رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Masi.fardi

    Masi.fardi

    نویسنده


    • امتیاز

      1,735

    • تعداد ارسال ها

      1,142


  2. masoo

    masoo

    نویسنده


    • امتیاز

      1,244

    • تعداد ارسال ها

      2,698


  3. eliyour

    eliyour

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      930

    • تعداد ارسال ها

      9,947


  4. -Aryana-

    -Aryana-

    ویراستار


    • امتیاز

      623

    • تعداد ارسال ها

      1,244


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 24 خرداد 1400 در همه بخش ها

  1. سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه. یه صحبتی داشتم و شاید بشه گفت یه گله از شما... بچه ها کاربر های جدیدی که وارد انجمن میشن، درست مثلِ همون روز اول شما هستن که وارد انجمن شدید یعنی ممکنه یه سری چیزا رو بلد نباشن، نتونن رمان بنویسن، تگ کنن، چت بیان و کلی کار های دیگه که هممون اون اوایل نمیدونستیم. اما اخیرا چیزایی میبینم مثلا کاربر نودهشتیا میاد توی چت با اینکه عده ی زیادی هستن جوابش رو نمدید و با دیدن اشتباهات مکررشون حاضر به کمک بهون نیستید. درسته رهنمایی کاربر های نودهشتیا با تیم راهنما هست اما همیشه یادتون باشه ما همه باهم یه خانواده هستیم، دوست هستیم؛ وقتی عضو جدیدی
    45 امتیاز
  2. سلام همگی چطورید؟ امتحاناتتون تموم شدن که یه سری سوپرایز براتون داریم؟
    37 امتیاز
  3. هلو نودهشتیا این وضعیت مرتبط با کادر مدیریت و تمامیه پرسنل از جمله ویراستار ها گرافیست ها و... می باشد. کلیه مسائل وضع و یا خلع شما مرتبط به شخص بنده می باشد، در صورت مشاهده وضعیت مرتبت با رفتن از انجمن، گله و شکایت، خداحافظی تاثیرگذار با دوستان، کل اکانت شما را حذف کرده و هرگز اجازه ورود دوباره شما عزیزان به انجمن نودهشتیا را نخواهم داد. گرفتن اخطار مبنی بر کم کاری شما دوست عزیز بوده و هرگز حق شکایت در عموم را ندارید، در صورت داشتن شکایت بنده همواره شنونده شما در آیدی قید شده در تلگرام خواهم بود. لطفا دقت فرمایید این آخرین اخطار به تمامیه کاربرها من جمله پرسنل می باشد
    31 امتیاز
  4. سلام دوستان از شنبه جذب گیری تیم ها تا دو هفته انجام میشه و بعد از اون تا انتهای تابستون نیرویی جذب نخواهد شد. گفتم اطلاع بدم که اگر میخواید توی مقامی فعالیت داشته باشید همین الان اقدام کنید
    27 امتیاز
  5. ⛓قسمت اول اگوستا، جوریا، ایالات متحده است. اولیور در یک پایه متقاطع اداره پست نشسته و انگشت شست خود را پاره‌ می‌کند و آن را گاز می‌گیرد، در دست او یک جعبه زرد پر از کوپن‌های جمع آوری نشده امروز و دیروز و از همه مهم‌تر صورت حساب‌هایی با مجسمه آزادی در بالا چاپ شده بود. خانم جیلز: اولیور تو هیچ شباهتی به مادرت نداری، تو تنبل و خودخواه هستی، اگر اون‌ها رو زیر یک ساعت تحویل ندی اخراج میشی. خانم جیلز صاحب اداره پست او مادر اولیور را در سن سیزده‌ سالگی استخدام کرد و اکنون به عنوان مادربزرگ اولیور دیده می‌شود. چین و چروک‌های آن داستانی از هرسال را روایت می‌کند. -
    26 امتیاز
  6. ⛓The Oliver⛓ ✍نویسنده: eliyour | کاربر انجمن نودهشتیا✍ 🎡هدف: کسب تجربه🎡 🕰ساعات پارت گذاری: نامشخص🕰 🎭ژانر: تخیلی_ترسناک_دارک🎭 📤خلاصه: نادیده گرفتنِ نسلی محجوب بر عمل، اعمال صحبت‌هایی از قبیل دنیایی محبوب، انتشار نوری از دستِ دخترکی بر ناشناخته ترین ناگفته‌ایی جانس. جنگی که ایمانی بر مختصر بودنِ جنایتی بر دنیای مرآت ندارد. هیچ چیز گفته نشده، نه برای اولیور نه برای جادوی شبانگانه‌اش. دروازه‌ای از دست می‌چکد بر خانواده‌ی آتشینِ مک دونالد. بحری در انتهاست... (سخن الیور ^•ﻌ•^) (دوستان این بار با رمان اولیور همراهتون هستم، رمانی که هیچ وجهِ از محتوای گنگی برخورد
