رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roshana

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    283
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Roshana

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,296 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Roshana

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated
  • Very Popular
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

1.9k

اعتبار در سایت

  1. عاشق این جمله هه شدمممم که کارامل بعد خوردن دنیز تو در ماشین گفت  جییییغ😂😂😂😂😂

    دماغش وایییی😂😂😂

    1. Roshana

      Roshana

      دنیز و کارامل کلا سمن کنار هم😂

  2. سلام عزیزم خوشحالم که خوشت اومده و بسی خرسندم از همه تعریف از قلم خام‌من🙂❣ راستش من زمان شروع کلوچه یک ایده کوچیک در حد یک داستان کوتاه تو ذهنم بود که چون پرطرفدار شد به رمان تغییرش دادم و شروع به پر و بال دادن به موضوع کردم؛ روایت خاصی نداره ولی میتونه در اینده هدف دار باشه:) منت سر من میزاری که مطالعه‌اش میکنی جانان🖇
  3. ☆پست هشتم☆ همزمان به سمت جلوتری که بعد دویست متر راه رفتن بهش نرسیدیم راه افتادیم. بالاخره صبر کارامل لبریز شد و صدای جیغش بلند شد. - کو صف تاکسی؟ خدا لعنتت کنه دنیز! کَت کول نمونده برام. نیشم رو براش باز کردم و گفتم: - کمی دیگه بیا می‌رسیم، خیلی تنبل شدی‌ها! یعنی قشنگ از دهنش آتیش بیرون میزد انقدر که حرص می‌خورد، بالاخره با دیدن صف تاکسی چشم‌هامون مزن...نه مزن بود، چی بود اسمش؟ بالاخره با دیدن صف تاکسی چشمامون مزیده؟ نه این هم نبود. خدای من چی بود؟! - داری کجا سیر می‌کنی؟ سوار شو دیگه! باشه‌ای گفتم و خودم رو برای نشستن خم کردم که آخم بلند شد. - خدا مرگم بده دنیز، درو اول باز کن احمق! چند پیرد مردی که رو صندلیِ کنارِ صفِ تاکسی نشسته بودن، با برخورد من به درِ ماشین زیر خنده زدن که باعث خجالتم شد. - بمیری کارامل، وقتی می‌بینی تو هپروتم میمیری در رو باز کنی برام؟! خود کارامل از خنده پخش زمین بود،منم داشتم با خودم انگار صحبت می‌کردم. دستگیره در رو به سمتم‌خودم کشیدم و حرصی سوارماشین شدم، اون رفیقِ نامرد من هم بعد خندیدن کامل سوار ماشین شد و کنارم جا خوش کرد. - وای من از خنده مُردم دختر، اصلا قیافت که به در خورد عالی بود اداش رو در آوردم و عصبی گفتم: - تو رفیق نیستی که، شلغم بیشتر از تو محبت حالیشه! موهاش رو به عقب ه ایت کرد و گفت: - خیله خب حالا،یه تو دَر رفتی که خب همه میرن...نه خدایی هیچکس این‌طوری تو در فکر نکنم رفته باشه. به خنده‌های مسخره‌ش دهن کجی کردم که یه نفر دیگه اومد و بالاخره تاکسی راه افتاد. محض رسیدن به مقصد، سرم رو پایین انداختم همچو آهویی نجیب کرایه‌ی تاکسی رو به کارامل سپردم. خب چگونه وارد خونه شم که از دمپایی مامان دراَمان بمونم؟ بهترین راه اینه که کارامل رو جلو بفرستم که مامان تو رودربایسی چیزی بهم‌نگه. لبخندی از فکر قشنگی که تووفکرم اومده بود زدم که سروکله‌ی کارامل پیدا شد. - زنگ رو بزن دیگه! چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم: -فقط منتظر بودم تو دستور بدی، باور کن قصدش رو نداشتم. - هه هه نمک! بیخیالش، زنگ رو فشردم که بدون حرف، در با صدای تیکی باز شد. یه خدا بخیر کنه‌ای گفتم و با لبخندی طویل شده نالیدم: - اول تو برو کارامل جونم، مهمون مقدم تره! کارامل با چشم‌های متورم شده، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - دنیز خودتی؟ چه عجب با ادب شدی. بیشتر لبم رو کِش دادم، به طوری که نزدیک بود از دو طرف پاره بشه، کارامل که فکر کرده بود خیلی با ادب شدم با اکراه درب اصلی رو فشرد و وارد خونه شد. تا وقتی که به درِ هال برسیم هزار تا آیه و سوره خوندم تا مامان بهم رحم کنه. درِ اصلی نیمه‌باز بود، من بی خبر از همه جا اول کارامل رو به داخلِ هدایت کردم که... فقط یادمه صدای یا حسین مامان و جیغ کارامل بود که تو گوشم پیچید. - آی دماغم! نیم نگاهی به دمپایی که به صورت کارامل اصابت کرده بود انداختم، این باز من بودم که صدای قهقهه‌ام تا هفت آسمون رسیده بود. @زری بانو @Asma,N

