رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

reyhanee

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    116
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

401 Excellent😃😃😃😃

5 دنبال کننده

درباره reyhanee

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 اسفند 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

926 بازدید کننده نمایه
  1. سلام گلم💜

    من ویراستار بیست پارت دوم رمان شما هستم

    تو پارت ۲۴ یا ۲۵ بود که کلمات ممنوعه مشاهد شد👇

    وای که چقدر دلم می‌خواست تو آغوشم بگیرمش و غرقه بوسش کنم. با خنده گفتم:🚫

    لعنتی! راستش من اول فکر کردم زیدته! 🚫

    این جمله و کلمه "زید" ممنوعه هستش عزیزم💜

    یا خودتون تصحیح کنین یا بگین ک من چی جایگزین کنم.

    مرسی قشنگم💜😊

  2. reyhanee

    رمان

    روشا دختری که به شدت باهوشه و تو سن 23 سالگی از برترین مهندسای کامپیوتره و تو زمینه ی امنیت سیستم حرف اول و تو کشور میزنه.اما هوش و استعدادش تنها چیزی نیست که اون و کاملا از بقیه متمایز میکنه.خلاصه داستان روشای قصه از اونجا شروع میشه و وارد یه شرکت برای کار میشه و...
  3. سلام خسته نباشید میخواستم بگم من رمانم تموم شده و ویرایشگرم گفتن که باید اینجا درخواست ویراستاری بدم برای رمان به سیاهیه چشمانت قسم
  4. پارت آخر: بعد از اینکه دوش گرفتم، لباس‌هام و پوشیدم. مسکنی که پریا برام گذاشته بود رو میز برداشتم و بدون آب قورتش دادم. رو تخت نشستم و سرم و بین دست‌هام گرفتم. نگاهم افتاد رو نامه‌ای که رو میز بود. دوباره برداشتمش و شروع کردم به خوندن. نامه که یک ماهه با پیدا کردن و خوندنش آتیش می‌گیرم و خاکستر میشم. فکر اینکه دلگرم چی و از من پنهون کرده دیوونم می‌کنه. اینکه تموم اون مدت میدونسته رفتنیه و به من هیچی نگفته...اینکه تموم اون مدت تنها غصه می‌خورد و من نمی‌دونستم. باز نگاهم افتاد به آخر نامه که نوشته بود: {مراقب خودت باش} دوباره با خوندنش آتیشی شدم و چراغ خواب کنار تخت و پرت کردم تو
  5. پارت شصت و چهارم: یه ورق و خودکار برداشتم و نشستم رو کاناپه. باید هرچی زودتر هرچی حرف داشتم می‌گفتم، وگرنه شاید خیلی زود دیر می‌شد و خیلی حرف‌ها ناگفته باقی می‌موند.شروع کردم نوشتن: بسمه تعالی خب، راستش نمیدونم از کجا شروع کنم؟! فقط اولین و تنها چیزی که میخوام بکم اینه که بعد از من حسابی مراقب خودت و پسرمون باش. شما دوتا تنها سرمایه‌ی زندگیه منین! دلم میخواد هروقت از اون بالا نگاهتون می‌کنم، خوشبخت و خوشحال ببینمتون! آرسان،دلم نمی‌خواد بچه‌امون رو یا هرکس دیگه‌ای و مقصر این اتفاق بدونی. من وقتی فهمیدم بیماری قلبی دارم که خیلی دیر شده بود. بهت هم نگفتم چون فقط دردت رو بیشتر می‌ک
  6. پارت شصت و سوم: صدای کل کل بچه ها از تو پذیرائی،کل خونرو برداشته بود.یه بحث سیاسی و اقتصادی و فرهنگی انداخته بودن وسط و همشون داشتن نظرشون و میگفتن؛باهم مخالفت میکردن و گاهیم با صدای بلند سعی میکردن نظر خودش و به طرف مقابل بقبولونن!ولی من تو آشپزخونه نشسته بودم و به بهونه ی سالاد خورد کردن،مثل تموم این یک ماهه گذشته،برای خودم خلوت ایجاد کرده بودم.همه فهمیده بودن یه چیزیم هست،اما همشون فکر میکردن بخاطر بارداریم و حساس شدنمه.اینطور بهترم بود،کمتر به پر و پام میپیچیدن و سیم جیمم میکردن.اما بدتر از همه،حال و روز خودم بود.تموم این یک ماه،هرشب،هر روز،هر لحظه به این فکر میکردم که نهایتا قراره تا
