زندونی کرده بود و من تنها دستم روی کاپشنی بود که زیپ باز شده‌اش رو لمس می‌کرد. کوتاه نگاهم کرد و تنها یک جمله ادا کرد: - کلاس کجاست خانم تیموری؟ تیموری هم که انگار مبهوت این صحنه بود لب زد: - لطفاً از این طرف. و من جز سیاهی، سنگینی سر و قلبی که قصد داشت دیواره‌های اطرافش رو خراب کنه هیچی احساس نمی‌کردم. ریز نگاهم کرد و با اون چشم‌های فندقیش جلوی نفس کشیدنم رو گرفت؛ اون چند لاخ مویی که روی پیشونیش ریخته بود. وای... وای چه کار کردی با من خدا؟ چه کار کردی با من آرهان؟
    28 امتیاز
  15. پارت سوم: موهایی طلایی و به عقب رانده شده، صورتی مستطیلی و گندم رو، چشم هایی نافذ و لبخندی مرموز. دست در جیب شلوار طوسی اش کرد و میان کاتیا و جانی ایستاد. دست آزادش را روی شانه ی جانی گذاشت و نگاهش را روی تک تک چهره ها گرداند. حتی آندریاس هم کتابش را بسته بود و با کنجکاوی به او می نگریست. آقای ایکس، با خونسردی گفت: - برای شروع آماده هستید؟ جانی و استلا مصمم سر تکان دادند و ادوارد گفت: - اگه امسال هم مثل سال های گذشته اون جایزه ی چند میلیون دلاری رو داشته باشید من حتی حاضرم به خاطرش در ارتفاع صد متری روی بند راه برم. آقای ایکس در میان خنده ی باقی اعضا، با صدایی بم و رسا گفت: - امیدوارم این اراده رو تا پایان بازی به همراه داشته باشی آقای دوکن! نفسی گرفت و کف دو دستش را به هم چسباند. ادامه داد: - زیر صندلی هایی که هر کدوم به انتخاب خودتون روش نشستید، یک پاکت چسبونده شده. مانا با خنده زیر لب گفت: - البته که من به جز این صندلی انتخاب دیگه ای نداشتم. استلا که حرف او را شنیده بود به رویش خندید و پاکتش را از زیر صندلی اش خارج ساخت. آقای ایکس نگاهش را روی آنهایی که مشغول باز کردن پاکت هایشان بودند چرخاند و ادامه داد: - یک اسم که نشونه‌ی پارتنر شما است. چند آدرس که نشونه ی مکان آغاز بازیه و چند قطعه عکس و رمز که در طی بازی می تونید ازشون استفاده کنید. شماره ی من در پایین هر برگه نوشته شده و در صورت تماس با من و گرفتن یک راهنمایی، پنجاه دلار از دست می دید. بازی امسال یک هفته زمان می بره و ما از شما انتظار داریم که با پارتنرتون نهایت همکاری و خوش برخوردی رو داشته باشید و در غیر این صورت، نمره ی منفی برای شخص شما ثبت خواهد شد. در تمام بازی شما توسط دوربین ها رصد می شید پس بهتره چشم ما رو دور نبینید. هر نمره ی منفی، صد دلار از جایزه ی نهایی کسر می‌کنه. سوالی هست؟! مانا نگاهش را روی نام آندریاس پیپر ثابت گرداند. از آنجایی که همه جز پسرک کنار دستش خود را معرفی کرده بودند، می دانست این نام متعلق به اوست. لبخندی زد و دلش، مالامال از خوشی شد. هر چند که اگر با استلا می بود، برایش راحت تر می‌شد اما، آندریاس هم فرد جذابی به نظر می آمد. آندریاس بی تفاوت به نام مانا در بالای صفحه، عکس ها را از پاکت بیرون آورد،‌چند حرف و چند نشانه‌ی بی معنا! جانی سرش را سمت آقای ایکس بالا برد و پرسید: - امسال هم قراره همه کنار هم باشیم؟! آقای ایکس پاسخ داد: - امسال شرایط کمی متفاوته آقای بوش! اگر دقت کنید توی برگه ای که در پاکت هاتون قرار داره چند آدرس نوشته شده و شما آزادید که یک انتخاب داشته باشید، اما اگر انتخاب هاتون تصادفاً یکی بود، بله امکانش هست که دو گروه در یک آدرس حضور پیدا کنند و اونوقت هیجان ماجرا بالا میره. چون هر گروهی که عملکرد بهتری در حل معماها و کار گروهی داشته باشه، امتیاز بالاتری کسب می کنه. کاتیا پرسید: - چند مرحله است؟! متقابلاً پاسخ گرفت: - بستگی به مکانی که شما انتخاب می کنید داره. اما بیشترین اونها بیست و شش و کمترین اونها بیست مرحله ست. آندریاس با لبخندی کج گفت: - بیست و شش بالاترین سن و بیست پایین ترین سن از بین ماست، درسته؟! آقای ایکس خیره به او، با مکث و لبخندی مرموز گفت: - گویا اینجا یک رقیب سرسخت و یک پارتنر عالی داریم. آندریاس ریشخندی زد و مانا به او نگریست. از ابتدا هم مشخص بود این پسر، یک ذهن هوشمند دارد. آقای ایکس مچ دست چپش را جلوی چشمانش گرفت و خیره به ساعت هلموت سین طوسی اش گفت: - حدود یک ساعت دیگه بازی شروع میشه، در پایان بازی می بینمتون، موفق باشید! با همان لبخند مقتدر و خونسرد آن ها را با هم تنها گذاشت و از رستوران خارج شد. آندریاس کتابش را درون کوله پشتی مشکی اش قرار داد و مانا، با قلبی پر اضطراب به او خیره شد. آندریاس بند کوله اش را روی دوشش انداخت و مصمم و محکم خیره در نگاه قهوه ای مانا لب زد: - ببین! بردن این بازی برای من خیلی مهمه. من به پولش احتیاج دارم و اگه قراره با تو همکاری کنم، ازت انتظار دارم باهوش باشی و باعث عقب موندنم نشی. دوست ندارم به خاطر یک دختر ایرانی از اون بچه های مرفه شکست بخورم. می فهمی؟! مانا ابرو در هم پیچاند و گفت: - خیلی خودت رو دست بالا گرفتی! آندریاس ریشخند شیطنت آمیزی زد و برخاست. دست در جیب کرد و خونسرد، از میز فاصله گرفت و سمت درب رستوران گام برداشت. مانا با همان اخم ها نگاهش را از جای خالی او گرفت و به دیگر اعضا دوخت. استلا و جانی با یکدیگر و کاتیا و ادوارد با هم مشغول بحث و گفتگو بر سر آدرس ها بودند. از جایش برخاست و زیر لب به فارسی غر زد: - گذاشت رفت خوشگل گنداخلاق! خود را به او رساند و با تکان دادن پاکت یادآوری کرد: - آقای باهوش! قبل از هر اقدامی باید محلمون رو انتخاب کنیم. از او چشم گرفت و برگه را از پاکت بیرون کشید. آندریاس چنگی به موهایش نواخت و گفت: - من از قبل انتخاب کردم. مانا متعجب سر به سمت او چرخاند که آندریاس، درب شیشه ای را به روی خود گشود و خارج شد.
    28 امتیاز
  16. ‌ PART2 کایلا خم به ابرو آورد و لبش را با زبان تر کرد، لحظه‌ای چشمانش را روی هم گذاشت، انگار با شنیدن اعتراف جنسا از قضیه‌ای که کنجکاوش کرده بود بیرون پرت شد، کاملا آشکار از این که چقدر از کارش عصبی شده لب زد: - دختره ی... جنسا نگاهش را از او دزدید، شاید منتظر یک کتک حسابی از طرف او بود. کایلا دست به جیب به طرفش قدم برداشت که جنسا ترسیده روی میز بلند شد و دستانش را سپر کرد: - نه نه غلط کردم! کایلا صدایش را بالا برد و با همان اخم درحالی که با سرش اشاره می‌کرد گفت: - بیا پایین! جنسا همانطور که دستش را سپر زانو‌هایش کرده بود و قدم های ریزی به عقب بر می‌داشت با خنده گفت: - اره میام پایین انگار گربه هه به موشه می‌گه بیا بخورمت، هی! چی فکر کردی پیش خودت؟ کایلا درحالی که دستش را تکیه گاه بدنش می‌کرد تا خود را بالا بکشد آرام لب زد: - خودم میام بالا! کایلا تا خواست پا روی میز بگذارد جنسا روی میز دیگری که موازی با آن بود پرید. صحنه جالب و در عین حال خنده داری بود، به گفته جنسا همانند موش و گربه شده بودند. گمان کنم موضوعی که چند دقیقه پیش درگیرش بودند از یاد رفته بود! نباید انتظار داشته باشند که مقاومت میز چند‌‌ صد‌هزار ساله، بیشتر از فشار پای‌شان باشند؛ چون کایلا موقعی که مطمئن شده بود این‌ دفعه او را به چنگ می‌آورد زیر پایش خالی شده همراه صدای شکستن چوب به زمین برخورد کرد و بلافاصله صدای آخش، خصلت دلسوز جنسا را قلقلک داد. بنابراین جنسا با نگرانی از روی میز پایین پرید و به طرف کایلائی که کتفش را گرفته بود حجوم برد. نمی‌دانست کجای کایلا را بگیرد و یا چه بگوید؛ فقط از حالش می‌پرسید و یا تذکر می‌داد که بیشتر مراقب خود باشد. کایلا درحالی که درد چند دقیقه‌ای را تحمل می‌کرد، لبخند ریز شیطنت آمیزی زد و فرصت را غنیمت شمرده کتفش را ول کرد و گوش او را گرفت: - چه غلطی کردی؟ جنسا ناله کنان دست او را چسبید و آتشی مزاج از حیله‌گری کایلا، سرزنش کرد: - گربه نره مکار ولم کن من مثل تو دختر یه قانون‌ مدار نیستم که از نقضش جلوگیری کنم! هی! کایلا با اندیشیدن به حرفی که جنسا زده بود دست از گوش او برداشت، جمله قانع کننده‌ای بود! به خاطر آورد چند دقیقه قبل درمورد چه‌ چیزی بحث می‌کردند، بلند شد و لباسش را تکاند. جنسا نیز کار او را تکرار کرد، با اخم جدیت به خرج داد ، رویش را برگرداند و از او دور شد. کایلا این اجازه را به او نداد و با گرفتن شانه‌اش فهماند که دوست دارد بحث‌شان ادامه پیدا کند و از حرف جنسا سر در بیاورد: - نگفتی؟ جنسا درحالی که دوباره رویش را برمی‌گرداند عصبی غرید: - چیو نگفتم؟ کایلا باز شانه او را گرفت که صدای جنسا بلند شد: - کَندی! - کتابخونه چی شد؟ جنسا ایستاد، گویا به خاطر آورد که کایلا را برای چه چیزی به این مکان قدیمی آورده است. کاملا به طرف کایلا برگشت، اما چهره خلسه آمیزی در کار نبود؛ بد خلقی را کنار گذاشته لبخند باطن‌ داری زد که خود هزاران سوال در ذهن کایلا نشاند. جنسا مردمکش را برای یاد‌آوری بهتر در اطرافش لغذاند: - از کجا شروع کنم؟ ویراستار: @-Aryana- نقدم کن
    28 امتیاز
  17. حاجی فیروزه، سالی یک روزه! @حاجی فیروز آتریای قدیم😎🦖 @عمو نوروز عمو ساتی قدیم😂❤️ @پرتوِماه ننه سرمای آینده😂😂 @بابانوئل آفتابگردون قدیم😳☝🏻 @سفرههفتسین مبینا، اچ قدیم😐😂 @کادوهای بابانوئل فردیس نمایه نابود کن قدیم 🤣😂 @آینه شعمدون سارای آرش دار قدیم😂💔 @آجیل سفره این مهساست که شده بود کاراپارا😐😐 @تخم مرغ رنگی این رو ناموصن خودمم نمیدونم🤣 @دلقک سفره هفتسین این صادقی بزرگواره:| @_ سنجدناقلا _ سلطان اسپم، نجمه بزرگ😎😂 @درخت کریسمس ملیکای دهن صافو:// @ماهی قرمز نازی نیمای قدیم😂😂 @سرکه خوشمزه سحر راد هم اومدد😝 @سبزه مصوی E دار😎😂 @سکه دوقرونییک فرد بزرگ که نمیشناسم😑😂 @رومیزی عید غزل ناظر قدیم😔😂 (این ایموجی‌های کنارشون ایموجی‌های پر کاربرد این افراد بزرگ هستش!) 🦖❤️
    27 امتیاز
  18. پارت سی و یک 🌻 پروانه دستی به شونه ام زد و گفت: - غمت نباشه خودم برات حلش می کنم، تو فقط این شازده رو راضی کن بیاد بقیه اش با من. پوفی کردم و سری تکون دادم. حالا چه جوری امید رو ببینم و باهاش حرف بزنم؟ بیرون که بدون اجازه نمی تونم برم، شماره اش رو هم دارم ولی زنگ نمی تونم بزنم چون دم به ساعت مامان توی خونه می چرخه ممکن صدام رو بشنوه، شک کنه دارم چی‌کار می کنم. پس چی‌کار کنم! موشکافانه به گوشه کلاس خیره شده بودم و گوشه ی دماغم رو خاروندم. - پری من چه جوری با امید حرف بزنم؟ نمی تونم ببینمش که. پروان یه تای ابروش رو بالا انداخت گفت: - یعنی چی؟ امید مگه توی حلب آباده نمی تونی ببینیش؟ برو یه دقیقه دم خونشون بگو قضیه چیه تموم شه بره. درمونده گفتم: - پروانه تو که از اوضاع خونه خبرداری، کی تاحالا من تکی بیرون رفتم؟ میگم نمیشه تو بهش بگی؟ اخمی کرد و گفت: - من رو سنن؟ چی برم بگم به این آقاتون؟ نمیگه مگه خودش زبون نداشت واسطه فرستاده؟ کف دست هام رو به هم چسبوندم و گفتم: - نه نمیگه می دونم، خودش از همه چی خبر داره، برو دیگه همین یه بار. پروانه پوفی کرد و گفت: - بسوزه پدر رفاقت که پدرم رو درآورد، شماره تلفن بنویس. از سر خوشحالی دستی زدم و پریدم ماچش کردم که عقب هولم داد، با قیافه چندشی دستی به لپش کشید و گفت: - اِ بکش اونور بابا، آبیاریمون کردی. با خنده از گوشه کتابم یه تیکه کاغذ کَندم و شماره امید رو براش نوشتم و سمتش گرفتم. درحالی که نگاهش به کاغذ بود گفت: - میگم من یه خاله دارم مزون داره، هم کار طراحی انجام می ده هم خیاطی، می خوای بگم بعد مدرسه بری اونجا پیشش کار یاد بگیری؟ چند لحظه ساکت شدم و با حالت خنثی بهش نگاه کردم. نفهمیدم چی گفت. این الان گفت مزون؟ در حالی که چشم هام از خوشحالی دو- دو می زد گفتم: - چرا زودتر نگفتی؟ معلوم که دلم می خواد. پروانه تیکه کاغذ رو توی جیب روپوشش گذاشت و بی خیال شونه ای بالا انداخت و گفت: - نمی دونم، گفتم شاید از فکر و ذکرت گذشته دیگه. بی خیال شدی چسبیدی به درست ولی انگار اشتباه فکر می کردم. - مگه میشه من فراموش کنم آخه؟ خوشحالیم به ثانیه ای نکشید و با ناراحتی گفتم: - مامان و بابام چی؟ - خب به اون ها نگو برای طراحی میرم، بگو میرم خیاطی یادبگیرم، خیاطی هم چیز بدی نیست. مامان خودت خیاطی می کنه، یادت نیست یه شلوارک مامان دوز برای پدرام دوخته بود چه‌قدر شیک! بعد هر- هر شروع کرد به خندیدن، با خوشحالی بغلش کردم. این قدر خوشحال بودم که دلم می خواست جیغ بکشم. چرا نشه؟ هم درسم رو می خونم هم طراحی رو ادامه میدم، هم بابام نمی فهمه دارا خواسته بیاد مدرسه، چون امید جاش می اومد. بهتر از این نمی شد. ولی این خوشحالی آغازی برای بدبختی های بعدیم بود. *** آرنجش رو بین گودی گردن و شونه ام گذاشته بود و از بالای سر من و پشت دیوار خم شده بود ببینه چه خبره. از درد شونه ام تکونی خوردم و با اعتراض گفتم: وای پروانه درست وایسا حیوان، شونه ام درد گرفت. درحالی که موشکافانه به در نگاه می کردم گفتم: - پس چرا نمیاد؟ خشک شدیم. نکنه نیاد؟ پروانه دستش رو برداشت و گفت: - صبر کن میاد دیگه، شیش ماهه دنیا اومدی؟ گفت میاد. در حالی که خم شده بودم، از پایین نگاهش کردم و گفتم: - بهش گفتی، نگفت چرا؟ خنثی نگاهم کرد و گفت: - اتفاقا گفت باز چه آتیشی سوزونده. خیلی تو رو دست بالا گرفته، فکر می کنه توی مدرسه شر و شوری، نمی دونه مثه این منگل ها کز می کنی گوشه حیاط لقمه می خوری. گفتم این عشقتون از آخر اول شده می خوان ازش تقدیر کنن باباش رو خواستن، بیا مردونگی کن برای این که حلواش رو نخوریم جای عمو ابراهیم بیا مدرسه. - زهرمار، من از آخر اول شدم! خوبه همه اش یه درس نمره کم گرفتم. با انگشتش به در اشاره کرد و گفت: - اینه؟ سرم رو برگردوندم و با چشم های ریز شده دقت کردم. قد و قوارش اصلا به امید نمی خورد، فکر نمی کنم امید باشه، اون هم با این سر و شکل این لباس ها. - نه بابا امید این‌قدر چاق نیست! یه شبه چه جوری به این هیبت رسیده! پروانه دستی به چونه اش کشید و گفت: - برم یه فضولی کنم تا دارا نیومده. پاورچین- پاورچین سمت همون آقایی که از در اومده بود داخل رفت. نگاهش کردم ببینم چی‌کار داره می کنه، چند قدمی پشت یارو ایستاد دوید و خودش وسُر داد و به اون آقاهه خورد. چشم هام رو گرد کردم و دستم رو جلوی دهانم گرفتم. این چه کاری بود؟ خواستم برم جلو ولی اگه می رفتم ضایع می شدم، چی کار مثلا می خواستم بکنم؟ تعادلش رو حفظ کرد و قبل اینکه بیافته صاف ایستاد، اون آقا که پروانه بهش خورده بود با تعجب و چشم های گرد شده برگشت و نگاهش کرد. با اون آقا کمی صحبت کرد و بعد سمت من برگشت، در حالی که قیافه اش رو جمع کرده بود و مشتش رو جلوش تکون می داد، پشت دیوار اومد و کنار من ایستاد. - چی شد؟ امید بود؟ پروانه درحالی که نگاهش به سمت دفتر بود مشتش رو کف دستش کوبید و گفت: اکه هی، این امیدتون عجب مارمولکیه به مولا، قناری رنگ می کنه جای بادمجون می فروشه. - خودشه؟ @melika_sh @-Aryana- @Fateme Cha @_Zeynab @Asma,N @Hony.m @-MAHSA- @-Madi- @-Maya- @خلناز @خدانگهدار @-Atria- @-Byta- @محدثه مقدم @MOBINA.H @Sarai.Rş @N.Mohammadi @آیلار مومنی @Delito @sahel56 @M.gh @melcmy @Masi.fardi @Bhreh_rah @Mehrang @Fardis @mahdiye11 @-Tehyan- @bita.mn @Fatima.a @Paradise @banouyehshab @SAHAR NAZ @Tiam_roman @آوای سکوت @..Pegah.. @masoo @Armiti @Aftbgrdoon @..Raha.. @همکار ویراستار
    27 امتیاز
  19. پارت#۴.💀 گریه‌هایش سر باز کرده و تشدد یافته بود؛ زجه‌زنان برخاست و به تکرار آن پایین را جست. به حال مادری که عزیزش را از دست داده بود گریست و برای قلب کبود آن بانو شرمگین شد؛ به جای دخترک کور عقلی که تنها راه رهایی از مشکل را در خود زنی دیده بود شیون کرد و طلب آمرزش از خدای کریم خواست. آرام به آسمان چشم دوخت؛ اندکی مهر بر دو پلکان خود گذاشت و بعد از گرفتن دمی عمیق نجوا کنان گفت: - خدایا از گناهی که مرتکب شد بگذر و اون رو ببخش، اون رو بیامرز! الهام، آخ الهام چرا با خودت این کار رو کردی لعنتی؟ چی باعث شد چنین غلطی بکنی و ما رو سیاه پوش کنی؟! آهی عمیق سر داد و چرخش کهکشان را برای مدت کوتاهی به توقف دعوت نمود. با اینکه همچنان آفتاب بر روی سقف آسمان جولان می‌داد، لرز تمام وجودش را به اسارت خویش گرفته بود. گویی گرمای آن قصد داشت، تمام جان او را برای این رخداد از هم متلاشی کند و باید واضح باشد که به خواستهٔ خود تنها یک نقطه نزدیک بود. چشم بر هم آویخت و در تاریکی مطلق وجودش چنین الهام را شرمندهٔ خویش کرد: - دردت چی بود الهام، لعنتی چت بود که روزگار خودت و ما رو سیاه کردی؟ آخه نفهم عقلت کم بود؟ نمی‌دونستی اگه این کار رو بکنی برای مادرت چه اتفافی می‌افته؟ نمی‌دونستی ما چه غمی رو باید به دوش بکشیم؟ هان، انقدر نفهم بودی آره؟ به تکرار آهی عمیق کشید و این‌بار آفتابی را که با دامنش لرز در جان او گداخته بود از هم متلاشی کرد. دیگر توان تشر زدن به دختری که دیگر در حیات نبود تا سخن‌هایش را بشنود نداشت. دیگر میل به زهر گفتن و پرسش‌های بی پاسخ پیدا نمی‌کرد. اندوهگین از بالکن خارج شد و گوشه‌ای از اتاق که به درب شیشه‌ای نزدیک بود فرو نشست. زانوهایش را در آغوش خویش گرفت و سر را بر روی آن گذاشت. در حالی که سطل شیون‌هایش را کناری خالی می‌کرد، در افکار خود غوطه ور شد و به دنبال پاسخ‌هایش، تمام رفتارهای الهام را مقابل میز ذهنش قرار داد. تمام برگه‌ها را زیر و رو کرد؛ لیک هیچ عایدش نمی‌شد. چرا که الهام مشکلاتش را برای او بازگو نمی‌کرد. تا جایی که می‌دانست هیچ فشاری جز ترک پدرش بر رویش نبود تا بخواهد آزارش دهد. تا مصمم شود برای میل به خودزنی! می‌مانْد تنها یک نفر؛ آن هم دانیال که گمان نمی‌برد دلیل این کار خوفناک او باشد. تا جایی که مشخص بود، الهام به او علاقه مند نبود و هیچ گاه هم، حاضر نمی‌شد جانش را تسلیم مرگ کند؛ آن هم به خاطر جنس مذکر! سر را از روی زانوهایش برداشت و لب پوسیدهٔ خشکینش را زیر دندان برد. کلافه گویان نجوا کرد: - پس مشکل کجاست؟ چرا نمی‌تونم بفهمم دلیل خودکشیت چی بوده؟ آه های عمیق و پی در پی‌ از جانبش، سرتاسر اتاق را به زجر دعوت نمود؛ قلبش همین چندم ثانیه در بند دردهایی کبود دچار گشته بود. اتاق پر گشته از تصاویری شد که آن لحظهٔ وقیح به دست مسئولین ذهنش رسیده بود و حال چشمان کبود، خون‌های سرخ بر روی زمین، نگاه تیز و نالان الهام، دیواره‌های گلبه‌ای اتاق را زشت و منزجر کننده کرده بود.
