رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

N.a25

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    477
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,709 بازدید کننده نمایه

دستاورد های N.a25

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Very Popular

نشان‌های اخیر

2.2k

اعتبار در سایت

  1. پارت سی و دو قبل‌ از آنکه حرفش‌ را کامل کند ناچار دستم را زیر زانو اش انداختم و او را با یک فشار به زیر زانو و پشت کمرش به آغوش کشیدم. حرف در دهانش خفه شد و جیغ کوتاهی از حیرت زد. درحالی که روی دست هایم صافش میکردم گفتم: - جیغ نزن سرم درد گرفت. ساکت باش فقط! آب دهانش را فرو داد و با صدای دردمندی که ناشی از تکانی که به پایش وارد شده بود، زیر لب نالید: - هوی؛ یواش! جوابش را ندادم و یکی در میان از بین کارتن ها رد شدم. برخورد پیشانی اش با سینه ام باعث میشد گرما به تنم منتقل شود و لحظه ای شک کردم نکند تب کرده است. روی دستم تکانش دادم تا سرش را از سینه ام جدا کند که از درد آخی گفت. در حالی که به در خروج کامیون رسیده بودم گفتم: - تب داری؟! با چشم های درشتش خیره ام شد و با گذاشتن دست خودش روی پیشانی اش، با صدای تحیلیل رفته و خش افتاده ناشی از جیغ و دادش گفت: - نمی‌دونم که! به در کامیون رسیدم که با خم شدن به سمت پایین گفتم: - می ذارمت زمین که بتونیم پیاده بشیم. او را همانجا پایین گذاشتم که از درد دست هایش را مشت کرد و زیر لب ناله سر داد. از سکوی کامیون پایین پریدم و با برگشت به سمت نازنین، پیش از آنکه او را از کامیون پایین بیاورم، دستم را روی پیشانی اش گذاشتم. کمی خودش را عقب کشید و من از داغی سرش، زیر لب باز هم او را لعنت کردم. آخر چه موقع تب کردن بود! حرفم را بلند به رویش گفتم او بیشتر اخم هایش را تنک کرد: - الان چه موقع تب کردنه؟ به پایش اشاره کرد و با لحن تندی خطاب، طوری که انگار به غرورش برخورده باشد گفت: - مگه من میخواستم تیر بخورم؟ تو برو من دست و پات رو نمی‌بندم! شده بود نقل آن مثلی که با دست پس میزد و با پا پیش می‌کشید. چند ثانیه در سکوت نگاهش کردم که از خیرگی نگاهم، به ستوه آمد و راه را نشان داد: - چیه؟ برو دیگه! دست هایم را به کمر زدم. این دختر دیگر چه دردسری بود، نصیبم شده و نمی‌توانستم رهایش کنم! از لحظه اسارت تا کنون لحظه ای نه بار دردسرسش را از سرم برداشته بود و نه دست کمکش را! ناچار مقابلش رفتم و با برگشتن به طرف مقابلش، با بی‌میلی گفتم: - روی کولم سوار شو! کمی مکث کرد و در نهایت با انداختن دست هایش دور گردنم، وزنش را بر کمرم انداخت. یک دستم را پشت کمرش گذاشتم و با دور شدن از کامیون، نگاهم را سرتاسر بیابانی که اسیرش بودیم چرخاندم. چند قدم دیگر عقب رفتم و با چشم دنبال یک آلونک در آن بیابان خشک گشتم. زمین زراعی به نظر می‌رسیدند که تمام محصولاتش خشکیده بود و رد چرخ های کامیون های متعدد نشان میداد آنجا را مسیری برای رفت و آمد کرده بودند. نازنین آرام کنار گوشم پچ زد: - بهتره با کامیون بریم. با حرفش نگاهی به جسد پیرمرد و بار اسلحه انداختم و بی آنکه حتی پاسخ حرفش را دهم، به سمت مخالف راه گرفتم. نازنین تکانی پشت کمرم خورد و با صدای بلند تری گفت: - با تو بودم! باز هم چیزی نگفتم و تنها دلم میخواست ساکت شود تا راه را پیدا کنم. اگر از این وضعیت نجات پیدا می‌کردیم باید دنبال یک راه ارتباطی با تیم می‌گشتم شاید آنها خبری از وضعیت برادرم داشتند... گرم بود و این قطعا برای نازنینی که تب داشت، مناسب دیده نمی‌شد. تپه پیش رو را که رد میکردیم، به سر بالایی می‌خوردیم و من تنها دعا میکردم یک شخص به واقع مسلمان پیدا شود و ما را نجات دهد! - میشه حداقل بگی داری کجا میری؟ انگار هرچه جوابش را نمیدانم ساکت نمیشد و همچنان حرف میزد. کمی روی پشتم تکانش دادم تا وزنش ثابت شود و با صدای آرامی گفتم: - ساکت باش. انتظار داشتم سکوت کند اما دستش را از شانه ام کشید و با حس از دست دادن تعادلش، سریع به جلو خم شدم تا از پشت نیوفتد و اینبار خشمگین پرسیدم: - داری چه غلطی میکنی؟ مجدد دستش را به شانه ام انداخت و من با کشیدن نفسی عمیق که از حمل جسمش نشأت می‌گرفت، کمرم را صاف کردم. در انتظار پاسخ برای حرکت احمقانه اش بودم که با صدای بیخیالی گفت: - یا به من هم بگو کجا میری یا منو همینجا ول کن! بخدا که این دختر عقل درستی نداشت! درد در صدایش موج میزد و لجبازی اش حرص مرا در می آورد. با خشم گام بلندی برداشتم و گفتم: - کور که نیستی منم راه رو بلد نیستم. از جبهه ای که مقابل هم گرفته بودیم راضی نبودم اما آن دخترک کله شق غیر از صدای بلند چیزی در سرش نمی‌رفت و معلوم نبود دردش چیست! دیگر حرفی نزد و چندی بعد با قرار گرفتن سرش روی شانه ام، پیشانی داغش به گردنم چسبید. از نفس های سنگین شده اش میشد فهمید بی‌حال است و حق هم داشت! با درد ناشی از گلوله و تبی که کرده بود اگر از پا نمی‌افتاد جای سوال بود. راه را مستقیم می‌رفتم که با دیدن یک کلبه از دور که در باز شکسته شده اش نشان میداد متروکه است، نفسم را بیرون دادم و برای دور کردن سر داغ نازنین از گردنم، کمی سرم را چرخاندم. فاصله حدودی نزدیک به صد قدم بود و حال صدای ناله های زیر لبی نازنین نیز در گوشم پخش میشد. سعی کردم سرعت قدم هایم را افزایش دهم که نازنین، دست آویزان از گردنم را بیشتر هفت کرد و با صدای بی جانی گفت: - تو هم میخوای ولم کنی؟! متعجب از سوال ناگهانی اش، نگاهی به بیابان اطراف انداختم و آرام لب زدم: - چرا باید اینجا ولت کنم؟ صدای کشیده شده اش باعث میشد گمان کنم هزیون می‌گوید اما با هوشیاری نسبی ای که داشت در گوشم پچ زد: - خودت... خودت گفتی همینجا ولم میکنی! باز هم سرم را به سمت مقابل چرخاندم که سرش از گردنم فاصله بگیرد و با فرو دادن آب دهانم، خیلی جدی پاسخش را دادم: - از تسلیم شدن خوشم نمیاد. گفتی نمی‌خوای ادامه بدی منم گفتم ولت می‌کنم. سرش را مجدد به گردنم چسباند که زیر لب تکبیری گفتم و به سرعت قدم هایم افزودم. این دختر پاک محرم نا محرم را از یاد برده بود که این چنین سرش را به گردنم چسبانده بود! صدایی در سرم نهیب زد انگار خودم از یاد نبرده بودم که آن دختر غریبه را بر کولم سوار کرده بودم! نفسم را کلافه بیرون دادم و باز هم سعی کردم تند تر به آن کلبه برسم. زیاد شدن سنگینی نازنین را بر کولم احساس می‌کردم و این تنها یک دلیل می‌توانست داشته باشد؛ نازنین از حال رفته بود! صدایش زدم: - نازنین؟! در پاسخم چیزی نگفت و مرا به یقین رساند که از هوش رفته است. گرمای پیشانی اش بیشتر شده بود و به وضوح احساسش میکردم. در اطراف غیر از چند تپه خشک و آن کلبه چوبی رنگ و رو رفته که بسیاری از چوب هایش بهم خورد شده بود چیزی دیده نمی‌شد. تقریبا به کلبه رسیده بودم و نفسم از حمل طولانی مدت آن دختر دردسر ساز تنگ شده بود. پایم را که روی اولین پله ی کلبه برای بالا رفتن گذاشتم، پای مصدوم نازنین با حفاظ های چوبی بلند اما یکی در میان و شکسته ی کلبه اصابت کرد و ناله ی زیر لبی اش در گوشم پخش شد. باید هر چه زودتر تبش را پایین می آوردم وگرنه همانجا از دست می‌رفت...
