رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sahel56

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

228 بازدید کننده نمایه

دستاورد های sahel56

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Week One Done
  • One Month Later

نشان‌های اخیر

182

اعتبار در سایت

  1. *** در حالی که دست نرگس را بالا گرفته بود و تکان می‌داد گفت: - یعنی تو نفهمیدی این بچه پشت دره؟ نرگس دماغش را از اشک تمساحش بالا کشید و پیاز داغ را با سخنش زیاد کرد: - پاهام درد می‌کنه از بس پشت در موندم! محیا در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: - بابا خوب آیفون تصویری نبود نوه‌ی شما هم صداش رو مردونه کرده بود منم که مثل شما نمی‌شناسمش! حدیث با اخم گفت: - اصلا با تو نمیشه حرف زد؛ ببین بچه رو گریه انداختی این بچه شیش سالش بیشتر نیست! نرگس با گریه حرف حدیث را تأیید کرد اما در یک‌لحظه به یادش آمد که چه واکنشی را انجام داده است و چقدر روی کم و زیاد سن خود حساس است. با بهت در حالی که اشک تمساحش خشک شده بود گفت: - ننجون؟! من ده سالمه، دو ماه و پنج روز و هفت ساعت و... . نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد: - ۲۵ ثانیه‌ی دیگه میرم تو یازده سال حالا شیش ساله شدم؟! حدیث در حالی که دست نرگس درا ول می‌کرد گفت: خب حالا... توهم! در حالی که ویلچرش رو به سمت اتاقش می‌برد خطاب به نرگس گفت: - برو توی اتاق همیشگیت، دست به لباسات و وسایلت هم نزدم مادر! پدرام و سمانه نیومدن؟ نرگس پیش‌دستی کرد و به سمت ویلچر حدیث دوید. دسته‌اش را به سمت اتاق حدیث هل داد و در همان وضعیتی که برای راه بردن ویلچر حدیث زور میزد گفت: - نه نیومده! وای مادرجون نمی‌دونی که روش‌هایی پیاده کردم تا دوهفته اینجا بمونم. محیا از حالتش در آمد و دوید سمت نرگس! دستش را روی شانه‌اش گذاشت. نرگس با حرکت محیا دسته‌ی ویلچر را ول کرد و خود را کنار کشید. محیا دسته‌ی ویلچر حدیث را گرفت و با زور بیشتری حدیث را به اتاقش روانه کرد. حدیث در حالی که قربونش صدقه‌ی نوه‌اش می‌رفت دستش را روی گونه‌ی محیا گذاشت و گفت: - دخترم حلالم کن؛ گریه‌ی این بچه اعصابم رو مختل کرد! محیا با مهربانی دستش را روی دست چروک حدیث گذاشت و گفت: - اختیار دارید حدیث خانم! من شرمنده‌ام. حدیث در حالی که سعی می‌کرد با کمک محیا روی تخت بنشیند گفت: - دشمنت شرمنده‌ت دخترم!
  2. مبارکه...

    پس آخرش همون کوکر دلداده شد!

    همون‌طور که  گفتم بهتره اگه شد کوکر دلداده معنیش رو بنویسی کسی با چیز دیگه‌ای اشتباه نگیره😅