    27 امتیاز
  20. پارت#۵٠ از عدسی چشم‌هاش می‌خوندم که چنین سخنی به جولان در آورده بود: - کار خاصی نمی‌کنم. نیتم فقط کمکه همین! پس من برای چی تا خود سالن اومده بودم؟ و من تنها با پاسخ خیالی خودم رو به سکوتی ایفا کردم که از درون فریاد می‌کشید. لبخند کم رنگش وجودم رو قلقک داد و پیش از اینکه تو باتلاق غرق بشم، من رو روی یک جسم سفت و سرد گذاشت. کوتاه ازم فاصله گرفت و آروم توی گوشم زمزمه کرد: - انشالله که موفق باشی! کوچولوی خجالتی! خیره به اون لب‌هایی که این چند کلمه رو نجوا کرد تو هپروت سیر کردم؛ دستی شونه‌ام رو لمس کرد و تا به خودم اومدم عذرخواهی آرهان و سکوت کلاس گوش‌هام رو به حالت عادی خودش برگردوند. به صندلیم چشم دوختم و بعد به کسی که شونه‌ام رو لمس کرده بود. بهار درست کنارم نشسته بود و مبهوت از این وقایع لکنت گویان لب زد: - د...دقیقا اینجا...چه خبر شده؟ انگار که آرهان از کلاس خارج شده بود ؛ بمب شلوغ کاری به یک باره ترکید و تمام حرف‌ها مخاطبشون من و آرهان بودیم. بهار مقابل چشم‌هام بشکن زد؛ اما نتونسته بود به نفس حبس شده‌ام، به قلب ترکیده شده ام، به وجود گر گرفته‌ام کمکی کنه و تنها چیزی که از مسخ زدگی تن و جانم فعال شد، لبم بود که به سختی این سه کلمه رو کنار هم گذاشت: - هیچ خبری نیست. با ضربه‌ای که خانم روشنی به میز زد کلاس به سکوت مطلق دعوت شد و بعد برگه‌های امتحانی رو یکی از بچه‌ها که همچنان با حیرت نگاهم می‌کرد پخش کرد. به من که رسید، نگاه عمیقی به رخسارم که مطمئن بودم مثل گچ سفید شده انداخت و آروم گفت: - رنگ و روش رو ببین چطور پریده! خنده‌ای کوتاه کرد و با شیطنت به سمت بهار قدم برداشت. ادامه داد: - چه تیکه‌ی جذابی هم بود لامصب، کی بود اون حوریا؟ از خاتمی بربری چشم برداشتم و با دست‌های لرزونم خودکار رو از کوله‌ام در آوردم. نفسم همچنان حبس شده بود و داشتم خفه می‌شدم که بهار به شونه‌ام زد و در حالی که از حواس پرتی خانم استفاده می‌کرد گفت: - این که همون پسرِ تو پارک بود. نکنه بهت شماره داده و حالا... اخم غلیظی بین ابروهام به وجود اومد و بعد در حالی که به سختی اسم و فامیلم رو داخل برگه می‌نوشتم گفتم: - ساکت شو بهار الان وقت سوال کردن نیست. اون هم چیزی نگفت و مشغول شد؛ اگر هم می‌خواست از چیزی سر در بیاره خانم روشنی مهلت نداد و همه رو به سکوت فرا خوند تا به جواب دادن برگه مشغول بشیم.
    26 امتیاز
  21. پارت اول🦃 با شرکت @ببعی معتاد 🐐💉 از خواب بیدار شدم و بی اراده پرامو وا کردم نگاهی به استخری که پرام توش ریخته بود کردمو تکون دیگه ای به خودم دادم که لشکر دیکه ای از پرام ریختن😁 پر ریزونم از زمانی شروع شده بود که ببعی منو تنها گذاشته بود و می خواست برای ماموریت از اسطبل بره یجای دور.... پرامو از هم باز کردم و روی دو تا پام ایستادم قری به کمر گرد و قلمبم انداختم و دمبمو دادم عقب. لنگون لنگون سمت در خروجی استبل رفتمو یکم اب از اون پمپ ابی که مال چاه بود خوردم. خواستم قدم دیگه ای بردارم که یهو دیدم یه چی به پام چیسبیده. گردن پایین کشیدمو با منقارم اونو از پام جدا کردم. هق😭😭😭🦃🐐💉عکس ازدواج منو ببعی بود که از اشکها و اب دماغ شب گذشتم خیس شده بود و به پام چسبیده بود. ببعی کجاییی زودی بیا بوقولی بی تو تمومه... هق ما با هم بودیم. من معتاد ببعی بودم و اون معتاد من😭🦃💘💔 برای همینم اسمش رو بعد مزدوج شدنمون گذاشت‌..‌. ببعی معتاد...د...د...د...د از دود شد دریغا آینه دلم تار نفرین به هر چه افیون لعنت به هر چی سیگار..گار...ار...ار...ر در عالم است آری ام الفساد سیگار زیرا پل تباهیست بر اعتیاد سیگار...گار‌‌‌...ار...ار
    26 امتیاز
  22. #پارت۲ به کیف کوچکم پناه بردم و با انگشتم شروع به گشتن کردم، با برخورد انگشت‌هام به چسب لبخند عریضی زدم و چسب اسکاج رو کشیدم بیرون، یک تیکه‌اش رو کندم و با دقت به دور و برم نگاه کردم که چشمم به دستگیره در افتاد، به سمتش رفتم و کمی خم شدم، چشم‌هام رو ریز کردم، با دیدن اثر انگشت این یارو یک رقص ابروی کوتاه رفتم و همون تیکه‌ی چسب کنده شده رو روی دستگیره چسبوندم، با انگشتم خوب پهنش کردم، بعد گذشت چند ثانیه چسب رو به آرومی از دستگیره در جدا کردم و با وسواس زیاد به طرف گاو صندوق رفتم، به آرومی چسب رو روی حس‌گر لمسی چسبوند، این‌بار قرمز نشد، اصلا واکنشی نشون نداد؛ اما چند ثانیه بعد صفحه سبز شد و چیک صدا داد نیشخندی زدم و در گاو صندوق و باز کردم که با دیدن الماس نچندان بزرگی که داخل جعبه ای قرمز رنگ بود چشمام برق خبیثی زد. پولدارتر از اون چیزی بودم که بخوام دست به دزدی بزنم ولی از حرص پدرم شده این کار رو می‌کنم، دستم رو جلو بردم و الماس و برداشتم و خیره شدم بهش که چند ثانیه بعد صدای آژیر بود که سکوت وحم‌آور خونه رو می‌شکست! با حرص دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و در گاو صندوق و کمد رو عجله ای بستم و با جمع کردن وسایل به سرعت به سمت در رفتم که همون لحظه در باز شد و من سریع خودم رو به پشت در رسوندم که دیده نشم. که فریاد اون شخص کل اتاق رو پر کرد: - مریم؟ مریم بیا الماس رو دزدیدن. سریع راهم رو به سمت پنجره کج کردم، ارتفاعش زیاد بود ولی خب چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. نفسی نسبتا عمیق کشیدم و با گفتن بسم‌الله (دزد از کی تا حالا بسم الله میگه) پریدم پایین، تا خواستم تکون بخورم با قیافه دلبرانه‌ی سگ رو‌ به‌ رو شدم. آب دهنم رو به زور به سمت حلق هدایت کردم، این رو دیگه کجای دلم بزارم؟ الان وقت رام کردنش رو ندارم؛ آروم گفتم: - چخه! با چخه گفتنم به سمتم اومد، این‌بار گفتم: -جون جدت تو یکی ول کنم شو! ولی نه کنه‌تر از این حرف‌ها بود واق واقش شروع شد، دیگه بیشتر از این‌ها نمی‌تونستم خطر کنم، یک دونه از شکلات‌هایی که همیشه تو جیبم بود رو در آوردم و کمی دورتر از خودم پرتش کردم. سگ با دیدن شکلات توی اون تاریکی شب، دست از سرم برداشت و به دنبال شکلات رفت. اگه شانس بیاره که زنده بمونه در غیر این صورت ‹‹ اناالله‌ و اناالیه‌ راجعون ›› فرصت رو غنیمت شمردم و با سرعت زیاد خودم رو به ته عمارت که پر از دار و درخت بود رسوندم، خوب بود که تمام سوراخ سنبه‌های اینجا رو امید بهم گفته بود و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد. درختی که قبلا علامت زده بودیم رو پیدا کردم، امید گفته بود که یک طناب بلند رو، به یکی از شاخه‌‌هاش بسته، سرم رو بالا گرفتم؛ اما چیزی ندیدم، چراغ‌قوه‌ی کوچیکم رو برداشتم و روشنش کردم، چشم‌هام رو ریز کردم و تک- تک شاخه‌ها رو از نظرم گذروندم، تا اینکه بلاخره روی بلند‌ترین شاخه پیداش کردم. از درخت بالا رفتم، صدای این یارو که حالا فهمیده بودم اسمش جمشیده، می‌اومد انگار درحال دعوا با کسی بود. بی‌خیال اون‌ها شدم و به کارم ادامه دادم. گره‌ی طناب رو محکم‌تر کردم، گوشی‌ام رو برداشتم و یک پیام خالی واسه‌ی امید فرستادم که در حالت آماده‌‌‌ باش، باشه. گوشی رو به همراه چراغ‌قوه توی کیفم گذاشتم و شروع به شمردن کردم، یک، دو، سه، چهار! برای آخرین‌بار گره‌ی طناب رو چک کردم و با کشیدن نفس عمیق خودم رو از درخت به دیوار و از دیوار به کوچه رسوندم و پریدم پایین. دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم و به سمت عمارت برگشتم و با پوزخند زمزمه کردم: - جلوی چشمتون دزدی کردم و من رو ندیدین! کیسه رو روی دوشم جا به جا کردم و به سمت ماشینی که امید زیر یکی از درخت‌ها پارک کرده بود رفتم و با پرت کردن کیسه به عقب سوار شدم که امید گفت: - شیری یا روباه؟ نیشخندی زدم و گفتم: - پلنگم، پلنگ! تک خنده‌ای کرد و مشتش رو جلو آورد که مشتم و بهش زدم، ماشین و روشن کرد و به راه افتاد. چند مین بعد جلوی خونم پارک کرد و با زدن قفل فرمون (کی میاد ماشین دزد و بدزده آخه) از ماشین پیاده شدیم! سوت زنان به سمتم اومد که کلید و محکم براش پرت کردم که توی هوا گرفتش من با حرص گفتم: - صد بار نگفتم سوت نزن من بدم میاد کره اسب؟! صداش و صاف کرد و در حالی که با کلید در رو باز میکرد گفت: - خب گوش‌هات رو بگیر والا! چشم‌هام و ریز کردم و دندون‌هام و روی هم سابیدم و پام رو بالا آوردم محکم زدم تو کمرش که دادش توی سکوت ساختمون پیچید و چند لحظه بعد صداش آلوده با درد بلند شد: - ای الهی اون پای گرزت (گُرز یه چوب خیلی محکمِ که از درخت بلوط درست میشه و کله‌ی گنده‌ای داره) و سگ گاز بگیره تو فلج شی من راحت شم! نیشخندی زدم و در حالی که به سمت آسانسور می‌رفتم گفتم: - من فلج شم تو باید زیر من رو جم کنی حاجی! با قیافه‌ای مچاله و دس به کمر ولی با حرص گفت: - ببند اون فکت رو هرچی من میگم یک چیزی واسه جواب داری مردنی! تک خنده‌ای کردم خیره به هیکل خودم توی آینه‌ی قدی آسانسور گفتم: - شکر خدا کی به کی میگه مُردنی! نگاه خطرناکی حواله‌ام کرد که نیشم رو بستم و سر به زیر منتظر موندم تا آسانسور بالا بره. @همکار ویراستار @-Atria- @Hasti.m
    26 امتیاز
  23. ☆•• پارت اول••☆ کوله پشتیم رو روی شونه ام تنظیم کردم و روبه بچه ها گفتم: - خب دیگه خوش گذشت، من میرم. مخالفت بچه ها بلند شد. - ای بابا جانا نیم ساعت دیگه هم بشین، هنوز داریم حرف می‌زنیم! به سمانه که این حرف رو زد، چشم دوختم. عاشق لپ های سفیدش بودم که از گرما گل انداخته بودن. - نیم ساعت دیگه هم بشینم، نیم ساعت دیگه هم میگی صبرکن، این نیم ساعت ها روی هم جمع میشن و در نهایت شب میشه. شایان با اون عینک هزار رنگش گفت: - بهتر، شب میشه میریم دست جمعی فرحزاد کلی صفا سیتی! کیارش هم مثل همیشه جنتلمن بازیش گل کرد. - همه مهمون من فرحزاد. سوت و دست بلند شد که شایان اعتراضش بلند شد. - نه دیگه نشد داداش، خودم ایده دادم خودم هم اجراش می‌کنم. آقایون و خانم های محترم همه امشب مهمون شایان. خنده ای به مسخره بازیشون کردم و گفتم: - امشب نمیشه واقعا حسش نیست خسته و کوفته از کوه بدون هیچ حمومی بریم فرحزاد؟ من نیستم واقعا! با این حرفم فکرکنم تازه بعضی ها یادشون افتاده باید برن لباس هاشون رو عوض کنن چون بقیه هم بلند شدن و عزم رفتن کردن. به افسون اشاره کردم که سریع جمع کنه تا بریم. کیارش با قد رشید و اون چهره خواستنیش نزدیکم شد. - چرا این جمعه ها عجیب می‌چسبه؟ یک نگاه بنداز، هیچکس دلش نمی‌خواد به خونه بره. با این حرفش غم دلم تازه شد. لبخند تلخی زدم و گفتم: - شاید کسی رو تو خونه داشته باشن، که این خوشی رو بهشون نمیده یا بلعکس ازشون می‌گیره، شاید هم کلا کسی رو ندارن تا خوشحالیشون رو با اون ها سهیم بشن. روی لب های کیارش هم لبخند محوی نشست. - شاید هم دلشون می‌خواد که یکی باشه تا... - بریم. با صدای افسون که نفس زنون نزدیکمون می‌شد، ادامه حرفش رو خورد. - مواظب خودت باش، قرار فرداشب یادت نره! لبخندم دندون نما شد. - وقتی قراره میزبان شایان بشه، امکان نداره یادمون بره. خنده ای کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. دستی به حالت خداحافظی روبه اکیپ تکون دادم و همراه افسون به سمت لکسوس سفید من رفتیم. - امروز عجیب خسته شدم! نیم نگاهی به دوست تنبلم انداختم. - کوه رو که جابه جا نکردی دختر، از کوه بالا رفتی فقط. چشم هاش رو که بسته بود با این حرفم باز کرد و طلبکار گفت: - همون هم سخته، به من فشار میاد اه تو هیچ وقت نفهمیدی من چقدر ظریفم. تک خنده ای کردم و گفتم: - تو ظریفی؟ الهی نانا الگوهات نشکنه! لبخندی زد و دوباره چشم هاش رو بست. - حیف پشت فرمونی و من هزار تا آرزو دارم وگرنه می‌دونستم چیکارت کنم. فشار پام رو روی پدال بیشتر کردم که مثل این وحشت زده ها گفت: - جانا غلط کردم بسه! خندیدم و سرعتم رو کم کردم. با خنده گفتم: - آخه ظریف، تو که ظرفیت نداری چرا تهدید می‌کنی آخه؟! یکی زد پس گردنم و گفت: - حواست به رانندگیت باشه انقدر هم با من بحث نکن! وقتی اون چشم های عسلیش رو درشت می‌کرد و لب های قلوه ایش رو جمع به نظرم هم خوشگل می‌شد هم ترسناک! وجدان: دو وصف کاملا متضاد رو به کار بردی. آره چون این بشر خود تضاده کلا! خندم رو به زور کنترل کردم تا دوباره از این مادام کتک نخورم. افسون بهترین دوست بچگی من بود که رابطه دوستیمون درست مثل این عشق هایی شکل گرفت که اول از هم نفرت داشتن. تو دوران مدرسه وقتی تازه به تهران مهاجرت کرده بودن، به قدری اذیتش کردم که وقتی یادم میاد از خنده منفجر میشم آخه این بشر به طرز وحشتناکی خودشیرین بود و دیگه خودتون در جریان این هستید که چه بلاهایی سر خودشیرین مدرسه نازل میشه. - امشب پیشم نمی‌مونی؟! همونطور که تو فکر قدیم ها بودم و نگاهم به جلو، جواب دادم: - نه امشب می‌خوام روی ادیت عکس ها کار کنم. سری تکون داد. - باشه ولی فردا رو نمی‌تونی از دست صنم سلطان قسر دربری، نهار منتظرتیم.
