رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ghazal123

🚸ناظر راهنما🚸
  • تعداد ارسال ها

    410
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

Profile Song

آخرین بار برد Ghazal123 در 11 بهمن

Ghazal123 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,600 Excellent😃😃😃😃

درباره Ghazal123

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 9 آبان 1386

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,447 بازدید کننده نمایه
  1. پارت⁵⁵ "سودا" کلافه پوفی کشیدم و زیر لب گفتم: یه امروز خبر خوب شنیدم و خوشحال بودم که تو زنگ زدی و قشنگ گند زدی به حس و حالم! دوباره برگشتم داخل بیمارستان و همون لحظه با یاماچ رو به رو شدم. از چهره اش کاملا معلوم بود خیلی خوشحالِ. - آقا یاماچ چیشده؟ چشم هاتم دارن می‌خندن! - خبر بهتر از اینکه علی به هوش اومد؟! البته یه خبر دیگه هم دارم. امروز مرخص میشه. - واقعا؟! - اره. - خوبه! دیگه حالم داشت از در و دیوار های اینجا بهم می‌خورد. - سودا. - جونم! - تو چرا حالت گرفته اس؟ - هیچی. - پیامی که برات اومد از طرف آرمین بود نه؟ با اینکه می‌دونستم منظورش چیه اما خودم و زد
  2. نسترن جان این تایپیک و ایجاد کرد برای ساخت کلیپ شخصیت های رمان. آخرین دفعه سادات جان گفتن که تا ۲۵ بهمن کلیپ ها درست میشه و بهتون داده میشه اما امروز ۱۱ اسفندِ و خبری هم از کلیپ شخصیت ها نیست😕
  3. سلام جانم چیشد عزیز🥺
  4. ممنون از هانی جون برای یکی از رمانام @Ramezani_H و ممنون از شما بخاطر یک رمان دیگه ام @Healer2000
  5. Ghazal123

    اول و آخر اسمت رو بردار

    ز😐
  6. سلام هانی جووون😜

    خوبی؟!

    میگم که یه خواهش داشتم! میشه این رمان منو(دوست دارم) زود ویرایش بزنی آخه می‌خوام برای بار دوم بدم درخواست تعیین سطح🥺

    خودمم دارم از اول رمان خط تیره هارو درست می‌کنم که کارت کمتر بشه☺️🤗

    قربووووون دستت😇

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 8
    2. Ramezani_H

      Ramezani_H

      مرسی قشنگم سلامت باشی500

      لینک و خودت بگرد پیداش کن=))خودمم نمیدونم کجاس پیدا کردم بهت میدم

      سرچ کن یا برو تالار ویراستاری پیدا میکنی

    3. Ghazal123

      Ghazal123

      باشه الان میرم پیدا می‌کنم😜😂 

    4. Ramezani_H

      Ramezani_H

      مرسییییییی گلممممم

  7. رمان: دوست دارم💔 پارت54 "سودا" مشغول خندیدن بودیم که علی گفت: خب دیگه رفع زحمت کنید می‌خوام استراحت کنم. یاماچ: بهتون گفتم ارزش نداره بخاطر این دو شب نخوابیدیم. منم خواستم از لبه تخت بلند شم که علی گفت: البته به جز شما سودا خانم. جنابعالی یه توضیح بخاطر دستت به من بدهکاری. - خب یعنی اگه توضیح ندم نمی‌زاری برم؟ - نه نمی‌زارم. نشستم روی صندلی و با لحن خنده داری گفتم: خب آماده بازجویی هستم. - اونجا نه. - پس کجا؟ نکنه جدی جدی می‌خوای ببریم اتاق بازجویی؟ همون طور که دراز کشیده بود، دستش و باز کرد و گفت: اتاق بازجویی شما اینجاس. لبخندی زدم گفتم: پس با کمال میل وارد اتاق بازجو
  8. «کیلومتر ها تا عشق» پارت5 "یهدا" با شنیدن این از جمله زبون یارن، با صدای بلندی گفتم: - چی؟! حنا: دخترم عقلت رو از دست دادی؟ طلاق! سه سال تحمل کردی حالا طلاق؟! یهدا: چی شد؟ تو که دوسش داشتی! مامان چشم غره ای بهم رفت که خفه شدم. خب مگه دروغ میگم؟ یارن خودش و به هر دری زد که با رادمان عروسی کنه و موفق هم شد؛ اما بعدش همه اش دعوا می‌کردن و شمارش سیلی هایی که رادمان به یارن زده از دستمون در رفت. با حرص، با صدای تقریباً بلندی، گفت: - یهدا تو وقتی از هیچی خبر نداری چرا الکی حرف می‌زنی؟ همین که گفتم، من باید طلاق بگیرم. - باشه آجی ببخشید. اولش خواستم جوابش و بدم اما فقط بخاطر
  9. بعله شخصیت منفی جدید هم در راهه😁
  10. رمان: دوست دارم💔 پارت53 "سودا" از بیمارستان زدم بیرون. بارون شدیدی گرفته بود. انگار آسمونم خبر داشت امشب چه خبره. مشغول قدم زدن زیر بارون شدم بدون اینکه برام مهم باشه از سر تا پا خیس شدم. گریه کردن زیر بارون خیلی راحت تر بود چون دیگه کسی اشکات و نمی‌دید. بعد از چند دقیقه قدم زدن، روی صندلی که کنار بیمارستان بود نشستم. طولی نکشید که سرو کله یاماچ پیدا شد. بدون هیچ حرفی کنارم نشست. سودا: کجا بودی؟ - پیش دکتر. - حالش چطوره؟ بعد از چند ثانیه مکث کردن گفت: خوبه. - می‌دونستی اصلا دروغگوی خوبی نیستی. - عمل تموم شده. - به هوش اومده؟ - نه. شدت بارون بیشتر شده بود. محو فکر کردن
  11. اونم شخصیت منفیِ دختر😁😍 رمان خودمم پره شخصیت منفی🤣🤣
×
×
  • اضافه کردن...