رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Masi.fardi

    Masi.fardi

    نویسنده نودهشتیا


    • امتیاز

      2,021

    • تعداد ارسال ها

      319


  2. پرتوِماه

    پرتوِماه

    کاربر عادی


    • امتیاز

      1,387

    • تعداد ارسال ها

      52


  3. Masoome

    Masoome

    کاربر عادی


    • امتیاز

      1,015

    • تعداد ارسال ها

      385


  4. Ghazal

    Ghazal

    کاربر عادی


    • امتیاز

      698

    • تعداد ارسال ها

      193


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 09/10/2021 در همه بخش ها

  1. سلام نودهشتیا امیدوارم حالتون خوب باشه بدون مقدمه چینی همونطور که ازز اسم تاپیک پیداست، بریم سراغ مسابقه این ماه: این مسابقه برای تکمیل کردن رمان هاتون راه اندازی شده و البته یه شرطی هست برای گرفتن مقام های بالاتر انجمن طبق این مسابقه: کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 10 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر حرفه ای+1500 انجمن رو دریافت میکنن. کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 20 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر خاص+1000 امتیاز انجمن رو دریافت میکنن. کاربر هایی که رمان درحال تایپشون رو تا 30 مهر ماه به پایان برسونن و تاپیک رمان جدیدشون رو بزنن، بدون نیاز به ارسالی و امتیاز به عنوان جازه این مسابقه مقام کاربر فعال+500 امتیاز انجمن رو دریافت میکنن. دقت کنید که اعتبار این مسابقه تا پایان مهر ماه هست. شاید الان فکر کنید کامل کردن یه رمان توی یک ماه غیر ممکنه اما شما حساب متن هایی که برای چت کردن در روز تایپ میکنید رو کنار هم بذارید متوجه میشید از حجم یک رمان بالاتره. البته یه شرط مهم این مسابقه تعداد صفحه رمان شماست که یه سری داستان کوتاهشون رو به عنوان رمان نفرستن. رمانی که قراره تکمیل کنید باید به حداقل صفحه 300 در ورد برسونید. سوال داشتید توی همین تاپیک بفرستید و برای شرکت، لینک تاپیک رمانتون رو همینجا ارسال کنید. پیشنهاد میکنم اگر رمان جدیدی برای این مسابقه میخواید بنویسید با نثر معیار بنویسد چرا که شاید از بهترین آثار برای بررسی چاپ رایگان به انتشارات ها ارسال کنم از مزایای این مسابقه براتون بگم که: رمان هاتون اماکان چاپ رایگان خواهد گرفت. امتیاز و مقام های بالاتر انجمن که به حال هیچ کاربری نگرفته رو میتونید به دست بیارید. ویراستاری و رصد رمان توی اولویت قرار میگیره و نهایت 2 هفته ای رمان به فایل تبدیل خواهد شد. تیزر و کاور اختصاصی جهت انتشار رمان براتون تنظیم میشه. در نهایت کلام کافیه لینک رمانتون رو توی این تاپیک ارسال کنید تا درخواست شما برای شرکت توی مسابقه ثبت بشه♥️ موفق باشید
    31 امتیاز
  2. •..پارت۱..• ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ دوربین را از روی صندلی کمک راننده برداشته و جلوی چشمانم می‌گیرم. لنز را تنظیم و چهره اخم‌ آلودش را به ثبت می‌رسانم. لبخند رضایتمندی زده و با بدجنسی ابرویم را بالا می‌اندازم. با فکر این‌که یک روز از این کارم باخبر خواهد شد، نیشخند زده و به این عکس‌العمل‌اش فکر می‌کنم. قطعاََ آن دختری که ابروانِ خرمایی‌اش به آغوش یک‌دیگر پیوسته‌اند با چشمانِ مشکینِ جدی‌اش، یک‌تارِ مو روی سرم باقی نخواهد گذاشت. امروز کسی به دنبالش نیامده و او کلافه به سمت ایستگاه تاکسی می‌رود. برای اطمیئنان حاصل از رسیدنش به خانه با ماشین به دنبالش راه افتاده‌ام. با دیدن قیافه عصبی‌اش با خنده، دوباره دوربین را دربرابر چشمانم گرفته و دوباره صدای چیک دوربین در فضای کوچک پژو دویست‌ و شش می‌پیچد. نگاهم را به عکس‌اش دوخته و باز دلم مالامال از خوشی می‌شود. چند تکه از موهای خرمایی‌اش جلوی چشمانش افتاده بود و او با حرص آشکار نوکِ انگشتِ اشاره‌اش را به آن چند تکه مو رسانیده و زیرِ مقنعه سرمه‌ای رنگ می‌زند. باز سرشار از عشق می‌شوم. زیپ پالتوی لاجوردی‌اش را پایین کشیده و دست در جیب می‌کند. بادیدن حرکتش لب زیر دندان می‌کشم. اون حق ندارد در این سرمای دی ماه همچین کاری را انجام دهد. با وجود اینکه تازه از آزمونِ ترم اولِ ریاضی برگشته، و انرژی‌اش تحلیل رفته. دی‌ اکسید‌ کربن همگی کلافه به بیرون از تنم هجوم آورده و دستانِ قرمز شده‌ حاصل از سرمایم به میان موهای طلایی‌ام لشکرکشی می‌کنند. اگر توانش را داشتم هم‌اکنون پیاده شده، به سویش قدم‌هایم تند و زیپ پالتو‌اش را به بالا می‌کشیدم و سپس تن‌اش را در این نم- نم باران به تن می‌کشیدم تا گرمای وجودم به شعاعِ وجودش بپیوندد. اگر می‌شد در این ساعت از روز که چهارراه شلوغ است و باران می‌بارد حتما سوارِ ماشین می‌کردمش و به سمت خانه‌شان می‌راندم؛ امّا حیف و صد حیف که این امکان وجود ندارد و من برای او غربیه‌ای بیش نیستم. غربیه‌ای که ماه‌هاست اورا زیر نظر دارد. آی‌نور خواهرم می‌گفت برخلاف قیافه اخمویش در کوچه و خیابان‌ها است. نصف اطلاعاتم را از او، مدیون آی‌نوری هستم که رفیق فابش محسوب می‌شود. چنان زیرکانه از زیر زبانش حرف بیرون می‌کشم و درباره‌اش سوال می‌پرسم که اصلاََ شک نمی‌کند و سؤال پیچ‌هایم را به‌پای حساسیت‌های برادرانه‌ام می‌گذارد نه افکار تازه جوانه زده در در وجود روح و جانم. با دیدنش که سواره تاکسی شده، ماشین را به‌راه انداخته و به دنبال پراید زرد رنگ حرکت می‌کنم. به محله و سره کوچه‌شان که رسید و پیاده شد، نفسی از آسودگی کشیدم. می‌خواهم به داخل کوچه‌شان نیز بروم و از سالم رسیدنش به خانه مطلع شوم، اما با دیدن پسری بیست و هفت، هشت ساله با موهای مشکی رنگ و کاپشن مشکی به سمتش می‌آید؛ ماشین را در نزدیکی‌شان پارک و خود را از خودرو به بیرون پرت می‌کنم. به بهانه‌ی خرید ساندویچ، به ساندویچی سره کوچه که قرار دارد نزدیک و زیرکانه به حرف‌هایشان گوش می‌سپارم. نگاهم را به کاشی‌های قرمز، زرد جلویِ مغازه دوخته و چشمان ریز شده به گفت‌ و‌ گو‌هایشان گوش می‌دهم. قبل از آنکه فروشنده دهان باز کند تند و بی‌وقفه می‌گویم: -همبرگر، یک دونه، نوشیدنی هم نمی‌خوام. پسر با دهان باز شده، سرش را‌ تکان می‌دهد. آن پسری که کنار او ایستاده با صدای آرام، اما جدی می‌گوید: -چرا دیر کردی؟ نگرانت شدم. او با لحن تند و جدی‌تر می‌گوید: -نکنه نمی‌دونی من سره امتحانات ترم تا وقتی مراقب برگه رو از زیر دستم بیرون نکشه از جلسه بیرون نمی‌آیم؟ پسر خنده‌اش را ول داده و با سرخوشی می‌گوید: - آره آشوب راست میگی تو هیچ‌وقت از ثانیه‌های آخر آزمون‌ها هم نمی‌گذری. با دهانی نیمه‌باز به آن دو که آرام- آرام از من دور می‌شوند، خیره می‌شوم. کلافه دستی به پیشانی‌ام می‌کشم. آن پسر کیست؟ چرا نگرانش شد؟ اصلاََ چرا با او همکلام شد؟ یعنی در این حد صمیمی هستند که به او لقب داده و آشوب صدایش می‌زند؟ خدای من، عصبی در حالی که دندان روی دندان می‌سابم داخلِ ساندویچی شده و روی صندلی مشکی می‌نشینم. من احمق برای اینکه بفهمم او کیست و چه‌ رابطه‌ای باهم دارد گوش ایستادم، اما آن‌ها آنقدر گنگ حرف زدند که هیچ چیز به مخیله‌ام نگنجید. خدایا! باید سر از کار آن‌ها در بیاورم. ناظر: @Fateme Cha @Hony.m @Shervin @خلناز @Masi.fardi @masoo @MOBINA.H @M.gh @پرتوِماه @مانشMansh @ببعی معتاد @بوقلمون @banouyehshab @-satiyar- @-Atria- @آرکاداش@Armiti @Z.A.D @matin @amin141 @Nilay07 @Papillon @amitis98ia @آفتابگردون @Najm... @Z sadghinjad @نازی نیما @Asma,N بچه‌ها لایک الکی ممنوع😅 خوب بود بهم بگید😊 من خیلی خواب واسه این رمانم دیدم😏
    21 امتیاز
  3. آینور: از شخصیت های اصلی رمان🧡 دختری که شیطون نیس و کم حرفه و خیلی هم عاشق تلافی کردنه.
    21 امتیاز
  4. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و دوم» کم-کمک دیگر داشتم با یک به یک شان مأنوس می‌شدم و صمیمانه با آنان خو می‌گرفتم با این حال فقط اگر خدا یک فرجه دیگر برایم قائل می‌شد و دلخوری پاشایشان را از من کمی بیشتر کِش می‌داد به جد ممنونِ او می‌شدم! چرا که هیچ گمان نمی‌کردم در شب نشینی امشب امیرپاشا نیز حضور داشته باشد. چه می‌شد مگر؟ بالاخره خدا بود و دستش باز! حالا خیلی از او خوشم می‌آمد، دایناسور کنار من هم نشسته بود. اصلاً وجود امیرپاشا و حضور ناگهانی سوگولی‌اش گهواره در آن جمع کمی که چه عرض کنم بلکل نامعقول به نظر می‌آمد. دخترک نقش یک سریش را به خوبی ایفا می‌کرد! مثل چسب دوقلو به امیرپاشا چسبیده بود و همچون کش تنبان پا به پای او خود را به این سو و آن سو می‌کشید. بگذریم، بی‌خیال چشم غره‌ها و اوقات تلخی‌های امیرپاشا کنجی کنار امیرشاه روی کنده تنومندی اتراق کرده و با همه وجود خود را به جمع صمیمی، شلوغ و شادمان شان سپردم. با مسخره بازی‌هایشان نهایت همکاری را کرده و با آواهایشان تا پای جان همراهی می‌کردم. همه چیز مهیای وفق مراد بود، فکر همه چیز را از پیش کرده بودند. یکی بساط چای و قلیان را فراهم آورده بود و دیگری تنقلات را وصلِ هم برای امشب جور کرده بود. یکی قلیان چاق می‌کرد و دیگری زغال داغ می‌کرد. یکی دیگر گیتار‌ها را کوک می‌کرد و آن یکی نت‌ها را از بر می‌کرد. و به واقع که چقدر آن چای زغالی دم آمده روی شعله آتش و آن هله و هوله‌های رنگارنگ، شکلات‌های خارجکی و نان قندی تُرکی در آن هوای سرد شبانگاهی می‌چسبید. با لذت به بساط خوراکی‌ها گوشه‌ای دور از آتش چشم دوخته بودم که با صدای بهراد بی‌میل چشم از آن‌ها گرفتم و منتظر نگاهم را به لبان او دوختم که با لبخندی مرموز رو به جمع گفت: -به به! به به! دوستان شاعر می‌فرماید این شبی که میگن... دستانش را از هم باز کرده بود. در جایش، روی کنده پخ درخت کمی خم شده بود و منتظر به جمع چشم سپرده بود که همگی یکصدا در جوابش با صدایی بلند گفتند: -شب نیست! سپس چشم به امیرپاشا دوخت، انگشت شستش را کنار سر و گوشش طوری که گویی داشت به شبی دور اشاره می‌زد جنباند و با چشمکی پر معنا گفت: -اگه شبِ مثل اون شب نیست! این را که گفت همگی موذیانه خندیدند و امیرپاشا اخم در هم کشید. کدام شب؟! ببینم آن‌ها از کدام شب حرف می‌زدند که هیچ شبی مثل آن شب برایشان نبود؟ باید کشف می‌کردم. دندان بر لب داشتم و مرموزانه چشم به آن‌ها دوخته بودم که یک آن نگاهم مشکوکانه چشمان خندان امیرشاه را نظاره گرفت. وای به حالش! او دیگر چرا می‌خندید؟ نکند او نیز یکی از شب‌ها آتش سوزانده بود که اینگونه مرموز لبخند بر لب داشت. در همین فکر بودم که ناگهان امیرشاه با نازک کردن پشت چشمی برای بهراد رو به جمع با لحنی معنادار پر از غرور گفت: -اما از من بپرسید من میگم هیچ شبی مثل امشب نیست! بار دیگر همگی به خنده مشغول شدند که بهراد دست به دور شانه‌های امیرشاه حلقه زد و بیخ گوشش پچ زد: -بله برای شما که صد در صد... اصلاً برای شما هیچ سالی مثل امسال نیست! چرا؟ مگر امسال چه خبر بود؟ تعداد دخترانی که بخت شان را سیاه می‌کرد بیشتر بود؟ امسال چه خبر بود؟ تا نمی‌فهمیدم رهایش نمی‌کردم. تکه نانی از بساط شان کِش رفتم و در حالی که آن را با حرص به دندان می‌گرفتم و می‌کشیدم در دل خطاب به خدا زمزمه کردم: -به جان خودم. به همین برکت قسم! آنقدر در حال و هوای خود بودم که با هیاهوی یکصدای جمع و زمزمه‌ی "بریم" به خود آمدم و فضا را آهنگین دیدم. هر یک از بچه‌های گروه، از نوازندگان بگیر تا تحریرزنان هر کدام آلت ضربی طبل مانند به دست داشت و کوبنده بر آن می‌نواخت. آن‌چنان فضا را شاد و مهیج کرده بودند که دستانم بی‌اراده تحت تاثیر صدای موسیقی و آن فضای مطربانه مشغول بشکن زدن شد و تکه نانم بی‌توجه به دهان بازم از دستم روی زمین رها شد. حتم داشتم امیرشاه و امیرپاشا نیز با صدای خاص شان مثل همیشه برای خواندن مهیا می‌شدند پس من نیز نباید این بین بیکار می‌نشستم. یک ضرب بشکن می‌زدم و میانش گاه نیز کف می‌زدم. هیچ کس بیکار ننشسته بود، هرکس به نوعی با جمع در همکاری بود. کمی که موزیک نواخته شد و فضا به اندازه لازم غرق موسیقی شد برخلاف انتظارم همگی یکصدای یکدیگر شروع به خواندن کردند. اما این بین صدای آسمانی امیرشاه و صدای قدرتمند امیرپاشا در عین زیبایی به نوع ویژه‌ای می‌درخشید. "بی‌خبر یه روز اومد سر زد و رفت خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت اونی که نور امیده میگن از خدا رسیده تو سیاهیِ شب من اون مثل صبح سپیده" همه چیز عالی بود. فضا عالی، انرژی بچه‌ها وصف نشدنی فقط امیرشاه چرا هر بار میان زمزمه‌هایش مرا خیره-خیره نگاه می‌کرد؟ یکی نبود بگوید چشمت را درویش کن!
    21 امتیاز
  5. پارت#۵۳ ✔️ *** سرم رو روی دیوار گذاشتم و غرق در احساساتم، تو تاریکی چشم‌هام، امروز رو تداعی کردم. قلبم عین ثانیه شمار ساعت می‌کوبید و وجودم هر لحظه به خاطر آرهان سست و بی رمغ می‌شد. وقتی متوجه شدم امروز، تمام مدتی که من داخل مدرسه بودم، مامان و آرهان به حرم رفته بودن و بعد برای صرف ناهار کنار هم بودن، خیلی ذوق کردم. کم کم داشت باورم می‌شد که آرهان به من تمایل داره و وقتی به این موضوع عمیق فکر می‌کردم، جواب تمام سوالات امروزم رو می‌گرفتم. اشکی که از شوق سر ریز شده بود رو پاک کردم و تمام لحظات امروز رو داخل دفترم نوشتم. این نوشته‌ها تنها فرقشون با ما قبل برگه‌ها این بود که با تمام اشتیاق و خوشحالی نوشته شدن. ته دلم قنج می‌رفت وقتی حروف آرهان رو می‌نوشتم و این تنها مسکنی بود برای حال و روز من که به دست خودش، خرابِ خراب شده بود. به صفحات قبل چشم دوختم؛ به روزی که آرهان تنها خونهٔ نقلیش رو که حتی من هم نمی‌دونستم، درست بغل دست خونهٔ خودمون هست فروخت و به جای دیگه نقل مکان کرد. از اون روز به بعد هر وقت هر جایی می‌دیدمش، تعقیبش می‌کردم. بی خود و ناخداگاه، بدون هیچ تصمیم عانی، همون موقع‌ها بود که بهم ثابت شد من رو این پسر بدجوری کراش زدم و خب باید اقرار کنم از این وضعیتم خوشحالم! *** دوشنبهٔ پر از تشویش امروز... خم شدم دستمال کثیف و خیس رو از روی سرامیک بردارم که ناگهان با درد بد کمرم مبهوت شدم. با قیافه‌ای چروک آخی زیر لب ادا کردم و همینطور دو لا به مامانم که داشت کاشی‌ها رو دستمال می‌کشید چشم دوختم. پشت دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و سعی کردم صاف بایستم؛ اما اصلا فایده نداشت انگار دو ساعت خم بودن بدجوری باعث شده بود کمرم رگ به رگ بشه. پاورچین به سمت مبلی که کج از دیوار بود حرکت کردم و غرولند گفتم: - آخه من به تو چی بگم مامان؟ ببین زدی کمرم رو له کردی. دیگه نه پا برام مونده نه یک نیمه جون که بتونم نفس بکشم. در حالی که آروم روی مبل می‌نشستم و بهش تکیه می‌کردم، نگاهی به مامان که مشغول گردگیری به من چشم دوخت خیره شدم. ابروهاش رو به هم گره داد و گفت: - انقدر غر نزن حوریا. پس کی می‌خواست این کارها رو انجام بده؛ من؟ گناه که نکردم هم برم سر کار هم بیام خونه رو تمیز کنم. این‌ها همه وظیفهٔ توئه. اگه تا الان روزت رو برای این خونه وقت می‌زاشتی، مجبور نبودیم دم عید کل کارها رو تو یک هفته تموم کنیم. نفس حرص داری از این حرفش کشیدم و بر و بر نگاهش کردم. یعنی دلم می‌خواست بلند بشم، یک جوری از دست خودم و خودش خلاص بشم که حد نداشت. با این حال چشم ازش برداشتم و دلخور گفتم: - کی میگه من تو خونه اصلا کار نمی‌کردم؟ ماشالله هر روزم صرف ظرف شستن و غذا پختنه که. بعدش هم مجبور نیستی بری سرکار بابا خودش هست؛ این خود شما هستی که تصمیم گرفتی برای صرف اوقات فراغتت یک سرگرمی داشته باشی. خواست طعنه‌ای بهم بزنه که صداش با زنگ خونه ساکت شد. نگاهی بهم انداخت و بعد در حالی که ادامهٔ کارش رو انجام می‌داد گفت: - پاشو برو در رو باز کن چشم سفید! اگه نمی‌تونی که خودم برم؟ چیزی بهش نگفتم و کلافه از جام بلند شدم. خداروشکر کمی از درد کمرم کم شده بود ولی داغیش و درد پاهام کاملا احساس می‌شد. خواستم به طرف در برم که مامان با غر و فریاد گفت: - حوریا... الان بدنت در شرایطی هست که لخت داری میری حیاط؟ چقدر کار داره پالتوی وامونده‌ات رو تنت کنی و این همه من رو حرص ندی؟ کلافه تر از قبل چشم‌هام رو بستم و باز هم هیچی نگفتم. به طرف جالباسی رفتم و پالتوم رو برداشتم؛ خواستم بپوشمش که صدای در هویدا شد. تندی به سمت حیاط رفتم و با گفتن کیه خودم رو برای باز کردن در آماده کردم. کلاه پالتوم رو روی سرم انداختم و با شنیدن همهمه‌ای که اون بیرون راه افتاده بود مبهوت شده در رو باز کردم. مقابل در کمی اون طرف تر عمو خلیل شوهر ربابه بانو به نقطه‌ای خیره شده بود. هم اینکه حضور من رو احساس کرد به سمتم برگشت.
