رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Masoome

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    385
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

Masoome آخرین باز در روز آذر 9 برنده شده

Masoome یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Masoome

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,706 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Masoome

Proficient

Proficient (10/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

3.5k

اعتبار در سایت

  1. به به ن به بهههه.

    ب قول بردیا عملکردشون خیلی هوشمندانه بود من یکی ک اصن برگ ب تنم نموند😐😂

    آدرس شاهو رو داره؟ تقابل شاهو و بردیا؟ جی جی جینگگگگ.

    چقد از شاهو میترسه بچه😂

    حقم داره بچم شاهو ب جز وقتایی ک پیش رهاس اندکی زیاد ترسناکه😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Masoome

      Masoome

      میدونم😎😂

      مرررررررض وایسادی تهدیدم میکنی ایش😐😂

    3. mahdiye11

      mahdiye11

      یس همینی که هست😎👊

    4. Masoome

      Masoome

      کوفت😐😂

  2. نگار با شاهو ارتباط دارههههه؟

    گاد.

    بردیا چ پرستیژ خاصی داره برا بازجویی کردن، خوشم اومد ولی هیچی و هیچکس شاهو نمیشه😎😂

    عاطی چ قشنگ همه چی و گفته، قیافه نگار موقع شنیدنِ ویساش دیدنیه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. mahdiye11

      mahdiye11

      بخدا😂عمر و جوونیمو پاش میذارم، افق طلایی رو کارش دارم😎

      اره همون لحاظ😂😐آماده شو، از این به بعد هیجان داریم.. ی هیجانایی هم داریم😎

    3. Masoome

      Masoome

      جووووووون😎😂

      یا ابلفضل😐😂اوه گاد من میمیرم برا این هیجانا دیگه😎💛🤞

    4. mahdiye11
  3. امیر چیشدددددددددددددددد؟

    چ لحظات استرس زاییییییی.

    امیر و چیکاری کردی بی رحممممم؟

    یا ابلفضل😐

    تازه داشتم روش کراش میزدم لعنتیییییییییی.

  4. اوووم ب صرف پاپایا!

    از اسم و خلاصش ک پیداس اینم ی شاهکار مث تشنج منتها تو ژانر طنزه^^

    ی جوری از دوتا بنی حرف میزد ک من یادِ پت و مت میفتادم😂

    دیالوگ آخر و اون بخش سفره ابوالفضل خدا بوووود😂

    و دیگه اینکه عااااالی مث همیشه تاپیکشم دنبال میکنم پارت ک میذاری میام نمایتو بابتِ اینم میترکونم😂^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. Masoome

      Masoome

      راه حلش همون غسل مغز قشنگ با اسید بسابش😐😂😂

    3. Narges.Sh

      Narges.Sh

      و من که با دیدن این ایموجی😐همه خنده‌هام  از بین میرن.😂

    4. Otayehs

      Otayehs

      نرگس تو یه منحرف بدبختی؛ ولی مرسی که موجبات خنده و شادیم رو فراهم کردی😂

  5. الان میبینن یاروعه نیس😐😂 یا شایدم هس یا... اصن قاطی کردم😐😂

    امیرپاشا رو ول کنی عالم و آدم و ب رگبار میبنده ایش😐😂

    امیرشاه چقد پسر گُلیه چقد آقا چقد خوش اخلاق چقد مظلوم چقد...

