رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Narges.Sh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    196
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,201 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Narges.Sh

Experienced

Experienced (11/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

3.1k

اعتبار در سایت

  1. عطش کووووووووششش؟

  2. ها هی هو هه هو ها هیو هع😂😐

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      هووووووووووووووووو

    3. پرتوِماه

      پرتوِماه

      جووون همکارییی😂😂

    4. پرتوِماه

      پرتوِماه

      خوبی خوشی سلامتیی

  3. دقت کردی اسم حمید چه شومه؟؟؟ منم یه شخصیت دارم این هوا کثیف و رذل که فک نمی‌کنی...اسمش حمید هست😂😂😂

    1. Masoome

      Masoome

      واقعااا؟ بدبخت حمیدا ب چ آدمایی تبدیلشون کردیم😂😂

    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      اره قبلنم فک کنم بهت گفتم😁😂😂

    3. Masoome
  4. این شد یه اهنگ درست و حسابی.😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

      😂😂😂💖عذاب وجدانتو عشقه

    3. Narges.Sh

      Narges.Sh

      تو خودت عشقی😂💜

    4. پرتوِماه
  5. جیییغ نگفتم داو اول محشره؟ دیگه مدیر انتقال هم فهمید💜💜💜😍

    1. Z.A.D

      Z.A.D

      😄 مرسی نرگس جون. محشری از خودته. 💛

  6. پست چهاردهم: در جواب سوالم، برای خود دهانی کج کردم و به باقی حرکات آن شخص به اصطلاح زن، چشم دوختم. عصایی در دستش وجود داشت و هنگامی که پنجه‌اش را از دست آن مرد جدا کرد، با استفاده از آن، ده گام جلو آمد. لنگ نمیزد و به همین منظور، اینگونه راه رفتنش مرا به شدت گیج کرده بود. چوبش را بالا برد و چرخشی به آن داد. تازه آن زمان بود که متوجه اعداد روی آن شدم. روی عصا پر بود از عدد ده، که جای- جای آن چوب را احاطه کرده بود. اخم‌هایم اندکی در هم گره خوردند. فرد به آرامی از پله‌های سکوی فلری پایین آمد؛ مضحک بود که با شماردن پله‌ها، متوجه شدم تعداد آنها هم ده تا هستند. گره ابروهایم لحظه به لحظه بر اثر سردرگمی بیشتر و بیشتر کور میشد. فردی که حدس زده بودیم زن باشد، جلوی جمعیت ایستاد و سپس پیش‌روی چهره‌های بهت‌زده و مملو از هیجان ما تماشاچیان، شروع به چرخیدن به دور خود کرد. چوبش را بالا سرش برده بود و آهسته‌وار به دور خود می‌چرخید. اگر مرا رها می‌کردند در همانجا خود را ار شر چنین پرونده‌ایی خلاص می‌کردم. در همین افکار به سر می‌بردم که زن ایستاد. آنتونی سمتم خم شد و جنب گوشم گفت: - ده دور به دور خودش چرخید! با این سخن آنتونی، بیشتر از پیش گیج و درمانده شدم. زن، درحال تکرار کردن اصواتی نامشخص بود زیر لب، دانه به دانه تماشاچیان را گویا می‌شمرد. به ناگاه، چوبش را با سرعت به سوی بینی آنتونی نشانه رفت و آن را یک سانتی‌متری او، متوقف کرد. می‌توانستم هوای ترس آنتونی را از همین فاصله هم حفظ کنم. اصلاً مگر تا چندی پیش آنتونی جنبم نایستاده بود؟ پس چرا هم‌اکنون یک فرد بینمان فاصله بود؟! وحشتی غیر قابل وصف در وجودم به جریان در آمد. آن زن عجیب، با صدای بلند و گیرایی گفت: - نفر دهم، تویی! پیکر آنتونی آشکارا لحظه‌ای به خود لرزید. گام‌های سستش را عقب کشید، شاید قصد فرار کردن داشت؛ لیکن در میانهٔ راه، زن نوک عصایش را به یقهٔ پالتوی آنتونی چسباند و او را جلو کشید به دنبال خود سمت سکو برد. مردم با هیجان فریاد می‌کشیدند و یک‌صدا می‌گفتند: - باز هم انجامش بده! جمعی از مردم جلویم را گرفتند و من با قدرت تمام آنها را کنار می‌زدم تا بلکه به آنتونی برسم و او را از خطرات احتمالی نجات دهم. دیدم که همراه آن زن مرموز بر روی سکو ایستاد. هنگامی که به سوی تماشاچیان بازگشت، چشمانش در در چشمانم گره زد و چون شیری زخمی چنان فریادی کشید که من به وضوح آن را سمع کردم! - زمانی که ایزابل یک روز ناپدید شد، شب قبلش مثل من، فرد منتخبی بود که از طرف این زن انتخاب شده بود، دوست‌هاش بهم گفتن! گام‌هایم با وحشت لحظه‌ای خشک شدند؛ لیکن الآن وقت تعجب نبود، باید هرطور که بود آنتونی را نجات می‌دادم! به همین منظور، با قدرت بیشتری مردم را کنار می‌زدم به جلو می‌رفتم. آن مثلث آتشین که بوسیلهٔ یک قرقره در هوا معلق نگاه داشته شده بود، به سوی آنتونی شروع به حرکت کرد و درست پیش رویش ایستاد. چهرهٔ مضطرب من هم همانند او، خیس از عرق وحشت بود.
  7. لابد اون اقای بد بد...عکس از تابان با دوستش گرفته...یا چمیدونم...من خو گفتم می‌خوای یه مشت ادم دیگه رو بدبخت کنی😂دیگه روحیم قوی شده.😂😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      من وقتی پارت‌هات رو می‌خونم...در طی پارت اشک تو چشام جمع میشه...وقتی میرسم اخر پارت...یاد ایح ایح‌هات میوفتم یهو شروع می‌کنم به هارهار کردن از خنده...تعدلم به هم خورده😂

