رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. ملکه سکوت

    ملکه سکوت

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      932

    • تعداد ارسال ها

      883


  2. Skaduwee

    Skaduwee

    کاربر فعال


    • امتیاز

      735

    • تعداد ارسال ها

      1,203


  3. wolfish

    wolfish

    کاربر عادی


    • امتیاز

      609

    • تعداد ارسال ها

      925


  4. Zahra_banu

    Zahra_banu

    📚رمان خور😋


    • امتیاز

      568

    • تعداد ارسال ها

      530


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 11 اسفند 1399 در همه بخش ها

  1. پارت ۲ مردمک آبی رنگ چشمانش را از روی دیوارهای نقاشی شده به سوی چراغ های برافرواخته و زیبای گرد که از گوشه های سقف چتری کوچه آویزان بودند، کشاند‌‌. القای خاصی که این چراغ ها از روشنی به محیط می بخشیدند احساس زیبایی در درونش به غلغله درمی آورد. شکوه فضای آنجا چنان تیله های آسمانی اش را گرفتار خود ساخته بود که انگشت به دهن فقط اطرافش را می پایید و در ته دل "به به و چه چه " گویان از کنار آنها گذر می کرد؛ اما کم کم پاهایش توان خود را برای ادامه دادن مسیر از دست دادند؛ چراکه مدت زیادی بی وقفه و حتی بدون یکبار مکث، در راه بود. از این رو گوشه ای ایستاد تا تنفسی بر خود دهد و استراح
    29 امتیاز
  2. پارت ۳ ماریا با قدم هایی آهسته به سمت او روانه شد و همین که کنارش قرار گرفت، دستش را در دست خود نهاد و چشمان پرفروغ درشتش را که اندکی هم ریزشان کرده بود، به چهره ی زیبای او دوخت. - Tu es très belle! .Je pense que vous n'avez besoin que d'une série de petits changements pour faire évoluer votre gloire. Viens avec moi ( تو خیلی زیبا هستی! به‌نظرم فقط نیاز به یک سری تغییرات کوچیک برای تکمیل شدن شکوهت داری. با من بیا! ) با گفتن جملات پشت سرهم ردیف شده دستش را کشید و به دنبال خود سمت یکی از صندلی های آبی رنگ که تداعی کننده ی رنگ آسمان بود، برد. به آرامی او را روی صندلی نشان
    25 امتیاز
  3. پارت ۵ دیگر خبری از سقف چتری خوش رنگ نبود و به جای آن ماه براق به همراه ستاره های درخشان، آسمان شب را زینت می بخشیدند. نفس عمیقی کشید تا ریه هاش را از هوای تازه پر کند و در پس آن هیجانش را میان بازدمی طولانی به بیرون بفرستد. زمان چه سریع می گذشت! به راستی او اصلا گذر زمان را حس نمی کرد و تنها به رخ دادن شتاب زده ی اتفاقات شاهد میشد. دستی بر کلاه سفیدش که با روبان مشکی پیچیده شده بر دور آن زیباتر بنظر می رسید، کشید و راه را ادامه داد. دقیقا چقدر از مسیر را باید طی می کرد نمی دانست و همین ندانستن ها از اول ماجرا به شدت آزارش می دادند. اصلا برای چه بی وقفه راه می رفت؟ چرا
    22 امتیاز
  4. ♡بنام شاعر زندگی♡ 📚نام داستان: اَحلامِ پاریس📚 ✒نام نویسنده: سحر راد✒ 🎭 ژانر: معمایی، تراژدی، تخیلی 🎭 ⏰تایم پارت گذاری: نامعلوم⏰ 🎯هدف: نوشتن رو همیشه دوست دارم و داستان نویسی از نظر من گزینه‌ی ‌مناسبی برای فعالیت در زمینه‌ی نویسندگیست.🎯 🪁 خلاصه:🪁 آزاله دختریست که در تماشای تماثیل روزگار، قدم در مسیری می گذارد که خود از پایان آن بی خبر است و درمورد عاقبت تلخ یا شیرین ماجرا هیچ حدسیاتی ندارد. شکوه و هیبت چنان وجودش را فرا گرفته و او را مدهوش خود ساخته که یک نکته ی حیاتی را که باید بدان توجه کند، به سادگی از یاد می برد. چه چیزی از دستش برمی آید وقتی پرده ا
    20 امتیاز