    1. sahel56

      sahel56

      اوه تازه دیدمش ببخشید😅❤️

  3. اعلام آمادگی برای رمان دست به یکی تا ۲۰ مهر ماه لینک رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/1340-رمان-دست-به-یکی-sahel56-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-14913
  4. صدای گذاشتن دسته‌ی آیفون، نرگس را به خوش آورد. ریز خندید و دوباره زنگ زد! محیا کلافه دسته‌ی آیفون را برداشت و گفت: - بله؟ نرگس بازهم صدایش را کلفت کرد و گفت: - خانم یخچالِ خراب، فریزرِ خراب، آهن‌آلات خریداریم. محیا با جیغ گفت: - مرتیکه گمشو دیگه زنگ خونه‌ی مارو نزن! نرگس با همان صدای کلفت ادامه داد: - ای‌بابا مردم اعصاب ندارن روی ما بیچاره‌ها خالی می‌کنند. محیا با صدایی که سعی می‌کرد شمرده-شمرده و آرام باشد گفت: - آقا تا اونجایی که ما یاد داریم کسی زنگ خونه‌ی مردم رو نمی‌زنه و بگه نون خشکیه! برید مزاحم نشید. نرگس بزور جلوی قهقه‌اش را گرفته بود. یعنی محیا، پرستار حدیث آنقدر شوت بود که صدای کلفت شده‌ی بچه‌ی ده ساله‌ای را با صدای یک مرد یا پیرمرد تشخیص نمی‌داد؟! صدای گذاشتن دسته‌ی آیفون در سیستم صوتی آیفون پیچید. نرگس اینبار به قصد گفتن نامش با صدای عادی خود زنگ خانه‌ی حدیث را زد. برای باز سوم هم محیا برداشت و بدون اجازه دادن برای حرف زدن نرگس، گفت: - بذارید الان که به پلیس زنگ زدم حالتون جا میاد که مزاحم مردم نشید! نرگس خواست چیزی بگوید که صدای حدیث از پشت آیفون آمد که می‌گفت: - چی شده محیا اون گوشیِ آیفون رو بده به من ببینم! محیا تا خواست مخالفتی کند حدیث دسته‌ی آیفون را از دست پرستارش کشید و گفت: - بله! نرگس برای امتحان مادربزرگش با صدایی کلفت گفت: - نون خشکیه خانم! حدیث با خنده در حالی که دسته‌ی آیفون هنوز در دستانش و پیش دهانش بود رو به محیا گفت: - یعنی تو، صدای نوه‌م نرگس رو با صدای یه مرد بالغ اشتباه گرفتی و باور کردی؟ قیافه‌ی محیا به درستی شکل یک علامت تعجب شد. موبایل را از گوشش دور کرد و با انگشتش، دکمه‌ی قطع تماسِ با پلیس را زد! نرگس خوشحال قهقه‌اش را به هوا فرستاد. حدیث با خنده دستش را روی دکمه‌ی باز کردن در حیاط زد و در دسته‌ی آیفون گفت: - بیا تو نرگس جان! @amitis98ia@melika_sh @Ghazal
  5. کفش‌هام رو به زور با پاهام در آوردم و وارد خونه شدم. نعره زدم: - سلام بر اهالی خونه من برگشتم. صدرا با صدای من از جا پرید و گفت: - زهر مار. رفتم نزدیکش. طبق عادت همیشگیم از سر و کولش آویزون شدم و گفتم: - چطوری مسترِ لیدی باز؟! صدرا در حالی سعی داشت من رو از خودش جدا کنه: - خوبم تا زمانی که بذاری نفس بکشم. خودم رو ازش جدا کردم و با چشمم دنبال حنی گشتم. وقتی ندیدمش گفتم: - مامان حنانه کجاست؟! - توالته! در حالی که به سمت اتاقم حرکت می‌کردم، گفتم: - بعد از اون همه غذا دست‌شویی نمی‌گرفت عجیب بود! مامان با لحن عصبانیی از توی آشپزخونه داد زد: - شماها مگه ناهار خوردید؟ اوه اوه سوتی دادم! باید خودم رو برای شقه شقه شدن آماده کنم. حنانه از توالت اومد بیرون و گفت: - نه خاله! مگه میشه دست پخت شما رو ول کنیم بریم غذاهای بیرون رو بخوریم؟! اَی ناکس! عمه‌ی من تو رستوران ته جوجه‌ها ، کوبیده‌ها، کباب‌ها، مرغ‌ها، سالاد‌‌ها و شیشلیک‌ها رو در آورده بود سه تا دوغ هم روش زده بود؟! ولی خب همین‌که از مرگ حتمی‌مون جلوگیری کرد یه پوئن مثبتِ ریز برای حرفش بود. خودم رو رو مبل کنار صدرا انداختم. اینم که باز داره چت می‌کنه! با اخم گفتم: -این بیچاره کدوم بنده خداییه که قراره مخش زده شه؟! صدرا با شوق گفت: - اسمش سانازه؛ وای بهاره نمی‌دونی چه لع... - چه چیزیه؟ با صدای بابا برگشتم سمتش! صدرا آب دهنشو با صدا قورت داد و گفت: - چه چیزی بابا جون؟! بهاره من حرفی زدم؟! با اخم و تشر گفتم: - بعله به دختر مردم که هیچ صنمی هم باهاش نداری گفتی لعبت! روان‌شناس مملکت رو باش. با عصبانیت از جام بلند شدم. همیشه از این اخلاق صدرا متنفر بودم! با دخترای زیادی همزمان دوست میشد ولی بابا هیچ‌وقت نذاشت پاش رو از گلیمش دراز تر کنه! شکستن موبایلش هم براش درس عبرتی بود که زیاده روی نکنه! وارد آشپز خونه شدم که دیدم باز حنانه داره چاپلوسی می‌کنه تا ته دیگ ماکارونی بیشتری بگیره! چه کسی توی خانواده و اقوام نبود که عاشق ته دیگ‌های مامان نباشه؟ وسط آشپز خونه داشت بندری می‌رفت و می‌گفت: خاله بهار چه کرده؟ همرو دیوونه کرده آهااا بیا وسط. دستمو گرفت کشید که تعادلم رو از دست دادم افتادم روش! @banouyehshab @.Aryana. @مُنیع @Y...asna
  6. آره مال منم😁😂 اینجا نباید پارت ارسال کنی! اینایی هم که ما داریم میگیم الان اسپمه؛ باید تایپیک برای رمانت بزنی
  7. من از اسم رمانت خوشم اومد دور از کلیشه بود امیدوارم سناریوت هم بدون کلیشه باشه! به امید خدا بریم بخونیم😅
  8. سیلامون علیکوم؛ یه سوال؟

