رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آرتین

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    133
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

510 Excellent😃😃😃😃

درباره آرتین

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 16 آبان 1399

آخرین بازدید کنندگان نمایه

492 بازدید کننده نمایه
  1. سلام درخواست رصد دارم. رمان تعداد پارت 67 @مدیررصدN
  2. پارت شصت و هفتم کاملیا گفت: -داره میاد اینطرف. هامین در دلش به همه کس و همه چیز فحش داد. احساسش مثل مردی متاهل بود که دوست دخترش در حضور همسرش برای دیدن او آمده بود. با دیدن صورت ناراحت و وارفته کوروش، جرات نگاه کردن به چهره لاله را نداشت. نمی‌دانست در چهره‌اش چه خواهد دید؟ ناراحتی، تعجب، غم، نا امیدی؟ ژاله اما سر حال با موهایی که الان به رنگ صورتی درآمده بود، به آنها نزدیک شد و رو به داریوش و کوروش گفت: -به به. برادران محمودی پزشک. مشتاق دیدار. کنار هامین نشست. داریوش با طعنه گفت: -سعادت نداشتیم. شما در جمع پزشک‌ها چیکار می‌کنید؟ تا جایی که یادمه از همشون
  3. چند روزه این آهنگ اومده تو ذهنم. :D

    توی هر ضرر باید استفاده‌ای باشه

    باخت باید احساس فوق‌ العاده‌ای باشه

    آه فاتح قلبم، فکرشم نمی‌کردی

    رام کردن این شیر کار ساده‌ای باشه

    با تو هیچ کس جز من بی سپر نمی‌جنگه

    با تو هیچ کس از این بیشتر نمی‌جنگه

    با جنون در افتادن باز کار دستم داد

    آه فاتح قلبم، عشق تو شکستم داد

    «چشمه طوسی» محسن چاووشی

  4. پارت 16 اولین مسئولیت مهمی که بعد از رأی سهامدارها، به عهده گرفته بودم ادغام بود که با مخالفت زیادی از داخل کارخونه مواجه شد؛ به‌خصوص از طرف میرعمادی که مدیر تولید بود و مقامش رو باید به دریا می‌داد و از طرف جلیلی که همیشه مخالف من بود و به خاطر این‌که دستش به کارخونه دریا نرسیده بود عصبانی بود. ورود دریا که همه اون رو با لقب دختره می‌شناختند و الان مدیر تولید شده بود فضای کارخونه رو کمی متشنج کرد. ورود کارگرهاش هم به هم ریختن اوضاع افزوده بود. تا اینکه دریا پیشنهاد یه جور جلسه توجیهی رو داد. به همین دلیل بود که ساعت یازده سه شنبه بعد از یلدا، داخل اتاق کنفرانس بودیم و دریا داشت
  5. رمان خوندن و ژانرش سلیقه‌ای هست و ژانر خاصی رو ذکر نکردی. من دو تا رمان در حال تایپ دارم. اگر رمان در حال تایپ می‌خونی و ژانرش و دوست داری خوشحال میشم سر بزنی. @nzninmhn این هم لینک‌ها: رمان هابیل و قابیل فصل پلیکان‌ها
  6. پارت شصت و ششم هامین چشم از صفحه گوشی‌اش برداشت و به کاملیا نگاه کرد که می‌گفت: -اگه به خاطر حقوق باشه که پزشک عمومی با این سیاست‌های جدید حقوقش بیشتره. آدم برای چی چند سال عمرش رو هدر بده و تخصص بخونه؟ می‌تونه به جاش در کنار پزشکی، ورزش جدید یاد بگیره یا چه می‌دونم یه هنر جدید. کوروش گفت: -آره. از این دید درسته اما اگه همه بخواند اینجوری فکر کنند پس کی تخصص بخونه و بقیه رو درمان کنه. من و شما که از لحاظ مالی احتیاجی به پول نداریم باید بریم دنبال اینجور چیزا. اونهایی که به هوای حقوق میاند رشته پزشکی که حسابشون جداست. دکتر سهرابی هم دنباله حرف آنها را گرفت و گفت:
  7. سلام دوست عزیزم شما رمان با من بمان رو میخونی؟ دیدم که از تاپیک بازدید داشتید😍🥰😇

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Masi.fardi

      Masi.fardi

      اگر دوست داشتید ادامه بدید نظرتون رو بگید خوشحال میشم🤗🌹

    3. آرتین

      آرتین

      حتما عزیزم. سرم خلوت تر شد ادامه می‌دم. :)

    4. Masi.fardi

      Masi.fardi

      ممنون گلم🥰😍😍

  8. عزیزکم مگه بنده ویراستار و ناطرت نیستم چرا تگم نکردی🥲💔

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. آرتین

      آرتین

      الان پارت 15 هست. احتمالا امروز یا فردا یکی اضافه می‌کنم. تگت می‌کنم تو پارتهای جدید. :-< 