  5. سروده های بنفش ( عندلیب ) قبل از این نمی دانستمی که چرا هرگز به این التفات نرسیده بودم که تک به تک غزل هایم طیفی از بنفشی ها هستند. اشعارم تماما کبودند و عاشقانه ای متفاوت را در بردارند و من.. هیچ وقت به این موضوع اشارتی نداشته ام؛ اما هم اکنون سروده ای از طیف های بنفش در قعر محبت آغوش شماست. من از تماشای گل رخ تو بی نصیـــب شــدم میان عامی از مردم، بیـگانه و غریـب شـــدم شیفته و مــحزون، گوشه ای درمـکـتب عشق به فریاد دلم نرسیدی جانم، من عجــیب شدم روزها رهایــم از این دل، شب درگیرم و آشـفته چنــین نبـــودم و از فراق تو ناشــکیب شـدم
    20 امتیاز
  6. (پارت۳۶) از بین لوازمی که خریده بود فقط می‌تونستم چند مدل غذا درست کنم. بین کارهایی که انجام می‌دادم هویجی رو پوست کندم و هر از گاهی می‌خوردم. کاهوها رو از توی سینک برداشتم و روی صندلی نشستم تا خوردشون کنم. بوی هوس‌انگیز خورشت فسنجون به همراه قورمه سبزی شکمم رو به قار و قور انداخته بود. آخرین برگ کاهو رو هم خورد کردم و با خیار و گوجه و هویج تزئینش کردم. میز رو تمیز کردم و تمام ظرف های کثیف رو تو ماشین ظرفشویی گذاشتم. با نهایت سلیقه‌ای که داشتم غذاها رو کشیدم و روی میز چیدم. عقب ایستادم و دست هام رو به هم کوبیدم؛ با اشتیاق به زحماتم نگاه کردم! سالاد شیرازی و کاهو، دوغ که خود
    20 امتیاز
  7. پارت ۱ قدم هایش آهسته و در پی، هم به صورت دنباله مانندی از روی یک سنگ کشانده شده و به روی سنگ دیگری نهاده می گشتند. کف آن کوچه، سنگ فرشی از رنگ های گوناگون بود که مورد پسند هر ببینده ای می توانست واقع شود؛ سنگ های آبی، صورتی، بنفش و سفید. سعی می کرد با کفش های وِرنی قرمز رنگش بتواند الگوی ساخته شده‌ در ذهنش را بدون هیچ اشتباهی اجرا کند؛ زیرا در این بازی کودکانه جای خطا برای خود نگذاشته بود. الگویش اینگونه بود ‌که باید قدم اول را روی سنگ صورتی، قدم دوم روی سنگ آبی، قدم سوم روی سنگ سفید و آخرین قدمش را روی سنگ بنفش بگذارد و هرگز نباید کفش هایش را طوری روی سنگ ها بنهاند که ان
    20 امتیاز
  8. 🧩دشمنان باز چه گفتند که از دوست بریدی.. :))
    19 امتیاز
  9. تو رستوران نشسته بودم، دختره با دوستش با یه کلاسی اومد تو، با کلی عشوه menu رو برداشت ... بعد با کلی مکث سرشو آورد بالا و با یه حالت خاصی گفت: ۲ تا بام دریت جعفری واسه منو عشقم لدفن ...☺️ بعد از اینکه گارسونه کل میز رو گاز گرفت گفت: اون بام دریت جعفری نیست!!! با مدیریت جعفریه!!! 😖 سه نفر در جا سکته زدند 😫 آقای جعفری استعفا کرد 😐 عشقش از طبقه سوم خودشو پرت کرد پایین 😕 گارسونه از بس خندید مرد 😂😂😂😂😂
    19 امتیاز
  10. پارت سوم دلارام آزیتا رو به دخترها پرسید: خیلی خوب، به نظرتون پسرها الان کجان؟ نیلوفر درحالی که سرش را با گوشی اش گرم کرده بود، زیر لب نجوا کرد: - من از سام پرسیدم، مگه توی سلف هستیم. من از عشقی که بین سام و نیلوفر بود، خبر داشتم ولی آزیتا و شیما هیچ دراین مورد نمی دانستند. نگاهی به آزیتا و شیما انداختم که با ابروان بالا پریده، نیلوفر را تماشا می کردند. برای اینکه ذهنشان را منحرف کنم، روبه دخترها گفتم: - پاشین بریم باهاشون حرف بزنیم، ببینیم حاظرن با ما بیان. دخترها سرشان را به معنای تایید تکان دادند؛ جلوتر از دخترها به سمت سلف دانشگاه قدم برداشتم. پسرها را از
    19 امتیاز
  11. پارت دوم با صدایی بدتر و گرفته تر و تحلیل رفته تر از پیش زیر لب ممنونی را زمزمه کرد و با دست لرزانش، دستمال را از لای دست سفید سرباز جوانی که به قیافه و هیکلش می خورد هجده الی بیست ساله داشته باشد، آهسته بیرون کشید. با کنار رفتن سرباز از رو به رویش، نگاهش در نگاه قهوه ای آشنای قاضی گره خورد اما بی توجه به او و رفتار مزحک و مسخره اش، نگاه از او گرفت و چشمانش را بست. دستش را بلند کرده و دستمال را به آرامی و نرمی روی پلک های تر و نمناکش کشید. سپس دقیقا زمانی که دیدگانش را باز می گشود، آهی عمیق کشید. آهی سوزاننده اما نه به قدر دل سوخته اش... دگر حتی حساب قطرات و دفعا