    شوهر من بایدم اینقد با کمالات باشه😂👌

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 18
    2. Masoome

      Masoome

      اه عرررر شت😐😂

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      خطوطش به هم میچسبه یه طوری میشه نه؟😂😐

    4. Masoome

      Masoome

      اره دقیقاااااا😂😐

  6. عخی بچم اولش فک کرد روح اومده😂

    ای بمیری پاشا ک هرچی آتیشه از گور تو  بلند میشههه😐

    حالا جدی جدی اون یارو رو امیرپاشا فرستاده بود؟

    البته ک غیر از خود گاوش کسی نمیتونه باشه😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Masoome

      Masoome

      گااااد کی میذاریششششش؟

    3. Masi.fardi

      Masi.fardi

      همین الان😂❤️ماچ

    4. Masoome

      Masoome

      ایوول بوووس بت😍😂❤️

  7. وای یعنی قلبِ من وایساد

    ی لحظه فکر کردم برزو از پرتگاه میوفته کلا سیستمم بهم خورد

    بخدا اگه برزو میوفتاد من حمید رو عروسک میکردم🔪 عروسکِ قرمز میکردمششش🔪🩸

    خداروشکر که پاییز اومد وگرنه معلوم نبود بچم برزو چی میشدددد تو که بهش رحم نمیکردی حمیدم بدتر خودتتت

    به به پس مامان کوروش بیمارستان و رو سرش گذاشت و کوروشم بهش نگفت سوگی خانوم جون با گلدون زده ناکارش کرده😑

    از حرص میخوام خودمو خفه کنممم😐😂

     

    1. Masoome

      Masoome

      میخواستم بهتون شوک وارد کنم قشنگ ی لحظه مضطرب شین انگار موفقم بودم ایح ایح😂

      سر در تاپیک یک روح و دو تن باید بزنم ایست! خطرِ عروسک شدن!!!!😂

      بله تو بی رحمیِ من ک شکی نیس ایح ایح خدایی اونجا پاشو گذاشت رو دست برزو خودم دستم درد گرفت😐😂