    23 امتیاز
  7. 💜پارت چهاردهم💜 -هییییی سانی من آمادم بریم؟! سانی هم از تو اتاق فریاد زد. سانی:من هنوز دارم آماده می شم تو باغ منتظر باش تا بیام. خدا لعنتت کنه، مگه داری چه غلطی میکنی. نفسی عمیق کشیدم کیفم رو روی دوشم انداختم دوباره فریاد زدم. -اوکی من رفتم زود بیا. همین طور که خم شده بودم،آروم آروم از پله ها پایین می اومدم و با ترس به دور اطراف نگاه می کردم تا یه وقت مامان این دور و اطراف نباشه.همین جوری داشتم آروم و سریع به طرف در خروجی می رفتم که یه دستم به عقب کشیده شد با شدت پرت شدم عقب و افتادم تو بغلش ، دیگه از شدت ترس از تنبیه نمی دونستم چی می گم چشمام رو بسته بودم و تند ت
    22 امتیاز
  8. نام داستان:فوجِ مشئوم(لشکر شوم) نویسنده:masoo هدف:علاقه به نوشتن ژانر:تراژدی،جنایی خلاصه:فریاد رعب آورشان لرزه بر تن هر جنبنده ای می اندازد.ترس یقه ات را می گیرد و قلبت را وادار به تپیدن می کند.صدای قدم هایشان که می آید دلهره دست می اندازد و بیش از قبل جانت را اسیر چنگال خود می کند. حس سردی چاقو زیر گلویت از خود مرگی که فقط چند ثانیه با آن فاصله داری بیشتر خوف برانگیز است بدو!سریع تر از رعد!نجات بده خودت را.اینجا توقف مساوی ست با مرگ. لینک صفحه نقد-نقد-و-بررسی-داستان-فوجِ-مشئوم لینک شخصیت ها:عکس-شخصیت-های-داستان-فوجِ-مشئوم
    21 امتیاز
  9. #پارت اول (تمامی شخصیت ها و اماکن ساخته ذهن نویسنده ست.کپی شرعا حرام است.لوکیشن روستایی در سوریه.تمامی دیالوگ ها به زبان عربیست به حز دیالوگ های حسین و سمانه) آرام، زیر پهلوی پیرزنی که روی تختِ مقابلم دراز کشیده بود را گرفته و سعی کردم بلندش کنم. حسین بعد از معاینه‌اش سمت میز قهوه‌ای رنگ حرکت کرده و مشغول نوشتنِ نسخه شد. پیرزن چشمان شب رنگش را روی صورت همسرش که با نگرانی همراه بود حرکت داد و به عربی گفت: - نگران نباش؛ من حالم خوبه. ولی همسرش انگار با نگران نبودن، بیگانه باشد، با قدم‌های مستأصل، سمت میز حرکت کرد و پرسید: - آقای دکتر، حال خانمم خوبه؟ حسین خودکار را
    21 امتیاز
  10. خب من این پیام رو صرفا برای این گذاشتم که بی خبر و ناگهانی از بین جمع دوست داشتنی دوستای داخل انجمنم نرفته باشم. بخاطر یک سری مشکلات شخصی در رابطه با مدیریت مجبور به ترک همیشگی انجمن هستم. خیلی خوشحال شدم که در این مدت در کنارتون بودم و از همکاری با تک تکتون لذت بردم. امیدوارم همیشه موفق باشید و دوستتون دارم! از طرف حدیث سبز کاهویی سابق!
    21 امتیاز
  11. 💜پارت سیزدهم💜 -مطمئنی تولدش فردا شبه؟! سرش رو از تو گوشیش بیرون آورد وگیج نگام کرد. سانی:آره دیگه تو دعوت نامه اش نوشته بود. ملتمسانه گفتم: -میشه ازت خواهش کنم دوباره بری یه نگاه به تاریخ و روزش بندازی ؟! همین طور که سوالی نگام میکرد دستاش رو روی سینه اش قفل کرد. سانی:اون وقت میشه بپرسم چرا؟! با تمسخور ابرویی بالا انداختم و سکوت کردم. سانی که با سکوت من تا تهش رو خونده بود، معترضانه صداش رو بلند کرد. سانی:یااا فقط دو بار تاریخ رو اشتباهی خوندم اونم چون حواسم نبود. در حالی که لباشو جمع کرده بود، پشت میزش کارش رفت و تو کشوی میزش، شروع به گشتن کر
    21 امتیاز
