رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Z.A.D

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    98
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Z.A.D

  • تاریخ تولد 11/07/2021

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,000 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Z.A.D

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

547

اعتبار در سایت

  1. پارت 46 مغزم کم کم داشت دود می‌کرد. مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت: - اینجا چکار می‌کنی؟ چیزی شده؟ مغزم قفل شده بود. اومده بودم با افسانه حرف بزنم اما الان نمی‌دونستم باید چکار کنم. دریا به جای من جواب داد: - برای دیدن آرمین اومدیم. مامان با نگرانی گفت: - آرمین بهتره. تازه از دکتر برگشته. شما هم بهتره برید. برای زن حامله آبله مرغون بده. با عصبانیت گفتم: - اینجا کسی حامله نیست. هنوز دست برنداشتید؟ مامان با حالت تدافعی گفت: - من از کجا بدونم؟ میگم احتیاط کنید. به سمت خروجی عمارت راه افتادم که مامان بلند گفت: - برای شام نمی‌مونید؟ کجا میرید؟ با حرص گفتم: - هیچ جا! میریم که آبله مرغون نگیریم. دریا هم پشت سرم بیرون اومد. به ماشین تکیه دادم و به سوییت افسانه توی طبقه سوم که چراغش روشن بود نگاه کردم. دریا با تردید گفت: - شاید واقعا چیز دیگه‌ای در میون باشه. من که حسابی گیج شده بودم و نمی‌دونستم چی به چیه. نور شدیدی چشمم رو زد و ماشین شهریار کنار ماشین من توقف کرد. پیاده شد و با دیدن ما پرسیدس: - شما کجا غیبتون زد؟ حالا باید یک دور به شهریار جواب پس می‌دادم! دریا زودتر از من جواب داد: - آرمین آبله مرغون گرفته. کاوه نگران شد و سریع اومد. حتی یادمون رفت خداحافظی کنیم. شهریار خندید و گفت: - بقیه در مورتون فکرهای مثبت هجده کردند. بهش اخم کردم که خنده اش بیشتر شد و گفتم: - مگه شما فکرهای منفی هیجده هم می‌کنید؟ به عمارت اشاره کرد و گفت: - نمی‌مونید؟ تکیه ام رو از ماشین گرفتم، سمت در راننده رفتم و گفتم: - نه. میریم. پشت فرمون نشستم. دریا هم کنارم توی ماشین نشست. دست روی شونه‌ام گذاشت و گفت: - من مطمئنم هومن چنین آدمی نیست. با شناختی هم که از افسانه پیدا کردم از این جور آدمها نیست که با یکی زندگی کنه و به یکی دیگه علاقه داشته باشه. چقدر دوست داشتم حرف‌هایی که میزد، کاملا راست بود. چقدر دوست داشتم بهم اطمینان میداد شک‌هام غلطه و همه چیز اون جوری که من فکر می‌کنم نیست. اما متاسفانه این کار از دستش خارج بود. به دستش روی شونه‌ام نگاه کردم. حلقه ازدواجون توی انگشتش برق میزد. متوجه نگاهم شد، سریع دستش رو برداشت و از پنجره جلو به بیرون نگاه کرد. چقدر خوب بود که من مجبور نبودم این بار رو تنهایی به دوش بکشم و به جز من یک نفر دیگه هم در جریان اتفاقات بود. ازدواج چیزی بدی به نظر نمی‌رسید. یک نفر رو به اجبار کنارت می‌گذاشت تا توی همه کارهات دخالت کنه و در جریان جیک و پوک زندگیت قرار بگیره. امروز از این که چنین شخصی توی زندگیم بود خوشحال بودم. *** @melika_sh @fatemeh @Akva
  2. پارت 45 این همه سالی که افسانه گفته بود از کی شروع شده بود؟ از زمانی که هومن توی شرکت پدرش کار می‌کرد یا قبل‌تر؟ الان با هم قرار گذاشته بودند ازدواج کنند؟ می‌خواستند جلوی چشم همه با هم ازدواج کنند؟! اگه کیوان نمی‌مرد، می‌خواستند چیکار کنند؟ شاید هم هومن کیوان رو کشته بود! ایستادم. سردی هوا به صورتم خورد. به بیرون کافی شاپ رسیده بودیم. چرخیدم تا سر میز برگردم. دریا جلوم رو گرفت و گفت: - می‌خوای چیکار کنی؟ - می‌خوام جواب سوالاتی رو که دارم ازش بگیرم. اومدم حرکت کنم که دوباره جلوم ایستاد و گفت: - خونسرد باش. داد زدم: - چجوری خونسرد باشم؟ ولم کن! می‌خواستم حرکت کنم که دوباره نذاشت و گفت: - الان عصبانی هستی. ما حتی هنوز مطمئن نیستیم. گردنبند چیزی رو ثابت نمی کنه. شاید چند جفت از اینها باشه. بلند داد زدم: - عشقش بهش پیام داده بود. گفته بود پسرش آبله مرغون گرفته. این که دیگه توهم نیست. این که دیگه تصادفی نیست. دریا ساکت بهم نگاه کرد. فریاد کشیدم، با پا یک سنگ رو شوت کردم و به یک ماشین تکیه دادم. چقدر احمق بودم. حتما کیوان فهمیده بود. مطمئن بودم فهمیده بود؛ وگرنه اون دعواهای قبل از مرگش بی‌علت نبود. دوباره راه افتادم که دریا محکم بازوم رو به سمت ماشین کشید و قاطع گفت: - من نمی‌ذارم با این عصبانیت راه بیفتی و بری تو. فردا برو سراغش اما امشب نه. اگه داخل کافی شاپ برمی‌گشتم، قطعا هومن رو می‌کشتم. مطمئن بودم. خودم هم نمی‌دونستم چی درسته چی غلطه. سرم درد گرفته بود. اجازه دادم دریا هر کار می‌خواد بکنه. دریا دست کرد توی جیب کتم و سوییچ رو برداشت. من رو به سمتم ماشینم برد. وقتی مطمئن شد روی صندلی کمک راننده‌ام، در ماشین رو قفل کرد. می‌ترسید توی این فاصله که پشت فرمون میشینه، داخل کافی شاپ برگردم که ترسش چندان بیجا هم نبود. دریا راه افتاد که گفتم: - از روزی که هومن رو شناختم همیشه یک جایی توی زندگی کیوان بود و بهش کمک می‌کرد. همه اون رو به عنوان امین کیوان می‌شناختند. خنده‌ای عصبی کردم و گفتم: - کیوان نمی‌دونست تو آستتینش مار پرورش میده. شاید همش داشت خرابکاری می‌کرد. قبل از مرگ کیوان، کارخونه مشکلات اساسی داشت. شاید هومن خرابکاری کرده بود. شاید دریا دست روی بازم گذاشت و گفت: - شاید همه اینها شاید باشه و چیزی نباشه که تو فکر می‌کنی. مگه امکان داشت؟ فقط یک نفر بود که همه چیز رو دقیق و واضح می‌دونست؛ افسانه! گفتم: - برو عمارت. - بذار یک روز دیگه. داد زدم: - هیچ روزی بهتر از امروز نیست. برو عمارت. دریا پیچید و به سمت عمارت رفت. اگر به همه می‌گفتم چی میشد؟ افسانه و هومن انکار می‌کردند. بابا قطعا سکته می‌کرد. خونه و زندگیمون به هم می‌ریخت. تکلیف آرمین چی میشد؟ دستم رو به پیشونیم مالیدم که درد گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم ولی از یک چیز مطمئن بودم. دست هومن قرار نبود هیچوقت به افسانه برسه؛ من نمی‌ذاشتم. این رو صد در صد مطمئن بودم. آقا یعقوب نگهبان عمارت با دیدن ما هول کرد؛ انتظار اومدنمون رو نداشت. قبل از این که دریا کامل جلوی عمارت پارک کنه، از ماشین پیاده شدم و به سمت عمارت رفتم. وارد ورودی شدم و به سمت سالن شرقی رفتم. مامان وسط سالن ایستاده بود و صدای بحث و جدل از داخل اتاق آقاجون میومد. رنگ مامان پریده بود و نگران به نظر می‌رسید. قبل از این که چیزی بپرسم رایکا با یک لیوان آب قند پشت سرم ظاهر شد. ازش پرسیدم: - چی شده؟ رایکا آهی کشید و گفت: - انگار هر روز باید توی این خونه سر یک چیزی دعوا باشه. منتظر شدم رایکا بقیه حرفش رو بزنه که چیزی نگفت. رو به مامان گفتم: - چی شده؟ مامان لیوان آب قند رو از رایکا گرفت و گفت: - برای افسانه خواستگار اومده. بهنام پسر آقای شکارچی. توی ذهنم دنبال بهنام شکارچی گشتم. فکر کنم توی تجارت فرش بودند. گفتم: - همون نیست که تاجر فرشه؟ یک شعبه هم توی ترکیه دارند. مامان با سر تایید کرد وگفت: - آره. پسرش افسانه رو توی عروسی تو دیده. - نظر افسانه چیه؟ رایکا ناراحت گفت: - افسانه راضیه. اما آقاجون راضی نیست. میگه نمی‌خوام سهام افسانه دست شکارچی بیفته. افسانه راضی بود؟ با قضیه جور در نمیومد. رو به مامان گفتم: - مطمئنی افسانه راضیه؟ رایکا با بغض گفت: - آره. امروز کلی با آقاجون سر سهام حرفش شد. - آرمین چی؟ مامان با ناراحتی گفت: - بهنام گفته آرمینم می‌برند پیش خودشون. می‌خواند برند ترکیه. امکان نداشت آقاجون قبول کنه! امکان نداشت آقاجون بذاره آرمین و البته اون همه سهام از خانواده بیرون بره! اصلا آقاجون به کنار، پس هومن چی؟ دستم رو پشت گردنم کشیدم. چرا جور درنمیومد؟ سر و صدای داخل اتاق آقاجون خوابید. در اتاق آقاجون باز شد و افسانه بیرون اومد. با دیدن ما بلند داد زد: - هیچوقت اختیار زندگیم رو نداشتم. الان هم گناه نکردم که شوهر مرده. من که نمی‌تونم تا آخر عمر عزادارش باشم. پشت سرش آقاجون روی ویلچر بیرون اومد و گفت: - تو هر جا خواستی می‌تونی بری اما آرمین رو جایی نمی‌بری. - آرمین پسر منه. هر جا من باشم اون هم با من میاد. - آرمین وارث و سهامدار خانواده‌اس. من بهت اجازه نمیدم هر جایی خواستی ببریش. افسانه نزدیک بود به گریه بیفته. مامان بغض کرده روی یکی از مبل‌ها نشست. افسانه چند ثانیه بهمون نگاه کرد و داد زد: - تا الان ساکت بودم اما دیگه نمی‌ذارم برام تصمیم بگیرید. وکیل می‌گیرم و حقم رو ازتون می‌گیرم. کسی جوابش رو نداد. با حرص روش رو برگردوند و به سمت راه پله رفت. رایکا روی لبه مبل نشست و گفت: - بهنام خیلی پولداره. خیلی زیاد. چندین برابر ما ثروت دارند. دست رو هر کی بذاره نه نمیگه. و البته افسانه هم با زیبایی و سهامی که داشت هر کسی نبود. افسانه نمی‌خواست با من ازدواج کنه چون پای هومن وسط بود. الان چی؟ یعنی شکارچی رو به خاطر پول به هومن ترجیح داده بود یا اینکه من در مورد هومن و افسانه اشتباه کرده بودم. شاید با هم قرار کاری داشتند و من فکرکرده بودم قرار زوجیه. @melika_sh @fatemeh @Akva
  3. سلام نویسنده عزیز. @sita_ni من دنبال صفحه نقدت بودم اما داخل رمان نبود و خیلی اتفاقی صفحه‌ات رو پیدا کردم. بهتره لینک صفحه نقد رو توی پارت اول بگذاری. رمانت رو تا به اینجا خوندم. قلم زیبایی داری و موضوع هم تا به اینجا جالب بوده. تا به اینجا در مورد رویارویی سایه با کسی هست که ظاهرا چند سال پیش با هم رابطه داشتند. چند تا نقد داشتم برای بهتر شدن رمانت. اول اینکه بین زمان ها و مکان های مختلف پرش داشتی. دنبال کردن حوادث تو این حالت کمی سخت میشه. بهتره زمان و مکان رو با جزییات و توصیفات بیشتری بنویسی. بیشتر بخش‌های رمان توصیف حس و حال و مکالمه بود. در مورد شخصیت ها هم کمی بیشتر توضیح بده. مثلا دوبرادری که دم رستوران بهش اشاره کردی. بهتره کمی اطلاعات و جزییات به خواننده در این باره بدی. موفق باشی عزیزم. منتظر پارت‌های بیشتری از رمانت هستم.
  4. سلام عزیزم. رمانت رو خوندم و  چون صفحه نقد نداشتی اینجا برات پیام می گذارم. موضوع جالبی رو انتخاب کردی. تا جایی که فهمیدم در مورد قاچاق انسان هست. از زاویه دید خوب استفاده کردی و جلو اومدی. چند تا نکته هست که برای بهتر شدن رمانت شاید به دردت بخوره.

