رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Dina.d

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    69
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

162 Excellent😃😃😃😃

درباره Dina.d

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 29 آذر 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

392 بازدید کننده نمایه
  1. *پارت اول* *رها* آروم آروم توی خیابونای تهران قدم میزدم. به کافه مورد نظر رسیدم،همونجایی که با دینا قرار داشتم. وقتی رفتم توی کافه دینا رو دیدم که لب‌تاپ صورتی جلوش بود و در حال تایپ یه چیزی بود. سرشو آورد بالا که چشمای سبزش معلوم شد. لبخند شیطون همیشگیش روی لباش بود،ولی اینبار برق چشماش بیشتر از همیشه بود. -سلام خانم خرمایی چیکار میکنی؟کارات درست شد؟ دینا-اولا سلام،دوما من بهم گفتم به خواطر موهای خرمایم بهم نگو خانم خرمایی،سوما بله کارام ردیف شد. -تبریک میگم بالاخره بعد از اینهمه که رمانتو آفلاین تایپ کردی ،شروع به نویسندگی توی انجمن کردی. دین
  2. سلام عزیز دلم،نویسنده خلاق.

    اسم رمانت عالی بود نه کلیشه ایی بود نه تکراری.

    خلاصه و مقدمه هم خوب که نه عالی بودن.

    فقط دو مورد بد داشتی.

    یک-صفحه نقد نداری.

    دو-اینکه هیچی از شخصیت اصلی رمان توضیح ندادی.

    موفق باشی و یادت باشه پارت هارو تند تند بزاری.

  3. سلام نویسنده عزیز،خسته نباشی عزیزم. خب راجب اسم رمان،اسم رمان زیادی کلیشه ایی و تکراری بود و اصلا به ژانر رمانت نمیخوندم. خلاصه هم زیاد مبهم نیود و اینکه کلکلی ژانر نیست. غلط املایی زیاد داشتی و اینکه کلاماتو میکشیدی مثل بلنددددد شوووووو. شروع رمان هم زیادی کلیشه ایی و تکراری بود . ول به شخصه میتونم بگم مقدمه عالی بود.
  4. *مقدمه* دستم را در دستت میگذارم سرم را روی شانه ات میگذارم آرام آرام سرم را جلو می آورم و میگویم (دوستت دارم) لبخند میزنی و میگویی (نه به اندازه من) آرام میگویم (آری من بیشتر دوستت دارم)
  5. داستان مشاور من نویسنده=دینا.دینار ژانر= عاشقانه، اجتماعی (نکته=این داستان کاملا بر اساس واقعیته و داستان زندگی یکی از دوستان نزدیک من هستش) خلاصه=راجب دختری به اسم رها هست که دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه تهران هست،دختر داستان ما دوستی به اسم ارغوان داره که همیشه و همخونه اونه. همه چی خوب پیش میره تا اینکه رها وقتی رمان جدید شو شروع میکنه مدیر انتشارت به اون میگه که باید با یه نویسنده دیگه کار کنه و .....
  6. پارت دوم *دوازده سال بعد* (بیست سال بعد از مرگ سعید و الهه) (دوازده سال بعد از فرار ترانه و آرکا) *رها* آروم آروم از دیوار بالا خونه،بالا رفتم. دیگه تو این کار وارد بودم.وارد باغ شدم،از تعجب دهنم واموند،تا حالا خونه های زیادی واسه دزدی رفته بودم،اما این یکی واقعا بزرگ بود،عمارت و ویلا و خونه براش کم بود،باید بهش میفتم قصر. یه باغ بزرگ که دو تا راه سنگفرش داشت و بقیش همش چمن کاری بود،یه راهم از در ورودی تا پارکینگ برای ماشین بود،یه حوض با سنگ های فیروزه ایی هم وسط باغ بود ،خود خونه هم با نمای سفید طلایی ،زیادی می‌درخشید. آروم شروع به راه رفتن کردم،ولی یکد
  7. نام رمان :نیمه عشق نویسنده:دینا.دینار ژانر:عاشقانه،جنایی،پلیسی،معمایی خلاصه: نمیتونم بگم این نقش اصلی این رمان کی،چون که هم از زبان کسای مختلفی،نوشته میشه،هم اینکه،کسای زیادی توی رمان نقش دارن. ولی داستان راجب یه سازمان بین‌المللی هست. سازمان بارکد از حدود ۵۰ سال پیش فعالیت خودشو شروع کرده و کار های مختلفی میکنه،از جمله قاچاق اعضای بدن انسان،مواد مخدر و .... هیچکس رئیس اصلی سازمان ندیده ،ولی بین اعضای سازمان شایعه است که این سازمان دو تا رئیس داره که یکی توی ایران و اون یکی توی فرانسه فعالیت میکنه. @Sety2007
  8. *پارت یک* *راوی* الهه: سعید نمیشه از سازمان مخفی شد،هفت ساله مخفی شدیم،هفت سال خودش خیلی به فکر خودمون نیستی به فکر آروان باش. سعید: اما الهه ما این هفت سالو تونستیم فرار کنیم، الانم می‌تونیم. الهه: نمیشه،نمیشه اونا خونه رو محاصره کردن. آروان: بابایی،مامانم چرا گریه میکنه؟ سعید: چیزی نیست بابایی،مامانی کمی ناراحت. آروان کوچولو رو به الهه کرد و گفت: مامانی،ناراحت نباش دیگه،اگه تو گریه کنی منم گریه می‌کنم. الهه که حالا آرومتر شده بود روبه آروان گفت: آروانم اگه من تنهات بزارم منو می‌بخشی؟ آروان: مامانی،هیچوقت تنهام نزار باشه؟ اگه تنهام گذاشتی گر
  9. *مقدمه* این تازه اولین هست! دومی چه می‌شود؟ این قصه به کجا میرسد؟ به دوراهی؟ به دره؟ می‌خواهد مرا بکشد یا تورا؟ اصلا این چه قصه ایست؟ اصلا شروع هست یا پایان؟ شاید اول قصه باشد اما... تازه نیمه عشق است♡
  10. نام رمان: نیمه عشق نویسنده: دینا.دینار ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی، جنایی، کمی طنز(بعضی جاهای رمان) سازمان بارکد یکی از بزرگ ترین سازمان های بین المللی،کارشون هر جرمی که فکر کنی پسری با لقب سایه شب، ایوار، برگ برنده اول سازمان... پسری به اسم آروان،برگ برنده دوم سازمان.... دختری فقیر،دختری که از راه دزدی پول در میاره... سرنوشتشون به کجا میرسه؟ اصلا اینا کی هستن؟ کی میدونه چی در انتظار شونه؟ https://forum.98ia2.ir/topic/25542-معرفی-و-نقد-رمان-نیمه-عشق-دینادینار-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ @N.a25
  11. پارت شانزدهم *آرشام* با پسرا از کلاس خارج شدیم. مهام-راستی آرشام قضیه اون دختره به کجا کشید؟ -بعد از اون روز فقط یه بار وقتی که با یکی از عاشق معشوقای راشا حرف میزد دیدمش.بعدش چند تا دختر دیگه از پشت بوته ها بیرون اومدن و یکم با اون دختره حرف زدن و رفتم توی کلاس. دانیال - چرا انقدر دختر دختر میکنی خو داداش یه بشکن بزن من اسماشونو از عموی مهام میپرسیمگهر چی نباشه مهام در دونه عموشه. راشا- فعلا اینو بیخیال بیریم مخفیگاه. - فقط اینکه اول باید بریم اسم دخترا رو درآریم. *** -خب مهام-اون دختره که باهاش درگیر شدی،ترانه سلطانی،اون دختره که چشمای
  12. *پارت پانزدهم* * راوی* فلش رو برداش و زد به دستگاه ظبط ماشین. *** توی قلبم... کسی غیر از تورو... عزیز نکردم... هنوز جای دستات... رو بخار شیشه رو... تمیز نکردم... هنوزم عین سابقم من... غد و تو دارو... نشون نمیدم عاشقم من... درست از اون وقتی که... فاصله انداختی نپرسیدی... موافقم من... *** کی واسم اون تقدیرو.... با خودکار مشکی نوشت... کی آخر این قصه رو با... ضربه عشقی نوشت... کسی سمتم بیاد... دل نمی‌بندم بهش... بعد تو عمرا دیگه ... اعتقاد ندارم به...
  13. خب نگاه من منظورتو از مخفیگاه نفهمیدم چون ازش تو رمانت اشاره نزده بودی