  12. 📘|• «جی کی رولینگ» متن کامل داستان خود را به ۱۲ ناشر مختلف تحویل داد و اثرش هر بار پذیرفته نشد. 📗|• در نهایت یکی از دبیران نهاد انتشاراتی «بلومزبری»، پذیرفت کتاب را با پیش پرداخت ۱۵۰۰ پوند منتشر کند. 📒|• ویراستار «رولینگ» به او پیشنهاد کرد شغلی مربوط به تدریس برای خود پیدا کند چون نامحتمل به نظر می‌رسید که او بتواند از طریق نوشتن داستان‌های کودک و نوجوان، مخارج زندگی‌اش را تأمین کند. 📙|• اما اتفاقات متفاوتی رقم خورد. اثر او به یکی از پرفروش‌ترین مجموعه کتاب‌ها در تاریخ تبدیل شد. 📕|• مجموعه‌ی «هری پاتر» به فروش بیش از ۴۵۰ میلیون نسخه‌ای در سطح جهان دست یافت. •[📚]• رولینگ بعدها در
    20 امتیاز
  13. همون طور که یه آدم میتونه بدون حتی لبخندی کم رنگ استیکر خنده بفرسته میتونه بگه دوستت دارم در حالی که هیچ حسی بهت نداره.
    20 امتیاز
  14. پارت#۲۷ چند ساعت بعد..._شب_ به پشتی تکیه دادم و پای معیوبم رو روی سطح بزرگ‌تری مثل بالشت گذاشته بودم. بابا زیر پاهام دستمالی گذاشته بود تا راحت‌تر و بدون کثیف کاری ترمیمش کنه. خیره به باندی که در حال باز شدن بود، ذهنم رو درگیر ماجرای امروز و حرف‌های حسام کرده بودم که بابا به آرومی گفت: - حوریا درد نداری بابا؟ سرم رو نفی تکون دادم و به چشم‌های رنگی‌اش چشم دوختم. - مسکن خوردم، برای همین پاهام آرومه. دستی به پاهام کشید و با دست دیگه‌اش پمادی که از آقای داوودی گرفته بود رو باز کرد. - خب به گمونم پاهات تا پس فردا بهتر میشه. امّا هنوز نباید
    19 امتیاز
  15. 19 امتیاز
  16. #خاطرات خوناشام# #قسمت 23# فضولی غزل @-GHAZAL- دست به کمر شد و گفت: - نگین خنگم ها! فهمیدم توی ذهنتون حرف زدین. بی ادبا! من و هنری لبخند دندون نمایی زدیم که غزل گفت: - ایح! نیشتون رو ببندین! زشتا! این بار قیافمون پوکر شد و غزل خندید و گفت: - آفرین که نیشتون رو بستین! هنری ابرو هاش رو بالا برد، چینی به بینیش داد و گفت: - وقتی به ریچارد لوتون دادم می‌فهمید! غزل هم ادای هنری رو در آورد و چینی به بینیش داد و گفت: - وقتی به سوسک تبدیلت کردم می‌فهمی! خندیدم، با دستم به زانوم کوبیدم و گفتم : - این رو باهات موافقم غزل! فرض کن این
    18 امتیاز
  17. #با_ من_ بمان «پارت هشتاد و هشتم» 《امیرشاه》 مات و مبهوت با دهانی باز حیران در جایم باقی مانده بودم. چشمانم روی تکه‌های شیشه پخش و پلا روی کفپوش‌های آشپزخانه محو مانده بود که میان آن حجم از حیرت ناگهان امیرپاشا غرّان و عصبانی گفت: - ببینم این دیوونه چرا من رو دید اینجوری کرد؟!اینجا چی‌کار می‌کرد اصلاً؟ پاشا را دید و این‌گونه شد؟ نه پیش از آمدن پاشا هم حال خوشی نداشت. اصلاً از دقیقه‌ای که پایش از آن تراس به این تراس رسید از این رو به آن رو شده بود؛ گویی که حال خوب و تمام انرژی‌هایش را همان جا، جا گذاشته باشد مثل مرغ پر کنده‌ای در آشفته و زار بود. اشک‌هایش، اشک‌هایش
    18 امتیاز
  18. #خاطرات خوناشام# #قسمت 25# خداحافظی چند روز گذشت و روزی رسید که هیچ وقت نمی‌خواستم برسه، غم شدیدی کل وجودم رو گرفته بود، امروز قرار بود دوست های نودهشتیم به شهر و خونشون برگردن و من رو اینجا تنها بزارن، توی این مدت خیلی باهم صمیمی شده بودیم و من به شدت بهشون عادت کرده بودم؛ به رئیس بازی ها و زرنگی های میهو @نیکتوفیلیا، دیوونه بازی های غزل، @-GHAZAL-مهربونی ها و صمیمیت زارا @-Zahra-و جادو های باحال و دوست داشتنی و البته ورد های دلنشین و خود سروده ی ساحارا @SAHAR-NAZ نمی‌دونستم اگه برن چه اتفاقی میفته! ولی دیگه نمی‌تونستن اینجا بمونن، توی شهرشون کار و زندگی داشتن. هر چقدر هم که اص
    17 امتیاز