    آقا شما گرافیست‌ها با فتو شاپ کار می‌کنین؟😓 یعنی یه  برنامه نیست ما بتونیم عین آدم این شخصیت‌ها رو بذاریم کنار هم؟!😵😯😟

    شد دو تا سوال ولی جواب بدین😀

     

    1. Fardis

      Fardis

      سلام عزیزم با پیکس آرت میتونی  بذار با شکل  بهت نشون بدم، چون فکر میکنم قبلا تو چتر باکس هم گفته بودی .

      img_20210912_092316_ks5x.jpg

      اونی که با فلش زرد نشون داده شده میتونی عکس وارد کنی و اون قرمز هم میتونی سایز کادر رو بیشتر کنی. دقت پیکس آرت از فتوشاپ کمتر و باید تمامن با دست برش انجام بدی مگه اینکه از روی عکس تشخیص چهره و شخص بزنی و فعال باشه برات موقع کات کردن که کارت راحته، ولی خب  یکم وقت صرف کنی هم میشه قشنگ کنار هم گذاشت و هم میشه ادیت خوبی زد و حتی خیلی طبیعی. درست مثل فتوشاپ فقط باید یکم تمرین کنی، راستش فتوشاپ اگر اولاش باشی بیشتر از دوساعت طول می‌کشه کمِ کم  چون دم و دستگاهاش درست شبیه هواپیما دکمه زیادی داره((((:

      img_20210912_092346_yuye.jpg

      این فلش مشکی هم برای اینه که  بک گراند  بیاری .

       

    2. tara-Lr

      tara-Lr

      گلم واسه چه کاری میخوایش؟ اگه واجبه و  دوست داری واضح تر یاد بگیری بگو یادت بدم.

    3. sahel56

      sahel56

      ممنون ایشون گفتن!

      بله من خیلی وقته دنبال اینم که پس زمینه‌ی پشت شخصیت رو خالی کنم  و بذارمش پیش یه شخصیت دیگه؛ توی کار با فتوشاپ هم زیاد وارد نیستم

      از یه خانمی پرسیدم ایشون گفتن نسخه‌ی قدیمی پیکس آرت اینطوری بود.

      حالا امتحان می‌کنم به روشی که ایشون گفتن اگه درست نشد مزاحمتون میشم!

