رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Casandra

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

178 Excellent😃😃😃😃

درباره Casandra

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 25 آبان 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

420 بازدید کننده نمایه
  1. سلام ویراستار عزیزم @Sety2007 خیلی خیلی ازت ممنونم. آرزوی بهترین ها رو برات دارم😍 امیدوارم همیشه موفق باشی 💙😍
  2. صبر کن، مگه فقط ثنا و آرمین نیستن؟ نکنه شخصیت منفی جدیدی هم در راهه؟😨
  3. فکر کنم اریکا محبوب تر از شخصیت اصلیِ😂😂😂
  4. آره درست میگی چشم دارم تغییر میدم😁
  5. اخه می‌دونی نظم رمان بهم می‌خوره، خیلی تغییر بدم کلارا رو میکنم ۲۵😁
  6. پارت بیست و دو "آماندا" تا جایی که می‌تونستیم از ماشین دور شدیم. اریکا و کاساندرا از ما جلو تر بودن. نزدیک یک فضای سبز کوچیک بودیم، تمام قدرتم رو جمع کردم و به سمت فضای سبز دویدم. تا رسیدیم من و کلارا روی چمن‌ها افتادیم. یک دقیقه بعد، شاهد منفجر شدن ماشین بودیم! ماشین داشت تکه- تکه می‌شد و ما فقط می‌تونستیم نگاه کنیم. با خجالت سَرم رو به سمت کاساندرا برگردوندم و لب زدم: - کاساندرا واقعا ببخشید! خیلی خیلی متاسفم که ماشینت... کاساندرا کنار من، روی چمن‌ها نشست و با لبخند آرومی لب زد: - عیبی نداره، مهم این هست که خودمون سالم هستیم. کلارا: حالا چی؟کجا بریم؟ - باید
  7. پارت بیست و یکم - چی؟! چرا؟ چرا سه‌تا؟! می‌دونی این سه‌تا سُرم ممکنه آسیب روانی بهت وارد کنه! مگه چیکار کردی که سه‌تا سرم بهت زدن؟! اریکا: هیچی ف... فقط یکم، خیلی کم... کلارا: دیوونه بازی در آورده! "آماندا" بعد از یک ربع، دکتر و پرستار وارد اتاق شدن. دکتر خواست حرفی بزنه که خودم گفتم: - می‌دونم دکتر، من آسیب شدیدی به پای سمت چپم خورده که باید تقریبا یک ماه با عصا راه برم؛ البته امروز مرخص نمیشم و باید یک روز دیگه اینجا مهمون شما باشم. دکتر خواست لب باز کنه حرفی بزنه که دوباره گفتم: - و در ضمن، توی این یک روز اصلا نباید از سر جام بلند بشم؛ ولی آقای دکتر،
  8. پارت بیستم "مارتا" مَرت: م... مارتا؟ حالت خوبه؟! درحالی که به سمت در ورودی می‌رفتم، با لحنی پر از نفرت لب زدم: - انتظار داری حالم خوب باشه؟ اون مُرد! می‌فهمی؟ مُرد! سر جام ایستادم و بعد به سمت مَرت و فرهاد برگشتم، دوباره لب زدم: - من الان هیچ شانسی برای فهمیدن گذشته‌ام ندارم! اون تنها کسی بود که از گذشته‌ام خبر داشت. فرهاد: خب، اگه یک نفر دیگه هم بدونه چی؟ با قیافه‌ای پر از سوال گفتم: - مثلاً کی؟ فرهاد یک قدم به جلو اومد و گفت: - خب، خیلی‌ها میگن اون یک دختر داشته؛ اما با اومدن تو، دختر اون به خارج از کشور رفته. من تنها کسی هستم که مطمئنم
  9. سلام جانا👋ویراستار جدیدت هستم💙 خصوصیت رو چک کن💙

  10. رنگت مبارک قشنگ ❤

    1. Casandra

      Casandra

      واییی خدا😍😍مرسییی😍💙

×
×
  • اضافه کردن...