رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Bhreh_rah

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    128
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Bhreh_rah

  • تاریخ تولد 04/09/2002

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,641 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Bhreh_rah

Contributor

Contributor (5/14)

  • Dedicated
  • Reacting Well
  • Very Popular
  • First Post
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

1.4k

اعتبار در سایت

  1. #پارت_۱۹ دو کلوم حرف حساب » « یک » تمام چیزهای که برایت تا الان تعریف کردم، حس خوب و بد من در تمام این مدت نسبت به تو بود، شب‌ها ازت تنفرم داشتم و دارم، روزها دل تنگت می‌شدم و هستم، بعد آن بهانه آوردنت شروع به نوشتن کردم، بزار صادق باشم با اینکه بعد گفتن احساساتم خود را احمق نشان دادم وبا پیچاندن تو و عادی جلوه دادن این ماجرا به هر نحوی، من باز هم حس خوبی دارم! شاید از طرف تو طرد شدم، با گفته‌هایت باورهام ریزش کرد، خانه عشقم در جهان عشاق فرو ریخت؛ اما من به این جاده‌ای عشق یک طرف ادامه خواهم داد! تا چه زمان ادامه می‌دهم؟ نمی‌دانم! دست بکشم؟ فکر نکنم! فراموش می‌کنم؟ تصمیم‌اش را دارم؛ اما نه سریع، آهسته-آهسته! به شرطی که مانند آن روزهای بعد گفتن احساساتم و فاصله گرفتنم، نشانی از تو به من نرسد! هنوز هم نمی‌توانم هضم کنم، بعد رد کردن من با هر مورد و فاصله گرفتن روشن من از تو، چرا باز هم در نزدیکی من بودی، نشانی از خود برایم می فرستادی؟! مگر نمی‌خواستی من در زندگیت نباشم، پس چرا مرا تحریک می‌کردی؟! غمم را، سرکوفت زدن خودم را تشدید می‌کرد! می‌گذاشتی به حال خودم باشم! حالا هم همین را می‌خواهم بگذار به حال خودم باشم، من تصمیم گرفته‌ام از تو بگذرم، از کنار تو بودن! پس بزار سر تصمیم‌ام بمانم، نزار مانند سری‌های قبل آنی تصمیم بگیرم یا بگذار سر تصمیم‌هایم بمانم! راه من و تو جدا است، تو به شرایطتت فکر کن، من هم به فراموش کردنت! https://forum.98ia2.ir/topic/163-معرفی-و-نقد-دلنوشته‌-برای-اوbhreh_rah/
  2. چرا لایک انقد کم شده⁦😐💚

    حتی وضعیت ها رو هم لایک نمی‌زنین..

