رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mina.

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    4,813
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9,466 Excellent😃😃😃😃

درباره mina.

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 5 دی 1399

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,468 بازدید کننده نمایه
  1. پارت سی تیله‌های مشکی شهاب دو- دو زد و یک نگاهِ زیر چشمی به مارال انداخت... خب در حال دور شدن بود... با هم قدم می‌زدند و هرازگاهی شهاب، دور از چشم ترنج برای آن نگاه های هیز شوکه‌کِشی می‌کرد. مقابل مانتو فروشی زیبایی ایستادند و نگاهشان رو معطوف آن چند تکه پارچه‌هایی کردند که سارافونِ زیر مانتویی نام داشت. شهاب جنتلمنانه دست ترنج را بی اجازه میان مشت خود گرفت و بی توجه به تقلاهایش وارد مغازه شد: _ سلام مانتوی سوم از سمت چپِ مانکن‌ها رو نشونم می‌دین؟ پسرک میان مغازه سلامی زیر لب داد و اندازه‌ی قد و هیکل ترنج را از نظر گذراند. به سمت رگالی رفت و در همان حال ادامه داد:
  2. پارت بیست و نهم ترنج پوفی زیر لبی کرد و براستی بدش می‌آمد از این همه دروغ! سری تکان داد و سعی کرد با لبخندی که نشان می‌داد باور ندارد؛ حرف را عوض کند: - ترجیحا یک پاساژی برو که قیمتاش مناسب باشه... شهاب کمی جابجا شد و اینگونه رفتار به مزاقش خوش نمی‌آمد! دنده را عوض کرد و با صدایی که نسبتا آرام بود گفت: - نمیدونم... و برای ترنج سوال پیش آمد؛ دقیقا چه را نمی‌داند؟ چهار راه سوم را که رد کرد؛ به سمت پارکینگ برج تجاری پی‌چید و در صف ماشین‌ها قرار گرفت. ترنج ابرویی بالا انداخت و به محدوده‌ی شلوغ اطرافش خیره شد؛ خب خداروشکر پولش با اجناس اینجا هم‌خوانی داشت! دس
  3. سلام منیع جان

    چطوری عزیزممم

  4. پارت ۱۳۳ شارلوت دست به کمر بلند شد و با صدایی که سعی می‌کرد بلرزه گفت: - وایی یعنی این‌ها تا به حال اژدها نکشتن؟! و آلبا سریع صاف شد و ادامه داد: - همینطور غولِ دو سَرِ سبز؟ یهو یک صدای مردونه از پشت سرمون گفت: - اینا تو عمرشون یک دونه پشه هم نکشتن! سوفیا منی رو که در حال تلاش بودم، بلند کرد و کنارم ایستاد: - پس فکر کنم بهتره بریم! جین مضطرب از جاش بلند شد و رو به لوسیفر که با خنده ایستاده بود گفت: - میشه امشب رو بیخیال بشی لوسی؟ لوسیفر یقه‌ی آلبرت رو ول کرد و چون آلبرت توقعش رو نداشت؛ با سر به زمین پرت شد! لوسیفر جدی ادامه داد و گفت:
  5. من میناتحصیلداری نویسنده دلنوشته شمع وجودم آن را در نودهشتیا منتشر کرده و هیچگاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت
  6. سلام ممنون از زحمتتون اوکی هست @Hadiseh.SH
  7. سلام قربونت شم من درگیر درس و کنکورمم فدات شم عالی پیش اومدم دیگه ماه اخره نمیخام کم بزارم هرماسم پارت نذاشتم ولی داره جبران میشه. انشاءالله تموم بشه که زحماتم هدر نره. پارتات نسبت ب قبل خیلی بهتر شده و من میتونم حدسیاتی رو خاله صنم بزنم. ولی اون میکس هایی که از زبون ایهان صحبت میکنی رو دوست دارم
  8. پارت ۱۳۲ کلافه نگاهی به دخترا کردم و ته دلم احساس خلاء کردم... خلائی که از نبود جرجیس منشاء می‌گرفت! دست شارلوت روی دستم نشست و زیر گوشم گفت: _ یک جواب به اون طفلک بده! از بس نگاهت می‌کنه داره می‌میره! با تعجب سر بلند کردم و به شارلوت خیره شدم که اسم * جین * رو لب زد! چشمام رو پف دادم و به جین نگاه مَکش مر‌گ‌مایی انداختم. جین که خرکیف شده بود، جسارت پیدا کرد و با مِن- مِن گفت: - میشه باهام قدم بزنی؟ مردد نگاهی به جمع انداختم که ساکت شده بود. خواستم جواب بدم که صدای فریاد آلبرت بلند شد و بلافاصله به روی میز افتاد! ترسیده هینی کشیدم و ناخواسته از پشت بر رو
  9. سلام زهراجون خیلی خوشحالم که پر قدرت به رمانت ادامه میدی و ولش نمیکنی. خیلی خوب پیش اومدی منتظر ادامه کارت هستم بانو @zar_zari
  10. Roar

