رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ZeinabHDM

کاربر 98ia
  • تعداد ارسال ها

    25
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره ZeinabHDM

  • تاریخ تولد 10/20/1999

آخرین بازدید کنندگان نمایه

308 بازدید کننده نمایه

دستاورد های ZeinabHDM

Explorer

Explorer (4/14)

  • Dedicated
  • Reacting Well
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

79

اعتبار در سایت

  1. ویراستار انجمن ازت تعریف کنه یعنی فوق العاده هستی و حتما رمان خوبی رو در ادامه شاهد هستم .. امیدوارم نویسنده به این خوبی رمان من رو از یاد نبره و با نقدش در نوشتنش کمکم کنه .. عالی هستی بانو
  2. سلام بانو جان مقدمت رو دوست داشتم و برام جداب بود ، اگر کمی طولانی بود بهتر بود .. خلاصه هم بهتر بود کمتر داستان رو لو بده .. البته شما خودت استادی 😍
  3. دوستان گل و گلاب قسمت جدید رمان رو بخونید ، فرداشب با یک قسمت طنز از رمان مواجه میشید...
  4. ﭘارت دهم *شهاب* در را به آرامی باز کردم، با صدای قیژِ در از افکار درهم و برهمم دست کشیدم، به سمتش رفتم، در میان خرده چوب ها، جایی نزدیک میز بزرگی که روی اون با اره برقی به جون قطعه های الوار می افتادم و اون ها را به قطعات اندازه گیری شده و یکدست برش میدادم، قالیچه ای ﭘهن کرده بود و روی سجاده ی مخصوصش مشغول عبادت معبود بود، از رویارویی با اویی که رفیق بود و برادر، شرم داشتم اما باید کنارش می بودم تا حداقل بیش از این شرمنده اش نباشم ولی ای کاش هیچ وقت نفهمد رفیقش نامرد بود و بی معرفت. اما من مجبور بودم به این نامردی تن بدهم . با دادن سلام، رو به سمت من کرد و با خوشرویی همیشگی گفت:سلام اخوی . با شرمندگی سرم را ﭘایین انداختم و جلویش زانو زدم و گفتم: شرمندم امیر . با تعجب رو به من کرد و گفت: شرمندگی واسه چی، نبینمت اینجوری . با غم نگاهش کردم وگفتم: چرا چیزی بهم نگفتی؟ حالا من غریبه شدم؟ دست راستش را ﭘیش آورد و ضربه ای نرم به شانه ام زد و در همان حال گفت: این چه حرفیه، وقتی بهمن خان بهت احتیاج داره، میدونم سرت شلوغه، واسه همین نخواستم مزاحمت بشم. عصبی شدم از دست خودم، از امیر، که مرد بود ومن در کمال نامردی داشتم وانمود میکردم از موضوع خبر ندارم، و این جز نامردی چه مفهومی می تونست داشته باشه! با این حال گفتم: امیر، تو جون منی می فهمی؟ امشبم اینجا نمی مونی می ریم خونه من، قدمت رو چشمام.اصلا خونه مال من نیست که، برا برادرمه، منکه یه داداش بیشتر ندارم. ـ شهاب جان، تو لطف داری، درسته تومنو مثل برادر خودت می دونی ولی خانوادت اینو ﻨﭘذیرفتن، بنابراین راضی نیستن من توخونه ﭘسرشون رفت و آمد کنم، وگرنه چه کسی بهتر از تو . حالا هم نگران نباش، مدتی باید دنبال یک آلونک واسه خودم بگردم، البته با کمک تو، راستش عصر ها سرم خلوتتره میرم دنبال خونه. دیگه کارای کارگاه سنگین تر میشه ومشتری هم که داریم وهنوز سفارششون موندن رودستمون، قضیه خونه هم شده قوز بالا قوز، واسه همین یکم کارت اینجا زیاد میشه، البته حقوق این ماه رو کلش رو خودت بردار چون زیاد نمی تونم بیام کارگاه با این قضایا. هنوزداشت ادامه میداد، نذاشتم ادامع بده: میشه بس کنی ؟ این چرت وﭘرتا چیه به هم می بافی امیر، اولندش فکرنکن نفهمیدم از قضیه خونه من میانبر زدی تا برسی به اینجا، منوخر فرض کردی؟ اون خونه ای که میگی برا خانوادمه، ﭘس چرا دادنش دستم؟ اگه این خونه هم مثل تمام دارایی های دیگه ای که برای من گذاشتن حکم همون اسباب بازی هایی رو داره که با وجودشون دهن منوبسته نگه میداشتن و حکم بازیچه رو براشون داشتم، حالا منم از همون اسباب بازی می خوام استفاده کنم ونذارم تو زندگی لجنی که خودشون برام ساختن ذره ای دخالت کنن. تلخندی زدم و ادامه دادم: خانواده؟؟ واقعا به نظرت میشه گفت ما یک خانواده ایم؟ اشتباه نکن برادر من، ما دشمن همیم نه خانواده . زنی که شب تا صبح به فکر تورهای گردشی اروﭘایی، روزگار میگذرونه و طمع آنچنان کورِش کرده که حاظره بچه ی خودش رو برای به دست آوردن یک تیکه کاغذ کثیف قربونی یک زندگی نجس تر از قبل کنه و عارش بیاد مادر صداش بزنی کجاش به مادری شبیهه که از درد بیماری بچش ﭘلک روی هم نذاره و از دیر آمدنش به خونه مدام دلواﭘس بشه . کجای دنیا رو دیدی مادر شبیه زنی مثل فلور باشه ؟ ﭘدری که از کثافت کاری هاش فقط خودت خبر داری و زندگی بی بند و بارش رو مجبور باشی خودت جمع وجور کنی . کجاش شبیه ﭘدریه که شب با خستگی منتظر یک استکان چای باشه که دورِ خانوادش بخوره . امیر، بهمن وفلورخانواده من نیستن که نظرشون برام مهم باشه . خانواده من تویی، نمیتونم تو رو اینطور ببینم، نمیتونم ببینم تو توی سختی باشی بفهم اینو. خانواده یعنی ﭘشت و ﭘناه، یعنی از خود گذشتن، یعنی امیدی برای فردایی بهتر . من در کنار فلور و بهمن احساس آرامش نمیکنم، اگر گناه نداشت تا حالا بارها بهشون می گفتم ازشون متنفرم . من در کنار بهمن وفلور هیچ وقت امید ندارم ،همیشه فکر می کنم دیگه فردایی نیست و من به این زندگی نکبتی محکومم، میدونی فلور چند وقت ﭘیش چی گفت؟ میگفت من حاظرم به خاطر ﭘول باباتم بفروشم .هه، ﭘس نگو خانواده که عقم می گیره. با گفتن این حرف از جام ﭘا شدم و به سمت در ورودی رفتم و با عصبانیت در رو بهم کوبیدم . با حرص موهای روی ﭘیشونیم را به عقب فرستادم وبه سمت شیر آب گوشه ی محوطه ی کارگاه رفتم، شیر آب که از زور قدیمی بودنش حالا زنگ زده بود به سختی باز میشد را باز کردم و بر حسب عادت سرم را زیر شیر آب گرفتم و نفسی عمیق کشیدم، یکبار، دو بار، باید برای رسیدن به آرامش، هوا رو میبلعیدم، انگار فقط برای زنده بودن نفس میکشیدم، نه زندگی کردن . کمی آنجا موندم و با دیدن دستش که حالا حوله ای را در بر داشت، سرم رو بالا گرفتم، باز هم امیربود و باز هم شرمندگی من. با صداش به خودم اومدم و از روی سکوی جلوی شیر اب ﭘاشدم: چقدر بهت بگم وقتی عصبی هستی سرتو زیر شیر آب نگیر. این را گفت و حوله را در آغوشم رها کرد وبه سمت میز و صندلی گوشه محوطه تغییر مسیر داد . با حوله ی داخلِ دستم صورتمو خشک کردم و به سمتش روان شدم . ﭘشت صندلی چوبی کارِ دستِ خودمان، رو به روی امیر نشستم و سکوت کردم، با دیدن سکوتم نفسی گرفت و گفت: چی شده ؟ امروز صبح که خوب بودی. ـ امروز صبح توهم خونه داشتی. ـ اونجا خونه ی من نبود شهاب جان، من دیر یا زود باید از اونجا می رفتم، با رفتارهایی که اخیرا خسرو بعد مامان طوبی از خودش نشون میداد مشخص بود که دنبال بهانه می گشت تا به یک صورتی منواز خونش بندازه بیرون، درسته که آمادگی رویارویی با این موضوع رونداشتم، اما چندان هم از این وضع ناراضی نیستم، دیگه تحمل دیدن خسرو و تحقیراشو نداشتم، بعدشم درسته از وضع الانم ناراحت بودی، ولی فکر نکن نفهمیدم ماجرای من بهانه بود، بگو ببینم باز چی شده که اینقدر از فلور و بهمن شاکی بودی؟ چی شده شهاب؟ بهمن چه کثافت کاری کرده که تومجبوری تحمل کنی ودم نزنی؟ فلور چی بهت گفته که اینقدر از دستش شکاری؟ ـ چیزی نشده، همون دعواهای همیشگی، ﭘس فرداشب قرارِ خواستگاری گذاشته، برای فرار از اون خونه لعنتی و دور شدن از آدم هاش راهی جز ازدواج با اون دختره ندارم. به خاطر همین موضوع عصبی بودم، وقتی شنیدم خسرو وسایلت رو ریخته بیرون بیشتر عصبی شدم . شرمندم، به جایی اینکه کمکی برات باشم، بیشتر غصه هامم انداختم رو دوشت و عصبانیتمو برات آوردم. ـ این چه حرفیه، مشکله دیگه همیشه هست، کاریشم نمیشه کرد. ـ مشکل که آره همیشه هست، اما مهم اینه کی مشکل رو واست درست کنه، اینکه آدمای به اصطلاح ﭘدر و مادرت برات مشکل بسازن از همه چیز دردناکتره. ـ ببین شهاب این موضوع یکی دو روز نیست که، تو سالهاست داری با فلور و بهمن زندگی می کنی، اخلاقشون همینه، آدمی مثل اونا با وسیله ای به اسم ﭘول آرامش دارن، نمیتونی بهشون خرده بگیری و یا اینکه عوضشون کنی، چون اونا همینطور بزرگ شدن و ﭘرورش ﭘیدا کردن، حتم دارم اگه منم توموقعیت اونا بودم شاید کسی بدتر از فلور می شدم و اعتقاداتی برای خودم داشتم . توهم بهتره با اخلاقشون کنار بیای واین روقبول کنی که هر چقدرم تلاش کنی اونا رونمی تونی عوض کنی، قبول کن که اونا تو دنیای متفاوتی بزرگ شدن و زندگی رو با یک دید دیگه نگاه میکنن. ـ مگه منم مثل اونا آدم نیستم، دنیای منم متفاوته، منم اعتقادات خودمودارم، چطوره که نظر من مهم نیست ولی نظر اونا مهمه؟ مگه من آدم نیستم؟ حق دارم همسر دلخواهم روخودم انتخاب کنم . انتخاب فلور از همین الان مشخصه، اون دختر وخانوادشم یکی مثل فلور و بهمنن، یکی از قماش خودشونو برای من در نظر گرفتن، من اگرم بخوام خودمو ازاون خونه ی لعنتی نجات بدم و با اون دختر ِ که معلوم نیست چجور زندگی کرده و چجور میخواد زندگی کنه ازدواج کنم، حکایت از چاله در اومدن و افتادن تو چاهه. نفسی گرفتم و ادامه دادم : ولی چاره ای نیست، دیگه حوصله ی جر و بحث ندارم، تنها راهی که میتونم خود دختره رو راضی کنم منصرف بشه، اینه که بهش بگم علاقه ای به ازدواج باهاش نداشتم و از اصرار زیادی فلوره که رفتم خواستگاریش، هر چی هم که باشه آینده ی یک دختر در میونه، نباید با خودش خیالات کنه که عاشق دلخستش بودم. ـ مطﻤﺋنی جواب میده ؟ ـ راستش نه . نمی دونم دختره چجوریه، ولی هر چی که هست، مطﻤﺋنم مورد ﭘسند من نیست. ـ مگه دیدیش؟ ـ یکبار اونم یک سال ﭘیش، همراه ﭘدرش تو یک مهمونی دیدمش، اما چون اون زمان ازش صحبتی نشده بود زیاد بهش توجه نداشتم. ـ خدا خودش بخیر کنه عاقبت این ماجرا رو . کمی که سکوت بینمون برقرار شد، نگاهی به ساعتم کردم،10 شب بود، رو به سمت امیر کردم و گفتم: ﭘاشو وسایل ضروریتو فعلا بردار از امشب بریم خونه من، فردا صبح هم یک وانتی خبر می کنیم یا به همین آقا کریم میگیم بیاد اسباب رو بار بزنه ببریم خونه من. ازجاش ﭘا شد و به سمت داخل کارگاه راه افتاد و در همان حال گفت: امشب هوس کردم رو ﭘشت بوم بخوابم، خونه ی تو که داخلِ برجه و راحت نیستیم . فعلا امشب رو اینجا می مونیم تا ببینیم بعد خدا چی می خواد. نگاهش کردم همیشه یکدنده و لجباز بود . @-Madi-@Otayehs@Omaay@Omid891212083 @Onlyme@آفتابگردون@آرامیس@Aryan-Boy@NAEIMEH_S@na.sa@Nahal@nahid.s1999@m.azimi@ℳ.R@M.farahmand@K.Mobina@JAJANAN-OOO@janan@joatid@Paradise@Paniz@Elaha@elahe bch
  5. شما که جیگری بانو با نظراتت منو به نوشتن هول میدی .. از نقدت هم ممنون باعث میشی رمانم وارد مسیری درست بشه .. مناظر نظرات بعدی هستم
  6. پارت نهم آخرین سوال روهم نوشتم و از جام ﭘا شدم ، نیازی به مرور نبود، به جواب هام اطمینان داشتم، برگه ها رو تحویل مراقب دادم و از حوزه امتحانی خارج شدم. به ساعتم نگاهی کردم، هنوز وقت داشتم، می تونستم تا عمارت ﭘیاده روی کنم . هنوز مدتی نگذشته بود که متوجه صدای موزیکال گوشیم شدم، ﭘووووففف ، خسرو بود، لحظه ای نمی شد من رو به حال خودم بذاره.گوشی رو جواب دادم و گفتم : بله ؟ - کجایی؟ - امتحان داشتم ، دانشگاه بودم . - زود خودتوبرسون کارت دارم. - باشه ، اومدم. - وقتی میگم زود، یعنی زود، تا ربع ساعت دیگه اینجا باش. - بله میام. نذاشت حرفم تموم شه وگوشیو قطع کرد، به گوشی توی دستم نگاهی کردم و با خودم گفتم: بی نذاکت. اینم از ﭘیاده روی ، نخواستیم.و با گرفتن تاکسی خودم رو به عمارت رسوندم. ................................................................................... *شهاب* - همه چی ردیفه ؟ - بله آقا خیالت راحت . - ببین نمی خوام کسی از این ماجرا بویی ببره، مخصوصا فلور و بهمن، متوجهی که؟ - آقا منو دست کم گرفتینا، من اصلا با شما حرف نزدم، شمارتونم الان از گوشیم ﭘاک میکنم. کار خوبی میکنی، فعلا . با ﭘایان تماس، نفسی کشیدم و زیر لب گفتم: منو ببخش رفیق. ﺴﭘس ماشین را راه انداختم وبه سمت شرکت راه افتادم . (ساعتی بعد) تو اتاقم نشسته بودم و به برگه های مقابلم زل زده بودم، ذهنم مشغول بود، آرام وقرار نداشتم، خدا لعنتتون کنه که زندگیم روبه لجن کشیدین، خدا لعنتتون کنه . با عصبانیت موهام رو از توی پیشانی ام کنار زدم و از جام ﭘا شدم، طول و عرض اتاق را طی می کردم و حرص می خوردم، نگاهم به گوشی ام بود، هر لحظه منتظر تماسی از او بودم، اما گوشی ام امروز عجیب ساکت شده بود و این اصلا خوب نبود، امروز زمان مناسبی برای سکوتش نبود، کاش تماس می گرفت، کاش . ساعتی می شد که فقط قدم می زدم، قدم می زدم و منتظر بودم، نگران و آشفته بودم،عرق شرم از سر ورویم می ریخت و من داغون بودم، خودم رو لعنت میکردم که باعث و بانی این جریانم ومن چاره ای نداشتم. با صدای زنگ گوشی ام، کمی مکث کردم و ﺴﭘس با درک موقعیتم به سمت گوشی ام هجوم بردم و با دیدن نام وثوق سریعا اتصال رو برقرار کردم، حرفی نمی زدم، نمی توانستم چیزی بگم، استرس داشتم. از فشارعصبی عرق از سر و رویم جاری بود، چرا وثوق چیزی نمی گفت، اون هم مثل فلور قصد جونم رو داشت؟! اون هم مثل اطرافیانم یک عوضی بود، یه عوضی کثیف. با صدایش انگار سطلی از آب و یخ را روی سرم آوار کردند: آقا همه چیز طبق خواستتون انجام شد . ..................................................... *امیر* از تاکسی ﭘیاده شدم و به سمت عمارت راه افتادم ، در بزرگ عمارت چار طاق باز بود، عجیب بود برام، این عمارت که کسی رو نداشت که با اومدنش درش باز باشه، مگه اینکه مهمونی آنچنانی باشه که اونم این وقت روز بعید بود . وارد عمارت که شدم، با دیدن صحنه رو به روم ﭘاهام به زمین قفل شد و فکم منقبض. خسروبا وقاحت تمام، زندگی ام را از اتاقکم به بیرون ریخته بود و دستور می داد و صداش رو روی سرش انداخته بود، همینطور به خدمتکارا امر و نهی می کرد تا اینکه نگاهش به من افتاد: به به، ببین کی اینجاست، آقا امیر گل . شرمندم ﭘسر، یادم رفت زودتر بهت خبر بدم، دیگه نیازی به تو ندارم، از فردا یکی دیگه قراره بیاد اینجا .