  19. https://forum.98ia2.ir/topic/26263-فراخوان-جذب-رمانخور/?do=getNewComment اولین فراخوان. 3 نفر جذب میکنیم مدت محدوده فراخوان بسته بشه تا انتهای تابستون جذبی نیست. لازم به ذکره که یه سری امکانات قراره به این مقام اضافه بشه.
    17 امتیاز
  20. #Part21 نمی دونم چه قدر توی همون حال، صحنه ی کشیده شدن کوپر رو توی ذهنم به خودم یادآوری کردم و خاطراتمون رو از جلوی چشم هام گذر دادم؛ ولی با قرار گرفتن دستی روی شونه و صدای کارتر، به خودم اومدم. - کیلا! صورت خیس از اشکم رو به سمتش چرخوندم و با بغض گفتم: - کوپر رو برد. کوپر رو برد. بار دیگه هق هقم بلند شد که کارتر کنارم نشست و من رو توی آغوشش گرفت. - آروم باش کیلا. آروم باش. گریه نکن. با هق-هق گفتم: - چطور آروم باشم وقتی رفیقم نیست و من نتونستم هیچ غلطی برای نجاتش بکنم؟! من رو به خودش فشرد و بعد سعی کرد از روی زمین بلندم کنه. ولی این قدر شل بودم و ته
    17 امتیاز
  21. #پارت دو انگشت اشاره‌ام را روی میز حرکت دادم و چشمان قهوه‌ای رنگم را به دیوارِ مقابلم دوختم. - می‌گفت دلش برامون تنگ شده! ازم خواست یه مدت بریم پیششون. - عزیزم، تو که می‌دونی این درمانگاه به جز من و تو دکتر دیگه‌ای نداره. ما نباشیم که مردم روستا بدون دکتر می‌مونن. - آره، ولی زینب که هست. - آره هست، ولی اون فقط یه پرستار ساده‌ست. کتاب را بست و کمی به سمتم خم شد. - عزیزم می‌دونم دلت برای خانواده‌ات و ایران تنگ شده، ولی خب چیکار کنم؟ فعلا مجبوریم تحمل کنیم. غمیگن، «باشه»ای گفتم. دستم را درون دستش گرفت و همزمان که نوک انگشتانم را می‌فشرد، گفت: - یکم دیگ
    17 امتیاز
  22. هیچ‌کس با پولدار بودن، ظلم کردن، حق خوری و... توی قلب مردم باقی نمونده! شایدمعروف شده باشه و اسمش به زبون بیاد ولی قطعا با بدی‌ها ازش یاد میشه. اگر قراره در قلب مردم جایی برای خودمون باز کنیم و بعدها با افتخار از ما یاد بشه باید شخصیت انسانی داشته باشیم. (ته‌یان) •°•°•°•°•°•°•°•°•° از سری تکست‌های نوشته شده‌ام🤗
    17 امتیاز
  23. پارت هفدهم - کاوه فکت رو ببند، این تنها کاری که مهدی جرعت تکرارش رو نداره... با دستمال گردنش دهنش رو تمیز کرد و از میز فاصله گرفت. به دیوار لجن آلود کارخونه تکیه داد و خرخرکنان گفت: - ای کاش حق با تو بود اما شو انداختن که مهدی دوازدهمین پلیره و با چیزی که من امشب دیدم، فکر نمی‌کنم دروغ باشه... امیدوار به دهنش زل زده بودم تا شاید تکذیب کنه. بگه مثل همیشه داشته چرت و پرت میگفته اما... کاوه تا وقتی از چیزی مطمئن نباشه اون رو به زبون نمیاره. حس می‌کردم بعد از پنج سال نقابم رو برداشتم، می‌دونستم اگر اینجا بمونم جلوی همه از حال میرم. با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم: «بهتره
    17 امتیاز
  24. #خاطرات خوناشام# #پارت 22# من خودم را کنترل می‌کنم هنری دستی به موهاش کشید و مرتبش کرد، پوفی کرد و گفت: - ریچارد مطمئن باش، اون دیگه به کسی حمله نمی‌کنه، این چند روز بهش آموزش دادیم، دیگه می‌تونه خودش رو کنترل کنه! دست به سینه شدم و گفتم: - بابا، خب اون اولین بار بود که دندون های نیشم در اومد، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، اما دیگه می‌تونم چون خیلی تمرین کردم، هنری و دوست هام خیلی کمکم کردن. همون لحظه نگاهی به چهره ی دوست هام انداختم، خاطره ای از کمک کردنشون رو به یاد آوردم، اول هاش هنری نمی‌تونست آموزشم بده و من طمعم به خون انسان به قدری بود که نمی‌شد ازش جل
    17 امتیاز