    21 امتیاز
  6. پارت#۵۲ ✔️ کل کلاس با سوت مختصر روی هوا رفت و بعد بهار با اشتیاق گفت: - اوه...! چه اسمی هم داره پدرصلواتی. حالا چرا امروز فرشتهٔ نجات تو شده؟ خدا داند. با ابروهای بالا افتاده از منظورش، نگاهش کردم که تیموری از روی دسته مبل بلند شد: - خدایی خیلی روز باحالی بود! نامزد من تا حالا همچین غلطی نکرده. بقیهٔ بچه ها هم که اکثریتشون متأهل بودن حرف تیموری رو تایید کردن. ابجد یکی از مجردهای کلاس، مثل من و بهار که به خاطر یک سری ماجراها یک سال عقب افتادیم با خنده گفت: - والا دوست پسر من هم همچین غلطی هیچوقت نکرده. دور و بر مدرسه هم بیاد، عین مارمولک یک جا مخفی میشه مبادا خانم‌ها هار بشن. حالا این آرهان جون که گویا نسبتی هم باهاش نداره اومده داخل کلاس و بقیه‌اش رو که خودمون هم دیدیم. خنده، اعتراض و فلان حرف‌ها کلاس رو منفجر کرد؛ من بیچاره و معصوم هم غرق در افکار آرهان به نقطه‌ای از کتاب خیره شدم. بهار آروم به سرم زد و با خنده از روی صندلی بلند شد: - خدایی این پسرِ باید تور بشه حوریا، انجامش ندی خودم میرم تو کارش. حالا ببین کی گفتم! با اینکه از چنین حرفی اصلا خوشم نیومد، مثل منگل‌ها جواب دادم: - هر غلطی دلت می‌خواد بکن، راه باز جاده دراز...! با اشتیاق به سمت میز دبیر رفت و روش نشست. با کلی تصورات جورواجور برای خودش قر داد و گفت: - وای برم مخ آرهان جون رو بزنم! اون وقت میاد من رو بغل می‌کنه. وویی...! در برابر من که فقط مثل وحشی‌های مظلوم نگاهش می‌کردم، صاف نشست و بعد موشکافانه گفت: - نکنه برگشت هم خودش میاد دنبالت؟ از این حرفش ناخداگاه ابروهام بالا پرید و قلبم مثل بمب منفجر شد. - نه تو رو خدا...! شما همین الانش هم مثل این ندید پدیدها شدین، می‌ترسم برگرده همونجا یک لقمهٔ چرب کنیش. صدای خنده دوباره پای کوبی کرد و ذهن آشفتهٔ من رو کامل از هم پوکوند. بهار از روی میز پایین پرید و تا خواست حرفی بزنه، صدای در زدن باعث سکوت شد. یکی از بچه ها با ترس گفت: - وای بسم الله...! این یعنی، ممکنه بازرسی باشن و اگه لوازم ممنوعه‌ای همراه دارن، قشنگ فاتحه‌شون خونده‌اس. از اونجا که از بیست و یک نفرمون، حداقل ده نفر ضد قوانین بودن، با ترس به در نگاه کردن. تیموری که از بچه‌های مثبت کلاس بود به طرف در رفت و بازش کرد. نمی‌دونم اون پشت چی دید که یهو بالا پرید و من و بهار با ابروهای بالا افتاده به هم نگاه کردیم. صداش با لرز اومد که می‌گفت: - بفرمایید! در رو کامل باز کرد و چون بچه‌ها از ترس تیموری متوجه شدن اوضاع خرابه، عین ماست تو صندلی‌هاشون فرو رفتن. در حالی که از درون به حال و روزشون می‌خندیدم به چهار چوب در چشم دوختم. تا نگاهم به قامت خوش مشرب کسی که تا همین چند ثانیه پیش ازش نقل قول شد رو تماشا کردم، دهانم اندازهٔ غار علیصدر باز، چشم‌هام اندازهٔ هندوانه، و وجودم کامل در هوا معلق شد. آروم لب زدم: - این... این چرا دست از سر من بر نمی‌داره؟ اصلا چرا داره خودش رو تو این مدرسه... خواستم سوال‌های بی پاسخم رو کامل کنم که درست کنارم قرار گرفت. گنگ و مبهوت سرم رو بلند کردم و به چشم‌های فندقی‌اش که مرموز بود خیره شدم. لکنت گویان پلاستیک دستش رو از دید گذروندم و گفتم: - شما رو چطوری راه می‌دن داخل؟ به طرفم خم شد و اندازهٔ دو وجب صورتش رو به رخسارم مماس کرد. لبخند کوتاهی زد و بدون توجه به بچه‌ها گفت: - شاید به خاطر اینکه برات... پلاستیک رو کمی بالا گرفت و ادامه داد: - غذا آوردم. می‌خواستم در جوابش بگم، خب این کار رو بقیه دخترها هم می‌تونستن انجام بدن که در مقابل ذهن گنگم، عمیق نگاهم کرد و ادامه داد: - خالی از هر چیزی، نمی‌تونستم تو این وضع بزارمت. چشمکی نثارم کرد و صاف ایستاد. پلاستیک رو روی دستهٔ صندلی گذاشت و در حالی که به ته ریشش دستی می‌کشید، منتظر جوابی از من بهم چشم دوخت. ناخن‌هام، کف دستم رو سوراخ کرده بودند بس از خجالت و شرمزدگی و از همه بیشتر مبهوت، این کارهاش رو رج می‌زدم. با وجود اینکه دیگه داشتم نفس‌های آخر رو می‌کشیدم، دلم می‌خواست از جام بلند بشم و به خاطر این لطفی که در حقم کرده بود حالا به هر دلیلی، یک ماچ آبدار از اون رخسار شاه پسندش بگیرم. ولی حیف...! حیف که نامحرمم بود. لبخندی کوتاه به روش زدم و برای اینکه شرش کم بشه و بیشتر از این من رو با احساسی که بهش داشتم شکنجه نده، گفتم: - ازتون ممنونم! نیازی به این کارها نیست اصلا. انگار فقط براش حرف زدنم میسر بود که بدون هیچ حرفی، سری تکون داد و کلاس رو ترک کرد. برای چند دقیقه سکوت حاکم فرما بود و کم کم سیل لکنت و رگ به رگ شدن، حتی توسط من شکوفا شد. آخه کدوم مرد تا حالا وارد یک کلاس شده؟ اونم به خاطر چی، فقط بابت اینکه به دانش آموزی پلو کباب تحویل بده و یا بهش کمک کنه تا به خاطر پای در رفته‌اش، به کلاس و درسش برسه؟ لبخندی عمیق بابت اینکه من چنین تجربه‌ای از چنین مردی که هنوز دلیل لطفش رو نمی‌دونستم زدم و به بهار که کاملا مبهوت بود چشم دوختم. اصلا نمی‌خواستم به این فکر کنم که آرهان، متعلق به شخص دیگه‌ای باشه؛ از همین الان، به خودم و به احساسی که امروز پیشرفت کرد، قول میدم اون برای خودم و مال خودِ خودم باشه. حالا هر چقدر که می‌خواد طول بکشه! حاضرم تمام راه‌های سخت و غم انگیزش رو طی کنم! امیدوارم پایان خوبی داشته باشم. نتیجه‌ای از یک درخت پر بار، با هزاران میوهٔ خوش رنگ که روزی جز یک نهال کوچیک، هیچی نبوده...!
    21 امتیاز
  7. سلام امیدوارم با رمان اونقدری ارتباط‌گرفته باشید تا خودتون شخصیت‌ها رو تو ذهنتون تجسم کنید؛ اما من هم دوست داشتم کسایی که برام الهامی‌ از شخصیت‌هام رو دارن؛ براتون به اشتراک بزارم. عکس‌هایی هم مربوط به تم رمان اینجا قرار داده می‌شه. من رو با نظرات خودتون خوشحال کنید🙏🏻🌹 رمان من كه نمی‌دانستم @banouyehshab @-Madi- @آیلار مومنی @sogand-A @Z.A.D @Narges.Sh @مانشMansh @..Pegah.. @Gh.azal @Papillon @دخترخورشید @m.azimi @مدیر گوینده @Hony.m
    19 امتیاز
  8. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و یکم» لب به دندان گرفته بودم تا پقی زیر خنده نزنم که دستانش را روی میز نهاد و انگشتانش را در هم قلاب کرد. ناز و کرشمه‌ای چاشنی مابقی حرف‌هایش کرد و گفت: -حالا هم تا ضعف نرفتیم خودت یه چی سفارش بده بخوریم تا نمردیم. اون نارنجک‌ها رو خوردم انگار اسید رفته تو معده‌ام، معده‌ام عینهو پیچ‌های دووَرِکی اون جاده چالوس هی پیچ میچ میره. با خنده چشمی گفتم و با نگاهی به منو افزودم: -وافل که رد شد، می‌مونه قهوه ترک و نسکافه با چند برش کیک، بین نوشیدنی‌ها براتون تفاوتی نداره؟ سر بالا انداخت و بی‌حوصله گفت: -نوچ هر چی می‌خواد باشه‌، باشه! فقط اون کیک رو بشوره ببره پایین. البته من همیشه نسکافه رو ترجیح میدم. مکثی کردم و با گذاشتن چشمی بر هم بدون کوچک تعللی پیش خدمت کافه را فراخواندم و سفارش‌ها را به او منتقل کردم. تا رسیدن سفارشات فضای میان مان در سکوت گذشت. عجب آب و هوایی بعد از آن باران بی‌هوا و تند بدروم، این شهر زیبا را غالب گرفته بود. خوشحال بودم که فضای بیرون کافه را برای نشستن برگزیده بودیم تا مجالی باشد از این هوای مطبوع لذت ببریم. با همه وجود نفسی در آن آب و هوای خوش تازه می‌کردم که بالاخره سفارش‌ها هم رسید. علاوه بر آنچه توافق کرده بودیم یک پَک کامل وافل هم سفارش داده بودم تا برای اولین بار هم که شده آن را تست کند و کنجکاوی‌اش را مهار کند. همانطور که انتظارش را داشتم با دیدن وافل پر ملاط و عظیم جثه شکلات چشمانش برقی زد و با ذوقی آشکار آن را از نظر گرداند. درنگ نکردم و با لبخندی آن را به سویش روانه کردم و چشمی با مهربانی بر هم نهادم که متعجب گفت: -این گنده بک رو من باید تنهایی بخورم؟ مشتاقانه نگاهش کردم و با همان لبخند مهربان بر لب گفتم: -چیزی نیست که نگاه به قیافه‌اش نکنید. جثه‌اش به قول خودتون گول زنکِ، وگرنه چشم به هم بزنید تمومه. نوش جان. هیچ نگفت و بار دیگر با نگاهی براق به پیکره قهوه‌ای رنگ و تزئین شده آن وافل بستنی با موز و اسمارتیز اضافه خیره شد. در حالی که تکه‌ای کیک بر دهان می‌گذاشتم و جرعه‌ای از نسکافه را راهی شکم مبارک می‌کردم گفتم: -کیک و نوشیدنی تون هم بجاست خیال تون راحت. سری تکان داد و لحظه‌ای بی‌توجه نگاه کوچکی نثارم کرد اما لحظه بعد بلافاصله سر بالا گرفت و نگاهش را به فنجان نوشیدنی‌های روی میز دوخت. نگاه خشمگینش قهوه ترک بدون صاحب روی میز را پس زد و تا فنجان نسکافه اسیر در دستان من بالا آمد. پشت چشمی برایم نازک کرد و با لحنی اعتراضگونه غرید: -اوی اوی یگانه، اونی که خوردی مال من بود! نگاهی به محتوی درون فنجان که از نصف هم گذشته بود کرده و با چشمکی شیطنت آمیز گفتم: -ولی داشت به من چشمک می‌زد! اخمی کرد و با لحنی عصبی گفت: -کو چشم و چالش دست کنم درارم از کاسه؟! چهره‌ای ترسیده به خود گرفتم و با لبخندی پنهان بر لب گفتم: -اوه چه خشن! بی‌اعصاب برایم غرید و همچنان معترضانه گفت: -میگم مال من بود. بدجنسانه شانه بالا انداختم و با بی‌خیالی گفتم: -اما شما که گفتی برات فرقی نداره. با لب و لوچه آویزان در حالی که چشمانش فنجان نیمه پر نسکافه را دنبال می‌کرد نالید: -گفتم اما الان نظرم عوض شد. این چه وضع‌اشِ آخه؟ به نام عیسی و به کام موسی؟! از شنیدن لفظ نامفهومش یک تای ابرو بالا پراندم و حیرت زده پرسیدم: -چی؟! حالا این وسط عیسی کیه، موسی کیه؟! اخمی غلیظ به رویم کرد و حینی که با حرص اندکی از وافلش را مزه-مزه می‌کرد غرید: -موسی تویی که نسکافه ما رو تو روز روشن کشیدی بالا و عیسی هم ما که از اینجا مونده و از اونجا رونده شدیم! اگر بگویم لحظه‌ای شلیک خنده چون توپی پر فشار از دهانم بیرون جهید و به حد مرگ خندیدم دروغ نگفته‌ام. چهره‌ام از فرط فشار خنده مثل رب گوجه فرنگی سرخ و ملتهب شده بود و کاسه چشمانم به خون افتاده بود. آنقدر از ته دل و هوس انگیز می‌خندیدم که او را نیز به خنده‌های بی‌محابانه میهمان کردم. با کرشمه، دلبرانه می‌خندید و دندان‌های سفید و بلورینش را به رخ چشمان بی‌قرار و بی‌ظرفیت من می‌کشید. " وای وای قلبم از دست رفت، دل من ضعف رفت" یکی بیاد جمع کنه این دیوونه رو از اینجا هی هی چه کنم با دل تنهایی تا کی "بیا این دیوونه رو هیچ جوری نذار تنها"
    19 امتیاز
  9. سلام امروز قراره عکس های شخصیت های رمانم رو بزارم.🙃 @Z.A.D @sara.s312 @banouyehshab @najulꨄ︎ @N.a25 @YouR AnGel @آجیل سفره @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @_SAMIN_@_Mahta_ @Fateme Cha @A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد @سوگند @Farinaz @Maria @Hony.m @SAHAR RAD @sogand-A @medya_skni @JAJANAN-OOO @ANISO_HADAD @Asma,N @niloofar.h @Nasim.M @Z sadghinjad @-ashob- @_Zeynab @-Atria- @Imaryam @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی @Hani_night @پرتوِماه @دخترخورشید
    18 امتیاز
  10. جهان: از شخصیت های اصلی رمان ایشون هم مرد مغرور و خونسرد رمانه که بعد از آشنایی با آینور، شیطنت های زیر آبیش فعال میشه.
    18 امتیاز
  11. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و یکم» با تک خنده‌ای برای چهره بانمک او با تحکم رو به بهراد گفتم: -برام مهم نیست. دیگه این مسئله همین جا تمومه. خواهشی که دارم ازتون دیگه بی‌جهت کشش ندید! این جمله پایانی‌ام را رو به همه گفتم تا حساب کار دست یک به یک شان بیاید و سپس برای اهتمام ورزیدن هر چه بیشتر شان با اتمام حجت گفتم: -با همه هستم! جمع در سکوت فرو رفته بود که رو سوی زیبای ساکت و آرام فرو رفته در تشک نرم و انعطاف پذیر کاناپه گرداندم و بی‌اراده با لحنی جدی و محکم گفتم: -زیبا خانم؟ زیبا که لحن بر خلاف همیشه مستحکمِ من‌، بدون ذره‌ای لطافت را دید با هراسی که به تصنع به خود گرفته بود گفت: -بله؟! یا امامزاده داوود و آشنایان! گیج و منگ نگاهش می‌کردم که رو سوی بهراد کرد و بی‌توجه به من بادی به غبغب داده و پر از شیطنت گفت: -جذبه رو داری بهراد خان؟ دیگه سوکس شو! بهراد که این را شنید پقی زیر خنده زد. من هم که حالا تازه متوجه متلک نامحسوس اما شیرین او شده بودم بی‌محابا زیر خنده زدم و همراهی شان کردم. بالاخره با پایان یافتن مزه پرانی‌ها و شوخ طبعی‌ها نوبت به اندکی جدیت رسید که زیبا با داشتن خنده‌ای محو بر لب خود پیش قدم شد و با نگاهی به شدت جذاب رو به من گفت: -شوخی کردم شاه یگانه، دلخور نشو. انگاری می‌خواستی یه چیزی بگی! بفرما بگو... فرصت پیش آمده را پیش از اینکه مسئله‌ای دیگر پیش بیاید و مانع شود غنیمت شمرده و با اشاره‌ای به تابلوی در دستم بی‌مقدمه گفتم: -همونطور که می‌دونید امروز آخرین روز کنسرت هستش، لطفاً به رسم یادگاری روی این تابلو برامون یه جمله می‌نویسید؟ این را که شنید مکثی کرد. لبانش را غنچه کرد و در حالی که اندکی زبان از دهان بیرون رانده بود با لبخندی نمکین گفت: -همین؟! دو ساعت می‌خواستی همین رو بگی مشتی؟ رد کن بیاد! پیش از آنکه واکنشی نشان دهم و تابلو را به دستانش بسپارم پیش دستی کرد و آن را از زیر دستانم قاپید. ماژیک متصل به آن را جدا کرد. درش را در انگشت کوچکش فرو کرد و در حالی که دندان بر لب می‌کشید با اندکی تفکر بشکنی با دست آزادش زد و با تکانی به خود همانطور که تابلو را بغل گرفته بود و از نگاه مستقیم من محفوظ داشت با مکث کوتاهی شروع به نوشتن کرد. دل در دلم نبود تا نوشته‌ یادگاری‌اش را ببینم اما هر بار که گردن می‌کشیدم و چشم سوی آن تابلو می‌گرداندم اخمی به رویم می‌کرد و ناباورانه مانعم می‌شد! یعنی چه! بالاخره که می‌دیدم، چرا اینطور می‌کرد؟! اندکی گذشت که سرانجام دست از نوشتن برداشت و در حالی که با ژستی خاص درب کوچک ماژیک را از انگشتش جدا می‌کرد تابلو را بی‌هوا در آغوش من رها کرد. چشمانم با نهایت کنجکاوی و لبانم با لبخندی رضایتمندانه جای‌-جای کاغذ کشیده شده روی تابلو را بی‌تابانه و بی‌صبرانه کنکاش می‌کرد که یک دم با دیدن آن جمله گوشه کادر و چرخیدن نگاهم روی کلمات آن ضمن خواندن ماتم برد! « گل سرخ و سفید و لوله لوله فراموشم نکن یگانه کوتوله! » عجب جمله یادگاریِ زیبا و پرمفهومی! مفهمومش مرا در عمقِ افهام خود غرق کرد! پنج دقیقه سکوت! با لبانی که به سختی و زحمت می‌خندید نگاهی لبخندزنان به چهره خندان او به ضمیمه آن لبخند دندان نمایش انداختم و تنها به گفتن ممنونی زیرلب به منظور خالی نبودن عریضه اکتفا کردم. خوب باید چه می‌گفتم؟! به واقع حرفی برای گفتن نداشتم! نگاهم با گرفتگی خاصی به تابلوی در دستم خیره شده بود که ناگاه بچه‌ها همگی همراه با بهراد با نهایت کنجکاوی بر سرم خراب شدند و چشم در تابلو چرخاندند و با دیدن جمله زیبا حواشی‌ آغاز شد. بهراد مدام میان قهقهه‌ها و پچ-پچ بچه‌ها برایم چشم و ابرو می‌آمد و با چشمک‌های معنادار رو به ریحان و زیبا مرا یگانه کوتوله خطاب قرار می‌داد و زیبا این بین از خنده ریسه می‌رفت. نمی‌دانستم حالا در این بین من باید ناراحت باشم یا خوشحال که چنین یادگاری‌ای از زیبادخت به من رسیده بود! تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که فارغ از فضای پرهیاهو و شلوغ جمع دو دستم را کلافه تکیه گاه سرم کنم و پیشانی‌ام را به آن بسپرم. حقیقتاً گاه در کار شیطنت‌های این دختر می‌ماندم! شاید هر کس دیگری بود از او دلخور می‌شدم یا لااقل اخمی نثارش می‌کردم اما زیبادخت... نه! او جان من بود. اخم بر جان کردن با جان دادن یکی است! "ای که هم دردی و هم درمان من وی که هم جانی و هم جانان من" 🌸☀️🌸 ( زیبا ) بعد از اتمام کنسرت همگی سالن را به مقصد لب ساحل، گوشه‌ای کنار امواج پر آرامش دریا در شب ترک کردیم! گویی عادت داشتند به رسم هر ساله بعد از اتمام آخرین اجرایشان جایی که برایشان به پاتوقِ عشق و حال معروف شده بود دور یکدیگر جمع شوند، بی‌بهانه ساز بنوازند و جانانه آواز بخوانند. شانسِ کوک من، امسال را من نیز همراهی شان می‌کردم. محفل به شدت گرم و دوست داشتنی‌ای داشتند. همگی کنار هم، دور تا دور آتش‌، روی کنده‌های کوچک درختان بی‌توجه به هوای سرد و وحشی دم‌-دم‌های زمستان نشسته و از نفس‌های صمیمی جاری در فضا گرم بودیم. حالا دیگر مدتی بود که احساس می‌کردم جمع صمیمی شان را به شدت دوست دارم.