    18 امتیاز
  12. پارت ۴ مدتی گذشته بود و او همچنان زیر دست ماریا، بی حرکت مانده و در سکوت به کارهایی که او انجام می‌داد، نظارت می کرد. ماریا که آخرین جادوهای خود را انجام می داد، نگاهی مملو از شعف به او انداخت و از جلوی آینه کنار رفت تا آزاله بتواند خودش را تماشا کند. - Ma belle azalée! Combien plus charmant qu'avant! ( آزاله ی خوشگلم! چقدر دلرباتر از قبل شدی! ) آزاله نتوانست به جمله ی او اعتنایی کند؛ زیرا با ظاهر مزین خود مواجه شده بود و مردمک های دریایی اش مات زیبایی غیرقابل باور خود به نوسان درآمده بودند؛ به گونه ای که یک آن هم نمی توانست از خود چشم بردارد؛ هرچند در غیر این صور
    18 امتیاز
  13. ♡پارت بیست و نه♡ نگاه ترم رو از آینه به سمت کاور لباس که روی زمین افتاده بود چرخوندم. دلم اصلا نمی‌خواست برای این مراسم که سرشار از اجبار بود و بوی تنفر می‌داد، به خودم برسم و جلوه گری کنم ولی چه حیف که مجبور بودم چون اصلا راه دیگه ای نداشتم. اگه می‌خواستم پیش نیکانم برگردم باید تن به خواسته ی خونوادم می‌دادم و باهاشون کنار میومدم تا اجازه بدن که به رویاهام بپیوندم! آهی از نهادم برخاست و ناچار زیر چشم هام رو با پشت دست پاک کردم تا شروع کنم به آماده شدن. همه چیز برام اونقدر پوچ و بی معنی بنظر می‌رسید که اگه همین الان می‌گفتن ده ثانیه‌ی دیگه به مرگت مونده، اصلا ناراحت نمی‌شدم!
    18 امتیاز
  14. پارت بیست و هفت شک و تردید! خواست لاجرعه حرفی بر زبان بیاورد که حضور مردی در مقابل چشمانمان مانع سخنانش شد. بعد از سلامی زیر لب، به جسد نگاهی انداخت و بی سیمی که در دستش بود را کنار لبش گذاشت. موشکافانه گفت: - شما جوونا اینجا چه کار می کنید؟ چه بلایی سر این دختر جوون اومده؟ سارا را کمی از خود دور کرده و در حالی که تقلا می کردم جملات مناسبی کنار هم بگذارم، گفتم: - سلام جناب، وقتتون بخیر! از لحن صدایم مشخص بود که ترس همچنان قصد رفتن به آشیانه اش را ندارد. به ناچار دستی به ته ریشم کشیده و لبانم را تر کردم!جزء به جزء صورتش را ن
    18 امتیاز
  15. ♡سرآغاز «مقدمه» ♡ میان وهمی از خواسته های تجملاتی، پرسه می زند کودک خیالم... آغوشش را می گشاید و مرا به سمت خود فرا می خواند... همین که میان آن حیطه ی زیبایی فرو می روم... ناگهان چشم هایم گشوده می شوند و اثری از گرمای آغوش نابش نمی بینم.. من آن اَحلام را با تمام وجودم می طلبم.. ای کاش که چشمانم گشوده نشوند و مجدد در لا به لای تلاطم ناممکن ها، ممکن شوم و برای خود بغلتم.. مرا بپذیر! با دستانی باز که سخاوتمندانه به انتظارم مساحت یافته اند.. بر پیچک خیال خوش خود بپیچان و التیامم ده تا بار دگر جانی تازه کنم.. به آرزوهایم جاده ای بنا کن که بتوانم از این مسیر به سمت آنها
    18 امتیاز
  16. ولی ۱۳۰۰ عجب قرنی بود خدایی با رضا خان و وَبا شروع شد با حسن و کرونا تموم شد😂
    17 امتیاز
  17. https://forum.98ia2.ir/topic/19907-رمان-دلوان-شقایق-نیکنام-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getLastComment
    17 امتیاز
  18. 1.. با ترس و لرز به آلت قتاله ی روبه رویم نگاه می‌کردم.تمام بدنم درد می‌کرد.اشک هایم بی وقفه صورتم را خیس می‌کردند.با هق-هق گفتم: - غلط کردم.نمیدونستم.تورو خدا نزنید. چهره های بی رحمشان ترس را به دلم ارزانی میدهند.به ناگه سیلی محکمی روی صورتم مینشیند.بعد از آن بی رحمانه برق کمربند روی بدنم جا می‌اندازد.کجایی ناجی من؟ صدای در و بعد از آن صدای گرمش که فریاد میزد بر سرشان آمد.دلم گرم شد.لبخند بی جانی روی لب هایم نقش بست و همان سه کنج دیوار خسته دراز کشیدم و جنین وار خود را در آغوش گرفتم. سایه ای که بر بدنم نشست را از پشت پلک هایم نیز می‌توانستم احساس کنم.چشم باز کردم که
