رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Atlas _sa

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    201
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره Atlas _sa

  • تاریخ تولد 02/14/2001

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,181 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Atlas _sa

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

4.2k

اعتبار در سایت


  1. https://s4.uupload.ir/files/img_20210916_214634_003_kb8b.jpg
    کاش گوشه‌ای از این شهر شلوغ
    کمی دور تر از هیاهوهای مهیب یک نفر جار میزد "آرامش"
    بیا که حراج کرده‌ایم...(:💛🍃

  2. اعلام آمادگی‌ می‌کنم؛ امیدوارم تا پایان وقت مقرر تموم شه. رمان من که نمی‌دانستم
  3. پارت پنجاه و هشتم لب به سخن گشود. - تو اینجا چی کار می کنی! تک خالِ عاشق، كه حالا بیشتر شبیه پرنسس های داستان های کودکانه به نظر می‌رسید؛ دستش را از بین خرمن دوست داشتنی موهای آلی‌یوش جدا کرد. - خوبی!؟ این بار آلی یوش لب هایش را انحا داد. - آره بهترم؛ دیشب دستم رو عمل کردند. مارگارت ترسیده از این كه نکند دستش را قطع کرده باشند؛ تیله های خیس قهوه‌ایش را روی بانداژ خونی دست مرد رویاهایش، حرکت داد. - نترس! چیزی نیست. تونستن دستم را نگه دارن؛ قطعِش نکردن. این صدای خندان آلی یوش بود. خواست برای اطمینان بیشتر بازویش را بلند کند و به دختر دل‌فریب و گریان بالا‌سرش نشان دهد؛ که درد تمام وجودش را گرفت. چهره اش در هم رفت. مارگارت نگران و عصبی غرید. - چی کار‌می کنی!؟ نباید تکونش بدی! مردان دیگر با حسرت به آن دو نگاه می کردند. سرباز چاقی به بغل دستی اش كه پایش را قطع کرده بودند؛ نگاه کرد و آهسته گفت: -خوش‌به حالش؛ دختری به این زیبایی به ملاقتش اومده. مرد با تاسف به پای نصف شده اش که با بانداژ سفیدی پوشانده شده بود؛ نگریست. دستی بر گردنش کشید. - حتما نامزدن. مرد سنگین وزن که تیری به پهلويش خورده بود و درد داشت؛ اخم کرد و در تخت جابه جا شد. - اگراین جنگ تموم شه؛ حتما ازدواج می کنم. سرباز لاغر اندوهگين، نگاهی به زخم شکم تپل و باندپيچی شده‌ی او انداخت. - نیکولای! آخه چه کسی با یک مرد که فقط یک کلیه داره ازدواج می کنه؟! نیکولای لپ های آویزانش را بیشتر به بالشت فشرد. لحنش نااميدانه بود. - همون آدمی که قرارِ با یک آدمِ یک پايی‌ مثل تو؛ زندگی کنه. جاشا! مثل اینکه وضعیت خودت رو یادت رفته! جاشا در تخت غلت خورد. صدای جیر- جیر فنر آن، بلند شد. دستی بر صورتش کشید تا چشمان روشنِ خیس‌اش را از نیکولای پنهان سازد. بغض کرد. - ای کاش بمیرم! مردن رو ترجیح میدم. ‌ نیکولای آه بلندی کشید که پهلویش درد گرفت و ابروهایش را در هم گره خورد. - نگران نباش! با این وضعیت همه‌امون میمریم. جاشا دستش را از صورتش برداشت. به پنجره زل زد. پرندگان روی شاخه درخت نشسته بودند و آواز می‌خواندند. دلش پر کشید تا مثل آن ها بالی برای پرواز داشته باشد؛ چون این رستاخیزِ لعنتی زمانه‌اش، پایش را گرفته بود. ناگهان آژیر خطر، جای خود را به مرد مجریِ درون بلندگوهای بیمارستان داد. همه جیغ کشیدند. به خاطر حرکت ناگهانی مردمی که در طبقه بالا قرار داشتند، سقف شروع به لرزیدن کرد. روشنایی تمام مریضخانه‌ی چندهزار متری، خاموش گشت. گنجشکان، هراسان از روی شاخه‌های کاج‌های روسی پر زدند. صدای‌ موتورِ هواپیماهایی که هوا را می‌شکافتند، غرش عزرائيل بود. مارگارت با تعجب به پنجره نگریست و سمتش دوید. آن لکه های سیاه رنگ که در ارتفاع بالا، دور ساختمانی که آن‌‌ها قرار داشتند؛ مشغول چرخیدن بودند؛ چیزی جز جنگنده‌های نحس دشمن نبودند. زیر لب غرید. - لعنتی؛ الان نه! بیماران یک به یک ازتخت ها پایین پریدند. از در باز، راهرو قابل رؤيت بود. خیلِ عظیمی از انسان‌ها، از ترس به خطر افتادن جانشان؛ سمت راست، یعنی پله های‌خروج پا به فرار گذاشته بودند. خب حق داشتند. آنها برای زنده ماندن به اینجا آمده بودند؛ نه کشته شدن! گویی دیگر مسکو که هیچ، بیمارستان هم جای امنی نبود.