  9. «به نام خدا» "حال" * دانای کل* با حرص پاهایش را کوبید به زمین و گفت: - آخه چرا مامان؟ دوست دارم برم پیش مادر بزرگ! اون قصه‌هاش بهتر از قصه‌های به استلاح تاریخیِ این کتاب‌هاست. پدرام خودش را روی مبل ولو کرد و گفت: - سرمون رو خورد این نیم‌وجبی! بذار بره پیش نن جون تا حداقل دو دقیقه استراحت کنیم. سمانه کفگیر را از داخل ماهیتابه برداشت و گفت: - هیچی دیگه بذارم بره اونجا درس‌هاش رو نخونه که مردود شه بره اونوقت من باید رو بزنم که دوباره امسال رو بخونه؛ اگه اینطوریه عمراً! نرگس محکم و جدی گفت: - قول میدم درس بخونم! سمانه با بی‌خیالی گفت: - تو گفتی و منم باور کردم. نرگس با کمی تردید در فکرش جمله‌اش را به زبان آورد: - به جون ننجون! سمانه برای لحظه‌ای در جایش متوقف شد. نرگس فقط برای مسائل جدی، مهم و خاص پای جانِ حدیث را وسط می کشید. با کمی شک گفت: - به جون ننجون چیکار می‌کنی که ببرمت؟ نرگس نفسش را با عصبانیت و کمی کلافگی بیرون داد و گفت: - به جون ننجون درس می‌خونم؛ اگه رفتم اونجا حداقل نن جون با خوشگذرونی بهم درس‌ها رو یاد میده! کمی تردید در افکار سمانه ایجاد شد. او مادر شوهر مهربانش را به خوبی میشناخت! با دو دلی و از طرفی تحکم گفت: - باشه! *** از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید که توانست مادرش را راضی به دو هفته ماندن در خانه‌ی حدیث بکند. ماشین پدرام کنار در خونه‌ی قدیمی و دل نشین حدیث ایست کرد. نرگس با خوشحالی به حرف‌های نصیحت کننده‌ی مادرش گوش سپرد: - ننجون رو اذیت نمی‌کنی؛ خسته‌ش نمی‌کنی! روزی سه ساعت مزاحمش میشی، درس‌هات رو خوب و با دقت می‌خونی! غذا محکم می‌خوری ضعف نکنی فهمیدی؟ نرگس 'باشه‌‌'ی کلافه‌ای به مادرش گفت. وقتی با کوله‌اش از ماشین بیرون آمد و صدای جیغ لاستیک‌های ماشین پدرام و جیغ مادرش که می‌گفت 'بذار ببینم بچه می‌ره داخل یا نه؟!' در گوشش اکو شد زیر لب گفت: - خب وقت یکم استراحته! لبخند شیطانی روی لبش نقش بست و به سمت آیفون حرکت کرد. زنگ را فشرد که صدای محیا، پرستارِ حدیث در آیفون پیچید: - کیه؟! آن رگ شیطنت نرگس بالا زد و صدایش را کلفت کرد و گفت: - نون خشکیه، نون خشک! صدای محیا در آیفون پیچید و گفت: - نون خشکی‌ها هم پیشرفت کردن از این به بعد زنگ می‌زنن؟ با حرص ادامه داد: خدایا! @melika_sh
  10. مردم همش چپ- چپ به حنانه نگاه می‌کردن اون هم عین خیالش نبود ولی کم‌- کم خودش رو درست کرد و عین آدم راه رفت. بعد از گذشتن از چند خیابون بالاخره با اون همه خستگی خونه رو دیدم. این‌بار نذاشتم آژانس بگیره تا یک آبرو ریزی دیگه راه بندازه! به بهانه‌ی حضم شدن غذا وادارش کردن پیاده بریم. زنگ رو زدم و منتظر شدم. مامان گفت: - کیه؟ حنانه از پشت من گفت: - لبو فروش محله! مامان هم گفت: - به، به! ببین کیا قدم رنجه فرمودند بیان این‌جا. با خستگی آشکاری گفتم: - مامان بالاخره در رو باز می‌کنی یا بشینیم توی کوچه؟ - بیاین تو بابا. صدای صدرا از همون پشت هم می‌رسید. در باز شد و بلاخره رفتیم تو. مسیر حیاط نسبتاً کوچیکمون رو طی کردم و جلوی در ایستادم. با این‌که حیاط خیلی بزرگی نداشتیم ولی قدیمی و قشنگ بود. حنانه که هر وقت می‌اومد این‌جا به گفته‌ی خودش دلش باز میشد. حیاطمون تشکیل دهنده از حوض گرد و آبی پر از آب که دو جفت ماهی قرمز توش بود و پارکینگ کوچیکی که پراید نسبتاً نو بابا داخل اون بود! البته یه باغچه‌ی نسبتاً پهنی هم داشتیم که یه درخت بزرگ سیب اون‌جا بود. یادمه بچه که بودم و سفید برفی رو می‌دیدم همیشه با لباسش می‌رفتم پیش درخت و یه سیب می‌کندم و یه گاز می‌زدم؛ بعد خودم رو ولو می‌کردم رو زمین که مثلاً مردم. بعد هم همش منتظر شاه زاده‌م بودم ها! که آخرشم مامان می‌زد تو صورت خودش و می‌گفت: - باز این سیب نشسته خورد. یادمه همیشه هم صدرا از پیش در می‌گفت: - مامان ولش کن این فعلا منتظر شاه‌زاده‌ی رویاها شه! بعله صدرا از همون بچگی احساس نمکدون بودن می‌کرد. ولی خوشم می‌اومد همیشه هم ضایع می‌شد چون مامان هم دمپاییش رو پرت می‌کرد سمتش و می‌گفت: - همش تقصیر توئه! صد بار گفتم از سر کوچه این‌قدر سی‌دی نخر که این بچه هم جو بگیره بیاد این کار‌ها رو کنه! صدرا هم می‌گفت به من چه و بعد از در آوردن سیب نشسته و آب زدن دهنم و سرزنش کردن صدرا بحث خاتمه میافت. با بشکن حنانه جلوی چشم‌هام از تو اون خاطرات پاک و خوش در اومدم و بند کتونیم رو باز کردم. @.Aryana. @مُنیع@banouyehshab
  11. آیدی تو عوض کردی به سلامتی؟😁