    18 امتیاز
  12. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و نهم» اخمی به رویش کردم. با غیظ او را کنار زدم و در حالی که پیش می‌رفتم بی‌حوصله برایش غریدم: -تشکر کجا بود؟ قدردانیِ چی تو هم حال داری‌ها! جای این خوشمزگی‌ها یه فکری به حال ما بکن که بعد اون گندی که زدی به آتیه شغلی مون هی فرت و فورت با اون حال به هم زن رو به رو نشیم. ماتش برده بود و لب و لوچه‌اش طبق عادتی همیشگی آویزان شده بود که حالتی کلافه به خود گرفتم و با نهایت بیزاری، عصبی و مشوش غر زدم: -قزمیت با اون قیافه زاقارتش هی برای من چشم ابرو میاد و چشم درشت می‌کنه. ایش! آدم آخه انقدر چندش؟! لب گزید، ابرو بالا پراند و آهی کوتاه از حنجره بیرون راند و با لبخندی صبورانه گفت: -باز چی شده عکاس باشیِ غرغروی عزیز! کی باز چی گفته؟ میشه بدونم شما الان دقیقاً با کی هستید؟ مثل دختربچه‌هایی که آخر شب با سر رسیدن پدر به خانه چغولیِ آزار و اذیت‌های متحمل شده را برای او می‌کنند عصبی، پریشان و درمانده برایش نالیدم: -با داداشت! زمزمه « ولش کن عزیزم پسر بدیه! » مرا به قطع و یقین بر این باور رساند که گویی بعد سال‌ها پدری دلسوز و غمخوار یافته بودم. یک لحظه آنقدر در خطوط مهربانی پیشانی و محبت چشمانش غرق شدم که ناگاه چهره پر عطوفت پدرم را پس از گذشت چندین سال و اندی در چهره او دیدم. ماتم برده بود، با نهایت عشق و دلتنگی به شهد شیرین و شکلاتی چشمانش زل زده بودم که نَمی ظریف از اشک دیدگان همیشه خندانم را شیشه‌ای و تار کرد. من خیره به او و او خیره به من، با نگاهی متفاوت تر از همیشه چشم به یکدیگر دوخته بودیم. همینطور محو تماشای چهره دوست داشتنی پدر عزیزتر از جانم در قالب چهره او بودم که ناگهان زمزمه‌ تند و پریشان و در عین حال عصبیِ امیرپاشا خطاب به بهراد در گوش‌هایمان پیچ خورد و ما را از آن افکار زیبا و لحظات ناب جدا کرد. با حرص چشم از چشمان او برداشتم و به انتهای راهرو دوختم. امیرشاه نیز شقیقه‌هایش را دورانی ماساژی داد و چشم بست. با فریاد ناگهانی‌اش روح از تن امیرشاه جدا شد و اعماق دل من خالی شد. -چه غلطی کرد آخه این پسره نفهمِ بی‌فکر؟ کدوم گوریِ اصلاً؟! نگاهی سنگین به نیم‌رخ رنگ پریده امیرشاه دوختم که روی به سمتم گرداند. بار دیگر به چشمان تیله‌ای و لرزانم زل زد و با لبخندی مهربانانه چشمی بر هم نهاد. با صدای آهسته بهراد که سعی داشت او را ساکت کند امیرشاه بدون تعلل سوی اتاقی که آن‌ها در آن حضور داشتند روانه شد و من نیز با قدم‌هایی سست به دنبالش افتادم. -پاشا جان آروم، هنوز سالن خالی نشده. ممکنه صدات رو بشنون. بار دیگر با قباحت فریاد کشید: -برو بابا تو هم هی ساکت، ساکت! صدای من بیشتر از اون کار احمقانه‌ای که رفیقت روی استیج کرد آبروریزی‌ می‌کنه؟ آخ که چه بی‌نهایت دلم برایش می‌سوخت. آه که چقدر این پسر در رابطه برادرانه‌اش مظلوم واقع شده بود. یعنی او به عنوان یکی از کلیدی‌ترین اعضای گروه حتی در جایگاه خود اجازه این را نداشت که میهمانش را به طرفدارانش معرفی کند؟ با قرارگیری مان مقابل درب اتاقی که آن‌ها در آن مشغول بحث و جدل بودند امیرپاشا بلافاصله با دیدن مان قدمی به سوی در برداشت. نفسش را با غایت عصبانیت به بیرون فوت کرد و با صدایی بلند خطاب به امیرشاه گفت: -حالا دیگه بدون هماهنگی من مهمون معرفی می‌کنی؟ امیرشاه با نفسی دلخور، عصبی و کلافه دستش را مشت کرد و با فروتنی، صبورانه چشمی بر هم فشرده و زیرلب آهسته زمزمه کرد: -داداش! امیرپاشا اما بدون ذره‌ای ملایمت و صبوری در برابر برادر کوچک و دردانه‌اش با اشاره‌ای تحقیرانه سوی من خشمگین غرید: -داداش و مرگ! این چغندر که یهو وسط گروه سبز شد، شد مهمون؟! از کی تا حالا؟! امیرشاه شرمنده از من سر به زیر انداخت و دستی خسته بر گردنش کشید که امیرپاشا با تمسخر افزود: -یکاره بلند شده جلوی اون همه جمعیت میگه هاواریو! این را که گفت با خنده بی‌اراده ریحان از آن سوی اتاق سمت کاناپه‌ها بهراد نیز بلافاصله با شیطنت خندید و گفت: ?lm fine, thank you and you- امیرپاشا که هیچ انتظار چنین حرکتی را میان حرف‌های در نظر خودش مهم و به شدت جدی‌اش از جانب بهراد نداشت با کشاندن انگشت اتهامش سوی او اخم بر چهره نشاند و با غیظ برایش توپید: -تو یکی ساکت...تو یکی دهنت رو ببند که هر چی می‌کشم از دست توئه بی‌کفایت و بی‌لیاقتِ! چهره ریحان با شنیدن این حرف امیرپاشا پر از اخم شد و چشمان بهراد به آنی گرد شد. او گفت و شرمندگی و خجالتش مثل همیشه برای امیرشاه بینوا ماند. بچه‌ها نیز طبق معمول در اوج سکوت تنها مات شان برده بود که امیرپاشا بی‌خیال تمام واکنش‌های مخالفانش با حرص ادامه داد: -چشم گرد می‌کنه برای من؛ خیر سرت اسم خودت رو گذاشتی مدیر؟ تو واقعاً برنامه‌ریزی؟! این همه سال که یه برنامه درست و حساب شده از جانب تو نصیب ما نشد. بهراد از همه جا بی‌خبر شانه‌ای بالا انداخت و نالان گفت: -جونِ داداش منم بی‌خبر بودم که قراره امشب زیبا خانم معرفی بشه. سپس نگاهش را نامحسوس سمت امیرشاه کشاند و یواشکی چشمکی حواله‌اش کرد. به یکدیگر نگاه می‌کردند و مرموزانه می‌خندیدند که امیرپاشا با دیدن لبخند‌های موذیانه آن‌ها با حرص بیشتری رو به بهراد غرید: -پس تو اینجا چه غلطی می‌کنی وقتی از هیچی خبر نداری؟
    18 امتیاز
  13. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و ششم» نمی‌گویم که عالی شده بود، نه اما با گندی که ریحان بالا آورده بود قابل قیاس نبود. لااقل قابل تحمل بود، آبرویش هم در خطر نبود. کارم که تمام شد یک دور دیگر چند پیس از تافت روی موهایش زدم و بجای آن همه آرایش زننده زنانه کرم پودر لایتی برایش زدم و کمی هم به لبانش رنگ دادم. زیبا شده بود، حداقل شخصیت و مردانگی خود را حفظ کرده بود. خودش هم گویی راضی بود. چهره فرو رفته در سکوت و چشمان خیره‌ به خودش در آینه که خوشبختانه کم و بیش نشانگر همین بود. در سکوت اتاق دستی بر هم زدم و با اشاره‌ای به موهایش در آینه با داشتن لبخندی خشنود و رضایتمند بر لبانم گفتم: -به نظر من که خوب شد، نظر تو چیه؟ لبخندی نرم و راضی از شیشه آینه به چهره‌ام پاشید و گفت: -والا این جلو تا جایی که من می‌تونم تو آینه ببینم که همه چیز خوبه اما از پشت سر حقیقتاً خبر ندارم. بهتر که خبر نداشت و توانایی دیدن پشت سرش نداشت. وقت تنگ بود، زمانی برای گیرهای الکی و بیهوده او نبود. همان بهتر که آن بافت کوچک روی سرش را نمی‌دید تا بیخود ایراد بگیرد. یک ضرب با قوطی تافت روی شانه‌اش زدم و با لحنی تخس گفتم: -بلند شو برو سر تمرینت وقت تلف نکن. پشت از جلو میزون تره! جای نگرانی نیست زودباش. از جایش که برخواست نگاهی مضطرب به چهره خندانم انداخت و التماس گونه با چشمانی ترحم برانگیز پرسید: -خیالم راحت باشه دیگه، مگه نه؟! دستی به انتهای کت چروک خورده در تنش کشیدم و آن را آهسته به پایین کشاندم. سر شانه‌هایش را برایش صاف کردم و گفتم: -آره خیالت راحت، برو دیگه بیشتر از این معطل نکن. باشدی گفت و ناچاراً با تکان دادن سری برای بار آخر نگاهی به خود در آینه کرد و در را گشود. او که بیرون زد من نیز پشت سرش چراغ‌ها را خاموش کرده و از اتاق بیرون رفتم. این هم از این؛ پس حضور من در این گروه علاوه بر شرهای پنهانی‌اش به موقع خیر نیز داشت! 🌟👑🌟 ( امیرشاه ) بار دیگر همه سالن را شور و شعفی بی‌سابقه فرا گرفته بود. دیگر چون دفعه گذشته استرس و اضطراب حضور دیرهنگام زیبا و فراموشی آهنگ‌هایم به واسطه حواس پرتی‌های ناشی از آن را نداشتم. چرا که جدای امیرپاشا و بچه‌ها همراه او به سالن آمده بودم. خداحافظی کوتاهی از او کرده و راهی پشت صحنه شدم تا به موقع پا به پای امیرپاشا روی استیج حاضر شوم. دل در دلم نبود که با اشاره بهراد و روشن شدن چندی از چراغ‌های سالن برخلاف دفعه گذشته که برای حضور روی استیج هراس داشتم مثل فنری از جا پریدم و با تنظیم میکروفون کوچک کنار جلیقه سیاه و تیره‌ام و ضمن چک کردن میکروفون دستی‌ام با اشاره کوچکی به امیرپاشا سوی صحنه پر کشیدم. امیرپاشا که دلیل این همه شوق و عجله و هیجان زائدالصفم برای حضورم روی استیج را می‌دانست سری به نشانه تاسف برایم تکان داد و به دنبالم روانه شد. بلافاصله بعد حضورم روی استیج چشمکی رو به زیبا که در صندلی‌اش آرام گرفته بود و دوربینش را روی پیراهن ساتن یاسی و بنفش مردانه‌ بلندش گذاشته بود زدم و با اعلام امیرپاشا و هماهنگی با گروه نوازندگان و ارکستر اجرا را آغاز کردم. صدای هیجان انگیز موزیک که در میان هیاهوی سالن به پیچش افتاد همزمان این صدای جیغ، سوت و همراهی حاضرین بود که پشت بندش به گوش می‌رسید. امیرپاشا گوشه‌ای دست به میکروفون روی پایه آن داشت و با یک پا همراه آن نیم بوت‌ چرم مشکی‌اش روی زمین ضرب گرفته بود و من سوی دیگری از سالن با دستانم حضار را به شادی بیشتر و فعالیت هر چه تمام تر فرا می‌خواندم. " یه قلب عاشق می‌زنه تو سینه‌ام" می‌دونی که هر جور باشی تو بازم همینم یه آن، یه لحظه دل من بازم می‌لرزه "تنها نذار این دل رو تنهایی می‌ترسه" چشمان خندان زیبا و سر و صدای حاکی از شادی حاضرین سالن نشان از علاقه همیشگی و پایان ناپذیرشان به این موزیک بود. سالن آنچنان پر انرژی همراهی مان می‌کرد که هر لحظه انرژی در وجود ما نیز فوران می‌کرد و صدایمان در انتظار رهایی با شور و هیجان بیشتری از گلویمان فرار می‌کرد. "با تو همه چی خوبه، بی تو دلم آشوبه" با تو پر از احساسم می‌دونی به تو قلبم رو می‌بازم عشقم تو رو دوست دارم رو چشم‌هام تو رو می‌ذارم "عشقم مثل مجنونِ می‌میره واسه تو دل دیوونه"
    18 امتیاز
  14. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و پنجم» بهراد که صورتش را با دستانش پوشانده بود با شنیدن این حرف او بی‌صدا و مخفیانه، از لا به لای انگشتانش نگاهی به او انداخت و با کشیدن آهی غلیظ و زمزمه اوفی کشیده مجدد چشم پوشاند. بچه‌ها هر یک ریز-ریز یواشکی می‌خندید و ریحان سعی داشت جایی برای پنهان شدن بیابد که در این میان بی‌هوا گوشه لباس امیرشاه کنار مچ دستش را به چنگ کشیدم و در حالی که او را به دنبال خود سمت درب آسانسور می‌کشاندم گفتم: -آینه لازم نیست، دیره. وقت تلف نکن بیا خودم درستش می‌کنم! دکمه آسانسو را بلافاصله با عجله فشردم و با ایستادن آن با اندکی صبوری برای پیاده شدن چندی از ساکنان هتل بی‌درنگ داخل شدم و بار دیگر او را که مقابل در ماتش برده بود دو دستی کشیده و داخل آوردم. با حضورش در اتاقک آسانسور حینی که نگاهش به سر و وضعش در آینه آن افتاد هیع وسیعی کشید و چشمانش به پهنای یک بشقاب گرد شدند. لب به دندان گرفت و نالان فریاد زد: -یا امامزاده بیژن! یا خود خدا باورم نمیشه! بی‌توجه به حال و روز آشفته‌اش از دیدن خود در آینه، در حالی که مدام دست به سر و صورتش می‌کشید و طره‌های سیخ موهایش را دست می‌گرفت و چیزهایی را آشفته‌وار بر لب می‌راند نگاهی به شماره‌های متغیر آسانسور انداختم و با دیدن شماره مورد نظر و کنار رفتن درب کشویی او را به بیرون هل دادم و جلوتر به طرف اتاقش روانه شدم. مقابل در ایستادم و با زدن انگشت اشاره به چوب زمخت آن با عجله فراوان گفتم: -زود باش وقت تلف نکن، بازش کن. همینطور که پوست لبان ماتیک خورده‌اش را می‌جوید، پر از تشویش دست در جیب شلوار برد. کارت ورود را با کمی جست و جو یافت و در را گشود. نخست خود داخل شدم و او نیز پشت سرم داخل آمد. در را که بست، چراغ را که روشن کرد با قدم‌هایی تند به سمت شانه‌اش روی میز آرایش گوشه اتاق یورش بردم و بی‌مقدمه به سمت موهایش حمله ور شدم. بی‌هوا پاپیون مشکی کوچک دور یقه‌اش را به دست گرفته و گردنش را پایین کشیدم که با نگاهی به چهره جدی و مرموزم ناله زد: -زیبا خانم چیکار می‌کنید؟ میشه به من هم بگید چی تو سرتونِ؟ دیگه طاقت ندارم موهای عزیزم رو اونطوری داغون ببینم. با لحنی تند و توبیخ گرانه ضمن اینکه تند و به سرعت موهایش را شانه می‌زدم و آن‌ها را از آن شکل و شمایل تیغ-تیغی شان دور می‌کردم بی‌حوصله برایش غریدم: -هیس! ساکت حرف نباشه. هر چی بیشتر حرف بزنی و حواسم رو پرت کنی، بیشتر دیرت میشه و زشت تر میشی! پس ساکت باش فقط ببین چیکار می‌کنم. همانگونه که با فشاری بر شانه‌هایش روی صندلی مقابل میز جاگیرش می‌کردم به حالت گریه زاری کنان نق زد و ناله زنان گفت: -آخه ریحان خانم هم همین رو می‌گفتن. همه‌اش می‌گفتن تو کارت نباشه، ساکت باش ببین چیکار می‌کنم. دیدید که چیکار با موهای بیچاره من کردن. ای خدا شبیه کاکتوس شده بودم! راست می‌گفت، حالا که فکر می‌کنم خیلی شبیهش بود! جلوی کاکل‌های زر-زری‌اش را شانه زدم و با لبخندی زیرپوستی به سختی گفتم: -من کارم رو بلدم. مشکل تو این بود که به بلدش نسپردی فکل‌ها رو وگرنه چهار تا دونه شیوید که دیگه این حرف‌ها رو نداره! دادی دست خودم دیگه کارت نباشه، جای این حرف‌ها، به هم زدن تمرکز من و مزاحم کار من شدن یه دستمال بردار اون سرمه آهویی چشم‌هات و اون رژ لب گول منگولیت رو پاک کن! این را که شنید با مکث من که دست سوی تافت می‌بردم مطیعانه دستمالی از جعبه دستمال کاغذی روی میز کشید و با حرص مشغول کشیدن روی صورت خود شد. دخترک نابلد و پرمدعا آنقدر ژل به موهای این بیچاره زده بود که موهایش خشک چوبی می‌مانست و از حالت نمی‌افتاد. مجبوراً باید تافت می‌زدم. کارش که تا نیمه تمام شد با نگاهی به قوطی بلند و کشیده تافت گیر افتاده در دستم، در شیشه تار آینه نگران پرسید: -تافت می‌خواید بزنید؟ چشمی پر حرص بر هم نهادم و با نگاهی پر از غیظ به او گفتم: -نه می‌خوام ببافم! نگاهش در آینه رو به رویش بود که با شنیدن این حرفم سراسیمه به سمتم برگشت. چشمانش یک لحظه به شدت گرد شدند. هراسان چشم درشت کرد و آسیمه پرسید: -چی رو ببافین زیبا خانم؟! تو رو خدا... سرش را به جلو گرداندم. با نگاهی اخم آلود به چهره پر استرسش در آینه انگشت اشاره بر بینی‌ام نهادم و حینی که محتویات قوطی تافت را روی سرش خالی می‌کردم غریدم: -خودت رو می‌خوام ببافم! ساکت شو دیگه! قرار شد دخالت نکنی یگانه. کمتر نطق کن دیگه، امون بده ببین من چه می‌کنم. لب به دندان گرفت و در حال جویدن پوست لبانش با ناله‌ای پر خواهش و چشمانی مظلوم خیره در آینه گفت: -تو رو خدا زیبا خانم من آبرو دارم. به تریش قبای نداشته‌ام بر خورد! وقتی خود را به دست پونه و ریحان می‌سپرد به فکر آبروی در خطر خود نبود؟! حالا که نوبت به من رسیده بود به یاد آبروی از یاد رفته افتاده بود؟ هیچ نگفتم و با دقت مشغول کارم شدم. موهایش را شانه زدم و تمام طره‌ها را صاف از جلوی شقیقه‌های سرش، پشت سر جمع کردم و یک رج وسط سرش بافت زدم تا بی‌حرکت بایستند.
    18 امتیاز
