رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

MOBINA.H

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    165
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره MOBINA.H

  • تاریخ تولد 01/27/2007

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,542 بازدید کننده نمایه

دستاورد های MOBINA.H

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Dedicated
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

3.1k

اعتبار در سایت

  1. خدا نکنه والا یک سایت از دستش عاصی شده😂
  2. مبیناکممم^^ سطح قلم اولین مرگت a شد و من غش کردمممم^^

    بسی مبارکت باشه:)💜 ایشالله موفقیت های بیشترش رو ببینم خوش قلم ترینم&-&

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. MOBINA.H

      MOBINA.H

      هیچوقت خودت رو دست کم نگیر😎

      عشقمی^^😎😂💜

    3. .Aryana.

      .Aryana.

      حالا که شما میگی چشممم😎💜

      ^^😂💜

    4. MOBINA.H

      MOBINA.H

      چشمت بی بلا😂💜

  3. جیییغ امیر رو نکش به اون بنده خدا رحم کنننن تازه به اشتباهش پی برده بود نامردیههه

    وایییی خیلی حس بدیههه😭

  4. «پارت هشتم» با انگشت شصت و اشاره‌م چشم‌هام رو فشردم و کلافه زمزمه کردم: - بهتر! اون می‌دونه از دست ساسان فرار کردم. کاش می‌شد بهش می‌گفتم نذاره اون پسره الدنگ پیدام کنه. - بزار چند وقت بگذره، می‌تونی بهش بگی. آب‌ها که از آسیاب افتاد خودت بهش زنگ بزن و بگو. اینطوری بهتره! - خیلی ممنونم، اگه تو و روشنک رو نداشتم الان بیچاره بودم. صدای ذوق زده‌ش توی گوشم پیچید و باعث شد لبخندی روی لبم بشینه. - قربونت بشم. فقط شایلین... - جونم؟ - داییم کارهای انتقالی دانشگاهت رو انجام داده. بهش گفتم که اگه هر کی از طرف تو اومد دنبالت هیچی راجب انتقالی به شمال نگه. موهام رو عقب فرستادم و نفسم رو آسوده بیرون دادم. - وای، از داییت هم خیلی تشکر کن. من خیلی مدیون شما شدم. - این چه حرفیه! خب دیگه من باید برم. مراقب خودت باش، خدافظ. - خدافظ. گوشی رو قطع کردم و برای خودم توی یکی از فنجان‌های خوشگلی که توی کابینت پیدا کرده بودم، قهوه ریختم. عاشق قهوه‌ی بدون شکر بودم. باید زودتر سراغ عمو احمد برم و هرچه سریع‌تر کارم رو شروع کنم. نمی‌خوام زیاد مزاحم عمو باشم. می‌تونستم خیلی راحت یک جایی رو اجاره کنم یا توی همون هتل بمونم ولی خب هم دلم براشون تنگ شده بود، هم حوصله‌ی هتل و اونجور جاها رو نداشتم. قهوه‌ی توی فنجان رو مزه- مزه کردم. ساسان همیشه یه حرفی می‌زد