رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سهرابی

کاربر 98ia
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

251 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سهرابی

Newbie

Newbie (1/14)

  • Dedicated
  • First Post
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

5

اعتبار در سایت

  1. # پارت_ ۴ بی توجه به گفته ی زن غریبه گیج و منگ خیره اش شد. زن جوان که متوجه حالات او شده بود با لبخند مکثی کرد و گفت: ببخشید، مثل اینکه خیلی بی مقدمه شروع کردم. بذار خودم رو معرفی کنم. من آنیتا هستم. می تونی منو آنا هم صدا کنی‌. اینجا هم خونه ی منه. پس از چند لحظه با لکنت گفت: م...من...نمی فهمم اینجا چیکار میکنم؟ زن با همان آرامش ذاتی اش گفت: نترس جات امنه. با حوصله غذات رو بخور تا یه کم حالت بهتر بشه بعد مفصل صحبت می کنیم. سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و از جا برخاست و اتاق را ترک کرد. پس از رفتنش، او به تخت تکیه داد و به فکر فرو رفت. هرچه بود احساس بد یا ناخوشایندی نداشت. مدتی نگذشته بود که در باز و قامت جوانی در آن پدیدار شد. با دیدنش از تخت جدا شد و با چشمانی گرد شده از تعجب گفت: تو... تو اینجا چیکار می کنی؟ جوان به داخل آمد و آرام روی مبل تکی که نزدیکی تخت بود نشست. نیشخند همیشگی اش کنج لبش جا خوش کرده بود. _ توقع نداشتی که دیشب فرشته ها به کمکت اومده و تو رو نجات داده باشن و یا به کمک امداد پلیس اینجا باشی. _ چطور ممکنه؟ منظورم اینه چطوری اینقدر سریع خودت رو رسوندی؟ _دیشب وقتی تماس گرفتی اینجا بودم. از شانس خوبت اینجا هم چند خیابون با اون محل فاصله نداشت. این از خوش شانسیته که الان بجای این تخت گرم و نرم تو جهنم نیستی. با این حرف خنده ی بلندی سر داد. دختر با حرص نگاهش را از او گرفت و گفت: خب میذاشتی می مردم. برای چی نجاتم دادی؟ اریک درجایش صاف نشست. قیافه اش تلخ شد. _ این جای تشکرته؟ خیلی قدرنشناسی مانا. من رو باش که به خاطر تو خودم رو توی دردسر میندازم. برای خودم متآسفم. پس از چند لحظه عصبی از برخاست و پر اخم گفت: امشب رو همین جا استراحت کن. دوباره میام بهت سر میزنم. غذات رو هم کامل بخور تا یه کم جون بگیری. دوباره حوصله ی کول کردنت رو ندارم. پس از گفتن این حرف سریع از اتاق خارج شد و رنگ دختر را ندید که چگونه با این حرف از خجالت به سرخی گرائید. وقتی خود را تنها یافت نگاهی به سینی انداخت که محتوایش یک لیوان آب پرتقال و سوپ و مقداری غذا بود. بوی غذا اشتهایش را تحریک کرد و آرام شروع به خوردن کرد. پس از فارغ شدن از خوردن به آرامی از جا برخاست و به طرف پنجره رفت. افکارش حول اتفاق شب گذشته میچرخید. اگر او نبود الان چه بلایی سرش آمده بود. حتی تصورش هم ترسناک بود. فکرش به اولین روز دیدارش با او پر کشید. *********** # پارت_ ۵ _ محنا زود باش دختر، داره دیرم میشه. صدای سروش بود. نگاهی به خود که با مانتوی کرم رنگ و شلوار سفید به همراه کوله ی مشکی و شال سفید بود انداخت و پس از رضایت از سر و وضعش بیرون رفت. با عجله سوار بر اتومبیل شد. سروش در طول راه برایش در مورد شرایط کالج صحبت کرد