رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Masi.fardi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    318
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    28

Masi.fardi آخرین باز در روز آذر 16 برنده شده

Masi.fardi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Masi.fardi

  • تاریخ تولد 10/29/2000

آخرین بازدید کنندگان نمایه

12,940 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Masi.fardi

Mentor

Mentor (12/14)

  • Dedicated
  • Very Popular
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

9.4k

اعتبار در سایت

  1. جیییییییییییییییییییغ

    همزادمممم

    1. Masi.fardi

      Masi.fardi

      یا استخودس چیشده همزاد😬😂😂

    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

       قراره برم غرق شم تو کتابا~~

  2. نه خوب یه اسمی بذار که یطوری رگ و ریشه‌اش اون طرفی هم بشه امیرعلی خیلی ایرانیه😂😂😂 🤣😂من طرفدار پسرم هستمااا حتی اگر خرابِ خراب باشه😅🤣🤦‍♀️ قوربون دست و پای بلورینش برم.
  3. ای ژان پروفایل اینو ببین😍😂♥️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Masi.fardi

      Masi.fardi

      دیدی نمایه ات هم درست شده😍🤩😋

    3. سرونوفیل

      سرونوفیل

      عاشق این انمیشنم🤍😍

       

    4. سرونوفیل

      سرونوفیل

      آره  فک کنم کرونا گرفته بود😂

      الان خوب شده

  4. اسمش؟ نه اگر دوست داشته باشه. می‌تونه اصلاً اسمش رو تغییر نده این اتفاق بیشتر برای خانم‌ها می‌افته تا آقایون😐🤪😂 یه اسمی انتخاب کن که هم به ایرانی نزدیک باشه هم کره‌ای یا زادگاهش، جایی که به دنیا اومده کجا بوده اسمش رو مرتبط با همون جا بذار.
  5. زنش تو گذشته مصو بود ولی بچه‌ام اشتهاش زیاده نترسید تو دلش جا برای همه هست😂😂😂
  6. باشه اومدی تو لیست گلکم خیالت راحت😎😂❤️میتونم یه قولی بدم بهت که تو لیست پاشایی ها برای گزینش زیاد رقیب نداری ولی یه رقیب قلدر داری @ئشس@masoo خلاصه خودتون با هم کنار بیاید😂❤️با اجازه من به عنوان مادرشوهر از حضورتون مرخص میشم و خانمانه متانت و وقار مادرانه ام رو حفظ میکنم😂
  7. سلام عزیزم😂❤️ممنونم ازت گل من خوشحالم کردی. عروس و پسر من هم دست بوس هستن و همچنین پسر ارشد ارشدم پاشا که ویژه دوستش داشتی😂❤️ ممنون از نظر جامع و انرژی بخشت😂❤️ عزیزم...یعنی چطور ایده ات شبیه به منه؟ یعنی دختره خبرنگاره؟ کی رمانت رو شروع کردی؟ آخی😂😌 ولی خوب مسلماً شبیه نمیشه نترس چون دیالوگ ها و سیر داستان کاملاً متفاوته یعنی داخل رمانت شخصی مثل زیبا به شخصی مثل امیرشاه که خواننده است نزدیک میشه؟ میتونی بازیگرش کنی😎👌 در هر صورت موفق باشی😘
  8. الان میبینن یاروعه نیس😐😂 یا شایدم هس یا... اصن قاطی کردم😐😂

    امیرپاشا رو ول کنی عالم و آدم و ب رگبار میبنده ایش😐😂

    امیرشاه چقد پسر گُلیه چقد آقا چقد خوش اخلاق چقد مظلوم چقد...

