رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

56Sahel

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    49
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

58 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره 56Sahel

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

181 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیزم من زیاد توی انجمن رمان نمی خونم اما اسم رمانتون منو به سمت خودش کشید اما احساس می کنم طرز نوشتنش یه مقدار مشکل داره مشکل داره مثلا یه جاها ادبی می نویسی یه جاها عامیانه بخاطر همین رمان رو خسته کننده می کنه امید وارم ناراحت نشی و چیز دیگه ای می تونی زود تر پارت بذاری؟
  2. «حال» دستی رو شونم نشست که سریع پی چوندمش. صدای آخ جک در اومد. دستش رو ول کردم، سرم انداختم پایین و گفتم: - چرا مثل روح یه دفعه ظاهر میشی؟ لبخندی زد و گفت: یا گذشته افتادی نه؟ جک کسی بود که وقتی من از سه سال پیش اسیر شدم و تمرینات رو شروع کردم که یه خلافکار حرفه ای بشم نظاره گر تلاش های من بود. دوست خوبی بود ولی زیاد هم دیگه رو نمی دیدیم. اخمام رفت توی هم، سرمو رو انداختم پایین و گفتم: آره! صدای سهراب پشت سر جک، اون رو از جا پروند. - جک لطفا برو و آدام رو راهنمایی و بدرقه کن. جک هم قیافه ش پوکر بود. اروم دست و پا شکسته به فارسی گفت: - منم رفتم دنبال نخود سیاه
  3. ولی نمی تونستم هم بذارم جون یک ادم نا حق گرفته شه. گفتم: میشه هدفم یه چیز دیگه باشه؟ دوست ندارم صحنه ای از صورت کسی ببینم که شب خوابم نبره. چه بهونه ی چرتی! بدون ذره ای توجه اومد پشتم و یه هفت تیر برداشت؛ دادش دستم و گفت: منتظرم. رنگم دوباره پرید. من اونقدری به قول ارباب دل و جرعت نداشتم که جون یه ادم رو نا حق بگیرم. دیدم بد نگاهم می کنه با لرزش محسوسی اسلحه رو سمت نشونه گرفتم و چشم هام رو بستم. دستم کج شد و تیر به هیچ کسی نخورد. سهراب ضعیفی زیر لب گفت و از پشت دستش رو گذاشت روی دستم؛ انگشتش رو گذاشت روی انگشتم که هنوز روی ماشه بود و اسحله رو بالا اورد و دقیق صورت کریستین رو نش
  4. «فلش بک» دستم رو به پشتم دراز کردم و تیر دیگه ای برداشتم. اروم توی سوراخ کمون گذاشتم و با چشم های بسته خودم رو روی طناب روی سیرک تصور کردم. تماشا چی ها جیغ و هورا می کشیدند و من هیجان داشتم. اروم تیر رو به عقب کشیدم و با وجود چشم هایی که حتی از روی پارچه هم بهم محکم فشرده می شدند تیر رو ول کردم. صدای کریس میومد. - خوبه ولی نزدی به هدف. کمون رو زمین گذاشتم. و با نا امیدی پارچه رو بالا زدم. همون طور که کریس گفته بود به هدف نزدم ولی کارم خوب بود! تقریبا نزدیک هدف زدم. با صدای ارباب به پشتم چرخیدم. - تمرینات چه طور پیش میره خانم سخت کوش؟ خواستم چیزی بگم که کریس همه چیز رو کف دست ار
  5. *** نشسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به تاج تخت. حالا چیکار کنم؟ الان پنج روزه دارم فکر می کنم و سهراب هم گیر کارای رونالدو هست. یعنی چطوری می تونم کاری کنم که عروسی عقب بیوفته یا اصلا اتفاق نیوفته؟! اثرات وجدان عزیزمه. بی عقل نبودم که شدم. وجی: - اخه چیکار به من داری؟ گفتم: از وقتی اومدی ابهتم ریخته! کم کم سهراب داره مشکوک میشه. - هعی روزگار بازم من باید سکوت کنم. باشه من فعلا دکمه ی آف دهان مبارکم را عنایت می فرمایم تا هر موقعه خودت روشنش کنی. دارم دیوانه میشم کم کم. وجدانم دارم خاموشی میزنه منم با خودم حرف میزنم؛ خل شدم رفت. انگار که وقتی نمی تونستم خود درگیری کنم به یه ادم خش
  6. یه گاز نزده بودم که گوشی سهراب زنگ خورد. از رو میز بلند شد و موبایلشو برداشت و برد توی پذیرایی و شروع کرد به صحبت کردن. منم اینجا بوق دیگه؛ یه معذرت خواهیی چیزی عین چی کله شو انداخت پایین رفت. اشتها نداشتم بخاطر همین دستمال که یه تیکه هایی از پیتذا روش ریخته بود رو اروم برداشتم و گذاشتم سر میز، هلن خودش جمع می کنه. داشتم از در پذیرایی می گذشتم که برم سمت پله ها که صدای سهراب رو شنیدم: - اره خب بعد اون مأموریت دیگه می خوام راضیش کنم ازدواج کنیم، اصلا تحمل دوریشو ندارم. ... : ... - ولی من می تونم خوشبختش کنم، خودشم اینو میدونه و من رو دوست داره. یهو نگاهش برگشت سمت در که سریع پشت د
  7. پارت2 سهراب: - خب اونا بهمون گفتن که یه کار اموز دارن که با شما ها بیاد مأموریت... داد زدم: - گفتی چی؟! سهراب: - اروم باش منم مخالفت کردم. نفس عمیقی کشیدم و لیوان آبم رو برداشتم و قلپی ازش خوردم که گفت: - البته اولش. همون یه قلپ بیچاره‌ای که در حال قورت دادن بود پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن. میان سرفه‌هام گفتم: - زده... به سرت؟! ... می‌خوای به... کشتنمون بدی؟ سهراب: -اون قدرهام تازه کار نیست.. فقط وقت کم اوردن برای اموزشش. این سرقت اون قدر هام برای حرفه‌ای هایی که میان توش سخت نیست. اون میتونه دیدبان باشه؛ شما هم عملیات رو انجام میدی
  8. سلام.