  25. #خاطرات خوناشام# #قسمت ۲۱# شکار این بو خیلی برام آشنا بود، داشت دیوونم می‌کرد، بازهم همون حس و همون بو بود. آره این رایحه ی خون بود، خون تازه و گرم. ولی این خون متعلق به یک حیوون نبود، دیگه می‌تونستم بوی خون ها و تفاوتشون رو تشخیص بدم، می‌تونستم تشخیص بدم که این خون انسانه. خون انسان تاثیرش بیشتر از خون حیوان بود، بدنم به لرزه افتاد، دندون‌هام توی فکم به هم ساییده می‌شدند. دهنم خشک خشک شده بود. صدای هنری توی گوشم پیچید که با نگرونی گفت: - ببین باید به این چیزا عادت کنی، باید سعی کنی که جلوی خودت رو بگیری، ببین من هم می‌تونم بوی خون انسان رو این طرف ها حس کنم، ولی می‌تو
    17 امتیاز
  26. ‹‹‹خاطرات خون‌اشام››› ‹‹قسمت ۲۰›› ‹قتل› -گذشته- اون روز من و معصومه با هم با نصف انجمن سلام و احوالپرسی کوتاهی داشتیم. وقتی داشتیم باهم محوطه‌ی کلوپ عمومی رو دور می‌زدیم، نیکا سر و کله‌اش پیدا شد و دقیق یادمه که از پای معصومه گرفت و درحالی که اون رو روی زمین می‌کشوند و معصومه جیغ میزد، داخل بردش. من هم نمی‌دونستم باید کجا برم، دنبالشون رفتم و وقتی هلیا رو دیدم، باهم به سمت کلوپ ماوراء برگشتیم. ویولت رو هم پیدا کردیم؛ همون‌طور که آرمیتا گفته بود، درحال نقد بود. وقتی ماجرای قتل دیشب و جنازه‌ی امروز رو فهمید، ریحانه رو از پا، به مدت یک ساعت آویزون کرد و
    17 امتیاز
  27. |پارت14‌‌| - به... تره بلن... دد شی... پسر تا من... بگ... م یک آفر... ود بفرست... ن اینجا... - نمیتونم. - چی؟ با شدت سرم رو بلند کردم و به چشمان قهوه ای رنگش خیره شدم. با فکی قفل شده، از لا به لای دندان‌هایم با حرص بهش توپیدم:《میگم نمی‌تونم بلند شم، مفهمومه؟》 با بُهت در سکوت و تعجب به من خیره شد. خم شد و دستش را زیر بغلم قرار داد. با دیدن سوختگی انگشتانم باز برگشت و به صورتم با تعجب خیره شد. - من بلند... ت می‌کنم... تو هم کمک کن راحت... تر و زودتر بلند... شی... با کمک پسرک چشم قهوه ای که لکنت زبان داشت، باز به پشت حصار توری برگشتم. همان‌جور که با یک دستش زیر
    16 امتیاز
  28. *_پارت یک_* *سال هزار و هشتصد و شصت* الا، بر بالای تپه‌‌ی کوچک ایستاده بود و مرتع فراخ زیر پایش را نظاره می‌‌کرد. با لخند وحشی و چشمان درشت به تیرگی شبش، رد حرکت کره اسب‌‌های بازیگوش را دنبال می‌‌کرد. صدای دردآود شیهه‌‌ی ماده اسبی که در حاشیه‌‌ی مرتع، به زیر درخت کهنسال بلوط درگیر وضع حمل و زایمانش بود، در گوش‌‌هایش طنین داشت. حدود ده دقیقه‌‌ای می‌‌شد که بی‌‌قراری‌‌های مادر آغاز شده بود و خبر از تولد کره‌‌اش می‌‌داد. مستر کینز نیز کمی دورتر، درگیر آموزش رفتاری به تعدادی اسب نیمه بالغ بود و عیناً متمرکز بر ماده اسب باردار که اگر تولد کره با مشکل مواجه شد، به کمک مادر بشتابد. اس
    16 امتیاز
  29. ⛓قسمت دوم دور از مادرش که پشت کمد مخفی شده بود، او سوار ماشین می‌شود‌ و می‌چرخد تا در را باز کند، هرچند موج دیگری ایجاد کرد و در قفل شده است، دست درازش را به در فشار می‌دهد، دید او دوباره مبهم می‌شود و دوباره روی یکی از لباس‌های اطراف می‌نشیند. (لس انجلس، کالیفرنیا آمریکا) ماشین بیرون یک خانه به سبک کالج بالا می‌رود، دو راننده و دو صندلی جلو می‌مانند، و دوباره دستان خود را تکان می‌دهند، این دو مرد اولیور را از ماشین بیرون کشیده و درحالیکه همسایه‌های اطرافش با ترس تماشا می‌کنند، او را روی زمین مقابل خانه دراز می‌کنند، سپس سایه‌های سیاه خود را پایین می‌اوردند و زانو می‌ز
    16 امتیاز