    شوهر من بایدم اینقد با کمالات باشه😂👌

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 18
    2. Masoome

      Masoome

      اه عرررر شت😐😂

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      خطوطش به هم میچسبه یه طوری میشه نه؟😂😐

    4. Masoome

      Masoome

      اره دقیقاااااا😂😐

  9. #با_من_ بمان «پارت صد و هفتاد ام» چشمان امیرشاه به آنی گرد شد و خشم جای نگرانی را در آن دو مردمک خوش رنگ شکلاتی‌اش گرفت. با حرصی که تا به حال هیچگاه مقابل امیرپاشا از او ندیده بودم به برادرش خیره شد و گفت: -زیبا خانم چی میگه امیرپاشا؟ امیرپاشا که تا آن لحظه به طرز عجیبی سکوت کرده بود با حرکتی خشمگینانه بی‌هوا دستان قلاب شده من به دور یقه پیراهنش را کنار زد و با فریادی توفنده تر از فریادهای پرخروش دقایق گذشته‌ توسط من گفت: -چرا چرت و پرت میگی هپروتی؟ با جدا شدن آنیِ دستانم از یقه لباسش در جایم تکانی محسوس خوردم، در صدد افتادن بودم که امیرشاه به موقع دستی پشت کمرم علم کرد و مانع شد. نگاهش که کردم دستش را با طمأنینه‌ای کوتاه برداشت و مشت کرد. نگاه هر دوی ما خیره به او بود که زیر نگاه سنگین من و امیرشاه خم شد و از روی زمین کتش را برداشت، تکانی به آن داد و ته سیگار روشنش روی پارکت زیر پایش را خاموش کرد و حینی که مدام بر یقه چروک خورده پیراهنش دست می‌کشید تا خطوط در هم رفته آن را صاف کند رو به امیرشاه ادامه داد: -دختره چشم سفید، همینم فقط کم بود این جوجه واسه من شاخ بشه. انگشت اشاره‌ام را با این شنیدن این حرف با حرص رو به او گرفتم و با خشم و غیظ توپیدم: -هپروتی باباتِ مردک پلید! نگاهم را به ابروان در هم رفته امیرشاه دوختم و با صدایی لرزان و سینه‌هایی پرش کنان از خشم و حرص غریدم: -خودم شنیدم... با زدن انگشتی به گوش‌هایم اشاره کردم و مضطرب ادامه دادم: -با همین گوش‌های خودم شنیدم که اون مرده داشت بهش آمار می‌داد من رو تو اتاق دیده. اون مرد رو این فرستاده بود اتاق من، همین خان داداش تون. امیرپاشا که این را شنید قدمی به سویم برداشت که امیرشاه ناگه با هیکل تنومند مردانه‌اش حصاری مقابلش کشید اما او کوتاه نیامد و در حصار امیرشاه رو به من غرید: -دِ می‌بندی یا ببندم؟ تمومش کن این توهمات ذهن مریضت رو! چشمانم را وحشیانه درشت کردم و در چشمانش دوختم. دستانم را مشت کردم و با فریادی پر خروش گفتم: -خودت ببند عوضی، تو اتاق من دنبال چی می‌گشتی؟ هان؟! وقتی لفظی را که برای توصیف شخصیتش به کار برده بودم شنید بیش از لحظات گذشته عصبی شد. در جایش طغیان کرد و تقلا کرد تا امیرشاه را برای رسیدن به من کنار بزند اما امیرشاه پر قدرت او را نگه داشته بود که به ناچار از همان فاصله نسبتاً دور غرید: -اوی دختره بی‌چشم و رو حواست باشه چی میگی! کاری نکن چشمم رو ببندم، دستم رو به کار بندازم و یه مشت حواله اون دهن بی‌چاک و بستت کنم. دست بلند کند؟! روی من؟ خیلی غلط می‌کرد چنین کاری کند. دستانم را تهدیدوار با غیظ و عصبانیت برایش در هوا تکان دادم و با لحنی به شدت غضب آلود فریاد زدم: -شما خیلی بیخود می‌کنی، مگه شهر هرتِ که هر غلطی دلت خوا... صدای فریاد "بسه" امیرشاه صدایم را خاموش کرد. با نگاه معنادار او هر دو به ناچار سکوت کردیم. نگاه خشم آلود و کلافه‌ی در گردش او خیره به دور تا دورمان باعث شد ساکنینی که دقایق قبل به تماشای فیلم سینمایی اکشنی از جر و بحث و ضرب و شتم لفظی من و امیرپاشا مشغول بودند هر کدام بی‌سر و صدا در اتاق خود فرو بروند. با خلوت شدن فضای شلوغ راهرو چندین لحظه را خیره تماشایم کرد و بی‌توجه به اظهارات امیرپاشا نگاهش متفکرانه در چهره‌ام ریز شد. حینی که سعی داشت آرامم کند با لحنی به ظاهر خونسرد گفت: -آروم باشید زیبا خانم، کدوم مرد؟ از چه کسی حرف می‌زنید؟ با این تلنگر او تازه به یاد همان مرد افتادم که با بستن درب، او را در اتاقم زندانی کرده و خود بیرون زده بودم. یک آن خیره به چشمان منتظر او سراسیمه به سمت اتاقم یورش بردم و با صدایی که بی‌اراده پر از تنش شده بود گفتم: -هنوز اینجاست، در رو روش بستم اومدم بیرون. امیرپاشا با این حرفم تکان محسوسی را متحمل شد و امیرشاه با ابروانی در هم آمیخته به دنبالم روانه شد. کارت مخصوص را در جایگاهش فشرده و در را با احتیاط اما یک ضرب گشودم. مقابل در بی‌حرکت ایستاده بودم که امیرشاه مرا کنار زد و از اندک جای خالی میان من و چهارچوب در داخل اتاق شد.
  10. من جییییییییغ

