رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Otayehs

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    246
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

840 Excellent😃😃😃😃

درباره Otayehs

آخرین بازدید کنندگان نمایه

713 بازدید کننده نمایه
  1. از چه چنین حیرانی بشر :| 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Hany Pary

      Hany Pary

      =)) واهایااا نمیررری عطیم گفتم خوشت نیومده دوتا پا داشتم خب؟ دوتای دیگه قرض گرفتم چهارچنگولی پریدن نمایه‌ات

    3. Otayehs

      Otayehs

      مگه میشه پری بنویسه و من خوشم نیاد؟!

      من میام والهانه می‌خونم تا لذتی مضائف ببرم و می‌برم🙃

      و دیگه از حیران استفاده نمی‌کنیم😂

    4. Hany Pary

      Hany Pary

      مگه می‌شه من بیام خونه‌ت و خوش نگردم^^ مرسی وروجک

  2. @sheydaw_hd کلی مچکرم بابت جلد زیبای آرنگ❤⚘
  3. سلام و درود به نرگس مهربون و خوش قلبم❤ خیلی خیلی مچکرم که این داستان رو خوندی و خیلی بیشتر ازت ممنون که نقدم کردی. این نقد زیبات، کلی حال منو خوب کرد و بهم روحیه داد قشنگم🙃🌷 خب واقعیتش شما دومین نفری هستی که میگی پایان غیر واقعی به نظر میرسه و این مسئله کاملا منطقی هست. حقیقت اینه که شاید من هم اگر چنین چیزی رو می‌شنیدم برام قابل باور نبود. اما و اما؛ من حدودا چند هفته‌ی پیش، یک خبری رو دیدم مبنی بر اینکه زنی روسی، ۹ ماه به دروغ تظاهر کرده که دو قلو بارداره و چون خیلی چاق بوده و جثه‌ی بزرگی داشته، کسی شکی نکرده. و بعد از ۹ ماه... حالا ادامه‌ی ماجرا که من نقل کردم. من از اون جهت
  4. داستان ناصواب پارت۱۲ با زنگ خوردن گوشی‌اش، آن را از جیب شلوار جینِ مشکی‌رنگش خارج کرد و گزینه‌ی سبز را لمس کرد. شنیدن صدای آشفته‌ی مادرش باعث شد کمی نگرانی و ترس در چهره‌اش هویدا شود. باقری سرش را با پرونده‌ها و کاغذهایی که روی میزش بود سرگرم کرده بود اما گوشش با دقت، حرف‌های او را حلاجی می‌کرد. - ابوذر بیا خونه، ابوذر بیا ببین اون نامرد با بچم چه کرده. ابروهای پهن و سیاه رنگش در هم گره خورد و با صدایی خشن و عصبانی گفت: - چی شده؟ هاجر با گریه‌هایی جان‌سوز گفت: - پورانم اومده اینجا، بچم یه جای سالم تو بدنش نیست. تکیه‌اش را از دیوار برداشت و با خشم به سمت در رفت و همزمان گفت:
  5. Otayehs

    دلنوشته فاطر | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت هفتم انتخاب شاید سخت‌ترین کار در دنیا، انتخاب کردن است. اینکه از میان دو چیز که هر دو پر ارزش و نفیس‌اند، یکی را برگزینی. مثالش راحت است. کودکی را تصور کنید که هم تحت فشار است و نیازمند است تا هر چه سریع‌تر روانه‌ی جایی شود و خود را تخلیه کند، از طرفی گشنگی امانش را ارّه کرده و طاقتش را طاق گردانیده، خب می‌توان به این کودکِ بی‌نوا گفت: - از میان این دو تمنایت، یکی را برگزین؟ مُسَلَم است که نمی‌شود. نمی‌توان از میان دو نیاز اساسی و باارزش، دست به انتخاب بزنی و دیگری را نادیده بگیری. اما همواره، اهرمی هست که به تو فشار می‌آورد و تو را ناچار به گزینش کردن می‌سازد. کودک مجبور است چیزی
  6. شما باز هم خوش ‌آمدی عزیزم:) سلام به تو که همراه خوب و مهربونِ من بودی و هستی. نکاتی که گفتی رو اصلاح کردم و به خاطرشون بسی ازت سپاسگزارم❤ خب من دوست دارم شما بگی که کجاش غیرقابل باور بود. البته که این چنین اتفاقاتی نادر هستن و به ندرت در جامعه‌ی امروزی اتفاق می‌افتن اما بالاخره ممکنه و باز هم ممکنه که اتفاق بیافتن. دلیل نوشتن این داستان، واقعیتی بود که در جایی نقل شده بود و خاص بودن و عجیب بودنش باعث شد که من پرورشش بدم. من تلاش کردم با دلیل و منطق جلو برم و هر کاری در داستان علتی داشته باشه و همه‌ی گره‌ها باز بشه و دوست دارم شما بگی که آیا موفق بودم یا خیر؟ یا جایی بود که
  7. من الان متوجه شدم که چندین بار به اشتباه، به والهانه‌ی زیبات گفتم والهاله😂🤦🏻‍♂️

