رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nilay07

تیم رصد
  • تعداد ارسال ها

    28
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Nilay07

  • تاریخ تولد 05/15/2000

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,292 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Nilay07

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Very Popular

نشان‌های اخیر

765

اعتبار در سایت

  1. ✿ پارت_۹ ✿ - الان این حرفت، یعنی واسه نهار نمیای دیگه؟ - آره؛ خودت یه‌چیزی درست کن بخور، واسه منم نگه دار. به افق خیره شدم. - مطمئنی چیز دیگه‌ای نمی‌خوای! صدای خنده‌ش از پشت گوشی اومد: - نه قربونت، فعلا همین؛ من برم دیگه، مشتری اومده. فعلا خداحافظ. - مراقب خودت باش. تلفن که از طرف سارا قطع شد، تازه یاد نهار افتادم؛ الان با اون سابقه‌م توی آشپزی، چه‌کنم؟ زنگ بزنم غذا بیارن؟ نه‌بابا، مگه پولم رو از توی جوب پیدا کردم! خودم درست کنم؟ نه که خیلی‌هم بلدی! نیمرو گزینه مناسبی نیست؟ اگه به فکر خودت نیستی که فردا، پس فردا شکل تخم‌مرغ میشی، به فکر اون خواهر بدبختت باش که خسته از سر کار میاد خونه، کوفت‌هم نداری، جلوش بزاری! - شُلِ بی‌عرضه! از صدای بلندم که توی خونه اِکو شد، بالا پریدم و بعد درکِ موقعیت، به طرف یخچال رفته و درش رو باز کردم؛ حین آنالیز وسایل، با خودم گفتم: - خب واسه خوردن تخم‌مرغ نیمرو حیفم؛ منو تخم‌مرغ خالی؟ ابدا! (چیزی درونم غر زد)- ببند بینیم بابا! بشین، الان برات پیتزا آلفردو فردِ اعلا میارن! فعلا شکمت رو سیر کن، نیمرو خالی بودنش مهم نیست! دستی کلافه به صورتم کشیدم و با ناله، بیخیال تخم مرغ شدم و سوسیس رو از فریزر برداشتم؛ بالاخره بندری یخورده شأن غذاییش بالاتره، بارِ حفظ همین یک‌ذره آبروی آشپزی رو به‌دوش می‌کشه! از اونجایی که مثل هم‌سن‌و سال‌ها و چه‌بسا دخترای کوچیک‌تر از خودم، توی خرد کردن وسایل با دست، حرفه‌ای نبودم، تخته گوشت رو، روی میز گذاشتم‌و بعد از پوست کندن سیب زمینی‌، شروع به تیکه-تیکه کردن اون‌ کردم. با یاد آوری آهنگی با همین کلمات، زیرلب خوندم: - تیکه تیکه کردی دل منو، سر به سرم نزار نزار تورو می‌خوامت تیکه تیکه بردی دل منو، نمیدونم چی‌چی تو رو تو رو می‌خوا... اَه؛ خدایی آهنگ قحط بود که باید این میوفتاد توی دهنم؟ تیکه تیکه... ای‌بابا؛ بسه! دست چپم رو مثل بادبزن، اطراف سرم تکون می‌دادم که مثلا آهنگ فراموشم بشه. دوباره مشغول کارم شدم و با ریختن سیب زمینی‌ها توی ماهیتابه، برای خودم دستی زدم. دمت‌گرم، واسه دفعه اول که فعلا گل کاشتی. دخترم فاز نگیرتت؛ چهارتا دونه سوسیس و سیب زمینی خرد کردن رو من‌هم بلدم! انقدر ذوق‌مرگی نداره که! وجدان محض رضای خدا، دو دقیقه بزار توی حال خودم باشم! اوکی، تو حواست رو بده