که به هیکلش نمی‌خورد. خب، به نظر من فقط یک پسر خشک و به درد نخوره! - هر وقت دیدی یک جا حس راحتی نمی‌کنی، حتی اگه اونجا قلمروی تو باشه، ازش دل بِکن و برو جایی که راحتی رو حس کنی! از خودش گفته بود ولی نمی‌دونست یک جا به دردم می‌خوره! نفسی گرفتم و فنجان خالی رو توی ظرفشویی گذاشتم. مانتوم رو برداشتم و تنم کردم، گوشی و کلید اتاق رو هم توی دستم گرفتم. دسته‌ی چمدونم رو گرفتم و از سوییت خارج شدم. چمدون رو برداشته بودم تا مثلا عمو توی عمل انجام شده قرار بگیره و قبول کنه! تکخندی کردم و سرم رو با تاسف برای خودم تکون دادم. وارد کابین آسانسور شدم و دکمه‌ی همکف رو فشردم. حدس می‌زدم اون دختره که پشت کانتر نشسته بود، تعجب می‌کنه که دقیقا وقتی داشتم از جلوش رد می‌شدم و کلید رو روی میز می‌گذاشتم، سنگینی نگاهش رو حس کردم. با لبخند چشمکی زدم و گفتم: - زمان رزرو پول اتاق پرداخت شده. از لابی که مثل چند ساعت پیش خلوت بود، خارج شدم. سوار ماشینم شدم و بعد از کمی بالا و پایین کردن جاده، مسیر خونه‌ی عمو رو به یاد آوردم. نیم ساعتی بود که داشتم رانندگی می‌کردم. دردِ پای چپم هم شروع شده بود و امانم رو بریده بود. فرمون رو چرخوندم و وارد کوچه‌ی دلباز و پهن خونه‌ی عمو این‌ها شدم. رو به روی ساختمان شش طبقه‌ی شیکشون ایستادم و بهش زل زدم. برم؟ نرم؟ برای رفتن تردید داشتم. می‌ترسیدم زودتر از چیزی که فکرش رو بکنم، به خانواده‌م خبر بدن که کجام. حداکثر زمانی که نیاز داشتم، یک ماه بود. نفس عمیقی کشیدم‌ و اخم کردم. تنها استرسم از این بود که شاید متوجه شدنِ اون‌ها، مانعی برای هدف من باشه اما نباید تردید می‌کردم! دوباره نفسی گرفتم و ریه‌هام رو از هوای گرم ماه تابستون پر کردم. راه افتادم، رو به روی در ایستادم اما مجددا مکث کردم. طبقه ی چندم بود؟! دستم بین دکمه‌ی چهارم و سوم مونده بود. حدس می‌زدم چهارم باشه. حس ششمم خیلی قوی بود و همین ترغیبم می‌کرد که زنگ رو بزنم. پس تصویب شد، طبقه‌ی چهارم! دستم رو جلوتر بردم و زنگ رو فشردم. خدا کنه همینجا باشه وگرنه تمام این نیم ساعت رانندگی پر! اوف، راه برگشت رو بگو! چند لحظه بعد صدای آشنای خانمی از آیفون بلند شد. حدسش سخت نبود؛ صدای نازک خاله نرگس بود! @.Aryana.@Fateme Cha@Ghazal
  5. بسی عالی با قلمی زیبا و البته دختری بی‌عقل و پسری بیشعور!😂🗡 خلاصه‌ت یکم شبیه مقدمه شده و اشکالی که داره اینه که راجب احساسات شخصیت اصلی توضیح داده. وگرنه همه چیزش عالیه. به قول دوستان طوفانی پیش برو❤✨
  6. واااو باورم نمیشه بالاخره صفحه‌ی اولش رو ویرایش کردم😂

