رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Otayehs

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    145
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Otayehs

  • تاریخ تولد 04/05/2003

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,540 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Otayehs

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Dedicated
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

1.5k

اعتبار در سایت

  1. دو تا بنیِ بنفش و صورتی جییییغ واعی دلممم سفره حضرت ابوالفضل جییییییییغ هور کبیرررررر واعی خدااااا 😂😂😂😂😂😂 چرا من یه دوتا از اینا ندارمممممممم 

     

  2. و لازم است که بگویم به صرف پاپایا مرا شیفته و مفتون خود کرد؟؟؟

    ول کن حوصله شاعری ماعری ندارم😂

    و چه زیبا که اون لحظه، بنفشه گفت بوی فرند هور!!! جیییییییییییغ😂😂

    ببینم احیانا این چهارتا انسان توی ‌ونیز نیستن؟

  3. دنبالش گشتم... گشتم... گشتم و یهو گفتم: یافتم! همون رمانی که نیازمند خوندنشم!

    به صرف پاپایا... بذار اول از دو پارت بگم که رسماً از دست بنفشه و حالت‌های بامزش دلم میخواست غش کنم. آخر هردو پارت که مهدیه‌کُش بود، از تیکه تیکه کردنِ بنی تا بوی فرند هور😂آمبولانس خبر کن که من کشته مرده‌ی بنفشه شدم