  2. پارت سی خواستم به او دلداری دهم که با توقف کامیون، دستم را به سمت بار اسلحه کشیدم و یکی از کلت ها را به دست گرفتم. خشابش را که چک کردم، فوری آن را در کارتن انداختم و زیر لب غریدم: - لعنتی خالیه! یک اسلحه دیگر به دست گرفتم اما با دیدن خالی بودن خشاب آن یکی هم با خشم به سمت دیگر کارتن ها حجوم بردم که صدای قفل های کامیون که باز می‌شد، باعث شد دست بکشم و رو به نازنین گفتم: - خودت رو بکش اون گوشه به هیچ وجه سرت رو بالا نیار! ترسیده بود و با فشردن دست هایش به روی دهان سعی داشت هق هقش را خفه کند. به نظر صدای جیغ نازنین به گوش آن پیرمرد رسیده بود و حال برای چک کردن بار اسلحه اش داشت به اینجا می آمد! خود را به کناره های سمت چپ کامیون نزدیک کردم و همان کلت خالی را به دست گرفتم. قدم قدم جلو می‌رفتم و پشت دو کارتن از کارتن های جلویی که به خاطر مسیر کلوخ دار واژگون شده بودند سنگر گرفتم. با تابیدن اشعه نور از لای در کامیون، زیر لب صلوات فرستادم و اندکی بعد، نور کامل فضا را احاطه کرد. پیرمرد که در رأس دید من بود و بر سر نیمه تاسش چفیه بسته بود یک پایش را در کامیون گذاشت و درحالی که خودش را بالا می‌کشید گفت: - کی اونجاست! لنگه در سمت چپ کامیون را باز نکرده بود همین باعث میشد طرف من همچنان تاریک باشد. با بالا آمدن هیکل نیمه چاقش کامیون تکانی خورد و کمی بعد درحالی که اسلحه را از کمرش باز کرده بود، با صدای بلند تری گفت: - خودت رو تسلیم کن! کی اونجاست؟! قدم قدم به سمت انتهای کامیون نزدیک میشد و من تنها دعا میکردم صدای از آن دختر ترسیده در نیاید؛ اما با ناله زیر لبی اش او را در دل لعنت کردم و چشم هایم را به سمت پیرمرد که به تندی از کنار من گذر کرد و از لای کارتن ها داشت خودش را به انتهای کامیون می‌ساخت دوختم. با دیدن بخشی از چادرش که از زیر کارتن ها پیدا بود باری دیگر لعنتش کردم و حرکت آن پیرمرد را زیر نظر گرفتم. داشت از روی کارتن ها رد میشد و آنقدر مشغول در کارش بود که نگاهش سمت من نچرخیده بود. حق هم داشت، نازنین خودش را به راحتی لو داده بود و حال او طعمه اش را یافته بود. تقریبا بالای سر نازنین رسیده بود که حال، نازنین متوجه حضورش شده و هق هقش را رها کرد! زیر لب داشتم به حماقت و خودباختگی اش فحش می‌فرستادم و طوری که صدای قدم هایم نیاید، از پشت کارتن ها بیرون آمدم و خودم را پشت سر او که حال با لبخندی چندشناک به نازنین نگاه می‌کرد رساندم. اسلحه اش را در هوا چرخی داد و با تر کردن لب های سفیدش خطاب به نازنینی که مرا پشت سر پیرمرد دیده بود گفت: - یه آهوی فراری توی دامم افتاده... نگذاشتم بیش از آن حرف های کریه‌اش را به گوش آن دختر ترسیده بخوراند و با زدن ضربه ای با پشت اسلحه به سرش، با فریاد بلندی که کشید روی کارتن ها افتاد. پیش از هر کاری اسلحه ای که از دستش افتاده بود را با پایم به سمت