رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

فاطمه. ع

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    37
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

117 Excellent😃😃😃😃

درباره فاطمه. ع

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 20 آذر 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

277 بازدید کننده نمایه
  1. فاطمه. ع

    احساسی داستان یک کولی

    طلا: ریحان بیا غذاتو بخور تا بقیه نخوردنش! همین‌‌جور که آهنگی رو با خودم زمزمه می‌‌‌‌‌کردم‌ دور خودم می‌چرخیدم‌. با رقص به سمت طلا رفتم و گفتم: به این یک کاسه یتیمچه‌ میگی غذا؟! طلا: وای دختر تو چرا نمی‌خوای‌ باور کنی ما یه کولی بیشتر‌ نیستیم همین هم از سرمون زیادیِ! نشستم روی قالی سوخته و پاره و زیر لب تکرار کردم "کولی"‌ راست می‌‌گفت‌ طلا، ولی من دلم می‌‌‌‌خواست‌‌ مثل بقیه باشم‌ نه یک کولی کف‌‌‌بین‌‌! *** صبح با صدای زری خانم چشم‌‌هام‌‌ رو باز کردم همه بیدار شده بودن و طبق معمول من آخرین نفر بودم. معدم از گشنگی می‌سوخت. صورتم رو با آب حوض شستم و سریع رفتم سر سفره که حداقل یک تکه
  2. دیگه داشت چرت می‌‌‌‌‌‌گفت، عصبیم کرده بود لامصب! سریع جلو رفتم و با دستم محکم جلویِ دهنش رو گرفتم. با خشونت در حالی که یک جورایی توی بغلم بود، در گوشش غریدم: - خفه شو! باهاش کاری ندارم جونش توی خطره، کیوان زخمی پیدا شده و تنها حرفی که زده این بوده؛ که نگاه تویِ خطره پس اون فکت رو ببند و... با عصبانیت دستم رو گاز گرفت که رهاش کردم. محکم به عقب هولم داد، لعنتی چقدر محکم گرفت درد بدی داشت. عصبی، در حالی که نفس- نفس می‌زد گفت: - منظورت چیه؟ اون عوضی از کجا خبر داشته، اون قاتل از کجا از حال نگاه خبر داشته؟!
  3. فاطمه. ع

    احساسی داستان یک کولی

    نام رمان: داستان یک کولی نویسنده: فاطمه.ع ژانر: احساسی، عاشقانه هدف: همه می‌‌توانند‌ خوش‌‌‌بخت‌‌ شوند حتی اگر یک کولی فال‌گیر رقاص باشد! ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: من یک کولی فال‌‌گیرم‌‌! به این زندگی افتخار می‌‌کنم‌‌. شاید زندگیم رو تغییر بدم اما هویت خودم رو به عنوان یک کولی حفظ می‌‌کنم!
  4. سلام عزیزم این رمان، یک رمان تخیلی و فانتزی در مورد افسانه ها هستش که عاشقانه ام هستش. درمورد دختری به اسم رستا که از دنیا ما وارد دنیا زیر خاک که سرزمین مرگ باشه وارد میشه و با پادشاه سرزمین که اسمش هامن اشنا میشه و بعد سر اتفاق هایی از هم جدا میشن. برای رستا اتفاق های عجیبی میفته و تبدیل به یک موجود افسانه ای به نام الف میشه و در اخر فرمان روایی خودش رو میزنه و داستان تموم میشه. در چه زمینه هایی از جلد میتونم نظری بدم چون زیاد بهش اشنا نیستم.
  5. https://forum.98ia2.ir/topic/27776-رمان-هامن-فاطمهع-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  6. درخواست طراحی جلد رمان کامل شده هامن
  7. به دست های خونیش خیره شد، از ترس تمام بدنش می‌‌‌لرزید. سارا: چی‌کار کردی هما! سریع به سمت جسم خونی علی رفت و سعی کرد از هوشیاری‌‌اش مطلع بشه. سارا: برو به اورژانس زنگ بزن! برو! با لکنت گفتم: من... من چی... چیکار کردم؟!
  8. https://forum.98ia2.ir/topic/27776-رمان-هامن-فاطمهع-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  9. عزیزم فکر کنم این کارو بلد نیستم از کجا میتونم لینک درست کنم
  10. درخواست تیم رصد برای رمان کامل شده (هامن)
  11. پناه: عه سونیا اذیت نکن دیگه سونیا: نازنازی یه قلقلک دیگه از پنجره اتاقم به سونیا و پناه نگاه می‌کردم تو حیاط دنبال هم‌دیگه‌ می‌کردن‌ جدیدا باهم جور شده بودن و همچنان باهم قهر‌ بودیم آرکا: دیدزدن‌ بقیه کار درستی نیست از ترس هینی‌ کشیدم آرکا لب ستون پنجره نشست و بهم نگاه کرد - سکته کردم این چه طرز اومدن آرکا: خدا این بال هارو بهم داده که پرواز کنم - هووف‌ به هرحال به خودم مربوط که چی‌کار می‌کنم آرکا: عاشقشی؟ - نه دیوونه شدی آرکا: پس چرا با حسرت نگاهشون‌ می‌کنی‌ - بهترین دوستامن‌، قهریم آرکا: رابطه اونا فراتر از دوستی حرفش درست بود رابطه اون‌ها داشت جدی می‌شد مثل آر
×
×
  • اضافه کردن...