    راضی به زحمت نبودیم ما همون باقالی پلو با ماست و ریحون و ژله رو دوست داشتیم😟😪😎😀 (ژله رو برای دل خودت اضافه کردم خوشحال شی... عققققق💩)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. sahel56

      sahel56

      هیچی دیگه می خواستی آیدی نذاری سبزی پلو با ماهیچه😵😟

    3. Nilay07

      Nilay07

      مرسی از لطفت😑😂😂

    4. sahel56

      sahel56

      خواهش😁😀

  12. وایییی

    دختر فقط بهم بگو با چی ادیت میزنی برای جلدت و بنر و عکس شخصیت هات؟ عاصی شدم از این برنامه به اون برنامه

    نه پیکس آرت نه لومی نه هیچ چیز دیگه

    با فتوشاپ می‌کنی؟ نسخه‌ی روی گوش هست؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 18
    2. Masi.fardi

      Masi.fardi

      @sahel56  ببین میتونی با من خصوصی بزنی برات یه چیزی بفرستم چک کنیم؟ اینجا نمیشه

    3. sahel56

      sahel56

      اوکی صبر کن

    4. Sanaz87

      Sanaz87

      خداوکیلی متن نگار، خدای برنامه های فتوشاپه.

      @Masi.fardi

    1. sahel56

      sahel56

      سرت خلوت نشده؟😀

  13. آقا یه سوال

    مشکل  گپ ها چیه؟ ناظرم میگه نمی‌تونه متن طولانی پارت رو (بررسیش رو) توی گپ نظارت بفرسته، ارور براش میاد.

    کی درست میشه پارت‌های ما بلاتکلیف موندن...

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. sahel56

      sahel56

      اوکی😶

    3. admin

      admin

      حله؟

    4. sahel56

      sahel56

      صبر کنید ناظرم رو تگ کنم ببینم مشکل حل شد یا نه...

      @مُنیع

  14. نام رمان: دست به یکی نام نویسنده: sahel56 ( ساحل56) ژانر: طنز - اجتماعی- عاشقانه هدف: قوی تر شدن قلم ساعات پارت گذاری: نا مشخص خلاصه: - اصل این قضیه وقتیه که نگاه‌ها می چرخه روی زندگیِ چهار تا دختر و چهار تا پسر که همیشه به دنبال قضیه ای برای سرگرمی می گردند اما این وسط اتفاق هایی که نباید بی افته، می افته! مقدمه: یکی عصبی یکی بی تفاوت یکی پر از احساس یکی منتقی یکی پرخاشگر یکی بی خیال یکی لجباز یکی خونسرد کلی آدم توی دنیا هست؛ حالا باید برای تنوع هم که شده، رفت روی زندگی هشت نفر که برای رسیدن به اهداف خودشون دست به یکی می کنند! ویراستار: @amitis98ia ناظر: @melika_sh
×
×
  • اضافه کردن...