  15. #با_من_ بمان «پارت صد و چهل و هفتم» هنوز نطقم کامل نشده بود که قهقهه‌ای زد و برای برانگیختن هر چه بیشتر حرص من خبیثانه گفت: -حرف نه زیبا خانم، عمل! بجای حرف زدن، عمل کنید! زیر باران و کوبش تند قطرات آن می‌دوید و به چابکی در پی‌اش می‌دویدم. وای به حال و روزش اگر که دستم به او می‌رسید. زیبا نبودم اگر دنده‌ای سالم برای ستون فقیر فقراتش باقی می‌گذاشتم! تلو-تلو خوران، قهقهه زنان روی زمین با قدم‌هایش و ریزش شکوفه‌ها دالبر‌هایی پیِ هم می‌کشید و با نارنج‌های شکوفه به سر خوش عطر و رنگی که متعلق به من بود مثل کش تمبان هر بار که به او می‌رسیدم همچون فنری از جا می‌پرید و فاصله‌ای جدید میان مان ایجاد می‌کرد. شرایط همینطور به ضرر اعصاب من و به نفع خباثت او پیش می‌رفت که یک لحظه حینی که به سمتم روی می‌گرداند یک پایش تلپی در تالابی از گل فرو رفت و زمین گیرش کرد. چشمانم خبیثانه برقی از عمق وجود زدند. همین کافی بود تا با چند قدم بلند خود را به او برسانم و کارش را تمام کنم. جستی زدم و یقه لباسش را از پشت به چنگ کشیدم. نفس نفس می‌زد و با ته مایه‌هایی از خنده نگاهم می‌کرد که با نگاهی شرورانه به پای به دام افتاده‌اش نچی کردم و گفتم: -می‌بینم که این گلِ گیر تو رو هم گیر انداخت! چهار انگشت دستم را به حالت طلبکارانه‌ای مقابلش تکان دادم و پر از انتظار گفتم: -بازی تموم شد یگانه زرنگه، حالا رد کن مال زیبا خانم رو بیاد که به اندازه کافی تازوندی، وقتشه دیگه وا بدی! همچنان که نفس می‌زد، نگاهی پر از شیطنت و پلیدی نثارم کرد و دستش را با شرارت بالا برد که شاخه نارنج‌های عطرآگینم بار دیگر از دسترسم دور شد. در جایم آرام و قرار نداشتم و جلز ولز کنان بالا و پایین می‌پریدم تا حقم را از او بستانم اما قد بلند او یک طرف و دست درازش از طرف دیگر دستم را همه جوره بسته بود. پر حرص لبانم را چفت هم کردم و در حالی که از خنده ریسه می‌رفت خیره به چهره جدیدش با آن موهای قهوه‌ای و طلایی روشن خیس شده و چسبیده کف سرش بالا و پایین کنان در جایم غریدم: -آی یگانه بازیت گرفته‌ها، گفتم رد کن بیاد. این نارنجک‌ها متعلق به من هستن، اصلاً تا قبل اینکه من اون درخت رو نشونت بدم تو روحت هم خبر نداشت چنین چیزی این دور و اطراف وجود داره که حالا صاحب شون شدی پس مال من هستن. خنده کنان از ته گلو قهقهه‌ای رها ساخت و با شیطنتی که نخستین بار بود در صدایش مشاهده می‌شد گفت: -نارنجک؟! شما نارنجک نخورده داری بالا و پایین می‌پری، وای به اون روزی که حالا نارنجک هم بخوری! می‌توانستم با یک حرکت به بالا بپرم و با تکیه گرفتن از شانه‌های تنومند مردانه‌اش خود را به هدفم برسانم اما دامن مزاحم لباسم مانع می‌شد و شلاق قطرات باران هم کلافه‌ام کرده بود. به هر حال به سختی هر طور که شده یک دست به گوشه دامنم گرفته و دست دیگر را بر فراز سر پیش بردم تا آخرین تلاشم را هم کرده باشم اما یک آن با وزش باد شدیدی شاخه در دستان امیرشاه چرخید و من نیز بی‌اراده، به قاعده‌ای شرطی به دنبال آن چرخیدم و... ☀️☀️☀️ ( امیرشاه ) چرخش بی‌اراده زیبا در پی آن شاخه چرخیده به دستان باد فضایی بس زیبا و شاعرانه را رقم زده بود. رقص طره‌های دل آویز موها و دامن بلندِ چین دار لباسش یک طرف، باران شکوفه‌های سپیدی که چون تاجی از گل بر سرش می‌نشستند از طرف دیگر چشمانم را حیرت زده به تماشای آن منظره لاهوتی وا داشته بود. "بنشینم و بنشانم گل بر سرت افشانم ای روی دل آرایت مجموعه زیبایی" وقتی قهقهه زنان می‌چرخید و موهای افشان طلایی‌اش در آن هوای تیره و تار با وجود نَمی که از قطرات باران گرفته بود پریشان می‌شد و نورفشانی می‌کرد آنچنان نگاهم را معطوف خود می‌کرد و قلبم را به بازی می‌گرفت که هیجانی بی‌سابقه به همه وجودم تزریق می‌شد. چشمانم بار دیگر چه عاشقانه به تماشای چهره زیبا منظرش دعوت شده بود، بار دیگر به عالم زیبایی فراخوانده شده بودم. بار دیگر فرصتی شده بود تا محو زیبایی‌های چهره خدادادی‌اش لب به تحیر بگزم و تنها مستِ سکوت به تماشایش بنشینم. " زده بارون به اون صورت ماهت یکمی خیس شدن موهای صافت سر زبون دارم ولی تو رو که می‌بینم مست چشم‌هات میشم ساکت می‌شینم" جهان روشن به نور آفتاب و جان و جهان من روشن به دیدار رخ خورشید صفت او بود. وای از آن کندو که آب روانش عسل بود و عطر روح نواز لادن که هر بار با نطق شکرینش مشامم را نوازش می‌داد. آن روی دلفریب و موی دلبند که هر طره آن بند دلم ریش می‌کرد و مرا با چوبهٔ سرگشتگی به دار حسرت می‌آویخت. حسرت نداشتنش، که چرا از همه دنیا چنین لعبتی بهر من نبود.
    18 امتیاز
  16. ✿ پارت_۶ ✿ جلوی در خونه‌ش توقف کردم و اون بعدِ کلی تشکر، شرّش رو کم کرد! با حس اینکه یکی خیابون به خیابون دنبالمه، ماشین رو وارد کوچه کردم و با مطمئن شدن از نبود کسی، نفسم رو فوت و در پارکینگ رو باز کردم. به سارا سلام و ترجیح دادم تنهاش بزارم و از پله ها بالا رفتم. ذهنم از چند جهت درگیر بود و دلم فقط یکم آرامش توی خواب می‌خواست؛ اما با بستن پلک‌هام، فهمیدم همین هم برای من خواسته زیادیه! ***** تخته شاسی رو، برای مسلط بودنم، کمی جابه جا می‌کنم و به ادامه طراحی چشمِ پرتره‌م می‌پردازم. مداد رو بالاتر بردم تا ابرو ها رو نقاشی کنم که زنگ گوشی به صدا دراومد. لوازم رو کنار گذاشتم و خودم رو به سمت تلفن بی‌سیم خونه کشیدم اما دستم بهش نمی‌رسید؛ طرّه مویی که جلوی چشمم بود رو با کلافگی فوت کردم که بعد بالا رفتنش، دوباره روی صورتم فرود اومد! بالاجبار از جا برخاستم و با نیم نگاهی به شماره، دکمه اتصال رو زدم و همراه گوشی، روی مبل جاگیر شدم. - چیشده بعد دو هفته یادی از ما کردی؟ - سلام عرض شد! - سلام منم طول شد! نگفتی؟ - ایش! شد من یکدفعه بخوام آدمیزادی با تو حرف بزنم، ضایع نکنی؟ - راستش، بخوام صادق باشم، الان خاطرم نیست؛ یادم افتاد در جریان میگذارمت! با جیغی که کشید، نیشخندی زدم و گوشی رو که تا الان روی مبل بود، برعکس کردم. - خـدایا! پوف، بگذریم! زنگ زده بودم در مورد چیزی که توی مجازی دیدم، بهت بگم. - خب؟ - الان باید بگی، بگو عشقم، من سراپا گوشم! - عشقم؟ هیشکی‌َم نه تو! اَیی! حرفت‌رو می‌زنی یا قطع کنم؟ - اول تو با ملایمت رفتار کن، من بگم. - حوصلم سر رفت، خداحافظ. دست بردم تا تلفن رو بردارم که دوباره جیغ زد: - باشه بابا اعصاب تعطیلی‌ها! گروه نیوان، بیست‌و یکم همین ماه توی سالن... کنسرت داره. خدمتشون تشریف‌فرما بشیم؟ از گوشه چشم نگاهی به گوشی کردم؛ - از ترس جونم‌هم شده، باید بیام! - چرا ترسِ جون؟ - می‌ترسم نیام، یک‌نفر سرمو بیخ تا بیخ ببرّه، بِده دستم! - بیشعور من قاتلم؟ - فکر کنم سرِ این یک‌مورد قتل اتفاق بیوفته! درباره‌ش مطمئنم. صدای خنده‌ش پخش شد، وقتی کامل خودشو تخلیه انرژی کرد جواب داد: - قربونت برم که انقدر خوب با من آشنایی! سارا هم میاد؟ - بعید می‌دونم؛ الان درگیر پایان‌نامه و کارِشه، ولی باز ازش می‌پرسم، بهت خبر میدم. - پس من منتظرت می‌مونم. - نمون؛ من قصد ازدواج ندارم! - نَمَنَه؟ (در زبان ترکی به معنی چی؟) چند ثانیه با لبخند یک ‌طرفه‌ای سکوت کردم تا خودش متوجه منظورم بشه، و همین هم شد؛ چون با تک جیغی که کشید، حرصی گفت: - زنیکه ضایع‌کن! گمشو، صدات رو نشنوم! سرحال، بلند ادامه داد: - امیرحسین، دارم میام پیشت. -جاده چه همواره، هوا چقدر بوی عرق تورو داره! تا اومد دوباره حنجره‌ش رو به رخم بکشه، با قهقهه‌ای، دکمه پایان تماس رو فشردم. فکر کنم تا الان متوجه احساس نواز نسبت به امیرحسین مَجد، عضو گروه موسیقی نیوان، شده باشید؛ دراین مورد، همین حد بدونید که، نواز هر جنس مذکری که از وجودش توی دنیا مطلع باشه رو با جناب مجد مقایسه می‌کنه و نتیجه تموم این قیاس‌ها، برتر بودن امیر حسینه! حالا خودتون برای این حس اسم انتخاب کنید! عشق، یا یک طرفداری ساده! ***** - رها پروژه‌ت رو فرستادی بالاخره خبر مرگت؟ مثل خودش از دو کیلومتری هوار زدم: - ملت میگن انقدر من باهاشون خوش برخوردم، عشق ازم می‌چکه؛ اینا احتمالاً خواهرم رو ندیدن! - کوفت! ژِنِمون یکیه! جواب من رو بده! همونطور که درگیر پاک کردنِ دست‌های سیاه شده‌م بودم، از اتاق بیرون زده و از پله‌ها سرازیر شدم؛ در همین حین، پاسخ سارا رو هم دادم: - برای تحویل پروژه لیسانس نهایتاً یک ماه فرصت وجود داره؛ خِیر سرت خودتم این مرحله رو گذروندی! پس در هرحالت من تا الان باید تحویل می‌دادمش! - خب الان دادی یا نه؟ با نگاهی رو به افق و پشیمون از دادن این‌همه توضیح، پوفی کشیدم: - بله، بله. -تبریک. - مخلصم! همین! روی صندلی میز نهارخوری نشستم و دوباره با دستمال تف‌مالی، به جون دستم افتادم. - سه لایه از پوستت رفت! چیکار کردی، انقدر سیاه شده؟ - این دختره نواز، با خواهش‌و التماسش واسه دوتا طراحی، مخصوصِ کادو، من رو یک هفته و نیم الاف کرده! بهش میگم پس اون دستبند و پیکسلی که سفارش دادی برای چیه؛ میگه اونا کادوهای اصلین، آقایون ارزشش رو دارن! منم گذاشت توی رودر بایستی، مجبور شدم دوتا گردنبند لوگو با چهار قُلی که پشتش حک شده سفارش بدم. دیوانه‌م کرده! خنده ریزی کرد و اومد صندلی مقابلم نشست؛ - حالا تو حرص نخور؛ بعد عمری میخوای بری کنسرت، همینجوری دست خالی زشته. الانم برو یکم استراحت کن، چند روزه واسه نقاشی‌ها چشم گذاشتی. - باشه، یکم می‌مونم ببینم خبری از پیک میشه یا نه. آخه تا حالا باید میومد. سارا هم با گفتن″هرطور راحتی″ سراغ قابلمه خورشت رفت تا از جا افتادنش مطمئن بشه؛ همون موقع صدای زنگ در بلند شد؛ مقابل صفحه نمایش آیفون ایستادم و بعد از ندیدن کسی، گوشی رو برداشتم. - بفرمایید؟ - پیک هستم خانم؛ میشه چند لحظه بیاید دم در؟ - بسیار خب، الان میام. در فاصله رسیدنم به اتاق، همش به این فکر می‌کردم که صدای پیک چقدر واسم آشناست! ولی درآخر با جوابی که به خودم دادم، ختم جلسه رو اعلام کردم! ″نه همسایه پیک موتوری داریم، نه فامیل و آشنا″! با پوشیدن لباس‌هام، به سمت در پارکینگ حرکت کردم، اما با باز کردن و مواجهه با فرد روبه روم، در جا میخکوب شدم. - تو... تو اینجا...! ناظر: @-Madi- @.Aryana.
    18 امتیاز
  17. 🔥حانیه 🔥 یک شیطان کامل 😈 از اذیت کردن معلم و ناظم بگیر تا کرم ریختن توی عزاداری ها‌ وبیمارستان 😂 خواننده و بالرین گروه+ته تغاری💃🏻😜 لقب:دختر ابلیس🔪
    18 امتیاز
  18. •..شخصیت رامیار..• مردی که معلوم نیست عاشقه یا نه؟ حرفاش حقیقته یا دروغ؟ یکی که از نظر همسرش خیانت کرده بهش... در ادامه می‌فهمیم اون واقعا کیه؟
    17 امتیاز
  19. چون رمانم تاریخی و تو روسیه اتفاق می افته؛ یکم از استایل دخترای اون دوران ببینیم. استایل دختران دهه‌های چهل تا پنجاه میلادی#
    17 امتیاز
  20. مریم: از شخصیت های رمان دختر عمه و دختر دایی آینور.شخصیت شیطونی داره و نمیتونه یه جا بند شه.
    17 امتیاز
  21. #پارت14 آینور با شنیدن حرف‌هاش، اشک‌هام سرعتشون تندتر شد و هق- هق من همه جای سرویس پخش شد. سرم رو انداختم پایین و نگاهم خورد به دست خونی جهان که داشت کاشی‌های کف زمین رو قرمز می‌کرد. این هم که فقط بلده مشت بزنه. آه! دیگه نمی‌تونم با تقدیر بجنگم. هرکاری می‌کنم یک‌جوری بهم ضربه می‌زنه که نمی‌تونم خودم رو نمی‌تونم جمع و جور کنم. دیگه همه چی رو می‌سپارم دست اون بالایی. اشک‌هام رو پاک کردم و از جام بلند شدم و بدون توجه به جهان، یکی از کشوهای دراور رو باز کردم و خوشبختانه جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو تونستم همون اول پیدا کنم. جعبه رو برداشتم و از سرویس بیرون اومدم و گذاشتمش روی تخت و بعدش رفتم سمت سرویس. دیدم داره دستش رو می‌کشه رو موهاش، اون هم دست خونیش رو. با اخم رفتم سمتش و گفتم: - پاشو برو بشین روی تخت. پاشو. برگشت سمتم و نگام کرد. یک نگاه عمیق بهم انداخت و همون‌جوری نشست، بدون گفتن کلمه‌ای. با کشیدن آهی به سمتش رفتم و بلندش کردم و گفتم: - حرف گوش کن و برو بشین روی تخت! سرش رو تکون داد و از سرویس بیرون رفت. من هم بعد پیدا کردن مواد شوینده، خون روی زمین رو تمیز کردم و از اون‌جا بیرون اومدم که دیدم جهان خان سعی داره دستش رو پانسمان کنه؛ ولی نمی‌تونه. بدون نگاه کردن بهش به طرفش رفتم و گوشه‌ای از تخت نشستم و دستش رو گرفتم که دستش رو پس کشید. سرم رو بلند کردم و دیدم بهم خیره شده. جهان: - لازم نیست بهم ترحم کنی. خودم می‌تونم انجامش بدم. برو اون‌ور! - من ترحم نمی‌کنم. دستت رو بده! خوب پانسمان نشه دستت عفونت می‌کنه. جهان: - لازم نیست. خودم انجامش میدم. - میشه لج نکنی و بذاری دستت رو پانسمان کنم؟ دستت رو جلو بیار. - گفتم که خودم... بی‌خیال حرف‌هاش شدم و دستش رو کشیدم سمت خودم و با دقت شروع به پانسمان کردن دستش کردم. توی این پنج دقیقه‌ای که داشتم کارم رو انجام می‌دادم، یک لحظه هم از نگاه کردن بهم دست نکشید و با دقت حرکاتم رو دنبال می‌کرد. راوی جهان با دقت به حرکات ظریف آینور چشم دوخته بود. مگر می‌توانست یک ثانیه هم از نگاه کردن به لوندی و ظرافت دخترک مهربان روبه‌رویش دست بردارد؟ اصلاً. نگاهش را از چهره‌ی آینور گرفت و به دست‌های نرم و ظریف دخترک زل زد که با مهارت داشت دستش را پانسمان می‌کرد. یک لحظه دستان ظریف دختر از مقابل چشمانش کنار رفت. سرش را بلند کرد و بلند شد تا سمت در برود که دست دخترک مانع از رفتنش شد. به دست دخترک که دور مچ دستش حلقه شده بود، نگاه طولانی‌ای کرد که دخترک دستش را پس کشید و با سری پایین افتاده گفت: - سرت خونیه. بشورش. جهان با حالتی متفکر رو به آینور گفت: - نمی‌تونم دستم عفونت می‌کنه اگه بهش آب بخوره. و تازه دخترک دست پانسمان شده‌ی نامزد یک روزه‌اش را دید. از حرص رو به او کرد و گفت: - برو حموم و با دست سالمت بشور. جهان هم در فکر این بود که قرار است او موهایش را بشوید؛ ولی با شنیدن این حرف، با اخمی کم‌رنگ به طرف سرویس رفت. بالاخره بعد از مدت نه‌چندان کوتاه، جهان با موهای خیس بیرون آمد و بعد از برداشتن سشوار از روی میز آرایش، روی تخت نشست تا موهایش را خشک کند؛ ولی دستی مانعش شد. برگشت و آینور را دید. ویراستار: @mahdiye11 ناظر: @Fateme Cha @Z.A.D @sara.s312 @banouyehshab @najulꨄ︎ @N.a25 @YouR AnGel @آجیل سفره @elnaz_h @Ssanaz87 @..Pegah.. @FAR_AX @_SAMIN_@_Mahta_ @A s R ᴀ@Atlas _sa @Z.A.D @Masi.fardi @15Bita @Parnian@.. سنبل ..@ماهی عید@ماهی بنفش خوشگل سفره @ببعی معتاد @سوگند @Farinaz @Maria @Hony.m @SAHAR RAD @sogand-A @medya_skni @JAJANAN-OOO @ANISO_HADAD @Asma,N @niloofar.h @Nasim.M @Z sadghinjad @-ashob- @-Atria- @Imaryam @ملیکا ملازاده @مانشMansh @ماه تی تی @ماه پری @Fait_۱۲۱۸ @F. Naseri @آفتابگردون @آیلار مومنی @Hani_night @پرتوِماه @همکار ویراستار
    17 امتیاز
