رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

somayeh59

تیم رصد
  • تعداد ارسال ها

    177
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

617 Excellent😃😃😃😃

درباره somayeh59

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 20 اردیبهشت 1399

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,038 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت سی و شش# سريع از اتاق بيرون رفتم و ديدم پستچى نامه­‌ی مهمى دارد كه فقط بايد به خودم بدهد. مهر روی نامه نشان مى‌داد كه از كنسول‌گرى پاريس است. سريع دفتر پستچى را امضا كردم و نامه را گرفتم. در حياط را بستم و همان‌جا نامه را با احتياط باز كردم. "سركار خانم رضوان مظاهرى. شما تا پايان هفته مهلت دارید خودتان را به دانشکده­ی هنر فرانسه معرفى كرده و.." نامه در دستم بود؛ اما حال خودم را نمى­‌فهميدم؛ يعنى من از امروز دانشجوى فرانسوى هستم. عمو با ترس من را نگاه مى‌كرد. آرام جلو آمد و گفت: - رضوانم، عمو­جون چيزى شده؟ به من بگو. با خوشحالى به عمو نگاه كردم و گفتم: - عمو
  2. چه پوستر رمانت زیبا شده🍒

    تبریک💖

    البته فک کنم خیلی وقته😅

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. مهسا۲۳

      مهسا۲۳

      خواهش می‌کنم عزیز دل🍒🌱

      خیلی ممنون تو خوبی؟

      خیلی وقته می‌خوام ازت اصل بگیرم ولی احساس می‌کنم یک نوع فضولی😂🙈

    3. somayeh59

      somayeh59

      براتون تو خصوصی میفرستم

    4. somayeh59

      somayeh59

      خوندی مهربونم؟ من بازم براتون سمیه هستمااا

  3. #پارت سی و پنجم# روز مراسم رسيد. از ساعت چهار مهمان‌ها آمدند. من كنار بابا نشسته بودم. بابا هر كسى كه داخل مى‌شد را به من معرفى مى‌كرد. آقاى دكتر... آقاى مهندس... خانم دکتر... بعضى از چهره‌ها برايم آشنا بود؛ اما بعضى را تا به آن روز نديده بودم. آقایى وارد شد كه به­ نظرم قبلاً ديده بودمش. چهره‌اش برایم آشنا بود. حالا كجا ديده بودم را نمى‌دانستم. بابا کارم را راحت کرد و گفت: - دخترم رضوان كه معرف حضورتونه، بابا ايشون خان بَدر هستن. من با كنجكاوى او را نگاه مى‌كردم. هم از اين بابت كه تا به آن لحظه خان نديده بودم و هم از اين بابت كه چهره­‌ى او برايم آشنا بود. لبخند کوتاهی زدم
  4. #پارت سی و چهارم# شروع كردم به حرف­ زدن: - بابا مى‌دونم كه صدام رو مى‌شنوى. پس خوب گوش كن. می‌خوام قصه‌ای بگم كه تا امروز براى هيچ‌كس نگفتم "تو يه شب سرد زمستونى دختر كوچكى به­ دنيا اومد، نه بخواست خودش، بلكه به خواست پدر و مادرى که به اصطلاح با فرهنگ و امروزى بودن، اون طفل بزرگ شد تا به پنج سالگی رسید؛ پدر و مادر مهربانش اونو دوست داشتن و يا حداقل اون اين‌جور فكر مى‌كرد؛ اما يك‌دفعه يه روز بَخيلى از اونجا رد شد و خونه­‌ی اونا رو كه صداى خنده‌­هاشون گوش فلك رو كر مى‌كرد، چشم زد. از اون به بعد مادر و پدر خانواده جدا از هم غذا مى‌خوردن؛ بچه بین دو راهی گیر کرده بود، فکر می‌کرد ا
  5. #پارت سی و سوم# - خانم خانما نمى‌خواى بلند شى؟ پاشو صبحانت رو بخور. صداى خانمی بود كه پرده‌هاى اتاق را كنار مى‌كشيد، نور شديدى به چشمم خورد، دستم را سپر چشمانم کردم و بعد از اينكه نور محيط برايم عادى شد چشمانم را باز كردم؛ خانمی با لباس سفيد بالاى سرم ايستاده بود. - صبح‌بخیر خانم، بلند شو و صبحانت رو بخور. تا نيم‌ساعت ديگه دكتر میاد بخش تا مريض‌ها رو ببينه. با سوزشی در گلویم گفتم: - من كجام؟ كنار تختم نشست و با لبخند گفت: - نترس زنده‌اى، نمردى، تا چند ساعت ديگه میری خونه. فقط اگه سرت درد مى‌كنه يا گيج ميره به من بگو؛ جايیت كه درد نمى‌كنه؟ خواستم بگم چ
  6. #پارت سی و دوم# فصل چهارم با ديدن مردى كه روى صندلى نشسته بود، جيغ زدم و از ترس غش كردم. عليرضا با جيغ من هرچه در دست داشت را روى زمين ريخت. ديگر هيچى نفهميدم تا اينكه آبى روى صورتم ريخته شد. صداها همه آشنا بودند. وقتى چشم باز كردم ابتدا شخص غريبه‌اى را ديدم؛ ولى خوب كه نگاه كردم بابام بود كه اصلاح نكرده بود و به اندازه‌­ی چند سال پيرتر شده بود. با ترس من را نگاه مى‌كرد. اصلاً او را نشناخته بودم: - رضوانم بابا حالت خوبه؟ از زمانی که مامان رفته این دومین­ بار بود كه بابا را اينطور می‌ديدم. احساس بدى داشتم. دلم‌ شور مى‌زد و نويد خبر بدى را به من می‌داد. ب
  7. #پارت سی‌ و یکم# - بفرمایین حتماً عمل مى‌كنم. - پس همين الان بلند شيد بريد اتاق بابام بخوابين. من ظهر بيدارتون مى‌كنم تا با فكر راحت بتونين نقشه‌تون رو عملى كنین. مى‌خواست جواب منفى بدهد اما چشمانش چيز ديگری مى‌گفت. براى همين بلند شد و گفت: - باشه فقط خواهش مى‌كنم نذارين زياد بخوابم. بعد از رفتنش كارهايم را كردم. رفتم بيمارستان بابا سری زدم؛ فهميدم كه امروز دیگر بابا پيدایش می­‌شود. خوشحال شدم. خواستم براى عليرضا كه اين همه به من لطف كرده و در اين مدت پيش من مانده بود كارى انجام دهم. اول تصميم گرفتم كه به بابا بگویم مقدارى پول به او بدهد؛ اما بعد به ياد آورد
  8. #پارت سی و ام# برگشتم دقيق به صورتش نگاه كردم: - واى مگه عهده قيانوسه! با افسوس سرش را پايين انداخت و گفت: - متأسفانه فرهنگ طایفه‌­ی ما اين­جوريه و نمی‌شه باهاش جنگيد. من هنوز نگاهش می‌کردم. برايم جاى تعجب داشت كه عليرضا از خانواده‌اى باشد كه اين­قدر از ما فاصله داشته باشند. از این خانواده‌ها زیاد دیده بودم؛ ولی به او نمی­‌خورد همچین خانواده‌ای داشته باشه. - اين خيلى بده خود شما چى؟ مثل اونا فكر می‌كنین؟ با ناراحتى سرش را بالا آورد و درست در چشم­‌هایم نگاه کرد از نگاهش ناراحتی و غم را می‌توانستم ببینم: - معلومه كه نه. اگه من مثل اونا فكر مى‌كردم
  9. somayeh59

