رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sasali

کاربر 98ia
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

59 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Sasali

Rookie

Rookie (2/14)

  • Conversation Starter
  • First Post
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

1

اعتبار در سایت

  1. سلام وقتتون بخیر من چگونه میتوانم رمانم رو منتشر کنم ؟ ویراستاری و هزینه اش چگونه است ؟ ممنون میشم کمکم کنید . 🙏💖
  2. رمان خانوم بی احساس نویسنده : صباقاضی ( sasali ) ژانر : عاشقانه ، طنز ، درام . پایان خوش . خلاصه داستان : داستان از اونجایی شروع میشه که خواهر کوچیک تره حوریا ( نقش اصلی دختر داستان ) تصادف میکنه و به کما میره ... حوریا استاد دانشگاه هست و یکی از این روز ها که میره دانشگاه با مردی برخورد میکنه که ... مقدمه : حلقه ای برگردنم افکنده دوست ، میکشد هر جا که خاطر خواه اوست . شاید که خدا خواسته . " کیان " نشستم روی تخت حواسم رو دادم به کمند . با لذت و تحسینی که توی چشماش موج میزد به طرحم زل زده بود . و چشم هاش هر لحضه گرد تر میشد : - کیان تو واقعاً فوقوالعاده ای !کارت حرف نداره ! یه ابرومو دادم بالا و گردنمو تاب دادم : - بله همینه دیگه ، نتیجه بی خوابی و تنبلی نکردن میشه این . چشم غره رفت : - خوبه ، پرو نشو دیگه . سر شبی واسه من شده معلم اخلاق ! .آروم خندیدم من و کمند ؛ جفتمون عجیب از بچگی به رشته نقاشی علاقه داشتیم ‌! البته کمند بیشتر جنبه پول براش مهم بود . اما من نه ! من دوست داشتم کنار شغلم این کار رو هم انجام بدم ! - اوووی خره کجا سیر میکنی ؟ - زهرمار ،با داداشت درست حرف بزن ! چشماش گرد شد : - کیاااان ! :طلبکار نگاهش کردم هان ؟- و از روی تخت بلند شدم . بوم رو از جلوش برداشتم . آه کشید و دست به سینه نگاهم کرد . بوم رو گذاشتم رو به پنجره تا خشک بشه و بعد برگشتم سمتش : - چیه ؟ چرا قیافه ات اینجوریه ؟ - کیان ! طاقت ناراحتیشو نداشتم . لحنم مهربون شد : - جان دل کیان ؟ - میشه بغلم کنی ؟ همینطور که میرفتم طرفش آروم گفتم : - چی شده دورت بگردم ؟ و بغلش کردم . یکدفعه زد زیر گریه ! با نگرانی حلقه دستمو تنگ تر کردم . در حالی که روی سرش دست میکشیدم گفتم : - چی شده ؟ به من بگو ! - کیان ! - جانم ؟
×
×
  • اضافه کردن...