رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mahgool89

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

188 Excellent😃😃😃😃

درباره Mahgool89

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 20 خرداد 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

653 بازدید کننده نمایه
  1. سلام اکسوالی من;)

    همه اکسوالا اکسوالی منن=))

    به به اصل میدی😂😻

    من ته یان هستم ۱۶سالمه و اکسوال بایسم بکهیون ولی روی کای و سوهو هم کراشم عرر😎🎈

  2. Mahgool89

    زار Mahgool89lکاربر انجمن نودهشتیا

    پارت چهارم _ رها _داداش _دستتو بده بهم، بدو بیا بیرون دخترک در حالی که درون کمد قدیمی در زیرزمین تاریک قائم شده بود دستش را به سمت برادرش دراز میکند، چیزی را پشت سر برادرش میبیند. _داداش پشت سرت _رها نگاه نکن دخترک سرش را خم می کند تا ببیند چیست؟ از قیافه موجودی را که پشت سر برادرش است وحشت می کند و جیغ میکشد. رها از خواب بلند می شود، نفس نفس میزند، لبها و دهانش خشک شده اند، بر اثر شوکی که در خواب به او وارد شده است چند لحظه نمی تواند دست و پاهایش را تکان دهد، به اطراف نگاه میکند همه جا تاریک است آرام در جایش مینشیند گوشی را از کنار تختش بر می دارد و ب
  3. Mahgool89

    زار Mahgool89lکاربر انجمن نودهشتیا

    پارت سوم رها به سمت اتاق برادرش می رود کمی مکث می کند صدای دایی اش هنوز هم از حیات به گوشش میرسید. در را آرام باز میکند و وارد اتاق می شود. به دور و برش نگاه می کند، همه جا خاک گرفته است، هیچ ایده ای ندارد که از کجا باید شروع کند. سالها به این امید که بتواند برادرش را پیدا کند و از او بپرسد، چرا؟ روز هارا سپری کرده بود. ولی به هیچ جایی نرسیده بود و تنها راه را دوباره برگشتن به این خانه دیده بود، به این امید که شاید سرنخی وجود داشته باشد که برادرش را پیدا کند. به سمت کتابخانه برادرش می رود نگاهی به کتاب هایش می اندازد. چشمش به آلبوم عکسی در گوشه کتابخانه می افتد. آلب
  4. Mahgool89

    زار Mahgool89lکاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۲ ۱۸ سال پیش _ رهام یکی از روستایی ها امروز بهم زنگ زد گفت دیشب یه ماهیگیر رو آوردن روستا مامازار دیدتش. _چی گفته؟ پسر در حالی که چشمانش از هیجان برق میزد گفت: تایید کرده _ یعنی واقعا تسخیر شده _ آره چند روز دیگه مراسم برگزار میشه، دارن مقدمات مراسم رو آماده میکنن قراره زنگ بزنه زمان دقیق مراسم رو بهم بگه. _ خوبه ولی دانشگاه رو چیکار کنیم؟ _دو روز غیبت چیزی نمیشه که _ باشه رهام به سمت میز تحریرش می رود دفتر یادداشتش را باز می کند و شروع می کند به نوشتن. 《 همه چیز آمادس ولی من هنوز هم مرددم برای کاری که می خوایم بکنیم کمی ترسیدم
  5. Mahgool89

    زار Mahgool89lکاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۱ به خانه رو به رویش نگاه میکند. اتفاقات گذشته مانند یک فیلم از جلوی دیدگانش میگذرند. هنوز هم برایش غیر قابل درک است نمیداند چه کسی را مقصر بداند، هنوز هم به دنبال حقیقت است، هنوز دنبال کسی میگردد که باعث نابودی زندگی او شده است. _ رها مطمئنی؟! _ آره دایی جون تا کی می تونم ازش فردر کنم با تمام نیرویی که دارد با به خانه پدریش میگذارد. تمام گل های درون باغچه خشک و درختان پیرتر شده بودن. خود را به آرامی به سمت در خانه حرکت می دهد تمام اتفاقات هیجده سال پیش از جلویش رد می شود با تمام جزئیات انگار به همین تازگی اتفاق افتاده است دستان لرزان خود را روی در میگذارد
  6. نام رمان: زار نویسنده: mahgool89 ژانر: تخیلی، ترسناک هدف:پرداختن به مشکلات جامه و رفتارهایی که باعث تغییر مسیر زندگی خود و افراد جامعه می شود برگرفته از سریال مهمان خلاصه: رها دختری است که در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده است و ظاهراً همه چی در خانواده رو به راه است تا زمانی که برادر بزرگترش از بوشهر سرزده برمیگردد و موجب مرگ خانواده اش می شود انکنون رها به دنبال برادرش است تا جواب سوال هایش درمورد مرگ خانواده اش است را از او بپرسد ... مقدمه: دستم را بگیر مرا به سمت روشنایی ببر. مراقب قلبم ، و روحم باش. این جنگ با اهریمن درونم است، مرا ره
  7. Mahgool89