    اینقدر ازش تعریف کردی که دلم می‌خواست منم تو اون لباس ببینمششششش

    شاه موسیقی ایراننن اوووو

    هرچی بیشتر می‌گذره قشنگ تر میشه من جیییییییغ😂😂💟💟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

      اوووو پس اول همه چی رو پیدا کردی بعد نوشتییی@_@

      ماچ متقابل💟

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      اره با من بمان خیلی خفن شد😂😎❤️تایپیک شخصیت ها می بینمت با کارت دعوت😍🤗😂

    4. پرتوِماه

      پرتوِماه

      اووووو💟😂

  11. عخی بچم اولش فک کرد روح اومده😂

    ای بمیری پاشا ک هرچی آتیشه از گور تو  بلند میشههه😐

    حالا جدی جدی اون یارو رو امیرپاشا فرستاده بود؟

    البته ک غیر از خود گاوش کسی نمیتونه باشه😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Masoome

      Masoome

      گااااد کی میذاریششششش؟

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      همین الان😂❤️ماچ

    4. Masoome

      Masoome

      ایوول بوووس بت😍😂❤️

  12. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و نهم» دقیقه‌ای کوتاه در شوک فرو رفته بودم و خون به مغزم نمی‌رسید، او نیز مات و مبهوت در حالی که گوشی موبایلی در دست، چسبیده بر گوشش داشت نرم زمزمه کرد: -یه دختر...دختره تو اتاقِ پاشـ... با دیدن نگاه‌های خیره‌ام به خود مکالمه‌اش را نصفه و نیمه رها کرد و من همچنان دقایقی را مبهوت نگاهش می‌کردم اما دقیقه بعد، آن گاه که خود را یافتم تنها فرصت کردم میان نگاه‌های خیره-خیره او جیغی بلند بالا بکشم و با خاموش کردن چراغ‌های اتاق در را وحشیانه برهم بزنم و خود را از آن فضای ناامن وارهانم. بی‌توجه به موقعیتم و حضور بی‌موقعم در راهروی باریک هتل در آن شب هنگامی که به صبح چیزی نمانده بود با تمام وجود، با نهایت جانی که در حنجره داشتم جیغ می‌کشیدم که در همان دم در اتاق امیرشاه گشوده شد و او با ضرب، وحشت زده و سراسیمه با زمزمه مضطربانه و بی‌وقفه زیبا خانم! بیرون زد. نگاهش که به نگاه اشکی، صورت خیس و هراسان من برخورد کرد ترسیده فریاد زد: -زیبا خانم چیشده؟ شما بودید جیغ زدید؟ چرا جیغ کشیدید؟ سکوتم را که دید مضطربانه مقابلم قرار گرفت. روی دو زانو خم شد و خیره به چشمان ترسیده‌ام نالان گفت: -دارم نگران تون میشم، چیشده زیبا خانم؟ یه چیزی بگید لطفاً. لال شده بودم. لحظه‌ای انگار قدرت تکلم از من گرفته شده بود. دیدن آن مرد، بی‌هوا در آن تاریکیِ محض، با حالی گرفته، در اتاقی که من مالک آن بودم و عملاً کسی بجز من راه به آن نداشت بیشتر از ترس مرا شوکه کرده بود. اصلاً چرا؟ دلیل حضور آن مردک در اتاق من چه بود؟ دنبال چه‌ می‌گشت؟ چه هدفی را دنبال می‌کرد؟ بی‌توجه به عجز و ناله‌های بی‌وقفه امیرشاه سخت با خود درگیر بودم که یک لحظه چشمانم خیره به چشمان نگران او گرد شد. آن مرد لحظه آخر با دیدن من در گوشی تلفنش چیزی را زمزمه کرد؛ او گفت دختری در اتاق است پاشـ... با اندکی فکر تنها چیزی که برای تکمیل آن کلمه نیمه تمام به ذهنم رسید "پاشا" بود! کار پاشا بود، او این مرد را به اتاق من فرستاده بود. برای همین هم از سر شب در تب و تاب بود و دائماً اصرار داشت تا دیرتر به هتل بازگردیم پس برای من نقشه داشت. همه ساکنین هم جوار ما در آن طبقه هتل با شنیدن صدای فریاد و جیغ‌های پی در پی و بی‌محابای من از سوئیت‌هایشان بیرون زده بودند و خیره ما را تماشا می‌کردند که با خشم و دستانی لرزان از عصبانیت امیرشاه را کنار زده و به سمت اتاق شان حمله ور شدم. در را با شتاب گشودم و در فضای خالی اتاق پرخروش فریاد زدم: -پاشا! امیرپاشا! طفلکی امیرشاه که از همه جا بی‌خبر سردرگم و مضطرب به دنبال من افتاده بود کنارم حاضر شد و با نگرانی گفت: -زیبا خانم حالتون خوبه؟ چیشده؟ بی‌توجه به پرسش او با مردمک‌های لغزان در کاسه چشمانم نگاهم را به چشمانش دوختم و غران گفتم: -کجاست؟ پاشا کجاست؟ پلکی زد و حیران نالید: -نیست! با بچه‌ها هنوز نرسیدن. مگه چیشده؟ دِ آخه یه چیزی بگید. دهان گشودم تا تمام حرص‌های درونی‌ام را یکجا با گله گذاری از برادرش خالی کنم که همان لحظه در‌های آسانسور از هم دور شدند و امیرپاشا با کت بلند خزی بر دوش، خندان با یک دست خفته در جیب شلوارش در حالی که با دست دیگر سیگاری را بر لب گرفته بود از آن بیرون زد. با دیدنش لحظه‌ای را درنگ نکردم. با غایت خشم و غضب سویش حمله ور شدم. یقه‌های شیک و اتوخورده پیراهن مردانه‌اش را بی‌هوا به چنگ گرفتم که کتش از روی شانه‌های ورزیده‌اش سر خورد و با فاصله گرفتن بی‌اراده و بی‌هوای انگشتان دستش از هم همراه سیگار نصفه و نیمه‌ی برافروخته‌اش روی زمین افتاد. چشمانش حیران در مردمک لرزان و پر از خشم من خیره شد بود که او را به طرف خود پایین کشیدم و در صورتش غران فریاد زدم: -توئه عوضی با او خودت چی فکر کردی؟ خیال کردی که کی هستی، هان؟! جواب من رو بده. سکوتش را با آن نگاه خونسرد همیشگی‌اش که دیدم با صدایی به شدت لرزان با فریاد بلندتر غریدم: -دِ حرف بزن، چرا لالمونی گرفتی؟ امیرشاه که گوشه‌ای از راهرو سخت ماتش برده بود، با صدای فریادم یک آن به خود آمد و آسیمه سر به سمت مان قدم برداشت. در حالی که سعی داشت مرا آرام کند و دستان سخت گره خورده‌ام را از یقه امیرپاشا جدا کند نالید: -زیبا خانم آروم، خواهش می‌کنم ازتون آروم باشید و بگید چیشده. خیره به نگاه‌های هراسان و ترسیده‌ی او بی‌آنکه دستانم را از یقه امیرپاشا جدا کنم عصبی و سراسیمه، غران با فریاد گفتم: -بهتره از برادرت بپرسی، یکی رو اجیر کرده بود بیاد تو اتاق من.