به اون بندگان خدا، جزغاله نشن! نگاهی به تابه کردم که سیب زمینی‌های نگینی درحال سرخ شدن بودن، مشغول برگردوندنشون بودم که آلارم پیانوی موبایلم، به صدا دراومد؛ قاشق رو کنار گذاشته و گوشی رو از روی میز برداشتم؛ شماره ناشناس بود، پس طبق عادت جواب ندادم. دقایقی گذشت و من همچنان مشغول آشپزی و طرف پشت‌خط مسِّر به زنگ زدن بودیم. کلافه شدم و در نهایت اتصال تماس رو با فکر به اینکه حتما من رو می‌شناسه و کار واجب داره، زدم. - بفرمایید؟ صدای بَمِ پشت خط، اخم‌هام رو درهم کرد: - سلام عزیزم، چرا گوشی رو جواب نمیدی فداتشم؟ - شما؟ - حالا با هم آشنا میشیم گلم. برو یکی دیگه رو برای آشنایی پیدا کن. چندش! و قطع کردم. خدایا ما با این حجم از علافی به کجا داریم می‌ریم! چند دقیقه نگذشته بود که همون شماره، دوباره تماس گرفت. جیغ خفه‌ای از حرص کشیدم و گوشی رو چنگ زدم: - ببین مرتیکـ... صحبت عاشقانه‌م با قهقهه‌ای که بد روی اعصابم مانور رفت، نیمه‌کاره موند و مجبور شدم کش‌دار اضافه کنم: - ای زهرمار؛ ای درد؛ ای حنـاق بیست‌و چهار ساعته! مگه‌اینکه دستم بهت نرسه رزا! اسکل کردی؟ با رگه‌هایی از خنده جواب داد: - آی؛ سلام. خب خواستم دوست چندین‌و چند ساله‌م رو امتحان کنم. - من نیاز به امتحان کردن دارم؟ اون‌هم سرِ این موضوع؟ - ای‌بابا، حالا یک غلطی کردم دیگه! اصلا خواستم یکم بخندم؛ به تو چه؟ ولی خدایی، حقیٰ که همون رهایی؛ یک‌ذره هم تغییر نکردی. - الحمدا... که فهمیدی! حالا اونی که پیش پای شما داشتم مستفیضش می‌کردم، کدوم بخت برگشته‌ای بود؟ - اینو میگی؟ همین نیما بی‌عرضه بود! همچین چندش و ضایع حرف زد که من و نازی رعشه گرفتیم! - از طرف من بهش بگو، اون روزی که ببینمش و تکلیفش رو روشن کنم، دور نیست. باز غش-غش خندید و ابلاغ کرد: - باشه؛ اوی نیما، رها سلام می‌رسونه میگه ″منتظر پاپیون شدن خشتَکِ مبارک روی سَرت باش″. صدای خنده‌هاشون رو از پشت تلفن می‌شنیدم و خودم‌هم این‌طرفِ خط لبخندی به لب داشتم؛ قطعاً ″دماغ قرمزی″ تنها لقب برازنده برای این آدم بود!(دلقک) - خیلی‌خب؛ این‌همه برنامه برای من چیدی، کاری داشتی؟ - یک خبر دستِ اول داشتم برات؛ مژدگونی بده بگم. - رزا میدونی که حالِ منتظر موندن ندارم؛ بنال ببینم! - منم دوستت دارم عزیزم! با این اخلاق چیز مرغیت! قرارِ بریم اردو. - اردو؟ چه وقتِ اردوِ؟ @-Madi- @.Aryana.
  2. ✿ پارت_۸ ✿ - عزیزم این سرخی زیادی توی چشمِ! از دو کیلومتری مشخصه. چیشده؟ - چه می‌دونم! یک جماعتی معلوم نیست از کجا عینهو قوم یجوج‌و مجوج، حملـ... حرفم رو با خنده قطع کرد: - آهان! یکی دونفر داشتن اینجا تعریف می‌کردن؛ انگار از بادیگاردا، طرفدارها رو هُل دادن، بینشون دعوا شده! حتما برای همون خواستن جمعیت رو متفرق کنن. خب می‌گفتی؟ نفس عمیقی کشیدم‌ و در ماشین رو باز کردم. - بشین، همون نگم بهتره! از اونجایی که با شخصیتم آشنا بود، دیگه اصرار نکرد و بی سر‌و صدا نشست؛ و من چقدر به این‌خاطر ازش ممنون بودم! امشب هم یکی از شب‌های تابستونه و خیابون‌ و پارک‌ها شلوغ شده؛ ما هم که طبق معمول باید یک مدتی رو توی ترافیک بگذرونیم! آرنج دست چپم رو روی شیشه و به‌صورت مشت، روی شقیقه‌م گذاشتم؛ به واسطه زاویه‌ای که داشتم، میتونستم مستقیم، از طریق آینه پشت ماشین رو رصد کنم. توی لاین بغلی، پژو چهارصدو پنج نقره‌ای رنگی ایستاده بود که نگاه راننده‌ش مستقیم، سمت ماشین من بود. چشم‌هام رو روی همون فرد می‌گردوندم بلکه بفهمم نگاهش تصادفی بوده و ربطی به من نداره؛ اما... موبایلش رو روی گوشش گذاشت‌و همونطور خیره به ماشین، با کسی شروع به صحبت کرد؛ این طبیعی نیست! اخم در‌هم کشیدم و با جلو تر رفتن ماشین‌های روبه رویی و سمت چپی‌م، زدم دنده یک‌و فرمون رو به سمت چپ پیچوندم؛ باید بهم ثابت بشه که توهم زدم! حدود ۱۰ متر جلو‌تر یک دور برگردون هست، اما ترافیک نمیگذاره تا سریع‌تر بهش برسم. افتضاح توی کنسرت کم بود، باید یکی دیگه رو هم تحمل کنم! دوباره نگاهی به عقب انداختم که با دیدن همون ماشین، درست توی لاین کناری و نزدیک به من، لب به دندون گرفتم. - رها، خوبی؟ - ها؟ - میگم خوبی؟ اون پشت چه‌خبره زل زدی بهش؟ خواست تا به عقب برگرده که دست روی زانوش گذاشتم. - برنگرد؛ اگه درست فکر کرده باشم، ممکنه بفهمه که دیدیمش! ابرو بالا انداخت. - کی؟ نـ... نکنه... اجازه کامل کردن حرفش رو ندادم: - شاید! از گوشه چشم دیدم که به خودش لرزید و به در تکیه داد. انتظار همچین واکنشی رو داشتم؛ کیه که نترسه؟! - چـ... چی میخواد؟ بلایی که سر... سرمون نمیاره! - بعید می‌دونم قصدش این باشه؛ فقط میخواد سر از کارمون دربیاره. در حد تعقیب؛ همین. نفس مُقطّعی کشید و صاف نشست؛ منم که یک چشمم به آینه بود، یک چشمم به ماشین‌های مقابلم. با حرکت خودرو ها کم‌کم گاز دادم و سعی کردم سرعت رو بالا ببرم؛ ترافیک روون شد و وارد خیابون بعدی شدم؛ اما با سرعت معمولی، طوری که راننده پژو شک نکنه. تقریبا سه خیابون از محل اولی که دیدمش، گذشته بودم ولی هنوز با دو ماشین فاصله پشت سرم بود و نواز هم این رو متوجه شده بود! - میای خونه ما؟ - چی؟ نه؛ ترجیح میدم خونه خودم باشم. - توی این وضعیت، این چه ترجیحیِ که میدی؟ تنها باشی بهتره یا دونفر کنارت باشن؟! - نه رها دستت درد نکنه؛ اما می‌خوام خونه خودم باشم، همونطور که گفتی انقدرا هم احمق نیستن که بخوان تا خونه‌مون هم پیشروی کنن. من رو برسون خونه زود برو. - کلّه شق! وارد کوچه منتهی به خونه‌ش شدم و توقف کردم؛ تا زمانی که وارد خونه بشه، منتظر موندم و بعدش به طرف خونه خودمون راه کج کردم. متوجه شدم که کمی جلوتر از ورودی کوچه منتظر ایستاده بود و با حرکتم، اون هم به راه افتاد؛ هه؛ پس بالاخره شروع کرد! داخل خونه که رفتم، برق تاریکی، ابروهام رو بالا پروند؛ چقدر زود خوابیده، تازه ساعت یازده شبه! بیخیال رفتم سمت یخچال تا لیوانی آب بخورم که با یک قالب کیک خامه‌ای مواجه شدم؛ قشنگ داشت التماس می‌کرد ″توروخدا بیا منو بخور، گناه دارم.