    3. anonymous0

      anonymous0

      باشه عزیز

      سعی کن کم کم پارت بزاری بت برسم 

      الان نزدیک ۷ تا رمان نثل مال شما دارم که ۱۰ تا عقبم

    4. آرتین

      آرتین

      باشه. ممنون.:-<

  9. سلام عزیزم. چند پارت اولیه رمانت رو خوندم. نحوه شروع داستان و پیشبرد اون خیلی عالی بود. همراه کاراکترها آدم جلو می‌رفت. داستان کشش خوبی داشت. نکته ای که به ذهنم می‌رسه اینه که آهنگ‌هایی که وسط رمان هست یه کم طولانی هستند. بودن شعر توی رمان خیلی عالی هست ولی طولانی بودنشون ممکنه از ارزشش بکاهه. این نظر شخصی من هست. ولی احساس می کنم اگر طولشون کمتر بشه بهتر هست. در مورد خود داستان هم من قبول دارم که خیلی وقت‌ها اجبار از این نوع وجود داره و من خودم چند مدل رو دیدم ولی اوایل داستان قانعم نمی‌کرد که چرا صنم این کار رو کرده. وقتی پدرش می‌گفت آبرو دقیقا منظورش چی بود. بهتره اوایل داس
  10. سلام عزیزم. خوشحال شدم که رمان رو می‌خونی. دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. ممنون. :):-<

    1. Narges.Sh

      Narges.Sh

      سلام عزیزجان.

      هنوز زیاد جلو نرفتم... ولی باید بگم رمان جالبی دارید، من خیلی کنجکاو شدم و حتما پس از اتمام خوندن رمانتون، نظرم رو پیش‌کش نگاهتون می‌کنم :-<

    2. آرتین

      آرتین

      ممنون گلم. :-<

  11. پارت 15 ماشین رو سر جای همیشگی نزدیک عمارت پارک کردم. حتی یعقوب، نگهبان عمارت هم از دیدن یک دختر تو ماشین من تعجب کرده بود. نمی‌دونستم این قدر آدم صالحی‌ هستم. هدیه یلدای آرمین رو که یک ماشین کنترلی بود برداشتم و از ماشین پیاده شدیم. دریا لباس‌های رنگ روشن پوشیده بود که چهره‌اش رو کمتر جدی نشون می‌داد. در کل آراسته و قابل قبول بود. کنارم ایستاد و با لبخند به سمت عمارت رفتیم. مامان و رایکا از کنجکاوی دم در عمارت ایستاده بودند. مامان با موهای همیشه کوتاهش، یک کت و دامن شیک پوشیده بود. خوشبختانه رایکا موهاش رو قهوه‌ای کرده بود و چشم‌هاش بدون لنز و مشکی بود؛ می‌خواست جلوی زن داداش جدیدش
  12. آرتین

    🏆قدر دانی از منتقد فعال هفته🏆

    با تشکر از @Partomah که نقد داستان فصل پلیکان‌ها رو بر عهده داشتند. نکاتشون قابل توجه بود و حتما رعایت می‌کنم.
  13. پارت شصت و پنجم هامین به ستاره نگاه کرد که داشت سرم خانم صدوقی را وصل می‌کرد و حسابی از بازیگرانی که برای ملاقات آمده بودند و مدام سلفی می‌گرفتند کلافه بود. زودتر از ستاره از اتاق وی‌آی پی بیرون آمد و چشمش به لاله افتاد که مشغول صحبت با دکتر سلامی بود. آنقدر دیروز در مورد لاله فکر کرده بود که دیشب خواب‌های در هم و برهمی درباره او دیده بود. امروز هم از زمانی که او را دیده بود سعی می‌کرد با اوچشم در چشم نشود. فقط یک سلام خشک و خالی کرده بودند. خودش هم نمی‌دانست احساسش چیست و باید چگونه واکنش نشان دهد. خسته بود و دوست داشت کسی راه حلی به او نشان می‌داد. به آبدارخانه رفت تا ب
  14. پارت شصت و چهارم صدای بحث و جدل پدر و مادرش از طبقه بالا به گوش می‌رسید. لاله عصبی داخل نشیمن نشسته بود و پای راستش را تکان می‌داد. ماهان رو به روی او نشسته بود و میوه پوست می‌گرفت. شهلا خانم یک لیوان آب و قرص مسکن جلویش گذاشت و پرسید: -چیز دیگه‌ای نمی‌خواید لاله خانم؟ -نه خوبه. ممنون. ماهان بعد از رفتن او به داخل آشپزخانه پرسید: -چرا سر خود جواب رد دادی که اینجوری بشه؟ لاله به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: -بدون جواب رد دادن منم اینها همیشه دعوا می‌کنند. ماهان آهی کشید و گفت: -مگه کامین چش بود؟ چی ازش دیدی که گفتی نه؟ لاله برای فرار از جواب دادن
  15. مرسی بابت خوندن رمانم.ممنون میشم نظرتم بدونم.مرسی

    1. آرتین

      آرتین

      خواهش می‌کنم. :-< 

      تازه رمان رو شروع کردم. تا یه جای قابل قبولی که رسیدم میام صفحه نقدت. :)

       

    2. masoo

      masoo

      اهان باشه پس منتظرم.بازم مرسی

×
×
  • اضافه کردن...