  13. #با_من_ بمان «پارت صد و شصت و هشتم» امیرپاشا پقی زیر خنده زد. در حالی که با تأسفی در چشمانش به چشمان امیرشاه زل زده بود با لحنی تمسخرآمیز گفت: -تو رو چی به این حرف‌ها جوجه؟! تو این چیزها چه می‌فهمی یعنی چی؟ پات رو به اندازه گلیمت دراز کن. به وقتش تو رو هم می‌بینیم؛ ببینیم تو چه گُلی به سر ما می‌زنی و چه گِلی به سر خودت می‌گیری! بی‌حرف شاهد حرف‌های طعنه دار و دوپهلویشان بودم که امیرپاشا با نگاهی تحقیرانه نثار من رو به امیرشاه با لبخندی پر معنا افزود: -فعلاً که کار تو از آخرت یزید هم زده اون طرف تر، عاقبت تو با اون فکری که تو سرتِ از اونچه که فکرش رو کنی قهوه‌ای تر میشه! خواستی کتباً هم برات می‌نویسم و امضاء می‌کنم. لازمه؟! امیرشاه که به خوبی متوجه طعنه ریز و پرمعنای او شده بود پوزخندی حواله‌ نگاه‌های محقرانه و بی‌رحمانه‌اش کرد و گفت: -خیر لازم نیست به زحمت بیفتید خان داداش. از شما پیش از این‌ها به ما رسیده و همچنان هم داره می‌رسه! خیلی ممنون. سپس بی‌توجه به من که هم قدم او بودم با حرصی آشکار که کاملاً در چهره در هم رفته‌اش پیدا بود سرعت خود را افزایش داد و گام‌های بلندتری برداشت. به سختی خود را به او رساندم و معترضانه خیره به نیم رخ گرفته‌اش غریدم: -آی یگانه کجا با این همه عجله گازش رو گرفتی داری میری؟ ما رو هم ببینی بد نیست‌ها! خیرسرت مهمونت هستیم حالا عکاس باشی هیچ، پیشکش مون. صدایم را که شنید با کلافگی خاصی، یک لحظه با چشمانی شیشه‌ای چشم به چشمانم دوخت و با لبخندی محزونانه لب زد: -ببخشید عذر می‌خوام. یه لحظه حواسم از همه چی پرت شد. حیوانکی! چقدر از برادر رسم نابرادری دیده بود. من آخر نفهمیدم این امیرپاشا چه خصومتی با این زمین و ساکنان آن دارد! راه می‌رفت مدام غر می‌زد، به عالم و آدم گیر بی‌جهت می‌داد و اوقات خود و دیگران را بیهوده تلخ می‌کرد. به دنبال راهی بودم تا فکر و ذهن او را از آن مسئله دور کنم اما هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسید. لبانم غنچه شده، مغموم بر هم افتاده بود و در ذهن دائماً با خود کلنجار می‌رفتم که ناگهان رو سویم گرداند و با نگاهی غریبانه به چهره‌ام گفت: -میشه یکم تندتر بیاید ما زودتر برسیم به هتل؟ خسته دستانم را شل و ول طرفین پاهایم رها کردم و بی‌رمق گفتم: -چرا انقدر عجله حالا؟ به کجا چنین شتابان؟ دیر رسیدن بهتر از هرگز رسیدن نیست؟ در حقیقت قصدم از این حرف‌ها کمی خوشمزگی بود تا شاید همچون همیشه اندکی برایم بخندد و بتوانم حال و هوای آشفته‌اش را تغییر دهم اما او با نهایت کلافگی، در اوج بی‌‌حوصلگی نگاه التماسگرش را به چشمانم دوخت و نالان گفت: -خواهش می‌کنم ازتون. حال خوشی ندارم. ای که خیره بهره نبینی پاشا! بچه تازه کمی شاد شده بود زرتی زد و با دو جمله حال خوشش را نابود کرد. سری به نشانه تایید برایش کج کردم و بی‌توجه به پشت سرمان پر سرعت به سوی هتل راهی شدیم. دقایق چندانی نگذشته بود که خود را در اتاقک کوچک و تنگ آسانسور یافتیم. تمام راه را هیچ نگفته بود. گویی که