رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_NAJIW80_

تیم رصد
  • تعداد ارسال ها

    154
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

_NAJIW80_ آخرین باز در روز آبان 20 برنده شده

_NAJIW80_ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره _NAJIW80_

  • تاریخ تولد 11/23/2001

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,690 بازدید کننده نمایه

دستاورد های _NAJIW80_

Rising Star

Rising Star (9/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

3.5k

اعتبار در سایت

  1. مقدمه ی مضمحل خیلی قشنگههههههه❤

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      ☹️💔این داستان واقعیه و من طبق حقیقت جلو میرم😂😂🤦🏻‍♀️💓

    3. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      حتما نقدت میکنم سوگی ژوون😍😍

    4. sogand-A

      sogand-A

      مرسی گلکم 

      و اینکه اسمم رو کامل بگو 😒😐😐😂😂

      من با شنیدن مخفف اسمم عصبی میشم🔪 کامل دوست میدارم ، پس با گفتن سوگند کامل  از ناراحتیم کاهش بده 😂😂😂

  2. جیییییییییییییییییییغ

    1. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      چتههههه😂😂

  3. ااووو این رنگ رصد جذاب تره 

    خوشمل شدی♥️

    1. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      مرسی جیگرمم😍😍💋جذابیت از خودته

  4. پارت#۵۴ ✔️ با تای ابرویی بالا افتاده زیر لب سلامی کردم و اون هم بعد از زدن لبخندی ملیح گفت: - سلام حوریا جان حالت خوبه؟ ببخشید مزاحم شدم دختر جان! دو سه تا کارتون خونه‌تون ندارید ما لازم داریم؟ لب برچیدم و در حالی که به ماشین بار آبی رنگ که سقفش پوشیده شده بود نگاه می‌کردم گفتم: - خیلی ممنون عمو جان من خوبم شما خوبین؟ نمی‌دونم به خدا باید از مامانم بپرسم. خواستم سرم رو برگردونم و مامان رو صدا کنم که ناگهان اون مرد یعنی آرهان رو مقابل چشم‌هام دیدم. یعنی بگم با دیدنش یک چیزی ته دلم فرو نریخت دروغ گفتم! وجودم از هم گسست و بدنم با گدازه‌های آتش هم‌بازی شد. با این حال خیلی سریع ازش چشم برداشتم و به کاری که قرار بود انجام بدم متوصل شدم. اما تا خواستم دهان مبارکم رو باز کنم، صدای باز شدن در پذیرایی و بعد هم مامان معطوف شد: - حوریا کی بود؟ بهش که نگاه کردم دیدم چادر به سر سمت من میاد. سری تکون دادم و آروم گفتم: - عمو خلیل هست. می‌گن دو سه تا کارتون لازم دارن. متعجب مقابلم اومد و من هم چون ازش دلخور بودم به طرف دیگهٔ در یعنی کوچه قدم برداشتم. به دیوار تکیه دادم و به ماشینی که داشت از اسباب پر می‌شد چشم دوختم. اندکی از احوال پرسی‌های مامان و آقا خلیل گذشت؛ کنجکاوی‌های مخفیانهٔ من و آشکار مامان هم به گِل نشست. اون هم با پرسش‌های عجولانهٔ بانوی مهربانم! - ای بابا اینجا چه خبرهِ! دارید اسباب کشی می‌کنید اون هم انقدر سریع و زود؟ آقا خلیل خنده‌ای کرد و بعد از اینکه نگاه من رو روی چهره‌اش دید چال گونه‌اش رو به رخ کشید: - نه بابا این حرف‌ها چی هست که می‌زنید . بهتر از این کوچه و همسایه‌های خوب مگه میشه پیدا کرد تا انقدر سریع بریم جای دیگه؟ خواهر زادهٔ ربابه جان می‌خواد بره جای دیگه ما هم داریم کمکش می‌کنیم. با چشم‌های گرد رخسار گندمگونش رو از دید گذروندم و چندین بار حرفش رو بین گوش‌هام رد و بدل کردم؛ اما هنوز نگرفته بودم موضوع چی هست و ترجیح دادم بیشتر بشنوم. مامان مبهوت جواب داد: - آرهان جان منظورتون هست؟ اون کی اینجا خونه گرفته بود که ما نفهمیدیم؟ حالا خوبه دیگه، انشالله به سلامتی باشه و خونهٔ دیگه بهتر از اینجا. دستم رو پشت کمرم قرار دادم و با اون دست دیگه کلاهم رو نزدیک تر کردم. به آرهان که داشت از خونه‌ای بیرون می‌اومد چشم دوختم. انگار همون درب کناری ربابه بانو متعلق به خودش بود و من تا به الان بعد از این چند روز نفهمیده بودم! حتی مامانم که به گونه‌ای قاضی محله محسوب می‌شد. این لقب رو حسام برای مامانم گذاشته بود؛ آخه هر وقت اتفاقی تو این محله می‌افتاد و می‌افته باید مطلع باشه و سیمان شدن زمین و انقراض چندین آدم معتاد که اینجا زندگی می‌کردن هم به دست مامانم بوده. حواسم رو به آرهان دادم؛ در حالی که لوازم دستش رو جابه جا می‌کرد، بی توجه به حضور ما این طرف یعنی ماشینی که نیمی با من فاصله داشت حرکت کرد. درست به ستون مقابلم نرسیده بود که با صدای آقا خلیل و مامانم متوقف شد و تازه از وجود ما با خبر شد. تو همین چندم ثانیه، نگاهمون به هم تلاقی پیدا کرد و من مثل چند روز پیش خیلی زود ازش چشم برداشتم. @amin141 @آفتابگردون @Papillon @pegah11z @ANISO_HADAD @Marilla @banouyehshab @Z sadghinjad @ملیکا ملازاده @شوکران @Ghazal @Hasti_hr @Z.A.D @Gisoo_f @Farinaz @Parisa.r @_Asal_ @Mrymwx @SaNiA18 @ayda79 @Akva @ayda79 @Roshana @FAR_AX @آیلار مومنی @sita_ni @مبینا @Aryan-Boy @Narges.Sh @Marynana @MOBINA.H @یگانه @JAJANAN-OOO @Nilay07 @Shiva_almasi79 @sogand-A @-Atria- @-Baron- @-Madi- @-ashob- @-Ghazal- @-Maya- @-satiyar- @-Tehyan-
  5. رفتم پیش مشاور باهاش مشورت کنم که چطوری همسرم خوشحال کنم 

