رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

straange

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    2,928
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد straange در 11 فروردین 1398

straange یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

11,381 Excellent😃😃😃😃

درباره straange

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 بهمن 1250

آخرین بازدید کنندگان نمایه

31,151 بازدید کننده نمایه
  1. چشم آیینه بردار

    منجی در آیینه است...

    علیرضا روشن

  2. پارت21 به تن لختم نگاهی انداختم، با چشم های براقم به لباسی که به سقف آویزان بود نگاه کردم. در میان گناهکار بودن یا نبودن، ندانستنی وجود دارد که بیشتر از همه تنم را به لرزه می انداخت. با ضعف در راه رفتنم، ناخواسته به پایِ خاکی و نتوانم خیره شدم. نمی دانم ترس از مرگ بود یا چیزی دیگر! آرام و لرزان به سمت طنابی داری که خود زودتر از موعد ساخته بودم رفتم. جفت پایم را روی صندلی کوتاه چوبی قرار دادم. لحظه ای چشم هایم را روی هم قرار دادم، صدایی در ذهنم ‌گفت: - ترسو! آری ترس داشتم، این ندانستن امانم را بریده بود. از سویی دیگر حرفها، نگاه های افرادی که بدون دانستن چیزی مرا مته
  3. دوستان ویرایشات اهمر شروع شده..

    بعد از این ویرایش اصلا دستی به فصل اول نمی ره و مجدد ویرایش نمی شه. ویرایش نهایی هستش.

    پس دوستانی که دوست دارن پایین این اعلام حضور کنن که تگ بشن زیر هر پارت ویرایش شده.

    یا می تونید منتظر بمونید تا اتمام کل ویرایش که حدودا یک الی دو ماه طول می کشه..

    تصمیم خودتونه خواننده های خوش ذوقم..

    ممنون از همراهیتون دوستان..

  4. نقد... 

    @straange

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. *arisky*

      *arisky*

      نقد زمان بره خب😂

      الان لپ تاپ دست مامانمه هروقت ازش گرفتم بقیشو مینویسم. 

      نصفش رو نوشتم😎

      حالا هم بیا چت باکس من غریبم🥺

      @straange

    3. straange

      straange

      یکم تایمم کم شده واسه چت باکس و این حرفا

      الان بتونم ویرایش بزنم و شیریاخط بنویسم خودش خیلیه اصلا🤦‍♀️

      درسامم شروع شده بدتره کلا...

      ولی هرموقع تایم داشتم حتمااا

      @*arisky*

    4. *arisky*

      *arisky*

      هق یعنی از این به بعد چت باکس بی خانم وکیل میشه؟ 

      باوش فعلا درسات و ویرایش رمانا مهم تره 

  5. میدونی اصل پروانه ای چیه؟!

    این یه اصله که میگه بال بال زدن یه پروانه کوچیک، می تونه اونطرف دنیا یه طوفان بزرگ به پا کنه....