    عذر مرا پذیرا باش پریِ مهربان❤

    قول میدم دیگه اسم رمانِ قشنگت رو اشتباه نگم🤦🏻‍♂️

    آهنگ نمایتم مثل قبلی بسی زیباست و ما را تکان می‌دهد:)

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      آه... من می‌خواستم بیام نمایه‌ات😛😒🌷 امروز یه دعا کردم، دعا کن حقیقی بشه عطیه‌ام... مطمئنم تو هم خوش‌حال می‌شی🌷

      آره اصلا از زندگی سیر گشتم دیگه تکرار نکن این‌بار میرم پیش آفاق بستری می‌شم😢🐾 تموم شدن ناصواب فوق قشنگت رو تبریک می‌گم خوش‌قلم جانیم؛) خیلی چسبید هااا... خیلی! تراژدی شیرینی بود🌸

      ای جان تو فقط تکون بخور عشقولک😄💋

    2. Otayehs

      Otayehs

      من برم سراغ تسبیح و جانمازم که برای پری زیبام استدعای پذیرشِ نیایش‌هاش رو بکنم😉😅

      من در انتظار خوشحال شدنم و حقیقی شدن دعات می‌مانم🙃

      ناچ دیگه نمی‌کنم، قول میدم؛)

      مچکرممم. نه قلمم به پای قلم برگ ریزانت میرسه و نه داستان‌هام به پای داستان‌های قشنگت؛ امیدوارم واقعا به دلِ مهربانت نشسته باشه🤭🌷

