رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ghazal

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    193
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

Ghazal آخرین باز در روز آذر 11 برنده شده

Ghazal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Ghazal

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,313 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Ghazal

Rising Star

Rising Star (9/14)

  • Dedicated
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

1.8k

اعتبار در سایت

  1. پارت24 آرمان: دنیا چیشد؟ حامین پشت میز نشست و گفت: - بی‌گناه بودنش ثابت شد؛ با برادرش رفت. تو از خودت بگو؟ بعد چشمکی زد و با لحن مرموزی پرسید: - تونستی دل رها خانم و...؟ آرمان حرف او را قطع کرد و گفت: - داخل اداره هستیم‌ها! - خب داخل اداره باشیم! آرمان با جدیت تمام گفت: - بس کن سرگرد سپهری! - باشه؛ تعریف نکردی چی شد؟ پلیس‌ها چجوری پیداتون کردن؟ - وقتی کمیسر احمدی، محمد رو می‌بره سمت پارکینگ رها هم دنبالش میره و از اونجایی که میبینه چه اتفاقی افتاد، شنود رو توی لباسش جا ساز می‌کنه و با ردیاب خودش رو به اون صحنه می‌رسونه؛ رها رو هم می‌گیرن و میارن توی همون انبار. وقتی پلیس‌ها ردیاب رو چک می‌کنن متوجه میشن رها کجاست و میان! بعد سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت: - فقط اگه چند دقیقه زودتر رسیده بودن الان محمد زنده بود! حامین آهی از سر حسرت کشید و گفت: - الان جایی می‌خوای بری؟ آرمان از روی صندلی بلند شد و با لبخند گفت: - آره؛ یه سر به خاله‌ی محمد می‌زنم و بعد میرم پیش رها! - حامین چشمکی زد و گفت: - موفق باشی! آرمان سوار ماشین شد و راه افتاد؛ در راه فقط به محمد فکر می‌کرد! اگر محمد نبود خدا می‌دانست چه بلایی بر سر آرمان می‌آمد! هر بار که به محمد فکر می‌کرد به خودش می‌بالید که همچین رفیقی داشته است! او با خودش شرط بسته بود که هیچوقت یاد و خاطره‌ی محمد را فراموش نکند؛ و به قولش هم عمل کرد! {وقتی یک دوست خوب پیدا کردی تا آخر عمر فراموشش نخواهی کرد؛ حتی اگر از تو دور باشد!} "پایان"
  2. پارت23 آرمان دوباره فندک را روشن کرد و زیر بند گرفت که بوی سوختگی بلند شد؛ چند ثانیه بعد محمد تکانی به مچ دستانش داد که بنده پاره شده روی زمین افتاد! بعد هم از روی صندلی بلند شد و دست‌های آرمان را باز کرد! آرمان هم دست‌های رها را باز کرد. دقایقی را خیلی آرام و با احتیاط در انبار قدم زدند که شاید راه خروجی را پیدا کنند! رها، همان طور که با دقت اطراف را نگاه می‌کرد گفت: - من قبلا اینجا اومدم؛ دقیقاً سه سال پیش. دری که ازش خارج شدم رو یادمه! بعد هم لبخندی زد و ادامه داد: - دنبالم بیاید! رها آنها را به سمت در آهنی و بزرگی هدایت کرد که قفلی پایین آن بسته شده بود! آرمان همان طور که قفل را در دست گرفته بود گفت: - محمد حواست باشه کسی نیاد. - باشه! بعد از ده دقیقه تلاشی که آرمان برای باز کردن قفل انجام داد اما سودی نداشت، با عصبانیت قفل را به در آهنی کوبید که صدایش در فضا پیچید! بلند شد که به چشمان منتظره رها جوابی بدهد اما صدایی از پشت سرش گفت: - از این‌جا راه فراری نیست جناب سرگرد! کارین اسلحه به دست و آماده‌ی شلیک رو به روی او ایستاده بود؛ زیاد طولش نداد و ماشه را کشید که صدای بلند و گوشخراش شلیک، در فضا پیچید! آرمان هراسان دور و بر را نگاه کرد؛ سالم بود. محمد بود که خودش را سپر آرمان کرده بود و حالا، غرق در خون جلوی پای آرمان افتاده بود! رها دستانش را روی دهانش گذاشت و به دویدن کارین نگاه کرد! آرمان بالای سر محمد زانو زد؛ دستش را روی زخم گذاشت و زیر