دیگری سر دادم و و با گرفتن یقه ی لباسش از پشت، او را به سمت خود چرخاندم. با کوبیدن مشت محکمی زیر چانه اش، نازنینی که پیش از این دست از ترس به دهان برده بود جیغ کوتاهی کشید و بیشتر در خودش جمع شد. پیرمرد که انگار تازه موقعیت را هلاجی کرده بود خواست تلاشی برای بلند شدن کند که مشت دیگری زیر چانه اش کوبیدم. خون از کنار لبش راه گرفت و بیحال شده بود. یقه اش که هنوز در مشت داشتم را بالا کشیدم و با شدت محکمی او را بر کارتن های اسلحه پرت کردم. فریاد دیگری کشید و از روی کارتن ها، به زمین سر خورد، چشم از او که بی‌جان به خود می‌پیچید گرفتم و با نگاه به نازنین گفتم: - خوبی؟ سرش را به نشان تایید تکان داد که لحظه ای بعد، درد عمیقی در کمرم پیچید، به سرعت به عقب بازگشتم و دست پیرمرد که برای زدن ضربه دیگری با آن اسلحه خالی به کمرم بالا رفته بود را در هوا گرفتم. با پیج دادن ناگهانی، صدای شکستن استخوانش در فضای تنگ کامیون اکو شد و نازنین جیغ بلندی کشید. مچ دستش را همچنان در دست داشتم و به عقب می‌فشردم و او از درد ناله میکرد، آب دهانش با خونی که از کنار لبش راه گرفته بود همره شده و آن کارتنی که سرش را روی آن میفرشرد را کثیف میکرد. فشار دیگری به دستش دادم که باز هم صدای شکستش استخوانش در فضا پیچید و با زانو، زیر اسلحه دستش کوبیدم. اسلحه از دستش رها شد و اینبار محکم تر کتفش را کاملا شکستم. فریادش بلند تر از این نمی‌رفت و با خیال آنکه دیگر جانش ته کشیده است، بر کف کامیون پرتش کردم که روی کارتن ها تلو خورد و بیحال زمین افتاد. به نازنین که با دست صورتش را گرفته بود برگشتم و گفتم: - بلند شو میریم. خواست تکانی بخورد که با ضربه ای که ناخودآگاه به پشت زانو ام کوبیده شد، روی کارتن ها افتادم. به تندی به سمت آن پیرمرد که حال اسلحه اش را به سمتم نشانه رفته بود و با همان صورت پر از خون می‌خندید نگاه کردم. دست شکسته اش آویزان بود و او درحالی که به سختی روی پایش راست ایستاده بود، با دست دیگرش نشان اسلحه اش را به سمت من کشیده بود. درنگ نکردم و با زدن ضربه ای به دست شکسته اش او را به عقب هل دادم. جان یک پیرمرد درشت اندام تا چه حد می‌توانست باشد که از زور درد شکستن کتفش از حال نرود؟! صدای تیر که در فضای بسته کامیون پیچید، باعث شد از صوتی که گوش هایم کشید چشم ببندم. جیغ بلند نازنین در صوت صدای اسلحه خفه شد. پیرمرد آنقدر بی‌حال بود که نتوانسته بود فشار اسلحه ناشی از رها کردن تیر را تحمل کند و با فشاری که اسلحه به او وارد کرده تیر خطا رفته بود. قبل از آنکه اقدام دیگری کند به سمتش رفتم و با کوبیدن مشت پای چشمش، اسلحه را از دستش گرفتم و به سمت دیگری پرتاب کردم. با دیدن چادر نازنین که همچنان کف کامیون پهن بود درنگ نکردم و با کشیدن چادر از زیر باز ها، آن را دور گردن آن پیرمرد روی زانو افتاده حلقه کردم! چادر را