″ منم که روش رو زمین ننداختم و با بریدن تکه‌ای، شروع به خوردن کردم. چنگال دوم رو به دهن نبرده بودم که چراغ آشپزخونه روشن و قامت سارا با چشمایی متعجب که رگه‌های عصبانیت هم درِش دیده میشد، نمایان شد. - سلام، شب شما هم بخیر؛ منم خوبم به لطف شما. یوقت بد نگذره؟ - اِهم! سلام. دستت درد نکنه فعلا همین اندازه خوبه عزیزم. به طرفم خیز برداشت. - بچه پررو! خجالتم خوب چیزیه! اجازه نگیری‌ها، کار زشتیه! - بابا، سارا دو دقیقه صبر کن! خواستم مثل همیشه حاضر جواب باشم، اما یک‌آن تاریخ یادم اومد و ابروهام به‌هم نزدیک شدن؛ فردا بیست‌و دو تیر! - سارا، مناسبتش... پوف! اوکی، ببخشید بی اجازه دست زدم، نمی‌دونستم انقدر حساس میشی! با سکوت و پایین افتادن سرش، بشقاب کیک رو به یخچال انتقال دادم و کنارش ایستادم. - من مطمئنم همه‌چیز سر جاش برمی‌گرده؛ خودم دارم هرکاری از دستم بر میاد رو انجام میدم؛ پس پَکر نباش. باشه؟ با چشمانی به‌ظاهر سرد اما با حضور غمی در اعماقش، نگاهم کرد و پلک زد. گونه‌ش رو بوسیدم و به طرف پله ها رفتم. - من میرم بخوابم، تو هم خواب بودی بیدارت کردم. شب بخیر. - برو. شبت بخیر. ذهنم کم درگیر بود، غم چندین‌و چند ساله‌مون هم بهش اضافه شد! تو که ناامید نشدی؟ نه بابا وجدان، چه ناامیدی! فقط اعصابم خرد شد. تو تلاشت رو واسه کم کردن این فاصله بکن، اعصابت خود به خود ترمیم میشه. چه‌عجب شما انقدر با ملایمت داری با من رفتار می‌کنی! اگه ناراحتی، مثل خودت سگ اخلاق بشم؟ نه عزیزم، شما به اعصابت مسلح باش! هی! رسما رد دادم‌ها؛ با خودم حرف می‌زنم! بعد از تعویض لباس، روی تخت شیرجه زدم و فکرم حوالی گندِ بک استیج و مرد غریبه گشت؛ با زمزمه ″خاک بر سرت″ به پهلو شدم و از شدت خستگی، پلک روی هم گذاشتم. ***** ناظر: @-Madi- @.Aryana. @Qazal @Weird @WolfisH @e.m @Edna_b @R.M @Raha_yee @Red_girll @Roar @Roshana @Talatom @Tannaz Zare @tamana @Y...asna @yaldaw @_NAJIW80_ @i_ayanaw @Im_mdi @Imaryam @Iparmidw @Omaay @Otayehs @Papillon @Paradise @parastsh.shafie.poor @Pardis @Masi.fardi @A s R ᴀ @Aramis.R_U @asal_janam @Asma,N @Alone girl @Azin18 @Ghazal @JAJANAN-OOO @Z sadghinjad @Viyana @banouyehshab @NAEIMEH_S @Maria @-ashob- @-satiyar- @هــhanaــانا @آتنا شکاری @ببعی معتاد @بوقلمون @یارا @شقایق.نیکنام @پرتوِماه @زری بانو منتظر نظراتتون هستم🌺 بچه‌ها لطفا اگر دوست ندارید تگتون کنم توی نمایه بهم بگید:)
  3. رنگت مبارک  