زبانش مهر و موم شده باشد یکسره سکوت کرده بود و با نگاهی حزن آلود به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته بود. دروغ نگویم جگرم برایش کباب بود. مظلومیتش گاه دل نداشته‌ی سنگ را هم متألم می‌کرد. از آسانسور که بیرون زدیم با لبخندی دردمند نثار چهره‌ام شب بخیر کوتاهی گفت و مقابل درب اتاقش قرار گرفت. در را گشود و برخلاف همیشه بدون ‌توجه محسوسی به من، در حالی که میل به دل کندن نداشت اینبار را بی‌تفاوت خداحافظی خشک و خالی‌ای کرد و داخل شد. انگار عادت بر کم محلی‌اش نداشتم مبهوت در جایم باقی مانده بودم که قصد کرد تا در را ببندد اما لحظه آخر به سمت درب اتاقش یورش بردم، سر داخل بودم و با نگاهی نگران به غم چشمانش از لا به لای در نیمه بسته اتاقش نالیدم: -چیزه میگم رو به راهی؟ یعنی خوبی دیگه؟! چیزی لازم نداری؟ لبخندی مهربان به رویم زد، بی‌حرف سری تکان داد و در را بست! پشت در اتاقش میخ زمین شده بودم و نگاهم به در دوخته شده بود که با دلی گرفته و نگاهی دلخور به سمت اتاقم روانه شدم. این هم از خوشی امشب ما که به ناخوشی تبدیل شد. به همین راحتی! و مسببش کسی نبود جز آن گودزیلای بی‌اعصاب. ای الهی لال از دنیا نرود که زبانش نیش افعی را جواب داده بود. با غیظ در را گشودم و در آن تاریکی مطلق، کورکورانه قدمی داخل گذاشتم و در را تا نیمه چفت کرده، دست بردم تا چراغ را روشن کنم که دمی، تحرک سایه‌ای را در آن تاریکی موحش احساس کردم. لحظه‌ای در جایم خشکم زد، دستم روی کلید برق لرزید و با توهمی که بر دلم هراسی افکنده بود با افکاری کودکانه‌ آهسته، با مراقبت زیاد در حالی که چشمانم دو-دو زنان دور تا دور اتاق را می‌کاوید کلید را فشردم و چراغ را روشن کردم... اما روشن شدن چراغ همانا و قرارگیری هیکلی تنومند و یغور از مردی سیاه پوش با جوراب کلفتی مشکی، کشیده شده بر سرش رخ به رخم همانا! @A..A @AaronCob @Ad Manager elif @afsoon @Aftbgrdoon @albalooshi @Almas @Alone girl @amin141 @amitis98ia @Asal Akbari @Asma @Asma,N @-Atria- @bahar.00 @banouyehshab @Baran_s_89 @Bhreh_rah @bidar75 @bita.mn @Damon.S_E @Darya_22 @Dc.mk @Delito @delvan @dinaamiri @dinaamiri. @Dr.Angel @DrHESS8 @Edna_b @Elahe-E @Elahe85 @Elistar1213 @eyegen @F. Naseri @Fait_۱۲۱۸ @Faran_n86 @Faran.n86 @Fardis @Farfis @farid-arjmand @Farinaz @Farnaz.zar @Ghazal @Ghazalbavi @Ghazaleh @Girel_mt_danger @Gisoo_f @golpar @Greengirl @-Ghazal- @hadis Hs @hadis noor @hadis.pnh @HALF DEAD @hana_nar @hana81 @Hani_night @Hani_tavakoli @haniye_sh @iatina @Im_mdi @im._damon @Imaryam @inegar @Iparmidw @JavierDep @JeremyNon @Jesseunoff @JGR_LARA @K.A @K.Mobina @Keramt.mk @Kimia @Kimia. G @kimia.sagharchi @Kimiy_mw77 @Kobraasadi @Laleh @LarryBem @LarryBem @lavender @like moon @LioOla @lr.say @m.azimi @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @Maedeh @mah86 @Masera @Masn_Yasna @Masome_111 @masoo @Masoome@Mahal. 