رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Melika_sh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    49
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

114 Excellent😃😃😃😃

4 دنبال کننده

درباره Melika_sh

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 23 دی 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

169 بازدید کننده نمایه
  1. پارت چهل و پنجم رها با خوشحالی اومدم تو اتاق لباسای فردامو اماده کردم الارم گوشیمو روشن کردم خوابیدم صبح با صدای الارم از خواب پریدم بدو بدو حاضر شدم کیفمو برداشتم و از در زدم بیرون ایستاده بود تو پذیرایی ـ پس چمدونا کجاست؟ ـ اقا رحمان گذاشت تو صندوق ـ راستی ببخشید حواسم نبود سلام صبح بخیر ـ سلام صبح شماهم بخیر ـ صبحونه نمیخوری؟ ـ نه شما چی؟ ـ نه منم تو هواپیما یه چیزایی میخورم ـ خوبه بریم باهم از پله ها رفتیم پایین ـ رها؟ ـ بله؟ ـ اگه سختته دیر نشده میتونم با اژانس برم ـ وای از دست شما هزار
  2. پارت چهل و چهارم رها بالاخره دو روز مثل برق و باد گذشت دوست نداشتم سام بره اگه میرفت و اردلان میومد چی؟ اگه بلایی سرم میومد چی؟ تو این چند روز اینقد تو خونه بهم خوش گذشته بود بیرون نرفتم اخرشب بود همه خوابیدن ولی سام رفت وسایلشو برای فردا اماده کنه باید تشکر کنم ازش خیلی تو این چند روز کمکم کرده بود با حرفاش با کاراش باید میرفتم خدافظی هم میکردم از پله ها با احتیاط بالا رفتم در زدم یادم اومد به سایه گفته بود بدش میاد کسی در میزنه و بدون اجازه وارد شه منتظر موندم اجازه ی ورود بده ـ بفرمایین؟ وارد شدم ـ ببخشید مزاحمت شدم؟
  3. پارت چهل و سوم سام رفتم پایین سر میز صبحونه سایه و رها نشسته بودن مشغول صبحانه خوردن بودند لیلا خانوم طبق معمول مشغول سرو کردن بود با صبح به خیر من همه سرشون برگشت و با خوشرویی جواب همشون رو دادم تا نشستم سایه با اخم گفت : خیلی بداخلاقی به خدا رو کرد به لیلا خانم و گفت :خاله لیلا به خدا داشت منو میزد که تو اتاقش نرم ـ چرا؟ ـ چون تیشرت تنش نبود چشم غره ای نثارم کرد به رها نگاه کردم که داشت ریز ریز میخندید منم خندم گرفت سایه: کوفت نخند ـ ببخشید خب خودت سر صبح خیلی خوش اخلاقی؟ ـ نه ولی اینطوریم نمیکنم ـ ببخشید لیلا خانو
  4. پارت چهل و دوم رها اتاقشو یک دور سرسری نگاه کرده بودم واصلا بهم ریخته نبود اتفاقا به نظرم زیادی تمیز بود فقط روی تخت یکم نامرتب بود رفتم رو تخت که بخوابم دیدم ژاکتش هنوز تنمه اگه سردش بشه چی؟ تا نیمه ی راه رفتم که پسش بدم ولی با خودم گفتم امشب به اندازه ی کافی مزاحم این پسر شده بودم پس بی خیالش شدم ژاکتو بو کردم یه بوی خنک و تلخ خوشبو بود میخواستم بخوابم ولی فضولی امونمو بریده بود دیگه از این فرصتا پیش نمیومد که تو اتاقش باشم چشمم خورد به قاب عکسای رو میزش یکیش خودش و سایه با یه خانومی که بی شک مادرشون بود شباهت فوق العاده ای داشتن