    17 امتیاز
  19. مقدمه: من این شب بیداری را دوست دارم من این آشفتگی را دوست دارم بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم روزها گذشت و دلم عاشق شد، زمانی که بیشتر گذشت، دلم مجنونت شد من این جنون را دوست دارم از دلم چه بگویم، از این روزها چه بگویم، هر چه بگویم، این تکرار لحظات با تو بودن را دوست دارم بی‌تابم، با دوری ‌ات ساختم، در انتظار آمدنت هستم، من این انتظار‌ و بی تابی‌ ها را دوست دارم برای اینکه تو را دارم، برای اینکه به عشق تو بی‌تابم، به عشق تو اینجا همانند یک پرنده‌ گرفتارم به عشق تو در مقابل غروب آفتاب نشسته‌ام، این غروب را با همه ناخوشی هایش دوست دارم من این بی رحم
    17 امتیاز
  20. پارت ۶ دقیقاً نمی دانست چقدر از مدتی که همانطور خیره‌ی تابلوی درخشان مقابلش شده و با سکوت تنها به تماشای آن نشسته، گذشته است. نیرویی عجیب در درونش به هیاهو درآمده بود که برخیزد و ادامه دهد اما پاهایش از آن ممانعت کرده و او را به استراحت می نشاندند. ناچار همانجا باقی ماند و در صف نظارت، آهی از نهادش برخواست؛ آهی که پر از حسرتی عجین شده در یک خواسته‌ بود. ادامه‌ی راه... به قدری این خواسته در آن لحظه برایش حیاتی شده بود که از سر عاجزی اشکی، دریچه ی گوشه ی چشمش را باز کرده و به سمت پایین سقوط کرد. لبان زیبایش آهسته لرزید و در پس آن غم زده به افق آسمان شهر خیره شد. دیگر امی
    16 امتیاز
  21. پارت پنجاه و هشت از قبل با پروانه سر این موضوع هماهنگ کرده بودیم که اگر سحر پرسید کجام بگه خونشونم داریم درس میخونیم تا مثل امروز بند و آب نده، سوتی های خانم و من جمع کنم. ولی دلم طاقت نیوورد قضیه خواستگاری و بهش نگم از ذوق داشتم می مردم باید با یکی حرف می زدم. وسط های راه سریع گوشیم و از جیبم دراودم و شمارشو گرفتم. پروانه بی حوصله جواب داد: بنال ببینم کدوم گوری موندی خاله ام شاکیه. با تعجب گفتم: هنوز یه ربع وقت دارم چی و شاکیه؟ دارم میرم دیگه. پروانه با خنده گفت: ای بابا نمیشه تو رو سرکار گذاشته خواستم بترسونمت، بگو که ترسیدی دل این جوون و خوش کن. وایسا ببینم تو چرا
    16 امتیاز
  22. ♡پارت سی♡ ساعت ها بود که توی خیابون ها با ماشین می‌چرخیدم و نمی‌دونستم دقیقا باید کجا برم تا یکم هم شده آروم بگیرم؛ انگار همه جام بدنم کوفته شده بود و درد عجیبی رو توی مغزم حس میکردم. مچ دستم رو بالا آوردم و به ساعتم که عدد هفت رو نشون می‌داد خیره شدم، الان حتما مهموناشون اومدن و این یعنی ممکنه که مروارید من رو یک پسر دیگه صاحب بشه‌...! ولی آخه اون مال منه! مال من! با همین فکر مشت محکمی به فرمون ناشین کوبوندم و با حرص و بغضی که به گلوم چسبیده بود تا یه جورایی خفم کنه، به جاده ی مقابلم چشم دوختم. چیکار می کردم؟ به کی دردم رو می‌گفتم؟ به مادری که از حال دل من خبر نداشت،
    16 امتیاز
  23. دقت کردین با اینکه سالهاست دیگه زیاد از دیگ براى اشپزى استفاده نمیشه بازم ما میگیم ته دیگ !!!! خو الان باید بگیم ته قابلمه
    16 امتیاز
  24. پارت پنجاه و شش با اخم و تهدید انگشتم و جلوش تکون دادم و گفتم: هی آقایی با این چیزا گولت و نمیخورم. با این مزخرفات خودت و قانع نکن. صاف نشست و با صدایی که توش غم موج می زد گفت:گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است/دل گفت که محرم تر ازین عشق کدام است؟ قیافه بامزه ای به خودم گرفتم و لب هام رو غنجه کردم گفتم: اووو امیدا چه شد که یهو شاعر شدی؟ جوابم و نداد و با اخم به جلوش خیره شده بود، میدونستم ناراحت شده ولی منم برای خودم چارچوب هایی داشتم نمیتونستم بذارم قبل از اینکه عقد کنیم یا محرم بشیم بهم نزدیک بشه. _میدونی آقاییم خیلی حس قشنگیه یکی بشه محرم دلت یکی که تو مشکلات