  4. پارت پنجاه و هفتم پنجم ژوئيه، سال هزار و نهصد و چهل و یک مسکو با خنده از اتاق فرمانده خارج شد. از خوشحالی می‌خواست مثل دخترکان شاد به آسمان بپرد. به وسیله تماسی که با بیمارستان های نظامی گرفته بود؛ آلی یوش را در یکی‌از آن ها یافته بود. از مافوقش هم مرخصی گرفته بود تا به دیدار عشقش برود. ‌ امروز اگر حتی اگر شوروی هم سقوط می‌کرد؛ مهم نبود. فقط چشمان آبی آن مرد را هوس کرده بود؛ تا ببیند. به سمت خوابگاه رفت. بعد از گذشتن از طبقات و راه‌پله ها بالاخره به اتاقش رسید. آیینه ای‌ از ساک نظامی اش در آورد و مشغول آراستن خود شد. ****** دوباره در پنجره شیشه‌ای بیمارستان، خود را بررسی کرد. پیراهن صورتی رنگی که امروز از یکی از فروشگاه‌های مسکو خریده بود؛ به تن داشت. چه می شد اگر آلی‌یوش او را یکبار هم در لباسی غیر از یونیفرم ارتشی می‌دید. با فکر کردن به آن لحظه مسرت و شادمانی به تمام سلول هایش، تزریق شد. زنی با عجله از کنارش گذشت. همه جای بیمارستان، شلوغ و پر سر و صدا بود. بوی آشنای خون می‌آمد. مجروحانی که غرق در خون، از درد به خود می‌پیچیدند؛ عذاب آور بود. مارگارت در راهروروی سفید راه افتاد. شماره اتاق ها را زیر لب زمزمه می کرد. ‌ - دیویست و چهار، دیویست و پنج.. از بلندگوی نصب شده در سقف، صدای مرد مجری می آمد. ‌ - با ادامه پایداری گرمای ماه ژوئیه، دمای هوای مسکو بالا‌تر خواهد رفت. با ادامه خبرها که در مورد فرانسه اشغالی است با ما همراه باشید. مارگارت پوزخندی زد. آیا واقعا برای این مردم جنگ‌زده شوروی، اخبار هواشناسی یا کشور اشغالی فرانسه مهم بود؟ سعی کرد؛ حواسش را دوباره به شماره تابلوی اتاق ها دهد. بالاخره به شماره دویست و شش، که مورد نظرش بود، رسید. ایستاد نفس عمیقی کشید. دستمال گردنی سرخ و حریرش را مرتب کرد. یقه گِرد لباسش را بالاتر داد. دامن پف‌دار پیرهنش را صاف تر کرد. بر کلاه کوچک صورتی اش که گل های ریز سرخی داشت، دستی کشید. در اتاق را گشود. کفش های پاشنه بلند قزمز‌اش روی کاشی های سفید محیط داخل؛ قرارگرفت. مجروحانی که به ردیف روی تخت ها دراز کشیده بودند؛ اولین چیزِ قابل مشاهده بود. آفتابی که از پنجرهای بزرگ می‌تابید؛ چشمش را زد. بوی الکل دماغ حساس مارگارت را اذیت کرد. باعث شد؛ سرفه‌‌ای کند و مردان دراز کشیده روی تخت های آهنی به سمتش برگردند. مارگارت اخم کرد. پرستاری را نمی‌دید. این یعنی باید خودش آلی یوش‌اش را از بین ده - بیست نفر اینجا، می یافت. گردن بلندش را حرکت داد و بین آن‌ها سرک کشید. بالاخره مردی را یافت که در خواب بود و برعکس سربازان دیگر، مشغول چشم چرانی‌اش نبود. نگاه ترسناکی به مردان فضول انداخت که باعث شد آن‌ها از او چشم بگیرند. در انتهایی ترین نقطه اتاق مرد خوشتیپ‌اش آرمیده بود. آه که برای هزارمین بار از این جنگ لعنتی متنفر گشته بود؛ چرا الکس مراقبش نبود و او را با این حال ریگا فرستاده بود!؟ اصلا برادرش الکس کجا بود؟ زنده بود؟ جوابِ هیچ کدام از سوال هایش را نمی دانست. شاید هم اصلا نمی‌خواست که بداند. اگر برایش مهم بود با تلفن های مکرری که برای یافتن عشق‌اش می‌کرد؛ الکس را هم پیگر می‌شد. الکس حتما زنده بود. مارگارت، برادر سرسخت خود را می‌شناخت؛ پس با خودش گفت: - جایی برای نگرانی نیست. به سمت آلی‌یوش پا تند کرد. آهنگ پاشنه های تیز کفش هایش در فضا پیچید. موهای تیره‌اش به هوا برخاست. صدای تپش قلبش حتی به گوش دیوارهای بیمارستان هم می‌رسید. کنار سرباز مجروح‌اش ایستاد. سِرُم به رگ های دستش وصل بود و مژه‌های بلند بورش دل مارگارت را می برد. موهای روشنش به پیشانی‌اش چسبیده بود. دستی لابه لابه آن ها برد. اشک‌های مارگارت جاری شد. خیسی اشک، خودش را هم متعجب کرد. این قطرات از خوشحالی بود یا غم؟ آخ که دلبستگی با مارگارت مغرور چه کار کرده بود که این گونه می‌گریست؟ با حرکت انگشتان مارگارت، آلی‌یوش چشم گشود با دیدن دخترکی زیبا که در حال نوازشش است، کمی گیج شد اما بعد از دیدن لبخندی که دختر جوان میان گریه اش به لب آورد؛ او را به یاد آورد. او مارگارت زیبا بود.
  5. پارت پنجاه‌ و ششم چهارم ژوئيه،سال هزار و نهصد و چهل و یک مسكو زمان حال دستش را زير چانه‌اش قرار داد. با لبانی آویزان به پدرش نگریست. بوی غذا كه از آشپزخانه کوچک سوزان می‌آمد؛ گشنه اش می‌کرد. دلش خانه خودشان را می خواست. سوالی را پرسید که خود جوابش را می دانست؛ اما خواست کمی خود را برای ژنرال لوس کند. - نمیشه بریم خونه؟ ژنرال به پشتی کاناپه نه‌چندان راحت تکیه داد. جِلر و وِلز روغن داغ ، به گوش می رسید؛ کمی گوشت با خود آورده بود اما سوزان قبول نکرده بود؛ گفته بود: -شماها مهمان ما هستید. نفسش را بیرون داد و نخ سیگاری درآورد. با کبریتی روشن‌اش کرد. پاسخ واضح هیلدا را به زبان آورد. - وقتی خودت می‌دونی جوابم، نه است؛ چرا می‌پرسی! دختر مأیوس سرش را کج کرد. ‌ - خونه ما خیلی بزرگه، من می‌تونم یک جاییش قایم شم... ژنرال قبل از تمام شدن حرف های دخترش، بلند شده بود و به سمت سرویس بهداشتی رفته بود. اولین بار بود که پدرش را در حال فرار از جواب دادن، یافته بود. دهانش را بست. به پنجره روبه رویش خیره شد. سوزان پرده ها را کنار کشیده بود. پذیرایی با خیابان همکف بود. هیلدا با شوق عابران را که شب هنگام مشغول قدم زدنی بودند، نگاه می کرد. با تمام جانش آرزو کرد که ای کاش مثل آن ها آزاد بود تا بتواند به هرکجا که خواست، برود. آه عمیقي کشید. سرش را پایین انداخت. اما جیرینگ، آویز صدا دار درب خانه، او را به خود آورد. سرش را بلند کرد. مردی سرزنده، با لبخندی سرخوش را در چارچوپ قدیمی در مشاهده کرد. ‌ - سلام! این را همان مرد کت و شلوار پوش میانسال، که موهایش کاملا مشکی بود و فقط کمی صورتش چین و چروک داشت گفته بود. همان خط و خطوط اندکي هم كه داشت؛ آثار لبخند همیشگی چهره اش به نظر می‌رسید. هیلدا ترسیده از جای برخاست. چند بار خواست لب باز کند و چیزی بگوید؛ اما نتوانست کلمه ای بیابد. صدای قدم های تند کسی را شنید. برگشت و سوزان را دید که با چشم هایی که از شوق ستاره باران شده بود، از آشپزخانه خارج شده بود. درحالی که دست های خیس‌اش را با پیشبندش خشک می کرد به استقبال مرد رفت. - اوه، سوباکین بالاخره اومدی! مرد کلاهش را از سرش برداشت و به سوزان داد. کتش را نیز از تنش درآورد و خود به جا رختی بلند کنار در آویز کرد. با خنده گفت: - بالاخره اون رو آوردی، بالا! هیلدا سرگردان فقط ایستاده بود. چرا پدرش نمی‌آمد؟ غریبگی بسیاری با در و دیوار این خانه احساس می‌کرد. آيا منظورشان از او، هیلدا بود؟ سوزان دستپاچه به مرد خوش روی بغل دستش، اشاره ای کرد؛ رو به هیلدا کرد. - یادم رفت شما دوتا رو با هم آشنا کنم. ایشون همسرم؛ آرتور سوباکین هستن. ابروان بور، هیلدا بالا‌پرید. آرتور! اسم پادشاهانی را داشت که مادرش، هرشب در کودکی تعریف می‌نمود. اما زندگی آن‌ها اصلا رنگ و بویی از سلطنت نداشت. سوباکین با دیدن عکس العمل هیلدا تک خنده ای کرد. با سر احترام گذاشت. - از دیدنتون خوشوقتم دوشيزه! هیلدا موهای فرش را که حالا زیادی از حد بلند‌شده بود از روی شانه اش به پشتش هدایت کرد؛ سعی کرد حداقل لبخندی بی جان داشته باشد. - ممنونم. شک داشت خودش را معرفی کند یا نکند؛ اما سوزان لب به سخن کشود. - ایشون هم هیلدا همون دختر عزیز ژنرال هستند که سرباز‌ها به اینجا آوردنش! مردمک های به رنگ جنگل هیلدا از استرس لرزید. آن زن چرا چنین اطلاعاتی را می داد. اصلا این آقای سوباکین قابل اعتماد بود؟ مرد همراه سوزان به سمت مبل تک نفره رفت و نشست. - خب یکم استراحت کنی؛ شام هم آماده میشه. سوزان این را گفت و دوباره به آشپزخانه برگشت. - شما هم از اسمم متعجب شدید؟ پرسش و لحن مهربان مرد، هیلدا را دوباره خجالت زده کرد. دختر روی کاناپه نشست. دامن کوتاه پیرهنش را دردسش چلاند. تا مانع حرکت انگشتانش به سمت دندان‌هایش شود. قطعا این مکان، موقعیت خوبی برای ناخن جویدن نبود. -بله؛ مثل اسم پادشاهاست! آرتور شاه! مرد صورتش را خاراند. تکیه اش را به مبل بیشتر کرد. - فامیلیم هم سوباکینِ یعنی سگ! قهقه ای زد و ادامه داد: - میشه پادشاه سگ ها! صدای سرزنش گر سوزان از آشپزخانه به گوش آمد. - آرتور! مرد شانه ای بالا انداخت. دوباره به هیلدا نگریست. یکدفعه انگار چیزی نظرش را جلب کرده باشد؛ گفت: - گردنبندتون خیلی زیباست! هیلدا با گونه‌های گلگونش، مدال قلب شکل دورگردنش را که یادآور الکس بود به دستش گرفت.‌ - ممنون. ژنرال به جمعشان ملحق شد. آقای سوباکین از جای برخاست. از دیدن چنین مرد با قدرتي در خانه‌اش، احساس غرور می‌کرد. تند روبه روی اِلی‌یوف ایستاد. - من همسر سوزان هستم؛ به اینجا خیلی خوش‌آمدید قربان! ژنرال اما اصلا توجهی به او نکرد؛ چون حواسش به گردنبد جدید دخترش بود. آرام پرسید: - اون رو از کجا آوردی؟ هیلدا با لکنت جواب داد. باید دروغ می‌گفت. نباید خیانتش آشکار می‌گشت. البته خودش هم می‌دانست بابد دیر و زود این قضایا را برای همه بازگو کند؛ اما الان وقت‌اش نبود. - این.. این رو تو جبهه پیدا کردم. پدرش اخمی کرد و به سمت سوباکین برگشت. بیشتر از این سوالی نپرسد. - ممون؛ ما برای شما دردسر ایجاد کردیم. سوباکین دندان های سفید و ردیفش را به نمایش گذاشت. - باعث افتخاره! اِلی یوف سری تکان داد و نشست. ژنرال با کنجکاوی پرسید: - چرا اسم شما اینطور عجیب به نظر می‌رسد؟ هیلدا از سخنان پدرش شگفت‌زده شد. سوباکین که هنوز اسم خود را به پدرش نگفته بود. پس از کجا فهمیده بود؟ ولی بعد خودش جواب خویش را داد. حتما پدر، راجب سوزان و خانواده‌اش تحقیق کرده بود که به آن ها اعتماد کرده بود.سوباکین با روي ملل قرار گرفت. - من معلم هستم؛ پدرم دامپزشک بود. اون هميشه با سگ‌های مریض سرو کار داشت. من وقتی به دنیا اومدم، اسمم رو اَلِک گذاشت. تا هفت سالگی هم نامم همون بود؛ اما؛ من چون با سگ ها خیلی صمیمی بودم و اون‌ها هم من رو خیلی دوست داشتند؛ پدر اسمم رو به آرتور تغيير داد. چون اون سگ‌ها هر دستوری که بهشون می‌دادم؛ برام انجام می دادند. فامیلی ماهم سوباکین به معنای سگ بود. همین شد که من شدم پادشاه سگ‌ها. پدر با دقت گوش می‌داد. چهره‌ی سرد و خشنش تغییری نکرد فقط گفت: - پس که اینطور. الان سگی ندارین؟ سوباکین با ابروانش به آشپزخانه، اشاره کرد. - سوزان برعکس من از سگ ها متنفره! هیلدا به چهره‌ی شوهر سوزان خندید. بالاخره بعد از کلی مصیبت می توانست آرام بنیشد و بخندد. خوشحال بود اما آیا این شادی دوام داشت؟ *******
  6. تولدت مبارک باشم عزیزم💜😆😆💜💜💜