    25 امتیاز
  24. «پارت اول» بهتره از اون روز نحس شروع کنم، همون روزی که اولین شکست زندگیم رو خوردم. همون روزی که فهمیدم شکستن دل چه دردی داره. همون زمانی که توی خیابون کوچیکمون بازی می‌کردیم و شاد بودیم. به دیوار تکیه داده بودم، زیر پاهام پر بود از ماسه و خاک سفید، پاهام رو توی بغلم گرفته بودم و سرم رو روی پاهام گذاشتم. خیلی دردناک بود، انگار قرار بود قیامتی به پا بشه. - هادی، هادی وایسا نه نباید این کارو انجام بدی. با چشم‌های اشکی سرم رو بالا اوردم و بهشون خیره شدم. هادی درحالی که از عصبانیت روبه قرمزی میرفت تو چند قدمی خونمون وایساده بود و سعی میکرد زنگ آیفون رو بزنه و کل جریان رو برای مامان حاملم تعریف کنه. استرس، ترس، پشیمونی، ناراحتی... کل این احساس‌ها داشتن خفم می‌کردن. انگار دیگه هیچ امیدی برای زندگی نداشتم. ترسیده بودم. برای یک لحظه تمام نیروم رو جذب کردم. با قدرت روی دوتا پای کوچیکم وایسادم و به سمتش حرکت کردم. اره درسته من رابطه رو تموم کردم. هیچ احساسی بهش نداشتم فقط میخواستم تجربش کنم. دقیق جلو‌ش ایستادم و داد زدم: - اصلا خودم همه چیزو بهش میگم. مجتبی با تمام قدرتش هادی رو عقب کشید و راه رو برام باز کرد. از استرس و خشم می‌لرزیدم.چندین بار آیفون رو پشت سر هم فشار دادم. صدای زنگ‌های پشت سر هم باعث شده بود هیچ صدایی رو نتونم متوجه بشم. کمتر از یک دقیقه در باز شد. با عصبانبت در رو بهم کوبیدم و وارد حیاط شدم. نفس‌ نفس می‌زدم. پرده‌ای از اشک روی چشمام رو پوشیده بود. به دیوار خونه تکیه دادم. از تهه دلم شروع به گریه کردم، گریه‌ای که دل سنگ روهم آب می‌کرد. احساس کردم کسی داره به سمتم میاد ترس کل وجودم رو در بر گرفت. اگر مامان یا بابام جریان رو بفهمن چه اتفاقی میوفته؟ قطعا من رو می‌کشن. با صدای بابا موهای تنم سیخ شد. با دادب که زد باعث شد از ترس به خودم بلرزم. فکر می‌کردم همه چیز رو فهمیده. با ترس بلند شدم و بهش خیره شدم که دوباره داد زد: - مگه نفهمی؟ نمیفهمی این آیفون خراب میشه هی زنگ، زنگ و زنگ میزنی؟ با گریه گفتم: - ببخشید بابا دیگه تکرار نمیشه. بعد با تمام توانم به سمت طبقه بالا رفتم. مامان درحالی که روی مبل‌های خاکستری رنگ نشسته بود و بتری نوشابه‌‌ای رو سر می‌کشید با دیدن حالم رنگ از رخش پرید. نتونستم بیشتر از اون نگاهش کنم برای همین سریع به سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم و با صدای بلندی زدم زیر گریه، از شدت ناراحتی نفسم درست بالا نمیومد. بغض خیلی بدی داشتم. در اتاق باز شد، حدس میزدم مامان باشه برای همین سریع سرم رو به سمتش برگردوندم که گفت: -چی شده سمانه؟ چه اتفاقی افتاده؟ با بچه‌ها دعوات شده؟ نه! نمیتونستم حقیقت رو بگم نابود میشدم. برای همین ساده ترین دروغی که به ذهنم اومد رو بازگو کردم. با لحنی که پراز بغض و ناراحتی بود گفتم: - اونا... اونا مبگن من محمد رو دوست دارم، من خیلی ناراحت شدم ازشون. خوب، دروغ خیلی خوبی نبود. مامانم میدونست چقدر من و محمد از ام بدمون میاد، روزی نبود که باهم بحث و دعوا نداشته باشیم. عصبی شده بود بلند شد و رفت بیرون که جیغ زدم گفتم: - مامان کجا میری؟ مامان تورو خدا هیچی بهشون نگو... داد بلندی زد و گفت: - مگه الکیه بیان این حرفارو به دختر من بزنن؟ مگه از سر جوب برت داشتم اوردمت که اینجوری میکنن؟ الان حساب همشونو میرسم. بعد بدون توجه به من از اتاق خارج شد. سینم درد می‌کرد ناراحت بودم. پشیمون بودم. نباید با پسر همسایمون دوست میشدم. نباید بهش می‌گفتم دوست دارم، نباید این اتفاقا برای من میوفتاد. تو همین افکار بودم و خون گریه میکردم که در اتاق باز شد و با صدای مهیبی به دیوار برخورد کرد. با ترس به چشمای مامان خیره شدم. چشمایی که نشون از فهمیدن حقیقت میداد. اون کار خودش رو کرد، همه چیو بهش گفت... چشمای قرمز و عصبانیش نشون از اتفاقات بدی میداد... ویراستار: @زری گل ناظر: @m.azimi
    25 امتیاز
  25. #پارت بیست و سوم خب پس زیاد وقت نداشتم. به سرعت به سمت اتاقم رفتم. نگاهی به کمدم کردم، بلیز ساده‌ی قرمز خونی که جلیقه‌ی مشکی رویش می‌خورد، نظرم را جلب کرد. مگر نگفت رنگ قرمز را دوست دارد؟ قدم هم نسبتاً بلند بود و به اندامم بسیار می‌آمد. خود به خود سعی می‌کردم عالی به نظر برسم! با اینکه سام مرا در حالت‌های مختلف دیده بود؛ اما این دفعه با همه‌ی دفعات فرق می‌کرد، این اولین قرارمان بود. ذوق، استرس و ترس با بلاتکلیفی توامان شده بود. با شلوار و شال مشکی تیپم را تکمیل کردم. به صورتم در آیینه نگاه کردم. میز آرایشم به لطف مامان پر بود. تنها به رژ قرمز بسنده کردم، نزدیک غروب بود و هوا هم مطبوع و عالی. به سرعت سر قرار حاضر شدم. سام هم مثل من به خودش رسیده بود، بوی ادکلنش را از چهار فرسخی تشخیص می‌دادم! روی زمین نشسته و به سپیدار تکیه داده بود. بی‌ هیچ حرفی جلو رفتم، چشمانش بسته بود و انگار در عالم دیگری سیر می‌کرد. - سلام. خوابی؟ تند چشمانش را گشود و با خیرگی نگاهم کرد. از جایش بلند شد و با هیجان گفت: - چقدر فرق کردی! از خجالت لبم را گاز گرفتم و نگاه از چشمان مشکی‌اش گرفتم که دوباره صدایش بلند شد. - خوشگلم شدی البته. نمی‌دانستم باید چه ری‌اکشنی انجام بدهم، برای همین به ممنونی بسنده کردم. - بهتره بریم لب ساحل، می‌ترسم یکی ببینه. خودم هم می‌ترسیدم؛ مخصوصاً از عرشیا. دستم را کشید و من به دنبالش کشیده شدم. حرفی بیخ گلویم چسبیده بود، باید می‌گفتم تا هم تکلیفم را بدانم و هم ترسم کم شود. لبم را خیس و به نیم‌رخ زیبایش نگاه کردم، آرام گفتم: - باید... راجب موضوعی، باهات حرف بزنم. همین‌طور که نگاهش به روبه‌رو بود، گفت: - خب بگو؛ اجازه نمی‌خواد که. با این حرفش جرعت بیشتری پیدا کردم، دستش را فشاری دادم و گفتم: - کی به... به بابام میگی؟ از حرکت ایستاد و من هم مجبور شدم بایستم. زیاد با ساحل پاک و تمیز فاصله نداشتیم. افراد زیادی در جنب و جوش بودند و آفتاب هم کم‌کم داشت ناپدید می‌شد و نور زرد و نارنجی‌اش را به دریا انداخته بود، دریا هم حالا به رنگ خورشید بالای سرش در آمده بود؛ عجیب دلربا بود این آبی زیبا! نگاهم را دوباره معطوف سام کردم که خیره نگاهم می‌کرد. به نظر از حرفم ناراحت شده بود! دستی به روی پیشانی‌اش زدم، گره‌ی ابرویش را باز کردم و لرزان گفتم: - این‌طوری نکن... می‌ترسم. نفسش را کلافه فوت کرد و گفت: - بریم روی اون کنده‌ی درخت بشینیم. وقتی نشستیم دوباره گفتم: - نگفتی! از سر جایش بلند شد و چنگی به موهایش زد. شن‌ها را لگد کرد و نزدیک آمد، کمی نگرانش شدم. یک حرف ساده که این‌قدر نگرانی نداشت! جلوی پاهایم زانو زد و دستان کشیده‌ و ظریفم را گرفت. - میگم آنیسا، الان تحت فشارم. کمی صبر کن اون‌وقت میبینی که واست چی کارا می‌کنم.
    25 امتیاز
  26. هلو نودهشتیا بابت خطایی که انجمن می داد روز جمعه بود و شرکت بسته بود نمی شد پیگیری کرد. تا حدودی که رفع شده، الباقیش امروز برطرف می شه انشالله.
    25 امتیاز
  27. PART3 کایلا درگیر از چهره منظور دار جنسا، نگرنده دست در جیب کرد. - بزار خلاصه بار برات توضیح بدم چون دیر وقته و من الان باید خونه باشم. کایلا به دیوار کنار در تکیه داد و منتظر ماند. جنسا در فضای کوچک کلاس شروع کرد به قدم زدم و ادامه داد: - کلی اینور و اونور کردیم همه چی عادی بود ولی یه کتاب خاک‌ خورده بالای قفسه ها بود، کنجکاو شدیم برداشتیمش، نمیدونی که چه‌قدر کثیف و خاک خورده بود واسه همین اسم جلدشو نخوندیم؛ از داستان توش بگم که وقتی خوندیمش مو به تنمون سیخ شد، درمورد یه دختر بود! البته از زبون اون انگار خودش نوشته بود. یه دختر مرموزی به اسم بِلامی! اسم این مدرسه رو نوشته بود، همین‌جا درس می‌خوند و به هم‌ مدرسه‌ای هاش وانمود می‌کرد که به آینده سفر می‌کنه، و موبه مو ذکر کرده بود که کجا رفته و چی شده کلا انگار یه مکان خاصی میره. با اینکه واضح بود بچه ها باورشون نشده ازش می‌پرسیدن در مورد تکنولوژی‌ای که بعدها پیشرفته می‌شه برامون بگو ولی اون چیزی واسه گفتن نداشت و می‌گفت اونجا شبیه آیندهایی که میگن نیست و به بچه ها چیزی در این مورد نگفته. در موردشم تو کتاب توضیح نداده بود. بچه ها می‌گفتن تَوهمیه تا وقتی که به بلامی برخورد و گفت نصف شب تو کلاس همو ببینیم، شمارم می‌برم به جایی که میرم تا حرفمو باور کنید. این صفحه‌ رو نصفه گذاشته بود و صفحه بعد نوشته بود ببخشید! کل صفحه ها رو زیر و رو کردیم آخر صفحه چیزی نوشته بودن از زبون بلامی نبود ولی خطاب به بلامی گفته بودن عاقبت کسایی که مسئول به هم زدن باورای مردمن باید بمیرن. کشتمت! محل جرم همونجاست، دخترارو کشیدی اونجا! که باورت کنن، تو باید بمیری! تمام این مدت کایلا همانند کسانی شده بود که انگار داستان کودکان را برایش تعریف می‌کنند، داستانی که صد ها بار شنیده شده! باور کند؟ خیلی واضح است که باور نمی‌کند اما جنسا طوری تعریف کرده بود که گویا آن حادثه ها برای خودش رخ داده! کایلا لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و خسته شده لب زد: - نتیجه گرفتم که قصه گو خوبی هستی و مادر خوبی می‌شی. چون خوابم برد! جنسا ماتم زده چشمانش را بند چشمان خواب آلود او کرده بود. کایلا خندید و در حالی که به کلاس نگاه می‌کرد وانمود کرد که تحت تاثیر قرار گرفته و آرام لب زد: - دارم خاطره هارو می‌بینم! نگاهش را به چهره قرمز و دست مشت شده جنسا دوخت و سپس راهش را گرفته از کلاس خارج شد. به نظر خودش اصلا بدجنس نبود و با خود می‌گفت فقط یک شوخی مسخره‌ای بود که کایلا! خیلی جدی آن را مطرح کردم. چون شوخی تا زمانی شوخیست که نگویی شوخی بود! و جنسا و امثالش متوجه آن نمی‌شدند. *** کنار خیابان، سایه به سایه هم راه می‌رفتند. جنسا عصبی بود اما کایلا دست به جیب جلو تر از او، از هوای خنک شبانه لذت می‌برد. چندین ثانیه گذشت و کایلا حس کرد جنسا پشت سرش راه نمی‌رود. ایستاد و سرش را چرخاند، جنسا با فاصله پنج-شش متر دور تر از او به پشت ایستاده و به طرفی خیره شده بود. کایلا کامل برگشت و با صدای بلندی که او بشنود گفت: - چیه؟... خاطره ها دنبالت کردن؟ جنسا به طرف کایلا برگشت ولی دوباره به پشت سرش خیره شد. کایلا نفسش را کلافه بیرون داد و به او نزدیک شد، کنارش ایستاد و به شانه اش زد: - هی. جنسا نگاهش را به چشمان کایلا داد و خرف شده گفت: - ام... چند وقته احساس می‌کنم یکی دنبالمون می‌کنه. کایلا دوباره گفت: - خاط... قبل از اینکه حرفش را کامل کند جنسا دستش را روی دهان او گذاشت تا ادامه ندهد و سپس با اشاره به رودخانه کنار خیابان، تهدید آمیز گفت: - این رودخونه رو می‌بینی؟ اگه یه بار دیگه مسخرم کنی می‌ندازمت توش. کایلا دست او را پس زد و شانه ای بالا انداخت: -بدم نمیاد آب تنی کنم... ویراستار: @-Aryana- نقدم کن
    25 امتیاز
  28. پارت#32 ✔️ جواب حرفش رو با خنده دادم و به سمت در رفتیم؛ بعد از اینکه بازش کردم، کنار در حیاط ایستادیم. به کوچه‌ی خلوت نگاه کردم که برف‌ها ذره- ذره داشت آب می‌شد و آفتاب گرم از خواب بیدار شده بود. با وجود نور خورشید همچنان سرما رو حس می‌کردم؛ ولی وجود سست و بی‌رمغم از لمس هوای پاک و زمستونی تازه شد و لبخندی کنج لبم نشست. تو حس و حال این آرامش غرق بودم تا اینکه صدای کوثر رو شنیدم: - چقدر کوچه خلوته! همین چند دقیقه پیش چند تا جوون اینجا ایستاده بودن و داشتن می‌خندیدند. نگاهش قفل درب سفیدی بود که متعلق به خونه‌ی ربابه بانو بود. خیلی دوست داشتم بدونم آرهان رو دیده یا نه؛ ولی می‌دونستم اگه حرفی بزنم سخت تحت تاثیر قرار می‌گیره و خب من این رو نمی‌خواستم. بههر حال لبم رو گزیدم و سمت چپ خونه رو که به زمین خالی و خیابون فرعی متصل بود نگاه کردم. با شوق گفتم: - کوثر بی‌‌زحمت من رو به سمت زمین خالی ببر، اینجا خیلی خلوت و کوچیکه و من دوست دارم فضا بزرگ تر باشه تا بتونم آرامش بگیرم. لبخندی بهم زد و در حالی که میون در چیزی می‌زاشت تا بسته نشه، از زیر بازوم گرفت و من رو به سمت اون قسمت همراهی کرد. - به روی چشم دختر خاله‌ی قشنگم! تو فقط امر کن. به هر زحمتی بود بالاخره به زمین خالی رسیدیم و تونستم تموم وجودم رو با فضای بسیار بزرگ این قسمت وفق بدم تا احساس آزادی و معلق بودن کنم. همه جا سفید بود؛ امّا بعضی قسمت‌ها از جمله سبزه هایی که با سرمای زمستون از بین نمی‌رفتند برف‌های روشون آب شده بود و محوطه‌ی بسیار زیبایی رو به وجود آورده بودند. کوثر من رو کنار دیواری که تخته سنگ کنارش بود برد و برف‌های روش رو با دست‌هاش به پایین ریخت. با لب‌های برچیده شده گفت: - به خیس شدن حساسیت نداری؟ آخه فکر کنم تخته سنگ تر هست. شونه‌ای بالا انداختم و روی همون تخته نشستم. در حالی که خمیازه‌ای می‌کشیدم تا جوونه‌ی خواب هم دفترش رو ببنده گفتم: - من رو به این حساسیت‌ها؟ خب تو خودت کجا می‌خوای بشینی؟ کنارم دو زانو نشست و خندون، در حالی که اطراف رو نگاه می‌کرد گفت: - من هم مثل تو اصلاً حساس نیستم. خب، بگو ببینم چه خبر چه کار می‌کنی؟ اوضاع توپه یا نه؟ چشم از نگاه خندونش برداشتم و به چندی اون‌طرف‌تر، یعنی خیابون فرعی چشم دوختم. کمی چشم‌هام رو ریز کردم و در حالی که سعی می‌کردم جو شلوغ مزرعه رو دقیق‌تر رج بزنم گفتم: - خودت می‌دونی اصلاً از این سوالات کلیشه‌ای خوشم نمیاد. راست برو سراغ اصل مطلب و دقیقا چیز‌هایی که تو ذهنت جوونه زده رو کف دستم بذار. با این حرفم ثانیه‌ای خیره نگاهم کرد و من هم مجبور شدم از اون جو غافل بشم و بهش زل بزنم. یک تای ابروم رو بالا انداختم و با گنگی گفتم: - چیه چرا این مدلی نگاهم می‌کنی؟ با زبونش لب‌هاش رو تر کرد و با لبخند گفت: - الان چرا فکر کردی تو ذهن من چیزی جوونه زده و منتظر اینم چیزی ازت بشنوم؟ @-Aryana- @Alone girl @Redgirl @Fatima.a @Mahfam @فاطمه شبان @Farinaz @_Mahta_ @mrymy @شقایق.نیکنام @سَ م آ @سوران @_Zeynab @𝑪𝒉𝒐𝒄𝒐𝒍𝒂𝒕𝒆ꨄ︎ @ashobe_del @مریم شجری @Mobina @thezeynaw @Aftbgrdoon @Narges.Sh @.Kimia. @mahdiye11 @Hony.m @Niyayesh_khatib
    25 امتیاز
