رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mana.s

گوینده
  • تعداد ارسال ها

    1,113
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Mana.s در 4 فروردین

Mana.s یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,369 Excellent😃😃😃😃

درباره Mana.s

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 تیر 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,179 بازدید کننده نمایه
  1. بابت لایکا ممنون عزیز دلم♥♥

    1. fatemeh.e

      fatemeh.e

      خواهش می‌کنم عزیزم

      هنوز مونده تا جبران بشه نازنینم💖💖

  2. بابت لایکا ممنون عزیزم ♥♥

    1. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      خواهش میکنم جان دلم^^

  3. part 8 چشمان نانسی به سمت آرتور چرخید - نظری ندارین سرورم؟ آرتور به تخت تکیه داد و در حالی که با دو انگشت زیر چانه اش را می‌خاراند پاسخ داد: - خب من از اولشم مطمئن بودم که چارلز مرد زرنگیه! نانسی ناباورانه ناله کرد - سرورم! آرتور با لبخند سر تکان داد - خب اون از بین این مقدار مرد جذاب موفق شده نظر لیا رو جلب کنه! نانسی با خشم نفسش را فرو داد و لب زد - شما بهتر از هر کسی منظور من رو می‌دونید. پس خواهش می‌کنم با این حرف ها بیشتر از این من رو گیج نکنید، یعنی برای یک بار هم شده قصد ندارید جلوی گستاخی های لیا رو... دست آرتور بالا رفت و
  4. part 7 لیا چند جرعه نوشیدنی فرو داد. تالار اصلی قصر از مهمان و اشراف زادگان با لباس و جواهرات قیمتی پر شده بود. خدمتکاران با عجله سینی‌های نوشیدنی و خوراکی را حمل می‌کردند. چرخ‌های طلایی سلطنتی که پر از کیک و شیرینی‌های رنگین بودند، میان سالن می‌چرخیدند. شاهزادگان و پرنسس‌های بی‌شماری در جایگاه مخصوص مشغول رقص بودند و هر لحظه دامن پف دار شاه دختی بود که در هوا می‌چرخید و قهقهه‌های مستانه دختران بلند می‌شد. لیا با تمسخر به جمعیت در حال رقص چشم دوخت، زوج‌هایی که با شور و شعف کنار هم می‌چرخیدند و از موسیقی لذت می‌بردند. مسئول پیانو جاناتان بود، جوانی با نشاط و بذله گو که همواره
  5. part 6 اولین شرکت کننده شاهزاده کشور دیکنام بود. لیا با زهرخند به چارلز که درست مقابل او نشسته بود نگاه کرد، از آزار دادن مردان لذت میبرد. ولی چارلز فقط لبخند زد. شاهزاده دیکنام زه را با تمام توان کشید و...... فریاد و همهمه‌ی افراد شدت یافت، تیر از کنار هدف گذشته بود! لیا بی حوصله شقیقه اش را فشرد. این کسل کننده ترین مسابقه در عمرش بود. شاهزاده با خشم کمان را روی زمین پرت کرد و شاهزاده‌ی دوم کمانش را آماده کرد. لیا روی پادشاه دیکنام دقیق شد که چگونه شرمنده و خشمگین است. لیا در دل به حماقت تمام آنان می‌خندید. دو انگشتش را زیر چانه‌اش گذاشت و پای راستش را روی پای چپ انداخت.
  6. part 5 لیا بی حوصله به شاهزاده‌های قد بلند و نیرومند که از کشورهای مختلف به جشن بزرگ دعوت شده بودند چشم دوخت. شاهزاده‌هایی که همگی جانشین پدران خود بودند و از نظر لیا هیچ کدام حتی لیاقت اداره کردن یک اصطبل را هم نداشتند! پسرانی که به دلیل شاهزاده بودن هر چه می‌خواستند در اختیار داشتند و احساس بزرگی می‌کردند. آینده این کشورها با همچین پادشاهانی تباه می‌شد. ای کاش لیا می‌توانست تمام این شاهزاده‌های از خود راضی را به جزیره‌ای دور تبعید کند. حیف هوایی که این پسران بی عرضه از آن تنفس می‌کنند. پادشاه آرتور با قدرت و اقتدار همیشگی بر روی تخت جواهر نشان و بزرگ جا خوش کرده و تخت
  7. part 4 لیا وارد اتاق مخصوص خود شد و مقابل آینه ایستاد. چند لحظه بعد ندیمه ها وارد اتاق شدند و لباس پر زرق و برق را همراه خود آوردند. طولی نکشید که لیا با کمک ندیمه ها لباس جنگی خود را عوض کرد و با لباس قرمز آتشین که دامن پف دار بلندی داشت به یک ملکه زیبا تبدیل شد. با اشاره دستش، ندیمه‌ها تعظیم کنان از او دور شدند و در حالی که هنوز تا کمر خم بودند، گوشه اتاق ایستادند. لیا به جواهرات گران‌ قیمت و چشمگیرش خیره شد، گوشواره های الماس، گردن‌بند سنگین و درخشانش، جواهرات روی موهای سرخش و تاجی که با بهترین نگین و سنگ‌های قیمتی آراسته شده بود. همه چیز تکمیل بود. او درست مانند یک شاه دخت
  8. part 3 لیا با غرور به طرف پدرش گام برداشت، تعظیم کوتاهی کرد و در جواب نگاه تحسین آمیز پدرش، لبخند خبیثانه ای بر روی لبانش نقش بست. نگاه گذرایی به فردیک خشمگین انداخت که از جای خود برخاسته و در حال تکاندن لباس هایش بود. بدون کوچکترین توجه ای به وزیر اعظم و همراهان پادشاه، آرام گفت: - روز خسته کننده ای بود پدر جان. موفق شدین با جناب چارلز ملاقات کنید؟ آرتور سرش را تکان داد و در همان حال که به فردیک خیره گشته بود، جواب داد: - سفیر کشور دیکنام سختگیرانه عمل می‌کنه. لبخند لیا پررنگ شد. دستی به موهای بلند و پرپشتش کشید و تعظیم دیگری کرد: - بهتره به قصر برگردم.
  9. ممنون بابت لایک‌ها عزیزم