    3. masoo

      masoo

      وای نمیری دختر 😂

      من کلا کاری کردم کلا ریختی بهم

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      اره دقیقاااااااا

  8. تففففففففففففففففففففففففف تو رو اونی که این اهنگ نمایه رو ساخته....یعنی تففففففففففففففففففف غلیظظظظظظظظ😖😖😖😖😖😖😖😖😖🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯قلبم افتاد پایین قل خورد رفت خودشو زیر تختم پنهون کرد از ترس😂🤯

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 11
    2. Marynana

      Marynana

      و سپس رهایش ساختند تا از خاکش علفی خارج گردد.

    3. Marynana

      Marynana

      خیلی دارم سنگین حرف میزنم؟

      الان اخه خیلی رو مودشم😐🤝

      منظور این بود که با گفتن اینکه نعره هم هست با خاک یکسان شدم... عام... اره😐🤝🤝

    4. پرتوِماه

      پرتوِماه

      نه الان مخم یه خورده هنگه خوشحالم بعد ۴ روز بی ابی بالاخره اب داریممم اب مایه حیات استتتت جییییغ😂😂🙂

      البته فردی که نعره رو به نام خود زده بعید میددنم همکاری کنه@[email protected]

       

  9. اهنگ نمایییییییههههههه

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Flare

      Flare

      ولی یه چی مربوط به سوباسا رو به من ربط نده، الآن حس می‌کنم افتادم روی دور کند@[email protected]😂

    3. Narges.Sh

      Narges.Sh

      فکر کنم سلول هفتت یادت داده...من چه بدونم.

      ولی سلول هفت مغزم داره تو گوشم جیغ میزنه میگه سلول هفتش داره همه چیو بهش یاد میده.😂

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      از سوباسا بدت میاد.😂

  10. بغضضضضض....تموم شددد...چقده زوووووووووود.... بغضضض🥲🥲🥲

    1. masoo

      masoo

      اوهوم بلاخره تموم شد

      طبق قولم اجازه دادم زنده بمونن 😂

      بغض نکن که خراش تو راهه

    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      خراش هم قراره یه مشت دیگه رو بدبدخت بیچاره کنی...😂🥲

  11. هم به خون کمالی تشنم هم مهرداد😁😁😁🔪🔪

    1. Z.A.D

      Z.A.D

      بیچاره. بچه یه ذره شیطونی منفی داره. گناه داره. 😄😁 

    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      نه نداره. از مهدیس هم بدم میااد.😂🔪

    3. Z.A.D

      Z.A.D

      🍁 مرسی که می‌خونی.

  12. طینت مجروح مهدیث خیلی خوشحال میشه اگه بخونیش و اگه دوست داشتی دنبالش کنی 😉

    https://forum.98ia2.ir/topic/632-رمان-طینت-مجروح-mahdis-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/3/?tab=comments#comment-23818

  13. و در هم‌اکنون اعلام می‌کنم که کمربند‌هایتان را مححححکمممم ببندید که قراره زنگوله حلق یه بشری که نمی‌دون کیه ولی تو دهنش گیر کردیم رو بزنم و با هم بریم برای مو شکافی افکار مغزش.😂😂

    اول میریم تو معدش...بعدش با استفاده از رگ‌های خونی می‌ریم تو مغزش ببینیم عایا سلول هفتی در مغزض وجود دارد یا نه؟؟؟

    اماااااااااادهههههههه؟؟؟ اعلام کنییییید

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      خواستم یه جمله مرتبط با جادو بگم خبببببب:/

    3. Flare

      Flare

      دیگه تخیلت از من خفن‌تر شد، حسودیم شد، خب درک کن، سلول هفت مغزم به هق هق افتاده@[email protected]

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      خجالتم ندهه لبو...سوالی بود چهار چش در خدمتم..

      پ.ن: می‌دونم چهار چشم ربطی نداشت نمی‌خواد بگی.😂

  14. سلام.🙂

    شهر جنون زده پارت نمی‌ذاری؟ خیلی وقته ازش اعلانی ندارم.🥲 @azamshahpori

    1. azamshahpori

      azamshahpori

      سلام وای ذوق مرگ شدم کسایی هم یاد رمانم میوفتن 

      یه چند وقت برا نقد اولیه منتظر بودم ولی دیدم فایده نداره  یک ماهه نقدم ندادن

      صبح تا حالا با کلی جون کندن تونستم پنج  خط بنویسم چون این قسمت از رمان باید خیلی غمگین باشه و خوب توصیف بشه یکم برام سخته 😕 شاید فردا پارت بزارم 

    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      خیلی خوبه...منتظرم

      شاید دیدن یه کلیپ غمگین کمک کنه...شاید البته.🙂

    3. azamshahpori

      azamshahpori

      پارت گذاشتم خوشحال میشم بخونی نظر بدی

  15. ای خدا بگم چی کارت کنه اشکمونو درآوردی😫😫💔

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. آفتابگردون

      آفتابگردون

      وااااای 

      کاش شماره یا یه آیدی ازت داشتم این همه حرفی که دارمو نمیتونم بنویسم😳

    3. Narges.Sh

      Narges.Sh

      می‌خوای گپ بزنم؟ یا چیز داری...همون پیام‌رسان آبیه..داری؟

    4. آفتابگردون

      آفتابگردون

      بذار بیام خصوصی

×
×
  • اضافه کردن...