  29. ●○••به نام خالق تک عشق قلبم••○● رمان: جانای یار قلم: زهرا بهمنی ژانر: عاشقانه خلاصه: نوشته های جانای یار، روایتی عاشقانه‌ای است از دلبر و دلدار، جانا و شهریار! جانای مغرور با دیدن شهریار قصه‌اش، یک دل نه صد دل عاشقش میشه و از اونجایی که خودخواه هستش و کلی موانع سد راه رسیدنشونه، سعی در این داره که اون رو عاشق خودش کنه و سد هارو کنار بزنه. عجیب ترین کارها و نقشه هارو می‌کشه تا شهریار، شهریار جانا بشه ولی... بریم باهم فکرهای این دختر رو بخونیم و لذت ببریم. هدف: مهیاکردن خنده، به لب های شما عزیزان! 💎شخصیت های رمان جانای یار💎 ناظر: @melika_sh 🌼💎دعوت میکنم از شما عزیزان برای مطالعه نوشته هام💎🌼 @Masoome @masoo @Aryana @Asma,N @-Atria- @Beretta @عمو ساتی @Shervin @کارولا @Nasim.M
    24 امتیاز
  30. نام رمان: تو سوین نفر منی ژانر: تراژدی، عاشقانه زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: میدونی توی افسانه‌ها اومده که یک فرد بیشتر از سه بار عاشق نمیشه! ممکنه از خودتون بپرسید که این غیر ممکنه اما حقیقت چیز دیگه‌ایه، این عشق شما میتونه توی دنیای مجازی باشه، میتونه توی دنیای خیالی باشه، میتونه توی واقعیت باشه. من توی زندگیم سختی‌های زیادی کشیدم تا بتونم سومین نفر خودم رو پیدا کنم. مقدمه: همه عمر برانم که چه خوبه یارم بود شمع سوزان من و ماه شب تارم بود غیر از این اشک چه خوبه همدم و غمخوارم بود نیمه گمشده من چه کسی خواهد بود اه این تن زچه در عالم بود!!!؟ ... #داریوش‌پارسا ناظر: @m.azimi ویراستار: @زری بانو 🌹
    24 امتیاز
  31. «پارت دوم» با عصبانیت به سمتم اومد. با صدای خیلی بلندی گفت: - اینا دارن چی میگن؟ این جریان مسخره چیه؟ با ترس بلند شدم. جیغ میزدم، گریه میکردم نمیتونستم حرف بزنم. حالم بد بود. با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود دهنم رو باز کردم اما دریغ از یک صدای کوچیک، نفس عمیقی کشیدم که یهو مامان داد زد: - با توام؟ این حرفا چیه؟ با لکنت و گریه یه شونه‌هاش رو چنگ زدم و گفتم: - اره مامان... من فکر... من فکر کردم دوسش دارم... فکر کردم عاشقشم... نمی‌دونستم همش یه دروغه... ما... مامان... به... به‌خدا من... نمیخواستم... نذاشت ادامه بدم. محکم توی بغلش گرفتم و اروم- اروم تکونم می‌داد. عین یه بچه کوچیک توی بغلش جا شده بودم. شکم برامده مامانم مانع شده بود که بیشتر بهش بچسبم. شدیدا به این آغوش نیاز داشتم. درحالی که هق- هق می‌کردم صورتم رو توی گردن مامانم قائم کرده بودم. که یهو صدای آرومش توی گوشم پیچید: - نگران نباش، اشکالی نداره این یه درس زندگی بود. برای همه از این مسائل پیش میاد. ولی بهم قول بده سمانه! قول بده دیگه هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنی. سعی کردم اروم باشم، خیلی سخت بود برام، انگار قسمت بزرگی از احساسم رو ازم دزدیدن. توی همین افکار بودم که چشم‌هام کم- کم روی هم رفتن و به خواب عمیقی فرو رفتم. ******* ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها گذشت. تنها چیزی که حس می‌کردم حس غم و ناراحتی بود، حس افسرده‌هایی رو داشتم که عزیز ترین شخص زندگیشون رو از دست دادن. خوب حقیقتا من علاوه بر از دست دادن معشوقم، دوستا و رفیقای خیلی خوبم روهم از دست دادم. توی این چهارماه به هیچ عنوان پام رو بیرون از خونه نذاشتم. یه جورایی یه ترس داشتم، ترسی که مانع از بیرون رفتنم میشد. هر روز می‌نشستم لب پنجره اتاقم و به خیابون خیره میشدم. خیابونی که یه زمانی پربود از صدای جیغ و داد بچه‌هایی مثل من، خیابونی که پر بود از خاطره‌های رنگا رنگ و زیبا. آهی از تهه دلم کشیدم، ماه‌های اخر حاملگی مامانم بود. به گفته خودش درد زایمان داشت سراغش می‌اومد و همین باعث شده بود مادر بزرگم از دهدشت پاشه بیاد یاسوج کنارمون و موقع به دنیا اومدن خواهر کوچیکم همراه مامانم باشه. برای منی که تاحالا حتی یک بار از مامانم جدا نشده بودم خیلی سخت بود. اخه به گفته دختر خالم پدیده حداقل سه شب مامانم رو نگه میدارن و سه شب رو من باید تنها بخوابم. اهی کشیدم، فردا باید بعد اون همه مدت میرفتم مدرسه و دوباره جیغ و داد معلمم رو تحمل می‌کردم. بلند شدم و به سمت حموم حرکت کردم. بعد از یه دوش یک ساعته اومدم بیرون که نگاهم با چشم‌های سیاهش گره خورد. اون ابنجا چیکار میکرد؟ عامل این همه بدبختی من اینجا چیکار داشت؟ با اخم سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد و گفت: - سلام دختر خاله، نیگا چی اوردم با خودم. با کنجکاوی بهش خیره شدم که متوجه شدم لباسش داره تکون می‌خوره. با تعجب گفتم: - این چیه زیر لباست؟ شیطون نگاهم کرد و دستش رگ زیر لباسش برد و یه بچه خرگوش خاکستری اورد بیرون. از شوق جیغی کشیدم و به سمتش هجوم بردم. خرگوش رو از دستش گرفتم و گفتم: - وای محمد! این کجا بود؟ خندید و دستی به موهای خرمایی روشنش کشید و گفت: - بی خبری مامانم خریدمش. بعدشم یکسره اومدم اینجا که بریم بیرون و الکی بگیم بیرون پیداش کردیم. با لبخندی که از سر شیطنت بچه گونم بود گفتم: - باشه قبول، چی به من میرسه این وسط؟ اخم ریزی کرد و به فکر فرو رفت. وقتی دیدم جوابی نمیده، مشغول ور رفتن با خرگوش شدم، چشم‌های مشکی رنگش رو جوری روی من زوم کرده بود که انگار قصد خوردنم رو داشت! خوب حقیقتا دختر تپل مپلی مثل من گوشت لقم و خوشمزه‌ای داشت اما مگه خرگوشا گیاه خار نبودن؟ با صدای زنگ آیفون سرم رو بالا گرفتم و با کنجکاوی گفتم: - محمد برو ببین کیه؟ محمد به سمت ایفون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: - مامانم بود، سریع لباس بپوش بریم پارک نقشه رو یادت باشه خوب؟ میریم تو پارک بعد به بهونه بازی میریم تو درختا و بعد مثلا خاکستری رو پیدا میکنیم و من میبرمش خونه. برا توهم هرچی خواستی اوکی میکنم خوبه؟ سری به نشونه مثبت تکون دادم و خرگوش رو که حالا فهمیدم اسمش خاکستریه بهش دادم. سریع به سمت اتاقم حرکت کردم و لباسم رو عوض کردم. درحال حاضر هیچ کسی جز محمد خونه نبود. مامان بزرگم رفته بود سری به خان داییم بزنه و بابامم که سرکار بود. مامانمم رفته بود خونه همسایمون حالا برای چه کاریو نمی‌دونم! ناظر: @m.azimi
    24 امتیاز
  32. #پارت۳ آسانسور ایستاد، جلوتر از امید حرکت کردم که صداش باعث شد وایستم: - هی گِرد باد، سنگریزه‌هات رو یادت رفت! برگشتم و نگاهش کردم، یکی از کیسه‌ها رو یادم رفته بود، یک نگاه به کیسه انداختم و دوباره به امید خیره شدم و گفتم: - از بس عین مگس ویز- ویز می‌کنی هوش و حواس واسم نذاشتی، خب تو الان بوقی؟ برش‌دار بیارش دیگه! نشسته استخاره می‌کنه. منتظر عکس‌العملش نشدم و مستقیم سمت در رفتم، کلیدم رو از جیبم در آوردم و بی‌حوصله توی قفل در چرخوندم. موقع رفتن به داخل خونه از گوشه‌ چشمم به امید نگاه کردم، درحالی ک معلوم نبود داره غر میزنه یا نفرین و فحش میده، کیسه به‌ دست به طرفم می‌اومد. سریع داخل شدم و کیسه رو پرت کردم کنار در و با دو خودم رو به سمت کاناپه رسوندم و روش ولو شدم که صدای امید بلند شد: - هوی اونجا نخواب پاشو برو دوش بگیر یک قهوه برات درست کنم حالت جا بیاد! کمی تو جام، جا به جا شدم و ساعد دستم رو روی چشمام گذاشتم و گفتم: - ولم کن دارم بی‌هوش میشم! دیگه صدایی ازش در نیومد منم با لبخند محوی چشمام رو، روی هم گذاشتم همین که چشمام گرم شد امید با صدای خفه‌ای گفت: - به جز اون چیزایی که گفتم بیار مگه چی گذاشتی تو اون کیسه ها که شده انقد؟! با حرص توی جام نشستم و با چشمای خمار به امیدی که با دو فنجون قهوه از آشپزخونه بیرون میومد خیره شدم و نالیدم: - لعنت بهت خودت بگرد دیگه خب ببین چی‌ها آوردم! قهوه‌ها رو روی میز گذاشت و روی کاناپه‌ی بغل دست من نشست و گفت: - نه می‌خوام خودت بازشون کنی! با فکی قفل شده بهش خیره شدم و از جام پاشدم و به سمت کیسه‌ها رفتم. کیسه‌ی اول رو باز کردم، دقیقا همون کیسه‌ی لباس‌ها، امید با دیدن کیسه‌ی پر از لباس متعجبانه نگاهم کرد و گفت: - خاک تو اون سرت کنن! رفتی از اون قصر به اون بزرگی لباس دخترانه آوردی با هم پرو کنیم؟! یا تصمیم به آدم شدن گرفتی و می‌خوای بزنی تو کار بوتیک؟ مارو باش دلمون خوشه کیه! حرصی نگاهش کردم و گفتم: - امید یک جوری می‌زنمت صدا سگ بدی، خب دو دقیقه دندون رو جیگر بزار تا بهت نشون بدم دیگه، به جان خودت یک کلمه دیگه‌ حرف بزنی عمراً اگه چیزی رو بهت نشون بدم! با گفتن این جمله‌ی من امید خفه‌خون گرفت. تک- تک لباس‌ها رو از کیسه در آوردم و شروع به حرف زدن کردم: - این یک کلکه، یک‌بار از خادم شنیدم که می‌گفت ‹‹ بعضی از این تاجرای میلیاردر برای اینکه بعضی از مال و امولشون رو قایم کنن، اونا رو با طلا معامله می‌کردند و به‌صورت دکمه و سنجاق و گل و خیلی چیزهای دیگه‌ی دخترانه توی خونشون نگه‌داری می‌کردند؛ چون اگه دزدی بیاد خونشون به لباس‌ها که توجهی نمی‌کنی›› حالا فهمیدی چرا این لباس‌هارو آوردم؟ امید دستی به پشت سرش کشید و گیج گفت: - آها اوکی! دندون‌هام و روی هم سابیدم که جا به جا شدن رگ فکم رو حس کردم نفس عمیقی کشیدم و با اشاره به کیسه رو به امید گفتم: - اون جعبه آبیه الماسه توشه اون جعبه کوچیکه هم همون الماس قرمزه جفتشو با احتیاط برمی‌داری می‌زاری جای همیشگی مفهومه؟ امید از جاش بلند شد و زیر لب گفت: - فهمیدم باو مرتیکه کُ .. ادامه جمله‌اش رو نگفته بود که با نگاه سنگین من بهم خیره شد و با لکنت ادامه داد: - کُ ... کُنترل رو کاناپس نشکنیش مواظب باش! یک تای ابروم رو انداختم بالا که امید جعبه به دست به سمت اتاق دوید. تک خنده‌ی آرومی کردم و با برداشتن فنجون قهوه‌ام و با یادآوردی اینکه چرا دزد شدم لبخندم پر کشید. "بیست سالم بود که یک روز داشتم از خونه میرفتم بیرون که پچ پچ‌های یواش پدر و مادرم و شنیدم: - خانوم این پسر و ول نکن جوونه کلش داغه با رفیق ناباب می‌پره بد میشه ها! گوشه‌ی دیوار قایم شدم که مادرم اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: - بچم به غیر از امید با کسی دوست نیست اون رو من تربیت کردم امکان نداره پاش رو کج بزاره! از این حرف مادرم لبخندی زدم ولی با حرف پدرم لبخندم جاش رو به اخم داد. - خانوم من دیگه نمی‌تونم جلوی این جوون رو بگیرم دیگه به من مربوط نیست! در لحظه قلبم شکست" همون روز از خونه بیرون زدم و خونه مجردی گرفتم و با امیدی که نوزده سال رفیقم بود زندگی کردم کم- کم از لج پدرم و اشکای شبانه‌ی مادرم دست به دزدی زدم چند باری می‌خواستن من و بگیرن اما فرار کردم تا اینکه شدم یک دزد حرفه‌ای، دزدی که اسم و رسمش تو کل ایران پیچید اما ... با صدای امید قهوه‌ی سرد شدم و رو روی میز گذاشتم و بهش خیره شدم. - جانم!؟ چیزی گفتی؟ امید کیسه‌ها رو توی سطل آشغال انداخت و گفت: - هیچی میگم می‌خوای قهو‌ه‌ات رو عوض کنم؟ سرم رو به نشونه‌ی ‹‹نمی‌خواد›› تکون دادم و ازجام بلند شدم. درحالی که به طرف اتاقم می‌رفتم، گفتم: - میرم بخوابم، خودت دیگه می‌دونی باید چیکار کنی، باز نیای در اوج خواب بیدارم کنیا! امید چشمکی زد و گفت: -خیالت تخت ‌گِرد باد خان! بدون زدن حرف دیگه‌ای به اتاقم رفتم، اینقدر خسته بودم که حتی حوصله‌ی لباس عوض کردن نداشتم با همون لباس‌ها خودم رو روی تخت انداختم، با فکر کردن به نقشه‌ی فردا پلک‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم. @همکار ویراستار @-Atria- @Hasti.m
    24 امتیاز
  33. پارت ششم: با جلو افتادن آندریاس، مانا نگاه از طبقه ی پنجم برداشت و خود را به او رساند. گفت: - چی تو سرته؟! آندریاس چنگی به موهای مواج طلایی اش نواخت و با خونسردی و نگاهی پردقت به اطراف گفت: - باید کتاب درمان شوپنهاور رو پیدا کنیم. انگشت شصت چپش را سمت چپ گرفت و ادامه داد: - من از این سمت شروع می‌کنم و تو از سمت راست. اینطوری کارمون سریع تر پیش میره. بی اتلاف وقت از مانا فاصله گرفت که مانا خیره به او، در فکر فرو رفت. با خود اندیشید که شاید لازم نباشد تمام این قفسه ها را بگردند. آندریاس عنوان ها را دانه به دانه می خواند و مانا، عکس را در ذهن خود تجزیه و تحلیل می کرد. نگاهش معنای وجود آن صندلی ها را می کاوید. سر بالا آورد و در همان نقطه ای که ایستاده بود، چشم گرداند تا بلکم چیزی مشابه آن صندلی ها بیابد. در طبقه‌ی اول چیزی به چشمش نخورد. نگاهش را بالا کشید و به طبقات بعدی دوخت. بی توجه به آندریاس که خم شده بود و قفسه های پایین تر را می‌نگریست، از پله ها بالا رفت و خود را به طبقه‌ی دوم رساند. با دیدن ده صندلی مشکین رنگ که درست مشابه عکس بودند، با شادی ابرو بالا انداخت و هیجان زده به آندریاس که چشم به دنبال مانا می گرداند خیره شد. دستی تکان داد و با صدایی کنترل شده و به شدت آرام گفت: - آندریاس، آندریاس! یوهو، اینجا! ناامید از رسیدن صدایش به آندریاس، نوچی کرد و موبایلش را روشن کرد. با یادآوری آن که شماره ی او را ندارد، ناسزایی به لب راند و پله ها را پایین رفت. زیر لب غر زد: - یک ساعته براش دست تکون میدم نمی‌بینه. فقط بلده مثل مرغ سرش رو بگردونه. پرادعای خنگ! ضربه ای به شانه ی آندریاس که بی خیال پیدا کردن مانا شده بود و باری دیگر در کتاب ها غلت میزد کوفت و هنگامی که او روی چرخاند گفت: - فکر نکنم لازم باشه این قدر خودمون رو اذیت کنیم. دقیقا مثل همین صندلی ها طبقه‌ی دوم هست. البته اینجا یک صندلی آبی و نه صندلی مشکی وجود داره ولی بالا همه ی صندلی هاش مشکی هستند. شاید اونجا بتونیم یه چیزی گیر بیاریم. آندریاس نگاهی به عکس انداخت و سپس به مانا خیره شد. ریشخندی زد و به پشت سرش دست کشید. گفت: - پیشرفت خوبیه. مغزت به کار افتاده. تبریک میگم. لبخند مضحکانه ای به مانا زد و درحالی که با قدم هایی تند و بلند خود را به طبقه ی دوم می رساند، او را تنها گذاشت. مانا تک خنده ی ناباوری زد و با چشمانی گرد شده از پررویی آندریاس زمزمه کرد: - وای خدای من! این دیگه کیه؟! نفسش را به بیرون فوت کرد و طبقه‌ای بالا رفت. بی سر و صدا سمت آندریاس که به صندلی ها رسیده بود دوید و نظاره گرش شد. آندریاس که چیزی روی صندلی ها ندید، زانو زد و نگاهش را به زیرصندلی ها داد. دریغ از یک جلد کتاب! مانا از آندر چشم گرفت و به صندلی ها نزدیک شد. چشم ریز کرده زانو زد و دستی به روی یکی از صندلی ها کشید. نوک انگشت اشاره اش، روی عبارتی حکاکی شده لغزید. زیر لب خاند: - به گونه‌ای. با مکث سر به سمت آندریاس که او هم نوشته ای حکاکی شده می‌خواند چرخاند و گفت: - اینجا هم هست. نگاه آندر سمت او کشیده