  4. https://s4.uupload.ir/files/20210916_192930_yupx.jpg

    فرقی نمی‌کُند 
    اولِ هفته باشد،
    وسطِ هفته، یا آخرَش...
    مثلاً غروبِ جمعه باشد،
    یا صُبحِ شنبه، 
    یا بعد از ظهرِ سه‌شنبه!
    در نهایت، برای خوب‌بودنِ 
    حالَت، باید کسی باشد 
    که با خنده اش چرخِ 
    زندگیَت بچرخَد! کسی که 
    آنقدر دوستش داشته باشی 
    که حضورش، برایَت زیبا کُند 
    هر روزِ هفته را ...

  5. وای روشنا😂قشنگ سر کلوچه خرمایی ترکیدم😂خیلی خوبی تو

    آخ مخصوصا پارت جوراب پارازین😂چون دقیقا سر تولد یکی ا دوستام همینکارو باهاش کردم منتها اون به شکلات کره‌‌ای رسید. الا میبینم اک هی جوراب پارازین باحالتر بود😂😐

    کچلیِ باباش و فکر کردن زیاد، خیلیییی خوب بودا😂

    روانم نصفه شبی شاد شد، دمت بمب اتمی💙

    1. Roshana

      Roshana

      خداروشکر میکنم ک   باعث نشستن لبخند رو لبت شدم، مرسی بابت انرژی اخره شبیت چون منم مث تو با این پیام انرژی گرفتم😂❣همیشه بخندی جانا🙂💎