    زیباتر شده‌ای:)💙

    1. Nilay07

      Nilay07

      ممنون عزیزم😍چشمات زیبا میبینه❤

    2. سرونوفیل

      سرونوفیل

      خواهش می‌کنم لاوم💜

  4. چه خوشگل شدی رنگش خیلی جذاب تر از رنگ قبلی تیم رصد 💋🌸💕

    1. Nilay07

      Nilay07

      ووی من الان اومدم و با این صحنه رو به رو شدم😐😍مرسی عزیزم😍❤رنگ شماهم خیلی خوشگله🌺

    2. Maria

      Maria

      مرسی جذاب جان 💕💋

    3. Nilay07

      Nilay07

      فدات گلم❤

  5. تغییر رنگت مبارک^^🎊🎉 رنگ جدید شما رصدیا خیلی خوشگل تر شده😀 به همتون میاد🙂👌

    1. Nilay07

      Nilay07

      مرسی عزیزم😍فدات چشمات خوشگل میبینه جنگلی جان❤😍

  6. دلبر خوش قدو بالایم، امروز ندیدمت😮محو شدی یا زیر آبی میای هان هان؟ 

    بیام به شوورت شکایتتو کنم؟! 😒😐(و اونجاست که به دست شوهرت قتل عام بشم:|) خلاصه که پاشو بیا، باکس بی تو صفا نداره ندارهه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nilay07

      Nilay07

      مرسی ننه سرمااا😍😂اصلا یلحظه هنگ کردم رنگو دیدم😂

    3. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      ببشید دیگه جا شوهر جونم بودم😑😂😂😂 شکایت از کسی که خودش عامل غیبتم بوده؟؟ خنده دار است بسی😂😂😂

    4. Nilay07

      Nilay07

      اوووو یس دتس نایس😐🙍👍😂حله گرفتم چیشد.

      (و وی خیلی ریز و سوسکی از گوشه بدرود میگوید🙍😂)

  7. آی دختره خواب نمون😐😛بیا به جمع ما بپیوند، ادمینم در به در دنبالته😂بدو خوشگله پرچم انتظارتو میکشه😶😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Nilay07

      Nilay07

      ایشالااا😂هو هووو

    3. -Madi-

      -Madi-

      اهاا فهمیدم😂😂 نه انگل لقب منه مثلا😐😂

      تو همون مادی بگو😂

    4. Nilay07

      Nilay07

      😂ادمینم با این القابی که میده🙍

      صحیح😂👍

  8. اصلا پارههه😂😂😂خدا نکشتت مصی. اِشه؟😂اصلا پارتای جدیدت عالی بود😂

    البته بجز حضور به قول زیبا گهواره😐😒

    ولی بازم دمت گرم😁🌺👍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 58
    2. Nilay07

      Nilay07

      😂☺پام هم خوبه هااا

      مثلا از پای من😂

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      بسم الله😐😂🤷‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️😂😂😂

    4. Nilay07

      Nilay07

      ننه اعصاب ندارم، رد دادم

      تو توجه نکن🙍😪😂😑

  9. سلام منیع جان. ممنون بابت لایکا و دنبال کردن☺🌺

  10. ‌ هم نینا هم سامیار چه کراش بودن😐😍😂انقدر هرچهارتا خوب بودن که زبان به دهان میگیرم😂❤
  11. خب خب سلام گیمر گل انجمن:) بریم واسه یه نقد دستو پا شکسته😶 اسم رمان: به‌دور از کلیشه و جالب ژانر: مطابق با داستان بودن خلاصه و مقدمه: مختصر و مفید، طوری که خواننده رو با محتوای رمانت آشنا میکنه. از اون‌جایی که نوشتارت ادبیه، لازمه چند کلمه رو ویرایش بزنی؛ چون مابین لحن ادبی، از محاوره استفاده کردی جانم: مي‌جنگيدن× می‌جنگیدند√ میدونید× می‌دونید√ چشم دوختن× دوختند√ یه× یک√ درستش× دستش√ در ادامه داد× ادامه داد√ (در ادامه گفت)√ کردنند× کردند√ آرود× آورد√ غافل گیر× غافلگیر√ املاهای این کلمات رو رعایت کنی حله👍داستان جالب و جدیدی بود برای من. موفق باشی گلم.
×
×
  • اضافه کردن...