    شروعت خیلی عالی بود، خلاصه، اسم.. همه چیز. پا به پا همراهِ به صرف پاپایا😎🔥

  4. 《پارت دوم》 به لبخند بنیامین نگریستم و با تفکر، به سوی فرشادی نگاه انداختم که با وجود کنار رفتن بنفشه، بهتر می‌توانستم ببینمش. البته هنوز نمی‌دانستم حس بینایی دائم‌الخراب بنفشه درست کار کرده یا توهمش ما را یک ساعت یک‌لنگه پا علاف کرده. با نگاهی دقیق به پسری که حدوداً به اندازه‌ی یک اتوبوس با ما فاصله داشت، با لحنی متفکرانه و سوالی، خطاب به بنفشه گفتم: - بِنی در مرحله‌ی اول ریلکس شو لطفاً تا اون مغز آبنباتیت شیرین‌بازی‌هاش رو بذاره کنار؛ بعد که شل کردی، بگو که داداشت چرا الان نباید ترکیه پی کار و بارش باشه؟ و چرا دقیقاً همین الان، وسط این پازل چهل‌تیکه برای پیدا کردن یکی یا چند نفر داره سر می‌چرخونه؟ و مهم‌تر از اون چرا به احتمال صد درصد باید تورلیدر ما باشه؟ به سوی دو گوی قهوه‌ای رنگ و در حال فکر بنفشه نگاه چرخاندم و با تاسف ادامه دادم: - بنیِ احمق تو الان باید بری اون رو رگباری ببندی به سوال، اون‌وقت وایستادی یه راه‌حل واسه قایم کردن این بیگ دالِ صورتی پیدا کنی؟ بنیامین که از لحن مسخره‌ و حرصی‌ام در گفتن《بیگ دالِ صورتی》خنده‌اش گرفته بود، با بالا دادن ابروهایش خطاب به من گفت: - زهرمار! دلم می‌خواست دهن هر دو رو با یک ضربه‌ی کوبشی سرویس کنم. دلم می‌خواست یکی مرا پر بدهد و به تختِ هتل برساند تا به دور از آن دو مرغِ لیمِ عاشق و بی‌مغز، رهایی یابم و به خوابی عمیق فرو روم. ‌ کلافه یکی از لبخندهای عصبی و پرحرصم را به چهره‌ی خنده‌روی بنیامین و نگاه همچنان متفکر بنفشه دادم؛ سپس تکیه‌ام را از دسته‌ی چمدان گرفتم و همزمان با جلو رفتنم، آن را به دنبال خود کشاندم. صدا زدن‌های ریز بنفشه که می‌گفت: - هور! هور کدوم گوری داری میری؟ تنها سرعتم را بیشتر کرد چون هر چه فکر می‌کردم، به شدت به تشکی نرم نیازمند بودم. به نزدیک‌ترین فاصله از کسی که مثلاً فرشاد بود رسیدم و با صدایی بلند گفتم: - پیس پیس آقا؟ شما تورلیدر مایی؟ پسر که نگاهش به روبه‌رو بود، با صدای من به طرفم رو چرخاند و عینک آفتابی‌اش را از روی چشم‌های قهوه‌ای رنگش برداشت. خودش بود! با اینکه حدوداً پنج- شش سال پیش، آن هم برای یک بار از دور دیده بودمش، اما می‌توانستم قاطع بگویم که بنفشه برادرش را خوب شناخته بود. فرشاد دست در جیب شلوار جیب یخی رنگش فرو برد و با لبخندی آرامش‌بخش گفت: - سلام خانوم؛ من تورلیدر خیلی‌ها هستم. اسمتون رو بگید به سوالتون جواب میدم. از لحن آرام و مودبش، چینی خیلی- خیلی ریز و نادیدنی به بینی‌ام دادم؛ شاید هم دید، چه‌می‌دانم! خلاصه که تعریف‌های بنفشه از او چیز دیگری در ذهنم ساخته بود - هورِ کبیر هستم! لبخندش با شنیدن نامم کشیده‌تر شد و دست در جیب شلوارش فرو برد. دفترچه‌ای کوچک با جلد چوبی از آن خارج کرد و با نگاه انداختن به صفحه‌ی اول آن، با همان لبخند سرش را یک بار بالا و پایین کرد. خودکاری از جیب دیگر شلوارش بیرون کشید و تیکی بر کاغذ زد؛ سپس هم خودکار و هم دفترچه را به جای اصلی‌شان بازگرداند و گفت: - بله، هورِ کبیرِ عزیز من تورلیدر سفر شما هستم. با بالا دادن ابروهای هلال‌دارش، بلافاصله ادامه داد: - یکم چهره و اسمتون برام آشناست؛ قبلاً جایی همدیگه رو ندیدیم؟ مرا نشناخته بود! البته حق هم داشت؛ آن یک باری که دیده بودمش، از فاصله‌ای دور و برای چند ثانیه چشم در چشم‌ شدیم. نامم را هم قطع به یقین از زبان بنفشه شنیده بود. - چرا اتفاقاً! و بی‌توجه به نگاه متعجبش، رو به سوی دو مرغِ بی‌مغزی که هنوز همان‌جا ایستاده بودند کردم. بنفشه پشتش به من بود و چهره‌ی بنیامین از پشت بنفشه مشخص بود. دو انگشتِ اشاره و شصتم را در دهانم فرو بردم و سوتی بلند زدم؛ سپس یک دستم را در هوا به نشانه‌ی《بیاید!》تکان دادم. حرکت من سبب شد بنفشه مجبور شود رو برگرداند و بنیامین دوباره دسته‌ی چمدان‌ها را به دست بگیرد. رویم را به سمت فرشاد برگردانم و چشم‌های قهوه‌ای رنگش را ریز شده و خیره به دوردست نگریسم؛ دوردستی که در حقیقت یک جفت بنیِ حرص‌درآر بود. نزدیک‌تر شدن آن دو سبب شد بالاخره روی اصلی فرشادی که بنفشه پیش از آن معرفی‌اش کرده بود را ببینم. با اخم‌های درهم و چشمان جدی، بیشتر به تصور ذهنی‌ام نزدیک بود تا آن لحن محترم و آرامش‌دار. بنفشه که طلبکار بودن به یادش آمده بود و اضطرابش اندکی محو گشته بود، دقیقاً کنارم قرار گرفت. دست‌ به سینه شد و با اخم‌هایی که خیلی به او نمی‌آمد، رو به فرشادِ مبهوت و اخم‌دار گفت: - تورلیدر، ها؟ فرشاد نگاهش به طرف دیگر من که با بنیامین پر شده بود، کشیده شد. چشم‌‌هایش را ریز کرد و با نگاه گرفتن از بنیامینِ ساکت و صامت، رو به بنفشه گفت: - توضیح میدم بنفش! سپس دست‌هایش را طوری حرکت‌ داد که معنایش《جون مادرت ریلکس باش و بی‌خیال شو!》 بود. سر چرخاندم و به نیم‌رخ بنفش نگریستم؛ تغییری در حالتش ایجاد نشده بود. فرشاد پوفی کلافه و عصبی کشید و با نگاه دوباره به بنیامین، گفت: - شما؟ بنفشه که لحن فرشاد را خیلی غیردوستانه دید، پیش از آنکه بنیامین چیزی بگوید، تند و سریع گفت: - بوی‌فرندِ هوره! چشمانم در کسری از ثانیه گرد شدند و نگاه عصبانی و متعجم دوباره به نیم‌رخ بنفشه خیره گشت. نگاه زیرچشمی و کوتاهی که دور از چشم فرشاد حواله‌ام کرد، التماس می‌کرد خفه شوم و کاسه کوزه‌هایش را به هم نریزم. درحالی که به سختی دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم تا کلمه‌ای از دهانم خارج نشود، سرم را به طرف دیگر چرخاندم تا عکس‌العمل بنیامین را ببینم. برخلاف تصورم، او اصلاً متعجب نشده بود. دو دستش را به دسته‌ی چمدان خودش و بنفشه تکیه داده بود و با لبخندی به فرشاد نگاه می‌کرد. پس در آن ثانیه‌هایی که من از کوره در رفته بودم، بنفش و صورتی نقشه‌ی فرار از خشم برادر بنفش را پی‌ریزی می‌کردند! از همان لبخندهای پرحرص بر لب نشاندم و نگاهم را به چشم‌های کشیده و منتظر فرشاد دادم. لبخندم را بیشتر کش دادم و با ایجاد فاصله میان دندان‌های کلید شده‌ام، گفتم: - آره خلاصه! به مضحک‌ترین شکل ممکن حرف بنفشه را تایید کرده بودم اما همین که کاسه کوزه‌هایشان را آن وسط تیکه- تکیه نکردم، می‌بایست خدا را شکر می‌کردند.
  5. اوووم ب صرف پاپایا!