    2. mahdiye11

      mahdiye11

      فداو هزارتا بوس❤️

      قربانت، نشد تخلیه نکنم😂

      🌸❤️

  6. ☆پست هفتم☆ سری تکون دادم و گفتم: - آها؛ حالا لَشت رو جمع نمی‌کنی بریم؟ اخماش توهم جمع شد؛ می‌دونستم تو دلش داره میگه این دختره چقدر بیشعوره برای همین گفتم: - بیشعور هم خودتی! چشماش گرد شد و همون طور که از جاش بلند می‌شد گفت: - خدا شفا بده! خودم رو درحد کلکل باهاش نمی‌دیدم، برای همین لبخندی زدم و سکوت کردم. بعد از حسابِ هزینه‌ی کافه توسط جیبِ مبارکِ کاملیا، چند تا کادوم رو، تو دستم گرفتم و بقیه رو به کارامل جانم سپردم. پابه‌پای هم از کافه خارج شدیم. - ماسکت رو بزن! همون‌طور که ماسکم رو به سختی روی صورتم میزاشتم بالودگی گفتم: - ما ماسک می‌زنیم تا بیمار نشویم. وقتی چهره‌ی پوکر فیس کاملیا رو دیدم باخنده ادامه دادم: - حالا لازمه با نگاهت بفهمونی چرت گفتم؟ باشه آقا، ما ماسک می‌زنیم تا جریمه نشویم. خوب شد؟! این بار کاملیاهم همراه من خندید. - خب به مناسبت تولدم می‌خوام دعوتت کنم شب بیای خونه ما مزاحم بشی! لبخندی طویل تحویلم داد و گفت: - خودت میدونی مامانم نمی‌زاره، وگرنه مراحم می‌شدم. همون‌طور که متفکر چونم رو می‌خاروندم گفتم: - خب میگیم مامان من باهاش حرف بزنه، مطمئن باش می‌تونه راضیش کنه. شونه‌ای بالا انداخت و گفت: - باشه امیدوارم بتونه راضیش کنه. دیگه بودن تو وسطِ کوچه داشت آزاردهنده می‌شد برای همین همون‌جور که قدم های آهسته برمی‌داشتم غریدم: - فعلا بیا بریم خونه ما تا ببینیم چی پیش میاد! با چند قدم فاصله ازش جلوتر بودم که انعکاس صداش تو کوچه پیچید: - راستی، خبر داری این‌جا کارخونه زدن؟ سرِ جام مکث کردم و ناگهانی به سمتش برگشتم و با ذوق گفتم: - چی؟ سرعت قدم‌هاش رو بیشتر کرد و کنارِ جویِ آبی که درست وسط کوچه جریان داشت ایستاد. - یک کارخونه کلوچه خرمایی تاسیس کردن، میگن خیلی بزرگ و خفنه. تا اسم کلوچه رو از زبون مامانم شنیدم یادِ تو افتادم. و بعد تک خنده‌ای سر داد ولی من تو باغ نبودم. عجیب تو رویاهام گرفتار شدم، واقعا تاسیس یه کارخونه کلوچه خرمایی اونم تو شهر ما یه چیزِ جدید بود. - دستم درد گرفت دنیز،‌راه بیوفت دیگه! با احساس سقوط از کاخ رویاها حرصی داد زدم: - گذاشتی من یک دقیقه حس بگیرم!یکسره غر میزنه. اَه! چشماش از کاسه زد بیرون و نالید: - وای خدای من! آخه دیوونه کی وسط کوچه حس می‌گیره که تو دومیش باشی؟ یه طوری میگه گذاشتی یه دقیقه حس بگیرم انگار سلنا گومز اجرای زنده داشته من جلوی حس گرفتنش رو گرفتم. تحفه‌ی زشت، اصلا تو سرما بمون قندیل بزن، به من چه! وقتی به خودم اومدم که پشتِ قدم های بلندِ کاملیا می‌دویدم و پشت هم صداش میزدم: - کامل، کارامل، کاملی، کاراملیِ من! از سرمای زیاد دستشوییم گرفت بود و مثلِ ورزشکارا با دوتُن کادو تو دستم می‌دویدم تا جلوی دستشوییم رو بگیره. - جون دنیز وایسا، اخه ننه‌ات خوب، بابات خوب، من یه زِری زدم چرا قهر می‌کنی؟ بالاخره بهش رسیدم؛ با بازوم به سمت خودم بَرَش گردوندم باد تازگی‌ها شروع به وزیدن کرده بود و سرما باعث لرزِ تویِ صدام شده بود: - قهر... نکن...جونِ دنیز! با اخم های درهم گفت: - بارِ آخرت باشه سرِ من داد زدی. با نیش باز گفتم: - تعصبت رو می‌کشم، چاکرتم هستم. نتونست جلویِ لبخندش رو دربرابر لحن لوتی گرانه‌ی من بگیره، بله دیگه مشتی هستیم، مثلِ چی آدم خر می‌کنیم. - خیله خب،‌بیا بریم جلوتر صفِ تاکسی هست بریم خونتون تا بگم مامانت زنگ بزنه به مامانم. @زری بانو @Asma,N
  7. اوووووف پروفت و عشقه 😂😋