    16 امتیاز
  25. پارت ۲۹ هرچند حضور عمو باعث خجالتم میشد، ولی باز حق به جانب گفتم: - اینجوری مهمون نوازی می‌کنی؟! ازطریق دوربین من رو می‌دیدی و بیرون نیومدی؟! با این حرفم، عمو به علتِ دلگرفتگی من پی برد و سری تکون داد، لبخندی زد و من رو با آروینِ طلبکار ِ پشت خط، تنها گذاشت. آروین که تازه متوجه علت دلخوری من شده بود با لحن آروم و دلجویانه گفت: - با کدوم منطق به این نتیجه رسیدی که وسط جلسه مهم کاری حواسم به دوربین مدار بسته است؟! این به کنار، تو واقعاً در مورد من اینطور فکر می‌کنی؟! تو رو می‌دیدم و بیرون نیومدم؟! آنقدر درگیر پروژه بودم، کجا حواسم به دوربین بود. این جلسه برام خیلی اهم
    16 امتیاز
  26. http://98ia3.ir/دانلود-داستان-پیچیده-در-روزمرگینگی-نو/ ارادت فوق‌العاده‌ای به این یکی دارم... چرا؟ شاید به‌خاطر شخصیت به شدت متفاوت دختر و پسر قصه... از این‌که یه دختر تا چه‌حد می‌تونه خلاف دخترانگی‌های درونش رفتار کنه؛ حتی خودم هم موقع تراشیدن این شخصیتِ چندشناکِ دوست‌داشتنی تعجب می‌کردم...! پ.ن: از آهنگ جدید خبری نیست:|
    16 امتیاز
  27. پارت دوم دلارام داخل حیاط دانشگاه نشسته بودم و گوشی ام را چک می کردم که با صدای آزیتا به سمتش بازگشتم. - دلی جون کجایی پس؟ دوساعته دارم دنبالت می گردم! صفحه ی گوشی ام را بسته و آن را داخل جیب مانتوام گذاشتم. آزیتا کنارم روی نیمکت جای گرفت و گفت: - زبونت رو موش خورده؟ سلامت کو؟ چشمانم را برایش لوچ کرده و گفتم: مگه تو سلام دادی که من جواب بدم؟! کف سرش را با انگشتانش خاراند و با قیافه ی با نمکی جواب داد: ا، ببخشید سلام. خنده ی ریزی کرده و جواب دادم: علیک سلام! آزیتا خودش را کمی به من نزدیکتر کرده و جواب داد: هنوزم تصمیم داری به اون خونه بری؟ سرم
    16 امتیاز
  28. پارت اول نیش خندی زد... در مقابل چندین چشم خیره به دهان او، فقط نیش خند تلخی زد! احساس می کرد که به آخر راه رسیده است اما حیف خلاصی آنقدر ها هم راحت نبود. طمع تلخی و گسی بیش از حد دهانش را حس می کرد و کم کم حالش داشت بهم میخورد. از سردرد و ضعف به ستوه آمده بود. چشمانش گویی که کوره ی آتش بودند و هرچند مسخره اما واقعا وجود گرمای شدیدی را در چشمانش درک می کرد. در حالی که برای فرو نریختن، در بطنش در حال جدال بود،آب دهان تلخ و خشکش را به زور فرو برد. و بعد هرچند دشوار، اما لب گشود و بازهم تکرار... تکرار جمله ای که از چند ساعت پیش، مدام داشت به هرکسی که همین سوالی تکراری را
    16 امتیاز
  29. #پارت بیست و شیش# (چهل و هشت ساعت بعد) ( کارول ) در حال حرکت بودم، یکی هم انگار کنارم بود و همراهم می اومد... بوش رو نمی شناختم، واسم غریبه بود... چشم هام بسته بودن و نمی تونستم بازشون کنم، انگار یکی مانع باز شدنشون شده بود، با اینکه جایی رو نمی دیدم اما یه جورایی حسش می کردم. ناخوداگاه پشت سرش راه می رفتم نمی دونستم چرا همراهم بود ، اصلا کجا بودم... یه نیروی عجیبی وادارم می کرد دنبالش برم… چقدر عجیب بود... کجا می رفتیم؟ هوا سرد بود و بدنم می لرزید، به سختی لرزشم رو کنترل می کردم... می ترسیدم، جایی رو نمی دیدم ولی همچنان راه می رفتم...با بویی که به مشامم خورد، از فکر بیرون اومدم
    16 امتیاز
  30. نام داستان: تعیش واله ژانر:تراژدی ، عاشقانه زمان پارت گذاری: نامعلوم هدف: به تصویر کشیدن اشتباهات انسان در زندگی مشترک خلاصه: قلبم در میان گرمای حضورت پر از حرارت می شود و نفسم در آتشکده ی احساست به شماره می افتد حرف های پر از مهرت هدیه ایست پر از آرامش تا مرا یاری دهد در میان این همه شور تا کنار تو بودن را تاب آورم.تو هدیه ی خداوند بر روی زمینی. 🥀 @N.a25