  22. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و هشتم» بی‌توجه به دنباله حرفش رو به جمع زمزمه کردم: -هان هلو! همون...همون که این میگه! خوشحالم اینجا هستم. با لبخندی دندان نما به جمع خیره به خود نگاه می‌کردم که یک لحظه چشمانم را با غیظ به بهراد خوش خنده‌ای که دائم الخم می‌خندید دوختم و از میان لبان بسته و دندان‌های کلید خورده‌ام غریدم: -زود باش ترجمه کن. فقط می‌خنده، نیشت رو ببند! کمتر بخند. بهراد اما همانگونه میان خنده‌های پی در پی و بی‌وقفه‌اش نالید: -امیرشاه گفت که لازم نیست زیبا خانم. نگران ترجمه و این بحث‌ها نباشید شما حرف تون رو بزنید. اخمی به رویش کردم و ضمن زدن سیخانکی نامحسوس به او غریدم: -حرف نباشه ترجمه کن، همه که ایرانی نیستن. امیرشاه یه چی واسه خودش گفت. بار دیگر اراده کرد تا قهقهه‌ای بزند که اینبار با چشمان خشمگین و قهرآلود من رو به رو شد و به گفتن چشمی زیرلب بسنده کرد اما به دستورم توجهی نکرد تا اینکه بار دیگر اخم آلود چشم به او دوختم که لب گشود و تسلیم گونه نالید: -چشم، چشم! شما فقط آروم باشید. می‌کنم، ترجمه می‌کنم! خیالم که راحت شد با اخمی غلیظ و چشم غره‌ای خبیث چشم از او گرفتم و نگاهم را با لبخندی بشاش به جمع طرفداران گروه روهان دوختم. دِهه! انگار همیشه باید فقط حرف زور بالای سرشان باشد! ❤️👑❤️ بالاخره با پایان رسیدن آخرین کنسرت و اجرای آهنگ نهایی از سوی امیران موسیقی ایران، امیرشاه و امیرپادشاه! همان امیرپاشا؛ حالا هر چه! من که اگر بجای مادرشان بودم برای رعایت قافیه هم که شده نام او را امیرپادشاه می‌گذاشتم. اتفاقاً بیشتر هم به او می‌آمد؛ بیشتر به او می‌خورد پادشاهی مستبد باشد که مدام با ارتش کلمات تند و تیزش و یورتمه اسب‌های اعصاب نصفه و نیمه و نداشته‌اش روی روان اطرافیان رژه می‌رود! تا جایی که من می‌دانستم در لغت پاشا معنای منفی نداشت. حیف! مادرش نمی‌دانست قرار است از آن کودکِ در نگاهِ مادر پاشا و والا افعیِ گزنده‌ای ساخته شود! نگاهم خیره به آن‌ها روی استیج در حال خداحافظی با طرفدارانشان بود اما افکارم مدام روی شخصیت منفور امیرپاشا و آن نگاه‌های تحقیرآمیزش بعد معرفی من به حضار توسط امیرشاه در گردش بود. در فکرش بودم که همان لحظه دستی برای جمع کوچک طرفدارانش که در برابر لشکر طرفداران امیرشاه هیچ به چشم نمی‌آمد تکان داد، پرده سیاه دودی را کنار زد و محو شد که نگاهم به امیرشاه افتاد. روی زانو خم شد و با دو انگشت بر لب بوسه‌ای برای جمیع طرفدارانش فرستاد و با پخش موزیک احساسی و بی‌کلامی در سالن جمع آن‌ها را ترک گفت اما پیش از آنکه او نیز در پسِ پرده سیاه محو شود چشمکی رو به من زد و با حرکت دورانیِ انگشت اشاره‌اش با ایمایی به سوی پله‌های گردانِ مخفی کنار صحنه لب زد که پله‌ها را دور بزنم و همچون شب گذشته به بک استیج بروم. چشمی به نشانه تایید حرفش بر هم نهادم و پا تند کردم تا به آن سو بروم که ناگهان با خطور چیزی به ذهنم در جایم سیخ ماندم. اینبار را دیگر بی‌شوخی هیچ عکسی نگرفته بودم! پس دلیل حضور من در این جمع چه بود؟ وای نکند امیرپاشا از این اتفاق آتوی جدیدی بسازد و همین مسئله را دست مایه آزار و اذیتم با آن زبان تند و گزنده‌ی نیش دارش کند؟ ای کاش آنقدر پیرامون قضیه معرفی‌ام هوش و حواسش مشغول و مخدوش باشد که دیگر هیچ ذهنش به این سمت نکشد. کاش کسی صدایش را بیرون نیاورد. خدایا یاری رسان! با خودخوری بسیار قدم سوی آن پله‌های باریک و کوچک گوشه سالن می‌نهادم و مدام برای خود زیر لب نق می‌زدم که با کنار رفتن بی‌هوای پرده یک آن دستی به دور مچ دستانم حلقه شد و مرا در آن تاریکی موحش تنگِ دیوار کشاند. یا امامزاده وحشت! خودش بود. پاشایشان بود‌، بو برده بود. می‌خواست تلافی قضیه عکس‌ها و آن مراسم کذاییِ معرفی امیرشاه را یک جا سرم در آورد. اما از کجا؟ چه سریع خبردار شده بود! کسی که هنوز سراغی از عکس‌ها نگرفته بود تا من وا بدهم! مشوش در افکار خود غرق بودم که امیرشاه بی‌صدا چهره مقابل چهره‌ام کشید و با لبخندی که ردیف دندان‌های سفید و مرتبِ بلورینش را نمایان می‌کرد گفت: -کجایید خانمِ فرهیخته! هنوز تو کفِ اون غافلگیری روی صحنه هستید. مگه نه؟ امیرشاه بود؟! خبری از پاشا نبود؟ نمی‌خواست بار دیگر مرا از پله‌ها پرتاب کند؟ نه، اگر پاشایشان بود که به این چهار پله راضی نمی‌شد. برای ارضای روح خبیث و پلیدش هم که شده مرا از پله‌های اضطراری برج میلاد رها می‌کرد! گیج و منگ، خیره به او در افکار خود سلوک می‌کردم و با خود کلنجار می‌رفتم که چشمی با خشنودی و غرور بر هم نهاد و حینی که مچ ریزنقش دستم را رها کرده بود و دستی با تکبر به کت کرم شکلاتی‌اش می‌کشید با لبخندی غرور آمیز زمزمه کرد: -می‌دونم، می‌دونم خوشحال هستید اما اصلاً قدردانی و تشکر لازم نیست. وظیفه بود. چه همینجور یک ریز برای خود می‌گفت؟ قدردانیِ چه؟! گند کشیده بود به پرونده سیاهم زیر دست برادرش حالا پررو-پررو انتظار تشکر هم داشت؟!
    17 امتیاز
  23. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و هفتم» در زمزمه تمام عاشقانه‌ها و وصف دلدادگی‌ها نگاهم خیره به او بود و لبانم با نهایت احساس بیت به بیت را برای او نجوا می‌کرد. قلبم بی‌تاثیر از هیجان حضار و موزیک، با هیجانی که از حضور و عشق او یافته بود بی‌وقفه می‌تپید و در سینه‌ام نبض می‌زد. دستانم بی‌اراده هر بار او را نشانه می‌رفت و بی‌بهانه در سعی و تلاش بود تا عشق پنهانم را برای او آشکار کند. نمی‌دانم عشق چه خوابی مرا دیده بود که این چنین مدهوش بودم. " من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد" 👑🌟👑 ( زیبا ) نگاه خیره‌اش را که به خود می‌دیدم خواه یا ناخواه من نیز خیره‌اش می‌شدم و با همه وجود گوش به صدای بم زیبا و مردانه‌اش می‌سپردم. چقدر صدایش را دوست داشتم، انگار در کنار صدای آرامش بخش و خاص او صدای امیرپاشا دیگر اصلاً به چشم هم نمی‌آمد. لااقل من که این حس را داشتم و به طرز عجیبی صدایی از او به گوشم نمی‌رسید. وقتش بود تا با همه وجود معترف شوم که تاکنون، در تمامی سال‌های زندگی‌ام که از خدا عمر گرفته بودم هیچ صدایی را به زیبایی صدای امیرشاه نشنیده بودم. در برابر همه این احساس‌های مبهم اما ناب تنها می‌توانستم بگویم ای کاش دلی هرگز گیر لحن بم مردانه و محکم نشود! "دنیام قشنگه تو که بمونی" نکنه یه روز بری تو که خیلی مهربونی قلبم از عشقت دیوونه میشه "دل من رو تو واسه خودت بدون تو تا همیشه" بعد از اتمام آن موزیک دلبرانه خاطره انگیز و به یاد ماندنی چندین موزیک دیگر نیز اجرا کردند. دم-دم‌های پایانی اجرا بود. چشم‌ها و گوش‌ها همگی با دقتی فراوان به آن دو برادر خوش صدا روی صحنه معطوف شده بود که ناگهان با بشکنی از سوی امیرشاه صدای موزیک خفه شد و سالن در سکوتی عجیب فرو رفت. یک لحظه هر یک از حضار در سالن حیران به دیگری چشم دوخت و سری به تعجب تکان داد. چهره در هم رفته و ابروهای تاخورده امیرپاشا هم نشان از آن بود که او نیز از آنچه امیرشاه در سر داشت بی‌خبر است. هیچ‌کس نمی‌دانست چه در سر او می‌گذرد. نفس‌ها در سینه حبس شده بود و چشم‌ها با نهایت خیرگی به امیرشاهی دوخته شده بود که دو ضرب روی میکروفونش زد و با جدا ساختن آن از پایه‌اش با برداشتن چند قدمی کوتاه لبه سِن، زیر نگاه خیره و منتظر هزاران نفر ایستاد. با سرفه‌ای تصنعی صدای خود را مورد آزمون قرار داد و محو نگاه‌های کنجکاوانه و هیجان زده حضار با نگاهی تیز رو به من اما خطاب به شنوندگان به زبان دشوار ترک زبانان گفت: -مرسی که تا اینجا ما رو همراهی کردید. خواستم بگم در این دو شب مفتخر حضور بانویی فرهیخته و عکاسی خِبره در این جمع دوست داشتنی به عنوان عکاس اختصاصی گروه بودیم. عکاسی خبره...منظور او من که نبودم، بودم؟! بانویی چی ریخته؟! مرا می‌گفت؟ نه امکان نداشت! سر جایم، روی صندلی چرم زرشکی و مشکی‌ام خشکم زده بود. با حیرت نگاه به نگاه پر لبخند و خیره‌اش به خود انداختم و حیرت زده با اشاره‌ای به خود با زبان بی‌زبانی، در سکوت رو به او لب زدم: -با منی؟! افکارم مخدوش و چشمانم شوکه زده به او دوخته شده بود که ناگهان سری به نشانه تایید تکان داد و با اشاره دستی به سوی من بی‌مقدمه رو به جمع گفت: -معرفی می‌کنم زیبا خانم! من که تقریباً به جز چند کلمه دست و پا شکسته چیز دیگری از حرف‌هایش متوجه نمی‌شدم اما به لطف ترجمه جمله به جمله امیرشاه توسط بهراد برای همسرش ریحان که هر دو به کنار من نشسته بودند دیگر غمی نداشتم. با این حال بگذریم، شنیدن این جملات از زبان امیرشاه همه را شگفت زده کرده بود و اما حال من... حال من چیزی فراتر از یک شگفت زدگی ساده بود. آنقدر شوکه شده بودم که زبانم بند آمده بود. حالا اینبار نوبت به من رسیده بود تا زیر نگاه خیره حاضرین دست و پایم را گم کنم. نگاه هر یک از اطرافیانم برایم پر از معناهای گوناگون بود. چهره امیرپاشا به اخم تند و گزنده‌ای مزین بود و چهره بهراد به لبخندی مرموز و موذیانه... ریحان با ابروانی در هم رفته و کمی حسادت مرا می‌نگریست و سایر حضار تا جایی که در دید چشمان شان بودم با هر نگاه شان مرا می‌بلعیدند و چندی از آن‌ها قصد داشتند تا مرا تکه تکه کنند! پچ-پچ‌ها زیاد شده بودند و برخلاف لحظات قبل سالن در هیاهو و غلغله‌ای وهم برانگیز غوطه ور بود. مات و مبهوت در صندلی‌ام فرو رفته بودم که با اشاره امیرشاه زیر نگاه سنگین و خیره جمع بی‌اراده از جا برخاستم و همراه با پاهایی لرزان ایستادم. نگاهم میان چندی از میهمانان با لبخند‌های مهربان و تحسین برانگیزشان که چرخید لبخندی روی لبانم سبز شد. چشمانم خیره به جمیع حاضرین در سالن بود و یک به یک آن‌ها را از نظر می‌گرداندم که همان لحظه امیرشاه با ایما و اشاره سعی داشت توجهم را جلب کند. با تلنگر بهراد به سویش سر چرخاندم که با لبخندی سراسیمه بر لب گفت: -یه چیزی بگید، لااقل تشکر کنید همه دارن شما رو نگاه می‌کنن زیبا خانم. چه می‌گفتم؟ تشکر می‌کردم؟ به چه زبانی؟ آخر من که به زبان آن‌ها مسلط نبودم، چگونه بلبل زبانی می‌کردم؟ مردمک لرزان چشمانم سراسیمه و سردرگم در مردمک‌های خندان بهراد در گردش بود که یک آن با خوردن جرقه‌ای در ذهنم گفتم: -اوکیِ، فقط من هر چی میگم شما لطف کن و ترجمه‌اش کن. سپس بی‌درنگ رو به جمع کردم و با لبخندی بر لب، نگاهی خندان و لحنی شاد گفتم: -خوب راستش من هول شدم...هاواریو! این را که گفتم امیرپاشا دندان‌هایش را سخت بر هم فشرد و دستی بر صورتش کشید. بهراد روی زانو خم شد و امیرشاه میان شلیک خنده حضار در سالن با لبخندی که به زحمت آن را پنهان می‌کرد ضمن سرفه‌ای ریز گفت: -زیبا خانم هلو! باید بگید هلو، البته لزومی هم نداره اغلب میهمانان عزیز ما ملیت ایرانی دارن و تنها ساکن ترکیه هستن.
    17 امتیاز
  24. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه و چهارم» در حالی که لبخندی پربار بر لب داشت مرموزانه انگشتان اشاره و میانی‌اش را به حالت رفت و برگشت در برابر چشمانم تکان داد و با چشمکی گفت: -ما اینجا دو تا یگانه داریم! شاه یگانه، پاشا یگانه... بستگی داره کدوم یک از این یگانه‌ها مد نظر شما باشه! حالا شما امرت چیه؟ به کدوم شون مربوط میشه؟! ابرو در هم آمیختم و با پوزخندی که هر لحظه پر رنگ تر می‌شد برای شیطنت بی‌نمکش با طعنه گفتم: -شما خودت بهتر می‌دونی! پوزخندم را که دید برای آزار و اذیتم شیر تر شد که موذیانه لبخند بر لب حفظ کرد و در حالی که دستی به ته ریش کم پشت و ناقصش می‌کشید با نازک کردن پشت چشمی گفت: -اوه یس! کیه که ندونه؟! شما اول و آخر اوامرتون ختم میشه به شاه یگانه وگرنه پاشا یگانه که آبش با شما تو یه جوی نمیره متاسفانه! دست به سینه زدم و با حرص نگاهش کردم که ریز خندید و حینی که مجدداً با بی‌تفاوتی نگاهش را به گوشی‌ همراهش می‌داد گفت: -آرایشگرش بدقولی کرده بود، داشت دیر می‌شد. امیرشاه خیلی قاطی بود، ریحان رفت تو خطش! فعلاً در رو بستن دو نفری دارن یه خاکی تو سر خودشون می‌ریزن! چه می‌شنیدم؟ امیرشاه...ریحان...در بسته...یک اتاق؟! امیرشاه قاطی بود، ریحان را این وسط چه سنمی با او بود؟ در را دیگر چرا بسته بودند؟ می‌خواست دلداری‌اش دهد؟ نمی‌خواهم! بهراد می‌خواست؟ چه بی‌غیرت! چه راحت از حضور امیرشاه و ریحان در اتاقی با دری بسته برای من حرف می‌زد. با ابروانی که گره‌ای کور از حرص میان آن‌ها نقش بسته بود گوشی‌اش را با حرکتی کاملاً غیرارادی‌، بی‌هوا از دستانش قاپیدم و در حالی که با تعجب چشم به چشمان من دوخته بود، آن را زیر گلویش بردم و زیر نگاه حیران و سنگین بچه‌ها به انضمام فشاری با اخم پرسیدم: -یعنی چی قاطی بود رفت تو خطش؟! زنت با امیرشاه خط به خط شده؟ درست بگو، واضح حرف بزن تا جای زنت خودت رو خط خطی نکردم بهراد خان! بهراد که چشمانش از فرط تعجب در صدد بیرون زدن از حدقه‌شان بود پناه برخدایی زیرلب زمزمه کرد و در حالی که دستانش برای کنار زدن گوشی از زیر گلویش پیش می‌آمدند لب گشود تا چیزی بگوید که همان لحظه صدای زنگ ریز و کوتاه آسانسور به گوش رسید و پس از گشوده شدن درب کشویی آن امیرشاه و ریحان با فاصله‌ای از یکدیگر بیرون زدند. نگاهم خیره به آن‌ها محو امیرشاهی شد که تار‌های موهایش چون تیغ‌های جوجه تیغی یکی پس از دیگری مثل مزرعه‌ای که بذرش را تیغ بکارند بالا آمده بود! همینطور مات و مبهوت نگاهش می‌کردم که بهراد از فرصت پیش آمده استفاده کرد و آهسته گوشی‌اش را از دستم بیرون کشید و روی میز کوچک سرویس مبلمان گذاشت. حینی که از جایش بلند می‌شد با نگاهی کوتاه و بی‌دقت به امیرشاه آرام رو به من زمزمه کرد: -آی‌، آی، آی! دیدید پیش داوری کردید؟ گفتم که آرایشگرش بدقولی کرده بود، ریحان قرار شد جای گریمور آرایشش کنه همین! این را گفت و با زدن رد نگاه خیره من بار دیگر به مسیری که امیرشاه و ریحان طی می‌کردند چشم دوخت که یک آن ماتش برد. به سختی پلکی زد و دستی با زمزمه وای پشت گردنش کشید. بچه‌ها یکی پس از دیگری با رسیدن امیرشاه نزدمان از جا برخاستند و خیره او را نگاه کردند. و من نیز همچنان خیره به چهره امیرشاه، مبهوت مانده بودم که بهراد بیخ گوشم نالان زمزمه کرد: -قرار نبود به موهاش کاری داشته باشه، رژ لب و سرمه هم تو برنامه مون نداشتیم! بی‌هیچ حرفی تنها سر تکان دادم که امیرشاه سر رسید. نگاهش را با لبخندی محو به چهره من دوخت که یک دور به دورش چرخیدم و بدون ذره‌ای رودربایستی رک و رو راست گفتم: -این دیگه چه وضع‌اشِ یگانه؟! تو چرا روز به روز خانم تر میشی؟! بلافاصله بعد از شنیدن این حرفم با نگاهی نگران خیره به نگاه محو و مبهوت ما با آشفتگی رو به من پرسید: -زیبا خانم چیشده؟ چرا اینجوری نگاهم می‌کنید؟ من خیلی تابلو شدم؟ تابلو؟ تنها همین؟! سیخ-سیخ موهایش را هم که ندید می‌گرفتم نمی‌شد از آن خط چشم هر چند باریک گوشه چشمش و رژ لب جگری‌اش به آسانی، بی‌تفاوت گذشت. دستی بر صورتم کشید و با نگاهی به نگاه خندان و پر غرور ریحان که ناشی از رضایتش از عملکرد داغانش بود رو به او نالیدم: -والا چی بگم؟! دیگه کارت از تابلو گذشته یگانه جان، بَنِری شدی واسه خودت. این را که شنید وا رفت. نگاهی به چهره ریحان که نرم-نرمک خنده از آن رخت می‌بست کرد و با نگرانی، جلز ولز کنان نالید: -گفتین لازم نیست خودت رو تو آینه نگاه کنی، عالی شدی! اینجوری عالی شدم؟ خودتون این قیافه‌ها از دیدن من رو ببینید، انگار زامبی دیدن. چیکار کردی ریحان خانم؟ یه آینه برسونید...
    17 امتیاز
  25. #با_من_ بمان «پارت صد و چهل و نهم» با حرص فراوان از بالا نگاهش کردم و غران به او توپیدم: -ببند اون نیشت رو! حالا دیگه برای من نارنج وحشی می‌چینی؟ از واکنش تندِ عصبی و طلبکارانه‌ام به شدت جا خورد. طوری که یک لحظه هر دو ابرویش، همزمان همراه یکدیگر بالا پریدند و با چشمانی اندازه دو توپ تنیس خیره به چهره خشمگینم نگاه کرد. از رو نمی‌رفتم. همانطور اخم آلود نگاه به نگاهش دوخته بودم که یک آن در تضاد عجیبی با قیافه‌اش پقی زیر خنده زد و نالید: -ای بابا مثل اینکه ما یه چیزی هم بدهکار شدیم. چشمی برایش نازک کردم و در حالی که نگاهم را با عشوه از او می‌گرفتم با پررویی تمام گفتم: -شما که همیشه بدهکاری! چشمانش هر لحظه بیشتر گرد می‌شد و بُعد دایره به خود می‌گرفت اما با همان حال همچنان برای خود می‌خندید. چشم غره‌ای نثارش کردم و سری به نشانه تاسف برایش تکان دادم که قهقهه زنان خندید و با شیطنتی نهفته در صدایش گفت: -این اعصاب شما معلوم نیست چرا همیشه با ما سر جنگ داره! فرتی رو به سویش گرداندم. ابرو در هم کشیدم و با بدجنسی فراوان دست به نشانه سکوت برایش بالا گرفتم و غریدم: -هیس، هیس حرف نباشه. ساکت! شانه بالا انداخت و خنده کنان نالید: -من که چیزی نگفتم. قری به گردنم دادم و با کمال پررویی خود را به بی‌خیالی زدم. منتظر واکنشی از سوی من بود که یک آن بی‌هوا انگشت اشاره‌ام را تا نزدیکی چشمانش بردم و با نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره رنگ پریده‌اش با نازی که به صدایم ریخته بودم به گستاخی گفتم: -ولی می‌خواستی بگی. از نگاهت خوندم! این را که شنید لرزان خندید و در حالی که کف دستش را روی پیشانی‌اش گذاشته بود و به نشانه تاسف سر تکان می‌داد با کشیدن پوفی آه مانند نالید: -خیلی خوب باشه، هر چی که شما بگی. تسلیم! من که می‌دونم هیچ وقت حریف این زبون شما نمیشم. با این حرفش غرور عجیبی سراسر وجودم را در بر گرفت. آنگونه که بادی به غبغب فرستادم و با تکانی به خود، دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم و با ناز و عشوه‌ای بی‌سابقه رو به او گفتم: -مگه انتظار داشتی که بشی؟ کوتاه خندید و با نگاهی خاص که با همیشه متفاوت بود، خیره به مردمک‌های غلتان در کاسه چشمانم گفت: -نه والا! باران که پایان گرفت، خورشید آهسته از پسِ ابرهای کدر و تار بیرون زد و رخ نمایان کرد. آهسته چشم باز کرد و آسمان را از تیرگی بیرون آورد و من در آن روشنایی درخشان همگام امیرشاه به سمت دکه‌های تنقلات فروشی و کافه‌های خیابانی دنج گوشه ساحل روانه شدم. دریای کف آلوده را بی‌میل پشت سر گذاشتم و به خواسته امیرشاه دل و افسار قدم‌هایم را به شکم خویش سپردم. اما از این‌ها که بگذریم به واقع آن زهرماری دگر چه بود؟! هوس است همین بس است. هنوز دهانم به واسطه مزه نامطلوبش همچون زهر مار تلخ بود. ☀️☀️☀️ ( امیرشاه ) کنار ساحل، در خلوتِ صدای آشوبناک و همچنین گاه آرامش بخشِ امواج دریا، زیر سایبانی از چتر‌ها آسوده در محوطه کافه رستوران نقلیِ دنج و کوچکی نشسته بودیم. نگاه زیبا هنوز هم در پی آن آبی بی‌انتها بود که نامحسوس به آهستگی منو را از روی میز به زیر دستانش سر دادم. با برخورد گوشه آن به دستان نرم و لطیفش سر بر آورد و نگاهی پرسشگرانه به من انداخت که با اشاره چشم و ابرو به دفترچه کوچک زیر دستانش دستی به شکمم کشیدم و بریده-بریده خندیدم که او نیز پی من ردیف سفید دندان‌هایش را به نمایش گذاشت و طرحی از لبخند بر لب نشاند. لبانش را غنچه کرد و با ژستی بامزه دفترچه کوچک منو را گشود و چشمانش را با کنکاش فراوان روی خطوط سوار بر هم کاغذ کشاند. همینطور که با دقت به صفحات آن چشم دوخته بود ‌ریز-ریز می‌خندیدم و لبانم را از فرط خنده در هم فرو می‌کردم. می‌دانستم که از نوشته‌ها چندان سر در نمی‌آورد برای همین پیش از آنکه منو را به او بسپارم با خودکار اسیر در سیم‌های دفترچه ترجمه آن‌ها به فارسی را کنار هر تصویر مربوط به خوراکی‌ها برایش نوشته بودم. مدتی در سکوتی خسته کننده گذشته بود و من همچنان خیره منتظر اعلام سفارشی از جانب او بودم که بالاخره نرم و آهسته لب گشود و با چشمانی حیرت زده به گشادگی دو توپ تنیس زمزمه وار با خود گفت: -پناه بر خدا! فلفل شکلاتی دیگه چه صیغه‌ای؟! آخرالزمان نزدیکِ اگر خدا بخواد، نمردیم و دیدیم این بشر دو پا فلفل و قاطی شوکول کرد!