    1. Mana.s

      Mana.s

      خواهش میکنم جانا ♥♥

  10. part 2 او درست مانند مادرش بود، همان موهای خوش عطر سرخ آتشین را داشت، چشمان آبی روشن و پوست سفید مادرش را به ارث برده و مانند او کارهای مردانه می‌کرد. اسب سواری و تیراندازی کارهای معمولش بود. او از شمشیر زنی و شکست حریف لذت می‌برد، از زخمی شدن هراسی نداشت و در جنگ های بزرگ و وحشتناک میان دو کشور قدرتمند شرکت می‌کرد. او حتی توانایی عضویت در ارتش را داشت و بی شک یکی از بهترین سربازان به شمار می‌آمد. ولی در ذات او فرمان برداری وجود نداشت، او باید فرماندهی می‌کرد. به سرباز نمونه راضی نبود. او باید سلطنت می‌کرد، او قدرت مطلق را می‌خواست. اجازه نمی‌داد کسی تاج و تخت را از چنگش بیرون بکشد
  11. part 1 نفس حبس شده اش را همزمان با تیر رها کرد. زه کمان به سرعت به جای خود برگشت و تیر مانند رعدی برق آلود، غرش کنان به طرف هدف پرواز کرد. هنوز تیر به قلب آهو فرو نرفته بود که تیری به سرعت باد از کنار گوشش گذشت و درست کنار تنه درخت فرود آمد. آهو با وحشت به سرعت نور به طرف مخالف شروع به دویدن کرد و تیر ناکام درون آب جوشان چشمه غوطه ور گشت. چشمان وحشی لیا از شدت خشم شعله می‌کشید با صورت سرخ شده، به عقب چرخید. فردیک با پوزخند نگاهش کرد. دست به سینه شد و زهرخندی زد: - شکارت از دست رفت خواهر جان! غرشی وهم آلود از اعماق گلوی لیا خارج شد، ناگهان تیر دیگری بیرون کشید و در کمان قرا
  12. ممنون بابت لایکا عزیزدلم^^

    1. Mana.s

      Mana.s

      خواهش میکنم جانا ❤❤

  13. نام رمان: انفجار نام نویسنده: مانا پایدار سطح قلم: a به طور رایگان @N.a25
  14. الان تکلیف من چیه؟ یعنی این همه تلاش برای مسابقه هیچ شد؟
×
×
  • اضافه کردن...