    در مورد معرفی بعضی از شخصیت ها و توضیح وقایع مبهم عمل کردی. ابهام دو نوع هست. یکی نوعی که خواننده رو کننجکاو می‌کنه و مثلا می‌خواد بدونه قاتل کی هست. در چنین مواقعی اطلاعات جزیی به خواننده داده شده و بعد خواننده کنجکاو میشه. نوع دوم ابهام در مورد عدم دادن اطلاعات یا اطلاعات ناقص به خواننده است. نمی‌دونه شخصیت‌ها با هم چه ارتباطی دارند یا چرا الان این اتفاق افتاد. ابهام دوم باعث گیجی خواننده میشه و حتی ممکنه بعد از مدتی از خوندن داستان باز بزنه. در مورد معرفی یک سری از شخصیت ها و توضیح حوادث ابهام داشتی. مثلا اونجا که در مورد وحید می‌پرسه. بهتره بیشتر توضیح بدی وحید کیه و چرا داره این سوال رو می‌پرسه. در مورد فضا و رویدادها بیشتر توضیح بده. به خصوص جایی که هستند که خواننده بتونه فضا رو به درستی تصور کنه. 

    در مورد فلش بک هم بهتره قبل از فلش بک مقدمه چینی کنی. حتی جایی اشاره نشده فلش بک هست و من خودم حدس زدم که فلش بک هست. بهتره این نوع ابهام رو از بین ببری. 

    امیدوارم نظرم به  دردت بخوره. در کل رمان جالبی داری و یک سری ابهام ها باعث میشه به سختی  ادامه داستان خونده بشه. موفق باشی.