  30. مواردی تعجب برانگیز دربارهٔ اهرام مصر! می‌دونستید وزن هر یک بلوکی که در اهرام مصر به کار گرفته شده، برابر با دوهزار و دویست کیلوگرم هستش؟ می‌دونستید عددِ لوکیشن قرار گرفتن اهرام مصر، دقیقِ دقیقِ دقیق و تا ممیز آخر برابر با سرعت نور هستش؟ می‌دونستید سنگ‌هایی که در نوک اهرام مصر استفاده شدن، نسبت به سنگ‌هایی پایینی اهرام مصر قدیمی‌تر هستن؟ و می‌دونید این یعنی چی؟ یعنی اهرام مصر از بالا به پایین ساخته شدن نه از پایین به بالا!!! می‌دونستید محل قرار گرفتن اهرام مصر روی زمین، دقیقا وسطِ وسط کرهٔ زمین هستش؟ خدایا!!
    16 امتیاز
  31. #خاطرات خوناشام# #قسمت 26# پیش به سوی نودهشتیا با لبخندی از در حیاط قصر خارج شدیم، با ذوق و شوق گفتم: - خب، با ماشین میریم، یا اتوبوس؟ چند لحظه بدون ری اکشنی، به همدیگه نگاه کردن و بعدش زیر خنده زدن! با گیجی پرسیدم: - چیه؟! به چی می‌خندین؟! غزل @-GHAZAL- با خنده گفت: - آخه عقلِ کل، جادوگر و خوناشام جماعت، با ماشین و اتوبوس سفر می‌کنن؟! - پس با چی؟! ساحارا @SAHAR-NAZانگشت هاش رو، رو به بالا تکون داد و گفت: - فعلا که با جادو! متفکر نگاهشون کردم که زارا فرشی رو روی زمین پهن کرد و به همه اشاره کرد که روش بشینن! خندم گرفت و گفتم:- پی
    15 امتیاز
  32. #پارت پنج دستم را مقابل دهانم گرفتم تا مبادا هوس کشیدنِ جیغی دوباره، به سرم بزند. از شدتِ ترسی که داشتم، انگشتانم را به دهان گرفتم که با پبچیدن طعمِ شورِ خون درونِ دهانم، دست از گاز گرفتن انگشت بیچاره‌ام برداشتم. کوبش متعددِ قلبم، بالا پایین شدن قفسه سینه‌ام، هجوم یکباره خون به صورتم و بدنی که به طور محسوسی، می‌لرزید. عقب- عقب رفتم، ولی با برخوردم به کسی، از حرکت ایستادم. با ترس، کمی گردنم را به عقب چرخاندم که به حسین رسیدم. نگاهش مثل من به مقابل بود؛ درست به صورت داعشی! بدون اینکه مسیر نگاهش را تغییر دهد، دستم را گرفت و مرا به پشت خود کشاند. آرام و طوری که فقط خودمان بشنویم، گفت: -
    15 امتیاز
  33. صاحبان، رهبران و مدیران کلوپ‌های نودهشتیا به اطلاع‌تون می‌رسونم که مِن بعد برای نوشتن عنوان تاپیک‌هاتون، از استیکر و ایموجی استفاده نمی‌کنید عزیزای من تک به تک تگ نمی‌کنم؛ اونایی که وضعیت من رو خوندین، لطفا اطلاع‌رسانی کنید
    15 امتیاز
  34. #Part20 طبق عادتی که این روزها راحتم نمی ذاشت، ناخنام رو به بازی دندون گرفتم و به کوپر که غرق در خواب بود خیره شدم. چطور می تونست توی این وضعیت بخوابه؟! چند ثانیه بدون هیچ فکری توی ژستم موندم و بعد با وارد کردن تکون محکمی به سرم، نفس عمیقی کشیدم و سرم رو از پشت به دیوار تکیه دادم. - هی کیلا! سرم رو برداشتم و منتظر به کارتر نگاه کردم. - حالت خوبه؟! پوزخندی زدم و گفتم: - چطور می تونم خوب باشم وقتی رفیقم طعمه ی بعدیه؟ با لحن دلگرم کننده ای گفت: - هیچ اتفاقی نمی افته. نترس. لبخندی مملو از نگرانی و استرس بهش زدم و دوباره نگاهم رو به هیکل تپلو اما دوست دا
    15 امتیاز
  35. #پارت چهار صدای در آمد و پشت بندش، صدای حسین را شنیدم که کمی به شیطنت آغشته بود: - تموم نشد؟ بابا این پدرِ بچه داره سکته می‌کنه. لبخندی زدم و سمت در قدم برداشتم. دستگیره را با آرنجم فشرده و در را باز کردم. به صورتِ پدرش که هنوز غرق در نگرانی بود، چشم دوختم. لبخند عریضی زده و با خوشحالی، مژده‌ی به دنیا آمدن دخترش را دادم. - تبریک میگم! دخترتون به دنیا اومد. هردوتاشون سالمن. استرس و نگرانی، جای خود را با شادی عوض کرد. چشمان قهوه‌ای رنگش، هاله‌ای از اشک را مهمان خود کردند. از نگاهش خواندم که چقدر مشتاق دیدن دخترش است، برای همین از مقابل در، عقب رفته و به داخل اشاره کردم.
    15 امتیاز