    1. bita.mn

      bita.mn

      ممنون  عزیزم😁🥰😍

  7. پارت پنجاه و پنجم باغبان پیرشان در حال رد شدن از آن‌جا بود که با دیدن هیلدا از حرکت ایستاد؛ قیچی کارش را به گوشه‌ای انداخت و به سمتش دوید. با ابری شدن هوا، به پاهای بی‌جانش بیشتر نیرو داد، رعد و برق شدیدی زده شد؛ قطرات اشک آسمان، تن سبز باغ را شست. قرار نبود صبح به این زیبایی چنان ترسناک شود، امان از تقدیر پیچیده اهالی این خانه بزرگ که مسبب این اوضاع بود. صدای جیغی به گوش رسید؛ او هیلدا بود که هراسان دوباره به هوش آمده بود، صاعقه او را از عمق رویاهایش بیرون کشیده بود و دوباره در دل حقیقت‌های زننده دنیای واقعی انداخته بود. پیرمرد بالاخره کنارش رسید و نشست. - خوبید؟ هیلدا متعجب فقط اطراف را نگریست. خورشید زیر ابر بود، هوا طوفانی بود، باد شدید تنه درختان را به اطراف خم می‌کرد. چین‌های توری آویزان از یقه لباسش به آسمان پرواز می‌کردند. - من کجام؟! کاغذ خیس شده که جوهرش پخش شده بود؛ سوار بر موج‌های خروشان باد به آسمان برخاسته بود، هیلدا با دیدنش دوباره ضعف کرد و همه‌چیز مثل فیلمی به خاطرش آمد. بدون توجه به تازیانه‌های خیس باران، بلند شد و تلو- تلو خوران به دنبالش رفت؛ زمین تاب برداشته بود یا او سرگیجه داشت؟ دانستنش مشکل بود. دستش را بلند کرد و با انگشتش آن را نشان داد. - لطفاً اون رو برام بیارید! پلک‌هایش سنگین شد؛ گویی کسی او را بلند کرده باشد و یک‌دفعه به زمین زده باشد، دوباره پهنِ چمن‌های مرطوب و چاله‌ی آب شد. پیرمرد که از ترس زبانش بند آمده بود؛ نگاه گذرایی به تکه کاغذ که به دوردست‌ها رفته بود انداخت، برای اربابش قطعاً که نجات دخترش مهم‌تر بود. تند زیر بغل‌های دختر را گرفت و او را به خانه برد. *** با سرمایی که در پیشانی‌اش احساس کرد؛ گوی‌های براق سبزش را از پشت پرده پلک‌هایش، نمایان ساخت. سقف سفید اتاق و لوستر برنزی خوش نقش و نگار، اولین چیزی بود که دید. گردن خشک‌اش را حرکت داد؛ متوجه پدرش که نگران بالای سرش ایستاده بود شد. پارچه خیس را را از روی صورتش پس زد؛ احساس می‌کرد تکه سنگی از قلبش آویزان شده‌است. کلافه بدن ضعف کرده‌اش را از تخت گرمش کند؛ نیم خیز شد، اشک‌هایش برای هزارمین بار جاری شد. - پدر! اِلی‌یوف با دیدن حال پریشان دخترش، شانه‌هایش را گرفت؛ کمکش کرد تا دوباره بخوابد اما تن هیلدا که اصلاً میلی برای دراز کشیدن نداشت، مقاومت کرد. هوای اتاق زیادی برای فصل تابستان یخ زده به نظر می‌رسید؛ شب شده بود اما باران هنوز به تن شیشه‌های پنجره‌های اتاق هیلدا می‌خورد. - باید استراحت کنی! این صدای مهربان پدرش بود که ربدشامبری تنش بود و چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید، هیلدا اما شاکی و