رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نیکتوفیلیا

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,735
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد نیکتوفیلیا در 21 اردیبهشت

نیکتوفیلیا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

13,139 Excellent😃😃😃😃

درباره نیکتوفیلیا

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 مهر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

22,380 بازدید کننده نمایه
  1. مهدیه چشمای پارمین چه رنگی بودن؟ 

  2. پارت85: هیچکس و هیچ چیز نمی دانست در ورای نگاه خنثی پارمین و گام های پر صلابتش، چه دردی می گذرد. هیچکس و هیچ چیز نمی دانست در ذهن ناآرامش، چه لحظه هایی را می میرد. تنها... او را می نگریستند که با خونسردی لبخند کجی بر لب دارد و طول و عرض خیابان ها را گذر می کند. تنها او را می دیدند که با بی خیالی نسبت به بوق های ممتد، از ترافیک عبور می کند. که چطور با تمام بی تفاوتی اش، پله های خانه اش را بالا می رود و با چه دلسردی ای، تنش را از شر لباس هایش خارج می کند. یاسمین قرص آرام بخشی برای آرام گرفتن تشویش های فعلی اش، در دهان انداخت. یک لیوان کامل آب نوشید و سپس، خطاب به پارمین که نگاهش خیره ی
  3. شاید الآن مقداری خق رو به پارمین میدم که نسبت به مردها شکاک و بدبین باشه... مطئنا هرکس جاش بود همینطور میشد... ولی نریمان بچه خوبیه‌ها!

    مرسی ازت^^

  4. مهدیه!

    من کم‌کم دارم می‌ترسم. خدایی دارم کم‌کم وحشت می‌کنم... مهدیه شاید باورت نشه، ولی دیشب داهول اومد به خوابم... قیافش واضح نبود ولی ترسناک بود... گفت وقتی رمان فروشی مهدیه (یه اسمی رو تلفظ کرد که به شدت شبیه اسم تو بود) رفت روی سایت یه نشونه برات میاد که می‌فهمی من واقعیم😨😨😨😢

    مهدیه خدایی من ترسوم‌ام! گریههههه!

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 21
    2. Narges.Sh

      Narges.Sh

      شاید همین باشه که تو‌میگی... ولی خدایی به داهول فکر نمی‌کردم،،، فقط داشتم به مهدیه فکر می‌کردم که چطور ایده به ذهنش میرسه، وقتی خوابیدم خواب داهول رو دیدم. :|

      از عجایت خلق حق تعالی‌ست. =)) @masoo

    3. masoo

      masoo

      مطمئن باش همینیع که من میگم

      ولش بهش فکر نکن

    4. Narges.Sh

      Narges.Sh

      باشه، حتما...

      از دیشب دارم سعی میکنم بهس فکر نکنم 

  5. یعنی این: حالا فهمیدی؟ بولد یعنی اون B بالای کادر رو بزنی و اینجوری پررنگ و درشت بشه.
  6. تمام تلاشم رو میکنم گلکانم.

    فقط عکس رو یک بار دیگه بفرستین دو صفحه فقط چته-_- 

    و نام نویسنده چی باشه عزیزان؟

    ***

    بله بله؟؟؟؟؟؟؟؟

    چیشد؟؟؟

    هی! کسی بهت گفته گلکانم مال منه؟؟؟؟ اگه نگفتن بدون... گلکم و گلکانم مال شخص شخیصه بنده ست... دیگه نبینم.

    1. Aramis.R_U

      Aramis.R_U

      یادم باشه ازش استفاده کنم حرصت بدم.. 

       هرچند دفعه ی اولم بود😉

    2. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      حرص که هیچی... ناراحت میشم.