      مهلقا اگه راستشو میفهمید ک بیمارستان و رو سر سوگند خراب میکرد😂

      آرام باااش آراااام تا چن پارت دیگه ی واقعیت و براتون دارم ک بفهمیدش... ایح ایح😂

  8. «پارت نود و یکم» چشم‌هام درشت میشن؛ اما بعد به آرومی، ردِ لبخندی روی لب‌هام شکل می‌گیره. اگه همه‌ی اطرافیانم معرفتِ سهیل رو داشتن که زندگیِ من گلستون می‌شد! همون پیرمرد از جاش بلند میشه و کنارم که می‌ایسته، دستش رو بالا میاره و با لبخند، روی شونه‌ام می‌ذاره. - بفرما پسرم، برو تا بیشتر از این دلتنگی نکشی! با همون لبخندی که روی صورتم شکل گرفته، لب باز می‌کنم تا جوابِ مهربونیش رو نسبت به خودم بدم: - ممنون ازتون! دستش رو از روی شونه‌ام پایین می‌کشه و با پلک زدنِ کوتاهی، سری برام تکون میده. رو ازش می‌گیرم و از بازداشتگاه که خارج میشم، مسیرم رو داخلِ راهروی نسبتاً شلوغِ کلانتری رو از سر می‌گیرم. با چشم، دنبالِ سهیل می‌گردم و با ندیدنش، جفت ابروهام بالا می‌پره. اگه سهیل نیست، پس کی سند آورده؟ همون لحظه درِ اتاقی باز میشه و با تعجب، سعید رو می‌بینم که ازش بیرون میاد. سعید دیگه انیجا چیکار می‌کنه؟ سرش رو به چپ و راست می‌چرخونه و بعد که نگاهش به من می‌افته، لب‌هاش کمی کش میان و رد لبخندِ محوی رو، روی صورتش به جا می‌ذارن که چالِ گونه‌هاش هم تا حدودی روی صورتش طرح می‌کشن. سمتم میاد و همین که بهم می‌رسه، بدونِ اینکه بذارم چیزی بگه، متعجب، می‌پرسم: - تو اینجا چیکار می‌کنی سعید؟ دستش رو به شونه‌ام می‌زنه. - من نبودم که امشب رو مهمونشون بودی پسر! سعید نبود؟ یعنی کار سهیل نیست؟ پس سهیل کجاست؟ واقعا نمی‌دونم بشینم برای کدوم دغدغه‌ام راه حل پیدا کنم! - تو سند گذاشتی؟ سری تکون میده و همونطور که دستش رو از شونه‌ام پایین میاره، مچم رو بینِ انگشت‌هاش حبس می‌کنه و به سمتی می‌کشه. - بیا بریم توی ماشین برات میگم! و خودش جلو- جلو میره و منم چون دستم اسیرِ انگشت‌هاش هستش، پشت سرش کشیده میشم و پاهام مجبور به حرکت میشن. از محوطه‌ی کلانتری که خارج میشیم، سمتِ ماشینِ سفید رنگش که کنار درختِ بزرگی پارک شده و انتظارِ ما رو می‌کشه، میریم و خودش سریع، پشتِ فرمون می‌شینه و منم کنارش جا می‌گیرم. همین که می‌خواد حرکتش رو شروع کنه، نگاهش می‌کنم و میگم: - خب؟ کمی به سمتم می‌چرخه. - خب که چی؟ ابرویی بالا می‌اندازم و با چشم‌های ریز شده، چشم‌هاش رو زیر نظر می‌گیرم و میگم: - قرار بود بگی چی به چیه خب. نفس عمیقی می‌کشم. - اول که قرار بود سهیل برای من سند بیاره! صداش از لاله‌ی گوشم می‌گذره: - من اومده بودم مطبت، کار داشتم باهات، اونجا فهمیدم چی شده که اومدم سند گذاشتم؛ واسه همین هم... سرم به ضرب سمتش برمی‌گرده. - چیکارم داشتی؟ مردد و مغموم، دستی به گردنش می‌کشه و من فکر می‌کنم که اگه سر و کله‌ی یه بدبختیِ جدید به زندگیم باز شده باشه، یه راست برم خودم رو بندازم جلوی یه ماشین و عالم و آدم رو از شرِ وجودم خلاص کنم! نگاهش روی پیراهنِ سیاهِ تنم مات می‌مونه و من خبر دارم که چی می‌خواد بگه و جوابی هم که براش دارم، اینه که «سیاه یه وصله‌ی جدا نشدنی به تنِ منه!» - توی راه میگم بهت! از حالت‌هاش و اینکه مدام می‌پیچونه، بو می‌برم که خبرهاش، خبرهای خوشی نیستن که اگه بودن قیافه‌اش انقدر زار نمی‌شد، برای همین هم به پافشاریم برای فهمیدنِ زودترِ همه چی ادامه میدم: - همین الان بگو خب! ماشین رو روشن می‌کنه. - میگم برات! مشکوک، ابروهام رو توی هم گره می‌زنم. حرکت می‌کنه و پنج دقیقه‌ای که میونمون به سکوت تلف میشه، بالاخره من می‌شکنمش: - نمی‌خوای بگی؟ همونطور که فرمون رو به چپ می‌پیچونه و چشم‌هاش مسیرِ روبه‌رو رو نشونه گرفتن، لب باز می‌کنه: - حافظه‌ی مونا برگشته! @-Madi-
  9. اوووو غیرتِ امیر و ببین جووون بابا😂

    خوشم اومد آخر سر قانعش کردن.

    ولی این امیرِ بدبخت حق داشت میخواست گردنشو بشکنه من بودم حسم میگفت از هستی ساقطش کن😐😂