    تاپیک جامع ساخت پوستر رمان

    سلام خیلی خیلی ممنونم خیلی زیبا شده سپاسگزارم و سری بعدی که شخصیتهای دیگه داستانم اضافه میشن کی میتونم درخواست بدم؟ @Zahra_banu
  10. somayeh59

    ☆مشاعره با اسم دختر☆

    زهرا
  11. somayeh59

    مشاعره ♡(اشعار سعدی و حافظ)♡

    دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث دوش آن صنم چه خوش گفت د رمجلس مغانم با کافران چه کارت گربت نمی پرستی
  12. عزیزم، یه نکته ای. ژانر ماجراجویی نداریم خوشگلم، به جاش میتونی از معمایی استفاده کنی =)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. somayeh59
    3. somayeh59

      somayeh59

      درستش کردم عزیزم با خوندن و لایک کردنتون و یا نقد کردنتون منو بیشتر کمک میکنید به درست نوشتن متشکرم عزیزم:-<

    4. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      حتما گلم، خسته نباشی

  13. #پارت بیست و نهم# من چون در خانواده‌­اى بزرگ شده بودم كه صحبت در اين مورد عيب نبود، كمى فكر كردم. يادم آمد كه سال اولى كه به دانشگاه رفتم از پسرى كه در سال بالاترى بود خوشم آمده بود ولى... پس خيلى راحت گفتم: - بله شدم. با تعجب به من نگاه كرد و گفت: يعنى شما كسى را دوست دارين؟ خواهش می‌كنم كه نگيد پدرتون... - نه مطمئن باشين كه پدرم و يا عمو­صفر نیست. اولين سالى كه وارد دانشگاه شدم، پسرى بود كه با تمام پسرای اونجا فرق می‌کرد، بهش علاقه­‌مند شدم. يه سال تمام فكر می‌كردم كه دوستش دارم؛ اما بعد فهمیدم که نامزد کرده. براى همين سعى كردم ديگه بهش فكر نك
  14. somayeh59

    تاپیک جامع ساخت پوستر رمان

    متشکر و سپاسگزارم مهربانم
×
×
  • اضافه کردن...