  7. اپارت شصت و دوم: زیر بارون، خیس شده بودم. آب از سر و روم می‌چکید و من فقط حرف‌های دکتر تو سرم اکو می‌شدن. بیماری قلبی! پس واسه همین خیلی دیر شده. متاسفم دخترم! اگه بتونی تحمل کنی احتمالا بچه‌ات سالم به دنیا بیاد ولی خودت... کلید انداختم و در و باز کردم. آرسان با کلافگی و گوشی تو دستش داشت تو پذیرائی تند تند راه می‌رفت.با دیدن من، به سرعت جلو اومد و رو به روم وایساد.با صدای تقریبا بلند داد زد: - کجا بودی تو؟ دلگرم با توام!میگم کجا بودی؟ نمیتونی گوشیت و جواب بدی؟! با این وضعت کجا راه افتادی؟ من تو سکوت، سرم و پایین انداخته بودم و هیچی نمی‌گفتم! رسان ساکت شد و چند لحظه در سکوت
  8. پارت شصت و یکم: *** دستمال کاغذی برداشتم و باهاش اشک‌هام و پاک کردم. فین فینمم دراومده بود. آرسان درحالی که با حوله داشت موهاش و خشک می‌کرد، از اتاق اومد بیرون و با دیدن من با تعجب اومد رو به روم ایستاد. چند لحظه به صورتم خیره شد و بعد جلو پام زانو زد؛ دست‌هام گرفت و با نگرانی گفت: - چی‌شده دلگرم؟چرا گریه می‌کنی قربونت برم؟! همونطور که فین فین میکردم با گریه تلوزیون و نشون دادم و گفتم: - ببین مادر شدن چقدر سخته، تو این فیلمه گلشیفته فراهانی شیمیایی شده بچه‌اش هم مثل خودش باید دارو استفاده کنن. ببین چجوری دارن جون میدن. آرسان با تعجب برگشت پشت سرش و تلوزیون و نگاه
  9. پارت شصتم: یکی از شکلاتارو باز کردم و گذاشتم دهنم.پشتش اومدم از چاییم بخورم که در باز شد و آرسان با کلی سر و صدا وارد شد.یه موتور شارژی خوشگل که پر چراغای رنگارنگ بود. آرسان:بیب بیب!همه برید کنار موتور پسرم اومد.بیب بیب بیب بیب. با خنده،دستم و زدم به کمرم و از جام بلند شدم.رفتم سمت آرسان و گفتم: -این چیه آرسان؟این که خیلی بزرگه براش نمیتونه حالا حالاها سوار شه! آرسان دستش و انداخت دور کمرم و من و به خودش نزدیک کرد و گفت: -سلام همسر تپلیه خودم. اخم کردم و با مشتم آروم زدم تو سینش و گفتم: -الان به من گفتی چاق دیگه؟یعنی من چاق شدم؟ با لبخند چند لحظه نگ
  10. پارت پنجاه و نهم: چهارماه بعد... آنا با خنده و سر و صدا از در وارد شد.دستش پر از خرید و پاکت بود.با خنده گفتم: -اونا چین تو دستت؟!خرید کردی؟ آنا اومد همرو ریخت رو میز جلو و خودشم نشست کنارم.دستشو گذاشت رو شکمم که حالا نسبتا برآمده شده بود.گفت: -برا آقا میران خریدم.نگاه کن ببین قشنگن؟ با ذوق رفتم سمت پاکتا و یکی یکی بازشون کردم.توشون پر بود از کفشا و کتونیای بچگونه.لباسای رنگاوارنگ و جورواجور.همشون و با لذت باز میکردم.کمی خودم و جلو کشیدم و آنا رو بغل کردم. -وای مرسی آنا همشون خیلی قشنگن. آنا:قربونت برم،قابلت و ندارن. دستش و گرفتم و گذاشتم رو شکمم و