اشاره ای به باقی خدمتکارا کرد و گفت: به بچه ها گفتم تو جمع کردن اثاثیه کمکت کنن. اینو گفت و به سمت سالن عمارت ﭘا تند کرد. از عصبانیت دندانهایم رو روی هم می ساییدم، سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم، نگاهی به بقیه کردم که با رفتن خسرو، دست از کارشون کشیده بودند وحالا داشتند نگاهم می کردند،نمی خواستم متوجه عصبانیتم بشوند ، برای همین با خونسردی بهشون زل زدم و گفتم: چی شد؟ تا الان که مشغول بودین؟ به کارتون برسین، سینما که نیومدین. با این حرف انگار که بهشون برخورده باشه ،به جز آقا سلمان وﭘسرش، بقیه وسایلشون رو همانجا رها کردند و رفتند، ﭘوفی کشیدم و آستینهام وبالا زدم و با یه یا علی به همراه آقا سلمان و ﭘسرش احمد مشغول شدم . آخرین وسیله رو هم توی کارتون گذاشتم و با خستگی خودم رو روی زمین رها کردم، عرق روی ﭘیشونیم رو با سر آستینم گرفتم و گوشی ام رو از جیبم در آوردم، باید اول یه وانتی خبر می کردم، فعلا باید از اینجا دور می شدم، موندن بیش از این، اینجا صلاح نبود .همینجور که تو گوشیم دنبال شماره ی اقا کریم - که سفارشای مشتری هامونو با وانتش جا به جا می کرد – می گشتم، تو فکربودم، فکر اینکه از این به بعد باید کجا زندگی میکردم، دیگه همین اتاقک رو هم نداشتم. با آقا کریم تماس گرفتم و ماجرا رودرمیون گذاشتم، قرار شد تا نیم ساعت دیگه خودش روبرسونه، باید فکری به حال اثاثیه می کردم، بهتر بود فعلا با حاج سلحشور صحبت می کردم تا بتونم چند روزی اثایه رو توکارگاه جا بدم تا بتونم جای مناسبی رو برای خودم ﭘیدا کنم. توفکربودم که دیدم احمد با دولیوان چای خوشرنگ اومد ونشست کنارم، لیوان رواز دستش گرفتم و تشکرکردم.کمی که گذشت، گفت: ازت خوشم میاد. با تعجب نگاهش کردم، اصولا احمد زیاد حرف نمیزد، هروقتم از کنارش می گذشتم، جواب سلامم رو به زور می داد، حالا خودش سر صحبت رو باز کرده ولی با این حال گفتم: چطور؟! - فکرمیکردم با دیدن این وضع به ﭘای خسرو می افتادی تا بیرونت نکنه . - واسه هر مشکلی راه حلی وجود داره، تا زمانی که عقلم کار می کنه چرا نادونی کنم؟ درسته دستم تنگه ولی خدا که بندشو فراموش نکرده،خودش کمکم میکنه. - همون خدا که ازش دم می زنی، میدونه که تو به سختی داری زندگی می کنی، ﭘولم نداری که بخوای تو این هاگیر واگیر خونه ﭘیدا کنی، چرا باید تو رو بیشتر تو این سختی بکشونه؟ مگه توبندش نیستی؟ نگاه ازش گرفتم و با آرامش گفتم: واسه خاطر اینکه خدا می دونست در کنار خسرو وبودن تو این جهنم چقدر در عذاب بودم، نمی خواست بیشتر از این در مقابل بندش خواروخفیف شم،خودش منواز این لجنزار بیرون کشید . از کنارش ﭘا شدم، نمی خواستم دیگه ادامه بده، در ظاهر آروم بودم، ولی از درون داشتم داغون می شدم، نمی دونستم تو این حال و اوضاع چطور میشد یه آلونک برای خودم ﭘیدا کنم، زندگی ، داشت روز به روز سختتر میگذشت، سختتر از روز قبل . با صدای مسیج گوشی، حواسم رو به این حوالی جمع کردم.ﭘیامک از طرف حاج سلحشور بود، در جواب درخواستم اجازه داده بود برای مدتی وسایلم رو به کارگاه ببرم، بازم خدا رو شکر که از بین بنده هات آدم های خوب هم ﭘیدا می شن. با صدای احمد به طرفش برگشتم، در حالی که لیوان چای توی دستش رو به سمتم گرفته بود، گفت: تا سرد نشده بخور، خستگیت در میره. چای رواز دستش گرفتم و تشکر کردم . به لیوان چای درون دستم خیره شدم، از بخار چند دقیقه ﭘیش خبری نبود، زود سرد شده بود، مثل زندگی من، روزهای گرمابخش کنار مامان طوبی هم خیلی زود گذشت و سرمای تنهایی خودش رو بدون اینکه نشون بده به زندگیم دعوت کرد وحالا من موندم و تنهایی و یک زندگی ﭘا در هوا.چای رو که حالا کمی ولرم شده بود رو با بی میلی نوشیدم و لیوان خالی رو کنار سینی، همونجا که چند لحظه ﭘیش نشسته بودم گذاشتم. نگاهی به دور و اطراف انداختم، امروز صبح مثل هر روز کنار در ورودی اتاقک فقط چند لنگه کفش و صندل بود و دو تا گلدون با گل های شمعدونی با گلبرگهایی به رنگ سرخ ، که دلم خوش بود همین دوگلدون به اتاقکم رنگ ورو می بخشه . اما حالا دیگه اثری از اون دوگلدونم نبود، چرا که موقع جابه جایی وسایل به اون موجودات زنده توجهی نشد وبا قساوت تمام با نوازش لگد اونها را به چند متر از در ورودی منتقل کردند. وسایلی که امروز صبح داخل اتاقک مرتب چیده شده بودند ، حالا در خانه شان که کارتون هایی با مقاومت ناچیز بود، اسیرشده بودند . با آرامشی که عجیب وجودم را در برگرفته بود به سمت وسایلی که حالا روی محوطه ولو شده بودند، رفتم و شروع کردم،خودم باید این زندگی رو می ساختم، مگر آغازی رو برای شروعی دوباره نمی خواستم ؟ این هم فرصت، باید دوباره از نو می ساختم اما تنهایی . آخرین کارتون روهم ﭘشت وانت گذاشتم و خاک دستام روبا ضربه به شلوارم گرفتم.. با کمی مکث به عقب برگشتم ، عمارت با نمایی از سنگهای سفید ، از زیبایی می دخشید ، اما برای من هیچ نشانی از زیبایی نداشت ،در نظر من همان دوگلدان شمعدانی با گلبرگ های سرخ در نزدیک اتاقکم که عجیب حق همسایگی رو خوب به جا آورده بودند زیبا بودند ومن دل در طلب همان دو گلدان زیبا داشتم ولی آن ها را هم نداشتم. به سمت عمارت به ظاهر زیبا گام برداشتم که با صدای آقا کریم ایستادم اما برنگشتم : ﭘسرم نمیای بریم؟ - یه کار نیمه تموم دارم آقا کریم. بی زحمت اگه میشه کمی منتظرم باشید، الان بر می گردم. - باشه ﭘسر ، فقط زودتر که کلی کار داریم. - چشم آقا کریم، تا شما نفسی بگیرید منم اومدم. و با این حرف به سمت عمارت راه افتادم، از در ورودی گذشتم، از کنار اتاقکم هم ، آخ اتاقکم، چه راحت تو رو از من گرفتند. چه راحت هر دوتنها شدیم، از تمام عمارت تودر نظرم بزرگتر بودی و من اینو الان می فهمم، رو به روی اتاقک ایستاده بودم، شده بودم مثل بچه هایی که اسباب بازی شونو ازشون گرفتن و اون میدونه هر چه قدرم تلاش کنه بازم بهش برنمیگردونن. خنده دار بود که به اتاقکم وابسته شده بودم و نمی تونستم ازش دل بکنم اما اون اتاقک مال من نبود و من دیروز مهمون امروز و فرداش بودم و امروز همون فردایی بود که همیشه بهش فکر می کردم. به سختی نگاه از اتاقک گرفتم، از باغچه ها و استخر عظیم عمارت هم گذشتم اما باز هم زیبایی اون ها به زیبایی دو گلدان شمعدونی و اتاقک خاطره انگیز نبود و این حقیقت تلخی اش رو هر لحظه بیشتر به کامم میچشاند. از ﭘله ها هم گذشتم و با باز شدن در عمارت، حجمی از بوی عطری تلخ در مشامم ﭘیچید و من از بوی شدید عطر متنفر بودم. به گوشه ای از عمارت حرکت کردم، در بدو ورودم به داخل عمارت در تیررس نگاهم بود و روی مبل سلطنتی مخصوصش لم داده بود و هر از چند گاهی ﭘﯿﭗ قهوای فام را با لبهایش تماس میداد و کام می گرفت. و من از این مرد متنفر بودم اما نمی توانستم مثل خودش باشم، من دست ﭘروده مامان طوبی بودم، همان مادری که با دوست، رفاقت می کرد و با دشمن لطافت. ومن هم باید درس ﭘس می دادم، بنابراین نزدیکش شدم و گفتم: من دارم میرم، نیومدم خبر بدم، اومدم خداحافظی کنم . راستش تومرامم نیست بدون خداحافظی از صاحب خونه از خونش بیرون برم، تواین سالها راضی نبودی بمونم اینجا، دلیلشم نمی دونم چرا گذاشتی اینجا بمونیم ولی هر چی که هست من لزومی برای شنیدنش نمی بینم، با این حال آرزوی بهترین ها رو دارم برات. تونگاهش چیزی نبود جز تنفر همیشگی ومن هیچوقت نفهمیدم علت تنفرش رو . از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت:می دونستم میای . متاسفانه تو مثل شروین و شیدا ( بچه هاش رو میگفت ) نیستی، مثل من نیستی، مثل مادرتی . و این خیلی بده .ساده بودن، خیلی بده . دستش رو شونم گذاشت و با چند تا ضربه نزدیک گوشم زمزمه کرد: بدتر از اون اعتماد بیجاست، اعتماد زیادیه . سعی کن گول نخوری ﭘسر جان . کمی فاصله گرفت و در حالی که به عقب گام بر میداشت با همان لحن اما کمی بلند تر گفت:تو این دوره وزمونه ساده بودن فایده نداره ، باید ﭘدرسوخته بود . ﺴﭘس با اشاره دست به سمتم تاکید کرد : اینو یادت بمونه و با گفتن این حرف از ﭘله های مارﭘیچی بالا رفت. اونروز به حرفش توجهی نکردم ولی بعدها .... @-Madi-@Otayehs
  7. ﭘارت هشتم *امیر* با خستگی در اتاقک رو باز کردم و کفشام رو گوشه ای ﭘرت کردم و به داخل اتاقک قدم گذاشتم ، اونقدر خسته بودم که نخوام لباسام رو در بیارم ، فقط کتی که تو تنم بود رو در آوردم و اونو گوشه ای انداختم و خودم را روی تخت گوشه ی اتاقک ﭘهن کردم ، مجالی برای گشت و گذار در افکارم ﭘیدا نکردم چرا که با صدای شهاب شوکه سر جایم نشستم . شهاب: کجا بودی ؟ با تعجب ﭘا شدم وچراغ اتاقک رو روشن کردم، دیدمش که کنار درگاه آﺸﭘز خونه نشسته، جلو رفتم وکنارش نشستم و با تعجب بیشتر به چهرش نگاه کردم، از سر وصورتش آب می چکید،حتما سرش را دوباره برده زیر شیر آب، همیشه وقتی عصبی می شد اینکار را می کرد، بهم ریخته بود، برای همین ﭘرسیدم : این چه وضعیه؟ چی شده؟! بدون اهمیت به من سوالش رو تکرار کرد و گفت:کجا بودی؟ از سوالش یه لحظه هنگ کردم، نمی دونستم چی بهش بگم، چی می گفتم؟ نمی خواستم چیزی بدونه ولی دروغم نمی خواستم بگم واسه همین فقط بهش زل زدم و چیزی نگفتم ولی شهاب سرش رو آورد جلو وگفت: هوم؟ نمی خوای بگی کجا بودی؟ باز بی اهمیت به سوالش گفتم: این چه وضعیه ، باز با..... نذاشت حرفم تموم شه، با عصبانیت یقه ﭘیراهنم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد و تو صورتم غرید: جواب منو بده امیر، رفته بودی کلفتی خسرو؟ آره ؟! رفتی بودی جلوش خم و راست شی؟ واسه اون سگ های هار؟! واسه اون عوضی های هیچی ندون؟... این بار با فریاد ادامه داد: آره و با گفتن این حرف منو به عقب ﭘرت کرد، دستام رو حایل بدنم کردم تا روی زمین سقوط نکنم، با بهت به چهره ی عصبانی اش نگاه کردم، رگ گردنش متورم شده بود و چشمانش از عصبانیت سرخ ، سعی کردم با آرامش با اویی که خون خونش را می خورد، حرف بزنم برای همین گفتم:شهاب چته؟! من که بار اولم نیست، من برای خسرو دارم کار می کنم عوضش اون هم اجازه میده اینجا زندگی کنم، مگه زندگی من اینجوری نیست؟ ﭘس دردت چیه برادر من؟! شهاب بی اهمیت گفت: همین فردا باید از اینجا بری، فهمیدی ؟ یا شیر فهمت کنم ؟ گیج از این تصمیم شتابزده ش گفتم: دیوونه شدی؟ چطور شده بعد از این همه سال حالا یادت افتاده من دارم نوکری می کنم؟! - همینکه گفتم امیر، باید از اینجا بری. - متاسفم رفیق، من جایی برای زندگی جز اینجا ندارم. - من خونه مجردی دارم، می خوام چکارش کنم؟ - صد بار گفتم، برای بار صد و یکمین بار میگم، خونه ی توغصبیه، مال ﭘدرته، اونم راضی نیست من اونجا زندگی کنم، منم تا زمانی توان مالی ﭘیدا نکنم نمی تونم از اینجا برم و تا اون زمان مجبورم اینجا باشم. - وقتی بهمن خونه رو خرید به من هدیه داد ، منم دلم می خواد آتیشش بزنم به کسی چه؟ - این بحث سرانجام نداره شهاب، بگو دردت چیه امشب اینجور آشفته شدی و از من میخوای ازاینجا برم؟! - نمی خوام تو این خونه باشی امیر ، خواسته بزرگیه؟ - دلیلش ؟ نگاهی بهم کرد و گفت: بعدا میگم بهت. اینو گفت و بعد به دیوار ﭘشت سرش تکیه داد و کمی که سکوت برقرار شد، گفتم: حالا چت شده بود امشب؟ - با فلور دعوام شده بود. - اینکه خبرتازه ای نیست.... - ایندفعه جدیه .... نیشخندی زد و ادامه داد: میخواد گل ﭘسرشو داماد کنه . با تعجب کمی نزدیکش شدم و گفتم: چی میگی شهاب ؟ یعنی چی جدیه ؟! تو که نمی خوای به خواستش تن بدی؟ - چرا اتفاقا ...ﭘوز خندی زد وادامه داد: میخوام یکبار به حرف ﭘدر و مادرم گوش بدم، مگه نمیگی عاقبت به خیری میاره؟ - من تو رو می شناسم شهاب، حرف زور تو کتت نمیره، مگه میشه زورکی بری خواستگاری دختر مردم؟! با خونسردی بهم زل زد و گفت: اشتباه نکن امیر، من از روی اجبار نمیرم خواستگاری ،از روی اطمینان میرم . -داری منو میترسونی . بدون اینکه چیزی بگه بی ربط گفت : امیر ، امشب بریم رومحوطه بخوابیم؟ نگاهش کردم، شهاب امشب یک چیزیش می شد. ........................................................................................ *امیر* چند روزی می شد که از مهمانی خسرو می گذشت، من هم مشغول امتحانام بودم، امروزم امتحان داشتم و باید سریعتر می رسیدم دانشگاه، نگاهی به ساعت کردم که 7 صبح رو نشون میداد و من یک ساعت دیگه امتحانم شروع می شد ، چاره ای نداشتم باید تاکسی می گرفتم ... در اتاقک رو قفل کردم و از عمارت زدم بیرون که متوجه صدای بوق ماشینی شدم، برگشتم که شهاب رو دیدم که همینطور که در شاگرد ماشین رو باز می کرد، رو به من گفت : سلام رفیق، بیا که مدرست دیر شد...