    خوبین چیزی شده🥺💚

  3. #پارت_۴۲ «سارا» همه به جسم بی جون آریا زل زده بودیم، یک هفت ساعتی می‌شد که بیهوش بود و از به هوش اومدنش خبری نبود، چندتا از سرباز‌ها با سلاح‌های مختلف پشت سر ما ایستاده بودن که مبادا آریا بعد بیدار شدن سرباز سیاه باشه و مشکلی ایجاد کنه! مهدیار روی زمین نشسته بود و پشت سرهم هی سیگار روشن می‌کرد، از روی عصبانیت و نگرانی زیر چشم‌هاش قرمز شده بود، دار و دسته دیگو خیلی راحت روی راه پله که به طبقه بالا قلعه می‌رفت نشسته بودن، یک عده سرباز‌ هم اون‌ها رو محاصره کرده بودن، ادوارد از اول سالن تا اخر سالن رو قدم برمی‌داشت، هنگ بودیم، یعنی الان آریا بیدار می‌شد، سرباز سیاه بود؟ موهام رو پشت سرم بستم و کنار مهدیار نشستم، سیگار رو از دستش گرفتم و گفتم: - یکی دیگه روشن کنی گردنت رو می‌شکنم! مهدیار با چشم‌های به خون نشسته بهم زل زد، ته دلم لرزید، از ترس یا از روی دلسوزی؟ نمیدونم! نفس عمیقی کشید و بازدمش رو توی صورتم پرت کرد که باعث شد چشم‌هام بسته بشه. - سیگار کشیدن یا نکشیدن من به تو چ ربطی داره؟ - با سیگار کشیدنت آریا برمی‌گرده؟ دوباره همونجوری عصبی به من زل زده بود، موهاش که روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زد و یکم به صورت من نزدیک شد، نزدیکتر و دم گوشم گفت: - برو به جهنم سارا! دیگه نفس کشیدن‌هام از روی عصبانیت بود، چرا داشتم برای کسی که توی مدت خیلی کمی می‌شناختن، خودم رو به آب و‌آتیش می‌زدم؟! خوبیم بهت نیامده جناب! از کنارش بلند شدم موهام رو باز کردم و نزدیک آریا شدم، همونجوری که ایستاده بودم، صورتم رو به صورتش نزدیک کردم، که ببینم آیا توی اجزای صورتش نشانی از حیات می‌بینم یا نه؟ همینجوری که نزدیک می‌شدم، یهو چشم‌های آریا باز شد، با دیدن چشم‌هاش خشکم زده بود توانایی حرکت نداشتم، چرا چشم‌هاش اینجوری بود؟ انقد غرق چشم‌هاش بودم که متوجه نشدم آریا در کسری از ثانیه بعد باز شدن چشم‌هاش صاف نشست، صاف نشستنش مساوی با خوردن پیشونی‌هامون به هم بود، با افتادن من روی زمین و صاف نشستن آریا، همه از جاشون بلند شدن و نزدیک ما اومدن، چشم‌هام از درد بسته شده بود، می‌خواستم باز کنم که یک خاطر مبهم و کم رنگ از جلوی چشمم رد شد، ماه بود، زمین دیده می‌شد، فرشته‌ی عجیب و غریب روبه روم بود، صدای می‌شنیدم، هفت چاکرا و بعد پنجم، ترس و اضطراب، وجود سه نفر و چشم‌های بنفش!چشم‌هام باز شد، به آریا نگاه کردم و دست به پیشونیم زدم، چشم‌های آریا هنوز بنفش بود، یعنی مردمک‌های چشم‌هاش بنفش بود، ادوارد بلندم کرد و همه از آریا فاصله گرفتیم، منتظر هر عکس العملی بودیم، خاطره‌ی که دیدم برای آریا بود؟ اما چطوری؟ نکنه با اثابت پیشونی‌هامون به هم تونسته بودم خاطرش رو ببینم، بازم نیازی نبود همین که آریا فکر می‌کردم من می‌فهمیدم، خواستم ببینم توی ذهنش چیه که در کمال ناباوری هیچی نمی‌دیدم، دوباره سعی کردم، نه نمی‌تونستم ذهنش رو بخونم! - سارا؟ به آلفردو نگاه کردم که با صورتی نگران بالا سر من ایستاده بود، آلفردو و نگرانی؟ دوتا پارادوکس عجیب و غریب، ولی الان نگرانی آلفردو برام مهم نبود، مهم خاطره و هفت چاکرای بود که بارها از مادرم شنیده بودم، الان مهم این بود که چرانمی‌تونستم ذهن آریا رو بخونم، از بچه‌ها فاصله گرفتم و نزدیک آریا شدم! - بگو ببینم چی دیدی؟ آریا می‌خواست جواب بده که دیگو مزاحم شد. - با اون چشم‌ها چیزی هم می‌بینی؟ آریا پوزخندی زد، چهره‌ش و رفتارش سرد شده بود، با اینکه قبلش هم همینجوری بود، اما اینبار بیشتر، انگاری توی جنگ و سخته بوده، تو یک مکان و جایی که آدم رو سخت می‌کنه. - آره می‌بینم، اون ذات کثیف تو رو برای رسیدن به اهدافت! - پس درست فکر می‌کردم! آریا بلند شد، روبه رو دیگو قرار گرفت و گفت: - باید این کار رو بکنم وگرنه رو دلم انبار میشه! اجازه پرسیدن به دیگو نداد و با سر رفت توی دماغ و دهن دیگو، دیگو چون توقع نداشت به عقب و روی دست خواهر و برادرهاش افتاد، اسکارلت با سرعت پشت سر آریا قرار گرفت که مبادا خواهر برادر‌هاش کاری بکنن که باعث سرشکستگی خودش بشه، دیگو دست‌های دورش رو پس زد و صاف ایستاد و گفت: - چی گفت بهت؟! - باید به تو جواب پس بدم؟ دیگو دوباره مسخره بازیش گل کرد و دست‌هاش رو به معنی تسلیم بالا برد و با دماغی که ازشون خون می‌آمد، گفت: - من کی باشم که به شما جواب پس بدم، جانشین رموز! آریا دست دیگو رو گرفت و با تمام قوا اون رو به بیرون پرتاب کرد، به معنای واقعی چشم‌های هممون داشت در می‌آمد، دیگو یکی از پر قدرت ترین‌های ما بودو الان آریا با یک دست اون رو مثل یک پر بیرون پرتش کرد، ادوارد نزدیک آریا شد تا دیگه بحث‌ی پیش نیاد و به بقیه همراه‌های دیگو با چشم‌ علامت داد که برن و رییسشون هم با خودشون ببرن، مهدیار که تا الان از تعجب خشک و یخ زده بود روبه رو آریاقرار گرفت به چشم‌های بنفش رنگ برادرش زل زد، آریا لبخند بی جونی زد و گفت: - نترس، یار سیاه نشدم! مهدیار برادرش رو به آغوش گرفت، بعد کمی رفع نگرانی همه روی مبل‌ نشستیم و منتظر حرف زدن آریا شدیم، آریا چشم‌هاش رو بست و وقتی باز کرد رنگ طبیعی مردمک‌چشم‌هاش نمایان شد، آلفردو زیر چشمی نگاهی کرد و گفت: - رنگ چشم‌هات دوباره برگشتن! - مگه از اولش چه رنگی بودن؟ - وقتی بیدار شدی بنفش بودن! آریا تعجب نکرد، انگار هیچی دیگه آریا رو متعجب نمی‌کرد. - بعد پنجم چیه؟ ادوارد عصبی یکم خودش رو روی صندلیش جابه جا کرد و گفت: - ما منتظریم بدونیم که چی شده، تو سوال پیچمون می‌کنی! - اگه می‌خوای چیزی رو بدونی برادرمن، باید جواب سوال‌های من رو بدین! - بزار آلفردو بگه، اون قدیمی تره! - ادوارد! خودت بگو‌دیگه چرا پای من رو وسط می‌کشی! نگاه کن، مثل دوتا بچه تعارف بازی راه انداختن، دستم رو روی شونه آریا گذاشتم که توجه‌ش به من جلب شد. - بزار داستان رو از اینجا برات شروع کنم! ********************************* خوب تا اینجا چطور بود؟ نقدی دارین حتما توی لینک پایین بزارین منتظرم🥺💚 https://forum.98ia2.ir/topic/151-معرفی-و-نقد-رمان-از-جنس-آب-از-جنس-آتشbhreh_rah/ @Snowrita @Marynana @Atlas _sa @fateme_baghbani @fate @Fateme Cha @Nadia @m.azimi @م_صمدی @مانشMansh @شقایق.نیکنام @Asma,N @.Aryana. @ببعی معتاد @Gh.nejati @Damon.S_E @dark_silence @Darya_22 @Iparmidw @NAEIMEH_S @Venus_m @Z sadghinjad @Z.farhani @Dc.mk
  4. «اسکارلت» «محافظ خانوادگی ادوارد» @Atlas _sa @Snowrita @Fardis @F. Naseri @ببعی معتاد @م_صمدی @مانشMansh @Marynana @Marilla @Mah.77 @e.m @Omaay @K.A @Qazal @hadise @fate @Fateme Cha @banouyehshab
  5. «سارا»«رییس مگناها»«خواهر ادوارد» @Atlas _sa @Snowrita @Fardis @banouyehshab @K.A @Fateme Cha @Faezhe @Fahime @F. Naseri @NAEIMEH_S @Nahal @شقایق.نیکنام @مانشMansh @م_صمدی @بانوی سیاه @ببعی معتاد @Damon.S_E @hadise @Marynana
  6. «یگانه» @Atlas _sa @Fardis @Snowrita @Asma,N @Fateme Cha @Damon.S_E @JAJANAN-OOO @banouyehshab @hadismoohammdi HS @Gh.nejati @F. Naseri @Masi.fardi @شقایق.نیکنام @مانشMansh
  7. «مریم» @Ataras_02 @Abigail @Atarin @Aramesh @Aramis.R_U @Ariana @.Aryana. @.Abi.AR @NAEIMEH_S @m.azimi @Masi.fardi @K.A @مانشMansh @Asma,N
  8. «آناهیتا» @Atlas _sa @Snowrita @Fardis @nasimafshar @Nasim.M @Asma,N @.Aryana. @_Zeynab @Najm... @S.u @K.A @elahe_abdollahii2020 @Omaay @Fateme Cha @melcmy @Malake_shab @Melika.Y @nura_savagelove @Z sadghinjad @banouyehshab
  9. با لبخند ژکوند از دور تماشاگر فتنه‌ی شده بودم که به راه انداخته بودم، حوا شرم زده پایین رو نگاه می‌کرد وآدم در حال توجیه کردن حوا بود، سیب گاز زده پایین افتاده بود، می‌خواستم بلند بخندم، به دستاورد پدرم، به پدری که بخاطر این سست عناصر‌ها، من رو از خودش تردد کرده بود، باید ثابت می‌کردم، باید نشون می‌دادم که این‌ مخلوقاتش لیاقت خوشبختی و عشق خدا رو ندارند، جبرئیل در حال بحث کردن با آدم بود، فریب رو فرا خوندم که برگرده، از توی سیب به شکل مار در اومد و به سمت من نزدیک شد و دور دستم چرخید، حرکت فریب، توجه جبرئیل رو به سمت من جلب کرد، سعی در انکار نبودنم نکردم و گذاشتم که جبرئیل من رو ببینه..