  11. پارت پنجاه و هشتم: به خودم تو آینه نگاه کردم.پیرهن بلند و ساده ی سفید تو تنم،موهایی که صاف و بلند دورم ریخته شده بودن و در آخر تور بلند سفید که رو سرم وصل شده بود.به دستام نگاه کردم،ناخونایی که فرنچ شده بودن و حلقه ای که آرسان شبی که ازم خاستگاری کرده بود،تو دستم راستم بود.سه تا الگوی ساده و ظریف تو همون دستم که آرسان برام خریده بود.باز به صورتم نگاه کردم.آرایش لایت اروپایی،صورتم و حسابی ملوس تر کرده بود.کفشای ساده ی پاشنه ده سانتی سفید که جلو باز بودن،قدم و بلند تر کرده بود.با صدای یکی از پرسنل سالن زیبایی به خودم اومدم: -عزیزم بیا برو دوماد پایین منتظرته! یکی از دستام و به دام
  12. پارت پنجاه و هفتم: نشسته بودم رو صندلی‌های میز ناهار خوری و داشتم سالاد شیرازی درست می‌کردم.آنا هم بعد از شستم ظرف‌ها اومد نشست کنارم. گفتم: - خسته نباشی خواهرشوهر جون! آنا: قربونت برم. احساس کردم چیزی می‌خواد بگه اما همش دست دست می‌کنه. گفتم: چیزی میخوای بگی؟ آنا: اوم...راستش...نمیدونم! - بگو ببینم چیشده؟ آنا: من و سامان،از هم جدا شدیم.یعنی من نامزدی و بهم زدم و حلقه‌ام و پس دادم. با تعجب گفتم: -چی؟؟؟یعنی چی؟چرا؟ آنا:خب...اون یه جورایی...بعد از اینکه دید داداشم هیچ جوره زیربار ازدواج باساغر نرفت و واسه ازدواج با تو مصممه، اومد و گفت که نامزدیم
  13. پارت پنجاه و ششم: *** آنا نشوندم رو مبل و آرسان هم نشست رو به روم. با جدیت نگاهم می‌کرد. آنا نگاهش و بین من و آرسان چرخوند و بعد گفت: - من برم یه دوش بگیرم! ولی معلوم بود می‌خواست برامون خلوت ایجاد کنه. وقتی رفت، آرسان گفت: - خب؟ - خب به جمالت. - دلگرم، من و سگ نکن. کجا بودی این مدت؟ چت شد یهو گذاشتی رفتی بی خبر؟ مگه بچه‌ای؟ عقلت کار نمی‌کنه؟ یه دختر تنها تو این شهر با یه بچه چیکار می‌خواستی بکنی؟ - من و بچه‌ام تو جوبم می‌موندیم، همین که حرف کسی بالا سرمون نبود خیلی بیشتر برامون ارزش داشت! آرسان پوزخندی زد و ادامه داد: - پس با همین عقل و منطق ا
  14. پارت بیست و پنجم: سه تا طعم دنت، نسکافه‌ای و شکلاتی و کارامل و گذاشته بودم جلوم. قاشقم و برداشتم و اول از همه در دنت شکلاتی رو باز کردم و شروع کردم با ولع خوردن.ا وووم، وای خدا، چقدر خوشمزه‌اس! دستم و گذاشتم رو شکمم و گفتم: - اووم،مامان جونم دورت بگردم گشنته پسرم؟ قربونت برم مامان جان شیرینی دوست داری؟ امروز صبح رفتم آزمایش دادم و قطعی معلوم شد که دارم مامان میشم. حدودا یک ماهم بود و تا دوماه دیگم می‌تونستم برم ببینم بچم پسره یا دختر، اما هم به دل خودم افتاد که بچه‌ام پسره، هم اینکه اون خانومه بهم گفته بود. آروم آروم دستم و رو شکمم کشیدم و گفتم: - وای خدا، مرده من و ببین، پ
  15. پارت پنجاه و چهارم: اتاق داشت دور سرم می‌چرخید. حالت تهوع شدیدی داشتم و سرگیجه‌ی هم که بهش اضافه شده بود، قوزه بالا قوز بود!خب معلومه که اینطور میشم، یک هفته‌اس پام و از در این اتاق بیرون نذاشتم، هر کی باشه حالش بد میشه. بدون اینکه آرایشی بکنم، یه مانتو شلوار پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. همینجوری تو خیابون‌ها بدون هیچ مقصد و هدفی قدم میزدم. با دیدن پاساژ اونو خیابون، راهم و سمت پاساژ کج کردم و رفتم توش. همینجوری از پشت ویترین، لباس‌هارو نگاه می‌کردم و رد می‌شدم. به ته سالن رسیدم، نگاهم به آینه‌ای که ته پاساژ کل دیوار و گرفته بود، افتاد! از دیدن خودم شوکه شدم! صورتم چقدر باد کرده بود. واقعا
×
×
  • اضافه کردن...