    یک نظرسنجی هم  اضافه کردم.  بدویید بخونید و نظر بدید. 

    https://forum.98ia2.ir/topic/17-رمان-اولین-مرگ-mobinah-مبینا-حاج-سعید-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

  7. عرررر با این پارت آخر واقعا گریه‌م گرفت.  خیلی صحنه‌ی پدر دختری قشنگی بودددد

    1. masoo

      masoo

      قربونت برم

      دیگه گفتم یکم با احساسات شما بازی کنم ایح ایح

      امیر آدم بدی نیس فقط مغروره

      ولی خوب برای پاره ی تنش که نمیتونه مغرور باشه

    2. MOBINA.H

      MOBINA.H

      خدانکنه

      هققق آره امان از این غرور

  8. اعلام آمادگی^^ https://forum.98ia2.ir/topic/733-رمان-ترس-از-ارتفاع-مبینا-حاج-سعید-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ نسترن جان یه سوال. معیار منظورتون متن ادبی و دیالوگ محاوره‌ایه؟ نمیشه محاوره‌ای باشه؟ اخه من دیگه نوشتمش نمیشه از اول بنویسم:(
  9. «به نام خدایی که درد و درمان را آفرید» نام داستان: لیلی عنکبوتی ژانر: تراژدی، انتقامی، عاشقانه نویسنده: مبینا حاج سعید خلاصه: رها طاهری، دختری که از کودکی میان دعوای پدر و مادرش بزرگ شده. روزها بی‌رحمانه می‌گذرند تا این که آن دختر کوچک، تبدیل به کسی می‌شود که انتقام چشمانش را کور کرده. دلش می‌خواهد مانند سم کشنده‌ای منفجر بشود و همه را در آتش عذاب خود قربانی کند. کسانی می‌آیند و می‌روند تا جلویش را بگیرند اما آیا قدرتشان آنقدری هست که بتواند او را متوقف کند؟ مقدمه: تا به حال گل لیلی عنکبوتی دیدی؟ خب، ممکنه. امکانش هست که دیده باشی ولی تا حالا زهرش رو چشیدی؟ این یکی دیگه ممکن نیست؛ چون اگه سَمش رو مزه- مزه کرده بودی، الان سالم و سر حال رو به روی من ننشسته بودی. آرزو می‌کنم هیچوقت هم تجربه‌ش نکنی، چون بعید می‌دونم بتونی درد و رنجی که کشیدی رو فراموش کنی! البته، من هم مثل لیلی عنکبوتی می‌مونم. بخوای بهم آسیب بزنی، نابودت می‌کنم! آه، ببخشید! امیدوارم نترسیده باشی! پ. ن: سوسن عنکبوتی یا لیلی عنکبوتی قرمز نام یک گونه از تیره نرگسیان است. این گیاه یک گیاه سمی محسوب می‌شود و خوردن اجزای آن بخصوص پیاز موجب استفراغ و اسهال و در موارد شدید مسمومیت موجب فلج کامل دستگاه عصبی مرکزی و مرگ می‌شود.
  10. نقد داستان تحول یک کابوس

    خب... بالاخره خوندمش، هرچند که الان یک فایل کامله و امکان ویرایش نیست، اما شاید این نقد به درد فصل دومش بخوره.

    - قبل از هرچیز میخوام اشاره کنم به تناسب جلد و محتوای رمان. نه اینکه بخوام از خودم تعریفی کنم که خیلی خوب در آوردمش، چون خوب یادمه خودت چقدر توی انتخاب عکس محتاط بودی. به هرحال که وقتی داستان تموم شد، از دیدگاه یک خواننده جلد مناسبی به نظرم اومد.

    - بذار اینطوری شروع کنم که داستان حس یک قطار سریع‌السیر رو به من میداد! همون طور که از پنجره ‌ی قطار بیرون رو نگاه می‌کنی و اجسام به خاطر سرعت، کشیده و ناواضح به نظر میان. مهم نیست چقدر زیبان، تو خوب از زیبایی شون لذت نمی‌بری. 

    این عجله برای چی بود؟ سیر تند داستان باعث میشد حس کنم نویسنده هیچ چیزی از نوشتن نمی‌دونه! اما باز بعضی جاها توانایی خودت رو اثبات می‌کردی. تمام مسائل به طرز شگفت انگیزی سریع جمع و جور می‌شدن و باعث میشد خوب درک نشن.

    - ژانر ماورایی و تخیلی ای که انتخاب کرده بودی، نیازمند توضیحات خیلی بیشتر از چیزی بود که نوشتی. توی دیالوگ نویسی مهارت داشتی اما توصیفات ضعیف بود. نبود جزئیات باعث میشد خودم از خودم بسازمشون و ممکن بود اشتباه باشن، و اگه اشتباه می‌بودند با داستان تداخل پیدا می‌کردن. راستش من اصلا توی داستان گم نشدم، اما گیج شدم! تمام مدت ذهنم پر از علامت سوال بود که چرا چنین ایده ی خوبی باید اینقدر در تنگنای قلم قرار بگیره. انگار که توی یک جعبه اسیر شده!