    15 امتیاز
  31. "شنیده‌ای گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود؟!" عزیزکام بیاین زیر این وضعیت از نشدهایی که "شد" شدن بگین... کدوم "نشد" زندگی‌تون رو "شد" کردین؟!
    15 امتیاز
  32. @anonymous0 @hadis noor @Abi.AR @nazaninm @eliif @mO_oj @هونیا20 @فاطی زارعی @Masi.fardi @FAR_AX @yas.h @*arisky* @Lnaz_as @Charming @Eagle @Elh.am.O.O @mystery @فآطمه @mi hi× @MOBINA.H @Sety2007 @Ramezani_H @ف افتخاری @Zahra_banu @آرتین @Ghazal123 @Madi @Mana.s @eli~ @فاطی بهشتی @Nafas_. @ملکه سکوت @Matarsak. @DelB @Roshanaa @Hany Pary @melika_m9@ma_abbasi80 @M _Nafas @CAARA @F A T I @F_kamyab @Y.sora @G.i.d @Fy_Hayat79 @X.xsatin.x @Xaniar @XsetayshX @A Dina @i.aylar @D.dehghan @e_vqan @T.R909772 @Wahid @Q.S.GALA @Y.sora @Y.Y @,Hasti, @سادات.82 @ف.عطایی @ف..تازیکه @ز.تیموری @طناز ط @بادیگارد
    15 امتیاز
  33. ☬به نام خالق جن و پری☬ ☘🍃☘🍃☘ آنگاه که چهار گروه هاگوارتز آماده می‌شوند... رخت های بلند و مجللشان را بر تن می‌کنند... و در سالن بزرگ حضور می‌یابند... دروازه سنگین و بزرگ هاگوارتز باز می‌شود و... گروهی از خفاش ها یک دست وارد سالن می‌شوند و بر روی شانه های صاحبانشان می‌نشینند.🦇 خفاش اول: @VIOLET.17 خفاش دوم: @Skaduwee خفاش سوم: @flare خفاش چهارم: @منیع دستی از جغد ها با چهره شوم و پر غرور وارد و بر دست های گرگ نماهایشان فرود می‌آیند.🦉 گرگ اول: @سادات.82 گرگ دوم: @فآطمه گرگ سوم: @hadis noor گرگ چهارم: @Fm249000 نگاه اعضا به آسمان بو
    15 امتیاز
  34. -من عاشق رنگ گلبهی هستم تام. معیار من برای دوست داشتن، نه شن‌های بی‌شمار دریا و نه ستاره‌های بی‌پایان آسمان؛ من هیچ‌یک را نه دوست دارم و نه از حقیقی بودن‌شان مطمئنم. معیار من گلبهی‌ایست که دوستش دارم و همین دوست داشتن، او و تمام چیزهایی که گلبهی‌ام هستند را حقیقی می‌کند. تامیلا در والهانه😇🐾 پ.ن: فقط به‌خاطر آهنگ جدید😐😂👊
    15 امتیاز
  35. زندگی پانتومیم است ؛ حرف دلت را به زبان بیاوری باختی !
    15 امتیاز
  36. گاهی اوقات می خندیم به روزایی که گریه کردیم. گاهی اوقات هم گریه می کنیم به روز هایی که گریه کردیم. کاش قانون های نیوتن تکلیف این گریه ها و خنده هارا مشخص می کرد.
    14 امتیاز
  37. باکتری چیست؟ موجودی که با قوری کات کرده رفته با کتری تا کشفیات بعد خدافظی✋
    14 امتیاز
  38. جییییییییییییییغ سلام صبح شوکولاتیتون بخیر خب من اومدم.... با یه لینکاممم...آهان لینک چی؟ برید ثبت نام کنید نقاشی یاد بگیرید تا بلکم بتونید یه گل بکشید! با تشکر من دیگه برم درس بخونم!
    14 امتیاز
  39. عشق مانند آتش، یک دفعه می‌آید! با یک جرقه، قلبت، زندگی و خانه ات را نابود می‌کند. رام نمی‌شود! افسار پاره می‌کند و رام کردنش، همانند رام کردن ببریست زیبا و فریب دهنده! تو را فرا می‌خواند برای مبارزه با او اما پا که جلو بگذاری، چنان وجودت را آتش می‌زند که نمی‌دانی چه کنی! آتش را رام کرد اما جوانه‌ی عشقی که در قلبش با سرعتی باور نکردنی رشد می‌کرد را نه! تلاش نکن؛ رام نمی‌شود:) حقیقت عجیب! @ته یان@نرگس نظریت@Ramezani_H@..Raha..@Matarsak.@Goldilocks@sheydaw_hd@Narges.85@Ghazal123@D.Rezaei@masoo@Ghazaleh85@Nafas_.@Sety2007@asal_janam@Se
    14 امتیاز
