رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ملیملازاده

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    2,075
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

6,237 Excellent😃😃😃😃

درباره ملیملازاده

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 14 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,338 بازدید کننده نمایه
  1. هر کس به اندازه ای که ما را دوست دارد باید ذهن و دلمان را اشغال کند
    نه به اندازه ای که ما دوستش داریم!

    1. Azin18

      Azin18

      زیباست:) 

  2. سلام ملی جونم❤️

    عزیزم میخوام رمان نقد کنم میخواستم ببین رمانی داری که بین 40 تا 50 پارت باشه که نقد کنم؟ 

  3. ۴۹ برادرت یک مدت خونه نشین می شه و حال روحیش انقدر داغون بوده که چند کیلو کم می کنه. در این مدت مادرت خیاطی می کنه و لقمه ای واقعا بخور نمیر در میاره تا جایی که حال برادرت خوب می شه و به روستایی میرن و رعیتی یک ارباب رو می کنند تا جایی که ارباب به مادر تو که جوون چشم می دوزه. ارباب چهار همسر داشته و مادرت رو به عنوان همسر صیغه می خواست. مادرت و برادرت تصمیم به فرار می گیرن اما فایده ای نداره و برشون می گردونند پس مادرت وارد زندگی با ارباب می شه و برادرت هم جای نسبتا امنی پیدا می کنه. مادرت و همسر دوم ارباب همزمان بچه میارن و همسر دوم ارباب می میره پس ارباب مادرت رو عقد می کنه و دو پ
  4. پارت دوم اما خبری از دختر نشد. کودک بهانه گیری می کرد. حتی باری تصمیم گرفت از در سه متر را به پایین بپرد خدا می داند اگر التماس های مادر دلش را پیر نکرده بود چه می شد! بازی و بهانه گیری برای کودک غذا نمی شد پس مادر لازمشان را گشت تا ببیند چیزی برای خوردن میابد یا نه. کمی کباب سرد شده دید پس توان و حافظه کوتاه خود را در روشن کردن پیک نیک گذاشت و غذا را گرم کرد. - ببین توی سبد نون هم هست. کودک گشتن را دوست داشت پس در اضاع بیرون ریختن بسیاری از لوازم داخل سبد پلاستیکی دارای نان را بیرون آورد. - ایناهاش. مادر از غذا گرم شده را در مقابلش گذاشت. - بخور عزیزکم. کو
  5. پارت هشت پیشونیم رو بوسید. - می مونم. - تو کی هستی؟ هر دو به سمت شاهین برگشتیم. دایی صاف ایستاد و گفت: - شما؟ - من زودتر پرسیدم، جواب من رو بده. با ناراحتی گفتم: - تو چقدر بی ادبی شاهین! دایی با تعجب گفت: - بله، ارباب زاده جدید. شاهین داشت عصبانی می شد که سریع گفتم: - دایی فرهاد منه. دایی به شاهین گفت: - من برم پدرتون رو ببینم میام. و رفت. شاهین دست من رو گرفت و از باغ بیرونم برد. اون موقع ها هنوز اجازه داشتیم از باغ بیرون بریم اما وارد روستا نمی شدیم و به سمت قناط سمت باغ ها می رفتیم و با قورباغه های کوچیک داخل آب بازی
  6. ملیملازاده

    خاطرات خواهر شوهر

    بسم الله الرحمن الرحیم ما که نشدیم اما شما هر خاطره از خودتون با اطرافیان دارین که احساس می کنید جز این خاطرات حساب می شه بذارین
  7. با #امام‌زمانت حرف می‌زنی یا درد دل می‌کنی دیدۍ حالت عوض شد...
    #بدان‌ڪه‌وصل‌شدۍبه‌آقا.😍🙈
    با امام زمان حرف بزن چه ڪسی بهتر ازآقا.... 
    راستۍ چقدر خوبه با آقا حرف زدن امتحان ڪن ببین چقدر زیباست🥰
    و "#سلام مرا هم به #آقا برسان."
    #آیت‌الله‌شاه‌آبادۍ
    #نصیبتون‌ان‌شاءالله...🤲🏻
     #عاشقانه #مذهبی

  8. **زرتشت** - هنگامی که برود سرنوشت ما چه خواهد شد؟ داشتیم با گشسب از کنار سالن حرم سرا می گشتیم که صدای رها رو شنیدیم. ما که وارد شدیم و سلام و احوال پرسی. بعد کناری نشستیم تا پدر رها بقیه داستان رو تعریف کنه. جز همسرهای محمد ارسلان و ما، زینب کبری (سلام الله)، خدمت کارها، محمد ارسلان و سرکیس هم بودن. - پانته‌آ ملکه شوش و بانویی بسیار زیبا بود که از این حيث مثل و مانند نداشت. این زن همسر "آبراداتاس" پادشاه شوش بود. چون پادشاه آسور از قدرت کوروش و امکان حمله او به کشورش بیمناک شده بود هم پیمان خود، آبراداتاس را نزد پادشاه باختر گسیل داشت تا با او پیمانی برای دفاع در برابر حمله کو
  9. گلکم فراری دلباخته رو تا جمعه شب آپدیت کن وگرنه به متروکه منتقل میشه

    1. ملیملازاده

      ملیملازاده

      باشه ممنون اطلاع دادید

  10. سلام گلم پارت اخر رمان رو که تموم کردی لطفا اطلاع بده خصوصی که من پارت بعد رو بزارم💋

  11. فکر کنم همون زمان مجروح شدنش بود که نسبیه چنان با شمشیر به پاهای حمله کنند ضربه زد که پیامبر (صلی الله) خندشون گرفت. اما من انقدر ضربه های متفاوت شمشیر رو تحمل کردم که بیهوش روی زمین افتادم. چشم که باز کردم یاشار بالا سرم بود. - یاشار! بهت زده نگاهم کرد. - ملیکا، ملیکا من! بیدار شدی عزیزم؟ توی این سه هفته مرگ رو به چشمم دیدم. با شنیدن سه هفته خواستم از جا بلند شدم که تمام بدنم سوز کشید. - وای! - بلند نشو تمام وجودم! نالیدم: - بچه م! - از اینجا دورش کردم گلم، وسط جنگ جای بودن بچه نیست. نگاه بیحالم رو بهش دوختم. - جنگ؟! - آره عزیزم
  12. خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند به گل پیکرشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
  13. دست هایم را در دست گرفت و ارام شد تازه انگاري دلش راضي به اين اسلام شد دست‌هايت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت: مومنين! ( يک لحظه اينجا يک تبسم کرد و گفت:) خوب مي‌دانيد در دستانم اينک دست کيست؟ نام او عشق است، آري مي‌شناسيدش : علي ست من اگر بر جنگجويان عرب غالب شدم با مددهاي علي ابن ابي طالب شدم در حُنين و خيبر و بدر و اُحُد گفتم: علي تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علي با خدا گفتم: علي، شب در حرا گفتم: علي تا پيام آمد بخوان «يا مصطفي»! گفتم: علي هر چه مي‌گويم علي، انگار اللّهي ترم
  14. آنان كه ز يكدگر جگر ريش‌ترند                    قومی پس‌تر، قبيله‌اي پيش‌ترند

    در غربت مرگ بيم تنهایي نيست                   ياران عزيز آن‌طرف بيشترند

    (طالب آملی)

    1. Hada

      Hada

      به‌به^^♡

×
×
  • اضافه کردن...