رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

anonymous0

🚸ناظر راهنما🚸
  • تعداد ارسال ها

    1,163
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

Profile Song

آخرین بار برد anonymous0 در 29 خرداد

anonymous0 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,741 Excellent😃😃😃😃

درباره anonymous0

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 فروردین 1400

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,053 بازدید کننده نمایه
  1. مردم دخترعمو دارن منم دخترعمو دارم!😐 باش باو جرم نده فردا میزارم 🤧
  2. سلام روشنا جونم خوبی؟

    یه درخواست کوچیک دارم ازت

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Roshanaą

      Roshanaą

      یکم سرم شلوغه هروقت خلوت تر شدم چشم💕

    3. anonymous0

      anonymous0

      مرسی دلبرکم🥺

    4. Roshanaą

      Roshanaą

      خواهش میکنم دخترکم💚

  3. واخ من قش امروز همه منو دوست دارن 🤧🫀 امیدوارم بعد شینیگامی هم دوسم داشته باشید
  4. واخ به من محبت نکنید😂 من همون بی‌طآی توی رمان شینیگامیم
  5. فدات گلکم😌🐚 خوبی از خودتونه اما من که از همه خوب ترم اصن فرشته خوبیم(غرور طبق طبق😂😂)
  6. من عاشق این خانواده پر جمعیتم یدونه دوتا نیستن ۱۷k
  7. ی سوال چجوریاس هم راهنمایی هم ویراستار؟

    1. anonymous0

      anonymous0

      دو مقامم

      همه ناظرا ویراستارن به خاطره کمبود نیرو

  8. خودایا این بشر چرا انقدر کیوت و جذابه!

    خودا یه سفارش اینطوری برام بفرست پایین!🥲🤍

     

     

    1. Zeynab_
    2. Beraxo5

      Beraxo5

      چه کیوت دلم رفت😍

    3. anonymous0

      anonymous0

      چرا از اینا تو ایران نی🥺💔

  9. #part26 نگاه سنگینش در عین این که صورت نداشت و فقط نور ملایم و محو بود، روی خودم حس شد. نزدیک اومد که خودم رو به دیوار چسبوندم و بار دیگه قلبم کوبش گرفت. ریتم تند نفس های وحشت زده م، ترسم رو نشون می داد. چشم هام رو محکم بستم. کنار گوشم زمزمه کرد: - فرار کن! نفس توی سینه م حبس شد. بازدم های روح وار سردش گوشم رو اذیت می کرد. رعشه ای به تنم افتاد که نفسم رو آروم بیرون دادم. اون الان، چی گفت؟! گفت فرار کنم؟ یعنی... اج... اجازه می داد برم؟! آروم لای پلک هام رو باز کردم که با جای خالیش مواجه شدم. شوکه و مبهوت از دیوار فاصله گرفتم و دور خودم چرخیدم تا ردی از لیا پیدا کنم ولی... هی
  10. #part25 چند گام به عقب برداشتم و با ترس زمزمه کردم: - تو همونی هستی که هر شب اون داستان های ترسناک و مختوم به مرگ رو می نویسه! نمی دونم چیشد؛ اما ناگهان از جاش بلند شد. سرش رو به سمتم چرخوند و جیغ کشید: - آره! کسی که پاش رو توی این خونه می ذاره باید کشته بشه! چون اون عوضی ها من رو اینجا زندانی و از زندگی محروم کردن. با هر کلمه ای که از دهنش بیرون می اومد، یک قدم هم به من نزدیک تر میشد. ترس و وحشت تمام بدنم رو در بر گرفته بود. با برخورد به دیوار، امیدم رو برای نجات پیدا کردن یا بیدار شدن از دست دادم. زانوهام می لرزید و عرق سرد از تیغه ی کمرم پایین می ریخت. حس می کردم پ
  11. عزیزکم تو اتاق نقد بگو نظرت رو اینج چت ممنوع @مدیرراهنما عزیز مدیر اسپم پیدا نکردم لطفا پاکش کن
×
×
  • اضافه کردن...