لب، نام برادرش را صدا زد! بعد خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: - چیزی نیست؛ خوب میشی! محمد نگاهی به زخمش انداخت؛ بعد با صدای آرام و بی جانی نام آرمان را صدا زد! آرمان با کلافگی جانم را اول کلامش قرار داد که محمد لبخند محوی زد و بریده بریده گفت: - دو تا درخواست ازت دارم سرگرد پناهی؛ دنیا رو نجات بده. مواظب خاله‌ام باش! قطره اشکی از چشم آرمان سرازیر شد اما بلافاصله دستی به گونه‌اش کشید و گفت: - خودت دنیا رو نجات میدی؛ خودت هم از خاله‌ات مواظبت می‌کنی! لبخند محمد پررنگ تر شد؛ همان لحظه صدای آژیر ماشین پلیس از دور به گوش رسید اما صدای آژیر همزمان شد با بسته شدنه چشمان محمد! ********* آرمان طول و عرض اتاق را در پیش گرفته بود و عصبی وسط اتاق قدم برمی‌داشت که حامین، در اتاق را باز کرد و وارد شد! آرمان: حکم‌شون چی‌شد؟ - علی نیک نام حبس ابد، کارین نیک نام اعدام! آرمان با شنیدن این جمله لبخندی زد؛ عطش انتقامش بالاخره فروکش کرده بود. انتقام کسی که برایش مثل برادر بود!
  3. پارت22 کارین پشت صندلی را گرفت و آن را رو به روی آرمان و محمد فیکس کرد؛ بعد روی صندلی نشست و گفت: - اصلا نظرتون چیه براتون تعریف کنم؟ توی یکی از معامله‌ها، به کیمن پیشنهاد دادم برعلیه بابامون، دسیسه بچینیم و کاری کنیم بیوفته زندان؛ اگه کیمن این پیشنهاد و قبول می‌کرد، الان زنده بود، علی نیک نام هم توی زندان آب خنک می‌خورد و همه‌ی درآمد شرکت به من و کیمن می‌رسید! اما خودش قبول نکرد؛ منم کارش رو تموم کردم و خیلی راحت قتلش رو انداختم گردن دختری که دوسش داشت! سوالی نیست؟ حرص و جوش از صدای نفس‌هایی، که از سینه‌ی محمد بیرون می‌آمدند به وضوح قابل تشخیص بود! ثانیه به ثانیه صدای دنیا در گوشش اکو میشد؛ محمد به او قول داده بود! قول داده بود او را از بی‌گناه، اعدام شدن نجات خواهد داد. بیست دقیقه‌ای بود در آن انباری تاریک سرد، سکوت مطلقی حاکم شده بود! رها با شرمندگی سرش را پایین انداخت و خطاب به آرمان گفت: - معذرت می‌خوام! - به چه دلیل؟ - با قاطعیت گفتم عموم قاتل کیمنه؛ در صورتی که اشتباه بود! آرمان لبخند گرمی زد و گفت: - تو اطلاعات کاملی دادی؛ همین هم ما رو به اسم قاتل رسوند! رها هم در جوابش لبخند محوی زد؛ اما محمد، بین دل و قلوه دادن آرمان و رها، مشغول درآوردن جسمی از جیبش بود! آرمان نگاه مرموزی بهش انداخت و گفت: - چه کار می‌کنی؟ محمد که دید زاویه‌ی دست آرمان با جیبش مناسب تر است، کمی با تلاش، صندلی را به صندلی آرمان نزدیک کرد و گفت: - فندکی که توی جیب من هست و درار! دستان جفت‌شان بسته بود. آرمان زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت و گفت: - فندک تو جیب تو چه کار می‌کنه؟ - الان تو این وضعیت باید توضیح بدم فندک تو جیب من چه کار می‌کنه؟ آرمان سری از روی تأسف تکان داد و دستش را به سمت جیب محمد برد! بعد از کلی تلاش و کوشش، توانست فندک مشکی رنگی را از جیب محمد خارج کند! همان طور که دستانش از پشت بهم بسته شده بودند، فندک را محکم در دست گرفت و گفت: - خب حالا چه کار کنم؟ - فندک و بگیر زیر دست من، روشنش کن تا این بند پاره بشه! آرمان باشه‌ای گفت و فندک را روشن کرد؛ محمد با حس کردن گرما، یک دفعه گفت: - آرمان؟! آرمان که فکر کرد به جای بند، شعله‌ی آتش را زیر دست او گرفته است، بلافاصله فندک را خاموش کرد که محمد گفت: - حواست به دستم باشه! آرمان نسبتاً محکم، با آرنج به شانه‌ی او زد و با حرص گفت: - من پشت سرم چشم ندارم! رها هم با دیدن آن دو نفر، خندید و به فندکی که در دست آرمان بود نگاه کرد!
  4. بنده  به کمک احتیاج دارم🙂😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 8
    2. Z sadghinjad