شد. با اشاره‌ی مانا به صندلی، آندریاس برخاست و کنار او نشست. مانا نگاه معذبی به نزدیکی او انداخت و کمی فاصله گرفت. آندریاس پس از خواندن متن، صندلی های بعدی را وارسی کرد. از جای برخاست و مانا نیز به انتظار کلامی از جانب آندر، کنار او ایستاد. آندریاس انگشتش را سمت صندلی ها گرفت و گفت: - این... این یک جمله است، ببین! مانا رد انگشت او را گرفت. آندریاس ده صندلی ای که در یک ردیف قرار داشتند را تک به تک نشانه گرفت. - به گونه ای... زندگی... کنید که... پنج سال بعد... با افسوس... به پنج سال... گذشته‌ی... خود... نگاه... نکنید. می‌بینی؟! مانا با تفهیم سر تکان داد و آندریاس ادامه داد: - این ده صندلی کنار هم یک قسمت از متن کتاب دروغگویی روی مبل رو می سازن، آروین یالوم! مانا با مکث روی چهره ی او، گفت: - انگار نویسنده‌ی مورد علاقته. آندریاس با لحنی متفکر پشت سر هم تکرار کرد: - مبل، مبل، مبل! در برابر نگاه خیره ی مانا اطراف را کاوید. مانا بلاتکلیف به او نگاه کرد که آندر مصمم سمت او چرخید و گفت: - شاید کتاب درمان شوپنهاور روی یک مبل یا چیزی شبیه به این باشه. مانا همچون آندریاس شروع به گشتن مبل های آبی رنگ سرتاسر کتابخانه کرد. ساعت به نه و پنج دقیقه رسیده بود که باری دیگر مقابل هم قرار گرفتند. آندریاس چنگی کلافه به موهایش زد و گفت: - باید بخش های دیگه رو بگردیم. مانا سر تکان داد و آندریاس قدمی از او دور شد که مانا سریع گفت: - فقط... آندریاس منتظر به او نگاه کرد. مانا ادامه داد: - اگه پیداش کنم چطور بهت بگم؟! آندریاس شانه ای بالا انداخت و با فشردن دکمه ی موبایلش گفت: - شماره‌ات رو بگو! پس از آن که آندریاس تک زنگی به شماره ی مانا زد، از یکدیگر جدا شدند و سعی کردند هیچ گونه مبلی، از نگاهشان دور نماند. ربع ساعتی گذشته بود که مانا، درحالی که گرمش شده بود و هودی بلند و گشاد سپیدرنگش را تکان می داد تا نسیم خنک و ساختگی ای به تنش بوزد، نگاهش روی پسرکی پنج ساله نشسته بر مبلی آبی رنگ قفل شد. کودک مدام زبانش را به بیرون رانده و آن را به چانه اش میزد. ذوق زده از بامزگی پسرک، لبخند دندان نمایی زد که کودک بی خبر سر به سمت مانا چرخاند؛ اما بر خلاف انتظار لبخند گشاده ای بر لب نشاند و پس از برخاستنش از مبل، رو به روی مانا ایستاد و سر بالا گرفته، خیره- خیره او را نگریست.
    24 امتیاز
  34. #پارت نوزدهم دوباره اشک‌هایی بود که با هم برای زود تر پایین ریختن مسابقه گذاشته بودند. در اتاقم زده شد؛ اما من به گریه کردنم ادامه دادم. مبینا از لای در من را پژمرده و گریان دید؛ حتم دارم دلش به درد آمد. نزدیکم شد و روی شانه‌ام زد. وقتی دستان باز شده‌ی مبینا را دیدم؛ بی‌معطلی خود را در آغوشش او انداختم. - من خیلی بدبختم! - نه... تو نه بدبختی نه چیز دیگه. مطمئنم داداشم راضی نیست این طوری ازدواج کنه، باور کن من و مهران از هیچی خبر نداشتیم باهاش صحبت می‌کنم مطمئن باش عزیزم. مبینا فقط یک سال و چند ماه از من بزرگتر بود؛ چه کاری می‌توانست انجام دهد؟ - می‌دونم الان باید تنها باشی. فقط اومدم این و بگم که مطمئن باش اگر تو مخالف باشی این وصلت سر نمی‌گیره. با همان صورت خیس و صدایی که خروسی شده بود باشه‌ای گفتم و مبینا با اطمینان از اتاق خارج شد. سکسکه‌ دست از سرم بر نمی‌داشت. همین که همه مخالف بودند کور سوی امیدی در قبلم بی‌داد می‌کرد. صدای تقه‌ای از پنجره آمد با تعجب دست از گریه برداشتم. توی آینه به صورتم نگاه کردم. چشمان درشتم حالا ریزتر از حد طبیعی بود و پوست صافم حالا گوجه‌ای می‌مانست. دماغ معمولی‌ام حالا بزرگ‌ شده بود. دوباره تقه‌ای به پنجره خورد. با ترس کمی نزدیک شدم که از پشت پنجره قیافه‌ی عصبی امیرسام را دیدم. دوباره سنگی از روی زمین برداشت که پنجره را گشودم. سنگ را به ناکجا آباد انداخت و یواش گفت: - زود بیا پایین کارت دارم، گریه نکنیا! اولتیماتومش به دلم نشست مگر من جز حمایت و محبت چه می‌خواستم. شال قرمزی که روی تخت افتاده بود را برداشتم. آبی به صورتم زدم. لیوان آبی خوردم تا حداقل سکسه‌ام بهبود یابد، صورتم کمی به حد طبیعی بازگشت. در اتاق را باز کردم و نفهمیدم چگونه از ویلا خارج شدم و مستقیم به سمت حیاط پشتی رفتم، اما وقتی به خودم آمدم، جایی که مثل بهشت بود را دیدم و امیرسامی که اخمو و پر از خشم، با برق چشم‌های تیره‌ی بی‌نظیرش مرا نگاه می‌کرد. دو دکمه‌ی اول پیراهنش سورمه‌ای رنگش باز و کج شده بود و موهایش به هم ریخته. به درخت سپیدار تکیه دادم و دوباره بغض کردم. - تو که گفتی باهات کاری نداشته! - واقعاً نداشت. جلو آمد و روبه‌رویم ایستاد و دستش را به سپیدار، درست در یک وجبی سرم تکیه داد. - پس این بابای نفله‌ش چه زری می‌زد اون‌جا؟ سرم را پایین انداختم. - نمی‌دونم! با انگشت دست آزادش گونه‌ام را لمس کرد. - می‌خوای زنش بشی؟ از سوال بی‌مقدمه و صریحش جا خوردم! به لحن مهربانش هم نمی‌آمد که قصد تمسخرم را داشته باشد؛ البته کمی سرخوردگی هم در لحنش مشخص بود. همین باعث شد تا خجالتم را کنار بگذارم و ناراحت نجوا کنم: - نمی‌خوام. با صدایی که رگه‌های خوشحالی درونش پیدا بود گفت: - پس چرا به بابات نمیگی؟ - چون... چون اون... . بغضم مانع شد تا ادامه‌ی حرفم را بزنم. امیرسام شانه‌ام را گرفت و به صورت سریع و تلویحی گفت: - نمی‌خواد بگی، خودم همش رو از بَرَم! بَدت نیادا؛ ولی از دست تو و بابات خیلی حرص می‌خورم. از دست تو یه جور، از دست بابات جورِ دیگه.
    24 امتیاز
  35. #پارت هجده ‌سپهر هم جوابش رو به یک خنده اکتفا کرد. اخم غلیظی بین ابروهام نشست و سعی کردم بیخیال حرف‌های معنا دار و عجیبشون بشم. اما تازه متوجه‌ی یک اسم شدم که تو همین چند دقیقه‌ی اومدنمون به این‌جا، ورد زبونِ سپهر شده. اِرَم! اسم یا فامیلی ای که برام از هر چیزی آشنا تر بود ولی نمی‌تونستم به یاد بیارم که قبلا، کجا شنیدمش. شقیقه‌هام رو بین دست‌هام گرفتم و به مغزم فشار آوردم تا یادم بیاره که اِرَم رو کجا و توسط کی شنیدم. اون‌قدری درگیر فکر کردن شدم که گذر زمان از دستم در رفت و وقتی به خودم اومدم، دیدم توی یک مکان ساکت و خلوت هستم. با تکون دادن سرم، ریشه‌ی افکارم رو پاره کردم و به محیطی که همراه سپهر داخلش حضور داشتم نگاه کردم. یک راهروی بزرگ و شیک با پله‌های مشکی و فرش قرمزی که روش انداخته شده بود. نگاهم رو از پله‌ها گرفتم و به اطرافم دادم. دور تا دور سالن، از پنجره‌های بلند شیشه‌ای بود و فقط یک در که نمی‌دونستم به کجا راه داره توی سالن وجود‌ داشت. یک قدم به جلو برداشتم و به شیشه‌هایی که بیرون رو به نمایش گذاشته بودن، خیره شدم. کل شهرِ تهران، از این‌جا زیر پا بود! از کوه‌هایی که صدتا کیلومتر از این‌جا فاصله داشتن گرفته تا ماشین‌هایی که توی خیابون از کنار هم سرقت می‌گرفتن و رد می‌شدن. سپهر چند قدم برداشت و کنارم ایستاد، و گفت: - دیدن این شهر برات چه جذابیتی داره که این‌طوری بهش خیره شدی؟ کمی مکث کردم تا به جواب سوالش برسم اما نتونستم. واقعا این شهر چه جذابیتی داره که با دیدنش آرامش می‌گیرم؟ این‌‌که بیشتر آدم‌هاش پست و بی وجدانن جذابیته؟ این‌که آدم‌ها بی گناه مجازات میشن جذابیته؟ نه! نیست. این‌ فقط می‌تونه متضاد جذابیت باشه. رو به سپهر کردم و گفتم: - دارم با دقت نگاهش می‌کنم تا شاید یه چیز مثبت ازش پیدا کنم. پوزخندی زد و گفت: - الکی خودت رو خسته نکن! تو این دوره زمونه هر چه‌قدر هم بگردی، بجز سیاهی چیزی نمی‌بینی. لبخند تلخی زدم، و با حرص گفتم: - تا وقتی آدم‌های کثیفی مثل شما وجود داره، این دنیا هرگز رنگ روشنایی رو نمی‌بینه. خنده ای کرد و همون‌طور که به سمت تک درِ سالن می‌رفت، گفت: - خوب بودن یعنی شکست! باید بد باشی تا پیروز بشی. زوده بفهمی چی میگم. بعد کمی مکث، ادامه داد: - بیا این‌جا که اِرَم منتظرته! چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم: - اصلا این اِرَمی که شما میگین، کی هست؟ من نمی... پرید وسط حرفم و با لحن محکمی گفت: - می‌شناسیش. از هر آشنایی، آشنا تره! از اون‌جایی که مطمئن بودم اِرَم رو یک جایی شنیدم، مجبور به گوش کردن حرفش شدم و کنارش، رو به روی درِ مشکی رنگ ایستادم. نگاهی به من انداخت و بعد از زدن تقه‌ی به در، در رو باز کرد، و بعد وارد شد و من هم پشت سرش به داخل اتاق پا گذاشتم. همین که سرم رو برگردوندم، با دو جفت چشم طوسی مواجه شدم که از هر چیزی آشنا تر و بهم نزدیک تر بود. رایحه‌ی عطرش و رنگ نگاهش، بودن عشق زندگیم رو در مقابلم لو می‌داد. نگاهم از روی چشم‌هاش سُر خورد و سر تا پاش رو نشونه گرفت. اون کسی که هیچ‌وقت از تیپ رسمی خوشش نمیومد، حالا با یک دست کت و شلوار شیکِ مشکی رو به روم ایستاده بود. یک لحظه به چشم‌های خودم شک کردم که همچین کسی رو مقابلش می‌بینه. باورم نمیشد که این... این عرفانِ من باشه! با صدایی که از شدت تعجب به لب‌خونی تبدیل شده بود، گفتم: - ع.. عرفان... خودتی؟ لبخند محوی زد و با لحن آرومی گفت: - آره، خودمم! ناباورانه، سرم رو تکون دادم و گفتم: - امکان نداره! تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ عرفان... عرفان بگو دارم خواب می‌بینم که تو به همچین مهمونی ای اومدی. یک قدم بهم نزدیک شد و گفت: - نه عزیزم، تو بیداری! من به مهمونی خودم اومدم منتها الان طبقه‌ی دومشم. به راحتی می‌تونستم آرامش قبل از طوفان رو توی چشم‌هاش ببینم. هنوز هم دلم نمی‌خواست باور کنم عرفان تو این مهمونی خراب حضور داره. اما باید بپذیرم تمام این اتفاقاتی که امشب افتاده، همه‌اش یک حقیقتِ تلخه! با بغض، نگاهم رو از عرفان گرفتم و به پشت سرش دوختم. چهار مرد هیکلی که از تیپشون مشخص بود بادیگارد بودن. و یک مرد دیگه که کت و شلوار پوشیده و روی مبل چرمِ مشکی رنگ لم داده بود. مَرد، وقتی نگاه من رو روی خودش حس کرد، سرش رو بالا آورد و خیره‌ام شد. نگاهش یک جور خاص و معنا داری بود. نگاهی از جنس خریدارانه! بلند شد و به سمت من و عرفان قدم برداشت. پشت سر عرفان قرار گرفت و نیم نگاهی بهش انداخت که عرفان کنار رفت و حالا اون مرد اندازه‌ی یک بند انگشت با من فاصله داشت. بخاطر این‌که فاصله‌ی بین‌مون رو رعایت کنم، به عقب رفتم و از شانس بدم به دیوار برخورد کردم. به چشم‌هاش که مشغول آنالیز کردنِ دقیقم بود، خیره شدم. دستش رو تو جیب شلوارش فرو برد و با صدای بمی گفت: - من مطمئنم که پدرم، عاشقِ این عروسک میشه! بخاطر این‌که چیزی از حرفش سر در نیاوردم، اخمی به پیشونیم دادم و گفتم: - چی میگی تو؟ عروسک چیه؟ سرش رو کمی به جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد: - عروسک همونیه که به‌ساز تو بازی می‌کنه. می‌تونی آرایشش کنی، موهاش رو کوتاه کنی، براش لباس بدوزی و تنش کنی یا حتی دست و پاهاش رو از هم جدا کنی. بنظرم عروسک خوشگلی میشی! @مصی بانو@masoo@Aramis.R_U@Snowrita@mahdiye11@Fardis@melcmy@زری گل@Armiti@Beretta@Nasim.M@G.Ha@-Madi-@-Atria-@نیکتوفیلیا@negin yazdani@Masi.fardi@مانشMansh@-Tehyan-@Amoo_sati@Mahdis@Marilla@banouyehshab@melika_sh@N.Mohammadi@_NAJIW80_@_Zeynab@عطر عشق@pegah11z@tara-Lr@Asma,N
    24 امتیاز
  36. #پارت هفدهم هر دو سکوت کردیم، مبینا بلند شد و به سراغ میز تحریرم رفت، با حسرت دستی به کتاب‌هایم کشید و گفت: - منم پارسال کنکور دادم. مشتاق گفتم: - خب، چی شد؟ یعنی منظورم اینه که چی آوردی؟ مبینا آهی کشید و روی صندلی کنسول نشست. - چون درگیر سهیل بودم نتونستم زیاد درس بخونم. خانوادمم که خبر نداشتن با اون دوستم، رتبه‌ی خوبی نیاوردم. شهرستان افتادم بابامم نذاشت برم، خواستم امسال دوباره کنکور بدم؛ اما دیگه رغبتی ندارم در عوض تو یه کارگاه خیاطی سرگرمم. - چه خوب! راستی اسم اون دختره که... . حرفی که بی‌هوا از دهنم بیرون پریده بود را خوردم؛ اما مبینا منظورم را به خوبی گرفت. - اسمش لعیاس. دوست خواهرش. هم‌زمان صدای مهلا نیز بلند شد. از خرید برگشته بودند، تند از اتاق بیرون آمدیم و به سمت آنها رفتیم. مهلا با شوق نایلون‌های خرید را باز می‌کرد و به من نشان می‌داد؛ اما چرا آن‌ها را به من نشان می‌داد؟! امیرمحمد که قرار بود به خانه‌ی دوستش برود با امیرسام که لباس‌های بیرون به تن داشتند، داخل شدند. مادرم، شادی، زن‌عمو و عمو هم روی مبل‌های آبی نشسته بودند و به حرکات مهلا نگاه می‌کردند. مهلا پیراهن سفید زیبایی را بیرون کشید و رو به رویم گرفت. شال سفید درخشان با گل‌های صورتی کم رنگ را روی سرم انداخت و کِلِ بلندی کشید. با تعجب و حیرت، مسخ شده به او نگاه می‌کردم. این‌جا چه خبر بود؟! پدرم و مسعود هم داخل آمدند، مسعود با لبخند نگاهم می‌کرد؛ اما پدرم خنثی طوری که انگار همه را از قبل می‌دانست نگاهم می‌کرد، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده! طولی نکشید که عرشیا و مهران هم از اتاق بیرون آمدند، حالا همه‌ی نگاه‌ها سمت من بود! همه‌ی نگاه‌ها یک طرف و نگاه سام طرف دیگر. سوز داشت، صدا داشت، دلخوری و بهت داشت و هزار جور چیز دیگر که من نفهمیدم. خجالت‌زده سعی داشتم موضوع را بفهمم؛ اما نه روی سوال کردن را داشتم و نه صدایی برای پرسیدن! پدر و مادرم که از موضوع باخبر بودند. نگاه سوالی‌ام را به مادرم دوختم. مامان در آنی نگاه غمگینش را به من انداخت، عرشیا هم با حیرتی که در چشمانش بود به پدر زل زده بود و چیزی نمی‌گفت. فقط خداخدا می‌کردم این حدس‌هایی که زدم درست نباشد! اگر حرف‌هایی که پشت در شنیده بودم الان در حال تحقق باشد چه؟ مسعود از جایش بلند شد و باشوق به من نگاه کرد، نگاهش از من به روی مهران کشیده شد. نفسی گرفت و بی‌توجه به ما رو به پدرم گفت: - خب با اجازه آقا عماد، من می‌خوام که دست این دوتا جوون رو توی دستای هم بزارم و از شما آنیسا جان رو برای پسرم خواستگاری کنم. دیگر نفس نکشیدم، دیگر هیچ چیز را ندیدم. چیز سفتی راه گلویم را بست. پس پدر کار خودش را یک‌سره کرده بود. خواب بودم مگر نه؟ مطمئنم خواب بودم. مامان اجازه نداد این شوک طولانی شود و تروفرز گفت: - خب آقا مسعود، آنیسا فعلا شرایطش طوری نیست که بتونه به ازدواج فکر کنه، من قبلاً هم این و به شادی خانوم گفتم. فعلاً تمرکزش باید رو کنکورش باشه، ازتون خواهش می‌کنم بهمون تا بعد از نتایج کنکور تایم بدید، بعدش انشاالله به مراسمات دیگه می‌رسیم.