    بگو خانم کرامتی تا دهنت عادت کنه جرررر😂

    دارم رو امیر کراش میزنم اه لعنت بت مصو😂

  10. «پارت شصت و سوم» حمید خونسرد، سرش را به پایین خم کرد و برزویی که برای نیفتادن، تقلا می‌کرد را نگریست. پوزخندی لبانِ باریکش را قدری به کنج کشید و برزو که حس می‌کرد کفِ دستانش به خاطرِ فشاری که از تحملِ وزنش وارد شده بود، زخمی شده و سوزشی به بند- بندِ وجودش تازیانه می‌زد، لب به دندان گرفت و سعی کرد با نوکِ کفش‌هایش روی برآمدگی‌های پرتگاه ایستاده و با توانی که برای دستانش از پاهایش قرض گرفته بود، خودش را بالا بکشد. حمید اما با بی‌رحمیِ تمام، پایش را بلند کرد و دستِ برزو را مقصدِ فرودش برگزید و یک آن، دندان به هم ساییده و فشارِ کفِ کفشش را روی پشتِ دستِ برزو بیشتر کرد که فریادِ برزو، به هوا رفت و حمید با خنده‌ای شیطانی و کوتاه، کمی به سمتش خم شد و خیره به چشمانش که درد، اضطراب و خشم را باهم به دوش می‌کشید، لب باز کرد: - جون دادنت لذت بخشه برام برزو، تقلا کردنت برای زنده موندن و... فشار پایش را روی دستِ برزو بیشتر کرد که صورتِ برزو جمع شده و برای اینکه با فریادی از سرِ درد، ضعفی از سوی خودش مقابلِ حمید عیان نشود، لبانش را محکم، روی یکدیگر فشرد و حتی نفس کشیدن را از خود دریغ کرد. امیدش تنها به معجزه‌ای بود تا جانش را به او ببخشد! - من عاشقِ این حس درد و ترسی‌ام که توی چشم‌هات می‌چرخه، قدرتِ خاصی داره برام! کمرِ تا شده‌اش را صاف کرد و درحالی که نگاهش را از صورتِ دردمندِ برزو نمی‌ربود، ادامه داد: - خدا رو چه دیدی؟ شاید این هم یه فرصت برای خلاص شدن از زندگیِ نکبت بارت باشه برزو خان! و برزو حینی درد می‌کشید و از چهره‌اش هویدا بود، صدایش را بالا برد: - تو خدا می‌دونی چیه آخه؟ این بار فریادِ از سرِ دردی که متعلق به حمید بود، برخاست و پایش از روی دستِ برزو زدوده و تنش به سویی دیگر پرت شد. برزو نفس زنان و عرق کرده، به حمیدی که سوی دیگر آغوش زمین را پذیرفته بود، نگاه کرد و پس از چرخاندنِ سرش، در کمالِ تعجب، پاییز را دید که مقابلش روی دو زانو نشسته و با گرفتنِ ساعدِ دستانش، خواستارِ بالا کشیدنِ تنش از لبه‌ی پرتگاه بود. - برزو زود باش خودت رو بکش بالا، زود باش! برزو به سختی، خودش را با کمکِ پاییز بالا کشید و همین که سر پا ایستاد، بی‌توجه به خاکی که لباس‌هایش را احاطه کرده بود، حمید را دید که درحالِ بلند شدن بود و با صورتی مچاله شده، می‌خواست مانع فرارِ برزو شود. مچِ دستِ برزو میانِ حصاری که انگشتانِ کشیده و ظریف پاییز به دورش ساخته بودند، احاطه شد و با صدایی بلند، رو به برزو که نظاره‌گرِ حمید بود، تشر زد: - یالا برزو، باید بریم! برزو به خودش آمد و چشم از حمید که گرفت، همراهِ پاییز، دوان- دوان، به سمتِ ماشینش رفتند و خودش به سرعت پشت فرمان و پاییز هم روی صندلیِ شاگرد جای گرفت. بی‌معطلی، حرکتش را آغاز کرد که پیش از فاصله گرفتنشان از آن مکان، صدای ضربه‌ای به صندوق عقبِ ماشین به گوششان رسید و همین که سر چرخاندند، حمید را دیدند که سعی در متوقف کردنشان داشت؛ اما برزو با فشردنِ پایش روی گاز، مانعی به اسم حمید را پشت سر گذاشت. با دور شدنشان از آن پرتگاه، پاییز نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد و چشم بست. برزو همانطور که خیره‌ی روبه‌رو بود، لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - تو چجوری اومدی اونجا؟ پاییز به جای باز کردنِ چشمانش، لب از لب گشود: - می‌دونستم جفتتون میرین اونجا، تو هم که کله خراب تر از اون! برزو هر از چند گاهی نگاهش را به ماشین‌های پشتِ سرش می‌دوخت تا مبادا حمید را در پیِ خود بیابَد. - چجوری انداختیش اون‌ور؟ پاییز پلک از هم گشود و اسلحه‌ای که درونِ جیبِ مانتوی سفید رنگش پناه گرفته بود را بیرون آورد. - با پشتِ اسلحه و کمکِ آرنجم، زدم توی سرش! برزو همزمان که دنده را عوض می‌کرد، با تک خنده‌ای طعنه انداخت: - چجوریه که بهش شلیک نکردی؟ پاییز بی‌آنکه خمی به ابروانِ قهوه‌ای رنگ و نازکش دهد، خودش هم به روبه‌رو و خیابانِ شلوغی که در پیش داشتند، نگریست. - گلوله نداشت! سرش را به سمتِ برزو چرخاند. - بعدِ رفتنم چی شد؟ برزو دمی عمیق از هوای خفه‌ی ماشین گرفت. - سوگند و کوروش دعواشون شد و سوگند با گلدون زد توی سرش و کارمون به بیمارستان کشید، از اون‌ور هم مادرِ کوروش فهمید، اومد بیمارستان یه قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین! دستِ چپش را بالا آورد و همانطور که انگشتِ شستش را کنجِ لبش می‌کشید، دستِ دیگرش را روی بوق نهاد و بوق کوتاهی برای ماشینی که مقابلش با سرعتی لاکپشتی حرکت می‌کرد، زد. - البته سوگند بهش گفت تصادف کرده، همون موقع هم کوروش به هوش اومد، منتها نمی‌دونم چجوری دروغِ سوگند رو لاپوشونی و تاییدش کرد؛ آخرش هم مادرش رو با هزارجور قول و قسم راهیِ خونه کردن. پاییز ابرویی بالا انداخت. - کِی مرخص میشه؟ برزو نیم نگاهی گذرا، حواله‌اش کرد. - فردا! @.Aryana. @mahdiye11 @melika_sh
  11. دستت طلا برزو دلم خنک شد