و نکاتی را که بارها گوشزد کرده بود دوباره تکرار کرد. با رسیدن جلوی کالج پیاده شد. سرش را کمی خم کرد و رو به سروش گفت: ممنون از لطفت. امیدوارم بتونم روزی محبت هات رو جبران کنم. _ برو دختر. نیازی به تشکر نیست. خودت خواستی اینجا باشی پس هستی. لبخندی زد و پس از آرزوی موفقیت برایش با تک بوقی از او دور شد. سروش دوست خانوادگی عمویش کیان بود. از عمویش سه سالی کوچکتر و حدودا سی ساله بود. چشمانی گیرا به رنگ سبز تیره داشت با قد و هیکلی متناسب. بسیار خوش مشرب و دانا بود. طی مآموریت یک ماهه ای که به لندن آمد در منزل کیان با محنا آشنا شد و از آن به بعد بیشتر وقتشان را با هم سپری می کردند. صحبت های روزانه ی آنها در مورد اسپانیا، کشوری که سروش در آن زندگی میکرد بود. سروش از رقص سخت در عین حال زیبای اسپنیش، از کولی های دوره گرد و بیابان نشینش، از رسومات خاص و فرهنگ های قبیله ایشان، از سنت های گذشته و بومی اشان برای او سخن می گفت. گاهی اوقات در میان کلماتش حرفی را به اسپانیایی می راند و محنا را عاشق لحن و گفتار خود میکرد. همین باعث شد محنا به فکر ادامه تحصیل در دانشگاه( اتونوماAutonomous و به اختصار UAM) در نزدیکی شهر مادرید که سروش در آنجا آشنایان زیادی داشت بیفتد که با مخالفت شدید عمویش روبرو شد. اما قاطع ایستاد و به حرف عمویش که تنهایی نمی تواند در یک کشور دیگر از پس مشکلاتش بربیاید گوش نکرد. مدتی بعد سروش مقدمات سفرش به اسپانیا را به همراه خانواده ی کیان فراهم کرد و عمویش با استخدام معلم خصوصی او را وادار به یادگیری زبان اسپانیایی کرد. با قبول شدن در آزمون ورودی، رسماً دانشجوی کالج شد و کیان را با دل نگرانی راهی لندن کرد. کیان که چنین او را مصمم دید خرج تحصیلش را به عهده گرفت تا محنا دغدغه ای بجز درس خواندن نداشته باشد و محنا سپاسگذرانه از او کمال تشکر را به جا آورد. حال امروز اولین روز ورودش به کالج بود. نگاهی به سر در ورودی کالج انداخت و لبخندی پهن صورتش را پوشاند. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید تا هوای تازه را وارد ریه هایش کند که با پاشیده شدن آب به صورتش شوک زده چند قدم به عقب برداشت. چشم گشود و پس از مشاهده ی وضعیتش زیر لب گفت: به به، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. عجب استقبال باشکوهی تو اولین روز!!! و به بانی این وضع که موتور سواری بود که نمایشی جلوی پایش ترمز کرد خیره شد. از بی خیالی شخص حرصش گرفت و با عصبانیت به انگلیسی گفت: دیوونه ای؟ آدم به این بزرگی رو ندیدی؟ ببین من رو به چه وضعی انداختی؟ # پارت_ ۶ شخص موتور سوار بدون اینکه کلاه ایمنی اش را از سر بردارد به طرفش برگشت و با لحن طلبکارنه ای به انگلیسی فصیحی در جوابش گفت: این جا جاییه که برای ایستادن انتخاب کنی؟ گستاخی اش باعث شد محنا جوش بیاورد. _ عوض عذرخواهیته؟ نمی تونی مودبانه صحبت کنی؟ _مگه چیکار کردم که عذرخواهی کنم؟ فکر کنم من باید طلبکار باشم چون جای پارک من رو اطراق کردی. از طرز صحبت هایش میشد فهمید جمله هایش را با تمسخر ادا میکند. محنا که اینبار متعجبانه به او زل زده بود با صدایش از بهت درآمد. _ عذرخواهیت رو نشنیدم. از این حجم از پر رویی با دهان باز زیر لب گفت: چقدر پر رو... اگه اینجا ایران بود که میدونستم چه بلایی سرت بیارم ولی حیف که از قانون اینجا چیزی نمیدونم. بعیدم نیست به خاطر اینکه جای پارکت رو اطراق کردم جریمم هم کنن. بدون اینکه مجالی برای صحبت به او بدهد پشت به موتور سوار کرد و سریع از آنجا دور شد و با قدم هایی نامتعادل وارد حیاط وسیع کالج شد. سر چرخاند و با دقت اطراف را زیر نظر گرفت. چشمانش از روی ساختمان عظیم کالج به گردش درآمد و کنجکاوانه حیاط بزرگ و سرسبزش را از نظر گذراند. همه چیز عالی و دلچسب و باب میلش بود. در گوشه کنار، دسته های کثیر دانشجوها به دور هم جمع شده و با هم صحبت می کردند. با دیدن ذوق و شوق دانشجویان او هم به وجد آمد و مطمئن تر قدم برداشت. با گذشتن از کنار دسته ای پسر و دختر صدای پچ پچشان بلند شد. میدانست به خاطر حجابش او را اینگونه می نگرند اما اهمیتی نداد. با دیدن آبخوری به سمتش رفت و مشغول پاک کردن لکه های روی مانتو شد‌. همراه با پاک کردن لکه زیر لب هم چند ناسزا نثار آن شخص میکرد. وقتی از کارش فارغ شد با پرس و جو کلاس مورد نظرش را یافت و قدم به داخل نهاد که با همان صحنه های تعجب داخل حیاط، اینجا هم مواجه شد. مستأصل نگاهی به آنها کرد و به اسپانیایی سلام کرد. تنها از طرف چند نفر پاسخ دریافت کرد. دیگر ایستادن را جایز ندانست و روی اولین صندلی خالی که نزدیک در کلاس بود نشست. میدانست وارد کشوری شده که خیلی کم به زبان انگلیسی صحبت می کنند و زبان رسمی اشان اسپانیایی است. اما او هم مجبور بود بیشتر جاها دست به دامان انگلیسی صحبت کردن بشود. با آمدن استاد همهمه ها فروکش کرد. بعد از مراسم معارفه، استاد شروع به گفتن بعضی جزئیات کرد که برای جلسه ی اول کافی بود‌. با اینکه همه چیز عادی بود اما او روز پراسترسی را پشت سر گذاشت چون نگاه خیره و کنجکاو برخی دانشجویان معذبش میکرد. بعدازظهر سروش وسایلش را به خوابگاه آورد و پس از مطمئن شدن از وضعیتش او را ترک کرد. بلاتکلیف وسط اتاق ایستاد و زوایای آن را از نظر گذراند.
  2. سلام. ببخشید میخواستم بدونم ادامه ی رمان رو کجا بنویسم. چون تایپ رمان رو میزنم میره تو صفحه ی ایجاد موضوع جدید. باید همونجا ادامه اش بدم؟
  3. نام رمان: از جنس عشق نام نویسنده: مریم سهرابی(رها) ژانر: عاشقانه، جنایی،طنز خلاصه: دختری با گذشته ای مبهم، طی اتفاقی ناخواسته شاهد چیزی می شود که نباید... جریانی غیرمنتظره و غیر قابل پیش بینی در جایی که حتی تصورش را نمی کند.‌.. دل پریشان و ترسیده از خدا یاری می خواهد. در آن بحبوحه و وانفسا دنبال دست غیبی است که به مددش بشتابد... و او می آید ... در پس تاریکی شب... و اما او این را نمیخواست.... اینگونه و در این شرایط او را نمی خواست... که اینچنین درمانده و محتاج او باشد و باز هم...