رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ramezani_m

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

16 Good😌😌😌😌

8 دنبال کننده

درباره Ramezani_m

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 15 شهریور 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

70 بازدید کننده نمایه
  1. من هم اعلام امادگی میکنم
  2. #پارت_۲ اینطور که مامانم تعریف میکرد، امیر وقتی به دنیا اومد که پدر و مادرم تو وضعیت مال خوبی نبودن و پدرم تازه کارخونه اش ورشکست کرده بود. *** «۲۳ سال قبل» بخاطر همسرم کلی ناراحت بودم تو اون زمان همسرم می‌خواست که امیر رو بده به پرورشگاه اما من نزاشتم و کلی مقاومت کردم. کلی سختی کشیدم بی‌پولی، خجالت زدگی و... تو شرایط بدی بودم حتی انقدر پول نداشتم که برای عید برای خودمون لباس و کفش و این ها بخرم! دقیقا تو همون زمان بود که رفتم نصفه شبی امیر رو برداشتم و در پرورشگاه گذاشتم و زنگ زدم. وقتی صاحب های پرورشگاه در باز کردن امیر رو برداشتن. خیلی ناراحت بودم اما برا
  3. هی مطی! 😐😂💜

     

  4. نام رمان: نگهبان قلبم اسم نویسنده: مطهره رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه رمان: داستان زندگی پر فراز و نشیبی که هر دفعه با یک غم یا شادی جدید رو به رو می‌شوند. داستان پسری که بخاطر بی‌پولی پدرش به پرورشگاه سپرده میشه و بعد نوزدهدسال خودش خانواده‌اش رو پیدا می‌کنه و باعث بروز اختلافاتی بین پدر و مادرش میشه. درنهایت هم عاشق هم کلاسی خواهرش میشه و عشقشون با شکست یا شایدم پیروزی مواجه میشه! مقدمه: عشق آغاز خوشبختیست... در بین جدال عقل و قلب، بین تصمیمی سخت! عشق تیک تاک لحظه‌های خوش‌ بختیست دربین موج‌ها و فراز
  5. پارت_۱ روز بارونی بود. با ماشین مرجان داشتیم به فروشگاه می‌رفتیم. رفتم تو فاز و روی بخار شیشه قلب کشیدم و نوشتم: «بازم واسم رو بخار شیشه‌ها قلب بکش» عکس گرفتم و بعد استوری کردم که مرجان گفت: - عاشقی ها! یه خنده ریزی کردم و گفتم: - اره! به فروشگاه که رسیدیم داخل فروشگاه رفتیم و کلی خوراکی برداشتیم. می‌خواستیم امشب کلی بترکونیم! مرجان زنگ زد تا مبینا و نرگس آماده بشن تا ما دنبالشون بریم. خرید‌ها رو گذاشتم عقب ماشین و سوار شدیم تا دنبال مبینا و نرگس بریم. بعد ده دقیقه به خونه مبینا رسیدیم. زنگ در رو زدم تا پایین بیان. مبینا بود؛ آیفون رو برداشت که
  6. نام رمان: نگهبان قلبم اسم نویسنده: مطهره رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه رمان: داستان زندگی پر فراز و نشیبی که هر دفعه با یک غم یا شادی جدید رو به رو می‌شوند. داستان پسری که بخاطر بی‌پولی پدرش به پرورشگاه سپرده میشه و بعد نوزده سال خودش خانواده‌اش رو پیدا می‌کنه و باعث بروز اختلافاتی بین پدر و مادرش میشه. درنهایت هم عاشق هم کلاسی خواهرش میشه و عشقشون با شکست یا شایدم پیروزی مواجه میشه! مقدمه: عشق آغاز خوشبختیست... در بین جدال عقل و قلب، بین تصمیمی سخت! عشق تیک تاک لحظه‌های خوش‌ بختیست دربین موج‌ها و فراز و نشیب
  7. Ramezani_m

    بهترین دوستت کیه؟

    فدای شما نازم😇😍 @Ramezani_H
  8. Ramezani_m

    بهترین دوستت کیه؟

    @Ramezani_H بهترین دوست تو انجمن😍
  9. Ramezani_m

    مشاعره با نام پسر

    لهراسب
  10. Ramezani_m

    فراخوان جذب منتقد

    ببخشید من عناصر داستانی و .. رو بلد نیستم کمی علائم نگارشی رو یاد دارم و فقط برای علاقه اعلام امادگی کردم ولی رمان زیاد خوندم @Tara.S
  11. Ramezani_m

    فراخوان جذب منتقد

    مطهره سن :15 زمان انلاین بودن :بین 2ساعت رمان زیاد خوندم و مسلط بر علائم نگارشی اماده برای تست
  12. Ramezani_m

    °جملات طلایی بزرگان°

    بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)
×
×
  • اضافه کردن...