    قشنگ زد زیر گوش حمید

    و اما حمید امان از دست حمید

    آدم نیس که به قول برزو دیو صفتِ

    کاری کرد که برزو بیفته تیمارستان

    الان برزو نمیره؟

    نه جان من نکشششششش

     

    1. Masoome

      Masoome

      و بعله...

      همگان دلشون از این حرکت برزو خنک گشت😂

      لباس سیاه هارو آماده نگه دارید من قولی نمیدم ایح ایح😂

    2. masoo

      masoo

      باشع من که از همون اول لباس سیاه اماده کردم.میخوای بدبخت رو بکشییی؟

    3. Masoome

      Masoome

      فقط ایح ایح ب سبک خودت ک تلافی بشه😂

  12. گاد با خوندنِ این پارت حس کردم و دست و لبم درد گرفت.😐😂

    صربستان اومدن  چ غلطی کنن؟

    جمشید فرار کردههههه؟

    چیکار میخواد بکنههههه؟

    به به لنزم گذاشته ک شناسایی نشه هوشمندانه بود😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Masoome

      Masoome

      و بله من قانع گشتم؛ و مصی عاشقِ همین شرح دادناشه دیگه^^

      قربون تو جیگر🌼💛

    3. Otayehs

      Otayehs

      ماچ به گونه‌های مصو یا همون مصی خودم🌈

    4. Masoome

      Masoome

      بوس بت🌸^^

  13. دقیقااااا و همچنین تلخون جانِ عزیز ولی گهواره بیشتر😂😎🤞
  14. جووووون😂❤️ رلش خیلی عملیه و زشتتتتت... اره ب مولا مادرشوور عزیزم😂😎❤️
×
×
  • اضافه کردن...