    از اسم و خلاصش ک پیداس اینم ی شاهکار مث تشنج منتها تو ژانر طنزه^^

    ی جوری از دوتا بنی حرف میزد ک من یادِ پت و مت میفتادم😂

    دیالوگ آخر و اون بخش سفره ابوالفضل خدا بوووود😂

    و دیگه اینکه عااااالی مث همیشه تاپیکشم دنبال میکنم پارت ک میذاری میام نمایتو بابتِ اینم میترکونم😂^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      تبلت ده اینچ😐

      مثل تلوزیونه😂

    3. Masoome

      Masoome

      راه حلش همون غسل مغز قشنگ با اسید بسابش😐😂😂

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      و من که با دیدن این ایموجی😐همه خنده‌هام  از بین میرن.😂

  6. 《پارت اول》 با حرص نیم‌نگاهی به چمدان بزرگ و مشکی رنگم انداختم و نفسم را به بیرون فرستادم. صدای کشیده شدن چرخ‌های آن همه چمدان، بر روی سطح لیز و خاکستری رنگِ سالن فرودگاه، مغزم را به درد می‌آورد. دلم می‌خواست بی‌توجه به دو نفری که کمی عقب‌تر از من، در گوش هم جیک- جیک‌های عاشقانه سر می‌دادند و می‌آمدند، راهم را بگیرم و بروم؛ اما حیف، حیف که نه از جزیره‌ی فراکوچکی که درونش بودیم سر در می‌آوردم و نه از جایی که می‌خواستیم برویم. صدای خنده‌ی دخترانه‌ای که در گوشم پیچید سبب شد دردم سر جایم بایستم و به عقب رو برگردانم. خطاب به بنفشه که چمدانش را هم بنیامین حمل می‌کرد، عصبی گفتم: - بِنی‌ من اعصاب ندارم؛ این یارو کجاست؟ بنیامین که نیشِ همیشه بازش، عامل عشقِ بنفشه و حرص خوردن‌های من بود، زودتر از پارتنرش لب باز کرد و گفت: - ریلکس هور! چرا می‌خوای بخوری ما رو؟ لبخندی حرصی بر لب زدم و با بالا دادن ابروهایم، گفتم: - چون من نمی‌خواستم بیام به تکه‌های بهشتِ وسطِ اقیانوس! 《تکه‌های بهشت وسط اقیانوس》مجموعه کلماتی بودند که بنفشه و بنیامین در آن چند روز برای شاد کردن من و از بین بردن بی‌حوصلگی‌هایم مدام بر زبان می‌آوردند و حال من با لحن مسخره‌ای ادایش کرده بودم. بنفشه تک‌خنده‌ای کرد و به من نزدیک‌تر شد. نگاهم به موهای کوتاه مشکی رنگش بود که چند ماه پیش پسرانه کوتاهشان کرده بود و حال اندکی رشد کرده بودند و بدون شال، صورت بیضی شکلش را زیباتر نشان می‌دادند. به فاصله‌ی چند سانتی‌ام که رسید، لبخندی مهربان بر لب نشاند و مظلوم گفت: - جونِ بنی کوتاه بیا دیگه! دستم را گرفت و کشید تا از درب بزرگ سالن خارج شویم و به خیابان آسفالت شده‌ی جلوی آن برسیم. پا که روی آسفالت گذاشتیم، نور خورشید صبحگاه مغزم را سوراخ کرد و چشمانم را به حالت نیمه‌باز در آورد. با دست آزادش به قایق‌های بزرگ و کوچکی که دقیقاً آن سوی خیابان در آبِ اقیانوس جای داشتند اشاره کرد و با شعف گفت: - ببین چقدر قشنگه! تازه اینجا در برابر جایی که می‌خوایم بریم، دقیقاً هیچی نیست. سرم را با کلافگی چند بار به چپ و راست تکان دادم و چشم در حدقه چرخاندم. صدای بنیامین که از پشت نزدیک شد و گفت: - به نظرتون اون یارو همون یارو نیست؟ سبب شد بنفشه دستم را ول کند و به سمت راستش که ایستگاهی صندلی‌دار با نمای آبی رنگ بود، بنگرد. من نیز با تک نگاهی به سوی بنیامین، جهت دیدش را دنبال کردم تا به پسری جوان و قد بلند، درست در کنار آن ایستگاه رسیدم. صدای هین کشیده‌ی بنفشه که بلند شد، چشم از آن پسرِ سربه‌زیر گرفتم و به نیم‌رخش دوختم. بنیامین که پشت سر من و بنفشه ایستاده بود، با شنیدن صدای بلند و ناگهانی بنفشه، ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت: - چرا مثل رادیو یهو نویز پرت می‌کنی؟ بنفشه به ناگاه بطور کامل چرخید و رویش را به سوی من کرد. با چشم‌های قهوه‌ای رنگ و کشیده‌اش به چشمانم نگریست و ترسان و متعجب، با تته- پته گفت: - فرشاده که! با شنیدن نام فرشاد، با تعجب کمی بدنم را به چپ کشیدم تا از کنار بنفشه، دوباره پسر را ببینم. عینک آفتابی‌‌ای که بر چشمانش زده بود، فرصت قضاوت دقیق و تصدیق گفته‌ی بنفشه را به من نمی‌داد؛ بنابراین دوباره صاف ایستادم و با شک گفتم: - فکر نکنم! بنیامین که با شنیدن نام پسری غریبه، ابروهای رو به بالا و بامزه‌اش به هم نزدیک شده بودند و دسته‌های دو چمدانی که در دو دستش جای داشت را رها کرده بود؛ دست‌ به سینه شد و طلبکارانه گفت: - فرشاد کیه؟ بنفشه که هنوز مرا نظاره‌گر بود، با حرص شلوار جین راسته و مشکی رنگش را بالا کشید؛ بدون نگاه به بنیامین دستی در هوا برایش تکان داد و گفت: - یه لحظه سکوت کن شما! گوشه‌ی لبم را از دیدن حرکتِ شلواری مخصوص بنفشه کمی بالا دادم و زیرچشمی به چهره‌ی حرص‌دارِ بنیامین نگریستم. آن دو شانس بزرگی داشتند که هم را می‌فهمیدند و با هر حرف و جمله‌ها به تریج قبایشان برنمی‌خورد؛ وگرنه تابه‌حال رابطه‌شان اختتام یافته بود. بنفشه با همان اضطراب خود را به نزدیک‌ترین فاصله از من رسانید. دو دستش را بندِ شومیز‌ نازک و خنک مشکی رنگم کرد و عصبی گفت: - اصلاً این اینجا چه غلطی می‌کنه؟ مگه نباید ترکیه باشه؟ دستی که دسته‌ی چمدان درش نبود را روی یکی از دستان او گذاشتم. همان‌طور که آن را فشار می‌دادم تا فاصله‌اش به وضعیت اولیه بازگردد، اخم کردم و با حرص گفتم: - چه‌می‌دونم! داداش توعه از من می‌پرسی؟ ول کن جرش دادی! بنفشه که همکاری‌ای از سوی من دریافت نکرده بود، به صورت افقی به بنیامین نزدیک شد و با گرفتن دو طرف پیراهن آزاد و صورتی رنگش، او را کمی جابه‌جا کرد و مقابل خود قرار داد. کف دستم را به دسته‌ی چمدان تکیه دادم و با کنجکاوی‌ای که به‌هیچ وجه از چهره‌ام خوانده نمی‌شد، به گفت‌و‌گوی دو عدد بِنی نگاه دوختم. میمیک چهره‌ام بیشتر بیخیالی، بی‌حوصلگی و عصبانیت را نشان می‌داد. بنفشه دست بنیامین را در دست گرفت و با نگاه به چشمان قهوه‌ای رنگ او که دیگر عصبانی و یا حرص‌دار نبود، با اضطراب گفت: - بنی چی‌کار کنم؟ این من رو با تو ببینه، مثل این بهشتِ قشنگ تیکه- تیکه‌ات می‌کنه. بعدم با تیکه‌هات وسط اقیانوس سفره‌ی حضرت ابوالفضل پهن می‌کنه که درس عبرت بشی برای سایرین!
  7. سلام خوبی؟!

