رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

zmahsa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    124
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

296 Excellent😃😃😃😃

درباره zmahsa

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 1 شهریور 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. سری بعد که چشم هایم را باز کردم همان پسر خوشتیپ باحالت مستقیم به من خیره شده بود! این پسر انگار که فقط صورتش را هولناک جلوه میداد و باطنش مهربان تر بنظرم می آمد. درکنارش دختری که مرهم برایم گزاشت و صدای دلنشینی داشت ایستاده بود دختر به محض اینکه متوجه بیدارشدنم شدبرای صمیمی تر شدن خودش را معرفی کرد _من جرد و به پسر کنارش اشاره کرد و گفت این هم کای هست باخود فکرکردم من چیزی بیشتر از اسم آنهانمیدانم!چه نسبتی باهم می توانند داشته باشند؟خواهروبرادر یا دوست؟انگارکه هم سن و سال هم بودنند، باآن مداواهایی که شد می دانستم جرد جادوگراست اما کای تا اینجا ، تمام آنچه انجام داده بود ایستادن و خیر
  2. همانطور که گرگ برفی از زیربرف بیرون آمد، گرگ های دیگری هم پشت سرش ظاهرشدنند و باهر قدمی که به عقب برمی داشتم چشمان یخی آنها متوجه من میشدنند. وحشت زده به صحنه روبه رویم خیره شده بودم که با فریاد جاگربه خودم آمدم _منتظرچه هستی اسنو؟فرارکن! به دنبال جاگر شروع به دویدن کردم از زمانی که ویتاکر را ترک کرده بودم این دومین باری بود که اینطور دیوانه بارمی دویدم و باعث شد مطمین شوم به اینجاآمدنم کاری اشتباه بود. هربارکه به پشت سرم نگاه می کردم و گرگ های برفی را میدیدم این فرصت را به آنها میدادم که نزدیک تر به من شوند و با ترس بیشتری به دویدنم ادامه دهم. نفهمیدم چطور شد که به لبه ی صخره بلند
  3. zmahsa

    دوست داشتی جای کدوم فرد معروف بودی؟

    هانده ارچل
  4. هرکدام از خانه ها رنگ متفاوتی را داشتند اما درعین حال انگارکه منجمدشده بودنند و به حالت غیرشفافی درآمده بودنندکه نمی شد داخل آنهارا مشاهده کرد. در کنارخانه هاقدم می زدم و انگشتانم را درامتدادسطوح میکشیدم و دنبال نشانه ای از زندگی درآنها می گشتم اما همه آنها سرد و یخ زده بودنند و انگارکه تلاشم بی فایده بود پس پرسیدم +بقیه افراد اینجا کجا هیتند؟ _زمستان سختی را گذراندیم ، زمستانی که طولانی تر از آنچه که پیش بینی شده بود به طول انجامید آرام پرسیدم +چه مدت؟ _از زمانی که تو و مادرت اینجا را ترک کردید هرکدام از رفتارها و حرف های جاگر من را متعجب تر و سردرگم تر می کرد ،اطراف را نگاه کرد
  5. سرم را به عقب برگرداندم،باورم نمیشد!همان پسری بود که او را در کت سفید رنگ کارکنان ویتاکر دیده بودم. اما الآن خبری از کت سفید رنگش نبود و در عوض کت بلند سیاه رنگی به تن داشت. یک دستش را بلند کرد و یکی از درختان همانند پل یخی ای افتاد. _مراقب باش ، زیبا هستند اما خطرناک! به عقب نگاه کردم ، درخت سرجایش بود منتها رنگش تغییر کرده بود آبی بود! انگار که فهمید در ذهنم چه سوالی می گذرد که گفت _شکاف بسته شده است، زودباش بیا باید برویم انگار که چاره دیگری نداشتم باید به دنبالش می رفتم . باچندقدم خودم را به او رساندم و دستش را دراز کرد تا کمکم کند. دستش را گرفتم و احساس کردم چقدر واقعی تر
  6. قسمت دهم وقتی که از دروازه شمالی ویتاکر خارج شدم خاطرات زمانی که در بخش A ویتاکر بودیم برایم تداعی شد ، بخشی که در آن سخت گیری کمتری میشد و حداقل گاهی میتوانستیم از ویتاکر خارج شویم. مغازه ها ، ساختمان ها و تمام فضای بیرون برایم روزی را یادآوری می کرد که همراه بل ، مگپای، وینگ و چرد بیرون آمده بودیم.روزی که توانسته بودم در کنار پسر مورد علاقه ام سپری کنم.من و بل در حالی که کنار هم نشسته بودیم یک لیوان بزرگ آبمیوه را باهم شریک شدیم و با نی خود سهممان را می خوردیم.اما سرانجام وینگ خودش را از میز بزرگی که در مرکز مغازه وجود داشت پرت کرد و چرد به مغازه دار حرف هایی راجب مرگ فرزندانش در جنگ
  7. ورن بعد از چک کردن و انجام کارهای هرشبش از اتاق خارج شد بدون اینکه بداندچسب هایی کارگزاشته شده من هنوزهم کارمیکردنند. ازرفتن ورن مطمین شدم و خودم رابه خارج ازاتاق رساندم باید بل را پیدامیکردم اماصدایی آشنا از پشت سر مانع ادامه مسیرم شد هرچندکه نمیخواستم به پشت سرم نگاه کنم اما در آخر مجبور شدم‌. _راه رفتن در خواب جزئی از عارت های تو نبود یاردلی!زود باش باید تو را به اتاقت باز گردانم با ناراحتی گفتم +متاسفم ورن اما من باید این کاررا انجام دهم و بل را پیداکنم یک قدم به عقب برداشتم ، تنها یک اینچ فاصله تا درب خروجی داشتم اما انگار ورن دستم راخوانده بود و در کنارم قرارگرفت _توبایداجازه
  8. zmahsa

    مهربون ترین حیوون به نظرتون چیه؟

    اسب و کوالا و سگ و پاندا😁
  9. zmahsa

    از چی میترسی؟

    پرنددددده
  10. zmahsa

    حشره ی ماه تولد

    جیرجیرک پولدار
  11. zmahsa

    باحال دوست داری واسه تولدت چی بخرن؟😜

    عروسک و خوراکی
×
×
  • اضافه کردن...