  36. #پارت سه جیغی که همسرش کشید، باعث شد تا به حالت دو، به سمتش برود. حسین جلوتر از من، سمت آن‌ها رفت. صورت زن از درد مچاله شده و چشمان بسته‌اش، گویای شدت عذابش بود. لب به دندان گرفته و ناله‌ی دیگری سر داد. دستانِ یخ زده‌اش را میان دستانم گرفته و آرام، حرکتش دادم. از حالت شکمش مشخص بود که باردار است و وقت زایمان! نگران، به چهره‌ی خونسردِ حسین چشم دوختم که سعی داشت تا مرد را آرام کند. - آروم باش! بهتره همسرت رو ببری بیمارستان؛ ما اینجا دکتر زنان نداریم. مرد در حالی که یک چشمش به همسرش و چشم دیگرش به حسین بود، گفت: - آقای دکتر تو رو خدا کمکش کنین تا برسیم شهر و بریم بیمارستان، مع
    15 امتیاز
  37. سلام به کاربران گرامی انجمن نودهشتیا تیم ناظر راهنمای انجمن نیاز به نیرو داره، علاقه‌مندان برای دریافت این مقام، زیر همین وضعیت اعلام آمادگی کنن، یا یک خصوصی با عنوان ^تیم راهنما^ با من ایجاد کنن. اطلاعات کامل راجب به این مقام داخل خصوصی گفته میشه. باتشکر🌺
    15 امتیاز
  38. پارت نود و دو یه دونه که کنار پام افتاده بود برداشتم و به شکل گرد و سفید رنگش نگاه کردم.، _ نقل میپاشن رو سرت. قبل از من دونفر دیگه بله رو پیش پیش گفتن. بعد با صدای بلند طوری که بشنون گفتم: من بفهمم کار کیه! چون از سمت درخت پشت امید پرت می شد، کار سختی نبود فهمیدنش. چشم ریز کردم که دمپایی صورتی رنگ و هلوگرامی سحر از لا به لای شاخه های درخت معلوم شد. امید که درگیر بود اون نقل ها رو از لای موهاش دربیاره، با موهاش ور میرفت. سرش رو سمت من گرفت و گفت: لای موهام چیزی مونده! سرم و نزدیک تر بردم که بوی عطرش به دماغم خورد. چشم هام رو بستم، نفس عمیق کشیدم و عطرش رو توی
    15 امتیاز
  39. نباید چون سرد برخورد می‌کنم بهم تهمت بی‌احساسی بزنی، من بی احساس نیستم من فقط سرد رفتار می‌کنم تا شماها بخاطر احساساتم درگیر یا اذیت نشید... (ته‌یان) •°•°•°•°•°•°•°•°•° دوست دارم تکست‌‌هایی که نوشتمو به اشتراک بزارم، امیدوارم زیبا باشند...
    15 امتیاز
  40. آرام باش قلب من، قرار نیست کسی تو رو از من بگیره. (ته‌یان) •°•°•°•°•°•°•°•°•° دوست دارم تکست‌‌هایی که نوشتمو به اشتراک بزارم، امیدوارم زیبا باشند...
    15 امتیاز
  41. #پارت-ششم لبخندی با نهایت ذوقی که هیچگاه در خود ندیده بودم زدم و خیره به او نجواگونه گفتم: -خوب نگاهش کن؛ خیلی خوب هم از پس گله بر میاد. کارش رو خوب بلده. آرمان پس از اینکه نگاهی با دقت به او انداخت، سری تکان داد و خندان گفت: -آره خیلی بامزه ست، بخاطر این صبر می کنم. این را گفت و سپس در حالی که سر از پنجره بیرون می برد رو به آن دختر بچه فریاد زد: -های کوچولو نگاه کن، با توام فسقلی! ریز خندیدم و با اشاره سر به او شانه بالا انداختم و گفتم: -اصلاً محلت نمیذاره. آرمان که حسابی کِنِف شده بود اخمی کرد و با مرموزیت گفت: -عه؟! اگر راست میگی خودت باهاش
    15 امتیاز
  42. ‹‹‹خاطرات خون‌اشام››› ‹‹ قسمت ۲۱›› ‹قتل› -گرگ- باور نمی‌کردم حرفی رو که غزل میزد. سخت بود باورش. من ۱۷ سال با خانواده‌ای زندگی کردم که خون‌اشام بودن و خودم متوجه نشدم؟! محاله! مامان و بابام، خواهرم، برادرم، اونا نمی‌تونن خون‌اشام باشن! چنگی به موهام زدم که غزل مچ دستم رو محکم گرفت. - سایه آروم باش؛ حداقل الان می‌دونی که چطور تبدیل شدی... حرفش رو قطع کردم و دستم رو از دست‌هاش بیرون کشیدم. - نه غزل، نه! مامان و بابای من خون‌اشام نیستن! چطور ممکنه ۱۷ سال با اون‌ها زندگی کرده باشم و حتی ذره‌ای شک نکرده باشم که اون ها خون‌آشام‌ان؟! غزل
    15 امتیاز