    پارت هات هم کوتاه شده

    سیر رمانت هم همچنان تنده

    اینکه این پسرا هم‌ چقدر خر پولن هم تو باورم نگنجید

    حالا اینکه از کجا فهمیدن.

    اون دختره که گریه میکنه و میگه میخوام با یکیشون دوست بشم میفهمه که اینا دارن در مورد مخفیگاه و اینا حرف میزنن

    بعد برای اینکه خودشیرین بازی در بیاره و به پسرا نزدیک بشه آدرس مخفیگاهشون رو به اونا میده

    این ایده ای بود که به ذهنم رسید

    1. Dina.d

      Dina.d

      مخفی گاه همونجایی بود که دخترا توش راجب پسرا داشتن حرف میزدن .

      پارت کوتاهم واسه اینه که جدیدا وقت کم میارم(به خاطر کنکورم)

      بعدش موقعی که این دختره میاد ترانه تنها بود و داشت به طاها(داداشش)ایمیل میزد

      مخفی گاهم مال خود پسرا بوده ولی دخترا نمیدونستن و رفتن اونجا و وقتی پسرا میرن گیرشون میندازن و شروع پارت منظورم این بود که پسرا چطور غافلگیرشون کنن.

      ولی ایده تو هم عالی بود و سعی میکنم در پارت های بعد ازش استفاده کنم.

      ممنونم

    2. Zahra_banu

      Zahra_banu

      قربونت

      اگه پسرا همون الهه ای باشه که گفتی طرد شده میتونه برای تشکیل جلسه بره مخفیگاه و ببینه اونا اونجان.

      بعد با استفاده از قدرتش دخترا رو بترسونه.

  14. Dina.d

    درخواست طراحی جلد رمان کلاه طوسی صورتی

    مگه بعد از ۱۵ پارت نبود؟
  15. Dina.d

    درخواست طراحی جلد رمان کلاه طوسی صورتی

    متا سفم یه من یه مشکل دارم که نمیتونم لینک بفرستم توی انجمن
×
×
  • اضافه کردن...