رفتن به مطلب

nina4011

ویراستار☆ویژه☆
  • تعداد ارسال ها

    730
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره nina4011

  • تاریخ تولد Saturday 12 December 2020

موزیک نودهشتیا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,907 بازدید کننده نمایه

دستاورد های nina4011

Veteran

Veteran (13/14)

  • Great Support نادر
  • Great Support نادر
  • One Year In نادر
  • Well Followed
  • Posting Machine نادر

نشان‌های اخیر

1.7k

اعتبار در سایت

  1. سلام چند پارت بیشتر نمونده دیروز کلا برام انجمن بالا نیومد وگرنه تا الآن تموم شده بود.
  2. https://uupload.ir/view/۳hayahoye_sokot_nbp2_3mny_ui7b.docx/ اتمام ویرایش. @ مدیر ویراستار
  3. تازه شروعش کردم. یه پارته بخون و نظرتو بهم بگو❤

    https://forum.98ia2.ir/topic/12248-رمان-ریجینا-شطرنج-خونینmch-کاربر-انجمن-نود-و-هشتیا/

    1. nina4011

      nina4011☆ویژه☆

      یکم سرم شلوغه گلم تموم شدم حتما می‌خونم😘

      @ MCH

  4. سلام عزیزم

    لینک رمانت رو بده لطفاً

    1. nina4011

      nina4011☆ویژه☆

      @ GHAZAL🌻

      بفرما عزیزم شرمنده دیر دیدم.

  5. مدیر جان رمان تکمیلی که قبلا بهم داده بودین. پیش نمیره تا نصف ویرایش کردم چون اشکالات زیادی داشت. شما هر کدوم رو توی اولیت قرار بدین من همون رو ویرایش می‌زنم.
  6. نینا جان، لطفاً گپی که برای رمان هیاهوی سکوت زده شده رو چک کنید. ممنونم عزیزم.🦋