و با گفتن این حرف هر هر خندید. با لبخند به سمتش رفتم و گفتم: سلام داداش ، مگه خودت نباید الان دانشگاه باشی؟ - من خودم رومی رسونم، همیشه دیر می رسم، براشون عادت شده ، با شیطنت ادامه داد: شما درس خونی، شاگرد اولی، نباید بی نظم باشی اخوی، جیک ثانیه رسوندمت. وبا گفتن این حرف سرعتشو زیاد کرد، من هم گفتم: راضی به زحمتت نبودم داداش، آخه خودتم کار و زندگی داری، همش مزاحمتم. -باز تو حرف زیادی زدی ؟! ، اصلا امروز کلاس نداشتم باید می رفتم شرکت بهمن، تو روهم سر راه می رسوندم. سرم رو تکون دادم و هیچی نگفتم، کمی که بینمون سکوت برقرار شد یهو یادم اومد صبحانه نخوردم، با یاد آوری این موضوع رو به شهاب کردم و گفتم: راستی شهاب ، صبحانه خوردی؟ کمی فکر کرد و گفت : شهین ( خدمتکارشون) یه چیزایی آماده کرده بود ولی من نخوردم، تنهایی بهم نمی چسبه. با یاد آوری اینکه همراهم لقمه نان وﭘنیر آورده بودم تا بین راه بخورم، به شهاب گفتم : اتفاقا من لقمه دارم، و با گفتن این حرف لقمه رو از کیفم در آوردم و به طرف شهاب گرفتم وگفتم: روزی تو بود، بخور . نگاهی به لقمه تودستم انداخت وگفت: من که گفتم تنهایی بهم نمی چسبه . لقمه رو به دوقسمت تقسیم کردم و نصف بیشترشودادم شهاب و گفتم: حالا چی؟ لبخندی زد و لقمه رو گرفت و گفت: حالا هستم. و با گفتن این حرف گازی به لقمه دستش زد و با ولع شروع به خوردن کرد، معلوم بود از دیشب تا حالا چیزی نخورده، نگاهی به لقمه داخل دستم انداختم، دلم نمی اومد بقیش روبخورم واسه همین نخوردمش تا وقتی رسیدیم بدمش به شهاب. بقیه راه حرف خاصی زده نشد، قرار شد عصر با هم بریم کارگاه، لبخندی زدم، در طول هفته چهار روزش باید کارگاه می بودیم تا سفارش های مشتری ها رو تحویل بدیم و این خوب بود، خوب بود چونکه شهاب بود و این برای من کافی بود. در همین فکرها بودم که رسیدیم، به ساعتم نگاه کردم، هنوز نیم ساعتی وقت داشتم، اگر قرار بود خودم بیام تا تاکسی می گرفتم و قصد اومدن می کردم به موقع نمی رسیدم، رو به شهاب گفتم: دمت گرم رفیق، بازم مثل همیشه به موقع رسیدی. لبخندی زد و گفت: کاری نکردم ﭘسر، مراقب خودت باش . راستی ، بابت نون و ﭘنیر ممنون. با گفتن این حرفش یاد لقمه خودم افتادم که هنوز نخورده بودمش، لقمه تو دستم رو گرفتم سمتش : بیا از منم هست ، راستش صبحانه یکی دو لقمه خوردم، الان دیگه میلم نمی رسه وبا گفتن این حرف سریعا از ماشین ﭘیاده شدم و نذاشتم حرف دیگه ای بزنه، میدونستم اون هم کله شق و یکدندست. @Otayehs@-Maya-@-Madi-@-Atria-@-ashob-@-Tehyan-@-Byta-@-Ghazal-@-فرهان-@-satiyar-@Baran@Bahar.t@B.malik@Bahar.t @NAEIMEH_S@Nafas@nahid.s1999@Nahal@آفتابگردون@sogand-A@sogand_g@sogand.t@Sogand....@Saghar@باران@باران حسنی
  8. مرسی از نقدتون نقد شما به بهتر شدن رمانم کمک می کنه ... این بیشتر من رو خوش حال می کنهُ نشون میده رمان رو با دقت می خونین .. کلمه با شیطنت نگاهم کرد زیادی به کار رفته برای همین از کلمه ی تفریح استفاده کردم .. در مورد دارای درست می فرمایید تصحیح می شود. تشکر بانو
  9. هر 10 قسمت که از رمان گذاشته می شود ، بعد از نقد منتقدان و دوستان گرامی تغییرات و ویرایشات اتفاق می افتد. با تشکر
  10. ﭘارت هفتم *شهاب* داخل تراس نشسته بودم و به موسیقی که گذاشته بودم گوش می کردم و نسکافم رو مزه مزه می کردم، گرسنم بود، ماگم روکناری گذاشتم، منتظر بودم نیم ساعت دیگر بگذرد بعد برم سراغ امیر ، حتما تا حالا هیچی نخورده ، شمارش رو گرفتم ومنتظر بودم تا تماس برقرار بشه که گوشی از دستم کشیده شد ، باتعجب به گوشی ام که در دست فلور بود نگاه کردم وچیزی نگفتم تا خودش به حرف بیاد،معلوم نیست امشب چشه!! همانطور که گوشی داخل دستش رو می چرخوند ، بهم خیره شده بود و درهمان حالت گفت: یه امشب رو بی خیال این گدای بی سر و ﭘا شو. اولین بارش نبود که به امیر توهین می کرد ، طبیعتا آخرین بارشم نیست ، واسه خاطر همین دیگه تفکراتش برام اهمیتی نداشت ، بی تفاوت گفتم: چرا؟ مشکلی دارین؟ با نفرت گفت: سر تا ﭘاش مشکله ، بچه ی من، کسی که آرزو داشتم بهترین تفریحش، سفر به بهترین کشورهای خارجی باشه، سرگرمیش شده رفتن ﭘیش یک ﭘسره ی بی اصل و نصب که معلوم نیست چه خانواده ای داره، ﭘسری که دلم میخواست سری توسرا در بیاره ، حالا شده شاگرد کارگاه چوب بری و داره زیر دست همون ﭘسر بی اصالت کار می کنه ...با عصبانیت سمتم اومد و با لحنی که حالا سعی میکرد آرام باشد توصورتم غرید : ولی کور خوندی شهاب، تا حالا با هر سازی که زدی رقصیدم ولی ﻤﺴﺃله ازدواجت چیزی نیست که به این راحتی ازش بگذرم ، نمی گذارم با گشتن با اون ﭘسره هیچی ندار ، زندگیت روتباه کنی ،حتما چهارروز دیگه با یه دختره چادری امل میای در خونه و میگی من اینو میخوام که اگه این کار رو کنی شهاب ، هم تورو می کشم هم اون دختره داغون تر ازخودتو.... راست ایستاد وبا لحنی آرام تر ادامه داد: زنگ زدم و با خانواده کامیاب هماهنگ کردم ، آخر همین هفته میریم خواستگاری ﭘریسا.... حرفش که تموم شد از روی صندلی ﭘا شدم ، همینجور که ازکنارش می گذشتم ، گوشی رو ازش قاﭘیدم و گفتم : خوش گذشت ، حرفات یادم میمونه ، راستی ، از اتاقم خواستی بیای بیرون در رو هم ﭘشت سرت ببند لطفا. فلورکه خونسردیمو دید دنبالم از اتاق اومد بیرون و روبه روم ایستاد و گفت: من باهات شوخی ندارم شهاب . ـ منم حرفاتو جدی نگرفتم ، فکر کنم امشب شام سنگین خوردی حالت خوش نیست. ـ حالمم خیلی خوبه ، اتفاقا هیچ وقت مثل الان مصمم نبودم. ـ چی میخوای از جونم فلور؟ دقیقا باید چکار کنم تا ولم کنین؟ ـ با ﭘریسا ازدواج کن، کوروش همین یه دختر روداره، میدونی کوروش چقدر ثروت داره؟ اگه با ﭘریسا ازدواج کنی، کل سهام شرکتش می رسه به تو و دخترش، می فهمی؟ بحث میلیارد ها ﭘول در میونه، احمق نشو شهاب، گند نزن به نقشه هام. به چهرش که با وقاحت بهم زل زده بود نگاه کردم و با نفرت گفتم: تو میخوای در ازای ﭘول منو بفروشی؟! ﭘسرتو؟! ﭘول چقدر برات مهمه که حاظری با زندگی من قمار کنی؟ من بچتم فلور، اونقدر مادر صدات نکردم که یادت رفته مادری، برای خودم متاسفم که توی جهنمی که تو وبهمن برام ساختین باید زندگی کنم. این رو گفتم و از ﭘله ها سرازیر شدم که با صداش متوقف شدم : تو مجبوری به خواسته ام تن بدی. بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: تونمی تونی منو مجبوربه کاری کنی فلور، من بچه نیستم. دوباره را افتادم که با حرفی که زد متعجب به سمتش برگشتم : حتی اگه ﭘای دوست جون جونیت وسط باشه. ـ به امیر چه ربطی داره ؟!!! بی تفاوت، ﭘشت به ﭘله ها به سمت مبل های راحتی راه افتاد و خودش رو روی راحتی ها انداخت وبا خونسردی گفت: دیدی می تونم مجبورت کنم؟ خودت این راه رو یادم دادی، همیشه برای اینکه از دستت ندم باید مجبور می شدم با امیر بگردی، حالا هم برای اینکه از دستت ندم بازم باید امیر رو کنار خودت داشته باشی. ـ نمی فهمم منظورت چیه، اصلا چرا باید ﭘای امیرو وسط بکشی؟ ـ ببین شهاب، توجمعه شب میای خواستگاری ﭘریسا و رو حرف منم حرف نمی زنی، وگرنه برات بد میشه. ـ مثلا می خوای چکار کنی؟ ببین فلور تو نمی تونی منو مجبور به کاری کنی که حالمو بهم می زنه، فهمیدی ؟! اومدم برم که با حرفی که زد شوکی بزرگ بهم وارد کرد: اگه با ﭘریسا ازدواج نکنی ، امیر رو می کشم. با وحشت به سمتش برگشتم و نالیدم : چکارمی کنی؟ با اطمینان وخونسردی اومد سمتم و گفت: اگه تومهمونی آخرهفته شرکت نکنی، اونوقت منم با یک اشاره دست ، ببین منو ، با یک اشاره دست میتونم زندگی امیر رو نابود کنم. با درموندگی گفتم:میخوای چکار کنی؟ نگاهی بهم کرد و با ﭘوزخند گفت: فقط کافیه به یکی از آدمام که امشب تو مهمونی خسروهست ومنتطر تماسمه خبر بدم ، اونم سرنگی که خودم بهش دادمو تو بازوی دوست عزیزت فرو میکنه و امیر جونت تا آخر عمرش میشه یه هروﯻینی بدبخت که حاظره واسه خاطر یه قطره مواد جلوی من دولا راست بشه . ـ همه این کارا رومی کنی واسه چی؟ واسه ﭘول ؟!! مگه تو مال و منال نداری ؟ عمارت نداری؟ ویلا نداری؟ ماشین نداری ؟ کلفت نداری؟ چرا؟ مگه امیر چه هیزم تری بهت فروخته که به مرگش راضی هستی؟! ـ امیر که سهله، من به خاطر ﭘول باباتم میفروشم، فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم ؟حوصله نصیحتم ندارم ، گوش من از این اراجیف ﭘره، تا ده دقیقه، فقط تا ده دقیقه فرصت داری فکراتو کنی، من زیاد حوصله ندارم شهاب، بین زندگی خودت که هرچند می دونم خوشبخت می شی با زندگی دوستت یکیو انتخاب کن، گرچه می دونم اونقدر احمق هستی که تا آخرعمرت بند همون ﭘسر گدا باشی. با نفرت نگاهش کردم وبدون هیچ فکری گفتم : دستت به امیر نمی خوره فلور، که اگه دستت بهش بخوره، نمی ذارم دستت به ثروت ﭘریسا برسه، امیدوارم متوجه باشی، من بر خلاف تو آدمای اطرافم جونشون از جون خودم مهم تره مخصوصا امیر که جونمه. خواستم برم که گفت: این ﭘسره چی داره که رهاش نمی کنی؟ چی برات کم گذاشتیم که اون میتونه کمبودش روجبران کنه؟! هان؟ بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:امیر هیچی نداره، اما دلش دریاست، من ﭘدر داشتم اما امیر بود که هر وقت زمین می خوردم دستم رو می گرفت ، من مادر داشتم اما متنفر بود مادر صداش کنم، بازم امیر بود که میگفت مگه من و تو مثل برادر نیستیم؟ ﭘس مامان طوبی هم مثل مادر خودت... من عمارت داشتم، با چندین سیستم گرمایی قوی اما اتاقک عمارت خسرو که به زور می شد با بخاری گرم نگهش داشت، گرمای دیگه ای داره ... لبخند تلخی زدم وادامه دادم: ما میزوصندلی بیست وچهار نفره سلطنتی داشتیم باغذاهای رنگارنگ اما تخم مرغ سر سفره سه نفرمون مزه دیگه ای داره، من ماشین آخرین سیستم دارم اما ﭘیاده روی با امیر عالمی داره، ﭘدرم بهترین شرکت رو اداره می کنه من می تونستم کنارش مشغول بشم اما نجاری کنار امیر لذت داره ....ﭘوزخندی زدم و نگاهش کردم و گفتم: اگه تا صبحم برات بگم کم گفتم اما چه کنم که نرود میخ آهنین در سنگ.. @Otayehs@-Madi-@-ashob-@-Atria-@-Baron-@ @بوقلمون@ئاگرین@کاکائو@کاژین جهانگیری@-Maya-@-satiyar-@-Tehyan-@کبری اسدی@ببعی معتاد@باران @NAEIMEH_S@m.azimi@ℳ.R@Banoo59@Saeedehm72@sahar.1384@آفتابگردون@S. Gh@sogand_g@sogand.t@sogand-A
  11. ﭙارت ششم *شهاب* نشسته بودم و داشتم متن قراردادی که بهمن بسته بود روترجمه میکردم ، سرگرم ترجمه بودم که نگاهم به فلور افتاد ، مهمونی نرفته بود ، خبری از اون سوهان کوفتی هم که همش دستشه نیست ، عوضش صدای آلارم ﭙیامک گوشیش که هر چند ثانیه یکبار بلند میشد عجیب رومخ بود ، عصبی شدم وگفتم : فلور یه روزم توساکتی ، صدای گوشیته که نمیذاره من به کارم برسم ، دارم قرارداد شرکت شوهرتو ترجمه می کنم، نیاز به تمرکز دارم که تونمی ذاری . ﴽه... زیر چشمی نگام کرد وبا خونسردی گفت : اتاق داری که ، برو تو اتاقت.. ـ حالا تو نمی تونی صداشو قطع کنی که من ده ، بیست ﭙله نرم بالا؟! -چقدر غر می زنی شهاب ، حوصله ندارم.. ـ حوصله دوستات رو داری اونوقت حوصله منو نداری ؟! جوابمو نداد و باز مشغول شد ، با عصبانیت ﭙا شدم و از ﭙله ها اومدم بالا ، در اتاق رو با غیض باز کردم و به شدت بستم ، ﻠﭗ تاﭗ و برگه هایی که تو دستم بود رو انداختم روتخت و خودم رو به تراس رسوندم ، سعی کردم نفس بکشم ، یه نفس عمیق ، به قول امیر معجزه می کنه ... با یاد امیر ناخود آگاه لبخندی زدم و گوشیمو در آوردم تابهش زنگ بزنم ، شمارشو گرفتم ومنتظر شدم تا تماس برقرار بشه ، هر چی منتظر موندم جواب نداد یه دفعه یادم اومد امیر فردا امتحان داره حتما گوشی اش رو سایلنت کرده تا درس بخونه... ﭙسره ی خر خون ( با لبخند).... نگاهی به عمارت خسرو کردم که دقیقا مقابل عمارت بهمن بود ، محوطه از این بالا دید داشت ، تعداد اندکی از مهموناش رو محوطه قدم میزدن ، فضای محوطه امشب نسبت به شبهای ﭙیش روشنتر بود ، نور افکن هایی که به رنگ های مختلف در بین درختان می درخشیدند ، گل های رنگارنگی که کنار باغچه از این فاصله خودنمایی می کردند وآب استخر که از تمیزی برق می زد وتصویر ماه در آن از عمارت بهشتی ساخته بود که از جهنمم بدتره . اتاقک امیر اما مشخص نبود ، بهشت کوچک اتاقک امیر در بین انبوهی از شکوه و عظمت عمارت جلوی چشمم ، به چشم نمی آمد اما صفای وجودی آن اتاقک همیشه جلوی چشمم جولان می داد و این رو فقط من می فهمیدم. ................................................................... *امیر* موقع سرو شام بود وبقیه دور میز اردو جمع شده بودند وهر کسی مشغول شده بود ، مهمونی امشب بیشتر جنبه ی رسمی داشت و از بدو ورود کوروش ، رقیب سرسخت خسرو و بهمن ، جو مهمونی رسمی تر هم شده بود ، برخلاف تصورم مهمونی شبیه ﭙارتی های شبانه ای که خسرومی گرفت نبود و این دور از انتظار بود ، جالبه که بدری خانمم امشب خودشو توآرایش خفه نکرده بود و خبری از دوستای جلف تر از خودشم نبود ، حتی همسر کوروش نبود ودرآغاز ورودش اون رو با دختر جوانی دیدم ، حتما دوست دخترشه یا شایدم مشاورشه ، فلور هم نبود ، حتما می دونسته که امشب خبری از رقاصی و ساز و آواز چندانی نیست ، چه بهتر.... نگاهم ﭙی ﭙسرک نوجوانی می گشت که ساعتی قبل با اوآشنا شده بودم و حامد نام داشت و الان در دسترس نبود ، به سمت محوطه رفتم ، از ﭙله های عمارت ﭙایین می اومدم که اونوکنار استخر دیدم که روی تاب نشسته بود و داشت غذا می خورد ، با ولع مشغول بود که به سمتش رفتم ووقتی نزدیکش شدم، گفتم: میشه اینجا بشینم؟ وبه کنارش روی تاب اشاره کردم ... همانطور که مشغول بود بااشاره سر اجازه داد که کنارش بشینم ،داشتم نگاهش می کردم که چطور با اشتها سوشی می خورد ، چهرم جمع شد ، از سوشی متنفر بودم ، یکبار به اصرارشهاب مجبور به خوردنش شدم و بعد تا آخر عمر از خوردنش متنفر شدم... تعارف زد که گفتم : ممنون ، نوش جونت.. ـ دیدم چهرت رفت توهم فهمیدم خوشت نمیاد ، وگرنه آدمی نیستم که تنهایی بهم بچسبه. ـ ببخشید که اینومیگم رفیق ، ولی قبل از اینکه بیام داشتی تنها خوری می کردی. ـ تا زمانی که تونبودی که آره ولی وقتی کسی کنارم باشه دیگه موضوعش فرق می کنه.. بقیشوگذاشت کنار و نوشابشوتا ته سر کشید و زیر لب خدا رو شکری کرد وروکرد به من وگفت : راستی ، تو اینجا چکار می کنی ؟ دیدم گفتی منوتا حالا ندیدی حدس زدم از خدمه های با سابقه هستی ... ـ از خدمه اینجا نیستم ، من تو اون اتاقک رو به روی ﭙارکینگ زندگی میکنم ، صاحب عمارت گفت امشب تو مهمونی شرکت کنم. ـ یعنی نگهبانی؟ ـ آره ... راستی نگفتی چرا تو باید کار کنی ؟مگه ﭙدر و مادرت درقید حیات نیستن.. آهی کشید وگفت : ﭙدرم چند سالی هست که کارتون خوابه ، شش سال ﭙیش زمانی که من 12 ساله بودم ، با هم مسافرت رفتیم شمال ، توی راه ﭙدرم دچارخواب آلودگی میشه وتصادف میکنیم مادرم در جا تموم می کنه و خواهرم قطع نخاع میشه ، بعد ازدو ماه ﭙدرم از کما خارج میشه به خاطر از دست دادن مادرم ووضعیت حلما خواهرم، دچار افسردگی شدید شد و به مواد روی آورد و کمی بعد کارتون خواب شد و زندگیمون از این روبه اون رو شد... ـ متاسفم به خاطر حوادث ناگواری که براتون رخ داده ، اما ، مگه توباهاشون مسافرت نرفته بودی ؟ ـ چرا رفتم ،وقتی دیدم نزدیکه که تصادف کنیم از ماشین خودم رو ﭙرت کردم ﭙایین ،همیشه باخودم می گفتم کاش قبل از اینکه خودم رو ﭙرت میکردم ، حلما رو هم مجبور می کردم از ماشین ،خودش رو ﭙرت کنه و گرنه الان با چشمای حسرت زدش راه رفتن مردم رونمی دید و قدم هاشونو نمی شمرد.... ـ حتی اگه خواهرت به قول تو خودشو ازماشین به بیرون ﭘرت میکرد ، بازم این اتفاق براش می افتاد میدونی چرا ؟ چون تو تقدیرش نوشته شده بوده و خودش هم اینو ﭘذیرفته بوده وگرنه تا حالا نمی تونست باهاش کناربیاد ، و نمی تونست زندگی کنه ... آهی کشید و چیزی نگفت ، کمی که بینمون سکوت برقرارشد گفت:راستی ، چرا اینجا زندگی می کنی ؟ ـ حوصله داری بشنوی؟ با اشتیاق روکرد بهم وگفت :آره حتما ... نفسی گرفتم وگفتم: از وقتی چشمام رو باز کردم اینجا بودم ، توی این عمارت ، کنار آدمایی که نمی شناختمشون و هیچ سنخیتی با هم نداشتیم ..من بودم و مامان طوبی ، مامان طوبی اینجا آﺸﭘز بود و الحق دﺴﭠﭘختش عالی بود، تنها کسی بود که داشتم .. ﭘدرم رو وقتی مامانم من رو باردار بود ، از دست دادیم ، تو یک صانحه آتش سوزی تو کارخونه ای که کار می کرد ... از ﭘدرم تنها یک قاب عکس روی دیوارموند ، حتی نشد که برام خاطره بسازه ، منم سرنوشتم رو ﭘذیرفتم که از بچگی بشم مرد خونه و مردونگی کنم برای مادری که مرد نبود بالای سرش.. بعد از ﭘدرم مامان طوبی نمیتونست چرخ زندگی رو بچرخونه واسه همین با معرفی یکی از دوستان مامان طوبی ، به اینجا نقل مکان کردیم و موندگار شدیم ،( اینا رو همش مامان طوبی بهم گفته بود )...نفسی گرفتم و ادامه دادم : 8 ساله بودم ، خیلی تنها بودم و هیچ کس باهام دوست نمی شد ، آرزوم بود که خواهر داشته باشم تا باهاش عروسک بازی کنم کاری که ازش متنفر بودم ولی دلم می خواست به خاطر خواهر نداشتم براش انجام بدم یا اینکه برادری داشته باشم تا برادری هامو براش خرج کنم ، اما هیچکدوم از اینا رو نداشتم ، دختر و ﭘسر بهمن خان به اصرار بدری خانم از من دور نگه داشته می شدن نه اینکه فکر کنی اونا اجازه رو به رو شدن با من رو نداشته باشن ها ، نه ، اتفاقا من نباید با اونا رو به رو می شدم ،اینو بدری خانم از مامان طوبی خواسته بودو مامان طوبی هم با زبون خودم بهم حالی کرده بود که نباید با بچه های خسرودوست بشم .... لبخندی زدم ونگاهی به حامد کردم که داشت با دقت به حرفام گوش میداد ، بنابراین ادامه دادم وگفتم:تو عالم بچگی از خدا میخواستم خواسته ام رو برآورده کنه ومن رو به آرزوم برسونه ، که الحق والانصاف خوب جوابم رو داد ، یک روزکه مامان طوبی طبق معمول رفته بود خرید ومنم نشسته بودم و داشتم برنامه کودک می دیدم ، که دیدم مامان طوبی دست ﭘسرکی رو در دست گرفته و با خشنودی اونوبهم معرفی می کرد ،در نگاه اول متوجه چشماش شدم که شیطنت ازش می بارید و لبخند از رولباش ﭘاک نمی شد ، انگار اونم از دیدن من خوشحال بود و این حس وصف ناشدنی بود ، شهاب اونروز تا ظهر خونمون موند و قول داد دوباره بیاد ﭘیشم ... ما مدتها با هم دوست موندیم وشدیم مثل دو تا برادر ، درسته که اون از طبقه بچه های اشراف بود ولی دردمون یکی بود اونم بی کسی .... ما شدیم همه کس هم و وجود مامان طوبی هم تنها چیزی بود که ما رو بهم وصل میکرد چونکه فلور فکر میکرد شهاب با بچه های خسرو ، دوران کودکیش رو می گذرونه و کسی به نام امیر رو نمی شناسه ، تا اینکه فلور فهمید و من و شهاب رو از هم جدا کرد ونذاشت دیگه شهاب بیاد خونمون ... من وشهابم از دوری هم تو بستر بیماری افتادیم ، نه اینکه بگی نقش بازی می کردیم ، نه، واقعا از این فشار عصبی مریض شده بودیم ولی حال شهاب بدتر شد ، حداقل من مامان طوبی رو داشتم ولی شهاب اونم نداشت .. خلاصه اینکه از شدت فشار عصبی و تب زیاد تشنج کرد و بردنش بیمارستان ، تا اینکه بعد از مدتی بهمن خان ﭘدر شهاب ، فلور رو راضی کرد که ما بتونیم با هم باشیم... خستت نکنم ، سالها گذشت و من وشهاب هردو تو کارگاه ساخت محصولات چوبی مشغول شدیم و کمی بعد دانشگاه ، شهاب مترجمی زبان خوند و من روانشناسی ، الانم دوستیم و حاظر نیستیم از هم جدا شیم.... -چه جالب شد ، خیلی دلم می خواد شهاب و مامان طوبی ات روببینم.. ـ شهاب رو میتونی ببینی ، اما مامان طوبی رو نه.. -چرا مگه چی میشه؟ با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم: یکسال ﭘیش سکته کرد و تنهام گذاشت.. ـ ببخشید که ناراحتت کردم. -عیبی نداره ، این نیز بگذرد. @-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@sogand_g@sogand.t٬آ @آفتابگردون@بانوی سیاه
  12. متاسفاه نتونستم سفحه نقد رمانت رو پیدا کنم. برای همین اینجا نقدم رو بهت میگم.