  8. پارت ۱۸۰ &هانیه& نیم نگاهی به میزی که با سلیقه چیده‌ شده بود انداختم و لبخندی رضایت بخش مهمون لبام کردم. صندلیِ قهوه‌ای رنگِ میز رو به عقب کشیدم و روش نشستم که صدای روشا بلند شد: - سعید رفته نوشابه رو از کارخونه بگیره؟ مُردیم از گرسنگی. با چنگال و قاشق رو بشقاب ارکوپال ساده‌ی مقابلم ضرب گرفتم که صدای آیفون بلند شد. - من باز می‌کنم لطفا تو هم غذا رو بکش. سری تکون دادم و از پشت میز بلند شدم، با چند قدم بلند تو آشپزخونه‌‌ جاگرفتم و مشغول ریختن ماکارانی تو دیسِ پیرکسی که از کابینت پیدا کردم شدم. - سعید تو می‌فهمی چی میگی؟ واسه چی این و آوردی این‌جا؟ عقل نداری؟ فریاد روشا باعث یخ بستن تنم شد، دیس رو به امون خدا رها کردم و به سمت هال دویدم.‌ - چیه؟ چرا داد می... با دیدن قامت استوارِ زن مقابلم اخمی عمیق بین ابروهام نشست. نگاهم سمتِ خاله بود اما مخاطب کلامَم نمی‌تونست کسی جز سعید باشه. - این زن این‌جا چیکار می‌کنه؟ کلافگی تویِ صداش مشهود بود ولی سعی می‌کرد بروزش نده. - گفته می‌خواد همه چی رو از اول توضیح بده... مابین حرفش پریدم و با صدایی که از حرص می‌لرزید غریدم: - توهم به این اعتماد کردی؟ من نمی‌خوام چیزی بشنوم. بعد خواستم به آشپزخونه برگردم تا بغضم جلوی جمع نشکنه اما صداش مانعشم شد. - آدم بَدیِ داستانِ زندگیت نبودم ولی آدم بدِیِ ذهنت موندم! هانیه تو خودت خواستی وارد این بازی کثیف بشی، خودت به هر حقایقی که جلوت بود پشت پا زدی تا فکر کنی همه چی درسته ولی درست نبود! من اجازه نداشتم چیزی رو بهت بگم ولی سعی می‌کردم با سرد بودنم بهت نشون بدم یک چیز این وسط درست نیست ولی تو سرت رو کردی تو برف و بیخیال دست رو دست گذاشتی. بیرون زدن رگِ دست مشت شده‌ام رو حس می‌کردم، حرفاش مثلِ زهر تو بدنم پخش می‌شد، عجیب بود که منتظر بودم ادامه بده در حالی که نمی‌خواستم صداش رو بشنوم. - بیست و سه سالم بود که با مردی سی و پنج ساله آشنا شدم، پولدار بود برام مهم نبود از چه راهی انقدر پولدار شده چون من عقده‌ای ترین دختر شهر بودم. انقدر عذاب کشیده بودم که دوست داشتم فقط تو ناز و نعمت زندگی کنم. از دارِ دنیا یک پدرِفلج داشتم و یک خواهرزاده‌ی پونزده، شونزده ساله. همه چی خوب پیش می‌رفت، رابطه‌ام با مرد هر روز بهتر می‌شد. لباس‌های رنگ‌و رو رفتم کم-کم تبدیل شدن به مارک ترین لبا‌س های فروشگاه‌های بزرگ شهر، طولی نکشید که همه چی رسمی شد. مرد بی‌پولیِ خانوادم رو پذیرفت. کِشِش نمی‌دم بی‌توجه به مخالفت‌های پدرم که می‌گفت اعجولانه تصمیم نگیرم باهاش ازدواج کردم. رو پنجه پا چرخیدم و نگاهی به چهره‌ی غم‌زده‌اش انداختم، ناخواسته به مبل‌های خونه اشاره زدم و گفتم: - بشین. با صدام از خاطرات بیرون کشید و با لبخندی تلخ گفت: - لازم نیست، حرفم رو میزنم و میرم. بعد رو به ما سه نفر ادامه داد: - دو سال اولِ ازدواجمون درست مثلِ تو (اشاره به هانیه) سرم رو زیرِ برف فرو بُردم و از محبت‌های الکیِ شوهرم عشق می‌کردم، تو پول غلت می‌زدم تا این‌که متوجه شدم شوهرم تو کارِ فروشِ مواد مخدره. حتی نمی‌دونستم خواهر زاده‌ی من هم زیر بال و پر نوچ‌های اون عوضی مشغول به پول در آوردنه. این‌بار سعید بود که این وسط مداخله کرد: - شوهرت پدرِ هانیه بود، درسته؟ خاله آشفته دستی به شالش کشید و سری به نشونه‌ی مثبت تکون داد. - اره شوهرم پدر هانیه بود، برام جالب بود اون موقع ها اصلا برام مهم نبود شوهرم تو کارِ مواده، بیخیالش به زندگیم ادامه دادم ولی بعد ها ضربه‌های پولِ حروم روخوب خوردم! اشک جمع شده تو چشمام بالاخره یک قطره‌اش با سماجت رو گونه‌ام افتاد، پس همه‌ی این عذاب هارو به خاطر کار‌های پدرم دارم تحمل می‌کنم. چقدر درد داره که کاری نکرده باشی و تاوانش هم بدی! @Narges.Sh @Asma,N @Akva @fatemeh @F. Naseri @Fati zarei @Mrymwx@-Madi-
  9. عکس هایی که پیدا کردم رو با استفاده از پولیش ادیت میزنم و پیست میکنم اینجا:) چشمات خوشگلن گلم.
  10. سلام عزیزم لطف داری شما♡ بله در اسرع وقت اسما رو هم میزارم💞
  11. مصی خیارکمم دوست  داری تو تیم تبلیغات کار کنی؟

    1. Masoome

      Masoome

      هق روشی خربزمممم شرمندتم نمیرسم ب مسئولیتش❤😢

    2. Roshana

      Roshana

      اشکال نداره دلبر

  12. گلی شما علاقه به عضو تیم تبلیغات شدن دارین؟

    1. Hony.m

      Hony.m

      سلام جانم  ♥

      نه متاسفانه🌹

  13. جانا شما علاقه به کار کردن در تیم‌تبلیغات رو دارین؟

    1. reyyan

      reyyan

      نه عزیزم ممنون

  14. جیییییییغ

    جوراببببببببببب😂😂😂😂😂😂😂

    عالی بوددد😂💕

×
×
  • اضافه کردن...