رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

zmahsa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    107
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

281 Excellent😃😃😃😃

درباره zmahsa

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 1 شهریور 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. انگار که در خانه بودم می توانستم تشخیص دهم که اتاق مادرم بود و طبق عادت نگاهم به سمت آیینه تمام قدکنار میز آرایش رفت ، بکی در آیینه بود که به من لبخند می زد لب هایش از هم باز شد تا حرفی بزند اما ناگهان غرق در خون شد و وقتی به خودم آمدم شیشه های خورد شده آیینه اطرافم بودنند و دست هایم که تمام بریده شده بودنند و خونریزی داشتند‌. آنسوی شیشه های خرد شده ، یک درخت غول پیکر را دیدم که در میان برف ها برق می زد و در کنار آن پسر بچه ای بود که شب گذشته او را دیده بودم! اما این بار او به جای پوشیدن کت سفیدی که احتمالا دزدیده شده بود ، جلیقه چرمی و لباس آغشته به خونی بر تن داشت و برایم دست تکان می داد
  2. قسمت هفتم باوجود تاریکی اتاق به سختی میتوانستم اطرافم را ببینم اما دفتر طراحیم را برداشتم تا جز به جزچهره آن پسر را برای خودم طراحی کنم ، نمی خواستم چهره اش را از یاد ببرم! همانطور که خط فکش را میکشیدم ناگهان لرزیدم، او به من گفته بود "پرنسس" و به دلیل نامعلومی از آن اسم خوشم نمی آمد هرچند که به من اسم های مستعار نفرت انگیز تری نسبت می دانند. به طراحی ام نگاه کردم ، آنقدر طبیعی بنظرمی رسید که احساس می کردم چشم هایش به من خیره شده اند! با شنیدن دوباره صدای در چشم هایم را باز کردم ، انگار که هنگام طراحی به خواب رفته بودم. اطرافم رانگاه کردم روشنایی روز از لا به لای پنجره خودنمایی می کرد
  3. zmahsa

    به نظرتون چه مرگی دردناک ترینه؟؟؟

    مردن در تنهایی وقتی هیچ کس و هیچ چیزی کنارت نیست
  4. نیمه شب بود که صدای بازشدن در من را از خواب عمیقی بیرون کشید ، درابتدا فکر کردم ورن طبق روال همیشه در حال چک کردن اتاق ها است اما وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد متوجه پسری در کنار تختم شدم. موهایش به رنگ قهوه ای روشن بود که تا حدی روی چشمهایش افتاده و شانه هایش را غبارروبی می کرد و کمی از لبه ها پیچ می خورد و بینی کوچکی که جزو ویژگی های بارز صورتش بود و البته در آن تاریکی اتاق می توانستم چشمانش را که به رنگ خاکستری بود و می درخشید را ببینم و خک فک تیز که در صورتش خودنمایی می کرد. وقتی نگاه خیره ام را دید گفت _توبیدارهستی! متوجه کت سفیدرنگ کادر درمانی که برتن داشت شدم انگار که لباس بسیا
  5. عادت نداشتم دکترهریس را بیرون از دفتر کاری اش و مخصوصا در اتاق خودم اورا ببینم! بالحن حق با جانبی رو به دکتر هریس که با چشمان سبز تیره اش درحالی که عینکش را بین چین و چروک های صورتش جا می داد و به طور عجیبی به من زول زده بود گفتم +شنیده ام که حال مگپای خوب شده است! دکتر هریس کوتاه گفت _من اینجاهستم که اتفاقی را که در اتاق بازدیدکنندگان افتاده است را برایم تعریف کنی دکتر را نگاه کردم و بدون اضطرابی ادامه دادم +من دراتاق بودم که مگپای به طرف من آمد درواقع من به سختی توانستم اورا لمس کنم و ضربه خطرناکی را وارد نکردم ، مگپای نقش بازی می کند که فلج شده است. دکتر هریس سرش راتکان داد و
  6. zmahsa

    مشاعره با اسم گل

    همیشه بهار
  7. قسمت ششم روبه رو آیینه اتاقم در ویتاکر نشسته بودم،آیینه ای که بافلز احاطه شده بود و با نمادها و نوشته های عجیب کنار آن تزیین شده بود و باز تاب یک درخت بزرگ نقره ای رنگ را نشان می داد همانطور که خیره به آیینه نگاه می کردم باخود زمزمه کرد +بل؟ بل همیشه در رویاهای من بود اما اخیرا نقشش در ناخودآگاهم کمرنگ شده بود. انگار که صدای بل را کم کم می شنیدم پشت درخت قایم شده بود و درحالی که جیغ می زد و گریه می کرد می گفت _من اینجا هستم اسنو بازتاب صورتم در شیشه لیوان به من لبخند می زد حتی اگر واقعا عضلات صورتم بی حرکت بوده باشند و در آیینه دستانم بالا رفته بودنند حتی اگر دستانم در کنارم باق
  8. قسمت پنجم وقتی که همراه ورن به سمت سالن عمومی می رفتیم باتعجب از او پرسیدم +مگر قرارنیست که من را به اتاقم ببری!؟ ورن باهمان حالت درجوابم گفت _کاری که تو با مگپای کرده ای دلیل نمی شود که من سریال مورد علاقه ام را از دست بدهم در سالن عمومی سریال درحال پخش بود ، شخصیت مورد علاقه ویل "ربکا" درحالی که راز هایی از گذشته خود را با بغض تعریف می کرد و پسری که در یک حرکت زانو زده بود و از ربکا خاستگاری کرده بود نشان دهنده عشق واقعی بین آن دو بود. در ویتاکر تنها مکانی که باعث می شد با محیط بیرون از این موسسه ارتباط برقرار کنیم همین سالنی بود که با برنامه های تلویزیونیش اتفاقات جالبی را به
  9. قسمت چهارم در فکر رویای دیشب فرو رفتم ، انگار که آن درخت شگفت انگیز و موجود در آب دوباره فکر من من را مشغول کرده بودنند که همان لحظه مگپای همراه پرستارش"سیسیلیا" که زنی قد کوتاه بود بدون توجه به من وارد اتاق بازدیدکنندگان شدند. بنظر میرسید که از یک پیاده روی در حیاط بازمیگشتند و شکی نداشتم که او وقت خود را با سیگار کشیدن در حیاط پر کرده است. مگپای رژ لب مرجانی ای زده بود که به هیچ وجه با لباس زیتونی اش مطابقت نداشت. اما مسئله که توجهم را جلب کرد این بود که این رنگ مرجانی دقیقا همان رنگی بود که الیزابت پرستار بخش پذیرش آن را داشت! تعجب کردم مگپای چگونه توانسته است از الیزابت وسایل
  10. zmahsa

    مشاعره با اسم رمان (:

    همخونه
  11. یه عالمه کیک شکلاتی و شکلات😁
  12. zmahsa

    بهترین رمانی که خوندی چیه؟

    اسطوره حصارتنهایی من گناهکار
  13. zmahsa

    بهترین رمانی که خوندی چیه؟

    اسطوره حصارتنهایی من گناهکار
×
×
  • اضافه کردن...