رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سادات.۸۲

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    263
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

سادات.۸۲ آخرین باز در روز مهر 29 برنده شده

سادات.۸۲ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره سادات.۸۲

  • تاریخ تولد 06/30/2003

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,044 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سادات.۸۲

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • Very Popular
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

1.1k

اعتبار در سایت

  1. آرمیتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    نظرت درباره رمان؟

    زود تند سریع

  2. بچه هااااااااااااااااااااا کابوس افعی اومدددد بکشید کنار زخمی نشیدددد🤣

    بدویید نظر بدید ببینم.

  3. #پارت یک# برای ایجاد استانداردی جدید، تنها چیزی که کمی متفاوت باشد کافی نیست، بلکه نیاز به چیزی واقعاً تازه است که به راستی قدرت تخیل مردم را تحت تأثیر قرار دهد. «بیل گیتس» نکته: حتماََ به یاد داشته باشید که دفترچه لغات را در سرزمین حومورا بخوانید تا در صورت روبه‌رو شدن با حیوانات خطرناک دست و پایتان را گم نکنید! *** به نام آنکه تخیل را آفرید. (راوی) قصر طلایی آزتلان در آتشی سیاه فرو رفته بود که لحظه به لحظه بیشتر از قبل به نابودی کشیده می‌شد. خدمه و سربازها همه با فریاد و جیغ از اتاق‌ها و سالن‌های قصر بیرون می‌آمدند و با گریه و نگرانی، ترسیده از دروازه شمالی قصر بیرون می‌رفتند. گویی در آن لحظه به یاد نداشتند ملکه و پادشاهی هم وجود داشتند که در تالار اصلی در میان آن آتش سیاه گیر کرده بودند و راه فراری نداشتند. آسمان قصر به خاطر آتش به سیاهی کشیده شده بود و پرندگان با استشمام دود بر زمین سقوط می‌کردند. پادشاه چشمانش را به سختی باز کرد، پلک زد و به اطرافش نگاهی انداخت، حرارت زیاد آتش مانع درست دیدنش می‌شد و این یعنی عمق فاجعه، او بلاخره آمده بود، تهدیدهایش پوچ نبودند و او جدیش نگرفته بود و شاید باید الان پشیمان می‌بود اما در چشم‌هایش چیز دیگری می‌دیدم، انعکاس غم و عشق در چشم‌هایش موج می‌زد. همچون دریایی که در اواخر روز عجیب آرام می‌شود به همسرش که کنارش افتاده بود چشم دوخته بود. لباس‌های ملکه پاره و سیاه شده بودند، با آن همه پارچه، اگر آتش می‌گرفت به حتم ملکه زنده- زنده کباب می‌شد و این در جلوی چشم‌های معشوقش بسیار دردناک بود! پادشاه کمی خود را تکان داد تا به ملکه که در یک متری‌اش بود برسد، اما با دیدن پاهایش و سنگینی زیادی که تحمل می‌کردند، نفس عمیقی کشید و بغضش را فرو داد. سقف طلایی قصر بر روی پاهایش افتاده بود و او را زمین گیر کرده بود. آن قدر نگران دختر و همسرش بود که به ناگاه درد را حس نکرده بود و گویی فراموشش شده بود. پادشاه با بستن چشم‌هایش آرام سرش را روی زمین‌های براق یشمی گذاشت و از گوشه چشم به همسرش خیره شد. ملکه هنوز هم نفس می‌کشید اما انگار بی‌هوش شده بود چرا که چشم‌هایش بسته بودند. قصر با صداهای دلخراشش لحظه به لحظه بیشتر در آن آتش سیاه می‌سوخت و به سوی نابودی قدم بر می‌داشت، پادشاه که گویی از نجات ناامید شده بود این‌بار فکرش به طرف پرنسس پر کشید، پاره تنش که سال‌ها ازش مواظبت کرده بود ولی اکنون گویی حماقت کرده بود و جانش را بیشتر به خطر انداخته بود. امیدوار بود اکنون در این آشفته بازار جایش امن باشد و دست آن شیطان به او نرسد. قطره اشکی از گوشه چشمانش چکید و خواست چشم‌‌هایش را برای وداع ببندد که با صدای جیغ بلندی چشم‌هایش را مجدد گشود. وحشت زده از شنیدن آن اسم سرش را بالا گرفت و به دختری که در میان آتش می‌‌دوید و به او نزدیک می‌شد چشم دوخت. در لحظه با دیدن آن دختر و دویدنش میان آتش، قلبش به لرزش در آمد، مگر دیوانه بود که با جان و دل بر آغوش آتش قدم می‌گذاشت! پادشاه که از آمدن و نزدیک شدن آن دختر ترسیده و وحشت کرده بود، به سختی نفس عمیقی کشید و از ته دل فریاد زد: - هایدرا برو! فرار کن، هایدرا فرار کن! پرنسس اما با چشمانی اشک آلود و ترسیده به سختی از مصالح خراب شده قصر می‌گذشت تا به پدر و مادرش برسد. پادشاه از درد دست زخمی‌اش را روی قلبش نهاد و با خود زمزمه کرد: - چرا کسی نیست؟ با رسیدن هایدرا به بالای سر پدرش، پادشاه به چشم‌های اشکی و گونه‌های سیاهش نگاه کرد. موهای بلند و طلایی‌اش بهم ریخته بودند و چشم‌های خاکستری‌اش از غم سیاه شده بودند. پادشاه آرام دست زخمی‌اش را با درد زیاد بالا آورد و بر گونه راست هایدرا نهاد و زمزمه کرد: - هایدرا فرار کن، اون این‌جاست به خاطر تو اومده، باید بری، برو دخترم اینجا نمون! پرنسس اما سریع و مردد سرش را به چپ و راست تکان داد و با گریه و هق- هق گفت: - بابا بلند شو، شماهام باید بیایید! من بدون شماها نمیرم. مامان! هایدرا سریع از جایش برخواست و به سمت ملکه رفت، با لمس کردن صورت ملکه با دو دستش، پلک‌های ملکه تکان خوردند و لحظه‌ای بعد چشم گشود. مردمک قرمز رنگ ملکه لرزش زیادی داشت و خبر از بدخیم بودن اوضاعش می‌داد. ملکه با تمانینه ارام زمزمه کرد: - برو، دیگه نمی‌تونیم ازت، محافظت کنیم. برو هایدرا، برو! @-Atria- @همکار ویراستار
  4. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: هر شنبه یک پارت خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ‌هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، پرندگان از فراز آسمان‌ها بر زمین افتادند و چشمه‌های آب باز در زمین فرو رفتند تا شاهد آن پرنسس نباشند! چرا که پرنسس کودکی زیبا با چشمانی خاکستری بود که زل زدن به چشمانش، شما را به عالم اموات راهی می‌کرد! رمان کابوس افعی
  5. مقدمه: با تولدش همه چیز بهم ریخت، آب‌ها خشک شدند و درختان آتش گرفتند. حواسیل‌ها همراه پرستوها قوچ کردند و خشک‌سالی همه‌جا را فرا گرفت. دنیا دگرگون شد و در تفکراتش به نابودی کشیده شد اما همه چیز در رویایش رخ داده بود. چرا که واقعیت آن بود، او هنوز هم در پادشاهی آزتلان یک پرنسس بود که فارغ از قدرت‌های حومورا، متولد شده بود. کسی که به عنوان پرنسس اصیل از او انتظارات فراوانی داشتند و افسوس که او شامل برکت‌های الهی نشده بود! اما چرا؟ دلیل چه بود؟
  6. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: هر شنبه یک پارت خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، پرندگان از فراز آسمان ها بر زمین افتادند و چشمه های آب باز در زمین فرو رفتند تا شاهد آن پرنسس نباشند! چرا که پرنسس کودکی زیبا با چشمانی خاکستری بود که زل زدن به چشمانش، شما را به عالم اموات راهی می کرد! منتظر نظراتتون هستم. رمان کابوس افعی
  7. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: هر شنبه یک پارت خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ‌هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، پرندگان از فراز آسمان‌ها بر زمین افتادند و چشمه‌های آب باز در زمین فرو رفتند تا شاهد آن پرنسس نباشند! چرا که پرنسس کودکی زیبا با چشمانی خاکستری بود که زل زدن به چشمانش، شما را به عالم اموات راهی می‌کرد! ویراستار: @-Atria- صفحه نقد صفحه شخصیت ها
  8. چی می بینم اینجا 😍 یه ارمی با پروف جین 💙

    1. -satiyar-

      -satiyar-

      هیهیهیهی بعله دیگ😍😂😂

    2. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      خوش آمدیییی😂💙

    3. -satiyar-

      -satiyar-

      ممنان😂

×
×
  • اضافه کردن...