    فال طالع خودتون رو ببینید

    خواهش می کنم 😊
  8. Mahgool89

    اگر بهت بگن ازت بدم میاد

    اگه کسی که دوسش داشته باشم بگه ناراحت میشم بقیه اصلا برام مهم نیست. من که نمی تونم مجبور کنم همه رو که دوسم داشته باشم البته هیشکی این حرف رو بهم نزده بلکه همه خوششون میاد ازم 😁
  9. #پارت 16 از مطب روانپزشکم میام بیرون، اون هم همون چیزایی رو گفت که نسیم گفت. این که دیگه کابوس نمیبینم رو نشونه بهبودی هستش و نباید فکرم رو دگیر کنم و خوابم رو به مرگ اون زن ربط بدم و بهتره این موضوع رو فراموش کنم. از دارو های آرامبخشم هم کم کرد و گفت تا جایی که می تونم ازشون استفاده نکنم. _ سارا خودتی برمیگردم و به صدای زنی که اسمم رو صدا زد نگاه می کنم. برام آشناست ولی یادم نیست کجا دیدمش، گیج نگاش می کنم. _نشناختی؟ _نه متاسفانه _ منم ساناز... ساناز محبی...بابا چطور یادت نمیاد. بابا منم بی بی سی اس یادم اومد ساناز بی بی سی، این اسم رو به خاطر این روش
  10. واقعا مرسی از نقدت حتما رعایت میکنم و نوشتم رو ویرایش میدم
  11. #پارت 4 _ چرا اینجا تنها نشستی خانوم خوشگله. جوابش را ندادم _ دختر فراری از جایم بلند شدم ساک کوچکم را در دست گرفتم و به راه افتادم. _ اگه جا واسه خواب نداری من یه جا واست دارم. _لطفا مزاحمم نشید خانوم. دستم را گرفت برگشتم تا دستم را آزاد کنم ولی محکم گرفته بود و مرا به سمت همان نیمکتی که چند لحظه پیش نشسته بودم کشید. _ بیا بشین نمی خورمت که می خوام باهات حرف بزنم. مرا روی نیمکت نشاند. _ بهت نمی خوره سنت کم باشه و با یه دعوا از خونه زده باشی بیرون.چرا فرار کردی؟ _ ... _جایی رو داری بری؟ _ نه _ کار چی؟ _ نه _پول چی
  12. Mahgool89

    دل نوشته های من

    هر روزم شده گل پر پر کردن این که بهت میرسم یا این که نمیرسم اخرین گل برگ می مونه همیشه نرسیدن
  13. 😂😂😂😂 ممنون که نزاشتی اینجا خالی بمونه دلخوشیم رو فراهم کردی
  14. #پارت 3 _ بعضی وقتا درکت نمیکنم _چرا؟ _ همه آرزوشونه که پزشکی قبول بشن بعد تو میگی به روحیت نمی خوره. _ من از اولش دوست نداشتم به اصرار مامان بابا چهارسال عمرمو تلف کردم. _ هان مثلا گرافیک تلف کردنه عمر نیست. نه پول توشه نه چیزی فقط کلاس داره که اونم پزشکی چن برابر اون کلاس داره. _ بیخیال من شو گیتی. _ من اگه جای تو بودم... اگه هوش تو رو داشتم... _حالا که نیستی. _ خدا به کیا شانس داده. _ یعنی الان جدی جدی می خوای درستو ادامه ندی و بری از اول کنکور هنر بدی. _بله _مامان و بابا عمرا بزارن. _می دونم. _ فکر می کنی می تونی از پس
  15. #پارت 2 _ خب سوالی هست؟ _ نه _ پس بهتره این قرار داد رو امضا کنی. _قرار داد؟! _می دونم با شرکت خدماتی که توش کار میکنی یک توافق نامه امضا کردی ولی باید این قرار داد رو هم امضا کنی برای اطمینان. _بله کاغذ ها را از دست آقای محمدی گرفتم یک نگاه به آنها کردم شروع به خواندن کردم. _ دخترم میشه زودتر امضا کنی چون عجله دارم. به آقای محمدی نگاه کردم کمی نگران به نظر می رسید. صفحه اخر قرارداد را آوردم و امضا کردم کاغذهای قرارداد را به دست آقای محمدی دادم. _خوبه تو کارت موفق باشی. _ممنون. _ لازم نیست از امروز کارت رو شروع کنی از سه شنبه بیا.
×
×
  • اضافه کردن...