  5. پارت 44 کافی شاپ سهراب به خاطر نزدیکی به عید شلوغتر از همیشه بود. هومن علاوه بر من و دریا، چند تا از دوست‌هاش رو هم دعوت کرده بود. دور یک میز ده نفره نشسته بودیم. شهریار و دوست دخترش نرگس هم بودند. نرگس خیلی جوون تر از ما بود؛ شاید بیست و سه یا چهار ساله بود اما دختر پخته‌ای به نظر می‌رسید. مطمئن بودم از پس عمه فرخ برمیاد. دریا در حالی که دست‌هاش رو خشک می‌کرد کنار من نشست. پرسیدم: - افسانه کو؟ بهش می‌گفتی بیاد. - افسانه امروز باشگاه نموند. رایکا بهش زنگ زد و گفت آرمین تب داره. خیلی زود رفت. نگران شدم و به رایکا پیام دادم تا در جریانم بگذاره. سهراب همون نوشیدنی‌های اختراعیش رو جلوی ما گذاشت که من لیوان ترش رو برداشتم. شهریار با هومن در مورد چیزی می‌گفت و می‌خندید. سهراب بلند گفت: - امشب همه مهمون هومنیم. تا جایی که می‌تونید سفارش بدید. هم دل من رو شاد می‌کنید هم دل خودتون رو. بقیه خندیدند و هومن کنار من نشست. دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت: - به تو یک تشکر ویژه طلبکارم. من همیشه مدیونت بودم. - مدیون چیه؟ دوستی این حرف‌ها رو نداره. حال پدرت چطوره؟ - خیلی بهتره. همه رو ترسوند اما خدا رو شکر خطر رفع شده. یکی از دوست های هومن به اسم سیروس گفت: - ایشالا شام عروسیت. سهراب خندید و گفت: - آرزوی اون رو که باید به گور ببری. هومن با مشت توی بازوی سهراب زد و گفت: - زبونت رو گاز بگیر. از هومن پرسیدم: - حالا عروس خوشبخت کی هست؟ هومن شرمنده خندید و گفت: - از من بگذرید. بحث رو عوض کنید. سیروس سر به سر هومن گذاشت. من نمی‌دونستم هومن کسی رو داره. هیچ وقت در موردش حرف نزده بود. هومن بلند شد تا کمک سهراب کیکی رو که سفارش داده بود بیاره. بقیه مسخره بازی درآوردند و شوت زدند. گوشی هومن روی میز لرزید و براش پیامک اومد. دریا و نرگس غرق حرف زدن بودند. سهراب دور دوم نوشیدنی‌ها رو آورد. نزدیک بود یکیش روی گوشی هومن بریزه. گوشیش رو برداشتم که چشمم به پیامک روش افتاد. پیامک از طرف شخصی به اسم «دست نیافتنی» بود. از اسمش خنده‌ام گرفت؛ حتما همون عشق مخفی هومن بود. پیامک کامل نبود و فقط جمله‌های اولش رو تونستم بخونم. «دست نیافتنی» نوشته بود. «الان مطب دکترم. پسرم آبله مرغون گرفته. امشب نمی‌تونم بیام. یک روز دیگه قرار». بقیه پیامک قابل خوندن نبود. گوشی هومن رو کناری گذاشتم. کسی که دوستش داشت قبلا ازدواج کرده بود و بچه داشت. حالا معلوم میشد چرا دست نیافتنیه. حتما مادر هومن مخالفت کرده بود. گوشی دریا زنگ خورد. دریا بلند شد و از جمع فاصله گرفت تا جواب بده. هومن کیک رو وسط میز گذاشت و کنارم نشست. سهراب برای مسخره بازی یک شمع روش گذاشته بود. هومن دولا شد تا شمع رو فوت کنه. بقیه دست زدند و خندیدند. گردنبندی که گردن هومن بود از یقه‌اش بیرون اومد و در هوا تلو تلو خورد. یخ زدم. نفسم توی سینه حبس شد. همه تصویرها و صداها محو شد و من فقط گردنبند پازلی شکل هومن رو میدیدم که توی هوا تلو تلو می‌خورد. اونقدر به گردنبند افسانه نگاه کرده بودم که می‌تونستم جفتش رو توی کسری از ثانیه تشخیص بدم؛ همون جفتی که شکل قلب روی گردنبند افسانه رو کامل می‌کرد. دستی روی بازوم نشست. مثل کسی که از زیرآب بیرون اومده باشه نفس عمیقی کشیدم. صداها و تصاویر دوباره برگشت. پلک زدم و گیج به دریا نگاه کردم. دریا داشت چیزی می‌گفت اما من به قدری گیج بودم که فقط باز و بسته شدن لب‌هاش رو می‌دیدم. دریا برای اینکه صداش توی شلوغی بهم برسه، بلند شد و نزدیک گوشم بلند گفت: - رایکا چند بار بهت زنگ زد. جواب ندادی. میگه دکتر گفته آبله مرغونه. جای نگرانی نیست. اگر حتی یک درصد شک داشتم با این جمله دریا شکم برطرف شد. اون کسی که تمام این مدت دنبالش می‌گشتم هومن بود. دریا گفته بود حواسم به نزدیکترین آدم‌های دور و برم باشه. شاید دریا پیزی می‌دونست و به من نگفته بود. به بقیه نگاه کردم که حواسشون به من نبود. شهریار داشت به شوخی سهراب می‌خندید. یعنی این دو تا هم در جریان بودند یا مثل من از همه جا بی‌خبر بودند. گردنبند هومن روی پیراهنش جا خوش کرده بود و اصلا حواسش به گردنبند نبود. دلم می‌خواست گردنبند رو از گردنش بکشم و هومن رو با اون خفه کنم. دستم ناخودآگاه به سمت گردنبند رفت و اون رو توی دستم گرفتم. هومن متوجه شد. اول به من و بعد به گردنبند نگاه کرد و با لبخند گفت: - این یادگاریه. گردنبند روی از دستم درآورد. توی پیراهنش گذاشت و به صحبتش با سیروس ادامه داد. دستم کشیده شد. برگشتم و به دریا نگاه کردم. بلند شد و من رو دنبال خودش کشید. من مثل مسخ شده‌ها دنبالش رفتم. تصویر روزی که اولین بار کیوان هومن رو معرفی کرد جلوی چشمم اومد. اون روز توی دفتر کیوان بودیم. کیوان هومن رو به من معرفی کرد. گفت که قبلا توی شرکت پدر افسانه کار می‌کرده اما به خاطر تعدیل نیرو اخراج شده بود. یادمه اون روز هومن خیلی مودب و ساکت بود. ازش خوشم اومده بود. کیوان گفته بود می‌تونیم دوست‌های خوبی برای هم باشیم. خوب یادمه که بعد از رفتن هومن، کیوان بهم سفارش کرده بود هواش رو داشته باشم. گفته بود وضعیت مالی خونواده‌اش خوب نیست و هومن سرپرست خانواده‌ است. من هم هواش رو داشتم؛ همون طور که کیوان گفته بود. خرج عمل پدرش رو دادم؛ همون طور که کیوان گفته بود. @melika_sh @fatemeh @Akva
  6. پادشاهانه کرده‌ایم قمار داو اول خزانه باخته‌ایم نام رمان: داو اول نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در دام یک رسوایی، زندگیش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه چیز به حالت عادی، او را در دوراهی یک انتخاب قرار می‌دهد که هیچ‌کدام به نفع ساجده نیستند. اما در پایان او ناچار است یکی از این دو راه را انتخاب کند.
  7. نام رمان: هابیل و قابیل نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: هامین و کامین! دو پسری که از بدو تولد با یک اشتباه غیر عمد سرنوشتشان به هم گره خورد. هامین وارث فقر و بدبختی شد و کامین وارث رفاه و خوشبختی. رویارویی این دو سرآغاز رقابت‌های دنباله‌داری شد که با باز شدن پای دختری به زندگیشان این رقابت‌ به اوج خود رسید.
  8. پارت 43 بعد از خرید لباس‌ها، به سمت بستنی فروشی پاساژ رفتیم که یک صف طولانی داشت. پاساژ به خاطر نزدیکی به عید خیلی شلوغ بود. من توی صف ایستادم و دریا و امیر روی یک صندلی کمی دورتر منتظر موندند. اطراف رو پاییدم تا مبادا آشنایی من رو توی صف بستنی فروشی ببینه. یک بچه در حال دویدن بهم برخورد کرد که کل بستنیش به شلوارم مالید. کلا من شانس نداشتم. اومدم یک چیزی بهش بگم که مادرش با معذرت خواهی بردش. گوشیم زنگ خورد و شماره مامان افتاد. علامت سبز رو کشیدم و جواب دادم: - سلام مامان. - سلام. کجایید؟ چند وقته ازتون خبری نیست. این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که به کل شام‌های پنج شنبه عمارت رو فراموش کرده بودم. جواب دادم: - ببخشید. سرمون یکم شلوغ بود. - امشب میاید؟ به دریا و امیر نگاه کردم که مشغول حرف زدن بودند. امروز اونها برای وقت گذروندن با هم بیرون اومده بودند. دلم نمی‌خواست این لحظه هایی رو که به عنوان برادر و خواهر کنار هم بودند ازشون بگیرم، به همین خاطر جواب دادم: - نه. امشب نمی‌تونم بیام. مامان با ناامیدی گفت: - یعنی امشب هم نمیای؟ - حالا باشه یک شبه دیگه. دیر که نمیشه. صدای بلند رایکا رو از چند متری تلفن شنیدم: - مامان، من که گفتم دست از سرشون بردار. بذار این تازه عروس و داماد این روز تعطیل رو تنها باشند. صدای خنده شهریار و رایکا میومد. می‌تونستم تصور کنم که مامان بهشون اخم کرده؛ رایکای پدر سوخته! گفتم: - برای خرید عید بیرون اومدیم. احتمالا کارمون طول بکشه. نمی‌رسیم برای شام بیایم. مامان ناراضی جواب داد: - باشه. اصرارنمی‌کنم. صدای رایکا رو دوباره شنیدم: - پسرها زن که می‌گیرند غلام حلقه به گوش زنشون میشند. به مامان گفتم: - مگه این که دستم به رایکا نرسه. بهش بگو مسافرت شمال با دانیال خوش گذشت؟ مامان متعجب گفت: - کدوم مسافرت؟ - من دیگه باید برم. خداحافظ. - صبر کن ببینم. کدوم مسافرت؟ تلفن رو قطع کردم. مطمئن بودم الان صدای جیغ و داد مامان دراومده؛ به هر حال که باید می‌فهمیدند. نوبت بستنی فروشی که به من رسید سه تا بستنی سفارش دادم و بعد از گرفتنشون، به سمت دریا و امیر رفتم. دریا بستنی توت فرنگی و امیر وانیلی رو گرفت. بستنی شکلاتی هم برای من موند. دریا با خوشحالی به من گفت: - امیر شنبه میاد استعفا بده. بهش نگاه کردم و گفتم: - چه خوب. پس می‌خوای بری دانشگاه؟ امیر خجالت زده لبخندی زد. بهش نمیومد اینقدر خجالتی باشه. به دریا نگاه کردم که برق خوشحالی توی چشم‌هاش پیدا بود. کمک کردن به بقیه حس خوبی داشت؛ به خصوص این که اون شخص برادرت باشه. من هم لبخند زدم و یک گاز به بستنی زدم. *** @melika_sh @fatemeh @Akva
  9. سلام عزیزم. حالت چطوره؟ این روزها به نظر می‌رسه سرت خیلی شلوغه. خوشحالم که با این حال رمان فصل پلیکان‌ها رو می‌خونی. راستی بابت چاپ کتابت هم تبریک میگم. اسمش چی هست؟ من چیزی در موردش ندیدم.