  5. پارت چهل و یکم سام نشستیم رو صندلی پایه بلند بغل کانتر و شروع کردیم به نوشیدن هات چاکلتمون اروم بود چیزی نمیگفت ولی من میخواستم حرف بزنه میخواستم بفهمم چشه؟ ولی هیچ جوره قفل دهنش باز نمیشد ـ رها؟ نگام کرد ـ نمیخوای حرف بزنی؟ ـ از چی؟ ـ از خودت ـ واسه چی زن معتمد شدی؟ چرا ازش میترسی؟ یا از خوابت بگو ـ مهم نیست هیچی ـ وقتی حرف نزنی نمیتونم کمکت کنم از کجا بفهمم مشکلت چیه ؟ ـ نه نمیخوام حرفی بزنم ـ راستی من شنبه واسه کار دو سه روزه میرم کیش ۷ صبح پروازمه اگه ندیدمت خدافظ عصبی از جام پاشدم ماگمو گذاشتم رو میز ت
  6. پارت چهلم سام بردمش تو اشپزخونه نشوندمش رو صندلی نهارخوری دستاش سرد بود ژاکتمو دادم بهش ـ بپوش سردته ـ اخه خودتون.. ـ سردم نیست تازه داشتم چشای پف کرده و قرمز شو میدیم بدون ارایش خوشگل بود ولی خیلی خوشگل تر شده بود شاید که نه حتما اولین و اخرین دختریه که وقتی گریه میکنه خوشگل تر میشه چون اکثرا تا اونجایی که من دیدم زشت میشن به خصوص سایه اصلا نمیشه نگاهش کرد ترسیدم بهش بگم خوشگلتر میشه تمام عمر بخواد گریه کنه واسه همین نگفتم ـ خب حرف میزنی یا یه چیزی بخوریم؟ ـ این وقت شب؟ ـ اره یه چیزی بخوریم هم گرم شیم هم از کابوسا
  7. من میخوام از عسل جان ویراستار عزیزم تشکر کنم که انقدر دقیق و منظم و فعال هستند ممنون عزیزم❤️❤️ @asal_janam
  8. پارت سی و نهم سام با سایه تو راهرو خدافظی کردم همه خواب بودن وقتی رسیدیم همه ی چراغا خاموش بود اودم تو اتاقم لباسامو عوض کردم خیره شدم به سقف سایه تقریبا قانع شده بود که باید برم و شیرینم نمیتونه بیاد خوشحال بودم از اینکه راضی بود ذهنم درگیر عمو بود چرا ارین نگفته بود حالش بده؟ چرا شیرین نگفته بود؟ همشون ریخته بودن تو خودشون؟ عمو واقعا حالش بده تحمل نبودن عمو رو نداشتم ندیدنشو نداشتم از فکرشم حالم بد شد با این فکروخیالا تا شنبه من میمیرم هربار دستم رفت به ارین یا شیرین یا حتی آیه زنگ بزنم نشد اونا دروغ میگفتن که م
  9. پارت سی و هشتم رها تا رسیدم خونه یه دوش طولانی گرفتم یه شام مختصر خوردم لباسامو عوض کردم رفتم تو تختم چند روزبیشتر تا پایان ازادیم نمونده بود اردلان تو هفته اینده میرسید میترسیدم نکنه به حرفایی که زده عمل نکنه بهم دست بزنه یا تحت فشارم بزاره و اذیتم کنه ... از ترسم پاشدم درو قفل کردم تصمیم گرفتم هرشب اینکارو بکنم خیالم راحت شد به این فکر کردم که مهرداد امروز تو دفتر دکتر فرزانه چیکار داشت؟ چیزی متوجه نشدم یکی نیست بهم بگه مگه تو اونو میبینی چیزیم متوجه میشی ؟ همینو بگو تنها چیزی که میشنوم صدای قلبمه و تنها چیزی که میبینم. دوتا تی
  10. پارت سی و هفتم سام حس عجیبی داشتم نمایشگاه سایه نزدیک بود اولین نمایشگاه رسمی خواهرم اونم تو ایران کی بزرگ شد؟ فک کنم همین دیروز بود من و ارین باهم تو حیاط اقاجون بازی میکردیم یادش بخیر کودکی قشنگی داشتیم البته جدای ۷ سالگیم سایه ده سال از من و ارین کوچیکتر بود از همون بچگی روحیاتش با هممون فرق میکرد تو این دنیا تعداد کسایی که دوسشون داشتم و بهشون اعتماد داشتم زیاد بود ولی فقط یه نفر بود که باعث شده بود گند بخوره تو زندگیم تو جوونیم و تنها کسی که براش جون میدادم سایه بودنسبت بهش احساس مسئولیت میکردم و این حس بعد از دست دادن مامان خودبه خ