    سلام دخی قشنگم ^_^

    گلی جلد شمع وجودم رو میشه تو تاپیک ویراستاری بفرستی؟ ورد زن نتونست پیدا کنه 

  11. پارت بیست و هشتم سعی کرد لبخندش را جمع کند و جدی باشد: - بله؟! ترنج مابقی راه را نرفته ایستاد و کمی اخم چاشنی آن صورت زیبا کرد: - کجا می‌بریش؟ شهاب نگاهی گذرا به اطرافش انداخت و خونسردانه چشم دوخت: - چی رو؟ ترنج فهمید این ساعت از آن دسته ساعت‌هایی است که شهاب ساز مخالف می‌زند! - گوشی من رو کجا می‌بری؟! شهاب که مثلا‌ تازه دو هزاری کج و کوله‌اش جا افتاده بود، ابرویی بالا انداخت و کمی ژست حق به جانب گرفت: - من این رو می‌برم تا شما فکرات رو بکنی دیگه... مگه نه؟ ترنج اخمی کرد و حرصی پوفی کشید. رو به شهاب با حرصی دخترانه گفت: - آبرو
  12. سلام

    گذرسایه ها از مهر پارسال پارت گذاری نشده و چون توی نخبگانه اگه 10 روز پارت گذاری به تأخیر بیوفته به تایپ رمان منتقل میشه پس اگه تا پونزدهم آپدیتش نکنی ناچارم به متروکه منتقلش کنم.

  13. ۳۰۰ امتیاز فراخوان دلنوشته دی ماه بهتون اضافه شد(دلنوشته هاله احساس)

  14. هعی مینا نیستی سوت وکوره🤧🥺

    1. mina.

      mina.

      هومممم

      منکه گفتممممم که درگیر درسمم و اینااا 

      یادت شده :))

      @Zahra_banu

    2. Zahra_banu

      Zahra_banu

      یادم هست

      ولی دیگه خیلی نیستی :(

  15. پارت ۱۳۱ آلبرت هیجان زده بلند شد و روی میز ایستاد. شمشیرش رو از غلاف خارج کرد و به سمت شخصی تخیلی نشونه گرفت و با جدیت گفت: - بله! من با آدم‌های شرور زیادی جنگیدم و همه رو از پا در آوردم! حتی گاهی جین به من حسودی می‌کنه! نگاهم به پسرک چشم سبز کشیده شد که به صورت مغرور آلبرت خیره بود. با گیجی سری تکون داد و بی حرف به لیوان خیره شد. جک پیش دستی کرد و مشتی به پای آلبرت زد و گفت: - حالا اینجا رو نزار رو سرت؛ بیا پایین! آلبرت موضعش رو حفظ کرد و رو زبه شارلوت گفت: - خانم زیبا ممکنه افتخار بدین و باهام برقصین؟ شارلوت شوک‌زده اوهی گفت و پسرک گستاخ از روی میز احترام گذاشت و خم شد. شارل
×
×
  • اضافه کردن...