  6. مرسی جانم.. با تمام نظراتت تاحدودی موافقم البته میتونم بگم کلیه ی نظراتت واسم ارزش داشت... در قالب خلاصه نویسی و مکان یکم سخته واسم یادگیری البته که نسبتا تو نگارشم همینم. حتی شده جایی بنویسم و مدام شکل اون صحنه ای که مثلا رستورانه رو توصیف کنم اما به شدت سخته.. مخصوصا که الان دارم یه بازداتشگاه یا زندان رو توصیف می کنم که خودم تا به حال داخلش نبود و تنها یا تحقیق پیش رفته.... اما حتما این دو ویرایش میشه چون خودم اونقدر تابع نوشتن حالت چهره و مکان نیستم اما میدونم تا حدودی نیازه و حتما قرار ویرایش بشه.... ولی موضوع پرش، رمان اهمرم پرش های زیادی داشت و من چون خودم حالت یه
  7. پارت20 با سر ضربه ای به میله ی آهنی زدم. انتظار داشتم اینگونه به یادآورم! مجدد ضربه ای زدم؛ اما نشد. محکم تر از قبل سرم را به آن کوبیدم و با دردی که در سرم ایجاد شد بغض به جا مانده در گلویم مجال نداد و شکست. حالم اینجا خراب تر از همیشه بود، دست هایم را بالا آوردم و با چشم های خالی از اشکم به آن ها زل زدم. با حس اینکه باهمین دست او را به قتل رسانده باشم مرا آزار می داد! سرم را محکم به دیوار پشتی ام فشردم و با صدایی بلند فریاد زدم: - چرا؟! اما حتی از مغزم هم جوابی صادر نمی شد. آنقدر تنها بودم که حتی نمی توانستم از کسی کمک بخواهم. یک دور سرم را به دیوار زدم و بلند تر از
  8. پارت19 با صدایی خشک و گرفته که گویا سرماخورده بود گفت: - خودت رو به ندونستن نزن! متعجب تر از قبل ماندم، ابرویی بالا انداختم و گفتم: - منظورت چیه؟ تکانی به هیکل غول مانندش داد و دست هایم را رها کرد در حالی که به سمت روشویی می رفت گفت: - فقط به درون موضوع نگاه کنی، اون موقع می فهمی قضیه چی بوده! به سمتش بازگشتم، با دیدن چشم هایی که گویی سرمه کشیده است، لحظه ای دهانم باز ماند! آن ریش های بلند مشکی به نوبه ای از او یک فرد ترسناک ساخته بود. با قیافه در هم لحظه ای خیره اش ماندم که گفت: - چهره واقعی خودت چندش تره جناب همایونی! دیگر خونم به جوش آمد بود، هر
  9. پارت 18 صدایِ زیبای نواختن پیانو و بوی گل یاس یکی از مواردی بود لبخند را روی لب هایم نشاند. با حس بوی عودی که به خوبی بوی گل نرگس بود لبخندم را تشدید کرد. صدای تق- تق پاشنه ای باعث شد نگاهم را به پله یِ بزرگ و طویل سفید رنگی که موجود در سالن بود بیندازم. تپش قلبم ناگهان شدت گرفت، آرام دست هایم بر روی قلب ناآرامم قرار دادم. انتظار داشتم از روی این کت و شلوار دامادی آن را متوقف سازم‌؛ اما مگر می توانستم؟! دوان- دوان درحالی که دامنِ سفید رنگش را در دست گرفته بود، پایین می آمد و گویی قلب بی تابم را لگدمال می کرد. با صدای موبایل لحظه ای نگاهم را از زیبایی سفید پوشم گرفتم؛ اما با دیدن
  10. می دونی اول از همه عاشق چی شدم؟ اون سه چهار خطی که شخصیتم توصیف شد🤣 راستش انتظار چنین نقدی نداشتم و باس کلی برم تو فکر این حالاتا... من اگر ناقد رمانیم بشم اصولا از بحثایی مثل اسم رمان، خلاصه و مقدمه می کشم بیرون.... - نظرات زیادن و هرشخصی یه دید متفاوت داره تا چندروز پیش یه خلاصه گذاشتم فلان شخص گفت نه جالب نیست امروز به این حالت تو گفتی جالب نیست... رمان هم فیلم و سریال نیست من قرار باشه به شخصی همون اول نیمی از داستان رو بفهمم همون شروع داستان ملاکم هست ولی اونم اگر خلاصه ای بهتر برای این موضوع پیدا شد در اسرع وقت انجام می شه... - تو موضوع عاشقانه اشتباهت اینه قضاوت
  11. پارت 17 تک خنده ای کرد و گفت: - تو خیلی باهوش و نامردی دختر! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - پای شغل وسط باشه هیچکس واسم اهمیتی نداره. سوتی زد و پیاپی آن ادامه داد: - مطمئنی فقط شغل دیگه؟ تک سرفه ای کردم و گفتم: - منظور؟ - بیخیال! آهی کِشید و در همان حال گفت: - آدرس رو بفرست تا ما با خانواده بریم سراغشون. لب هایم غنچه کردم و در همان حال که مجدد چرخی خوردم گفتم: - کسی نفهمه من گفتم! با صدایی که خنده در آن موج می زد ادامه داد: - چرا اوخ میشی؟ گوشه یِ لب هایم را به دندان گرفتم و گفتم: - فقط لازم نمی بینم هرشخصی هوی
  12. پارت 16 ***** آسمان آبی تیره، پر از ستاره هایی دارد که چشمک زنان از کنار هم رد می شوند. با صدای مزاحم موبایل کتاب را بستم و گوشه ای گذاشتم. با دیدن شماره تینا تنها نفسی عمیق کشیدم و بعد از مکثی کوتاه پاسخ دادم: - بله؟ - دادگاه چطور بود؟! مردمکی در حدقه چرخاندم و سعی در آرام بودن داشتم. ساعت شنی کوچک صورتی رنگ را از وی میز برداشتم، در حالی که ان را به بازی گرفته بودم حرف زدم: - چی می خواست باشه؟ وکیل وسطاش در رفت. سکوت در صدایش باعث شد کلافه ساعت شنی را به پشت برگردانم و گفتم: - گفتی به وکیلش اعتماد داری! تینا آهی کشید و گفت: - ویدا اعتماد دا
  13. دردی که انسان را به سکوت وا می‌دارد بسیار سنگین‌تر از دردیست که انسان را به فریاد وا می‌دارد وانسان ها فقط به فریاد هم می‌رسند ، نه به سکوت هم! فروغ فرخزاد... ...پایان فصل اول.... فصل اول: در دست ویرایش فصل دوم: به زودی.. strange
  14. پارت آخر فصل اول در زندان باز شد. متعجب به اطراف خیره شدم، همه نگاه‌ها سمت من است هیچ چیز خاصی در چهره‌شان موجود نیست؛ اما نگاه فرهاد پر از زخم است. با صدایی که در همان حالت خیره به من گفت: - بیا بیرون! آرام بلند شدم و دوان- دوان بیرون رفتم فرهاد به دست‌هایم محکم چسبید. میله‌های آهنی را محکم بر هم زد و بعد از قفل کردن آن با صدایی که حرص در آن مشهود بود گفت: - راه بیفت. بدون اینکه به او نگاهی بندازم به راه افتادم. لحظه‌ای حس برخورد نفس هایش باعث شد بدنم مور مور شود. صدای با ولوم بسیار پایینش را شنیدم که گفت: - نمی دونم چطوریه که ارتباط محکمت باعث آزادی یه قاتل زن
×
×
  • اضافه کردن...