    24 امتیاز
  37. #پارت شانزده و یا شاید هم این ترس مسخره و بی دلیل نباشه... نگاهم رو به سپهر‌ دوختم که با لبخند معنا داری، دست به سینه رو به روم ایستاده بود. اون‌قدر با چشم‌هاش خیره- خیره نگاهم کرد که بی اختیار سرم به سمت پایین کشیده شد. چند لحظه‌ای تو سکوت، سپهر خیره‌ی من و من هم سر به زیر به زنجیرِ نقره‌ای رنگ شلوار لشش چشم دوخته بودم که صداش باعث شد سرم رو بالا بگیرم. - نکنه قصد داری همین‌طوری تا صبح به زنجیرِ شلوارم زل بزنی؟ سرم رو به نشونه‌ی نه بالا انداختم و گفتم: - احیانا این تو نیستی که داری با نگاهت قورتم میدی؟ پوزخندی زد و گفت: - آخه این‌قدر نازی دلم نمیاد چشم ازت بردارم! چون می‌دونستم مسخره کرده "برو بابا" ای نثارش کردم و با طعنه از کنارش رد شدم. داشتم به طرف درِ ورودی عمارت می‌رفتم که سپهر اومد و مانعم شد؛ و با لحن ترسناکی گفت: - این‌جا برای موجودات جیگری مثل تو خطرناکه ها! یهو دیدی یکی از تو بوته‌ها زد بیرون و بعد از پشت اسیرت کرد. پس مثل یه دختر خوب، پشت سر من راه میوفتی. و منتظر جوابِ من نموند و جلوتر ازم، به راه افتاد. من هم از حرف و لحنش ترسیدم و به دستورِ خودش مثل یک دختر خوب پشت سرش راه افتادم. مطمئنم امشب، یک شبِ خطری با ماجراهای بد میشه! از بین درخت‌ها و گل و گیاه‌های عجیب گذشتیم و بعد از روی سنگ فرشِ مشکی و طوسی رنگ عبور کردیم؛ و در آخر به درِ طلایی رنگ و براقِ عمارت رسیدیم. سپهر نیم نگاهی به من کرد و دستش رو به روی مربع کوچیکی که گوشه‌ی در جا داشت کشید. با کشیده شدن دستش روی اون مربع، در کمال تعجب دیدم که اعداد ها روش نمایان شدن و بعد از زدن چندتا عدد توسط سپهر، در باز شد. همین که در باز شد و وارد شدیم با دیدن صحنه‌های مقابلم و اون صدای بلندِ آهنگ، از شدت تعجب چشم‌هام گرد و دهنم تا جایی که راه داشت باز شد. نمی‌تونم این اتفاق رو باور کنم! به مواجه شدن با هر صحنه‌ای فکر می‌کردم به غیر از این صحنه. برام هضم این‌که الان کجام، کی کنارمه و نگاهِ کثیف چند نفر روم به عنوان یه دخترِ بی‌آبرو زوم شده سخت بود. این سپهری که من می‌شناختم این‌قدر پست و عوضی نبود که به همچین مهمونی‌هایی پا بزاره. من چی؟! من کی این‌قدر بدبخت شدم که بی‌خبر پام به این‌جا کشیده شده؟ از سادگی زیادمه که به هرکس و ناکسی اعتماد می‌کنم. نگاهم رو از روی دخترهایی که با یک پارچه خودشون رو پوشونده بودن و پسر‌هایی که بساط دود و دم راه انداخته بودن گرفتم و به سپهر دادم. عصبی، زیر دندون‌های چفت شدم غریدم: - چه‌قدر تو پست فطرتی سپهر. خاک تو سر من، خاک تو سر من که به توی کثیف اعتماد کردم! خبیثانه لبخندی زد و یک قدم به جلو اومد که با خشم به عقب هلش دادم و داد زدم: - من رو آوردی این‌جا که چی بشه؟ هان؟! می‌خواستی من و ببری پیش عرفان که چیشد؟ من این‌جا عرفان نمی‌بینم فقط یه عده از‌ آدم‌های بد ذات و می‌بینم. انگشتم رو به نشونه‌ی تهدید، جلوش تکون دادم و گفتم: - یا همین الان میای من و می‌بری پیش عرفان، یا کل این عمارت و زیر سر همه‌تون خراب می‌کنم. یالا! و سریع به سمت در برگشتم و خواستم برم که یکهو در با صدای بدی بسته شد و این بود شروع بازی تاریکِ زندگی من! بهت‌زده و با ترس سرم رو به طرفین چرخوندم و با یک مرد هیکلی و زشت مواجه شدم. اون‌قدر ترسناک و غول بود که می‌تونم بگم دیو هم جلوش کم میاورد. هینی کشیدم و یک قدم به عقب رفتم. مرد که صداش دورگه و کلفت بود و وقتی با اون لحن حرف زد، دو برابر ترسناک تر از قبل شد. - خانم جون، می‌دونی داری کی رو تهدید می‌کنی؟ بهتره حرف دهنت رو بفهمی. خواستم جوابش و بدم ولی چهره‌ی خشن و وحشتناکش رو که دیدم، لال‌مونی گرفتن رو ترجیح دادم. سپهر به طرفم اومد و مچِ دست سرد و عرق کرده‌ام رو تو دست‌هاش گرفت و کشید. و این من رو مجبور کرد که به همراهش، به جمعی از آدم‌های مزخرف اضافه بشم. از کنار هر کسی که عبور می‌کردیم، بوی بد و خفه کننده‌ی دود بلند میشد و من رو به سرفه کردن می‌انداخت. همون‌طور که سرفه می‌کردم گفتم: - سپهر، آروم تر!‌ این بی‌صاحب شده دستِ ها! بی توجه به من، محکم تر دستم رو به طرف چندتا دختر که نمی‌دونم به چه دلیل داشتن موهای هم رو می‌کشیدن و داد و بیداد می‌کردن، کشید. @masoo@Masi.fardi@مصی بانو@melika_sh@MOBINA.H@mahdiye11@نوازش@-Madi-@-Tehyan-@-Atria-@Azin18@Amoo_sati@Aramis.R_U@نیکتوفیلیا@Fardis@Snowrita@زری گل@Roshana@Nasim.M@مانشMansh@Marilla
    24 امتیاز
  38. نویسنده: یگانه رمضانی رمان: سیاستی عاشقانه ژانر: ،عاشقانه، تراژدی ساعات پارت گذاری: نامعلوم این رمان بر اساس واقعیت است.هیچ گونه اغراق ودروغی درآن وجودندارد. خلاصه:یگانه به خاطرادامه دادن راه پدرش وارد دنیای کثیف سیاست میشه ،اماوقتی که تصمیم به افشای حقیقت می کنه، توسط کسی که حتی فکرش هم نمی کنه دزدیده میشه ومی فهمه که زندگیش..... هدف:علاقه به نویسندگی وبه چالش کشیدن اتفاقات پیش رو،لبخندرضایت شماهم هدف ماست مقدمه : گاهی باید جنگید! برای بدست اوردنه ارزوهای قلبی خودت، برای ساختن اینده، باید جنگید! جنگیدن هیچ وقت بدون هزینه نبوده،بزرگترین آدم هابرای رسیدن به واقعیت بیشترین هزینه ها وداده اند. @dinaamiri.. @G.Ha. @مدیر کلوپ. @مدیر رصد. @مدیر راهنما. @همکار تبلیغات. @همکار. @هدیه زندگی. @هــhanaــانا. @همکار انتقال. @پری. @نگار نظری. @کبری اسدی. @رستا. @لیا. @ناری بانو. @جوجو. @توران. @دخترخورشید. @پفک نمکی @مدیر ویراستار. @مارال. @هاهاها.ناظر: @Fateme Chaمنتقد: @دخترسیاهویراستار: @sanaz87
    23 امتیاز
  39. اسم رمان: فتنهِ زیبا نویسنده: Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا هدف از نوشتن :سفر به دنیای خیالی که می خواهم ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: قدرت! این واژه ی سنگین و با ارزش. چیزی که همه به دنبالش کشیده می شوند و خواهانش هستند. اما آیا کسی حاضر است به خاطر داشتنش، تمام معصومیتش را کنار بزند؟ این سوالی است که دخترِ ما، باید جوابش را بدهد. مقدمه: قرار نیست همه خوب باشند. گاهی وقت ها این دنیا به بدها هم نیاز دارد. شاید با فهمیدن داستان زندگی اش به او حق بدهیم تا سنگدل باشد. اما این ها اصلا اهمیت ندارد. فقط همین مهم است که او خاکستری است! او تو را به زانو درمی آورد! خب تعجبی هم ندارد او یک فتنه ی زیباست. ویراستار: @زری گل ناظر: @melika_sh @N.a25 @m.azimi @-Madi- @-Tehyan- @-Byta- @-Atria- @مانشMansh @عاطی @Healer @Asma,N @Talatom @Nasim.M @آیلار مومنی @سوگند @FAR_AX @_Zeynab @_NAJIW80_
    23 امتیاز
  40. پارت یازدهم: معترض گفت: - چیکار می‌کنی؟! مانا با تلخی گفت: - متأسفم، ولی این ها مال منه، حالا که گرسنه نیستی می‌تونی تا وقت نهار صبر کنی! آندر اخمی کرد و رویش را از او گرفت. همان دستی که لب هایش را دست می کشید، حال ناخن هایش را حصار دندان هایش کرده بود. مانا نیم نگاهی به روی اخم آلود و گرفته ی او انداخت و سپس با پوزخند، از او چشم گرفت و پراشتها تر از ساندویچش گاز گرفت. آندر برای یک صدم ثانیه به مانا نگاه کرد و سپس، کلافه و عاصی بلند گفت: - تو اشتهای من رو بیدار کردی، من غذا می‌خوام، همین الان! مانا لبخندی زد و خونسرد گفت: - من فقط یک دختر ایرانی ام و وظیفه ای در قبال خواسته های تو ندارم. آندر با حرص گفت: - تو پارتنر منی! - غذا هیچ ربطی به معماهای بازی نداره. از مغز فوق العاده ت کمک بگیر و برای خودت غذا فراهم کن. تو باهوش ترین مرد این دنیایی! پوزخندش، آندریاس را عاصی تر نمود. با خشونت کتش را درآورد و به همراه کوله اش به سمت صندلی های عقب پرت کرد. با پا روی کف ماشین ضرب گرفت. در حالی که از شدت گرسنگی، مردمک هایش حتی به اندازه ی یک ثانیه هم روی نقطه ای نمی ایستاد و مدام از این جسم به شیء دیگری پرش می‌زد گفت: - مغز من با شکم خالی کار نمی‌کنه! - چه عالی! آندریاس مبهوت به او خیره شد که مانا، شانه ای بی قیدانه بالا انداخت و گاز بزرگتری به ساندویچش زد. - اوم... راستش... واقعا خوشمزه است! تونستی بفهمی در کجاست آقای باهوش؟! آندر در یک آن کنترل اعصابش را از دست داد و یک ضرب گفت: - مانا! شانه های مانا در جایشان پریدند. مردمک های متعجبش را به او که غرنده نگاهش می کرد دوخت و سپس در مقابل سکوتش، بلند گفت: - بله؟! این بار آندریاس یکه خورد. انتظار صدای بلند مانا را نداشت و فکر می کرد با تشرش، او از موضعش پایین می‌آید. زهی خیال باطل! حال این خود او بود که باید کوتاه می آمد. در برابر نگاه تیز مانا، چهره اش را مظلوم کرد و با چشمانی ملتمس گفت: - من گرسنمه! مانا از لحن آرام او، خیره خیره نگاهش کرد که آندریاس چون بچه های خردسال، لب برچید. مانا با چندش اما خندان، از او روی گرفت و درحالی که ساندویچش را بیرون می‌کشید گفت: - دیگه قیافه‌ات رو اینطوری نکن! خیره به رو به رو، پلاستیک را سمت او گرفت که آندر با چشمانی درخشنده و خوشحال، چهره اش را از آن حالت خارج کرد و ساندویچش را گرفت. لبش را گزید و بی صبرانه، ساندویچ پنیر، گردو را از پلاستیک بیرون کشید. نگاه ریزی به محتوای آن انداخت که با دیدن پنیر، بار دیگر پکر شد. پنیر دوست نداشت. - این پنیره! من فکر می‌کردم همبرگر باشه یا... مانا بی درنگ دستش را سمت او دراز کرد و گفت: - بسیارخب پس باز هم متأسفم چون چیز دیگه ای ندارم. حالا که دوست نداری برش گردون. آندر اما به قدری گرسنه بود که مانا اگر سنگ هم پیش رویش می گذاشت، با اشتها گاز می گرفت. نگاهی به دست دراز شده و طلبکار مانا انداخت و سپس به ساندویچ خیره شد. آب دهانش را قورت داد و آن را بو کرد. چهره اش را درهم کشید اما، شکمش به طرز اعصاب خوردکنی، سر و صدا می کرد. در یک تصمیم آنی، ساندویچ را روی دست مانا کوبید و گفت: - پیتزا می‌خرم! مانا رویش را سمت او چرخاند و تک ابرویی بالا داد. آندریاس با حرص و اعصابی خراب از گشنگی، ماشین را به حرکت در آورد. کمی بعد جلوی نزدیک ترین فست فودی نگاه داشت و بی توجه به مانا، پیاده شد و درب را با حرص بست. مانا شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت، موبایلش را در دست گرفت تا کمی وب گردی کند. ربع ساعتی گذشته بود که سرانجام آندریاس، با رویی خوش و بشاش به همراه جعبه ای پیتزا، در ماشین نشست. نیم نگاهی به مانای سر در گوشی فرو برده انداخت و درب جعبه را به روی خود گشود. بوی گرم و لذیذ پیتزا را به ریه هایش کشید و چشم بسته، برای آن که توجه مانا را جلب کند گفت: - این بهترین غذای دنیا است! مانا پوزخندی زد و سری به تأسف تکان داد. آندریاس بی طاقت و بی تحمل، اسلایسی از پیتزا برداشت و گاز پر اشتهایی به آن زد. - اوم! جدی میگم، دلم برات می سوزه که نمی‌تونی توی خوردن این پیتزا سهیم بشی. مانا نگاهش را از صفحه ی چتش با روشنا گرفت و به آندریاس دوخت. نگاهی به پیتزاها انداخت و سپس با ریشخند گفت: - از پیتزا متنفرم! و در مقابل نگاه یکه خورده و جا خورده ی آندریاس، چهره اش را درهم کرد و گفت: - زودتر بخورش؛ بوش اذیتم می‌کنه! همینطور این که باید سریع تر بریم به اون مکان. وقتم رو هدر نده! آندریاس که گویی به غرورش بر خورده بود، حرصش را بر سر تکه های مثلثی پیتزا خالی کرد. انتظار داشت بتواند به همان اندازه که مانا اذیتش کرده است، او را آزار دهد؛ اما شتر در خواب بیند پنبه دانه! @Niyayesh_khatib @زری گل
    23 امتیاز
  41. #پارت بیست و ششم «دو هفته بعد» - آنیسا بیا دیگه. بار دیگر به خودم نگاهی انداختم و از اتاق خارج شدم. استرسم قابل وصف نبود! عرشیا پایین آمدنم را از پله‌ها تماشا کرد، روبه‌رویش که ایستادم، پرسیدم: - خوبم؟ بی‌حوصله گفت: - آره خوبی. عرشیا مغموم شروع به رانندگی کرد. جلوی حوضه‌ی انتخابیه ایستاد و من دستانم را در هم قلاب کرده و گفتم: - خب... عرشیا برام دعا کن. لبخند محوی زد و گفت: - استرس نگیریا، چشم برات دعا می‌کنم. در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. هنوز از ماشین دور نشده بودم که یاد چیزی افتادم و فوراً برگشتم. عرشیا شیشه ماشین را پایین داد. لبم را تر کردم و سرم را پایین انداختم. - بگو چیه؟ فرصت نکرده بودم به حرم بروم و آن‌جا از خدا و امام‌رضا «؏» کمک بخواهم؛ بخاطر همین گفتم: - میشه زنگ بزنی به مامان؟! بهش بگو برام... برام دعا کنه. آخه... دعاهای مادرا نرو نداره! عرشیا با چشمان گرد شده، همان‌طور که نگاهش خیره‌ام بود، گوشی موبایلش را از روی داشبورد برداشت و گفت: - باشه حتماً بهش زنگ میزنم. راستی امشب عمو اینا میان خونه. لبخند خجولی زدم و به راهم ادامه دادم. آخرین تست عربی را با زحمت زدم، به ساعت سالن نگاه کردم. همه‌ی بچه‌ها سرشان توی دفترچه سوالات بود. هنوز ربع‌ساعت دیگر وقت داشتم؛ پس بار دیگر درس‌های تخصصی را برسی کردم. نفسی گرفته و پاسخنامه را تحویل آقای مراقب دادم. با خوشحالی که از صورتم هویدا بود از ساختمان بیرون آمدم. عرشیا از ماشین پیاده شد و دستی برایم تکان داد. به محض دیدنش خودم را به او رساندم. - چطور بود؟ - نمی‌دونم... ولی یه حسی میگه... قبولم! عرشیا لبخندی زد و گفت: - آفرین تو مستحقشی؛ گمونم یه نفر دیگه هم هست که بخواد ازت تعریف کنه! سوالی به ماشین نگاه کردم. - نترس سوار شو. امیرسامِه! مگه خودت بهش خبر ندادی؟ تعجب‌زده شدم! کی به او خبر داده بودم که خودم نمی‌دانستم؟! به سختی گفتم: - من... من به اون چیزی نگفتم! باور کن. عرشیا چشمانش را ریز کرد و با لب‌های فشرده شده گفت: - آره منم تعجب کردم. کارد و پنیر بودید یه مدتی. فقط خدا این مارمولک رو می‌شناسه! می‌خواست حتی شده فقط کمی لبخند به لبانم بیاورد، هر وقت بی‌مورد با کسی شوخی می‌کرد این را در می‌یافتم. با لحن شیطنت‌آمیز بی‌سابقه‌ای گفتم: - بریم این مارمولک رو منتظر... نذاریم! عرشیا با نیش باز به سمت ماشین رفت و من هم به دنبالش روی صندلی عقب نشستم. امیرسام سرش را به سویم برگرداند و ابرویی بالا انداخت. - سلام آنیسا خانوم چه خبرا؟ آزمون خوب بود؟ با استرس لب باز کردم: - سلام... آره خوب بود. جان کندم تا توانستم همین دو کلام را بگویم؛ البته فقط جلوی عرشیا! سام لبخندی نثارم کرد و شیدا به چشمانم خیره شد، به سختی نگاهش را گرفت و به روبه‌رو دوخت. عرشیا خندید و گفت: - برات خوشحالم! خستگی این چند ماه از تنت بیرون میره.