    ببخشید من اشتباهی به جای ویرایش پارتم زدم روی نقل قول و فرستادم. 

    میشه پاک کنید؟

     

    1. Farkhond.J

      Farkhond.J

      انجام شد.

    2. 56Sahel
    3. 56Sahel

      56Sahel

      سلام ببخشید من دوباره مزاحم میشم باز همون موضوع نقل قول به جای ویرایشه میبخشید پاک می کنید؟

       

      https://forum.98ia2.ir/topic/30621-رمان-من-یه-خلافکار-حرفه‌ای‌ام-ساحل56-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-710424

  9. « سخنی از طرف نویسنده: با سلام این داستان زیاد تراژدی نیست فقط اتفاقاتی که برای "آزیتا" شخصیت اصلی افتاده تلخ هستند. تا جایی که تونستم از تخیلم استفاده کردم و رمان رو هیجانیش کردم امیدوارم لذت ببرید و از خوندنش پشیمون نشید» مقدمه: اگه بقیه توی کودکی شون مدرسه میرفتن من از تو پنجره ی اتاقم با حسرت به مدرسه و بچه هایی که با ذوق و شوق میرفتن تو نگاه می کردم و به صحبت های معلم خصوصیم گوش می دادم! آری؛ من آموختم: بی صدا اشک ریختن را...! بی صدا داد زدن را... بی صدا جیغ کشیدن را... بی صدا حسرت خوردن را... با اینکه لال نبوده ام اما... آموختم! توجه توجه: این داستان
  10. سلام واقعا که رمان اشرافی شیطون بلا رو فرستادین متروکههههههههه؟

    1. 56Sahel

      56Sahel

      راستی دیدم می خواسد کلوپ گرافیستا رو بزنید یا یه همچین چیزی ولی خانم @فآطمه هم گرافیستن اگه بخواید بهش پیشنهاد بدید

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      منتقل نشده هنوز... جناب مطمئنید؟ منتقل بشه؟!

  11. 56Sahel

    اسم پسر بدون نقطه

    علی ارسام محمد رادمهر مهراد مهرداد
  12. دوست ندارم جنس مخالفم باشم همین دختر بودن خیلی خوبه ولی اگه پسر بودم دوست داشتم اسمم یه اسم اصیل ایرانی باشه مثل ارسین یا همچین چیزایی
  13. 56Sahel

    واسه نفر قبلیت یه لقب بذار...

    انگل صورتی( ببخشید دیگه اولین چیزی که تو ذهنم برای لقب اومد همین بود)
  14. 56Sahel

    ☆مشاعره با اسم دختر☆

    فاطمه
×
×
  • اضافه کردن...