    3. Hany Pary

      Hany Pary

      کم میارم دیگه در مقابلت😂🌷

      بوس و بغل واین‌طو چی‌ها دیگه..💋🌷

  8. پارت ۱۷ سرش را بالا آورد و به چشمان ابوذر نگاه کرد. ابوذر با درد، چشمانش را طولانی بست و پس از آن تنها به زمین نگاه کرد. نمی‌توانست به چشمان آن زن نگاه کند و به خود بقبولاند که نه ماه، آنقدر راحت فریب او را خورده. پوران هم حیرت‌زده بود و دستش مابین شانه‌ی برادرش و زانوی او در رفت آمد بود. باقری، دستگاه ضبط کوچکی که در ابتدای حرف‌های آفاق، آن را روشن کرده بود را خاموش کرد و گفت: - که این‌طور. و نگاهش را به ابوذر دوخت که ذره‌ای در رفتار و حالاتش تغییر ایجاد نشده بود و هنوز، مانند لحظه‌ی اول نشسته بود. آفاق لبخندی زد و گفت: - ولی من می‌دونم که ابوذر من رو می‌بخشه‌. مگه نه؟ سپس رو به پور
  9. پارت۱۶ با آه ادامه داد: - من هر بار که خواستم بگم که باردار نیستم، نشد. هر بار که بحثش پیش اومد، حرف‌های قشنگ می‌زدن و واهمه‌ی من رو برای گفتن حقیقت بیشتر می‌کردن. نمی‌دونستم چه برخوردی باهام میشه. روزها گذشت و از اونجایی که من خیلی چاق هستم، نمی‌پرسیدن که چرا شکمت بالا نیومده، چون به هیچ وجه چیزی قابل تشخیص نبود. بیشتر غذا می‌خوردم و تظاهر می‌کردم که به خیلی چیزها ویار دارم و همین زیاد خوردن، باعث شده بود که کم- کم چاق‌تر بشم و شک و شبهه‌ای هم اگر باقی بود، از بین بره. چند ماه گذشت و من هر بار به بهانه‌ی رفتن پیشِ دکترِ زنان، می‌رفتم خونه‌ی پدرم که یک ماه بعد از فهمیدنِ بارداری من، فوت کر
  10. پارت ۱۵ ابوذر، توان نداشت تا تغییری در حالت نشستنش ایجاد کند. تنها چشمانش، با نگاهی که حرف‌ها برای خود داشت، آفاق را می‌نگریست. این‌بار جار و جنجال به راه نیانداخت؛ دردش آنقدر عظیم بود که قوای حرف زدن و هوار کشیدن را از او سلب کرده بود. باقری، صندلی‌‌اش را برد و روبه‌روی پوران و ابوذر گذاشت. با دست، اشاره‌ای به آفاقِ دست بسته کرد تا روی آن جای بگیرد. آفاق نیز آرام بود و این بار خبری از هق- هق‌ها و زاری‌های جان‌سوزش نبود. آرم و مسکوت، روی صندلی چرخ‌دار نشست و سرش را پایین انداخت. موهای حنایی رنگش، از زیر شالِ سبز رنگش بیرون زدن بود و پیشانی‌اش رو پوشانده بود. باقری، تابی به ساعت مچی بند چرمی
  11. پارت۱۴ باقری نگاهی گذرا به پاکت و فلش کرد و کنجکاوانه گفت: - شما این مدارک رو از کجا آوردی؟ - اگر تا به حال اون عوضی رو نکشتم، فقط به احترام خواسته‌ی خواهرم بود. بار آخری که سر همین مسائل بحثشون شد و پوران اومد خونه‌ی من، چند روز کار و زندگیم رو ول کردم و به هر دری زدم تا این‌ها رو پیدا کنم، چون من فکر یه همچین روزی رو می‌کردم. قصد من از شکایت کردن، فقط گرفتنِ طلاق خواهرم نیست، اون آدم باید تقاص تک- تک گندکاری‌هاش رو پس بده. - حول چی هست؟ - چی؟ باقری فلش را برداشت، آن را تکان داد و گفت: - مدارکی که داخل اینه! - اعتیادش به الکل و فیلم‌هایی که قطع به یقین ثابت می‌کنه که این آدم خ
  12. پارت۱۳ سومین باری بود که پشت آن در قرار می‌گرفت. در زد و با بفرماییدی که شنید، با چشم، اشاره‌ای به پوران کرد تا وارد شود. مرد با دیدن زنی همراه با ابوذر، آن هم در چُنان وضعیت ناخوشایندی متعجب شد. ابروهایش را بالا داد و به آن دو که سر پا ایستاده بودند گفت: - بفرمایید بشینید. روی صندلی‌ها که نشستند، ابوذر شلوار خاک گرفته‌اش را تکاند و با پوزخندی که ماسک آن را پوشانده بود، گفت: - یه پرونده‌ی دیگه دارم براتون. باقری، منتظر ماند تا او حرفش را به زبان آورد. - می‌خوام از شوهر خواهرم شکایت کنم. - به جرم ضرب و جرح؟ دست‌هایش را مشت کرد و با دندان‌هایی که روی هم ساییده می‌شد گفت: - جرم‌
  13. ناچ؛ آیم عطیه که با القاب بسیاری نظیر عُط، عَطی، عُطَیه و... خطابم می‌کنن😂(گفتم بدونی اسمم رو خب:) نه اشتب نکن مهربون، شما با قلمت یه عالمه حس خوب دادی به ما:)⚘ انقدر هم ما رو در انتظار نگذار و زود به زودتر والهانه بُگذار...
  14. Otayehs

    دلنوشته فاطر | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ششم آینه بدترین انسان در زندگی من، کسی جز من نیست. روحم جان دارد و می‌داند که چقدر گناهکار است. به جز من و خدایم، آینه‌ی ناجوان‌مرد نیز بر کرده‌هایم آگاه است. آن بلورِ منعکس‌کننده‌، عذاب‌آورترین چیز برای یک عاصی و بزه‌کار است. برای دیدن جسم جلوی آن می‌ایستد اما آن بی‌پروای، بدون کسب اجازه، تمام وجود او را به تصویر می‌کشد. هنگامی که آن روسیاهِ مبرا از پاکی، چشم‌هایش را در آینه می‌بیند، تمام بی‌رحمی‌ها و سنگ‌دلی‌هایش را به یاد می‌آورد و از فرطِ اندوه، گیسوانش را چنگ می‌زند. دست نوازش‌گرش را بر قلب پر خبط و خطایش می‌کشد تا تپش‌های آن را با محبتش خاموش کند؛ اما ناتوان است. آینه بی‌ر
×
×
  • اضافه کردن...