      Z sadghinjad

      چشم گلی♥️🌹

       

      سرطان عشق

      قلب شیشه‌ای

      آسمان سرخ

      قلب‌های گمشده

      فصل تنهایی

      زنجیر آهنین

      قفس تنهایی

      فرمول عاشقی

      نیمه وجودش

       

       

      اگه دوست نداشتی بازم برات بفرستم 😁♥️

    3. Ghazal

      Ghazal

      مرسی عزیزدلم خیلی کمک کردی🥺🥺🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️❤️❤️

      دستت درد نکنه بسه🤣💞💞💕💌

    4. Z sadghinjad

      Z sadghinjad

      خواهش میکنم 🌹😁

       

      قربونت😂🪳♥️

  5. پارت21 کارین، همان طور که دستگاه تغییر صدا را از روی دهانش کنار می‌برد، با تمسخر نگاهش را بین آرمان و محمد رد و بدل کرد! آرمان با دهنی باز مانده گفت: - کا...! کارین مانع ادامه دادن حرف او شد و گفت: - آره کارین؛ انتظار داشتم شما ها خیلی باهوش تر از این حرف‌ها باشید. نصف راه رو طی کردید! اما نتیجه‌ی غلط گرفتید! بعد چند قدمی جلو آمد و گفت: - قاتل برادرم، علی نیک نام نیست؛ منم! چهره‌ی آرمان و محمد آن لحظه، دیدنی شده بود. کارین، گشتی در اتاق زد و گفت: - فیلم دوربین‌ها مونتاژ شده بود، اثر انگشت دنیا روی اسلحه هم، از قبل برنامه ریزی شده بود همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت اما لکه‌ی خونی که روی اون گلدون بود کار رو خراب کرد! بعد رو به روی آرمان ایستاد و ادامه داد: - اما کی جرئت کرده فیلم‌هایی که سرگرد پناهی خواسته رو مونتاژ کنه؟ آرمان کمی فکر کرد؛ چند ثانیه به گذشته فکر کرد، فیلم‌ها را کمیسر احمدی برایش آورده بود، حتی تمام کارهای این پرونده را او انجام داده بود! آرمان از حدسیاتش مطمئن نبود؛ اما در دل دعا می‌کرد، آن چیزی که انتظارش را دارد، نباشد! کارین نیشخند تمسخرآمیزی را بر لبانش مهمان کرد و با صدای بلندی گفت: - بیاریدش! به ثانیه نکشید که فردی ناشناس، یقه‌ی لباس فرد دیگری را گرفته بود و آن را روی زمین می‌کشید! آرمان با حیرت، به جنازه‌ی غرق در خون کمیسر احمدی نگاه کرد؛ کارین جنازه را جلوی پای آن دو نفر پرت کرد و گفت: - کارمون باهاش تموم شد؛ شما هم این‌جا می‌مونید تا اون دختره به جرم قتل اعدام بشه. بعدش از شر شما سه نفر هم خلاص میشم! محمد، نگاهی به خودش و آرمان انداخت و در دل از خود پرسید: - من و آرمان دو نفر؛ نفر سوم کیه؟ همان لحظه رها، با دستانی بسته شده رو به روی آنها نمایان شد؛ آرمان با دیدن رها، با غضب بیشتری به کارین چشم دوخت! بعد هم از بین دندان‌های چفت شده‌اش غرید: - اون رو ول کن بره! محمد یک تای ابرویش را بالا انداخت و به آرمان نگاه کرد. کارین به جلو خم شد و خیره به چشمانه نافذ آرمان گفت: - چرا؟ - مگه تو فقط من و محمد رو نمی‌خوای؟ - رها هم الان از ماجرا و حقیقت خبر داره؛ ریسک نمی‌کنم جناب سرگرد! آرمان با چشمانی به خون نشسته به دو تیله‌ی سبز، که آتش شیطنت و شرارت ازشان می‌بارید خیره شد گفت: - با پدرت دست به یکی کردی برادرت رو کشتی؟ - جناب سرگرد هنوز هم که متوجه‌ی قضیه نشدی! اگه با پدرم دست به یکی کرده بودم، شماها رو نمی‌دزدیدم! خیلی راحت قتل کیمن می‌افتاد گردن اون و من خلاص می‌شدم. @دختر سیاه @matin @Shervin @A s R ᴀ @Habib @LarryBem @Venus_m @Gh.azal @hadis.pnh @Ghazaleh@-ashob- @-Baron-@-Madi-
  6. [ ‏جنابِ قبانی میگه:
    «خلف الإهتمام تختبئ كل معاني الحب»، 
    عشق وابسته به یک‌چیزه؛ «توجه». 
    میگه:
    اگه کسی بهت گفت دوستت دارم، ولی بهت توجه نکرد، بدون که دوستت نداره. ولی اگر کسی حواسش بهت بود، از غصه‌ت غمگین شد، تو جمع‌ها نتونست بهت بی‌توجه باشه و همیشه پِیگیرت بود، حتما دوستت داره. ]