  11. پارت سی و ششم رها با خوشحالی از در شرکت زدم بیرون زنگ زدم به سارا ازش تشکر کردم اونم به جاش ازم شیرینی خواست وقتی که اولین حقوقمو گرفتم زشت بود اگه از استاد فرزانه تشکر نکنم باید میرفتم دانشگاه دربست گرفتم خداروشکر مقنعه تو کیفم برداشته بودم عوض کردم جلوی یه شیرینی فروشی پیاده شدم و شیرینی خریدم دوست نداشتم با کفش پاشنه بلند برم دانشگاه ولی چاره ای نبود زود میرفتم و میومدم رسیدم جلوی دانشگاه کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم همونطوری داشتم میرفتم تو به سارا زنگ زدم ـ کجایی؟ ـ پیش دکتر حسنی ـ پاشو بیا دفتر دکتر فرزانه من اونجا
  12. پارت سی و پنجم سام بچه ها رفتن شرکت منم برای گرفتن بلیت ها به شرکت هواپیمایی رفتم تو ماشین همش فکر امروز بودم اینقدر مشکل داشتم و سرم شلوغ بود که به گذشته م کمتر فکر میکردم رسیدم اژانس هواپیمایی بلیتا رو گرفتم پروازمون شنبه ساعت ۷ صبح بود واسه خودمم بلیت برگشت گرفتم واسه سه روز بعد بود ـ باید زنگ میزدم به شیرین تا خیالش راحت میشد ـ الو شیرین؟ ـ سلام شاهزادم لبخند زدم : سلام به روی ماهت! ـ جان ؟ ـ بلیتارو گرفتم گفتم اول به تو خبر بدم خیالت راحت شه شد شنبه ساعت ۷ صبح ـ خوبه عزیزدلم میام فرودگاه دنبالت ـ نه شیرین نمیخواد بچه
  13. پارت سی و چهارم رها جلوی برج پیاده شدم مانتو مو صاف کردم بسم ا..زیر لبی گفتم و راه افتادم از نگهبانی طبقه رو پرسیدم - سلام اقا خسته نباشین -سلام خانوم بفرمایین؟ - میشه بگین شرکت اسمان طبقه چندمه؟ - بله خانوم طبقه ی دهم - ممنون - خواهش میکنم به سمت اسانسور حرکت کردم طبقه ی دهم رو زدم استرس داشتم صدای خانومی که طبقات رو اعلام میکرد اومد: طبقه ی دهم از اسانسور خارج شدم یه در نسبتا بزرگ زیبا و وتابلوی زیبایی که نوشته بود شرکت ساختمان سازی اسمان زنگ رو زدم منشی در رو باز کرد شرکت نسبتا شلوغ و پرسرو صدا بود از
  14. پارت سی و سوم سام ارین بازومو گرفت : سامی خوبی؟ به خدا حواسم نبود دستمو از بازوش کشیدم بیرون یه عکس العمل ناخوداگاه بود تقصیر ارین نبود تقصیر خودم که نقطه ضعف دارم تقصیر اون نبود اون فقط شوخی کرد ولی من… ـ سام؟ سرمو تکون دادم ـ خوبی؟ ـ اره برو به بازیت برس میخوام تنها باشم به بچه ها چیزی نگو نمیخوام ناراحت شن ـ منم باهات میام ـ میخی حرف میزنم؟ تنها میخوام باشم پاشدم برفارو از رو خودم تکوندم و ارین هم همین کارو کرد ـ پرسیدن بگو رفت تلفن جواب بده یا سیگار بکشه نزار کسی بیاد خوب شدم خودم برمیگردم باشه ؟ ـ اخه.... ـ اخ
  15. #پارت سی و دوم سام بالاخره بعد یه ساعت رسیدیم توراه دیگه با طناز حرفی نزدم ماشینارو پارک کردیم همه پیاده شدن و البته ارین کار خودشو کرده بود سایه بیدار بود تا منو دید پرید بغلم صبح به خیر گفت وگونمو بوسید حسام:یکی مارو هم تحویل بگیره همه به جز ارین بعد از ایران اومدن سایه ندیده بودنش. حسابی بغلش کردن و عذرخواهی کردن که زودتر دیدنش نرفته بودن راه افتادیم گفتیم اول بریم صبحونه بخوریم همه موافق بودن تو یه رستوران نشستیم تو گرم بود واسه همین کاپشنو کلاهمو دراوردم طناز بهم نزدیک شد موهای بهم ریختمو مرتب کرد تشکر کردم لبخندی زد و به بحثش با
×
×
  • اضافه کردن...