    قسمتی از پارتهای بعدی💚

    رمان:ازجنس آب، از جنس آتش

  10. های، می‌خوای به تیم تبلیغات بپیوندی؟ 

    1. Bhreh_rah

      Bhreh_rah

      @-Atria-

      سلام، نه ممنون عزیز🧡

    2. -Atria-

      -Atria-

      خواهش گلی

  11. به نام خدا پارت جدید😂🖐️

  12. #پارت_۴۱ «نازنین» با پتوی که دورم بود، دور آتیش همراه بچه‌ها نشسته بودیم، بچه‌ها بعد اون ماجرای عصری کسی من رو تنها نمی‌زاشت و البته درمورد اون اتفاق کسی حرف و سوالی هم نمی‌پرسید، مشغول بودن، می‌خندیدن، چای می‌خوردن، کسی یا یادش بود و از روی دلسوزی چیزی نمی‌گفت یا کلا یادش نبود! به هرحال تنها ساکت جمع من بودم، دخترهای خودمون داشتن با پسرهای پزشکی صحبت و بحث می‌کردن، نبودن آریا و اون دوتا همراهش کاملا حس می‌شد، کجا رفته بودن؟ برام یک سوال بزرگ شده بود!چرا توی کمپ نبودن و لیدر هیچی نمی‌گفت؟ پتو رو بیشتر دور خودم پیچوندم، حوصله وارد شدن توی بحث‌های که بچه‌ها می‌کردن رو نداشتم، پس از این موقعیت استفاده و فکر کردم، چرا اون گل با من اینجوری کرد؟ حساسیت داشتم یا چیز دیگه؟ چرا آریا و مهدیار رو اونجوری می‌دیدم؟ چرا آلفردو سفید بود؟ توهمات اون حساسیت بود؟ چرا قبل بیهوشی و بعدش، واکنش دستم فرق می‌کرد؟ اوف! کلی سوال توی ذهنم بود و جواب هیچکدوم رو نمی‌دونستم، همین ندونستن بیشتر اذیتم می‌کرد، به آتیش نگاه کردم که آروم چوب‌ها در حال سوختن بودن، یکم که زل زدم یهو صدای مکالمه دونفر رو شنیدم، به بچه‌ها نگاه کردم که کسی دونفر حرف نمی‌زد، مکالمه هنوز توی گوشم نجوا می‌داد، واضح بود انقد واضح که انگاری طرف داشت با من حرف می‌زد، یکی تعجب کرده بود و یکی با آرامش داشت توضیح می‌داد، صدای یکی آشنا بود و صدای اون یکی آشناتر، بحث می‌کردن که یهو با گفتن این جمله فکر کنم جز من، شنونده سوال هم تعجب کرده بود! - من و تو یک نفریم آریا! آریا؟ آریا خودمون؟ تعجب بهم غالب شده بود عجیب، نمی‌دونم چرا به بهونه دستشویی از پیش بچه‌ها بلند شدم تا توی یک مکان خلوت این مکالمه رو بشنوم، سوال‌های که توی ذهنم ایجاد شده بود، باعث نمی‌شد که من کنجکاویم رو بزارم کنار و به این مکالمه گوش ندم، مکالمه‌ی که نمی‌دونستم از کجا می‌شنیدم و چرا می‌شنیدم؟! - آریا، من خیلی حق گفتن حقایق و راز‌هامون رو به تو ندارم، فقط سربسته میگم، تو و شنونده باید آگاه و باهوش باشین! شنونده؟ یعنی می‌دونست که من دارم گوش میدم! سرم رو تکون دادم، چته تو نازنین؟ نکنه روانی شدی! اصلا برات سوال ایجاد نشده که چرا داری چیزی رو می‌شنوی که اصلا اطرافت پخش نمیشه و‌اصلا معلوم نیست واقعیه یا ساخته ذهنت! مسلما برام سوال شده بود، اما نمی‌دونم چرا مثل قبل واکنش نشون نمی‌دادم و نمی‌گفتم اینا همش چرته! - شنونده کیه؟ یعنی کسی جز ما هم داره گوش میده؟ اصلا به جهنم، چرا، چرا دقیقا و چطور من و تو یک نفریم؟! - بزار از اول برات تعریف کنم، همون‌‌های که می‌تونم برات بگم، من فرشته رموز ماه‌هستم. - آه، یک فرشته خدایی؟! طرف خندید و گفت: - برعکس من فرشته زاده شیطانم! همزمان من و اون آریا نام با داد و تعجب گفتیم: - چی؟! تند-تند زدم توی سرم و دعا-دعا می‌کردم که کسی صدام رو نشنیده باشه! سوالی که برای من ایجاد شده بود، آریا پرسید. - یعنی پدرت شیطانه؟ - کسی که یک چیزی رو می‌سازه، مگه صاحبش محسوب نمیشه؟ پدرم شیطان، من و خواهر برادرهام رو برای نگهبانی از بُعد پنجم ساخت، اما بعد فروپاشی اون دنیا ما منحل شدیم! - بعد پنجم؟ شما از چی نگهبانی می‌کردین؟ - آریا، از بحث دور نشو خوب، ببین دنبال هفت چاکرا روی زمین باش، هفت چاکرا! یادت نره، اگه اشتباه نکنم پنج تاش توی ایرانه و دوتاش توی همین ویچ وود خودتون. - هفت چاکرا چی؟ چی هستن؟ چرا باید پیداشون کنیم؟ صدای همون آریا داشت کم-کم محو می‌شد و صدای اون گوینده روی تکرار هفت چاکرا بود و بعد یک دفعه دیگه‌ی مکالمه‌ی من نشنیدم و در تعجب چیزی که برام اتفاق افتاده بود موندم! https://forum.98ia2.ir/topic/151-معرفی-و-نقد-رمان-از-جنس-آب-از-جنس-آتشbhreh_rah/ @Asma,N @.Aryana. @Fardis @Atlas _sa @Snowrita @mahdiye11 @Edna_b @Otayehs @Omaay @Fateme Cha @شقایق.نیکنام @Masi.fardi @Damon.S_E @amin141 @amitis98ia @_Zeynab @_.mobina._ @_melow.a @_SAMIN_ @_Ryhn_ @Raha_yee @tamana @K.A @SAHAR RAD @Qazal @Venus_m @Banoo.Alashi @M. Mousavi @x-----x @Z sadghinjad
×
×
  • اضافه کردن...