    -  با خودم گفتم شاید قالب  •داستانی• باعث شده خیلی از قسمت ها رو برش بزنی.  ترس اینکه نکنه به عنوان یک داستان اثرت طولانی باشه، هرچند این ایده از نظر من حداقل ۱۶۰ صفحه رو می طلبید. چیزی حدود دو برابر صفحات فایل. 

    - شخصیت پردازی خوب بود. حداقل این بود که با وجود توضیحات کم، درکی ازشون داشتم. اما میشد خیلی ویژه ترشون کنی. اشاره به گذشته ی دختر قصه برای مدت زمان طولانی تر، یا آشنایی خاص ترش با قربانی ای که قصد نجاتش رو داشت. همه چیز می‌تونست خاص باشه و می‌دونم که از پسش بر میومدی، فقط عجله کردی.

    - عشق! تلاشت برای  زیبا و فداکار بودنش در داستان قابل تحسینه، چرا که با وجود سردرگمی‌ ای که داشتم و نیازمند کمک از جانب تو به وسیله ی کلماتت بودم -برای درک بیشتر- عشق بین دو شخصیت رو احساس می‌کردم. اما... این عشق هم می تونست خیلی خاص تر باشه. 

     

    مشکل اصلی ای که می‌دونم الان خودت متوجه اش شدی، همین عجله ای بود که نمی دونم سرچشمه‌اش کجاست! با توجه به ایده ی بزرگت عجله کم لطفی خیلی بزرگ تری برای داستانت بود.

    امیدوارم فصل دوم رو  اونطور که لایق ایده و قلم زیبات هست بنویسی و توضیح بدی.

    موفق باشی🌸

     

    1. MOBINA.H

      MOBINA.H

      جیییغ مرسی گلممم

      عجله‌م فقط برای مسابقه بود تازه عیدم بود و ویرایش‌هام هم مونده بودن و نتونستم خوب بنویسمش خودم هم قبول دارم خیلی سرسری شد. 

      انشاا...  فصل دومش یه ۱٠٠ و خورده‌ای صفحه بشه

      بازم مرسی خیلی خوشحال شدم. 

    2. Aramis.R_U

      Aramis.R_U

      خواهش می‌کنم، برات آرزوی موفقیت دارم🌸

    3. MOBINA.H

      MOBINA.H

      همچنین🌹

  11. عرررر حالا هم باید نگران میثم باشم هم بیتا هم پدرشششش. ای غودااا این چه امتحانیه در حق من بدبخت عررررر

    1. masoo

      masoo

      تو کلا باید نگران هر شخصیتی که زیر دست من میفته باید باشی

      من به هیچکدوم رحم نمیکنم

      ایح ایح

  12. جیییغ جذابای لعنتی نمیخوام بگم ولی بابای بیتا چقدر خوشگلهههه همشون عینک دوست دارن‌ ها!😂😂 @masoo
  13. اون پسره بالایی سمت راست یه جورایی جزو نقش اصلیه اگه یکم بیاریدش پایین‌تر که بیشتر معلوم بشه عالیه ببخشیدا به زحمت انداختمت @Damon.S_E
  14. screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

    هعی غودا یادش بخیر.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. MOBINA.H

      MOBINA.H

      اقا به خدا منم آدم بودم. 

      چهار تا فایل دستم بود با یه عالمه تاپیک

      یه نفر بدون برنامه پارت میذاشت یکی دیگه اصلا سین نمیکرد گپو.  کلا اعصابم واقعاااا ریخته بود به هم.  وضعیت رمان تو که از همه بهتر بود دختر😂💔

      @مُنیع

    3. Aryan-Boy

      Aryan-Boy

      جییییغ من به خاطرش مجبور شدم تمام اصول ویراستاری رو خودم یاد بگیرم 😕 بیخیال آلان آزمایشی ناظرم درکت میکنم:/

    4. MOBINA.H

      MOBINA.H

      خوبه دیگه به نفعت هم شد

      میبینی من چه ویراستار پر کاربردی بودم؟😎😂

×
×
  • اضافه کردن...