او. مقدمه: قلم میزنم به نام تو و به نام واژه ی شیرین و مقدس عشق. می نویسم برای تو... ای زیباترین تصویر در نگاهم... برای تو که صدایت زیباترین و آرام ترین نغمه ی دلنوازیست که تابحال شنیده ام. نام تو برایم تبلوری از عشق است. عشقی شیرین در پس زخم خوردن های بسیار، در پس ناکامی ها، در پس شکست ها. اما تو آمدی که ثابت کنی عشق در همه جای دنیا همان عشق است حتی اگر سقف آسمانت فرق داشته باشد. تو آمدی تا ثابت کنی برای عشق می توان جان داد، می توان مرد، می توان زنده شد و می توان عاشق شد و عاشق ماند. تو از جنس زمین و انسانهای زمینی نیستی، تو از عشقی، زاده ی عشقی و از جنس عشق. ( یک قصه بیش نیست، غم عشق و این عجب کز هر زبان که می شنوم، نامکرر است.) #پارت_۱ از دویدن زیاد به نفس نفس افتاده بود. گام های بلندش از حالت دو به قدم هایی تند تبدیل شد. پرترس و مضطرب اطرافش را می پایید. همه چیز در نظرش وهم آور شده بود. با دلهره به انتهای خیابان نگاه کرد و زیر لب چیزهای نامفهومی به زبان آورد. تاریکی مخوف و وحشت آور خیابان مزید بر ترسش شده بود. صدای زوزه ی باد هم چاشنی فضا شده و تاریکی شب را برایش دلهره آور تر میکرد. تنها نور ماه و چند چراغ پایه بلند فانوسی بود که ظلمت شب را در هم می شکست. ظاهراً از آن مکان خیلی دور شده بود. داخل کوچه ای باریک پیچید. چند لحظه بعد نفس نفس زدن هایش آرام گرفته بود. به دیوار تکیه داد و عرق پیشانی اش را با گوشه ی آستینش پاک کرد. پس از کشیدن نفس عمیقی گوشه ی دیوار سر خورد. بدنش هنوز از ترس و وحشت می لرزید. مدتی نگذشت که صدای عبور یک ماشین و پس از آن صدای آشنای چند موتور سوار قلب لرزان و کوچکش را به تپش واداشت. خود را بیشتر گوشه ی دیوار مچاله کرد و با دست جلوی دهانش را گرفت. زیرلب نالید. _ خدایا...خدایا خودت کمکم کن. من اینجا ‌کسی رو ندارم، خودت به فریادم برس. دیر یا زود به وجودش پی می بردند. هیچ راه نجاتی نداشت. نمیدانست در آن موقعیت باید چه کاری انجام بدهد. ذهنش برای فکر کردن جمع نمیشد چون ترس تمام وجودش را گرفته بود. از چه کسی باید کمک می گرفت؟ چه کسی را داشت؟ تصاویری مبهم از جلوی دیدگان پر اشک و لرزانش گذشت و پس از چند ثانیه روی شخصی ثابت ماند. صدایی در ذهنش بیدار شد. (این کارت منه. هرموقع به کمک احتیاج داشتی می تونی روم حساب کنی. و صدای خودش که مصمم در جوابش گفته بود: حتی اگه در حال مرگ هم باشم از تو یکی کمک نمیخوام. کارت پیشکش خودت. اما او بدون توجه به این حرف کارت را درون کیفش انداخته و با نیشخندی گفته بود: امیدوارم. اما هیچوقت درمورد هیچ چیز اینقدر مطمئن حرف نزن. ممکنه به ضررت تموم بشه. و پس از گفتن این سخن از کنارش رد شده بود.) زیر لب زمزمه کرد: نه...نه... نمی تونم. نمیتونم خودم رو زیر دینش بندازم. اونم کی... ندای هشدار دهنده ی درونش سر به فریاد برآورد. ( تو این وضعیت مگه چاره ای هم داری دختر؟ عاقلانه فکر کن. ممکنه امشب زنده از این مهلکه بیرون نری. این آخرین گزینه نجاتته.) و ندای باز دارنده : ( آخه اون.‌..اگه بدونه بهش نیاز دارم ممکنه سوء استفاده کنه.‌.. نه من اینو نمیخوام.) و باز هم ندای هشدار دهنده بود که ذهن مختلش را به واکنش وا داشت. ( اون تنها شانسته.