رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zhrw._.sl

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,776
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد Zhrw._.sl در 30 خرداد

Zhrw._.sl یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,934 Excellent😃😃😃😃

درباره Zhrw._.sl

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 28 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

17,773 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_۶۸ *** به اینجای داستان که رسیدم، تکیه به مبل پا روی پا انداختم و خیره به دکتر ایزدی زمزمه وار گفتم: - بقیه ماجرا رو هم که می دونید. پیدا کردن یه شغل توی یه فروشگاه بزرگ روسری و بعد هم ماجرای طلاق و این چرت و پرتا که دلم نمی خواد حتی بهش فکر کنم! کلافه و بی رمق، با تکیه دادن آرنجم به دسته مبل، پلک هایم را بستم و صورتم را پشت انگشتان لرزانم مخفی کردم. متوجه نشده بودم که در تمام آن مدت با دست دیگرم به دسته مبل چنگ زده و از سر حرص آن را می فشردم که ناگهان دستی گرم بر مشت منقبضم قرار گرفت. با آن لمس کوچک، به خود آمدم و با پس زدن خاطراتی که در ذهنم درست مثل فیلم مرور می شد، صورتم ر
  2. پارت صد و چهل و دو

    آنگه=آنکه

    سکت=سمت

    فک کنم تو هم مث من تند و تند تایپ میکنی😂

    1. N.a25

      N.a25

      اره من عجله دارم زودتر تموم شه

      اونا رو تو ویراستاریش حل میکنم😂

  3. #پارت_۶۷ سهیل شرمزده لبخندی زد و زیر لب نالید: - معذرت می خوام، عادت شده برام دیگه! با تکان دادن سرم به نشانه تاسف، این بار سهیل آدرس کامل را به من داد. حدود نیم ساعت بعد، هردو در منطقه پایین شهر بودیم و هرچه پیش می رفتیم کوچه ها باریک و باریک تر می شد. طبق ندای سهیل ماشین را در کوچه ای تنگ روبروی خانه ای کلنگی نگه داشتم. پشت سر او از ماشین پیاده شدم و کنجکاو به دور و اطرافم نگاه کردم. سهیل روبروی در قدیمی خانه ایستاد و دست در جیبش فرو برد. حیران در کنارش قرار گرفتم و به تبعیت از او به خانه زل زدم. در همان حین زیر لب از سهیل پرسیدم: - خب... ما اینجا چی کار می کنیم؟ سهیل با نگاهی ک
  4. کول اسپراوس: سهیل جیجی حدید: مهتاب بوراک گلسوی: فرهاد
  5. باشه عزیزم جیجی حدید کول اسپراوس بوگرا گلسوی فقط فعلا دست نگه دار شاید اسم رمانمو عوض کردم تا تو چندتا کلیپ درست از این ۳ تا پیدا کنی منم اسمشو تغییر دادم😁
  6. به به ببین کی فعال شده😁