  43. #با_ من_ بمان «پارت نود ام» منظورم را در ابتدا نگرفته بود اما نرم- نرمک که متوجه شد؟ لبانش کمی به خنده باز شد. کوچک لبخندی بر لب نشاند و غرید: - شما هم که همه چیز رو اسباب شیطنت و خوشمزگیت می‌سازی. کوتاه به رویش خندیدم. چشمکی زدم و با دلبری‌ای بی‌سابقه گفتم: - با ما قهر نکن یگانه، ما رو دور ننداز! با این حرفم به قهقهه خندید. سری به نشانه‌ی تأسف برایم تکان داد که با سماجت گفتم: - یگانه لوس نشو دیگه؛ آشتی؟! تک‌خندی زد و لرزان خندید. شانه‌هایش را به عقب کشید و نالید: - قهر نبودیم که آشتی کنیم، ولی دفعه بعد تکرار بشه من می‌دونم و شما مفهوم شد؟ چشم غره‌ا
    15 امتیاز
  44. #با_ من_ بمان «پارت هشتاد و نهم» 《زیبا》 با صدای کوبیده شدن در، به سختی سر از تن بالشت جدا کردم. تمام بدنم سست و کرخت شده بود. جانم کوفته بود و دست و پاهایم به شدت درد می‌کرد. نفسی کشیدم که ناباورانه گلویم هم شروع به سوزش کرد؛ لابد سرما خورده بودم. لباس‌ها و موهایم هم که هنوز خیس بود. نگاهی به ساعت انداختم؛ تازه آغاز ظهر بود. پس مدت زیادی نگذشته بود که به خواب رفته بودم. در همین افکار بودم که بار دیگر در به صدا در آمد. لنگان- لنگان به سختی از بستر بیرون زدم و مقابل در قرار گرفتم. کمی خود را کش دادم و نگاهی از چشمی به پشت در انداختم. با دیدن قامت بلند امیرشاه، لحظه‌ای قل
    15 امتیاز
  45. مرگ مرا به آغوش خواهد کشید یا معجزه ای نجاتم خواهد داد؟ داستانی متفاوت.
    14 امتیاز
  46. پارت نهم در احساسات و تصورات شیرین خودم غرق بودم که صدای گوشی‌ام از سالن بلند شد. نگاهم به سمت در کشیده شد و به ناچار آهسته گفتم: - بردیا، عزیزم پاشو روی تخت بخواب. چشمانش را آرام باز کرد و خسته و خواب آلود، درحالی‌که دستم را گرفته بود روی تخت دراز کشید و بعد دستم را رها کرد. زیرلب گفتم: - چیزی نمی‌خوای برات بیارم؟ زمزمه وار گفت: - فقط ساعت دوازده بیدار کن. مکثی کردم و خیره نگاهش کردم. زیرلب باشه‌ای گفتم و با کشیدنِ پتو رویش از اتاق خارج شدم. وارد سالن شدم و اول از همه چشمم به دنبال عقربه‌ی ساعت افتاد و بعد نیم نگاهی به سمت در اتاق انداختم و روی کاناپه نشستم.
    14 امتیاز
  47. پارت هشتم #رها آشپزخانه را که برق انداختم، خسته روی صندلی نشستم و سرم را روی میز گذاشتم. بعد از دقایقی سکوت، صدای باز شدن در خانه به گوشم رسید. سر بلند کردم و با ترس به راهرو چشم دوختم. بعد از لحظاتی بردیا وارد شد و به دیوار تکیه داد. نفس راحتی کشیدم و گفتم: - قرار بود برنگردی. بردیا خیره به چشمانم شد و گفت: - همچین قراری نذاشته بودیم. دست به سینه شدم و گفتم: - خوبه باز، سر و وضعت شبیه به کتک خورده‌ها نیست. سرش را کمی پایین انداخت و آهسته خندید. با لبخندی که از خنده‌اش روی لبش باقی مانده بود نگاهم کرد و گفت: - آدم شدم دیگه. لب باز کردم تا از خا
    14 امتیاز
  48. پارت نود و یک امید در حالی که با دستمال کاغذی توی دستش پیشونی خیس از عرقش رو پاک می کرد، لب هاش رو با زبونش تر کرد و گفت: راستش حاجی خودت میدونی من کم حرفم، جسارت نباشه نمیخوام حرف روی حرف شما بیارم که حرف نمیزنم، خود شما خوب میدونی من حرف نمیزنم با عملم ثابت میکنم. حرفی نمیزنم که بعدا نتونم پاش وایسم، بهتون ثابت میکنم لیاقت دخترتون رو دارم، تا عمر دارم نوکریش رو میکنم. یه قطره اشک از چشم هاش ریخت این گردن من از مو باریک تره. غم پا گذاشت توی دلش! هر جور بخواین تنبیه ام کنید. میخوام بگم همه اینایی که بابا گفت هست، عشق و علاقه ام هم به دخترتون هم هست. بابا که معلوم بود خوشش اومده، لبخن
    14 امتیاز


×
×
  • اضافه کردن...