     

    میگماا واسه چه جملاتی از علامت تعجب استفاده میشد؟!😁

    1. Otayehs

      Otayehs

      سلام فرخنده‌ی قشنگ؛ برای جملات زیر و مشابهاتشون...

      علامت تعجب: بعد از جملات زیر بکار میره:
      ۱. جملات احساسی.《مثلا: چه گل زیبایی!》
      ۲. جملات تعجبی.《مثلا: این چقدر زیاده!》
      ۳. جملات دستوری.《مثلا: تو باید او رو زندانی کنی!》
      ۴. برای صدا زدن شخص. 《مثلا: آهای زهرا!》
      ۵. زمان استفاده از شبه جمله‌ها. 《مثلا: هین! یا مثلا: ای وای!》

    2. FAR_AX

      FAR_AX

      مرسی گلممم

    3. Otayehs

      Otayehs

      خواهش🤍

  8.   

    ^ ^ :
    img_20210827_125256_73s2.jpg
    ___
    زَن هآرا نِمـی‌توان‌ آسان شِنـاخت؛
    مثـلاً اینکه گآهی حاضِرنـد
    خوشـبَخت نَبآشَند
    اَلبتـه فقط؛
    دَر کنآرِ مَردی که دوستَـش دارَند..!!

    #مـآرابـه‌غَمِ‌عِشق‌هَمآن‌عِـشق‌عَلآج‌اَسـت...♥️

  9. گاد با خوندنِ این پارت حس کردم و دست و لبم درد گرفت.😐😂

    صربستان اومدن  چ غلطی کنن؟

    جمشید فرار کردههههه؟

    چیکار میخواد بکنههههه؟

    به به لنزم گذاشته ک شناسایی نشه هوشمندانه بود😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Masoome