غمگین‌تر از این حرف‌ها بود که به سکوت و آرامش رضایت دهد. - پدر! به من دروغ گفتی. ژنرال اخم کرد، از هیلدا فاصله گرفت و مشغول قدم زدن روی فرش‌های دست‌بافت ایرانی شد؛ دکوراسیون اتاق باب میلش بود، دخترش هم مثل خودش از وسایل کلاسیک خوشش می‌آمد. همه جا پر از شمعدان‌های‌ برنزی مورد علاقه هیلدا بود. - بهم بگو چه اتفاقی افتاده که وسط باغ از حال رفتی؟! ناگهان ایستاد؛ با دست به بیرون اشاره کرد. - به خاطر اون سرباز بی‌لیاقت لازم نیست... منظور ژنرال از افراد بیرون از این خانه‌، غریبه‌ای به نام آلی‌یوش بود که به دخترش ابراز عشق می‌کرد ‌اما نتوانست جمله‌اش را تمام کند، گوش‌هایش حرفی را شنید که تمام آجرهای خاکی عمارت را بر سرش فرو ریخت. - مادر دیمیتری رو کشته، درسته؟ دهان ژنرال بسته شد؛ پس تمام حال زار دخترش به خاطر همین موضوع بود، اما چه کسی این چیزها را به او گفته بود؟ دستگیره پنجره که چند روزی بود که خراب شده بود، با فشار‌ شدید هوا گشوده شد؛ برخورد شدید لنگه‌های پنجره با دیوار، آن‌ها را به خود آورد. هیلدا سریع پتویی مخملی و پشمش را دور خودش پیچید، دندان‌هایش از لرز به هم می‌خورد؛ درحالی که بدنش در تبی شدید آتش می‌گرفت. اِلی‌‌یوف با دیدن وضع اسفناک دخترش، تند به سمت پنجره بلند که رو به تراس مرمری طبقه دوم باز می‌شد حرکت کرد؛ آن را بست. این شامگاهِ ناآرام را اصلاً نمی‌پسندید. بوی خاک باران خورده در محیط غم‌زده داخل، پرشده بود. ژنرال به سمت دخترش رفت؛ كنارش نشست و به تاج تخت تكيه داد، دست گرمش را روی خرمن موهای طلایی و نرم دخترش کشید، هنوز او را دخترک کوچکی می‌دید.‌ ‌ - نباید خودت رو اذیت کنی! ‌ گونه‌های سفید هیلدا سرخ شده بود؛ ملتمس به پدر که از آن لبخند‌های نادرش بر لب داشت نگاه کرد، چرا او انکار نمی‌کرد؟ چرا نمی‌گفت تمام این‌ها دروغ است؟ یعنی پدرش هم به قاتل بودن همسرش باور داشت؟ - یعنی حقیقت داره؟ ‌ پدرش کمک کرد تا هیلدا جسم خسته‌اش را به تن روتختی ساتن‌اش بسپارد. این‌بار دخترش مانع نشد؛ اصلاً می‌خواست پلک‌هایش سنگین شود و برای همیشه به خواب رود. دیگر خسته بود؛ او خیلی وقت پیش، زمان مرگ مادرش از این جهان ملال‌آور دست کشیده بود. همان‌طور که سرش روی بالشت طلایی رنگش بود؛ چشمش به عکس خندان مادرش افتاد، صدای هق- هق‌اش بلند شد. او به خاطر گناه مادرش نمی‌گریست؛ فقط به خاطر این‌که به تنها الگوی زندگی‌اش چنین چیزهایی نسبت داده شده بود عذاب می‌کشید. ‌ انگشتان چروک پدرش هنوز لابه لای گیسوان موج‌دار هیلدا بود‌؛ ‌‌اصلاً مگر ژنرال هم از این کارها بلد بود؟ - بهترِ بهش فکر نکنی! اِلی‌‌یوف دوباره دستور داده‌ بود اما آیا این دلداریِ زوگویانه، برای این شرایط کافی بود؟
  8. خصوصیت و چک کن 💜