    رمانت اصلی ترین جزء یعنی همون خلاصه رو نداشت. توی اولین پستت دوتا مقدمه گذاشتی. اگه اولین مقدمه رو به جای خلاصه در نظر بگیریم، خلاصت خیلی طولانی بود. بعدش هم اینکه باید توی خلاصت، یه توضیح خیلی کوتاه، گویا، مبهم و جذاب بدی. منظور از ابهام چیه؟ یعنی اینکه یه جوری از رمانت توضیح بدی که یه سری سوالات رو تو ذهن خواننده به وجود بیاری تا خواننده هم برای پیدا کردن جواب سوالاش رمانت رو بخونه.

    قلمت مانا و موفق باشی

  13. ﭙارت ﭙنجم *امیر* جلوی آینه ی دراور ایستاده بودم و به لباسی که خسرو برام آورده بود و نقش تنم بود نگاه می کردم ، بهم میومد اما ازش خوشم نمی اومد ، هه ، بوی نکبت و کثافت می داد ، بوی آوارگی ، بوی بدبختی ، بوی بیچارگی ... اما من مجبوربودم به این نکبت تن بدم ، به چهرم دقیقتر شدم چشمام مشکی بودن مثل چشمای بابا محمد ، مامان طوبی همیشه می گفت: امیر وقتی نگات میکنم ، یاد زندگیم می افتم اما زندگیم زیاد زندگی نکرد... بینی قلمی و ابروهای مشکی و لب های متناسبی داشتم که ترکیبشون تو صورت بیضی شکلم بد به نظر نمی اومد ، صورتم رو اصلاح کرده بودم و موهای مجعدم رو به صورت خطی بالا داده بودم .. بازبه کت و شلوار تو تنم خیره شدم ،کت و شلوار سورمه ای با ﭙاﭙیون قرمز،هه ، زیادی منزجر کننده بود، صورتم جمع شد از بوی متعفن خواری ، اما این اجبار موقتی بود ، نمی ذاشتم زیاد طولانی بشه ، نمی ذاشتم .... با صدای سلمان که مدام صدام میزد که به عمارت برم به خودم اومدم ، نگاه کلی به خودم کردم و بدون برداشتن چیز خاصی از اتاقک زدم بیرون ، به ساعتم نگاه گذرایی کردم ، یه ربع به 7 بود ، هنوز زود بود تا مهمونای مثلا باکلاسش برسن آخه زود اومدن باعث کسر ﺸﴽنشونه ، هه.... اتاقکم ﭙشت سومین باغچه سمت راست ، مقابل در ورودی بود ، عمارت خسرو شش تا باغچه متوسط داشت به طوری که وقتی از در ورودی وارد میشدی سمت راست اتاقک من اونجا قرار داشت و سمت ﭽﭗ کمی جلوتر محل ﭙارکینگ سر ﭙوشیده ای بود که خسرو با کمال دست و دلبازی برای خودش و دوستانش فراهم کرده بود و از ﭙارکینگ هم از طریق آسانسور به داخل عمارت راه داشت ، جلوتر از ﭘارکینگ و اتاقک شاهد مسیر سنگ فرش شده ای میشدی که از دوطرف این مسیر سه تا باغچه به نسبت بزرگ میدیدی و در نهایت ﭙس از عبور از این مسیر ، استخر بزرگ خسرو شکوه و عظمتش را به رخ می کشد ، در دو طرف این استخر چمن های مصنوعی دیده میشود که روی یکی از آنها میزعصرانه و روی دیگری تاب ملکه قصر، یعنی بدری خانم دیده می شد ... از کنار تاب که سمت راستم بود گذشتم واز ﭘله های ورودی عمارت بالا رفتم ، لبخندی زدم روی هر ﭘله گلدان هایی گذاشته شده بود گلدانهایی که باسخاوت شهاب آماده شده بودند . با صدای در ورودی ، نگاهم به عقب برگشت ، در به صورت اتومات باز شد و یک به یک ماشین ها وارد شدن و کمی بعد درب ﭙارکینگ باز شد وهمگی به سمت ﭙارکینگ روانه شدند ... ﭙس بهتره زودتر وارد عمارت شم. در برقی روبه روم بازشد و من خودم رو داخل انداختم ، فرصتی برای تجزیه و تحلیل داخل عمارت نداشتم ، به سمت مطبخ راه افتادم ، مطبخ توسط یک راهرو به کلی از سالن اصلی جدا بود که با صدای خسرو متوقف شدم: اونجا نه... برگشتم سمتش ، نگاهی گذرا بهش کردم با اون کت وشلوار براق نوک مدادیش و کلاه شاﭘو روی سرش خیلی مضحک شده بود ولی به روی خودم نیاوردم وبدون اینکه بهش سلام کنم گفتم : ﭘس کجا ؟! با دستش به گوشه ای اشاره کرد و گفت: اونجا ... با چشمم خط اشاره دستش رو دنبال کردم و گفتم: مگه میز بار با منه ؟ .. قهقه ای زد و با دستش به شونم زد و گفت : راست کار خودته ﭘسرم. کمی خودم رو تکون دادم تا دست نجسش رو از روی شونم برداره و بعد گفتم: من ﭘسرشما نیستم. و با گفتن این حرف به سمت میز بار راه افتادم ، مثل اینکه امشب باید زیادی حرص بخورم.. به غیراز من ﭙسری ریز نقش تر هم بود به چهرش نگاه کردم ، هجده ساله میزد ، بور بود و چشمانی به رنگ قهوه ای داشت ،چهره ی دلنشینی داشت و لباسی همانند لباس من به تن داشت ، کمی به اطراف نگریستم ، بقیه خدمه ها همچون من ، کت و شلوار سورمه ای ، ﭙیراهن سفید و ﭙاﭙیون قرمز به تن داشتند ، خانم ها هم همینطور، منتها اونها کلاه ﭙوشیده ای به سر داشتند و به جای کت ، سارافون سورمه ای و ﭙیراهن سفید به تن داشتند .. هنوز آنقدر ها شلوغ نشده بود ، تک وتوکی اومده بودند ، موزیک ملایمی در فضای عمارت طنین انداز بود ... با صدای ﭙسری که چند دقیقه ﭙیش وارسی اش کرده بودم ، دست از آنالیزاطراف برداشتم ، نگاهش کردم : بله ؟ ـ تا صبح میخوای اینجا وایسی؟ بعد میرم - ﭙس چکار کنم ؟ اینا که تازه رسیدن ، بذار دو دقیقه بگذره از اومدنشون همینطور که با مهارت مشغول باز کردن در بطری های مشروب بود ، گفت: اسمت چیه؟ ـ امیر ؟ اسم تو؟ دستشو آورد جلو و گفت : حامد بهش دست دادم و گفتم : از آشنایی باهات خوشبختم ، تو از خدمه های ثابت اینجا نیستی ؟ ندیدمت تا حالا ـ من نه ، راستش دربه در دنبال کار می گشتم ، همسایمون اینجا خدمست ، دید اینجام به خدمه نیاز دارن گفت بیام.. ـ مگه چقدر بهت میدن ؟ ـ به اندازه ای هست که اموراتم بگذره. ـ توبا این سن کم چرا باید کار کنی ؟ اونم اینجا !! ـ اولا من یک مردم ، بعدشم نفست از جای گرم بلند میشه ، اگر کار نکنم ﭙس چجوری زندگی کنم؟ + نفسم از جای گرم بلند نمیشه مثل اینکه منم مثل لباس تو تنمه ﭙس منم خدمه اینجام ، منظورم این که ﭙدرت کجاست؟ چرا تو باید کار کنی ؟ با صدای یکی از خدمه ها حواسم از سوی حامد ﭙرت شد به طرف خدمه که گفت: خسروخان گفته به مهمونا رسیدگی کنی ... با این حرف ، حامد سریع سینی نقره فام حاوی جام ها رو از شاﻤﭙاین و ویسکی و چند مدل شراب دیگر ﭙر کرد و اشاره زد که ببرمشون... @-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@آفتابگردون@بانوی سیاه@نیکتوفیلیا@ماه تی تی@M.moosavi@m.azimi@sogand_g@sogand.t
  14. 📣نویسنده تونل.. نویسنده تونل..

    📣خداروخوش نمیاد خواننده رو منتظر بذاری...

    📣زودتر برا پارت گذاشتن اقدام کن بی زحمت...

×
×
  • اضافه کردن...