      Masoome

      و بله من قانع گشتم؛ و مصی عاشقِ همین شرح دادناشه دیگه^^

      قربون تو جیگر🌼💛

    3. Otayehs

      Otayehs

      ماچ به گونه‌های مصو یا همون مصی خودم🌈

    4. Masoome

      Masoome

      بوس بت🌸^^

  10. 卐پارت شصت و ششم卐 با درد گردنش را تکانی اندک داد و چشم‌هایش را گشود. از آن‌جایی که بر روی پهلو خوابیده بود، خواست دست‌هایش تکان دهد با جابه‌جا شدن به پشت بخوابد که درد و سوزشی غیرقابل تحمل در بدنش پیچید. حس کرد اگر دوباره حتی برای یک سانت از حالتی که درش قرار دارد، فاصله بگیرد و تغییر موضع دهد، تمام وجودش غرق در درد غیرقابل تحملی می‌شود که چند لحظه‌ی پیش احساسش کرد. نمی‌دانست کجاست؛ نمی‌دانست چرا حالش آن‌گونه نابسامان است. چشم‌های خمار و نیمه‌بازش را آرام حرکت داد تا اطراف را ببیند اما جز سیاهی چیزی ازآنش نشد. لب‌هایش را آرام از هم فاصله داد و حینی که حس می‌کرد پوست اطراف لبش را نمی‌تواند بیش از یک حدی بکشد تا حرف بزند، به سختی گفت: - کمک! اما صدایش به گوش‌های خودش هم نرسید. تشک تختی که رویش بود را از فرط ماندن بر آن، چون سنگی سخت تلقی می کرد و رهایی از آن را خواستار بود. درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد، قطره‌ اشکی از کناره‌ی چشمش سقوط کرد و بر روی بالشت زیر سرش فرود آمد. صدای به هم خوردن در که آمد، نفسی کوتاه از روی شوق کشید و منتظر ماند کمک‌دهنده‌اش ظهور کند. صدای قدم‌های فرد از پشت سرش نزدیک شد و همزمان، نور ضعیفی در فضای تاریک اتاق پیچید. نور سبب شد صندلی راک و به‌ظاهر راحتی را درست جلوی تخت و مقابلش ببیند. کماکان منتظر بود صدایی که از پشت به گوشش می‌رسد، به جلویش برسد و بتواند چهره‌ی صاحب صدای کفش‌ها را ببیند. و بالاخره انتظارش پایان یافت. مردی که موهایش را تراشیده بود و فقط ردی از موهای سفید بر سرش جای داشت، روی صندلی مقابلش نشست. آن مرد هر چقدر هم که می‌خواست در خود تغییر ایجاد کند تا شناخته نشود، او می‌شناختش. با انزجار لب زد: - جمشید! جمشید که با نشستنش روی صندلی، مسبب جلو و عقب رفتن آن شده بود، با نگاهی جدی به انوشه، گفت: - سلام انوش! انوشه پلک‌هایش را با درد روی هم نهاد و سپس، پس از دوباره باز کردنشان، لب زد: - من کجام؟ جمشید دستش را در جیب شلوارش فرو برد و پاکت و فندکی نقره‌فام از آن خارج کرد. سیگاری از پاکت خارج کرد و پیش از نهادنش بر گوشه‌ی لبش، گفت: - صربستان. سپس سیگار را جاگیر کرد و با بالا دادن سرِ فندن، آن را روشن ساخت. انوشه که چشمانش گرد شده بود، بار دیگر بی‌جان لب زد: - یعنی چی؟ من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ چرا نمی‌تونم تکون بخورم؟ جمشید سیگارش را میان انگشتان شصت و اشاره‌اش گرفت و از لبش دور کرد. چشم‌هایی که لنزهای مشکی، رنگ حقیقی‌شان رو پوشانده بودند را به پانسمان‌های روی دست، صورت و پشت ساق پای انوشه داد و گفت: - اینجایی چون دزدیدمت. پکی دیگر از سیگارش کشید و جدی گفت: - چون بدنت زخمه! انوشه لب باز کرد و با حرص گفت: - می‌دونم زخمه عوضی؛ چرا؟ چرا دزدیدیم؟ چرا پانسمان را دستمه؟ چرا نمی‌تونم تکون بخورم؟ جمشید گوشه‌ی لبش را بالا داد و گفت: - انوش اینجا منم، آدم‌های منن و تو؛ پس از کلمات خوب استفاده کن! سپس پاهایش را بلند کرد و روی لبه‌ی تختی که انوشه به پهلو بر آن دراز کشیده بود، آن‌ها را روی هم گذاشت. دو دستش را به دسته‌های صندلی تکیه داد و گفت: - نگران نباش! قرار نیست از چیزی جا بمونی؛ همه چی رو بهت میگم. به چشمان بغض‌دار و خیره‌ی انوشه نگریست و ادامه داد: - از پوستت برای گرافْت استفاده کردیم. گرافت چیه؟ پیوند پوست. این جواب سوال اول و سوم و چهارمت. بُهت به معنای حقیقی در چشمان انوشه لانه کرد. دریغ که نمی‌توانست لب‌هایش را کش بدهد و فریادی از سر درد به میان آورد! جمشید کامی دیگر از سیگارش گرفت و با لبخندی خونسرد ادامه داد: - اینجا بودنت داستانش طولانیه. باید خداروشکر کنی که برای تعریف کردن شاهکارهام، برات تایم خالی کردم! پاهایش را از روی تخت برداشت و از جا برخاست؛ در پاسخ به نگاه حیران و پرحرف انوشه، با همان لبخند ادامه داد: - البته حیف که الان تایمش نیست. و بی‌توجه به《جمشید》هایی که انوشه آرام زیر لب بر زبان می‌آورد، دور شد. خاموش شدن چراغ همزمان بود با محو شدن کورسوی امید در قلب انوشه؛ امیدی که برای رهایی و دانستن داشت. حتی نفهمیده بود که جمشید دقیقاً چه گفت. گرافت؟ تابه‌حال حتی به گوشش هم نخورده بود. چرا باید از پوستش برای پیوند پوست استفاده می‌کردند؟ مگر کار آنان قاچاق اعضای بدن نبود؟ البته این هم خیلی با قاچاق تفاوتی نداشت؛ پوستش عضوی فرااصلی از بدنش بود که بی‌اجازه برداشته شده بود و هنوز باورش نمی‌شد چنین چیزی را شنیده و چنین امری برایش اتفاق افتاده. تفاوت عمل آن مرد کثیف با چیزی که خودش و حریر درباره‌ی آن گمان می‌کردند این بود که او را مانند بقیه انگاشته بودند. یادشان رفته بود که جمشید همیشه ذهنی خلاق داشته و به دنبال تمایزی درخشان میان خود و هم‌کیشانش بوده. اشک‌هایش بی‌مکث و دانه به دانه از یک چشمش به روی تیغه‌ی بینی‌اش می‌افتادند و از چشم دیگر بر روی بالشت. هراس روزهای آینده از سویی او را ملتهب ساخته بود، دردی که در جانش بود از سویی دیگر. مهم‌تر و بدتر از آن این بود که نمی‌دانست چند روز از آخریت باری که هشیار بوده، گذشته و در نبودش، چه بر سر خانواده‌ی عجیب و غریبش آمده. آهی آرام کشید و با چشم بست؛ اما بستن چشمان سبز رنگش هم تاثیری در ریزش اشک‌هایش نداشت. *** @melika_sh
  11. 《به نام او که قلبش را آفرید》 نام رمان: به صرفِ پاپایا به قلم: عطیه حسینی ژانرها: طنز- عاشقانه خلاصه: دو طیف شخصیتی جیغ و نامتوازن، خود را در ‌مداری می‌یابند که تمایلی به حتی یک ثانیه سکون در آن را هم ندارند؛ چه برسد به سینه‌‌خیز جست زدن اندرونش! یکی گوشه‌گیر و اجتماع‌گریز که ناچاراً، به دنبال بهترین دوستش اردک‌وار راهی می‌شود تا تور مالدیو را با کج‌خلقی‌هایش به گند بکشاند؛ دیگری تور لیدر خوش خوی و منشی که چون موش در سوراخ‌های تهران مخفی شده بود و با حضور فردی آشنا در تورش، خبط‌هایش برملا می‌شوند و مجبور به رو کردن ورق صداقت می‌گردد. حال ده روزِ باردار پیش روی هر کدام است که می‌بایست گریزناپذیرانه هر دویست و چهل ساعتش را به پایان برسانند. مقدمه: اگر چشم بر جهان اطراف ببندی، اگر خودت نخواهی نیازها را، قشنگی‌ها را و حال خوب را به تماشا بنشینی، خب واضح است که هر چیزی برایت تیره رخ‌نمایی می‌کند. باید بخواهی؛ باید قلبت را آنقدر کش دهی که بزرگ شود و جا برای قشنگی‌های جهان باز نماید. اگر چشم ببندی همه چیز تاریک است؛ بنگر تا روشنی سوی چشمانت را برباید. به صرفِ پاپایا
  12. 《به نام او که قلبش را آفرید》 نام رمان: به صرفِ پاپایا به قلم: عطیه حسینی ژانرها: عاشقانه- طنز خلاصه: دو طیف شخصیتیِ جیغ و نامتوازن، خود را در ‌مداری می‌یابند که رغبتی به حتی یک ثانیه سکون در آن را هم ندارند؛ چه برسد به سینه‌‌خیز جست زدن اندرونش! یکی گوشه‌گیر و اجتماع‌گریز که ناچاراً، به دنبال بهترین دوستش اردک‌وار راهی می‌شود تا تور مالدیو را با کج‌خلقی‌هایش به گند بکشاند؛ دیگری تور لیدر خوش خوی و منشی که چون موش در سوراخ‌های تهران مخفی شده بود و با حضور فردی آشنا در تورش، خبط‌هایش برملا می‌شوند و مجبور به رو کردن ورق صداقت می‌گردد. حال ده روزِ باردار پیش روی هر کدام است که می‌بایست گریزناپذیرانه هر دویست و چهل ساعتش را به پایان برسانند. مقدمه: اگر چشم بر جهان اطراف ببندی، اگر خودت نخواهی نیازها را، قشنگی‌ها را و حال خوب را به تماشا بنشینی، خب واضح است که هر چیزی برایت تیره رخ‌نمایی می‌کند. باید بخواهی؛ باید قلبت را آنقدر کش دهی که بزرگ شود و جا برای قشنگی‌های جهان باز نماید. اگر چشم ببندی، همه چیز تاریک است؛ بنگر تا روشنی سوی چشمانت را برباید! 《پاپایا: نام میوه‌ای استوایی است و نوعی خربزه‌‌ی درختی محسوب می‌شود.》 لینک صفحه‌ی نقد
  13. جیییییغ، نامردی اگر تشنج رو توی مسابقه شرکت ندیییی!!! @Otayehs

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      انصافاً اگر ببینم این صفت رو به فرد دیگه‌ای میدی شهیدت می‌کنم.😂😂

      انرژی فقط مال منهههههه😂😂

    3. Otayehs

      Otayehs

      فک کنم یه بار به یکی گفتم😂

      نه اصولا تشکر می‌کنم بابت انرژی‌ای که میدن اما و اما تو شخص خودت انرژیه:))🤍

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      می‌بخشم، ولی همین یه بااار.😂

  14. و منی که اشک تو چشمام جمع شده~~

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 11
    2. Otayehs

      Otayehs

      و باز هم اون منم اون زیر😂

    3. پرتوِماه

      پرتوِماه

      بعلهه تو نمایه تو این اتفاق نادر رخ داد😂😂

    4. Otayehs

      Otayehs

      به افتخارم پس😂👏🏻

  15. من هنوز بهش نرسیدم مصو ولی این خیلی کراش به نظر می‌رسه لاناتی😂
×
×
  • اضافه کردن...