  40. 28. نا آرامی های نگران کننده! از پشت شیشه ی ماشین داوودی را تماشا کردم. ژستی جدی به خود گرفته بود و زنگ درب را بر هم می فشرد. نمیدانم چه مدت گذشت که به تکرار زنگ را به صدا در آورد. به ما نگاهی انداخت و بعد از اینکه درب باز شد، رویش را برگرداند. قامت مهربانانه و نگران مادر را بین چهارچوب درب تماشا کردم. غمگین و فسرده از حال و هوای هر سه سرم را پایین انداخته و به سارا که حال نمیدانم چگونه خوابش برده بود، نگاه کردم. لبخندی زدم و گونه اش را نوازش کردم. ناگهان تصویر آن صحنه ی خوفناک، از مقابل چشمانم گذر کرد. تمام موهای بدنم به یک با
    14 امتیاز
  41. (پارت۳۷) لباس پوشیده به سمت میز حرکت کردم. صندلی رو کنار کشیدم و نشستم. دست به کفگیر بردم که بشقابی جلوم نگه داشته شد. سرگردان سرم رو بلند کردم که دیدم آیهان با چشم و ابرو بهش اشاره می‌کنه؛ حرصم گرفته بود! از برنج دانه بلند خوش‌عطر جلوم براش ریختم و بدون نگاه کردن بهش به سمتش گرفتم؛ بعد از اون هم برای خودم ریختم. هیچ صدایی غیر از برخورد قاشق چنگال به بشقاب سکوت رو نمی‌شکست. غذا که تموم شد، پیاله سالاد شیرازی رو جلو کشیدم که به هنگام بلند شدن صدای گوشی باعث پرش شونه هام شد. آیهان به سمت گوشیش روی اپن رفت. نیم‌نگاهی بهم انداخت و با لبخند خبیثی جواب داد: - جانم شکوفه؟!
    14 امتیاز
  42. ((پارت هفتم)) آن شب هم گذشت و با غم و غصه‌ای بسیار نابود شد. فردای آن شب قراری داشتم، با یکی از دوستان مدرسه‌ام که سر دسته‌ی بچه‌های شر کلاس بود و من هم چون دوستی نداشتم قرار شد که شب همراهش باشم. هر طور که بود دوست داشتم داشتن دوست صمیمی را تجربه کنم، یواشکی وسایلمو جمع و جور کردم و جوراب گل گلیمو پوشیدم یه تیپ اسپورت و خفن زدم و موهامو مرتب کردم و شانه زدم پنس صورتی خوشگلمم به گیسوان کوتاه و نازم زدم و شال قرمزم را روی سرم انداختم. تا خواستم از خانه بیرون بیام به بیرون نگاهی به بیرون کردم هوا خیلی سرد بنظر می‌آمد؛ پس من مجبور شدم خیلی با احتیاط دوباره برگردم و بارانی‌ام را ب
    14 امتیاز
  43. ( پارت دهم ) بعد از رد کردن پله های کذایی بیمارستان، وارد راهروی نسبتا عریضی شدیم که تعداد زیادی اتاق رو توی خودش جا داده بود. راهروی این طبقه به نسبت طبقه‌ی اول بیمارستان، خلوت تر بود و فقط چندتا پرستار رو جلوی در شیشه‌ای انتهای راهرو می‌دیدیم. برای رسیدن به اتاقی که سرنوشت سند کامی رو مشخص می‌کرد، فقط چند قدم مردونه و محکم کافی بود که دریغ نکردیم و نزدیک اتاق شدیم. بالاخره جلوی در قهوه ای رنگی که عدد " سیصد و دوازده " روش حک شده بود، از حرکت ایستادیم. گره ی ابروهام رو که از کلافگی زیاد در هم رفته بود، از هم باز کردم و نیم نگاهی به شهریار انداختم. دستم رو به سمت دستگیره‌ی در
    14 امتیاز
  44. پارت چهارم دلارام دیشب کلید خانه را از پدربزرگ گرفتم؛ زمانی که کلید را به دستم داد، لرزش دستانش را به وضوح احساس می کردم. نگاهی به مردک چشمان لرزان پدربزرگ انداخته و گفتم: - پدربزرگ خیالت راحت باشه، تنها نمیرم؛ همکلاسی هام همراهم میان. پدربزرگ سرش را تکان داد و با تردید گفت: فقط بهم قول بده، اگه کوچکترین چیزی توی اون خونه دیدین که باعث ترستون شد، فورا از اون خونه خارج بشین. چشمی گفته و بوسه ای برگونه ی چروک پدربزرگ که نشان از کهولت سنش بود زدم. واقعا این حجم از ترس پدربزرگ را درک نمی کردم! مگر چه چیزی در آن خانه وجود داشت که انقدر پدربزرگم را می ترساند؟! ***
    14 امتیاز
  45. پارت 15 ***** "ویدا" آسمان آبی تیره، پر از ستاره هایی دارد که چشمک زنان از کنار هم رد می شوند. با صدای مزاحم موبایل کتاب را بستم و گوشه ای گذاشتم. با دیدن شماره تینا تنها نفسی عمیق کشیدم و بعد از مکثی کوتاه پاسخ دادم: - بله؟ - دادگاه چطور بود؟! مردمکی در حدقه چرخاندم و سعی در آرام بودن داشتم. ساعت شنی کوچک صورتی رنگ را از وی میز برداشتم، در حالی که ان را به بازی گرفته بودم حرف زدم: - چی می خواست باشه؟ وکیل وسطاش در رفت. سکوت در صدایش باعث شد کلافه ساعت شنی را به پشت برگردانم و گفتم: - گفتی به وکیلش اعتماد داری! تینا آهی کشید و گفت: - وی