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Atlas _sa

      Atlas _sa

      ایول 😆😆😆💚💚💚💚مبارکه💚💚💚

    3. sogand-A

      sogand-A

      بوس بهت کوثر جانم 😍😍😍💜💜💜💜

    4. Atlas _sa

      Atlas _sa

      بوس به روی ماهت عزیزم💜😍😍

  9. یه دونه ای دختر💜🙃🙃😍😍😂
  10.  بچه ها میشه اینجا، دیالوگ‌ها یا قسمت هایی از رمان ( من که نمی‌دانستم) یا ( فتنه‌زیبا) که تا اينجا دوست داشتید و برام بنویسید.

    دوست‌دارم که بدونم# 

    @sogand-A @15Bita @Gh.azal @مانشMansh @آیلار مومنی @Z.A.D @m.azimi @F. Naseri @NAEIMEH_S @Narges.Sh @Papillon @banouyehshab @Bhreh_rah @..Pegah.. @-Madi- @nura_savagelove @reyyan @melika_sh @Hony.m @Fardis 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. Atlas _sa

      Atlas _sa

      @F. Naseri😍😍😍 وای مرسی عزیزم خوشحالم کردی که گفتی💜

    3. مانشMansh

      مانشMansh

      در رمان من که نمیدانستم زمانیکه پدر هیلدا پیش دخترش که مخفیش کرده میره زیبا بود هم عشق وطن بود  و هم عشق به دخترش و همینطور اعتماد داشتن به دخترش که خیانتکار نیست و هم اینکه نوعی آرامش برای نجات هیلدا ایجاد میکنه

    4. Atlas _sa

      Atlas _sa

      @مانشManshممنون بابت اينکه انقدر بادقت مطالعه فرمودید🙏🏻

  11. مدیر اسپم کجایی بدبخ شدم😅😂😂😂 نه بابا اصلا این طور نیست اخر داستان قراره پشماتون بریزه😂😂😎
  12. اون موقع رمان لو میره😅😂😂😂
  13. قراره با این داستانت افسردگی بگیرم من😢😢😢😍

    چقدر دختر بودن سخته😣😢

    تند تند پارت بزار دختر🌹💜😍

    1. آیلار مومنی

      آیلار مومنی

      مای پشم😍😂چشم 😂سعی میکنم افسردگی نگیری😂

    2. Atlas _sa

      Atlas _sa

      عاره منتظرم😍💜💜

×
×
  • اضافه کردن...