    17 امتیاز
  26. پارت پانزدهم: مانا دهان کجی ای برایش کرد و گفت: - خسته نباشی! آندریاس ابرویی بالا داد و مشغول سوا کردن آن کلمه ها از پازل های نوشته دار شد. مانا با نفسی عمیق و تکان دادن سری از تأسف، از او فاصله گرفت و جلوی تابلوی دانشگاه ارفورت زانو زد. خطاب به آندریاس گفت: - یک کلمه ی کلیدی بگو! آندریاس با دست کلمات مشترک را کنار زد و پازل های بعدی را مرتب کرد. مردمک گرداند و گفت: - آم... پاتر! سپس سمت مانا که با سرعت متن ها را می خواند و به دنبال ردی از کلمه ی پاتر می گشت خیره شد. دستی به موهایش کشید و همراهی اش کرد. نوشته ها به قدری ریز بودند که باید روی زمین پارکت شده می نشست و برای خواندنشان سر خم می کرد. حدوداً سه دقیقه گذشته بود تا آن که مانا با هیجان گفت: - بیا-بیا پیداش کردم! آندر که چشم ریز کرده بود، با صدای مانا سر بالا برد و سپس برخاست تا کنار او بنشیند. هنگامی که از صحت خبر او آگاه شد، نگاهش را به تصویر داد. گویی مانا هم تازه به عمق ماجرا پی برده بود. آندریاس آب دهانش را قورت داد و با مکث گفت: - قبل از آشنایی با تو تا این اندازه بدشانس نبودم دختر ایرانی! مانا خیره به او گفت: - منم همینطور پسر آلمانی! هر دو پس از کمی خیرگی در مردمک های هم، نفسی از سر کلافگی کشیدند و ایستادند. مانا سر به دنبال دوربین گرداند. با دیدن آن بالای درب ورود، رو به رویش قرار گرفت و سپس دو دستش را از هم باز کرد و گفت: - من از همین جا اعلام می کنم! اگه از جنگل سیاه زنده برگردم همه تون رو به مهمونی چای دعوت خواهم کرد. آندریاس ریشخندی زد و گفت: - هی! تا وقتی پارتنر منی حق مردن نداری. بعد از مسابقه خودم می کشمت. مانا با خستگی از دوربین چشم گرفت و سمت آندر چرخید. دست به کمر نهاد و خیره خیره نگاهش کرد که آندر پوزخندی زد و گفت: - ترسیدی دخترکوچولو؟! مانا ابرویی بالا انداخت و خرامان خرامان به میز نزدیک شد. دو انگشتش را روی میز گذاشت و با لحنی رمز آلود گفت: - می دونستی من سابقه ی چهار قتل ناموفق دارم؟! با نگاه خیره و متعجب آندریاس، این بار مانا بود که ریشخند میزد. قدمی به او نزدیک شد و ادامه داد: - یک بار یک چاقوی بزرگ رو تا نصفه توی سر برادرم فرو کردم. آندر یکه خورده نگاهی به سرتاپای مانا انداخت و سپس گفت: - چی؟! مانا با شیطنت تک ابرویی بالا انداخت و گامی دیگر نزدیک شد. - سر برادر سه ساله م رو تا وقتی که دست و پا زدنش متوقف شد توی آب فرو بردم. از طبقه ی چهارم آویزونش کردم و چیزی تا افتادنش نمونده بود. بالشت گذاشتم روی صورتش و خودم روی بالشت نشستم. خنده ای کرد و در مقابل نگاه درشت و شوکه ی آندریاس، گامی دیگر به سمتش برداشت و سینه به سینه ی او ایستاد. با همان لبخند دندان نمایش، زبانش را روی لب هایش کشید و با لحنی شیطنت آمیز گفت: - ترسیدی پسرکوچولو؟ آندریاس مردمک هایش را میان دو گوی قهوه ای تیره ی مانا گرداند و سپس قدمی بزرگ به عقب برداشت و معترض گفت: - من چه گناهی کردم که پارتنر تو شدم؟! روانی وحشی! مانا خنده در گلو نگاه نداشت و قهقهه اش را بیرون داد. در حالی که از خنده تلو-تلو می خورد، دو دستش را به هم کوبید و آن دو را جلوی دهانش گرفت. آندریاس عصبی به مانا غران نگاه کرد که دخترک، با ابروهایش، شانه هایش را هم بالا انداخت. آندر کلافه از صدای خنده ی پیروزمند مانا، چنگی به موهایش نواخت و با برداشتن پاکت ها و کلید گفت: - اگه تا یک دقیقه ی دیگه با جدیت نیای بیرون خودم تنهایی مسابقه رو ادامه میدم. با خروجش، صدای کوبش درب اکو شد. مانا اما بی خیال، همچنان به خنده ادامه می داد. تا این که آلارم موبایلش به صدا در آمد. ته مانده ی خنده اش را کنترل کرد و موبایلش را از روی میز برداشت. آلارم را قطع کرد و بینی اش را تصنعی بالا کشید. هنگامی که از خانه خارج شد، آندریاس را درحالی که با نفس هایی عمیق سعی در حفظ خونسردی خود دارد دید. تک خنده ای کرد و با سرفه ای کوتاه، درب ماشین را به روی خود باز نمود. موبایلش را روی داشبورد گذاشت و بدون آن که در ماشین بنشیند، از کوله اش، چادری بیرون کشید. آندریاس نگاه گیجش را به آن پارچه ی نامعلوم بزرگ داد. با خود گفت: - چی توی سرشه؟! مانا با لبخندی دوستانه به آندریاس، مهر کوچکی که بوی خاک به خود گرفته بود از جیب کوله اش برداشت و گفت: - من یک ربع دیگه بر می گردم. لطفا منتظرم بمون. و در مقابل دیدگان متعجب و پرسوال آندریاس، کلید را از روی داشبورد چنگ زد و درب را بست و به داخل قلعه بازگشت. آندر زمزمه وار گفت: - می خواد خودش رو حلق آویز کنه؟! پس با لرزی که به قلبش وارد آمد، از ماشین پیاده شد و درب را بست. - نه من نمی ذارم خودت رو راحت کنی. تو باید روی دست های من بمیری! با قدم هایی تند و بلند، خود را به درب که کامل بسته نشده بود رساند و داخل شد. به محض ورودش داد زد: - هی! این کار رو نکن! مانا با چادری که روی سرش انداخته بود، با پریدن شانه هایش هینی کشید و به پشت چرخید. با دیدن آندریاس که گیج به او می نگریست بلند تشر زد: - چه مرگته معلوم هست؟! @زری بانو
    17 امتیاز
  27. پارت هجدهم با کسلی از جام بلند شدم ساعت هفت و نیم بود. و من باید نه و نیم سر کارم باشم با فکر به اون فسقلی کمی انرژی گرفتم و از جام بلند شدم که با خونه سوت کور مواجه شدم؛ و این به این معنی بود که مامان خوابه پس بی سر و صدا لقمه ای نون پنیر پایین دادم و چای و دم کردم برای مامان چون اگه، می‌خواستم منتظر بمونم حتما دیرم می‌شد یه کاغذ از دفتر مشتری های مامان کندم و روش نوشتم: - مامان من رفتم، چای تازه دم کردم و کارم تا شش غروب طول می‌کشه و تا اون مسیر و با دوچرخه برگردم هفت، هفت و نیم میشه نگران نشو دوست‌دارم. و کاغذ رو گذاشتم کنار دفتر چون مطمئن بودم مامان روزی چند بار سراغ اون دفتر میره با عجله گوشی و کوله پشتیم رو از روی زمین چنگ زدم و به حیاط رفتم. ساعت پنج دقیقه به هشت بهم دهن کجی کرد. و با سرعت بیشتر بند کتونی هام رو به هم گره زدم و دوچرخه رو از حیاط بیرون بردم قبل سوار شدن دستی بهش کشیدم و گفتم : - جان مادرت آبرو داری کن بدون خط و خش من رو برسون محل کارم و سریع پریدم روش اولش با کمی بی تعادلی پدال زدم اما کم کم تعادلم حفظ شد و سواری باهاش یادم اومد. لبخندی رو لب هام نقش بست و زیر لب گفتم: - بنازمت، رخش خودمی! با سرعت بیشتری پدال زدم که باد خنکی به صورتم خورد و چند تار بیرون زده از زیر مغنه‌ام رو به بازی گرفت. لبخندم عمیق تر شد به یکی از خواسته‌هام رسیدم هرچند دیر اما، جای امیدواری داشت! انگار تموم مغازه ها و میدون ها و خیابون های شهر برام تازگی داشت و اولین بارم بود می‌دیدم و این در حالی بود که شاید صدها بار بی توجه از کنارشون گذشته بودم. حال دلم خوب بود البته اگر نگاه توبیخ گر بعضی از آدم های رهگذر به خودم رو نادیده بگیرم! تا وقتی که کنار عسلم بهش یاد میدم هیچ وقت بخاطر حرف و فکر و نگاه سرزنشگر بقیه دست از آرزوهاش نکشه بدون خجالت تو جامعه دوچرخه سوار بشه لباس با رنگ مورد علاقش رو بپوشه اگه فوتبال دوست داره بدون ترس دنبالش کنه! بهش یاد میدم زنونه شجاع باشه برای کارهاش متکی به کسی نباشه و از لحظه لحظه زندگیش لذت ببره فکر دختر بودنش نباید مانع خواسته های رنگی رنگی قشنگش بشه که یه وقت تو سن بیست سالگی احساس پیری نکنه ! شاید مادر عسل باید این ها رو بهش بگه اما مادری که پرستار با تایم زیاد برای بچش می‌گیره معلومه مشغله کاریش اجازه نمیده وقت برای این حرف ها رو برای بچش داشته باشه! با همین فکرها رسیدم به ساعت رو مچم نگاه کردم نه و بیست دقیقه بود! با رضایت زنگ در رو فشردم بعد از باز شدن با دوچرخه وارد حیاط شدم که با نگاه ناباور رها عمه عسل مواجه شدم. لبخندی بهش زدم پر انرژی گفتم: - سلام خانم اسفندیاری صبح بخیر! با بهت جواب سلامم رو داد و گفت: - جدی با دوچرخه اومدی؟ با خنده گفتم: - جاتون خالی هم ورزش صبحگاهی کردم هم کلی کیف کردم! دستی به شونم زد و گفت: - عجوبه ای تو دختر! با لبخند دوچرخه رو روی جک گذاشتم و هم قدم باهاش وارد خونه شدیم که همون موقع عسل با موهای آشفته و چشم های خواب آلود جلومون ظاهر شد و گفت: - جیگل اومده؟(جیگر اومده؟) با لبخندی که حالا عمیق بود بهش نزدیک شدم و بوسیدمش و گفتم: - بله که اومده مگه میشه به عسل خانم قول بده و نیاد! رها لبخندی زد و از مون جدا شد و منم بدون حرف و البته با کمک عسل اول رفتیم سرویس تا دست و روش رو بشوره و بعد هم رفتیم اتاقش با حوصله موهاش رو شونه زدم که دیدم با بغض داره به کارهام از آیینه نگاه می‌کنه! با هول دست از کار کشیدم و گفتم: - دردت اومد پرنسس؟! سرش رو به معنی نه تکون داد و بیشتر لب برچید و بیشتر چشای نازش پر آب شد! با ناراحتی گفتم : - پس چی شده؟ یهو بی مقدمه خودش رو تو بغلم انداخت و هق هق کرد و میون گریه هاش جواب داد: - همیسهه دوشت داستم مامانیم موهام رو سونه بزنه و ببافه اما هیچ وقت نکلد!(همیشه دوست داشتم مامانیم موهام رو شونه بزنه و زباله اما هیچ وقت نکرد!) تو دلم حسابی مادر بی فکر عسل رو مورد عنایت قرار دادم و با خودم فکر کردم یه زن چقدر می‌تونه الویتش کار باشه و به بچه خودش توجه نکنه و همچین آرزو کوچولویی رو برای بچش برآورده نکنه! اما عسل رو تو بغلم فشردم و گفتم: - نظرت چیه هر کاری که دوست داری با مامانت انجام بدی و اما نمیشه به من بگی تا باهم انجام بدیم! عسل اشک هاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت: - لاست میگی؟ (راست میگی؟) با نوک انگشتم زدم به بینش و یه اهوم بلند بالا تحویلش دادم که محکم بغلم کرد! بوسه ای به سرش زدم و گفتم: - حالا عسل خانم اجازه میده موهای خوشگلش رو ببافم؟ با نشستن سر جاش موافقتش رو اعلام کرد موهای روشنی که بینشون رگه های از خرمایی به چشم می‌خورد!با بافت هلندی که زدم بیشتر زیبا شده بودن با دو تا کش پاپیونی به کارم پایان دادم که عسل با شگفتی گفت: - واییی از این بافتا چه جیگل سدم ! (واییی از این بافتا چه جیگر شدم) @زری بانو @Gisoo_f @-mAhsA.86- @masoo @haniye_sh @عسل ابراهیمی @ببعی معتاد3 @im._byta @Noora @Bhreh_rah @K.A @Nilay07 @Atlas _sa @Red_girll @_NAJIW80_ @im._baran @_Zeynab @mah86 @فاطمه کیومرثی @نرگس شریف @-Atria-@شقایق.نیکنام @Noora @Bhreh_rah @Fateme Cha @nazi nima @somayeh.59 @_Ghazal @سوگند @هانی پری @Masi.fardi @Mahta1386 @setare.n @mahdiye11 @آیلار مومنی @HALF DEAD @nina4011 @somayeh.59@Aryana@sara.s31 @_NAJIW80_@hany.rS @Asma,N @Snowrita @Gisoo_f @Zeinab1384 @فاطمه شبان @Mehraban @-Aryana- @im._byta @sanaz87 @دخترخورشید @Masi.fardi @Z sadghinjad @_Mahta_ @-Tehyan- @thezeynaw @نجمه @Snowrit
    17 امتیاز
  28. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و هفتم» بهراد نیز دستمال را اندکی این دست و آن دست کرد و سپس در حالی که دو انگشت یک دستش را با حالتی چندش دائماً بر هم می‌زد و جدا می‌کرد با چهره‌ای در هم رفته و گرفته از مچاله شدگی نالید: -نمی‌دونم چی بهش مالیده که چسبی-چسبی می‌کنه! اَیی! خوب حالا! چنان از چسب سخن می‌گفت انگار چسب همه کاره به دستانش زده‌اند. نیم مثقال آب دماغ دیگر این حرف‌ها را داشت؟ همچنان با چهره‌ای کنجکاو و پرسشگرانه دستمال را معاینه می‌کرد که امیرپاشا بی‌حوصله در جوابش غرید: -خوب حالا مگه می‌خوای لیسش بزنی یا بدی همین الان بندازه گردنش؟ قلاده سگ نیست که دائماً تو گردنش باشه. ببر خونه بشور بعد بده بهش دست از سر ما هم برداره انقدر جیغ ویغ نکنه! با زهرچشمی که امیرپاشا طبق معمول با زبانش گرفت و لغات آمرانه‌اش بهراد نیز دست از کنجکاوی‌هایش برداشت و در پایان بالاخره همگی به سوی هتل روانه شدیم. همگام چندی از بچه‌ها که تازگی‌ها کمی بیشتر با آن‌ها صمیمی شده بودم در مسیر حرکت می‌کردیم و امیرشاه اندکی از من پیش افتاده بود که با تکان دادن دستی سوی آن‌ها و لبخند کوتاهی با چند قدم بلند خود را به او رساندم و با نگاهی اندک به موهای بلند و بافته شده‌اش بی‌هوا صدایش زدم: -اوی امیر گیس طلا! با شنیدن صدایم با آن لفظ بیگانه‌ای که خطابش قرار داده بودم بلافاصله با نگاهی حیرت زده رو سویم گرداند و متعجب گفت: -با منید؟ چهره‌ای حق بر جانب به خود گرفتم و با طعنه ریزی گفتم: -نه با عمه امیر بودم! قدری خندید و با کشیدن دستی خسته به چشمانش با لبخندی مهربان گفت: -جانم؟ با چشمانی که هر لحظه بیشتر مرموز می‌شد خیره به چشمان خندانش با نگاهی تیزبینانه که نمی‌توانست از آن قسر در رود غریدم: -ببینم سر شب هی می‌گفتی از اون شب،‌ ببینم کدوم شب؟! چشم تیز کرد و با ابروانی در هم ادغام شده گفت: -کدوم شب؟! به خیال خودش خیلی زرنگ بود اما نه در برابر من. اخمی غلیظ به رویش کردم و با غیظ گفتم: -این رو من دارم ازت می‌پرسم. لبخندی به رویم زد که با دیدن اخمم نصفه و نیمه ماند. لبخندش را به زحمت از لبانش زدود و با ته مایه‌هایی پنهان از آن گفت: -خوب منم دارم از شما می‌پرسم! من روحم هم خبر نداره کدوم شب. لعنتِ خدا بر شیطان چرا سعی داشت آن روی مرا با این روی پلیدش مورد آزمایش قرار دهد؟ شاید این آزمون تاوان سختی برای او در پی داشته باشد. اخم در چهره‌ام حالا جایش را به خشمی پهناور در خطوط پیشانی و چشمانم داده بود که با لحنی عصبی به او توپیدم: -تو اصلاً روح هم داری؟! هر چی میشه روحت بی‌خبره! اَی که کی بشه مچ اون روحت رو بگیرم یگانه! دهان گشود تا به مدافعه از خود بپردازد که یک آن بهراد بی‌هوا کنارش، شانه به شانه‌اش ایستاد و همانطور که تصویری را در قاب گوشی همراهش به او نشان می‌داد با حیرتی فراوان گفت: -جلل الخالق! امیرشاه دنیا دیوونه رو یادته؟ باز رفته تو نخ یه خواننده دیگه، این هم عکس شون که تازه منتشر شده. نگاه امیرشاه پر از تأسف و غیظ لحظاتی به او دوخته شده بود اما بهراد با نهایت بی‌تفاوتی نسبت به آن نگاه‌های عصبی و معنادار رو به بچه‌‌ها که سر این موضوع آهسته با هم بچ-پچ می‌کردند با ناله‌ای تصنعی گفت: -مردم شانس دارن. چرا مثل دنیا یکی پیدا نمیشه تو نخ ما بره؟! امیرشاه که دیگر خشم در جای-جای چهره‌اش قل می‌زد اخمی به روی او کرد و با نگاهی معنادار، کنایه آمیز گفت: -چشم زنت رو دور دیدی‌ها بهراد! خجالت بکش. خیلی هوای ریحان را داشت، نداشت؟! یعنی من بیهوده حساس شده بودم یا نه این حرف‌ها، قصه‌ی تیک و تاک ماجراداری را روایت می‌کرد؟ مرموزانه چشم به واکنش‌های چهره امیرشاه دوخته بودم که با صدای امیرپاشا و خنده پرهیاهوی بچه‌ها پشت بندش رو سویش گرداندم. -حق داره. آخه اون نعنا شبیه دنیا نیست که شبیه آخرت یزیده! حق بده براش کم باشه. این را گفت و سپس لحظه‌ای خیره به چشمان گود شده‌ی من رو به سوی بهراد گرداند و با چهره‌ای مچاله شده نالید: -دِ تقصیر خود الدنگتِ نفله، آدم انقدر افلیج که ننه بزرگش واسه‌اش زن انتخاب کنه؟! پس خودت اون وسط هویج بودی؟ منتظر پاسخی از جانب بهراد بودم که امیرشاه با اخمی رو به امیرپاشا با لحنی مدافعانه گفت: -ریحان از خانومی چیزی کم نداره‌، ریحان زن زندگیه. چه می‌شنیدم؟ برای امشبم کافی بود. دیگر سیم‌هایم داشتند اتصالی می‌کردند. امیرشاه از کجا تشخیص داده بود که تلخانِ سبز شده وسط زندگی بهراد زن زندگی است؟ مگر با او زندگی کرده بود؟ خونش حلال است اگر ماجرا مربوط به قبل از ازدواج او با بهراد باشد. با حرص به نیم رخ او چشم دوخته بودم که بی‌توجه به نگاه سنگین من رو به امیرپاشا و کنایه‌ای برای بهراد ادامه داد: -خانم بزرگ می‌دونسته داره چیکار می‌کنه. منتها این و امثال این براشون سخته این چیزها رو درک کنن. نگاهی تحقیرآمیز در پی حرف‌هایش نثار بهراد کرد و توفنده گفت: -هنوز خیلی مونده تا قدر ریحان رو بگیره.