    23 امتیاز
  42. پارت دوم🦃 با شرکت @ببعی معتاد 🐐💉 و admin 👦😎 اولین باری که دیدمش هنوز یه بوقلمون ناکامل بودم. از همون نگاه اول عاشقش شدم و قلب بوقلمونیم رو بهش باختم😥 اون چشای دریاییش لبای صورتیش سم مشکلی و سنگینش پشمای سفیدش وایی خدا که چقدر نرم و لطیف بود🐐 هر روز میرفتم دم استبل تا بتونم ببینمشو براش دم تکون بدم‌. بعد یه مدت با اوای بع بعععش فهمیدم اونم بهم حس داره🐐😥💔🦃😍شروع کردیم نامه نگاری. یه روز که گوشه استبل نشسته بودم و زاغ سیاشو چوب میزدم تا نامشو به دستش برسونم یهو بابا بوقولیم اومد سر وقتم (ادمین) نامه رو گرفت پاره کرد. خصوصیمو با ببعی قطع کرد و منو بوقلمون نودهشتی کرد. پرامو گرفتو گذاشتم تو قفس نمایم فقط شبی یه بشقاب غذا و اب میداد و اجازه میداد برم نمایه های همسایه ها سر بزنم لایک بدم😥 روز ها گذشت و گذشت تا اینکه همسایه از بوقولی یعتی من خواستن که رمان زندگیمو بنویسم. منم شرو کردم نوشتن و از خودم و عاشقانه هام با ببعی نوشتم... شاید اگه یه روز (ادمین) بابا بوقولی این عاشقانه ها رو بخونه ما رو سبز کنه و به هم برسونه🌱💚💚💘💔😭🦃🦃 Lo❤e 🐐 & 🦃
    23 امتیاز
  43. پارت هفتم: دستش را بالا آورد و کتابی را سمت مانا گرفت. مانا که متعجب به پسرک خیره شده بود، با دیدن کتاب، آن را از دست او گرفت و عنوانش را زمزمه کرد: - درمان شوپنهاور. اروین. د. یالوم. ابرو پراند و هیجان زده گفت: - عه، عه این، عه این کتابه. سمت پسر که حال، او با گیجی نگاهش می کرد خندید و موبایلش را روشن کرد. اما کودک تکانی به سرش داد و خونسرد، دست دراز کرد و ساعد مانا را کشید. مانا چشم از موبایلش برداشت و منتظر به بچه نگریست که او با لبخند گفت: - آقای ایکس گفت به کسی که کتاب رو پیدا می کنه بگم قلب ها ممنوعه هستن. و در مقابل نگاه هاج و واج مانا، چشمک بامزه و بچه گانه ای زد و باری دیگر روی مبل نشست. مانا بی پروا خندید و سری به طرفین تکان داد. آب اضافه ی دهانش را فرو خورد و درحالی که از بخش کودکان خارج میشد، شماره ی آندریاس را گرفت و با او درست در همان نقطه ای که از هم جدا شدند قرار گذاشت. چند دقیقه‌ی بعد، آندریاس با دیدن جلد آشنایی که در دست مانا بود، به قدم هایش سرعت بخشید. هنگامی که به او رسید کتاب را از دست او قاپید و با خوشحالی گفت: - آفرین! مانا با ذوقی کودکانه خندید و دو دستش را چون دختران خردسال شیرین در هم پیچاند که آندریاس با دیدن خوشحالی او از تحسینش، خود را جمع و جور کرد و لبخندش را بست. با نگاهی جدی و متمسخر گفت: - ولی این چیزی رو ثابت نمی‌کنه. از او روی گرفت و لای کتاب را باز کرد. مانا که ذوقش کور شده بود، لب برچید اما باز هم خیره به نیم رخ او، خندید. خوش خنده بودنش، زبانزد خانواده اش بود. می‌گفتند در خردسالی‌اش، هنگامی که قصد بیدار شدن داشت، ابتدا خنده ای شیرین به نمایش می‌گذاشت و سپس چشم باز می‌کرد. آندریاس زیر چشمی به لبخند دندان نما و شوق زده‌ی او نگریست. دندان های ردیف و درشت سفیدش، بیش از حد مرتب به نظر می‌آمدند. بی خیال شانه ای بالا انداخت و حواسش را معطوف حل معماها کرد. صفحه ی چهل و هشت که حاوی آن متن بود را به روی خود گشود. بالای صفحه نوشته شده بود: - پشت چهره یک غریبه می‌تواند یک دوست منتظر تو باشد. مانا سمت نوشته سرک کشید و آرام پرسید: - این هم متن یک کتابه؟ آندریاس با آرنجش سر او را که روی کتاب را پوشانده بود پس زد و گفت: - آره اما، اسمش یادم نمیاد. مانا کلافه و گرسنه مردمک در کاسه ی چشم چرخاند و گفت: - واقعا قراره مدام ما رو از این کتاب به کتاب دیگه‌ای سوق بدن؟ منظورشون از این مسخره بازی ها چیه؟ آندریاس پوزخندی زد و گفت: - به همین زودی کم آوردی؟ پس چطور می خوای یک هفته دوام بیاری؟ سری به تأسف تکاند و زمزمه کرد: - از اول هم مطمئن بودم تو از پسش بر نمیای. مانا دست به سینه شد و با اخم گفت: - من تسلیم نمیشم، به خاطر کم کردن روی تو همه‌ی سعیم رو می‌کنم. آندریاس خیره خیره و مضحک به او خیره شد که مانا نتوانست خنده اش را کنترل کند و لبخندش صورتش را زینت داد. حتی خشمش هم چند ثانیه دوام داشت. در مقابل نگاه جستجوگر آندریاس که واکنش های لحظه ای مانا را درک نمی کرد، از او روی برگرداند که چشمانش روی پیرمردی نشسته به روی یکی از آن صندلی ها قفل شد. پیرمرد چهره اش را پشت روزنامه پنهان کرده بود. مانا بی توجه به آندریاس که تمام تفکرش را روی خطوط آن صفحه به خصوص آن نوشته ی دست نویس گذاشته بود، چشم ریز کرد و با کنجکاوی به پیرمرد مشکوک خیره شد. پوست لب رژ خورده اش را به بازی دندان گرفت که پیرمرد، روزنامه را آرام پایین کشید و مستقیم مانا را با نگاه عینکی‌اش شکار کرد. مانا یکه خورده، لبش را از میان دندان هایش رهانید و چون پیرمرد، به او نگریست. پیرمرد لبخند و چشمکی زد و روزنامه را دوباره جلوی روی خود گرفت. جرقه ای در سر مانا به صدا در آمد. زیر لب زمزمه کرد: - پشت چهره‌ی یک غریبه می‌تواند یک دوست منتظر تو باشد. زبانش را روی لبانش کشید و خطاب به آندریاس که سرش را می خاراند و کلافه کتاب را زیر و رو می کرد گفت: - اگه یادت نیومده مشکلی نیست آندریاس، فقط باید کمی روی مفهوم جمله دقت کنی، همیشه که این متن ها آدرس نیستن. آندریاس طوری به او نگریست که گویی حرف هایش بی اساس بودند. مانا که این نگاه را متوجه نشده بود، با ابرو به پیرمرد اشاره کرد و گفت: - شاید اون یک دوست غریبه باشه. سپس به گوش او نزدیک شد و با نفس هایش لب زد: - راستش رو بخوای مشکوکه، حتی چشمک هم زد که فکر نمی‌کنم دلیلش تجدیدفراش باشه. آندریاس که گوشش به خارش افتاده بود، او را از خود دور کرد و دستی به گوشش کشید. مانا شانه ای بالا انداخت و برای صحبت کردن با پیرمرد، پیش قدم شد. - عذر می‌خوام. پیرمرد روزنامه را پایین آورد و با لبخند به او نگاه کرد. مانا نیز لبخند زد و با متانت پرسید: - ممکنه که شما ربطی به بازی قدرت ذهن داشته باشید؟ پیرمرد خنده ی آرامی کرد و روزنامه را با حوصله تا و آن را روی صندلی کناری اش گذاشت. ایستاد و قد کوتاه و فربه اش را در آن شلوار قهوه ای و پلیور دست بافت رنگ و رو رفته ی کرمی به نمایش گذاشت. لبخندی زد و دستش را سمت مانا دراز نمود. @زری گل @Niyayesh_khatib
    23 امتیاز
  44. پارت پانزدهم وقتی رسیدیم به ساعت مچیم نگاه کردم ده و نیم بود. البته طبیعیه چون از پایین شهر گز کردیم و به بالا شهر رفتیم. در اتوماتیک آهنی مشکی طلایی خونشون یا بهتره بگم عمارتشون از همون اول بهم فهموند ممکنه درگیر چه دردسرهایی بشم.با خودم عهد کردم همون اول سنگ هام رو باهاشون وا بکنم تا بعداً دچار مشکل نشم. وقتی وارد حیاطشون شدیم از شدت سرسبزیش و قشنگیش لحظه ای فکر کردم تو رویام قدم می‌زنم اما جیغ یک موجود کوچولوی مو طلایی درست تو چند متریم و شلنگی که سمت من اشاره گرفته بود و بهم دهن کجی کرد و بهم فهموند؛ این جا بیشتر شبیه شکنجگاه جدیدمه تا رویام! از شدت ناراحتی دندونام رو به هم می‌سابیدم و اون فسقلی با خنده به کارش ادامه می‌داد و حرکت های گیج من که به چپ و راست می‌رفتم برای خلاصی از خیس شدن اون رو بیشتر به وجد می‌آورد که در آخر پسر مرضیه خانم ناجی من شد. همیشه اب بازی رو دوست داشتم اما، نه حالا که قرار بود تو اولین ملاقات کاری انقدر شلخته به نظر بیام. در واقع فکر می‌کنم این قیافه مضحک من جایی برای حرفای جدی که پیش خودم آماده کرده بودم که بزنم نمی‌ذاشت. با قیافه زار به محمد احمدی نگاه کردم و اون هم مثل اون فسقلی وروجک بی هیچ خجالتی به من می‌خندید. به قیافه دختر بچه شیطونی که قرار بود؛ کنارش وقت بگذرونم دقیق شدم، قیافه شیرین و بامزه و صد البته خوشگلش اجازه نمی‌داد ازش دلگیر باشم اما از این وضعم راضی نبودم با این حال چند قدم جلو رفتم جلوش زانو زدم و با لبخند گفتم: - سلام من غزلم اسم تو چیه؟ اولش با تعجب بهم نگاه کرد اما لبخند شیرینی زد و لپم و کشید با زبون شیرینش گفت: - منم عسلم جیگَل! از لحن حرف زدنش به خنده افتادم و متقابلاً لپش و کشیدم و با خنده گفتم: - تو چقدر شیرینی خانم کوچولو میشه باهم دوست باشیم؟ نمی‌دونم از حرفم ناراحت شد یا این که لپش رو چلوندم چون ابرو های بامزش تو هم گره خورد و گفت: - اولاً کوشولو اودتی دوما بابام دوفته با غلیبه ها دوشت نشم! (اولاً کوچولو خودتی دوماً بابام گفته با غریبه ها دوست نشم!) سری تکون دادم و با لحن وارفته که بی اختیار از زبون درازی این یه ذره بچه بود گفتم: - بله عزیزم، پدرتون درست گفتن. اما اون با نوک انگشت ضربه آرومی به دماغم زد و گفت: - بیا بلیم تو عمه ژونم منتظلته! (بیا بریم تو عمه جونم منتظرته!) نگاهی اجمالی به حیاط انداختم چشم برداشتن از این همه قشنگی کار سختی بود. به اجبار چند پله باقی مونده از مسیر رو بالا رفتم و با دو دلی دستم رو برای باز کردن در پیش بردم که صدای پسر مرضیه خانم از پشت سرم غافلگیرم کرد. - پشیمون شدین؟ این یه چشمه از کاراشه وقتی رضا نیست شیطنت هاش چند برابره هنوز دیر نشده خانم بیات می‌خوایین برگردیم؟ چشم های اشک آلود مامان جلو چشم هام نقش بست و صدای ناله های از دردش تو گوشم زنگ خورد و مصمم سر تکون دادم و زیر لب گفتم: - نه مشکلی نیست. سرش رو تکون داد و در رو باز کرد مثل خودم زمزمه کرد: - پس بفرمایید! چند قدم تو خونه گذاشتم نگاهم خیره مونده به دکور و لوازم شیک و لوکسش عین عکس تبلیغات تو مجله ها بود با صدای لطیفی که ما رو دعوت به نشستن کرد به سمتش برگشتم. یک خانم ریز نقش با چهره شرقی قشنگ نگاهمون می‌کرد با خجالت به سر و وضعم اشاره کردم و قبل این که چیزی بگم گفت: - من ازتون عذر می‌خوام این بچه زیادی شیطونه! لبخندی زدم و بدون چاپلوسی گفتم: - و مثل اسمش شیرین! تک خنده ای کرد و همین‌طور که دوباره اصرار به نشستن ما داشت گفت: - توقع همچین تعریفی نداشتم! معذب تو جام تکون خوردم و به لبخندی بسنده کردم. سالن پذیرایی تو سکوت فرو رفته بود و هر سه مشغول جرعه جرعه نوشیدن نسکافه‌ای بودیم که چند دقیقه قبل خدمتکارشون برامون آورده بود که ناگهان صدای عسل که داشت بهمون نزدیک می‌شد به گوشمون رسید با لحن بچگونه و شیرینش گفت: - بابایی چه جیگَلی اشتخدام کلدی! (بابایی چه جیگری استخدام کردی) نمی‌دونم باباش چی گفت که لحظه ای سکوت کرد که دوباره گفت: - گول نمیدم اما سعی میتُنم این خوشجله رو کمتر اسیت کنم. (قول نمیدم اما سعی میکنم این خوشگله رو کمتر اذیت کنم) دوباره برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد گوشی رو سمت عمش گرفت و گفت: - بیا عمه ژون بابا با سما کار داله (بیا عمه جون بابا با شما کار داره!) اون خانم گوشی رو گرفت و مدت کوتاهی مشغول حرف زدن شد که عسل با بی خیالی از جمعمون فاصله گرفت و رفت با صدای مهربون همون خانم به خودم اومدم و نگاهش کردم که گفت: - برادرم می‌خواد با شما حرف بزنه. گوشی رو روی اسپیکر گذاشت. @زری گل @Gisoo_f @-mAhsA.86- @masoo @haniye_sh @عسل ابراهیمی @ببعی معتاد3 @im._byta @Noora @Bhreh_rah @K.A @Nilay07 @Atlas _sa @Red_girll @_NAJIW80_ @im._baran @_Zeynab @mah86 @فاطمه کیومرثی @نرگس شریف @-Atria-@شقایق.نیکنام @Noora @Bhreh_rah @Fateme Cha @nazi nima @somayeh.59 @_Ghazal @سوگند @هانی پری @Masi.fardi @Mahta1386 @setare.n @mahdiye11 @آیلار مومنی @HALF DEAD @nina4011 @somayeh.59@Aryana@sara.s31 @_NAJIW80_@hany.rS @Asma,N @Snowrita @Gisoo_f @Zeinab1384 @فاطمه شبان @Mehraban @-Aryana- @im._byta @sanaz87 @دخترخورشید @Masi.fardi @Z sadghinjad @_Mahta_ @-Tehyan- @thezeynaw @نجمه @Snowrita دخترا اگه دوست ندارین دیگه زیر رمان تگ بشین تو نمایه بگین که مزاحمتون نشم و خواهشم از دوستانی که رمان رو میخونن و لایک میکنن اینه که تو صحفه نقد رمان با نظراتتون بهم انگیزه بدین برای بهتر شدن قلمم مرسییی💚
    23 امتیاز