    یک سوال داشتم. به نظرت نحوه پیشرفت داستان تا به حال چجوری بوده؟ کنده؟ تنده؟ یکنواخته؟ صحنه های اضافه داره؟ دوست دارم به عنوان یک خواننده صادقانه بگی حوصله سر بره یا نه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Z.A.D

      Z.A.D

      ممنون از نظرت فاطمه جان. حتما این نکات رو در نظر می‌گیرم. در مورد برخوردشون با همدیگه بیشتر کار می‌کنم. خیلی نکاتت کمک کننده بود.

      در مورد کتابت هم خیلی خیلی موفق باشی.

      و به خصوص در مورد کادر درمان. خسته نباشید اساسی بهت میگم و خیلی خوشحالم که بین این همه شلوغی و درگیری رمان رو می‌خونی. 🧡🥰

    3. fatemeh

      fatemeh

      مسئله‌ی دیگه‌ای که هست من هیج وقت با خوندن چند پارت نظرم رو در مورد یک رمان نمی‌گم چون کل محتوای رمان برام مهمه 

      در پلیکان موضوع برادر دریا خیلی عالی بیان شد و روشی که دریا براش در نظر گرفت .

      در کل محتوای رمان خیلی خوبه  و خوب پیش میری ...منتظر ادامه‌ی رمانت هستم

    4. Z.A.D

      Z.A.D

      مرسی. خیلی دلگرم کننده بود. 💗

  10. سلام عزیزم. چند پارت دیگه از رمانت رو خوندم. چند تا نکته به ذهنم رسید که دوست داشتم بهت بگم. اول اینکه در استفاده  از اش وقتی انتهای کلمات به حروف صدا دار ختم میشه باید یش اضافه کنی. مثل کلاه شاپواش غلط هست و کلاه شاپویش درست هست. یک نکته دیکه هم در مورد فضاسازی هست. به خصوص برای جبهه های نبرد. یکم فضاسازی و تصویرسازی تو این قسمت ها کم هست. مثلا این که هیلدا و بقیه از اردوگاهی که داشتند فرار کردند و ظاهرا دوباره یک جایی اردو زدند. سعی کن این نکات رو بیشتر توضیح بدی. 

    به جز این دو نکته بقیه چیزها خوب بود. استایلی که استفاده کردی برای نوشتن یعنی گفتن تاریخ و روز جالب هست.  در مورد یک سری نکات ریز مثلا اینکه الکس گردنبند رو از کجا آورد بهتره بیشتر توضیح بدی. (البته اگر جلوتر گفتی من هنوز به اون قسمت نرسیدم.)

    موفق باشی.