    3. Aramis.R_U

      Aramis.R_U

      خب پس خوش شانسی که من اصلا تیکه کلام ندارم و نمی خوام داشته باشم😄

  7. شما ادامه بدین منم میرم بالشتمو بغل کنم تا خیس از اشک بشه. رمانم نفرین شده. به جان خودم طلسمش کردن. یک ساله می خواد بره روی سایت هر بار یه چیزش ایراد داره و نمیشه. حسود زیاد شده.
  8. پارت84: ثانیه ها، دقایق، ساعت ها و روزها از پس هم به کندی می گذشتند؛ تا آن هنگام که پارمین، نشسته بر روی تاب خانوادگی ای که یک تنه آن را تصاحب کرده بود، زیر آفتاب گرم سر ظهر، در افکار خود غرق شد. چهره و نگاهش خنثی، اما درونش غوغا بود. چندین و چندبار، گذشته اش را مرور می کرد و از هر بار مرور، یک درس زندگی بیرون می کشید. با خنده های بی پروای مردانه ای، مردمک هایش را به آن سو کشاند. چند مرد تازه جوان شده که به نظر می آمد حتی از پارمین هم کوچک تر باشند، وارد پارک شدند و نیمکتی را قرق کردند. بی توجه به آنها، مردمک هایش را بی تکان سر به جای قبلی بازگرداند و افکارش را سامان بخشید؛ اما فحاشی
  9. بغض.. مخاطبت کیه؟! من میگم ظاهر و فاصله هاشون زشت شده بود. نه این که علائم کجاها به کار برده شدن و چطور.
  10. پارت نهم: روشا لبخندی به دخترک پیش رویش زد و با ملایمت گفت: - می دونم عزیزم که چه قدر از این بابت... با باز شدن ناگهانی درب، نگاهش را به سوی منشی ریزنقشش کشاند. - خانم دکتر! میشه بیاین بیرون؟! چهره ی رنگ پریده و انگشتان لرزانش، نوید خبری ناخوش می داد. روشا رو به مرسانا که بلاتکلیف نگاهش را میان منشی و دکترش می چرخاند گفت: - مرساناجان من تا چاییت رو بخوری میام عزیزم باشه؟ و بی آن که منتظر پاسخی از جانب او باشد، در حالی که به منشی اش پرسشی نگاه می کرد، از اتاق بیرون رفت. دنیز که نگاهش را به دور فضای دنج و آرامش برانگیز مطب می چرخاند، با صدای روشا چشم به او
  11. ممنوعه ها رو ولش کن اونا توی تاپیک درست نشدن قرار شد هر وقت ورد رو زدن توی ورد ویرایش بزنم. خب سه روز که گلکم خود مدیر هم بهت گفته سه روز فرصت داری.
  12. نه منظورم این نیست که علائم به هم خوردن.. کلا ظاهر و فاصله هاشون به هم خورده. نمی دونم یه جوریه.
  13. @مدیر ds عزیزم خسته نباشه ولی خیلی بد ورد شده. یه نگاه بنداز. اولا که بین هر بند یک اینتر اضافی خورده. دوما که رمان 400 صفحه به زور داره حالا شده 575 صفحه... علائم نگارشی هم که نگم..
  14. پارت هشتم: مسافت زیادی را طی کردند تا آن که سرانجام پس از چهل و پنج دقیقه پیاده روی، عرق ریزان و خسته و لهیده، با دیدن ماشین آتشنشانی و پلیس و آمبولانس، در جای ایستادند. پارمین دستش را سپر دو دختر دیگر کرد و گفت: - جلو نرید. ما رو ببینن ولمون نمی کنن. از سر و وضعمونم تابلوئه که توی قطار بودیم. ماه نگاهی به جنازه های روی برانکارد انداخت و گفت: - پس واگن رو پیدا کردن. یعنی کسی هم زنده مونده؟ امیر، بارانا و عرشیا نیز به آن سه نزدیک شدند و نگاهشان را به محل حادثه دوختند. واگن واژگون شده بود. امیر گفت: - یه تابلو سر راه بود که نشون می داد نزدیک شهریم. پنج کیلومتر دیگه
×
×
  • اضافه کردن...