    1. Ghazal

      Ghazal

      جذاب و کاربردی بود🥺❤️😂

  7. پارت20 فضا تاریک و سرد بود؛ آرمان بدون این‌که به صورت محمد نگاه کند گفت: - حق با تو بود؛ دنیا بی‌گناهه. قبل از این‌که برای گرفتن جواب آزمایش از کلانتری بزنم بیرون، با دختر عموی کیمن صحبت کردم. دو سال پیش پدر رها، یعنی عموی کیمن توی خونه‌اش به قتل می‌رسه، درست مثل کیمن! - خب این چه ربطی به دنیا و مرگ کیمن داره؟ آرمان نگاهش را به چشمان منتظره محمد دوخت و گفت: - به دنیا ربطی نداره اما به قاتل کیمن ربط داره. داستانش طولانیه؛ اما قطع کردن برق‌های خونه زیاد مربوط به دوربین‌ها نبوده. نقطه ضعف کیمن تاریکی بود! و فقط افراد خانواده‌اش از این ترسش خبر داشتن. یعنی طبق حرف‌های رها و مطابقت داشتن خونی که روی گلدون بود...! آرمان سکوت را به ادامه‌ دادن حرفش ترجیح داد! محمد با کلافگی نگاهی به آرمان انداخت و گفت: - آرمان حرف بزن؛ خون روی گلدون با چی مطابقت داشت؟ - دی اِن اِی این خون، با دی اِن اِی کیمن نود و نه درصد مطابقت داشت! یعنی قاتل کیمن، پدرشه! آن لحظه چهره‌ی محمد دیدنی بود؛ از شدت تعجب چشمانش گرد شده بود و با دهن باز مانده به آرمان گوش سپرده بود! با شنیدن صدای آرمان که گفت: - تو چی دست گیرت شد؟ سرش را تکان داد تا چهره‌ی متعجبش را مخفی کند و گفت: - دوباره با دنیا حرف زدم؛ این بار همه چی رو تعریف کرد. بعد هم با کلی تلاش، دست بسته‌ شده‌اش به صندلی را به سمت جیب کتش برد اما با حس کردن جای خالیه ظبط صوت، نفسش را با حرص بیرون داد که صدای فردی در فضا پیچید! - دنبال این می‌گردی؟ سایه‌ای محو روی زمین افتاده بود؛ آرمان و محمد همزمان رد سایه را دنبال کردند. صورتش پیدا نبود؛ فقط ظبط صوتی که در دست داشت توی نور قرار گرفته بود و کاملا واضح، قابل مشاهده بود! محمد از حرص دندان‌هایش را روی هم فشار داد و با خشم به فردی که صورتش را نمی‌دید خیره شد! محمد با صدای آرام، به طوری که فقط آرمان قادر شنیدن جمله‌اش باشد گفت: - حرف‌های دنیا هم گناهکار بودن قاتل رو ثابت می‌کرد. قاتل علی نیک نامه! آرمان سرش را به نشانه‌ی تصدیق حرف محمد تکان داد و با پوزخند، خطاب به کسی که رو به رویشان، با فاصله‌ی نسبتاً زیادی ایستاده بود گفت: - وقتی دیگه می‌شناسیمت چرا پشت نقاب تاریکی مخفی شدی؟ علی نیک نام! همان لحظه صدای خنده و قهقه‌اش در فضا پیچید؛ جلوتر آمد به طوری که صورتش کامل در نور قرار گرفت! تعجب محمد بیشتر شد و پوزخند روی لبان آرمان خشک شد!
  8. و منی که تا اومدم لینک بفرستم خطای ۴۰۳ داد😭😂