    16 امتیاز
  29. «مریم» @Ataras_02 @Abigail @Atarin @Aramesh @Aramis.R_U @Ariana @.Aryana. @.Abi.AR @NAEIMEH_S @m.azimi @Masi.fardi @K.A @مانشMansh @Asma,N
    16 امتیاز
  30. فکر کنم شما‌ها رو با آلی‌یوش آشنا کرده بودم. آلی‌یوش#
    16 امتیاز
  31. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و سوم» من نه نور امید بودم، نه سپیدی شب تارش! یکی او را بگوید که اشتباه گرفته است. من زیبا بودم، زیبادخت نامور! می‌توانست به آسمان چشم بدوزد تا ستاره‌ای برای خود بیابد، من نه دیدنی بودم نه فیلم سینمایی که محو سیمایم شده بود. "اونی که سه حرف اسمش اگه بشکنه طلسمش من دوباره جون می‌گیرم اون نباشه من می‌میرم" نه با من نبود. نمی‌توانست با من باشد! خوب خوشبختانه نام من که سه حرف نبود، خیلی حرف‌ها بود! انشاالله که مرا در ذهن زیب خطاب نمی‌کرد. ای وایِ بر من! آنگاه که سه حرف می‌شد. خدایا توبه، یاد دارم خانم معلمِ پنجم دبستانم همیشه با نگاهی مرموز به من رو به کلاس مؤکد می‌گفت زیب از مصدر زیبیدن همان زیبا با اندکی تغییر است. خدایا پناه بر خودت! انشاالله امیرشاه آنقدر ادبیاتش ضعیف بوده باشد که مصدر و این حرف‌ها حالی‌اش نباشد! الهی آمین. به امید اینکه خدا این دعای مرا خارج از صف برآورده سازد! در حال و هوای خود، به خود خوری و خود درگیری مشغول بودم که با صدای یکی از بچه‌ها که جمع را فرا می‌خواند همگی چشم به او دوختیم. -آقا همه بگوش، اینجا رو داشته باشید. این رو گوش کنید، بچه‌ها بزنید. آقا بریم؟ یک، دو، سه! با شمارش معکوس او و فریاد بریمِ جمع، بار دیگر فضای کوچک اما شلوغ پلوغ جمع مان یکصدا به غلغله برخاست. همگی دست به دست یکدیگر داده بودند و این طرف و آن طرف می‌شدند که یک‌آن همزمان امیرپاشا و امیرشاه دست سوی من دراز کردند. خدایا! خداواندا! مار از پونه بیزار بود دم لانه‌اش سبز می‌شد. با این حال چاره‌ دیگری نبود. هوشمندانه قاشقی از بساط ولو شده روی زمین برداشتم، سرش را سمت امیرپاشا گرفتم و دمش را خود به دست گرفتم. این از یک سو، حالا برویم سراغ آن سو! امیرشاه که با ذوقی آشکار دست پیش می‌آورد تا دستم شکار کند ضدحال زنان آستین پیراهن مردانه‌ام را کمی کش دادم و با لبخندی پیروزمندانه آن را به دست او سپردم. یک لحظه حس کردم مثل قالب کره‌ای در حمام داغ یا کوره آتش ذوب شد و بر زمین جاری شد! تا او باشد دیگر فکرهای پلید بر سرش نزند. "تا صدای پاش میاد دلم تا‌ تا تا تاب می‌کنه تا تا تا تاب دلم دل من رو بی‌تاب می‌کنه” این خزعبلات دیگر چه بودند؟! چگونه این را می‌خواندند؟ این که بیت به بیتش پر از "تا" بود، حنجره‌هایشان تا نمی‌خورد؟ اوه بی‌خیال مادرجان! تا خواننده می‌خواند من دو دور با خاتون تا تازه آباد محله شان می‌رفتم و باز می‌گشتم. شاید هم خواننده تاب و تیتاب زیادی دوست داشت! والا چه بدانم؟! “تا میاد همسایه مون میرم و نگاهش می‌کنم یواشی نگاه به اون صورت ماهش می‌کنم" به به! چشمم روشن پس چشم چرانی و نظربازی در این گروه عادت بود که ورد زبان شان هم شده بود. "تا نگاهم می‌کنه دلم و تنم رو می‌لرزونه لرزش تنم من رو از عاشقی می‌ترسونه" اه امیرپاشا دیگر چرا؟! به او دیگر نمی‌آمد این سَبُک بازی‌ها پیشه کند. آن‌چنان دخترک را معنادار نگاه می‌کرد که دل من هری به پایین ریخت، حال گهواره‌ی مهراوه نام را دیگر نمی‌دانم! نه مثل اینکه اینجا همگی اهل بده و بستان دل بودند! فقط امید است همانگونه که دل می‌دهند دلدار یکدیگر نیز باشند. "به دلم میگم بیا و نشیم اسیر این بلا اما دل راضی نمیشه میگه گشته مبتلا هر چی من بگم کمه از این زرنگ ناقلا که لپ‌هاش گل گلی و رنگ موهاش رنگ طلا" خدایا این طلاییه‌ها را از من بگیر و خلاصم کن! آخر چه کنم؟ هر بار که حرف از این رنگ می‌شد دل بی‌جنبه من مبتلای سوء تفاهم می‌شد. اما بگویم که در این میانه نگاه‌های بی‌ملاحظه امیرشاه هم بی‌تأثیر نبود. بختک انگار ناف نگاهش را با نگاهِ من بریده بودند! هر بار به دنبال تکه گمشده‌اش چشم سوی چشم من می‌چرخاند. دیگر اعصابم به مویی بند گشته بود که قاشق در دستم را از دستان امیرپاشا که همچنان محکم آن را گرفته بود بیرون کشیدم. لبه‌ سر آن را بی‌هوا گوشه‌ی پره بینی امیرشاه گذاشتم و با غرشی گفتم: -مراسم اون طرفِ شاه یگانه، تو صورت من دامبول و دیمبول نمی‌زنن! اون چشمِ شوکولی چرونت رو درویش کن تا دو جفت قرنیه‌هاش رو ریش ریش نکردم. لحظه‌ای گیج و منگ گویی که تحت کنترل خود نبوده باشد پر از حیرت زیرلب نالید: -هان؟! چی چیشد؟! آبش را گرفتند چلو شد! مجلس و جشن تمام شد! پس از ابتدای جشن در صورت من عروسی برپا بود که خود خبر نداشتم! نکند چیزی زده بود؟! الله وکیلی این امیرشاه هم یک چیزش می‌شد.
    16 امتیاز
  32. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت ام» بهراد که دیگر عاصی شده بود. دو دستش را با شتاب طرفین خود رها کرد و ناله زنان گفت: -بابا مگه من می‌دونم تو اون مغز متفکر داداش نابغه‌ات چی می‌گذره؟! پشت دست که بو نکرده بودم بدونم آقا بدون اطلاع مدیر برنامه‌اش واسه امشب برنامه‌ها داره. سپس بار دیگر با ایما و اشاره‌هایی عجیب که برای من چندان مفهوم نبود چشمکی به امیرشاه زد و با لحنی به شدت شوخ و معنادار، خندان رو به او گفت: -مگه قرار نبود سر همه چی با آقای مدیر مشورت کنی پسره‌ی سرتقِ خودسر؟ لبان امیرشاه که به خنده‌ای نمکین گشوده شد بهراد نیش چاک زد و با لبخندی دندان نما رو به نگاه توفنده و طوفانی امیرپاشا گفت: -آقا با دلش مشورت کرده! دستور از بالا بوده پاشا جان! یک لحظه پس از شنیدن این حرف بهراد همگی یکصدا زیر خنده زدند و با خنده من امیرشاه آب شده و زیر زمین فرو رفت. جمع در خنده غوطه ور بود که صدای بلند و بی‌هوای امیرپاشا پرده گوشم را برداشت. لحظه‌ای گمان کردم تا همیشه کر شده‌ام! -مردشور تو و اون مدیرتت رو با دل بی‌صاحب و بی‌فکر این کودن رو ببرن! کلام بهراد چون نفتی ضمیمه آتش نیمه جان او شده بود که با تلنگری هرچند کوچک شعله ور شد. این را گفت و با قدم‌هایی تند و شتابان، پر از خشم از اتاق بیرون رفت. با رفتن او ریحان لنگ روی لنگ دیگر سوار کرد و با غیظ خطاب به همسرش لب زد: -مردکِ زهرماری! کاش می‌ذاشتی حقش رو با دو تا کلمه درشت بذارم کف دستش. حیف که ازم خواسته بودی ساکت باشم. بهراد اما بی‌توجه به او رو سوی امیرشاه کرد و با لبانی فشرده بر هم متذکر شد: -خدایی از حق نگذریم، نگرانیش طبیعیِ امیرشاه. آخه این چه کاری بود که با بی‌فکری انجام دادی پسر؟ لااقل قبلش یه مشورت که می‌تونستی بگیری، نمی‌تونستی؟ راست می‌گفت. این حرکت ناگهانی امیرشاه همه ما را غافلگیر کرده بود. این کار او نه تنها برای موقعیت خودش بلکه ممکن بود برای منی که با هویتی مخفی پا به این گروه گذاشته بودم نیز دردسر شود. با چشمانی غمگین خیره نگاهی به بهراد انداختم که میان حرفش با نگاهی ریز و تیزبینانه که سر تا پایم را از نظر می‌گرداند ناگهان با شیطنتی بی‌مقدمه رو به امیرشاه ادامه داد: -از فرداست که بری سر تیتر مجله‌ها داداش، دیگه زیبا خانم رو نگیری هم میدنت! امیرشاه که چشمانش از فرط شوک لحظه‌ای لوچ شده بود، به سختی چشم و ابرویی مغیب برای او آمد و با اشاره‌ای نامحسوس به حضور من و بچه‌ها زیرلب غرید: -بهراد...عه! بهراد اما بی‌تفاوت شانه بالا انداخت، به قهقهه خندید و شیطنت کرد: -دروغ میگم؟! حالا چقدر کلاس می‌گذاشت و چشم و ابرو می‌آمد؟ مثلاً خیلی بدش می‌آمد؟ جان خودش! اصلاً خیلی دلش هم بخواهد که من زنش باشم! هر چند که بخواهد هم راه ندارد پس همان بهتر که نخواهد! ☀️👑☀️ ( امیرشاه ) از دست این بهراد دلم می‌خواست سر به کوه و بیابان بگذارم. خیر سرش آمده بود ابرویش را درست کند زد و چشمش را هم کور کرد! اصلاً مرا بگو؛ چرا خودم را نمی‌گفتم که با برگزیدن مدیر برنامه‌ای چون او چشم جامعه موسیقی را کور کرده بودم! به ناچار برای تغییر وضعیت سنگینی که با حرفش برایم ساخته بود تابلوی یادگاری امضاء را برداشته و نزد زیبا که حالا روی کاناپه‌ای گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و با برق خوشحالی در چشمانش نگاهم می‌کرد قدم برداشتم و هیجان زده صدایش کردم. -زیبا خانم؟ خم شدم تا در اندک جای خالی کنارش جاگیر شوم و بنشینم که قدری در جایش جا به جا شد و در حالی که جایی برایم باز می‌کرد با ته مایه‌هایی از لبخندی زیرپوستی و محو بر لبش کوتاه گفت: -هان؟! تابلو را مقابل صورتش گرفتم و خواستم دهان بگشایم چیزی بگویم که بی‌توجه به تابلو و دهان نیمه گشوده من گویی که دقایق گذشته را از انتظار لبریز شده بود و حالا با تلنگری از جانب من مجال انفجار یافته باشد بی‌جهت، بدون مقدمه‌ای حرصی غرید: -خودمونیم‌ها یگانه این داداش تو هم که هی راه میره دَر می‌کنه! با چشمانی گشاده از حیرت محو چهره عصبانی و تخسش نالیدم: -چی؟! چی در می‌کنه! دستانش را پر از حرص طوری که انگار دست خودش نبود در هوا تکان داد و با لحنی تند و عصبی گفت: -قمپز، لغز! حالا انگار خودش انگلیسی و ترکی رو با هم فوت آبِ. لحظه‌ای به حلاجی شیرین زبانی‌هایش در مغزم گذشت و لحظه بعد پرهیاهو به خنده‌ای بی‌وقفه فوران کردم. دستی قهقهه زنان به صورتم کشیدم و سپس به زحمت با لحنی جدی گفتم: -بی خیالش! مهم خود من هستم که من خیلی هم خوشحالم که شما رو به طرفدار‌هام معرفی کردم. بهراد از آن سوی اتاق به سویمان آمد و کنار من روی دسته‌ی مبل جاگیر شد، یک ضرب روی شانه‌ام زد و با لحنی پرمعنا گفت: -مشکل اینجاست که شما تنها نیستی داداشم، الان زدی و طرفدارهای خان داداش بزرگه رو هم پروندی! اگه یه ذره آروم می‌موندی فردا حیرون سرِ تیترِ خبر‌ها نمی‌موندی! این را که گفت بچه‌ها یکی پس از دیگری همراه خنده‌های بی‌بهانه و عاشقانه ریحان برای او خندیدند و ریحان با کرشمه‌ای بی‌سابقه در جمع رو به او عشوه ریزان گفت: -عالی بود عزیزم، تو معرکه هستی! واقعاً گل گفتی. مات و مبهوت تماشایشان می‌کردم که یک لحظه نگاهم چهره در هم رفته زیبا همراه با نگاه‌های چندش‌وارش به آن‌ها را شکار کرد. چهره او خنده دار تر می‌نمود!
    16 امتیاز
  33. #با_من_ بمان «پارت صد و پنجاه ام» با شنیدن حرف‌های نامفهومش ناخواسته تار ابرویی بالا پراندم و با تعجب، حینی که کمی خود را به سمتش جلو می‌کشاندم گفتم: -جسارتاً چی فرمودید؟ متوجه نشدم، چیزی انتخاب کردید؟ همانطور که با خود غر می‌زد و کلماتی نامفهوم را سوار بر هم از دهان خارج می‌کرد بی‌میل سر از دفترچه بیرون کشید و با نگاهی کلافه به من، آن را به سویم گرداند و با اشاره‌ای به ردیف تصویر وافل‌های شکلات نالید: -این فلفل شکلاتی‌ها هم خوب بود، اما بود! قیافه‌اش که خوشگل و خوشمزه می‌زد اما مثل همه خوشگل‌ها گول زنک بود! از اسمش مشخصه چه تری زدن توش. خیالش رو بکن؛ فلفل قاطی شکلات...این رو که بریزی تو خندق بلا شک نکن یه اسهال استفراغ پدر مادر دار بعدش نصیبتِ! چشمانم هر لحظه با شنیدن هر کلمه‌ای که غران از دهانش تراوش می‌شد گرد و گردتر می‌شد. آنچنان که لحظه‌ای حس کردم اعصاب ماهیچه‌های بینوای مژگانی چشمم در هم گره خورد و چشمانم چپ شد! با نگاهی به چهره جدی و خونسردش چندین بار پی در پی پلک زدم و حیران نالیدم: -چی؟ چی فرمودید زیبا خانم؟! اخمی به رویم کرد و با سُر دادن دفترچه کوچک منو به سویم با نگاهی حق بر جانب نالید: -اه ولمون کن تو هم هی چی فرمودید، چی فرمودید راه انداخته! بیا باور نداری بگیر دستت خودت بخون. دست دراز کردم تا دفترچه را بردارم که بی‌هوا دستش را روی نوشته "وافل" آن هم به خط خودم کوبید و با حرص گفت: -آ بیا فلفل شکلاتی! داری می‌بینی؟ با نهایت جدیت به چشمانم زل زده بود که لحظه‌ای بی‌اراده پقی زیر خنده زدم و مولکول‌های خنده‌ام را بی‌هوا از دهان خارج کردم. آنقدر خندیده بودم که تمام پوست صورتم سرخ شده بود و از چشمانم اشک سرازیر بود. زیبا با نگاهی خشمگین به چهره خندانم عقب کشید و دست به سینه به پشتی صندلی‌اش تکیه زد. اخم در هم کشید و بدون ذره‌ای تعارف غرید: -زرنقود! به چی می‌خندی هان؟! با دیدن نگاه دلخور و عصبی‌اش خود را به سرعت جمع و جور کردم و ضمن زدودن اشک‌های شادی‌ام همچنان خندان نالیدم: -وافل زیبا خانم! وافل شکلاتی. معماگونه نگاهم می‌کرد که با شنیدن تلفظ کلمه وافل از دهانم یک آن روی میز خم شد، گردن پایین کشید و با نهایت تعجب گفت: -وافــل؟! وافل دیگه چیه؟! با نهایت وجود، تا آنجایی که جان در بدن داشتم خندیدم و با ته مایه‌هایی از خنده به سختی لب گشودم. دستی به صورت خود کشیده و گفتم: -وافل یه نوع نون شیرین شبیه به بسکوئیتِ که از آرد و شکر و روغن و سایر مواد تهیه میشه. قرارگیری تخته‌های شکلات کنار وافل رو میگیم وافل شکلات. حالا متوجه شدید؟ البته... هنوز کلامم منعقد نشده بود که چهره‌ای عاقل اندر سفیه به خود گرفت و حینی که با تکیه به صندلی‌اش از نو دست به سینه می‌شد میان حرفم گفت: -گل گفتی، آی گل گفتی. مثل یه بلبل گفتی. جواب عالی دادی غنچه بودی شکفتی! چشمانم یک لحظه به پهنای دو نلبعکی گشاده شد. خنده‌هایم تمامی نداشت. با هر حرفش مرا تا مرز سکته می‌خنداند. همه وجودم از خنده می‌لرزید که بی‌توجه به احوالات من با جدیتی مثال زدنی بدون حتی ذره‌ای خنده گفت: -خودم می‌دونستم‌، ولی نگفتم ببینم تو هم بلدی یا نه! عجب! بلانگرفته دختر! دست پیش را همیشه به میان داشت تا نکند خدای نکرده پس بیفتد! بی‌خیال کلاه گشادی که به سرم رفته بود خندیدم و با چشمکی گفتم: -بله متوجه‌ام. بگذریم؛ یه لحظه قشنگ حس کردم تو برنامه جمعه‌های روشن پژوهم. این را که شنید لبانش به لبخندی گشاده باز شد و با فرستادن بادی در غبغب با عشوه‌ای دلبرانه گفت: -نه دیگه، اشتباه حس کردی. شما تو دوشنبه‌های ناموری! با حیرت چشم به چشمش دوخته بودم که انگشت اشاره‌اش را بر میز کوبید و با خنده‌ای زیرپوستی گفت: -امروز دوشنبه ست. اوکی؟ با سر حرفش را تائید کردم که ادامه داد: -بنده هم که در محضرتون هستم، خانم نامور هستم. پس میشه چی؟ دوشنبه‌های نامور!
    16 امتیاز