  7. اوکی اگه مشکل پارت 9 و 10 هست اصلاح می کنم.
  8. تعداد خطوط رو من قبل از ارسال می‌شمارم که بیشتر از شصت باشه و جدیدا هم بالای هفتاد خط می نویسم من واقعا نمی‌دونم ملاک شما از استاندارد چیه؟!
  9. سلام خسته نباشید، درخواست تعیین سطح داشتم. @ مدیر انتقال @ همکار انتقال♥️
  10. پارت بیست و سوم وارد اتاقم شدم؛ کیف و گوشیم رو روی میز گذاشتم؛ مانتوم رو با روپوش سفید رنگم عوض کردم و از اون‌جا خارج شدم، به سمت اتاق ته راهرو راه افتادم. با احتیاط در رو باز کردم. اکثر اوقات این موقع‌ها خواب بود، برای همین نمی‌خواستم اذیتش کنم. وارد اتاق که شدم، برعکس انتظاری که داشتم، بی‌صدا کنار پنجره ایستاده بود و داشت و بیرون رو نگاه می‌کرد. با شنیدن صدای قدم‌هام، به سمتم چرخید و لبخندی روی لب‌هاش نقش بست. از این همه آروم بودنش متعجب شدم. به سمتش رفتم و کنارش ایستادم؛ نگاه نافذش رو به چشم‌هام دوخته بود. لبخندی زده و گفتم: - سلام، صبح بخیر. هوا خوبه، می‌خوای بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟ سرش رو به معنی موافت تکون داد؛ باهم به سمت حیاط رفتیم. نیم ساعتی توی محوصله‌ی بیمارستان گشت زدیم که احساس کردم خسته شده. با دست به نیمکتی که چند قدم با ما فاصله داشت، اشاره کردم و گفتم: - بیا یکم اینجا بشینیم. آرام و مطیع به سمت نیمکت راه افتاد. کنارش نشستم و سعی کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم؛ البته کامل ناامید بودم که بخواد باهم حرف بزنه. از وقتی پا به اینجا گذاشته بود، به جز روزی که دستم زخمی شده بود، کلمه‌ای از دهنش خارج نشده بود. - می‌خوای یکم با هم حرف بزنیم. نگاهم کرد. ادامه دادم: - اگه بخوای خوب بشی، باید با من حرف بزنی. تیکه‌اش رو به نیمکت داد و سرش رو، رو به آسمون گرفت. آهی از ته گلوش خارج شد و چیزی نگفت. دوباره سعی کردم نظرش رو برای صحبت جلب کنم. - تو با همه‌ی این‌هایی که این‌جا هستن فرق داری‌. تو باید خوب بشی، جای تو این‌جا بین این آدم‌ها نیست. مظلوم نگاهم کرد. لب‌هاش برای گفتن جمله‌ای از هم باز شد؛ خوشحال شدم که می‌‌خواد باهام بزنه. خیره به لب‌هاش شدم که نگاهم کردم. - من دیوونه‌ام؟ خوشحالیم جای خودش رو به تعجب داد. این چه سوالی بود که می‌پرسید؟! لبخند از روی لب‌هام جمع شد و خیلی جدی گفتم: - کی گفته تو دیوونه‌ای؟ نگاهش رو از من گرفت و به مریض‌هایی که درحال عبور از کنارمون بودن نگاه کرد. من هم به تبعیت از اون نگاهم رو به اطراف دوختم. یکی داد می‌زد، یکی با خودش حرف می‌زد و می‌خندید؛ چند متر اون‌طرف‌تر کلی پرستار و دکتر، دور یک نفر که درحال زدن خودش بود، جمع شده بودن. یکی از پرستارها به زور آمپولی تو دستش فرو کرد و دست از تقلا برداشت؛ چندتا از پرستارهای مرد، زیر بازوهایش رو گرفتن و اون رو کشون-کشون به طرف بخش بردن. دوباره نگاهم رو سمتش چرخوندم. تمرکزم رو جمع کردم و خواستم جوری حرف بزنم که بتونم دلش رو قرص کنم؛ سعی کردم بهش بفهمونم که اون مثل بقیه نیست و اگه خودش بخواد، خوب میشه و می‌تونه به‌زودی از اینجا بره. - می‌دونی، هر کدوم از این آدم‌هایی که این‌جا می‌بینی، یه روزی برای خودشون شخص مهمی بودن. زن، بچه و زندگی خارج از اینجا برای خودشون داشتن. دوباره نگاهم کرد که ادامه دادم: - خیلی‌ها هم هیچ کسی رو اون بیرون ندارن که منتظرشون باشه. اون‌‌هایی که امید دارن، همه تلاششون رو می‌کنن که خوب بشن و از این در برن بیرون و اون‌هایی که هیچ چشم‌ انتظاری اون بیرون ندارن… جمله‌ام رو نتونستم ادامه بدم و کامل به سمتش متمایل شدم. - تو اون بیرون، خیلی‌ها رو داری که منتظرت هستن؛ مادرت، بردارت، خواهرهات. نگاهش پر از غم بود و پر از ناامیدی؛ چشم‌هاش آماده برای باریدن بودن. لب باز کرد و گفت: - زنم، عشقم چی؟ اونم منتظرمه؟ خواستم حرفی بزنم که انگشت اشاره‌‌اش رو بالا برد؛ قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین چکید و من ساکت شدم. - بذار من بگم. زنم دیگه نیست؛ بچه‌ای که حتی نتونستم ببینم و تو بغلم بگیرمش. درواقع هیچ‌کس اون بیرون منتظر من نیست. گفتی خانواده‌ام، اون‌ها هم عادت می‌کنن و شاید اصلا یه روز فراموش کنند که رادوینی وجود داشته. گفت و از روی نیمکت بلند شد، به سمت بخش قدم برداشت و من تنها نظاره‌گر رفتنش بودم. از روی نیمکت بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم؛ دستم به دستگیره‌ی در نرسیده بود که صدای لعیا رو از پشت سرم شنیدم. - آیدا صبر کن. به سمتش چرخیدم که با چند قدم بلند، خودش رو بهم رسوند. کنارم ایستاد و نفس‌زنان گفت: - بیا یه چیزی می‌خوام بهت نشون بدم. کلافه دستم رو روی سرم گذاشتم و جواب دادم: - الان نه لعیا، اصلا حوصله ندارم. ابروهایش رو بالا انداخت و گفت: - اگه بگم درمورد اتاق سیصد و دوازدهِ چی؟ دهانم رو باز کردم که با عجله گفت: - ببین دیدمتون که داشتین تو حیاط حرف می‌زدین. از وقتی برگشته یه جوری شده، همه قرص‌هاش رو خودش خورد و بدون مقاومت اجازه داد بهش آمپول بزنن! چی شد؟ بهش چی گفتی؟ لعیا رو کنار زدم و بدون هیچ حرفی، به سمت اتاقش قدم برداشت. لعیا بدو-بدو خودش رو بهم رسوند و گفت: - آیدا وایسا، خوابیده. برای گفتن این جمله دیگه دیر شده بود. دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و بازش کردم؛ پشت به در روی تخت دراز کشیده بود و مثل جنین، توی خودش مچاله شده بود. نزدیکش شدم و به صورتش که غرق خواب بود، نگاهی انداختم؛ آهی از ته دلم کشیدم و راه خروج رو در پیش گرفتم. @ Paradise☆ویژه☆ @ TEIMOURI.Zz @ شقایق.نیکنام
  11. https://uupload.ir/view/جادوی_زمان-بخش_پنجم_rm4۲_9o1j.docx/ اتمام ویرایش @ مدیر ویراستار
×
×
  • اضافه کردن...