    این لینک رمانم ولی لطفا صبر کن تا پارتای بیشتری بزارم بعد شروع کن به خوندن:)

    خودت رو هم خسته نکن اگه وقت داشتی بخون

    دستت هم درد نکنه 🙏🌸

    1. Aramis.R_U

      Aramis.R_U

      الهی... ا دوستت دارم!

    2. Ghazal

      Ghazal

      جانم؟😂

  9. چقد شخصیت رمان گیمر مثل منه🤣

    خب دوست نداره درس بخونه چکارش دارید🤣🤣

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. Z sadghinjad

      Z sadghinjad

      پارت بعد  کلن روحش وارد آواتارش میشه 😎♥️

    3. Ghazal

      Ghazal

      جوون پس زودتر پارت بزار که منتظرم😃

    4. Z sadghinjad
  10. سلام گلی

    ممنون میشم زیر پارتات تگم کنی 🙂♥️

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Ghazal

      Ghazal

      توهم منو تگ بنما هی تایپیک گیمر و گم میکنم😐😭

    3. Z sadghinjad
    4. Ghazal

      Ghazal

      چشمت بی بلا

  11. پارت33 "ثنا" بعد از اینکه فیلم دوربین‌ها رو گرفتم، خودم هم نگاهی بهشون انداختم؛ خیلی طبیعی بودن، در حدی که خودمم شک کردم که آتیش زدن کلبه، واقعا کار سودا بوده! بعد از اون به سمت خونه راه افتادم؛ اما به جز کاملیا کسی خونه نبود. کاملیا هم خیلی ریلکس به کابینت لم داده بود و قهوه می‌خورد! قدمی به جلو برداشتم و گفتم: - کاملیا میشه حرف بزنیم؟ بدون اینکه جوابی بهم بده، لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و قصد داشت از آشپزخونه خارج بشه، که بازوش رو گرفتم و گفتم: - بخاطر سودا باهام اینجوری رفتار می‌کنی؟ بدون این‌که به صورتم نگاه کنه گفت: - دستم رو ول کن می‌خوام برم. - جواب بده. بخاطر سودا؟ بازوش رو از دستم بیرون کشید و با صدای نسبتاً بلندی گفت: - نه ثنا؛ بخاطر سودا نیست. بخاطر اخلاقته، بخاطر اینه که تا چیزی و که می‌خوای به دست نیاری آروم نمی‌گیری! بعد هم مجال حرف زدن بهم نداد و رفت که با صدای بلندی گفتم: - اگه بخاطر اون اتاقی که من آتیش زدم باهام اینجوری رفتار می‌کنی، اگه بفهمی سودا چکار کرده از خونه بیرونش می‌کنی. برگشت، سری از روی تأسف تکون داد و گفت: - ببین هنوز هم آدم نشدی! - اون کلبه رو یادته که بیشتر اوقات اونجا بودم؟ آتیش گرفته. اون هم دقیقاً زمانی که من داخل کلبه بودم. حالا کاره کی می‌تونه باشه؟ سودا خانم. - ثنا چرت و پرت نگو! موبایلم رو روشن کردم و گفتم: - فیلم دوربین‌ها رو دارم؛ بیا نگاه کن. گوشی رو از دستم قاپید و به فیلم نگاه کرد. طولی نکشید که چهره‌ی عصبانیه کاملیا، جاش رو به چهره‌ای متعجب داد! کاملیا: می‌دونسته داخل کلبه‌ای؟ - اوهوم؛ ماشینم دم در بوده! کاملیا سری تکون داد و با کلافگی گفت: - باورم نمیشه؛ امکان نداره کاره سودا باشه! - حالا که می‌بینی کاره سوداست! همون طور که به صفحه‌ی موبایل خیره شده بود، روی مبل نشست! چند دقیقه بعد، سر و کله‌ی نیلوفر پیدا شد. به سمت کاملیا اومد و گفت: - کاملیا می‌خوام ازت نظر بپرسم، یه لحظه بیا! اما کاملیا، انگار اصلا متوجه ورود اون نشد، چه برسه به این‌که متوجه حرفش شده باشه! نیلوفر دستش رو جلوی صورت کاملیا تکون داد و گفت: - کاملیا؟ - بله؟ - حواست بود چی گفتم؟ کاملیا بدون توجه به حرف نیلوفر، و بدون مقدمه چینی گفت: - نیلوفر می‌دونی سودا چه کار کرده؟ - من الان از پیشه سودا میام. چه کار کرده؟ - کلبه‌ی ثنا رو آتیش زده. نیلوفر، نیم نگاهی به من انداخت و گفت: - واقعا؟ حقش بوده؛ پس من دیگه به فکر انتقام نباشم، سودا گرفت. - کلبه رو آتیش زده اون هم دقیقاً زمانی که ثنا داخل کلبه بوده. یک باره چهره‌ی نیلوفر تغییر کرد؛ کنار کاملیا نشست و گفت: - چی؟ - فیلمش هست! - کار اون نیست؛ سودا اگه می‌تونست آدم بکشه، اول آرمین و می‌کشت تا از شرش خلاص بشه! کاملیا دستش رو به سمت موبایل برد و بعد از پیدا کردن فیلم‌ها، گوشی رو به سمت نیلوفر گرفت و گفت: - بیا خودت ببین! چهره‌ی نیلوفر رنگ تعجب گرفت؛ اما باز هم با قاطعیت گفت: - نه؛ امکان نداره کار سودا باشه! "سودا" مثل همیشه موضوع بحثه من و علی کار بود که علی گفت: - سودا؟ - جانم؟ بعد لبخند محوی رو مهمون لبش کرد و گفت: - دوسِت دارم! سرم رو پایین انداختم تا لپ‌های سرخ شده‌ام رو مخفی کنم؛ بعد لبم رو گاز گرفتم که گفت: - خجالتی هم که هستی! - من؟! - آره! سرم رو با قاطعیت به نشونه‌ی منفی تکون دادم و گفتم: - نه؛ رو چه حسابی میگی؟ - چون لپ‌هات دوباره سرخ شده؛ حالا اگه قانع نمیشی که خجالتی هستی...! حرفش رو ادامه نداد و نگاهی به دور و بر انداخت؛ بعد جلوتر اومد تا گونه‌ام رو ببوسه که صدای زنگ موبایلم مانع شد! با دیدن اسم نیلوفر تماس رو وصل کردم و گفتم: - بله نیلو؟ - سودا فقط زود بیا خونه! - چی شده؟ - تو فقط زود بیا! @Z sadghinjad @hande @-Madi- @Snowrita @matin @Nilay07 @.Abi.AR @Banoo.Alashi @Y...asna @بانوی سیاه @ببعی معتاد @هــhanaــانا @هانی پری
×
×
  • اضافه کردن...