2003 @mahdi @Mahdis @mO_oj @mob_ina @Mobina @MOBINA.H @mobina.rezaei @mobina84 @Mobinaazari @Mohadese.Bozorgmehr @mohammad @NAEIMEH_S @Najmeh @Narges_f @Nasim.M @Nayereh @nazi nima @negar @Omaay @Otayehs @p8366y @Paradise @parastoo.kamrani @pariandry @Pardis @Parisa.r @Parmis @Partomah @pegah11z @Princess.D @Qazal @RaHa @Raha_yee @Raha.n.r @Raziye @Raziye @Red_girll @Redgirl @reihan @Ren @Rey1387 @reyhane218 @Roar @RobertGague @Roshana @roya @Roya20 @ROyaye._.ROman @rozanomidi_ @S. Gh @S.malkzad @S.u @Saeedehm72 @Saghar @SAHAR @Sahar_66 @Sahel @samin_svnd @Sana_farzane @sanaz87 @sanam86 @sana.hashemiiipoor @taban @Talatom @tamana @tapesh @tapesh81 @Taraneh @Taraneh.Gh @Teimouri.z @thezeynaw @ToloAm @unknown @Venus_m @Viow𖣘 @Viyana @Weird @Wolf @Yalda ghasemi @yalda1983 @yaldasanadgol @yaldaw @yedone @Yegane_amv @yekta @Z.A.D @Zahra.lotf @zahra.m @ZaHra.S @Zahraw1379 @zahra.m @Zahraw1379 @zomi @Zeinab1384 @Zzd @._Nzy @... @..Pegah.. @..Raha.. @.Abi.AR @.زینب. @.فاطمه. @_mona.brm_ @_Zeynab @_NAJIW80_@-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @-فرهان- @آتنا شکاری @آدی @آلبالو @آیلار مومنی @بوقلمون @پری @پفک نمکی @ترسا @تهران @ثنا فرزانه @جنیسما @جوجو @خاتم @خدانگهدار @دخترخورشید @زری بانو @زهرا @زهرارمضانی@سَ م آ @سادات.۸۲ @سایان @سوگند @سیدهعلوی @شقایق.نیکنام @شکارچی @شوکران @صباجون @صغرا خانم @عاطی @عسل ابراهیمی @عسل عبدی @علی خمسه @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطمه میوه چی @فاطی.ع.م @ققنوس @لاله @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @مبینا ادیب @محمد @ناری بانو @نوازش @هانی پری @هانیه.پ @هدیه @هدیه زندگی @یاسمن @یونا @im._baran @im._byta @خلناز @fatemeh @Fateme Cha @Fatemeh_s @Fardis @Narges.Sh @شاخ شمشاد @nina4011 @AmoJoker @Amoo ALi @melika_sh
  14. عاشق پروفت شدم😂😂😂😂😂

    1. Masi.fardi

      Masi.fardi

      😁😂🙈قابل نداره😄

  15. ممنون بابت لایک ها سوگند قشنگم🥰😍💚💚💚

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. sogand-A

      sogand-A

      میدونم اگه نمی دونستم که دونه دونه موهاتو می کندم کچلت می کردمممم مادر جان 😂😂😂

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      یا خدا چه خشن 😂😂😂😂انقدر آریان مهم شده من نمی دونستم

    4. sogand-A

      sogand-A

      دیگه دیگه

      گاهی باید خشن شد مادر جان

×
×
  • اضافه کردن...