  7. #پارت_۶۶ بی توجه به سوالش از کنارش گذر کردم و در همان حال به طور واضح خطاب به او گفتم: - خونه ام! سهیل شوکه از حرفم، دست به کمر پوزخندی عصبی زد و با دوگام بلند خودش را به من رساند و دوباره سد راهم شد. ناچار ایستادم و بی حوصله نفسم را پوف مانند بیرون فرستادم. همان طور که خیره در چشمان ناباورش بودم، زمزمه عصبی اش به گوشم خورد: - خونه؟ تو به این می گی خونه؟! آن گاه با دستش به ساختمان مسافرخانه اشاره کرد و منتظر به من زل زد. دست به سینه کمی این پا و آن پا کردم و در سکوت لحظاتی نگاهش کردم. سپس چشم هایم را در حدقه چرخاندم و تسلیم شده نالیدم: - خب پس کجا برم؟ بیام خونه عمو ناصری که که
  8. #پارت_۶۵ با لرزشی نامحسوس که از یادآوری وقایع ساعاتی پیش در دست ها و پلک هایم ایجاد شده بود، زیر چشمی نگاهی به مبین انداختم که در کنارم در سکوت با انگشت هایش بازی می کرد. با دیدن او، چهره ام سخت شد و در همان حال هرچه که بر دلم سنگینی می کرد بر زبان آوردم. خلاصه ای از دوران سختی که با فرهاد در تمام آن سال ها گذرانده بودم؛ بدون آن که قطره ای اشک از چشم هایم جاری شود! متوجه شدم که سهیل با هر کلمه ای که از دهانم خارج می شد، مشت هایش سخت تر و سخت تر فشرده می شد و فکش منقبض شده بود. وقتی حرف هایم تمام شد، نفس عمیقی کشیدم و با پوزخندی به تلخی زهر نالیدم: - خب... به اندازه کافی بهت دلیل دادم
  9. #پارت_۶۴ خیره به نام او که بر تابلویی در کنار در بود، دستم را دراز کردم که ناگهان دستگیره پایین کشیده شد و سهیل در حالی که با شخص پشت سرش صحبت می کرد در درگاه نمایان شد. تا سرش را بالا آورد، ناگهان خشکش زد و لبخند بر لب هایش در یک چشم به هم زدن محو شد و جایش را به شگفتی در چهره اش داد. او... تغییر کرده بود! چهره اش با زدن آن عینک فرام مشکی از حالت خامی در آمده بود و او را جدی نشان می داد. موهای لخت سیاهش مثل همیشه شل و آویزان در صورتش نریخته بود؛ به بالا شانه زده و او را جذاب کرده بود. با آن کت و شلوار جذب کرم رنگی که به تن داشت، کاملا شبیه به وکیل های پایه یک دادگستری شده بود. د
  10. #پارت_۶۳ فرهاد به یک باره به سمتم متمایل شد و روبرویم به روی زمین زانو زد. در همان حال با لحنی پر عجز نالید: - بهم حق بده مهتاب! منم آدمم، دلم یه زندگی عادی می خواست! مات و مبهوت لحظاتی نگاهش کردم. از این حرفش به قدری شکه و حرصی شدم که گریه ام را فراموش کردم. او علنا وضعیت بیماری مبین را به رخ کشیده بود و آن موضوع را می کوبید بر سرم. با پس زدن اشک هایم، خیره در چشمان او که با خودخواهی تمام این حرف را به من زده بود، پوزخندی عصبی زدم و ناباور داد زدم: - تو دلت زندگی عادی می خواست؟! تو؟ این بار از جا برخاستم و رو به فرهاد که همچنان با حالت جدی روی صورتش به روی زمین زانو زده بود غریدم
  11. سلام گلی😉

    خوشحال میشم اگر دلنوشتمو بخونید و لایک کنید🙏

     

     

  12. سلام خوبی؟

    یه سوال ازت داشتم

    رمان اوای جنون ویراستاریش دست کیه

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. Hany Pary

      Hany Pary

      زهرای سلام 

      من برای نیلوفر پیام فرستادم که چطور فایل رمانش رو بفرسته داخل انجمن، پیام رو دیده دیروز ولی ری اکشنی نشون نداده؛ می‌تونی بهش یاد بدی بفرسته یا مشکلی اگه داره بگه @Zhrw._.sl 

    3. Zhrw._.sl

      Zhrw._.sl

      باشه عزیزم

    4. Hany Pary

      Hany Pary

      مرسی گلم اوکی شد انجام دادن:-<

  13. #پارت_۶۲ زن با این حرف او دستانش را در هوا تکان داد و با حفظ لحن توبیخ کننده اش پاسخ داد: - نه، ولی همین که باهاش حرف نمی زنی یعنی داری جا می زنی! صدایش به شدت برایم آشنا می زد. حس می کردم صدای آن زن را بارها شنیده بودم؛ ولی هرچه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. پس ترجیه دادم خیره به آن دو، به ادامه مکالمه شان گوش بسپارم و بفهمم بحث آن ها سر چیست! زن با مکث کوتاهی پس از حرفش، قدم دیگری به سوی فرهاد برداشت و در حالی که در فاصله چند سانتی او ایستاده بود زمزمه وار نالید: - فرهاد بهش بگو! ناسلامتی من زنتم... دیگه تحمل یه زن دیگه رو توی زندگیمون ندارم! همین حرف او کافی بود تا نفس در سینه
  14. #پارت_۶۱ با این حرف او اشک هایم با شدت بیشتری بر صورتم جاری شد و سعی کردم بازویم را از مشتش در آورم؛ اما کم کم ضعف بر من چیره شد و ناتوان به روی زمین زانو زدم. همان طور که چانه ام از شدت بغض در گلویم می لرزید، پلک هایم را سخت بهم فشردم و هق هقم را از گلو آزاد کردم. سهیل همانطور که با حفظ چهره مغمومش بالای سرم ایستاده بود، به چند نفری اشاره کرد تا نزدیک شوند. لحطاتی بعد به کمک دو زنی که به خاطر حال خرابم نفهمیدم چه کسانی بودند از آن جا دور شدم و به زور به من آب دادند تا از حالت نیمه بیهوشی که داشتم‌ دور شوم. در آن مدت تنها متوجه یک چیز شدم. نبود فرهاد! او هیچ جا به چشم نمی خورد. بارها
×
×
  • اضافه کردن...