  45. پارت دوم بعد از پوشیدن لباس‌ها و زدن ماسک‌های مخصوص کار، وارد آزمایشگاه و اتاق جیم پیترز شدم. ‌تنها کسی که دیده میشد، ‌ جسم مردی بود که روی اون آزمایش‌های ژنتیکی انجام می‌دادم. مردی که نه می‌شد گفت که زندست، نه می‌شد که گفت مرده. ضربان قبلش کند شده بود و سفیدی چشم‌هاش بد از چک کردن، مشخص شد که زرد شدن و دورتادور قرنیه چشمش، حالتی مثل بیماری قوس پیری داشت که البته، حلقه‌های خونین رنگ دورش رو گرفته بود. این نشون می‌داد‌ ژنی که بهش تزریق شده باعث از دست رفتن بینایی و تخریب کامل چشم‌های اون شده. خونش رو برای آزمایش گرفتم و بخش‌های دیگه بدنش رو چک کردم. بعضی از جاهای بدنش کبودی‌ و زخم‌های سطحی اما گسترده‌ای دیده می‌شد. یک بار دیگه همه علائم حیاتیش رو یادداشت کردم و از اتاق بیرون رفتم. توی اون بخش، اتاقک‌های زیادی بود که توسط پنج تا دکتر‌، هفت پرستار و سه پروفسور اداره می‌شد. بخش‌ دیگه، آزمایشگاه مرکزی با ده کارشناس بود که روی انواع ژن‌ها کار می‌کردن و در نهایت به ما تحویل می‌دادن. یک سالن کنفرانس، یک سالن استراحت و در نهایت سردخونه و زیرزمینی که جسدها رو به اونجا انتقال می‌دادن؛ همه اون چیزی بود که میشد در باطن کاروانسرای خرابه، دید. به یک اتاق دیگه سر زدم، جنسیت این جسم از روی ظاهرش مشخص نبود. بهتره بگم ظاهری نداشت؛ پوست صورت و بدنش به شکلی تحلیل رفته بودن و آب شده بودن که انگار شش ساعت ‌ توی آب جوش گذاشته شده و پخته شده بود. خوشحال از این‌که حداقل بویی احساس نمی‌کردم، سعی کردم از بدنش خون بگیرم. جالب این‌جا بود که هنوز نمرده بود و پابرجا به نفس کشیدن ادامه می‌داد. ماده‌ای که بهش تزریق کردم؛ به احتمال زیادی زنده بودنش رو تا آخر امشب کاهش می‌داد. هروئین! بعد از انجام کارهام، تختش رو به سمت داخل محفظه شیشه‌ای فشار دادم و در نهایت بستمش. گزارشاتی که از شب قبل آماده کرده بودم رو سمت اتاق پروفسور هاردی بردم. فقط چند ماه از سفرش که به ایران اومد بود، می‌گذشت ولی کاملاً به فارسی مسلط بود. بعد از چک کردن گزارش‌ها، ازم خواست روی ترکیب دو ژن حیوانی، بر روی بدن انسان یا ترکیب زهر و پادزهرشون کار کنم. تا ساعت نه شب، به همین کارهای تکراری مشغول بودم تا به خونه برگشتم. پریسا توی حیاط قدم میزد و با دیدن من، باعجله سمتم اومد. پریسا: یکم پیش داشتم با رایان حرف می‌زدم، یکهو صدای شکستن چیزی اومد و تماس قطع شد. از استرس و حال بد تا الان سه بار بالا آوردم. - خب چرا استرس داری؟ جواب داد: حالم بده! می‌ترسم باز هم اتفاق جدیدی بیفته. - نترس، اتفاقی برای اون و بقیه بچه‌ها نمی‌افته. به زودی خودمون هم بهشون ملحق می‌شیم. پریسا: پس بالاخره کارهات تموم شدن؟! - هنوز نه؛ اما کمتر از یک ماه دیگه تموم میشن. سرش رو تکون داد و گفت: امیدوارم هرچقور زودتر از این جهنم بریم. به داخل خونه رفتم و سپس وارد اتاقم شدم. بعد از عوض کردن لباس‌هام و حموم کردن، روی تخت دراز کشیدم. چشم‌هام داشت گرم می‌شد که گوشیم زنگ خورد. مری! مامانم بود. جواب دادم: خوشحالم که صدات رو می‌شنوم. - امیلی، زودتر باید از اون آزمایشگاه فاصله بگیری. خبرهای خوبی ندارم. - چیشده؟ - جونت در خطره، این‌بار شوخی یا نگرانی‌های الکی نیست. خودت می‌دونی که بهت گیر نمیدم، چیزهای خوشایندی درموردش نشنیدم. اطلاعاتم کامل‌تر بشه درجریانت می‌ذارم. - باید چیکار کنم؟ - زودتر از ایران خارج شو و بیا پیش من! اتصال رو قطع کرد. اون‌قدری خسته بودم که بدون فکر کردن به چیزی خوابم گرفت. @-Madi-
    23 امتیاز
  46. ✫پارت دوم✫ کمی از پدر فاصله گرفتم و روبه‌روی اون ایستادم و گفتم: - نگران نباشید؛ همه چی درست میشه و مطمئنا روزهای بعد، بهتر خواهند بود. این رو گفتم و با لبخند به پدرم خیره شدم. پدر بعد دقایقی سکوت بین ما رو شکست و گفت: - چه‌خبر از دانشگاهت؟ دوستات و درس‌ها چه‌جورین؟ نمی‌خوای برای بابایی تعریف کنی؟ - راستش... نمی‌دونم چی بگم! خب همه‌چی خوب پیش میره و درس‌ هم که اگه بخونم و تکلیف‌ها رو انجام بدم مشکلی نداره. - خوبه حتما درستات رو به موقع بخون جولیا، و سعی کن زمان کمتری رو به تفریح و خوش‌گذرونی بگذرونی و به‌جای اون روی درس و دانشگاهت تمرکز کنی. چیزی نگفتم، ولی پدر می‌دونست که اومدم تا چیزی رو بهش بگم اما من تردید داشتم و به واکنش‌های بعد گفتن ماجرا فکر می‌کردم. نمی‌تونستم اون موقعیت شغلی خوب رو دور بندازم. پس بی مهابا شروع به حرف زدن کردم. - پدرجون دخترت دیگه بزرگ شده و دوست داره که مستقل بار بیاد! بهم اجازه میدی کار کنم و خودم پول در بیارم؟ پدر از حرفی که زدم مات و مبهوت به من خیره شد. بلند شد و دستم رو گرفت و به سمت گل‌خانه برد. و در اون‌جا قدم‌ می‌زدیم، دریغ از این‌که نظری راجب حرف من داشته باشه. اون خوب می‌دونست که وقتی سکوت باشه منم سکوت می‌کنم و خجالت می‌کشم پس ازش استفاده کرد تا جواب سوال من رو نده. فقط و فقط قدم می‌زدیم و گل‌ها رو تماشا می‌کردیم و منی که عصبانی شده بودم محکم دست پدر رو فشردم و این‌بار بلندتر گفتم: - پدر، دخترتون می‌خواد کار کنه و شغل داشته باشه! شما بهش اجازه می‌دید؟ پدر که دید دست بردار نیستم و محکم و مصمم این حرف‌هارو می‌زنم در جوابم گفت: - جولیا تو همه‌چی داری. یک قصر بزرگ برای زندگی، ماشین لوکس، ثروت، لباس‌های گرون قیمت و کلی جواهرات، حتی بهترین دانشگاه میری و همه چی داری! چرا می‌خوای کار کنی وقتی که نیاز‌ی به این کار نیست؟ بهتره فقط از چیزهایی که داری لذت ببری و تک پرنسس این قصر باشی. نیم نگاه غضبناکی به او انداختم و حرفی نزدم، چون می‌دونستم اگر دوباره تکرارش کنم و دعوا راه بیوفته دیگه هرگز نمی‌تونم به چیزی که می‌خوام برسم. ✫ @-Aryana-✫ @زری بانو@mahdiye11@Snowrita@Nasim.M@Nilay07@im._neurotic@-Madi-@Aramesh@NAEIMEH_S@ملیکا ملازاده@masoo@nina4011@im._Brainless@Narges.Sh@shahrzad.rh@FAR_OKH@مصی بانو@im._Crazy@Azin18@دخترخورشید@sahel56@.Abi.AR@الی بانو@سادات.۸۲@Aramis.R_U@Fardis@Masi.fardi@آیلار مومنی@Paradise@Partomah@Redgirl@ماه تی تی@Viyana@Farinaz@آتنا شکاری@negin yazdani@Damon.S_E@melika_sh@nazi nima@نجمه بانو@مُنیع@Delito@Asma,N@عسل ابراهیمی@m.azimi@نیکتوفیلیا@Darya_22@Najmeh@..Pegah..@sara.s312@مثلِ پری@Zeinab1384@melcmy@Melika.Y@hadise@K.Mobina@sanaz87@Yasi..@Otayehs@Omaay@tara-lr@Cruell@banouyehshab@Talatom@شکارچی@مانشMansh@setare.n @-Atria-@Marynana @یگانه.م @یارا @Mina @hadis noor @MOBINA.H (می‌ترسم که بگید دیگه ما رو زیر داستانتون تگ نکنید خواهش می‌کنم به ما انرژی بدین، می‌دونم تازه کار هستیم ولی خب با لایک و نقد شما دوستان ما کلی خوشحال میشیم.)
    23 امتیاز
  47. <پارت دوم> "کدامین سو؟!" به کدامین سو قدم بردارم که تو را بینم؟ هر جا قدمی برداشتم، جز سرابَت هیچ ندیدم... هر جا را نگاه کردم، خاطراتی از بودنت برایم زنده شد، هرجا تمرکز کردم، فقط صدای خنده های دلنشینَت در گوشم پیچید، ولی همه و همه جز تَوَهُّم هیچ نبود. چشمانم را بر روی حقیقت زندگیَم باز کردم، جمله ای در ذهنم تداعی شد " یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود" اکنون است که معنای جمله‌ای که ابتدای هر داستان است را می‌فهمم،معنایش برای من این است؛ "اکنون که داستان زندگیَم آغاز شده، من هستم و تو نیستی و غیر از خدا هیچکس حالم را نمی‌فهمد..."
    22 امتیاز
  48. پارت شانزدهم صدای گیرا و گرم مردونه‌ای تو فضا پخش شد که برای لحظه ای دلم رو تپش انداخت اما سریع خودم رو جمع کردم همین مونده بود درگیر صدای یک مرد متاهل بشم. - سلام، خانم... این مکثش بهم جرعت داد با صدای نچندان محکمی گفتم: - سلام، بیات هستم، غزل بیات! بعد از شنیدن حرفم چند ثانیه‌ای سکوت کرد و گفت: - خانم بیات خواهرم به من گفت عسل چیکار کرده، من ازتون عذر می‌خوام. با صدای ضعیفی خواهش میکنمی گفتم و سکوت کردم که ادامه داد. - خانم بیات، عسل خط قرمز منه، می‌دونم خیلی بازیگوشه اما من ازتون می‌خوام با صبر و حوصله باهاش رفتار کنین و طبق برنامه های که خواهرم بهتون میده عمل کنید و جزئیات رو ایشون بهتون میگن و درمورد حقوق و ساعت کاری هم باهاتون صحبت فقط اگه برای این کار هنوز مطمئن نیستین با وجود شرایطی که می‌دونید و رفتار دخترم تصمیم جدی بگیرین چون قراردادی بینمون بسته میشه که نقض و فسخ اون برای هر دو طرف ضرر داره متوجه منظورم هستین؟ انقدر مطمئن حرف زد و جدی برخورد کرد که اعتماد به نفسی برام باقی نموند. با ته مونده اعتماد به نفسم گفتم: - بعد از شنیدن جزئیات و خوندن قرارداد حتما نظر قطعی خودم رو به خواهرتون میگم. با اون صدای جذابش خوبه ای گفت و بعد به خواهرش گفت: - رها جان بقیه کارها با خودت خبرش رو بهم بده! بعد تلفن و قطع کرد. هنوز تو‌ فکر اون صدای جذاب مردونه بابای عسل بودم که با صدای اون خانومی که فهمیده بودم اسمش رهاست به خودم اومدم. - عزیزم انقدر همه چیز سریع پیش رفت که یادم رفت خودم رو معرفی کنم من رها اسفندیاری هستم بیا بریم تو کتابخونه تا از جزئیات کارت بهت بگم و قرارداد و بدم بخونی‌. با لبخند اجباری باهاش هم قدم شدم. دوروغ چرا بعد از شنیدن حرف‌های پدر عسل کمی مردد و دو دل شده بودم و این تپش بی‌مورد قلبم برای صدای مرد غریبه پشت خط که نمی‌شناختمش اذیتم می‌کرد. (دو ساعت بعد) تو مسیر برگشت به خونه بودم و اصرار های پسر مرضیه خانم رو برای رسوندنم رد کردم چون دیدم چقدر عسل مشتاق حضورشه، فکر کنم در نبود پدرش خیلی دلتنگش میشه، مگه پدر هم دلتنگی داره و نبودش حس میشه؟! فکرم پرکشید به چند ساعت قبل شرایط و قوانین قرارداد یکم سخت گیرانه بود اما چیزی نبود که از پَسِش بر نیام و تموم مدت خانم اسفندیاری تاکید داشت که برادرش روی عسل خیلی حساسه و باید همیشه به این توجه داشته باشم. به نظرم سخت تر از اون شرایط کنار اومدن با شیطنت های اون فسقلی بود. راستش با خودم رودرباسی نداشتم این بچه بد به دلم نشسته بود اخلاق و شیطونی هاش من رو یاد فاطیما می‌انداخت انگار خدا با حضور عسل دوباره فاطیما رو بهم برگردوند. با یاد آوردن حرف عسل موقع خداحافظی لبخند عمیقی رو لب هام شکل گرفت. - جیگل فلدا می‌بینمت، دیل نَتونی (جیگر فردا می‌بینمت دیر نکنی!) اینه جیبی که همیشه همراهم بود رو از جیبم بیرون کشیدم و به چهرم دقیق شدم، انقدری که این بچه بهم گفت جیگر، کنجکاو شدم این بار با دقت به خودم نگاه کنم. چشم های روشنم که تلفیقی از سبز و آبی بود و پوست سفید و صافم که بخاطر استفاده نکردن از لوازم آرایشی سالم مونده بود و دماغی که مادر زادی قلمی و کوچیک بود و لب های نسبتاً درشت قلوه ای صورتیم که به صورت کشیده و اسخونیم می‌اومد. چهره خوبی داشتم اما به قول عسل جیگل نبودم اینه رو برگردوندم تو کیفم و با انرژی بیشتری به راهم ادامه دادم خوشحال بودم که تونستم این کار رو تصاحب کنم شاید این اولین قدم برای یک تغییر بزرگ تو زندگیم بود. وقتی خونه رسیدم از خستگی پیاده روی زیادی که کرده بودم روی پله رها شدم صدایی از خونه نمی اومد به نظر می‌رسید مامان خونه نیست. نفسم که جا اومد وارد خونه شدم بعد تعویض لباسم دوباره به حیاط پناه بردم حیاط سرسبز و قشنگمون تو فکر رفت و آمدم بودم. نمی‌شد با محمد پسر مرضیه خانم مدام رفت آمد کنم مردم محل منتظر یه اتفاق کوچیک هستن که از کاه کوه بسازن. از طرفی رفت و آمد با تاکسی هزینه زیادی به همراه داشت و ایستگاه اتوبوس تا اون محل نبود. تموم خوشحالیم دود شد و به هوا رفت با این اوصاف کار کردنم به طور کل منتفی می‌شد چون پول رفت آمد ماه اول قبل حقوقم رو نداشتم. یکهو یاد دوچرخه‌ای که علی چهارسال پیش برای تولد پونزده سالگیم گرفته بود افتادم هیچ وقت نشد تو محل ازش استفاده کنم چون از نظر مامان بد و مردم حرف می‌زدن فقط چند باری تو حیاط باهاش دور زده بودم از انباری درش آوردم خدا رو شکر جز گرد و خاک و کم باد شدن لاستیک هاش مشکلی نداشت مشغول تمیز کردنش شدم لبخند تلخی رو لب هام نقش بست یادمه وقتی علی برام خریدش چقدر ذوق کردم اما مامان بخاطر حرف مردم بهم اجازه استفاده نمی‌داد با خودم زمزمه کردم نصف آرزو ها و کارهایی که دلم می‌خواست انجام بدم بخاطر حفظ آبرو و بستن دهن مردم از بین رفت. داشتم لاستیک های رو باد می‌کردم که در حیاط باز شد و مامان وارد شد و با تعجب بهم نگاه کرد. @زری گل @Gisoo_f @-mAhsA.86- @masoo @haniye_sh @عسل ابراهیمی @ببعی معتاد3 @im._byta @Noora @Bhreh_rah @K.A @Nilay07 @Atlas _sa @Red_girll @_NAJIW80_ @im._baran @_Zeynab @mah86 @فاطمه کیومرثی @نرگس شریف @-Atria-@شقایق.نیکنام @Noora @Bhreh_rah @Fateme Cha @nazi nima @somayeh.59 @_Ghazal @سوگند @هانی پری @Masi.fardi @Mahta1386 @setare.n @mahdiye11 @آیلار مومنی @HALF DEAD @nina4011 @somayeh.59@Aryana@sara.s31 @_NAJIW80_@hany.rS @Asma,N @Snowrita @Gisoo_f @Zeinab1384 @فاطمه شبان @Mehraban @-Aryana- @im._byta @sanaz87 @دخترخورشید @Masi.fardi @Z sadghinjad @_Mahta_ @-Tehyan- @thezeynaw @نجمه @Snowrita
    22 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...