از دستش نده‌. اینجا باید غرورت رو کنار بذاری چون ممکنه به قیمت جونت تموم بشه.) زیر لب گفت: پس اعتراف می کنم شکست خوردم. با دستانی لرزان تلفن همراهش را همراه کارتی از کیف بیرون کشید. نگاهی به اسم روی کارت انداخت. پس از چند لحظه با اخم هایی درهم کارت را درون دستش مچاله کرد و گفت: عمراً زیرحرفم بزنم. دوباره ندای هشداردهنده به سراغش آمد. (لجباز یک دنده. هرچی سرت بیاد حقته دختره ی احمق.) با صدای نزدیک شدن موتورسواری از جا برخاست و کفش هایش را به دست گرفت و به داخل کوچه عقب گرد کرد. امشب ندای درونش بدجور به جوش و خروش درآمده بود. (دیونه نشو دختر. با این کار داری خودت رو به کشتن میدی. تا دیر نشده عجله کن.) # پارت_ ۲ با صدای آرامی گفت: اه... خفه شو...خفه. به ته کوچه ی بن بست رسید. چند خانه در جوارش بود. پیش خودش فکر کرد که اگر او را یافتند از صاحب یکی از خانه ها کمک بجوید. اما آیا کسی این موقع شب به کمکش می شتافت؟ یا اصلاً احتمال داشت کسی به خاطر نجات او در را برویش بگشاید و خودش را به دردسر بیندازد‌. کارت را از کف دست عرق کرده اش بیرون کشید و دوباره به آن خیره شد. _ لعنت به تو و اسمت. پس از کشیدن نفس عمیقی کشید و مشغول شماره گیری شد. بوق های ممتد و جواب ندادن شخص پشت خط کلافه اش کرد... چه توقع بیجایی بود جواب دادنش این موقع از شب. با نا امیدی سرش را چندبار به طرفین تکان داد. چند ثانیه بعد با لرزش گوشی داخل دستش به خود آمد. خودش بود... آب دهانش را قورت داد و از هیجان دکمه را فشرد. صدایش داخل گوشی پیچید. _ الو.... صدای توقف موتور سوار روح از کالبدش پراند. با دیدن سایه ای که جلوی کوچه ایستاد لرزه ای سخت بر اندام نحیفش افتاد. _ الو...الو... چرا حرف نمیزنی؟ فقط صدای نفس های نامنظمش شنیده میشد. _ لالی؟ مردم آزاری این موقع شب مزاحم استراحت مردم میشی...الو..‌. به زحمت تمام توانش را جمع کرد و به اسپانیایی گفت: اریک.‌‌.. منم..‌‌. پس از چند لحظه سکوت، صدای پشت خط گفت: شما؟ _ مانا هستم... _ مانا؟!!! من یه مانا بیشتر نمی شناسم که اونم از محالاته که با من تماس بگیره. حتی از پشت گوشی هم می توانست نیشخندش را تصور کند. چشمانش را بست و با حرص گوشه ی لبش را جویید. صدای لرزانش پر التماس بلند شد. _ خواهش میکنم اریک. الان وقت این حرفا نیست. به کمکت احتیاج دارم. صدای قهقهه ی جوان مته روی اعصابش کشید. _ امشب برای من یه شب فراموش نشدنی شد دختر، چون تو... مانا... داری ازم خواهش میکنی. باورت میشه؟ تو با هام تماس گرفتی اونم این موقع شب!!! پس بالاخره اون غرور یخی آب شد. خیلی منتظر این لحظه بودم اما باید بگم متأسفم، الان تو موقعیتی نیستم که بتونم کمکت کنم. در دل با زاری گفت: ( آره فعلاً دور دور توئه پس بتازون. حیف که الان بدجور لنگتم وگرنه میدونستم چطور حالت رو بگیرم پسره ی از خود متشکر.) بغض چاشنی صدایش شد. _ من واقعا به کمکت نیاز دارم. ممکنه تا چند لحظه ی دیگه اتفاق بدی برام بیفته. چندتا موتور سوار دنبالمن. صدای جدی جوان پشت خط بلند شد. _ اگه شوخیه باید بگم وقت مناسبی رو برای این کار انتخاب نکردی. _ شوخی چیه. دارم بهت میگم تو بد مخمصه ای گیر افتادم هر آن امکان داره پیدام کنن. صدای عصبی اش بلند شد. _ کجایی الان؟ _ دقیقا نمیدونم. توی کتابخونه ی تاریخی....بودم ولی الان از اونجا دور شدم و از کنار یه موزه ی قدیمی رد شدم. اسم محلش رو نمیدونم. خواهش میکنم اریک... اگه میتونی سریع خودت رو برسون. # پارت_ ۳ _silly girl ( دختر احمق) این وقت شب به چه جراتی تنهایی از خونه بیرون زدی؟ بغضش شکست و اشک از چشمانش جاری شد. _ مجبور بودم... کار خیلی مهمی داشتم. صدای پشت خط هم ملایم تر شد. _ آخه چه کار مهمی این وقت شب؟ نگران نباش تا چند دقیقه ی دیگه اونجام. چند لحظه بیشتر از قطع تماس نگذشته بود که صدای قدمهای شخصی که به داخل کوچه می آمد او را هوشیار کرد. قطرات اشک پشت هم شیار روی گونه اش ایجاد کردند. گوشه ی دیوار چمباتمه زد. دیگر امید به نجات خود نداشت. آن شخص آنقدر نزدیک آمد که بالاخره متوجه اش شد‌. لبخند مخوفش هم در تاریکی کوچه پیدا بود. صدای خنده ی چندش آورش تمام تن دختر را لرزاند. مرد فحش رکیکی به اسپانیایی به او داد و در ادامه گفت: اینجایی کوچولو؟ وجودش یخ بست. قدرت حرکت نداشت. از چهره ی کریه المنظر مرد چندشش شد. مرد جلوی پایش زانو زد و گفت:آآآ... کار خوبی نکردی کوچولو. به خاطر زخمی که توی صورتم انداختی باید تاوان پس بدی. من این کار رو بی جواب نمیذارم. با یک حرکت بازوی دخترک را گرفت و از جای کندش. اشک هایش بی وقفه می بارید. حالا که هیچ راه نجاتی نداشت شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. دستی محکم دهانش را گرفت و تیزی چاقو را زیر گلویش حس کرد. _ اگه یه کلمه دیگه بگی همین جا می کشمت. فهمیدی؟ با چشمانی از حدقه درآمده تند تند سر تکان داد و مانند حیوان رام شده ای به دنبال مرد کشیده شد. نمیخواست به همین راحتی تسلیم شود. چند قدم بیشتر به موتور نمانده بود که با کفش های داخل دستش محکم به صورت مرد کوبید و با آخرین توانش بنای دویدن گذاشت. صدای فریاد مرد که داد میزد: فرار کرد... بگیریدش...زنده میخوامش... موتور سوار دیگری را به دنبالش کشاند. نزدیک چهارراه بود که با اصابت چیزی به سرش پخش زمین شد. صدای قدمهای موتور سوار و سپس ایستادنش جلوی او. چشمانش پس از چندبار پلک زدن به آرامی بسته شد. *** با درد وحشتناکی که در سرش پیچید چشم گشود. دستانش را به حرکت دراورد و سرش را میان آنها گرفت. متوجه باندی که دور سرش بسته بودند شد. چشمانش را روی هم فشار داد و پس از چند لحظه دوباره باز کرد. با گیجی نگاهی به اطراف نا آشنایش انداخت. هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست دریابد کجاست. هوا روشن بود و همه چیز برایش غریبه. داخل اتاق نسبتا بزرگ و مرتبی قرار داشت که دکوراسیونش خیلی زیبا و با سلیقه چیده شده بود. سر در نمی آورد که چگونه به آن مکان آمده بود. ناگهان با به یاد آوردن صحنه های شب گذشته به یکباره داخل تخت نیمخیز شد و با خود نالید: خدایا من کجام؟ چه بلایی سرم اومده؟ در این اثنا در اتاق باز شد و زن جوانی سینی به دست وارد اتاق شد‌. موهای بلوندش را با کش ساده پشت سرش بسته بود و کت و دامن سورمه ای رنگ به تن داشت. صورتی ظریف درعین حال با نمک داشت. با دیدن او که زیر پتو چمباتمه زده و بغض آلود اطراف را می پایید لبخندی زد و سینی به دست روی تخت نشست. با همان لبخند روی لب گفت: بالاخره بیدار شدی؟ فکر کنم خیلی گرسنه باشی. درسته؟ یکروز کامل بیهوش بودی. خدا خیلی دوستت داشت... ویراستار: @.Aryana. ناظر: @-satiyar-
×
×
  • اضافه کردن...