    14 امتیاز
  46. (پارت۳۵) خودم رو محکم روی مبل پرت کردم و به ثمره‌ی تلاشم نگاه انداختم. آشپزخونه برق افتاده بود. ترکیب قهوه‌ای و سفید جذاب بود! وسایل تماما سفید بودن و کابینت ها ترکیب قهوه‌ای و سفید. مبل های قهوه‌ای تیره که به صورت نیم دایره سمت چپ ورودی ساختمان قرار داشتند، پشت اون پنجره ها هلالی شکل بود و پرده‌ی کتیبه‌دار شیری قهوه‌ای، جذابیت مبل ها رو بیشتر می‌کرد. فرش دایره‌ای بزرگی پهن بود و روی میز عسلی بزرگ که به جنس سنگ بود با پایه های استیل گلدان بزرگی گذاشته بودم که نیازمند گل بود. سمت راست خونه فقط تلویزیون و مبل ال مانند به رنگ خاکستری سفید که دقیقا روبروی آشپزخونه قرار گرفته بود وجو
    14 امتیاز
  47. (پارت۳۸) ساعت هشت صبح بود که از خواب بیدار شد. درحال آماده کردن صبحونه بودم. ژولیده و صورت نشسته پشت میز نشست. با موهای پریشون شبیه پسرهای تخس و شیطون شده بود! با این فکر لبخندی روی لب هام نشست. سرم رو تکون دادم و ماگ حاوی چایی رو روی میز گذاشتم. لقمه‌ای از مربا هویج گرفتم و به سمت دهنم بردم. شیرینیش خون رو توی رگ‌هام برگردوند. - یه لیست تهیه کن از چیزهایی که نیاز داری! به چهره‌ی خونسردش نگاه کردم؛ حرفی که می‌خواستم بزنم رو سبک سنگین کردم و بالاخره دلم رو به دریا زدم: - میشه... سرش رو بلند کرد و تیز نگاهم کرد. - میشه خودم بِ... - نه، نیم ساعت دیگه م
    13 امتیاز
  48. پارت18 با صدایی خشک و گرفته که گویا سرماخورده بود گفت: - خودت رو به ندونستن نزن! متعجب تر از قبل ماندم، ابرویی بالا انداختم و گفتم: - منظورت چیه؟ تکانی به هیکل غول مانندش داد و دست هایم را رها کرد در حالی که به سمت روشویی می رفت گفت: - فقط به درون موضوع نگاه کنی، اون موقع می فهمی قضیه چی بوده! به سمتش بازگشتم، با دیدن چشم هایی که گویی سرمه کشیده است، لحظه ای دهانم باز ماند! آن ریش های بلند مشکی به نوبه ای از او یک فرد ترسناک ساخته بود. با قیافه در هم لحظه ای خیره اش ماندم که گفت: - چهره واقعی خودت چندش تره جناب همایونی! دیگر خونم به جوش آمد بود، هر
    13 امتیاز
  49. «پارت پنجم» «ارمان» با اخم رو به جاستین گفتم: - ببند نیشت رو! اون فقط شوخی بود. با اخم و لبخند حرص در‌آری گفت: - نخیر! شرط بستی، پاش وایستا! پوفی کشیدم، به در اشاره کردم و گفتم: - اوکی پسر. برو دیگه. دیره! سرش رو تکون داد و خارج شد. اداش رو در آوردم: - شرط بستی پاش وایستا! حرف نزن بابا. من اصلا شرط نبستم. کُلِش کار خودت و کِوینه. صدای داد جاستین رو بین صدای اگزوز موتور تشخیص دادم که می‌گفت: - هی، چی داری بلغور می‌کنی؟ رو به سوزان گفتم: - کلید خونه پشت پیچکه. خواستی بری در رو قفل کن. البته نکردی هم مهم نیست؛ چون سیستم
    13 امتیاز
  50. پارت 16 تک خنده ای کرد و گفت: - تو خیلی باهوش و نامردی دختر! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - پای شغل وسط باشه هیچکس واسم اهمیتی نداره. سوتی زد و پیاپی آن ادامه داد: - مطمئنی فقط شغل دیگه؟ تک سرفه ای کردم و گفتم: - منظور؟ - بیخیال! آهی کِشید و در همان حال گفت: - آدرس رو بفرست تا ما با خانواده بریم سراغشون. لب هایم غنچه کردم و در همان حال که مجدد چرخی خوردم گفتم: - کسی نفهمه من گفتم! با صدایی که خنده در آن موج می زد ادامه داد: - چرا اوخ میشی؟ گوشه یِ لب هایم را به دندان گرفتم و گفتم: - فقط لازم نمی بینم هرشخصی هوی
    13 امتیاز


×
×
  • اضافه کردن...