  34. #با_من_ بمان «پارت صد و چهل و هشتم» آن طره‌های گره در گره که با یک تلنگر طوفان به پا می‌کردند و زورق دل مرا غرق دریای پریشان و مواج افکارم... چرا پیش تر ندانستم؛ اگر یکبار زلف‌هایش ز رخسارش برخیزد هزاران آه از جانم ز هر سو زار برخیزد. چرا این چنین مو گره می‌زد و روزگار بر من گره می‌زد؟ آه که از دیدن این همه زیبایی آه از نهادم برخاسته بود. آه خدایا! که هر چه به دوری از آن کمان گوشهٔ چشم‌های شهلایش خو می‌گرفتم و فراموشی بر می‌گزیدم باز فایده‌ای نبود مرا چرا که فتنه انگیز گوشه چشمانش همان بلای گوشه نشینی بود که کنج دلم مسکن گزیده بود. دیگر خوب می‌دانستم اگر زلفش برآشوبد دلم همچون پریشانی آن طره‌های وحشی، چون باد سحرگاهی بی‌سر و سامان به این سو و آن سو کشیده می‌شود. شاید هم زلف‌هایش از حال زار من پریشانی را آموخته بود که هر بار با دیدن من آرام و قرار می‌باختند و این چنین می‌تاختند. "مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کاشوب حسن روی تو در عالم اوفتد" وای...وای از آن هلال ماه نو، انداخته سایبان بر دو چشمش که ابرو نام می‌گرفتند اما من که خوب می‌دانستم حتی هلال ماه را زیبنده نیست تا به اوصاف آن دو چتر گیسوخزان بیاید. و اما کلامش قند مصری و گونه‌ها چون سیب لبنان سرخ! و چشمانی که ناوک انداز روایت می‌کند چشمان آهوی خراسان را... و آن روی دل آرا، بَرِ سیمین، رخ لاله، لب لعل و دو چشم باریک چون چوب کبریتی که آتش می‌زند هر دم به باروت دل خونم. و حالا باد و رقص موی یار و پیچش رایحه و عطر دل انگیز گل بوته‌های نارنج در یک عصر انتهای پاییزی در تضاد با فصل و موعد سر رسیدن شان، در دلم غوغا و پیش رویم جشن گل ریزان بر پا کرده بودند. گل ریزانِ سنجاقی از شکوفه‌های سپید بر آن طره‌های وحشیِ رقصان در دستان اغواگر باد... "آمد خجسته مهرگان جشن بزرگ خسروان نارنج و نار و ارغوان آورد از هر ناحیه" و نگاه خیره و جانگیر او، از پس آن چشمان رنگین کمانی، همان تیله‌های پر رنگ و لعاب که دقیق به چه رنگ‌اند را نمی‌دانستم! سبز است یا که آبی؟ یا کبود و ارغوان یا اطلسی از زر؟ یا بنفش یا که فیروزه‌ای؟ مثل رنگی از رنگ‌های در هم بر همِ طرحی از گل‌های قالی! نمی‌دانم چه رنگی بود اما همین بس به گیرایی که می‌خواستم با هر بار نگاهش خود را از آن مژگان بلندش حلق آویز کنم. و مرا همین بس که تماشاگر این جلوه زیبا باشم. "دل به دل راه داره جذابی عشقم آرزوم اینِ باشی جلو چشمم دل به دریا زده‌ام عاشقم عشقم اینجوری نکن با دلم هی نزن چشمک" آنقدر در بحر افکار خود غرق گشته بودم که هدفم را پاک از یاد بردم و ندانستم چه زمان افسار آن شاخه از دستانم خارج شد و او را به کامش رساند. همینطور خیره به نقطه‌ای نامعلوم میان چهره‌اش مانده بودم، حتی پلک هم نمی‌زدم که یک آن بی‌هوا با شیطنت بشکنی مقابل چشمانم زد و با تکان دادن شاخه نارنج مقابل چشمانم با طعنه گفت: -پیشتِ یگانه! اینجوری که تو نگاهم می‌کنی قطع به یقین تموم میشم و چیزی از من برای آیندگانم باقی نمی‌مونه! آقا بسه دیگه خوردی ما رو لااقل هسته مون رو تف کن. گیج و منگ تکانی به سرم دادم و با علامت سوالی بزرگ محو بالای سرم نگاهش کردم که بار دیگر شاخه پربار نارنج را به رخم کشید و با اشاره چشم و ابرویی به آن پیروزمندانه گفت: -اینجا رو داشته باش حاجی، خیال کردی آخر بازیِ و تو هم از اون‌هاش هستی؟ حالم هنوز درست بجا نیامده بود، همینطور حیران نگاهش می‌کردم و هیچ نمی‌گفتم که با حرص پوفی در صورتم کشید و مشغول جدا کردن آن نوبرانه‌ها از میان شکوفه‌های برفین نارنج شد. "مغرور جذاب، زیبای خوشگل" "چشم‌هات درشتِ این قلبم تو مشتت قلبم تو مشتت" ♥️☀️♥️ ( زیبا ) و بالاخره بعد آن همه سختی بهر دو لُپ نارنجِ ترش و اعلای عجول پاییزی به مقصود دل رسیدم و... اولین پرک از آن که به دهانم رسید عق زده و پسش زدم! این زهرماری دیگر چه بود؟ برای این تلخک‌ها مثل میمون شده و به این سو و آن سو می‌پریدم؟! امیرشاه خیره به واکنش ناگهانی و پیش‌بینی نشده‌ام، با نگاهی به چهره در هم رفته و لوچم با صدایی بلند بریده-بریده خندید و در حالی که دستانش را با شانه‌های بالا رفته‌اش به نشانه پرسش از هم باز کرده بود نالید: -چیشد؟! خوب نبود؟
    16 امتیاز
  35. بسم الله الرحمن الرحیم. عکس شخصیت های رمان مدارِجبر نام رمان: مدارِجبر نویسنده: اسماء نادری ژانر: تراژدی، عاشقانه لینک رمان مدارِجبر🤩 @melika_sh
    16 امتیاز
  36. 💕کوثر💕 این خانم زیبا رو که می بینید که بسیار آرایش کولیده اسمش کوثره ملقب به ممد قلی‌‌ وآرایشگر گروه 😂 جلوی جوجه تیغی های جامعه به شدت مغرور و سرد 🤐😮 لقب:ممدقلی😂
    16 امتیاز
  37. اینم آرمیسا:) یه عاشق، یکی که با تمام وجود رامیار رو دوست داره اما ... .
    16 امتیاز
  38. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و پنجم» ای لگد بر این شانس که پیش از من قاطر بر آن لگد زده بود! نه که عطسه زدن اشکالی داشته باشد‌ها، نه! قطعاً امری طبیعی بود اما اینکه آب بینی‌ات بدون در نظر گرفتن یک نیمچه آبروی باقی مانده‌ات بیرون بجهد و شخصیتت را خدشه دار کند چرا اشکال داشت، خیلی هم داشت! چیزی نمانده بود رسوا شوم که بلافاصله رو به سوی دیگر گرداندم و چهره از او پنهان کردم. در حالی که صورتم را با هاله‌ای از شال حریرم مستتر داشتم برایش نالیدم: -نه نه نکن! حینی که در جایش بالا و پایین می‌شد و با اصرار زیاد مصرانه قصد داشت چهره‌ام را ببیند، دمغ گفت: -عرض نکنم؟ اه این بشر هم خنگ تر از کوآلا بود! بعد مردمِ غافل گناه آن بینوا را می‌شستند. خنگ ندیده بودند که آن زبان بسته را خنگ می‌نامیدند. آه کُدن اینجا بود، حی و حاضر در جوار من! پوفی کلافه کشیدم و در حالی که در ذهن به دنبال راهکاری برای برطرف کردن گند پیش آمده‌ی پیش‌بینی نشده بودم نالان گفتم: -نه عرض بکن، نگاه نکن! مشکوکانه سکوت کرده بود که دستانم را مقابل بینی‌ام قرار دادم و اندکی رو به سویش گرداندم. زیرچشمی کوتاه نگاهش کردم و با لحنی به شدت درمانده پرسیدم: -میگم دستمالی چیزی ور دستت هست یگانه؟ این را که شنید با نهایت نگرانی در جایش به تقلا افتاد و پرپرزنان با فریاد نالید: -دستمال؟! دستمال برای چی؟ نکنه خون دماغ شدید، آره زیبا خانم؟ ای خدا! آی ظهیر، درد بی‌درمان نگیری ظهیر! کجایی ببینی که این یگانه پیرم را در آورده است! با فریادش لحظه‌ای نگاه بچه‌ها و بهراد که مشغول جمع و جور کردن خرت و پرت‌ها و آلات موسیقی شان بودند به سوی مان چرخید. با خود گفتم، حالا بیا و درستش کن اما خوشبختانه نگاه شان زودگذر بود. دستی به نشانه بی‌محلی به سمتش تکان دادم و بدون پاسخی به نگرانی‌اش خود به دنبال چاره‌ای گشتم. همینطور یک دست مقابل بینی‌ام داشتم و دست دیگر را سردرگم به کمر زده بودم که یک آن چشمانم به دستمال راه-راه سرخ و سفیدی تنها گوشه‌ای رها شده کنار کنده‌ای جلب شد. عزیزم! تنها نباش، مال من باش! تو را خدا برای من فرستاده است. با چشمانی که جانانه می‌خندید، با شور و ذوقی فراوان به سویش حمله ور شدم و آن را به چنگ گرفتم. بی‌درنگ بر بینی‌ام کشیدم و با احساس رهایی‌ خاصی نفسی آسوده از دهان خارج ساختم اما آسودگی‌ام دوام چندانی نداشت. هنوز روی زانو خم بودم که ریحان همانطور که همه جا را جست و جو می‌کرد رو به بهراد گفت: -عزیزم تو دستمال گردن من رو ندیدی؟ دستمال گردنش به چه شکل بود؟ خدا بخواهد راه-ره سرخ و سفید که نبود، بود؟! دستمال را نامحسوس در دستانم مشت کرده و پنهان کردم. حینی که ریحان سمت کنده‌ها می‌رفت با قدم‌هایی آرام و اندامی مچاله شده به سوی امیرشاه بازگشتم و کنارش ایستادم. ریحان کلافه اطراف کنده‌ها را می‌گشت که بهراد به سمتش رفت و با چرخاندن نگاهی به حوالی‌اش دستی پشت گردنش کشید و گفت: -چیه گمش کردی؟ ریحان موهای سرخابی و رنگ شده‌اش را که در صورتش جا خوش کرده بود کلافه کنار زد و سردرگم گفت: -فکر کنم. سپس دستی اندوهگین بر پیشانی‌اش کشید و رو به او با چهره‌ای زار و نزار گفت: -همین جا نشسته بودیم دیگه، گذاشته بودمش همین جا اما الان نیست. موقع شیرینی خوردن از گردنم بازش کردم تا گَرد آرد شیرینی لاش گیر نکنه. بهراد لب بر لب فشرد و پوفی کلافه کشید. امیرشاه که خیره به بحث شان گوش سپرده بود دلسوزانه رو به آن‌ها گفت: -چی شده بچه‌ها؟ مشکلی پیش اومده؟ کاری از دست ما بر میاد؟ ای خدا یکی نبود بگوید تو را سننه؟ اصلاً چه خبر شده بود مگر که انقدر شلوغش کرده بودند؟ کفش سیندرلا که نبود، یک دستمال گردن ساده بود. نامحسوس با دست آزادم گوشه پیراهن سفید مردانه‌اش را گرفته و همانطور که آن را ریز می‌کشیدم از میان دندان‌های کلید خورده بر هم و لبان چفت شده‌ام با لبخند غریدم: -نه چیزی نشده. بر نمیاد، کمکی از دست تو بر نمیاد. نخود آش نشو، بیا من و تو بریم بیخود صداش رو در نیار. نگاهش حیران میان من و بهراد در گردش بود که بهراد لب گشود و با اشاره‌ای به مسیری که باید از آن سو به هتل باز می‌گشتیم گفت: -نه امیرشاه جان چیزی نیست. شما و زیبا خانم برید ما هم میایم. خدا پدر و مادرت را بیامرزد مرد! حقا که مدیر بود، راحتم کرد. سپس آنگونه که گویی درباره چیزی بی‌ارزش و بی‌اهمیت سخن می‌گوید بی‌تفاوت رو به امیرشاه ادامه داد: -دنبال دستمال گردن ریحون می‌گردیم. شما برید ما یکم دیگه می‌گردیم بعد میایم هرچند که بی‌فایده ست. بی‌خیالش دیگه گم شده. همین حرف بهراد کافی بود تا ریحان پا بر زمین بکوبد و تاخت و تاز کند. دستانش را طرفین ران‌هایش مشت کرد و لجبازانه نالید: -چی چی رو بی‌خیالش بهراد؟! یه میلیون پول پاش رفته، مگه یه دستمال ساده بود که اینطوری بی‌تفاوت درباره‌اش حرف می‌زنی؟ یک میلیون پای این دستمال پول هدر رفته بود؟! همین نیمچه مثقال پارچه که عاقبت بینی شور من شده بود؟ بهراد سر کج کرد و درمانده نگاهش کرد که اندوه در چشمانش کاشت و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت: -یادگاری ماه عسل مون بود. بهراد من دستمال گردنم رو می‌خوام.
    15 امتیاز
  39. پارت چهارم🦃😍🐑 با شرکت @ببعی معتاد @پرتوِماه @Masi.fardi admin@Shervin روزها میذگشت و من تنها گوشه ای در قصه ببعی اشک میریختم و پرام روز به روز کمتر میشد . بابا بوقولی که خیلی نگران یدونه بوقلمون دخترش بود طبیبای زیادی رو بالای سرم اورد اما هیچ کدوم نتونستن مرض منو تشخیص بدن😥 همینجوری روزا میگذش تا اینکه ننه بوقولی و عمه مصی بوقولی با اشناهای مانیکور پدیکورشون یه طبیب یافتن که اون سم بدن منو سم کویید بوقولی معرفی کرد. پادزهر این سم فقط عشق بود یوهوهوهو🍻🍸🍷👄💋عشق و بوسه جاویدان ببعی که می تونست منو نجات بده. مامی بوقولی و عمه بوقولی مصی تو تکاپو که بابا بوقولی رو راضی به این وثلت کننو من تو بستره بیماری روز به روز داغون تر میشدم تا اینکه یه روز که بابا بچه ها تو (چت باکس ) مزرعه پلاس بودم یهو بابابوقولی اومد و گفت زنده ای؟ گفتم نه بابا بوقولی کووید بوقولو گرفتم. گفت شانس اوردی گفتم نه هنوز مثبتم گفت پسره؟ (وی برای دیدن نوه اش پرپر میزد و بسیار عجله داشت )😎😋 🦃+ 🐑= 🐙 گفتم نه هنوز ازدواج نکردیم بابا بوقولی غیرت داشت نمیتونست جلو دختر بوقولیش اسم معشوقه اش ببعی رو بیاره برای همین من خودم پاپیش گذاشتم و با محکم گفتم نه اما اگه بذاری با ببعی مزدوج بشم بابا بوقولی سوکوت عمیقی کرد تمام مزرعه تو سیکوت غرق شد و به بابا بوقولی خیره شد نفسا تو سینه حبس شده بود تا اینکه.... وحی پیغمبر بر بابا بوقولی نازل شد که بخوان . . . . .بخوان ...قطبه عقد را بخوان و دیالوگ طلایی بوقلمون شمارو به عقد ببعی معتاد به دو عدد خرگوش یه عدد شلوار کردی (برای دامادش🐑😢😭)هق مرسی بابا بوقولی با احساس و مهربونم و یک عدد جوراب گنه (برای دخمل بوقولیش که یه وقت بیجامه ببعی رو نبینه حسود بشه)😁😁😎 و اینگونه شد که ما مزدوج شدیم اما نه جایی نرید داستان هنوز پایان نرسیده در ادامه خواهیم داشت که دایی بوقولی شروین 🐴با این وصلت مخالفت میکنه و ادامه ماجرا... پایان فصل یک پی نوشت متاسفانه عقد بدون حضور داماد انجام شد من چه بوقولی سیاه پری بودم😶😥😥😥 @ببعی معتاد کجایی که طاقت ندارم کجایی که من پر ندارم برات می نویسم یه نامه چطوری تونستی چجوری کجایی بیا بسه دوری ببعی کجایی کجایی 😥 خرگوشمو بدید برم دینگ دیلینگ دیلینگ دینگ میخوام سر سفره ببرم سرجاهازی خرگوش میبرم🐇🐰
    15 امتیاز
  40. PART19 دختر لبش را با زبان تر کرد و این کار به خنده رنجورش پایان داد. تکیه بر دستش بلند شد و لباسش را تکاند، با توجه به حرکاتش گویا محظوظ بود از ملاقات دوباره کایلا. با استهزاء نگاه به او داد: - می‌خوای جوابات رو بگیری؟ کایلا سردرگم چهره بد‌ طینت او را نظاره کرد. دختر موهای بلوند دم اسبی و در هم ریخته‌اش را عقب راند و به قصد دست دادن، دستش را جلو برد: - ایرا از دیدنت خوشحال نشده درد و درمون! کایلا چند ثانیه وقتش را تلف تجزیه کردن جواب او کرد. نامش ایرا بود و از دیدار با او ناسوده، اما کایلا را درد خطاب کرد و درمان! و این بار بود که پیش‌بینی کایلا خطا رفت. درد برای چه‌کسی و درمان برای چه‌چیزی! کایلا سعی کرد بیشتر منتظر جوابش باشد تا آن‌ها را خیال کند پس با چشمان پرسش‌گرانه او را مشاهده کرد. دختری که خود را ایرا (ira) عنوان گذاری کرده بود دوباره لبش را خیس کرد: - می‌شناسمت چون ایرا دلش نمی‌خواد دشمنش رو بلد نباشه! کایلا آزرده از حرف و جملات ناقص و اسرار آمیز او لحظه‌ای ابرو به هم پیچاند. با این سوال که چرا از طرف خود حرف نمی‌زند و خود را از خویش جدا می‌ساخات دوباره در سکوت نگاهش کرد. ایرا راهش را به سمت پیاده رو گرفت، هنوز پایش لنگ می‌زد. کایلا خود را دنبال او کشاند. ایرا روی نیمکت چوبی پیاده رو نشست و با کف دستش چند باره نزدیک خود روی چوب کوبید تا به او اطلاع دهد میخواهد کنارش بنشیند. کایلا ننشست و روبه رویش تکیه بر درخت دستش را بغل گرفت. ایرا بیخیال ادامه جواب های نامفهوم خود را در مغز کایلا نشاند: - ایرا کسی نیست که باعث هرج و مرج تو زندگیت شد... فقط با نشون دادن خودش به تو باعث شد که از جانب جهان خودش آزارت بدن. کایلا خود را در تشویش یافت، جواب او کایلا را در تشویش هول داد. این عارضه فرا تر از تصوراتش پیش رفت، بازدم بلند رفیع خبر از شروع نفس های تندش را به گوش خود و ایرا رساند. کایلا تکیه‌اش را از درخت گرفت، میل به سخن گفتن نشان نداد و با افکارات متشنج پاهایش را آرام از هم جدا کرده قدم‌ هایش را برای نشستن روی نیمکت برداشت. به او نگاه نکرد، پاهایش را جمع کرده زانو بغل گرفت و با تکیه چانه‌ روی آن، گوش شد برای شنیدن. ایرا نگاهش را از به طرف او چرخاند و خیره به نیم رخ مضطرب او لب زد: - ایرا مال جهان تو نیست...! من واسه جهان تو هستم! کایلا همان‌طور خیره به روبه رویش، از دختر قریبش واهمه داشت. او فقط جلوی خودش را می‌گرفت که حرف های ایرا را بشنود. به گونه‌ای جمله هایش را کنار هم قرار می‌داد که انگار از خود کس دیگری ساخته شده که ایرا از آن نفرت دارد. و شاید اسمش ایرا نیست و کسی که الآن هست ایرا نام گذاری شده. متوجه شد که شب قبل از طرف خود حرف می‌زد. شاید به خاطر این بود که از اسمش استفاده نکرده و کایلا هنوز نامش را نمی‌دانست. - تو قراره بانی این بشی که منو توی جهان ایرا حبس کنی! ویراستار: @.Aryana. ناظر: @Fateme Cha نقدم کن اطاقمو ببین
    15 امتیاز
  41. من واکنش و نقد می‌خوام تا پارت بزارم☹ @amin141 @Otayehs @Sogand.... @m.azimi @Armiti @pegah11z @..Pegah.. @Narges.Sh @Hasti_hr @آیلار مومنی @Akva @Z.A.D @Hasti.m @FAR_AX @Nilay07 @Parnian @Bi_neshan @ayda79 @Fateme71 @Aelinavam @melika_sh @پرتوِماه @Selin @Marynana @melcmy @asal_janam @...Kimia... @Maria @Ssayeh @Ssanaz87 @hosna @Atlas _sa @Masoome @ANISO_HADAD @fatemeh @Z sadghinjad @Hani_tavakoli @sahel56 @Asma,N@mahdiye11 @سهرابی
    15 امتیاز
  42. 💃🏻نیلی 💃🏻 دختر جیغ جیغو و غشی گروه،رفیق فاب حانیه😍 خواهر وحید 🤦🏻‍♀️ ایشون هم جز شیاطین هستن از پاره کردن خشتک همسایه بگیر تا کرم ریختن توی مهمونی های اشرافی 😈 لقب: جغ جغه🤪
    15 امتیاز
  43. 🤤امید🤤 جز پسرهای جذاب گروه.برعکس همه پسرهای رمانای دیگه مظلوم واقع میشه ولی با وجود اعضای اکیپ یک آتیش پاره ای میشه که رو دست نداره😂😁 لقب:پسربد 😎🔪
    15 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...