    1. Atlas _sa

      Atlas _sa

      عزیزم 

      همه پارت‌ها ویراستاری شده؛ اش اینارو من این نکته رو نمی‌دونستم. ویراستار هم اصلاح نکرده. خیلی ممنون که گفتی ویرایش می‌زنم در آینده‌ هم رعایت می‌کنم. 

      فضا‌سازی آره یکم کمه قسمت جبهه، قبول دارم باید یکم اصلاحش کنم. 

      اون گردنبد هم گفتم دیگه از جیب یک سرباز آلمانی پیداش کرده؛ دیگه نخواستم در موردش بیشتر توضیح بدم. 

      ممنون که انقدر با دقت می‌خونی💜🌹😍😍😍💜

    2. Z.A.D

      Z.A.D

      خواهش می‌کنم.❤️

  11. پارت 1 فصل اول #ساجده به جوش کوچک روی چونه‌ام داخل آینه دستشویی دانشکده نگاه کردم و آروم فشارش دادم. اتفاقی نیفتاد. به نظر می‌رسید تا یک هفته دیگه هم این جوش قرمز رنگ از بین نمیره. در دستشویی باز شد و دو دختر سال پایینی وارد شدند. یکی از اونها گریه می‌کرد و دومی سعی می‌کرد دلداریش بده. دستشویی دانشکده همیشه محل گریه کسانی بود که یکی ردشون کرده بود. حاضر بودم شرط ببندم که سلطان قلب‌های دانشکده، مهرداد سعادت، ردش کرده بود. دوستِ دختر شیر آب رو باز کرد و کمکش کرد صورتش رو بشوره. تازه وضو گرفته بودم. آستین‌های مانتوم رو پایین دادم و مشغول پوشیدن جوراب‌هام شدم. دختری که گریه می‌کرد و الان فهمیده بودم اسمش کیمیاست گفت: - بی‌شعور، حتی نذاشت حرفم رو تموم کنم. دوستش گفت: - حداقل تلاشت رو کردی. بهتر از اینکه بعدا پشیمون بشی چرا امتحان نکردی. و دستمالی رو به کیمیا داد تا صورتش رو خشک کنه. دستم رو شستم و دستمال برداشتم تا دستم رو خشک کنم. سر تا پای کیمیا رو بررسی کردم. قد بلند بود با پوست سپید و بینی که همه دخترها بهش حسودی می‌کردند. حتی از هانیه هم که خودش رو زیباترین دختر فامیل می‌دونست، زیباتر بود. هنوز هم نمی‌فهمیدم چرا این جور دخترها دنبال پسرهایی میرند که می‌دونند ردشون می‌کنند. دوست کیمیا گفت: - بسه دیگه. انقدر ارزش گریه کردن نداره. کیمیا با دستمال زیر چشمش کشید و گفت: - ببین آرایشم به خاطر این آدم احمق خراب شد. مغازه داره گفته بود ضدآبه. حالا همه می‌فهمند گریه کردم. آخر نفهمیدم مشکلش رد شدن بود یا خراب شدن آرایشش. کیمیا بعد از خشک کردن صورتش به سمت در رفت. به محض این که در رو باز کرد با دیدن چیزی در رو بست، بیرون نرفت و دوباره شروع به گریه کردن کرد. حتما چشمش به همونی که ردش کرده افتاده بود. دوستش شروع به نفرین کردن اون پسر بخت برگشته کرد. دستمال رو داخل سطل زباله انداختم و بیرون اومدم. حدسم در مورد اینکه سلطان قلب‌ها ردش کرده بود، درست بود. مهرداد داشت از پله‌های طبقه اول که درست اون طرف لابی دانشکده بود پایین می‌اومد. طبق معمول دوست‌هاش مهدی و لوکاس هم همراهش بودند. مهدی که داشت با هیجان چیزی رو تعریف می‌کرد سمت راست مهرداد و لوکاس که همیشه یقه‌اش رو به قدری باز می‌گذاشت که صلیبش حتما دیده بشه سمت چپش بود. هنوز اوایل مهر بود و هوا اونقدر سرد نشده بود. مهرداد یک تیشرت سفید پوشیده بود که روی پوست برنزه‌اش خودنمایی می‌کرد. معلوم نبود تابستون رو توی کدوم جزیره استوایی گذرونده بود. چند نفری، به خصوص سال اولی‌ها برگشتند و بهش نگاه کردند. کی بود که اون رو نشناسه. مطمئن بودم حتی اگر مثل الان خوش قیافه نبود باز هم به خاطر ماشین‌های گرون قیمتی که سوار میشد همه اون رو می‌شناختند. دقیقا به خاطر همین ثروتش بود که همه دخترها ازش آویزون بودند. از وسط لابی رد شدند و از درهای اتوماتیک شیشه‌ای خارج شدند. عرض لابی دانشکده رو به سمت میز و صندلی‌ها طی کردم و کنار محیا نشستم. از دو سال پیش این میزها و صندلی‌ها رو اینجا چیده بودند تا بچه ها بتونند پروژه‌های گروهی رو اینجا انجام بدند. محیا به مسیر رفتن مهرداد و دار و دسته‌اش اشاره کرد و گفت: - می‌بینی ساجده جون! هنوز دو هفته از باز شدن دانشگاه نگذشته. صبح داشتم به سال اولی‌ها توصیه می‌کردم سمتش نرند. هفته‌های اول دانشگاه همیشه به شناسایی دخترهای زیبای سال اولی توسط پسرهای سال بالایی‌ و پسرهای پولدار سال بالایی توسط دخترهای سال اولی اختصاص داده میشد. انگار یک رسم بود که حتما باید این هفته‌های اول اجرا میشد. وقتی میان ترم‌ها و پروژه ها شروع میشد، همه تازه یادشون می‌افتاد برای چی به دانشگاه اومدند و سعی می‌کردند بچه‌های خرخون رو شناسایی کنند تا تکلیف‌هاشون رو انجام بدند. لپ‌تاپم رو که روی میز بود، باز کردم و گفتم: - الان یکی از دخترهایی که ردش کرده بود توی دستشویی داشت گریه می‌کرد. - من نمی فهمم این‌ها اومدند اینجا درس بخونند یا دنبال شوهر بگردند. آخه یک پسر بیست و یک ساله چه چیزی حالیش میشه که اینقدر براش سر و دست می‌شکنند؟ چیزی نگفتم. گفتن این حرف‌ها برای محیا آسون بود. محیا با قیافه‌ای نسبتا زیبا از خانواده ای سطح بالا و تحصیل کرده بود و به ازدواج تا سن سی سالگی هم فکر نمی‌کرد. من هم سال اول همین حرف‌ها رو می‌زدم اما بعد از افتضاحی که توی اولین مراسم خواستگاریم پیش اومده بود فهمیده بودم من با کسی که ندیده و نشناخته به خواستگاریم بیاد ازدواج نمی‌کنم وحتما باید با یکی از همکلاسی‌هام که خانواده‌ام رو اصلا ندیده، ازدواج کنم. سن ازدواج توی فامیل ما پایین بود. به همین خاطر از سال پیش دست به کار شده بودم و تموم پسرهای دانشکده رو زیر نظر گرفته بودم. محیا موهای چتریش رو مرتب کرد و گفت: - حالا بقیه پسرها به یک طرف اما مهرداد فرق می‌کنه. هر روز با یکیه. حتی یکبار صبح دیدمش با یک دختر به دانشگاه اومد، بعد از ظهر با یکی دیگه برگشت. آه همه دخترهایی که سرکارشون گذاشته آخر سر گریبانش رو می‌گیره. محیا نمی‌دونست که همین حالا هم آهشون گریبان مهرداد رو گرفته بود. اگر بقیه هم اون چیزی رو که من در مورد مهرداد فهمیده بودم می‌دونستند، یک جور دیگه نگاهش می‌کردند. در مورد این موضوع به کسی نگفته بودم؛ حتی مهرداد هم نمی‌دونست من چیزی فهمیدم. این مسئله به کسی به خصوص به من ربطی نداشت و فقط به خود مهرداد مربوط بود.
  12. پارت 42 ظهر پنج شنبه بود و من توی اتاقم گیتار به دست روی تختم نشسته بودم. کنسرت دیروز من رو یاد گیتارم انداخت که داشت خاک می‌خورد . منی که قبلا حتی گیتارم رو به رختخوابم می‌بردم و یک لحظه ازش جدا نمیشدم، الان مدت‌ها بود ازش دور شده بودم. زندگی باعث میشد آدم بعضی وقت‌ها حتی چیزهایی رو که دوست داره فراموش کنه. در اتاقم باز شد و دریا در حالی که با تلفن حرف می‌زد، وارد اتاق شد. داخل یکی از کشوهای میز آرایش رو نگاه کرد و گفت: - رویا مطمئنی توی کشوی دومیه؟ من اینجا چیزی نمی‌بینم. - ... - کی گذاشتی اینجا؟ روز جهاز چیدن؟ گیتار رو روی تختم گذاشتم. به نظر می‌رسید دیگه روی حریم خصوصی رو هیچ وقت نمی‌بینم. بلند شدم و بیرون رفتم. بوی قرمه سبزی از توی آشپزخونه میومد. امیر بالای سر قابلمه با یک ملاقه ایستاده بود. یک چایی ریختم، به داخل قابلمه نگاه کردم و گفتم: - دریا از این‌کارها بلد نبود! امیر خندید و گفت: - الان هم بلد نیست. من دارم آشپزی می‌کنم. زخم صورتش بهتر شده بود اما هنوز یکی از دست‌هاش آتل داشت. به آتل اشاره کردم و گفتم: - آشپزی با این سختت نیست؟ - نه. دریا همه چیز رو خرد کرد. - آشپزی رو از کجا یاد گرفتی؟ - تو خونه ما اگر آشپزی بلد نباشی از گرسنگی تلف میشی. لیوان رو به لبم بردم و دیگه چیزی نگفتم. این هم یک نشونه دیگه از نوع زندگی که داشت. امیر گفت: - این هفته دیگه کم کم زحمت رو کم می‌کنم. دریا گوشی رو روی تلفن روی اپن گذاشت و گفت: - یک خونه کوچیک و جمع و جور برات پیدا کردم. این هفته هم میرم براش وسایل بخرم. بعدش می‌تونی بری. فعلا صبر کن. امیر زیرچشمی بهم نگاه کرد و گفت: - نمی‌خواد. خودم می‌تونم بخرم. لیوان خالی رو توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم: - من با دریا موافقم. در واقع حق مخالفت با اینکه پولش رو چجوری استفاده می‌کنه نداشتم. حتی اگر هم این حق رو داشتم، باز هم مخالفت نمی‌کردم. رو به امیر گفتم: - برای تشکر هم می‌تونی تا وقتی اینجایی برامون آشپزی کنی. روی شونه‌اش زدم که لبخند زد. به سمتم اتاقم رفتم تا حوله بردارم و قبل از ناهار دوش بگیرم. دریا وارد اتاق شد. به در تکیه داد و دست به سینه بهم نگاه کرد که گفتم: - چیه؟! به هر حال یکی باید اینجا آشپزی کنه. چیزی نگفت ولی از جاش تکون هم نخورد. یاد قرار هومن افتادم و گفتم: - راستی شنبه زود از باشگاه برگرد. هومن به مناسبت خوب شدن پدرش، به کافی‌شاپ سهراب دعوتمون کرده. - پدرش مرخص شد؟ - هنوز نه. ولی خطر رفع شده. - هزینه‌های بیمارستانش چی؟ - من یک بخشیش رو کمک کردم. چطور؟ - هیچی. همین طوری پرسیدم. حوله رو روی دوشم انداختم. دریا هنوز همونجا ایستاده بود و انگار قصد رفتن نداشت. بعد از کمی مکث گفت: - دفعه اول که دیدمت فکر می‌کردم آدم گنده دماغی هستی. خندیدم. بعضی وقت‌ها یاد اون روزی می‌افتم که کارت ویزیتش رو توی سطل زباله انداختم. با لحن شوخی گفتم: - این مثلا تعریف بود؟ لبخند زد، بعد از چند ثانیه بحث رو عوض کرد و گفت: - گلرنگ یک شامپوی جدید بیرون داده. خریدمش. امتحانش کن و نظرت رو بگو. تکیه‌اش رو از در گرفت و رفت. از دیروز مهربون‌تر شده بود. شاید به خاطر دلسوزیش به خاطر پارمیدا بود. از دلسوزی خوشم نمیومد. امیدوار بودم یک دلیل دیگه داشته باشه. حداقل از اینکه دشمن نبودیم، خوشحال بودم. بعد از خوردن یک قرمه سبزی خونگی داشتم روی یک آهنگ توی اتاقم کار می‌کردم که دریا دوباره وارد اتاقم شد و گفت: - من و امیر داریم میریم بیرون. می‌خوام برای عید خرید کنم. تو هم بیا. به سمت کمد رفت تا یک مانتو برداره. اگر باهاشون نمی‌رفتم می‌تونستم توی سکوت روی آهنگ کار کنم؛ وسوسه انگیز بود. دریا منتظر جواب بهم نگاه کرد. از طرفی بدم نمیومد باهاشون وقت بگذرونم. گیتار رو کنار گذاشتم و گفتم: - باشه. سمت کمد لباس رفتم که گفت: - فقط کت و شلوار نپوش. از آخرین باری که برای بیرون کت و شلوار نپوشیده بودم یک قرن می‌گذشت. دنبال یک بافت بین لباس‌هام گشتم. نمی‌دونستم کدوم رو بردارم. زیر چشمی به دریا نگاه کردم که یک مانتو سبز تیره برداشت. بین بافت‌هام اونی رو که رنگش به رنگ مانتو دریا نزدیک بود برداشتم. نیم ساعت بعد داشتیم توی یکی از پاساژهای نزدیک به آپارتمان قدم می‌زدیم. دریا یک مغازه لباس مردونه رو نشون داد و واردش شد. مشغول جدا کردن لباس برای امیر شد. من از اینجور جاها لباس نمی‌خریدم. منتظر موندم کار امیر و دریا تموم بشه. وقتی امیر با تقریبا ده تا لباس وارد پرو شد به دریا گفتم: - به نظر میرسه حالش بهتره. فکر می‌کنی از کی بتونه بیاد کارخونه؟ دریا یک پیراهن سرمه‌ای برداشت و در حالی که بررسیش می‌کرد گفت: - می‌خوام باهاش صحبت کنم استعفا بده. می‌خوام بفرستمش دانشگاه. پیراهن سرمه‌ای رو گذاشت و یک بلوز آبی برداشت. پرسیدم: - کی به خونواده‌ات در مورد امیر میگی؟ - هیچوقت. نمی‌خوام دیدشون نسبت به بابا عوض بشه. - بالاخره که یک روز می‌فهمند. نمی‌تونی تا ابد مخفیش کنی. به هر حال خواهر و برادرید و رفت و آمد دارید. چیزی نگفت که ادامه دادم: - مثل روز عروسی. می‌خواستی توی عروسیت باشه ولی کسی نفهمه برادرته. به همین خاطر اون رو راننده ماشین عروس کردی، نه؟ شونه بالا انداخت و گفت: - وقتش که شد یه کاری می‌کنم. اما الان بهتره مخفی باشه. حداقل تا وقتی که امیر سر و سامون بگیره. امیر با لباس‌ها بیرون اومد و دریا چند تا از اونها رو براش انتخاب کرد. لنگیدنش خوب شده بود و به جز دستش که هنوز توی آتل بود مشکل دیگه‌ای نداشت. @melika_sh@fatemeh@Akva
  13. نام رمان: هابیل و قابیل نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: هامین و کامین! دو پسری که از بدو تولد با یک اشتباه غیر عمد سرنوشتشان به هم گره خورد. هامین وارث فقر و بدبختی شد و کامین وارث رفاه و خوشبختی. رویارویی این دو سرآغاز رقابت‌های دنباله‌داری شد که با باز شدن پای دختری به زندگیشان این رقابت‌ به اوج خود رسید. سخنی با خوانندگان: 1. این رمان قبلا در انجمن گذاشته شده و اکنون با کمی تغییرات و ویرایش، دوباره گذاشته می‌شود. 2. اصل داستان نسبت به قبل تغییری نمی‌کند. در ویرایش قبلی از روی یک سری جزییات سرسری رد شده بودم که الان با توصیفات بیشتری در داستان مطرح می‌شود. 3. داستان دارای چند برهه زمانی متفاوت است که هر برهه با یک پاره مشخص می‌شود. فهرست بندی داستان به شکل زیر است: پاره صفر: پیش از شروع (لحظه تولد) پاره یک: شانزده سالگی پاره دو: هجده سالگی پاره سه: بیست سالگی پاره چهار: بیست و چهار سالگی 4. پاره یک و پاره چهار قبلا در انجمن گذاشته شده بود. پاره ها جدیدی به ویرایش جدید داستان اضافه می‌شود. 5. در صفحه نقد که به زودی اضافه می‌شود منتظر نظرات و پیشنهاداتتان هستم.
  14. سلام عزیزم. یک سری نکات برای رمانت توی خصوصی فرستادم. 

    1. -ashob-

      -ashob-

      ممنون گلم😍💙

    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

      مایل به کارکردن تو تیم تبلیغات هستی ایا؟ @Z.A.D

    3. Z.A.D

      Z.A.D

      نه عزیزم. فرصتش رو ندارم. @پرتوِماه

  15. سلام عزیزم. متوجه منظورت نشدم. @ملیکا ملازاده
×
×
  • اضافه کردن...