    گفت باید عشقتو بهش نشون بدی 

     

     

     

     

     

     

    منم با عشقم قرار گذاشتم بردم به شوهرم نشون دادم!!!

     

    دیگه نفهمیدم چی شد 

    تازه از کما اومدم بیرون!

    مرتیکه بی سواد اسمشو گذاشته مشاور 🙈😂

      ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

      عه وا😂😂😂😂

    3. sogand-A

      sogand-A

      خدا نکشتت😅

    4. Z sadghinjad

      Z sadghinjad

      نگران نباش با این قیمت سکه طلاقت نمی ده 😂😂😂

  6. خب ک چی😐😂😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      این رنگو از کجا اوردی ت 😂😂🤔

    3. یارا

      یارا

      دختر خوبی بودم جایزه گرفتم😁

      @_NAJIW80_

    4. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      بیجول کی بودی ت😂😂😂💓

  7. عزیزم رنگ خوشگلت برای چه شغلیه؟

    1. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      رصد جانم رنگمون تغییر کرده

  8. پارت#۱۸ ✔️ به ناچار سر را بلند کرد و با آن چشمان نمور گرفته از خشکیده شدن اشک‌هایش، چهرهٔ سرخ ابوالقاسم و آن چَشمِ غبار گرفتهْ خاکستری را از دید گذراند. لبان خشک و پوسیده شده‌اش را از هم گشود و آرام گفت: - من به شما هیچ احتیاجی ندارم. یعنی تو این چند سال به نداشته‌هام و به نبود شما عادت کردم؛ خیلی ممنون از اینکه بعد از سال‌ها به فکرتون افتاده یک دختری هم این گوشهٔ شهر وجود داره. سخنش طعنه آمیز بود و این تیری زهرآگین به سمت ابوالقاسم فرو می‌نشاند. نگاهش را از پس آن چهرهٔ مردانه گرفت و به کف زمین که ریشه‌های تسبیح در هر طرف پخش شده بود چشم دوخت. با وجود آن که جرعه‌ای سیه روییِ قلبش را بر زبان آورد؛ همچنان شهروای سرخ، طویل و بی‌طاقت به دیواره‌ها می‌کوبید. گویی دهانهٔ زمین از هم باز گشته و قصد این را داشت بانوی جاری شده از گرمای انزجار را در آغوش خود ببلعد و کوثر اکنون چنین درخواستی را داشت. چشمان ابوالقاسم و عصمت از این سخن گرد مانده بود؛ به هرحال یکی از آن دو می‌بایست واکنشی نشان می‌داد که دست از پا شکسته، عصمت با لحنی تیز فرمود: - چشمم روشن...آفرین کوثر خانم! چقدر تو بی چشم و رویی دختر! این باید ما باشیم که غرِ نبودن‌های تو رو بزنیم، نه تو. از وقتی که ازدواج کردی، انگار نه انگار یک پدر و مادری داری. اصلاً می‌دونی چند ساله رنگ خونهٔ پدریت رو ندیدی، آره؟ کوثر اندکی با جسارت سر را بلند کرد و رخسار مادرش را از دید گذراند. چشمان قهوه‌ایش سرخِ سرخ گشته و ابروهای تاتو شده‌اش بر هم آویخته شده بود. بیش از این لقمه بر دهان چرخاندن جایز نبود؛ به ناچار، مانند سال‌های پیش سکوت اختیار کرد. آه از جانب عصمت، خانه را به لرز دعوت نمود و قلب کوثر را که دیگر نمی‌تپید از دم متلاشی شد. - بیا و بچه بزرگ کن؛ می‌بینی قاسم جان چطور دخترت زبون می‌زنه؟ اگه از همون اوّل درست تربیتش کرده بودیم، این‌طور زبون نمی‌ریخت. پاشو، پاشو دورت بگردم که از همون اول هم اومدن ما جایز نبود. ابوالقاسم که گویی از تیز زبانی‌های عصمت به تنگ آمده بود انگشت اشاره‌اش را به طرفش نشانه گرفت و با قیافه‌ای پر ز خشونت گفت: - بس کن زن! هر چی باشه زبونش و بی وفایی هاش به خودت رفته. دفعهٔ آخرت باشه بزرگ تر از حلقومت حرف می‌زنی فهمیدی؟ و این سخن توانست نخی در لابه‌لای دهان عصمت بگنجاند و آن‌ها را در هم بدوزد. این‌بار ابوالقاسم به چهرهٔ نمگین دخترش نگریست؛ متوجه بود که هر چند کم و زیاد، مقصر تمام بلاها خودش و کوثر نیز هست. به همان اندازه که مهر بی وفایی بر شانه‌هایش چشمک می‌زد و دخترش نیز مانند او غافل از خانواده‌ای که روزی در بالین آن‌ها بالغ گشته، زندگی‌اش را با مداد مشکی تیره و تار کرده بود. تنها فرق کوثر با ابوالقاسم در این دیده می‌شد؛ زندگی سیاه و بدون تبّسم‌های حقیقی! طی کردن مسیری طاقت فرسا و بزرگ کردن فرزندی علیل که نمی‌توانست علل اصلی شانه‌های خمیده، رخسار از رو رفته و دستان چروکیدهٔ بانو باشد. او تشنهٔ شانه‌هایی مردانه بود که بتواند سر را بر روی آن بگذارد تا تراژدی تلخ زندگی‌اش را با اشک‌هایش شانه زند. او به انتظار لقمه‌ای مهربانی از جانب مادری بود که زبانش طعنه و گزند را فریاد می‌زد. @hany.rS @-ashob- @Sara @Mahsa kaff @ANISO_HADAD @sogand-A @fatemeh @Atlas _sa @dony_aaaaf @Marynana @پرتوِماه @Parifam280 @Marilla @...Kimia... @niloofar.h @WolfisH @Paradise @Nasim.M @Nilay07 @Mahdis @Ēłēŋ @Z.A.D @Aramis.R_U @MOBINA.H @Ghazal @Asrasunny @Y...asna بخونید نقد کنید جبران همیشه هست😍
  9. چقدر خوش رنگ شدی عشقمم😍😍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. melika_sh

      melika_sh

      به اه و نفرین پشتش نمی ارزه خواهر😂😂

    3. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      چرا اتفاقا ی حالی میده که نگو😂😂😂

    4. melika_sh

      melika_sh

      اخ اخ بدجنس😂😂

  10. نجی پروفت به رنگت نمیاد، یک آبی آسمونی بزار😁

  11. یعنی چیییی؟

    یعنیییی چییییییییییییی؟

    تیم رصد هی داره رنگاشون خوشگل تر میشه و من هعی این رنگ کله غازی رو میبینم و حرص میخورم

    تازه بین باج دادن و گرفتن ها هم به من چیزی نمیماسه :||

    کوفتتون بشه 😐

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      😂😂😂 جر خوردم از حرفت ب مدیرت بگو تغییری به وجود بیاره:/

    3. Melika.Y

      Melika.Y

      نه دیگه باید به نسترن بگم رنگ کاربر عادیا رو تغییر بده😅

      استعفا دادم🚬

    4. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      ذلیل مردع نمیای ت تیم من؟؟ 😑😑

  12. عادلانه نیست رنگت خیلی خوشگل شده😂😂😍😍😍💜

    من دلم میخوادددد 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      ای دهنت سرویسس😂😂😂😂جوکای خودمو به خودم تحویل میدی🤔😂😂😂

    3. sogand-A

      sogand-A

      دیگه من خیلی زرنگم 😂😂😂

    4. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      خوب بوده خرگوش نشدی خو😂😂

  13. خوش برگشتی😂😂😂

×
×
  • اضافه کردن...