رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Melika.Y

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    136
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

354 Excellent😃😃😃😃

درباره Melika.Y

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 مهر 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,202 بازدید کننده نمایه
  1. Melika.Y

    آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا

    پارت سی و دوم چشمانش از جمله ای که گفته بود درخشید. آه سوزناک آرمان با جمله مانی در هم آمیخته شد. -ندا. لحن مانی اخطارگونه بود اما لب هایش با سختی کش آمد. -باید شاعر میشدم. آرمان، جون من کیف کردی جمله رو؟ باز هم از بین دو صندلی گردن کشید. صبا درحالی که سرش روی شانه های پهن آرمان افتاده بود، از فرط خستگی به خواب رفته بود. -تو چی چشم قشنگ؟ عاشق شدی؟ دختره خوشگله؟ فین کرد و پک بعدی را به سیگار زد. نگاه آرمان روی سیگار او زوم شده بود. حسرت از چشمان پسرک روبه رویش چکه میکرد. -سیگار بدم؟ آهی که دوباره از دهان آرمان خارج شد سوزناک تر از قبلی بود. -ندا
  2. Melika.Y

    تصور غلطی که مردم از تو دارند چیست؟

    بهم میگن کم حرفی اما خبر رسیده که دوستام بعد از گفتگو با من، چار تا ژلوفن خوردن میگن کم روعی در صورتی که سنگ پای قزوین به نفع من کناره گیری کرده میگن خجالتی هستی در صورتی که مامان بابام ی جاهایی میگن خجالتم خوب چیزیه ها میگن ریسک پذیر نیستی، در صورتی که توی شرط بندی هام با دوستام، همیشه به فنا میرم من وضعیتم خیلی خرابه
  3. Melika.Y

    هب بازی هُپ

    2506
  4. Melika.Y

    هب بازی هُپ

    2486
  5. Melika.Y

    آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا

    پارت سی و یکم آرمان دیگر تاب بیشتر صبر کردن را نداشت و شدت زیاد مایعی که در مثانه اش جمع شده بود، باعث شده بود که صورتش سرخ شود. -اگه مسلمونی بذار برم. داره میریزه. چشمان مانی کمی گشاد شدند اما پس از آن یک قهقهه بود که حضور خیلی ها را به خود جلب کرد. -برو تا نریخته. آرمان با دو به سمت سرویس بهداشتی رفت اما به ثانیه نکشیده بود که صدای دادش بلند شد: -نامسلمونا. برید به جهنم. آخه اول میذاشتین من برم بعد تخلیه میکردید. وای خدا. ایشالا بری زیر نوزده چرخ مانی. -فکر کنم منظورت هیجده چرخه. بزاق دهانش را با صدای بلعید و در حالی که پاهایش را به یکدیگر چسبانده بود
  6. Melika.Y

    (...) سخت‌تر است از (...)

    ول کردن فیلم توی قسمت حساس سخت تر از گرسنگیِ.
  7. Melika.Y

    متن خاص ❤قشنگ ترین جمله ایی که شنیدید❤

    گاهی یک عمر، یک لحظه است و گاهی یک ثانیه برابر با یک عمر است
  8. Melika.Y

    آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا

    پارت سی ام چشمان آرمان درخشیدند. حالا که فهمیده بود مانی رقیبش نیست، خوشی به دلش سرازیر شده بود اما پرسید: -برای چی با انگشت نشونت میدادن و میخندین؟ مانی بدون مکث لب زد: -چون من یه ترنسم! یا بهتره بگم، بودم. آرمان هرچقدر به ذهنش فشار آورد، نفهمید لبخند عجیب مانی چه معنایی دارد. -اسمت چی بود؟ -اسمش زیبا بود. جا خورد. تاکید مانی بیشتر روی کلمه "اسمش" بود تا بقیه جمله. انگار زیبا کسی دیگر بوده و مانی شخصی دیگر. دنیای قبل و بعد مانی، دنیای جالبی بود، خیلی جالب! -گفتی اسمش چی بود؟ لب های مانی بیشتر کش آمدند. انگار پشت نگاهش یک قهقهه خوابیده بود.
  9. I’m in love with a fairy tale من عاشق دختری از افسانه پریان هستم (دختر شاه پریون) even though it hurts با وجودی که [روحم رو] آزار میده Cause I don’t care if I lose my mind چون اهمیتی نمیدم اگه هوش و حواسم رو از دست بدم I’m already cursed من قبلا نفرین شدم اهنگش هیچوقت قدیمی نمیشه
  10. پارت بیست و ششم ماژیک را به تخته کوبید و کمی اخم هایش را در هم کشید. -از این فرمول راحت تر به جواب میرسید و احتمال اشتباه کردنتون هم کمتره. دست یکی از دانشجو ها بالا آمد و صدای زنانه ای در کلاس پیچید: -استاد نمیشه یکم ارفاق کنید؟ نمره ای که بهم دادید خیلی بده. با عصبانیت در حالی که نگاهش با آن ابرو های در هم گره خورده به صورت ترسیده ندا متصل بود، جواب دختر معترض را داد: -فکر کنم خیلی وقته که از مقطع راهنمایی در اومدید. اعتراض برای نمره امتحان، مختص دوره راهنماییه نه حالا. -اما استاد... اخم هایش را بیشتر در هم کشید و نگاهی کلی به کلاس کرد. -سوال؟
  11. Melika.Y

    فراخوان جذب گرافیست

    عزیزم من الان بخوام جلد زن بشم آموزش میدید؟ یا بعدا بخوام مقام نویسنده رو داشته باشم، میتونم عوضش کنم؟
  12. Melika.Y

    آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا

    پارت بیست و نهم -خون بهش وصل کردن و سرم زدن. فشارش افتاده بود. اما من با تو کار دارم. آرمان با صورتی بی انرژی از روی صندلی نقره ای رنگ و سرد بیمارستان بلند شد و راه خروج را پیش گرفت اما حضور مانی را در کنارش احساس می کرد. روی صندلی های حیاط نشستند. -خب؟ لبش را گزید و کف دو دستش را روی صورتش کشید. -تلخه. -چشیدم! تکان شدیدی خورد و به نیمرخ خونسرد مانی خیره شد. مانی یک جعبه و فندک طلایی رنگ از جیبش بیرون کشید و در حالی نخ سیگار بین لبهایش را آتش میزد، جعبه را به سمت آرمان گرفت. زمانی که آرمان نخی از بین سیگار ها بیرون کشید شکه نشد. محال بود کسی که اسم تک تک الکل
×
×
  • اضافه کردن...