دور گردنش حلقه کردم و خیره به نازنینی که هق هق هایش اوج گرفته و با ترس حرکات مرا می‌پاید فریاد کشیدم: - اونور رو نگاه کن. یک ضربه محکم کافی بود تا گردن آن پیرمرد بشکند و در آن لحظه آن پیرمرد داعشی چاره دیگری برایم نگذاشته بود! نازنین سرش را روی زانو اش گذاشت و من، بی هیچ تریدیدی پیش از خفگی اش با چادر، فشار محکمی وارد کردم و صدای خرد شدن استخوان های گردنش صدای ناله هایش را خفه کرد. چادر را که رها کردم پیرمرد روی کارتن مقابلش افتاد و خون، از دهانش جاری شد. پایم را از جسدش رد کردم و با قرار گرفتن مقابل نازنین، دستم را برای کمک به سمتش کشیدم. - دستم رو بگیر، بلند شو. انتظار داشتم دستم را بگیرد که با گریه دستم را پس زد و با چشمانی که از ترس دو دو می‌زد، به جنازه پیرمرد اشاره کرد. - کش... کشتیش؟ لب های خشک شده ام را با زبان تر کردم و درحالی که نفس نفس می‌زدم، با اخم گفتم: - بلند شو میگم. بیشتر در خودش کز کرد که زیر لب تکبیری گفتم. دست خونی ام را به پیراهنم کشیدم و پس از آن با بهم ریختن موهایم گفتم: - میذاشتم میکشتت بهتر بود؟ بلند شو تا آفتاب غروب نکرده باید یه جایی برای موندن پیدا کنیم. از حالتی که به خودش گرفته بود مشخص بود از من ترس داشت اما در آن لحظه اصلا وقت برای بچه بازی های او وجود نداشت! جوری وانمود می‌کرد انگار تا کنون آدم مرده ندیده بود و رویش را از من می‌دزدید. نفسم را کلافه بیرون دادم و با خشم غریدم: - فکر کردی داری چیکار می‌کنی؟! یادت که نرفته من یه سربازم! نمی‌تونستم بذارم اون بی همه چیز این بار اسلحه رو به دست اون پست فترت ها برسونه، بلند شو وقت برای گریه کردن و تلف کردن نداریم. در جایش کمی خودش را بالا کشید و چهره سرخ شده از اشکش را به من دوخت. مجدد به آن پیرمرد بی‌جان نگاه کرد و هق هقش را از سر گرفت. بیش از این نمی‌توانستم ناز این دختر عجیب غریب را بکشم. پشتم را به او کردم و آرام گفتم: - من دارم میرم، اگه خواستی پشت سرم بیا. یک قدم از او فاصله گرفته بودم که با صدایی که مشخص بود از درد و خشم منفجر شده است، فریاد کشید: - لعنتی پام رو نمیتونم تکون بدم! نفسم را با فشار بیرون دادم و با گوشه آستین لباسم، عرق راه گرفته از پیشانی ام که ناشی از گرمای ظهر و فعالیت چندی قلبم بود را پاک کردم. مجدد به سمتش برگشتم و بی آنکه نگاهش کنم دستم را سمتش کشیدم. - بلند شو. دست های لرزان و یخ زده اش را در دستم گذاشت و سعی کرد بلند شود. دیگر صدایش را کنترل نمی‌کرد و به عمد از درد پایش جیغ کلافه ای کشید. روی یک پا ایستاده بود و با نگاه به کارتن های صد راه، دست مرا به تندی رها کرد و با تکیه دادن دستش به دیواره کامیون گفت: - من نمیتونم از بین اینا رد بشم! حتما توی فکرته همینجا ولم کنی؛ برو! توام مثل...
  3. پارت بیست و نه لنگ لنگان و با سرعت تندی او را به دنبال خود کشیدم و از پشت کامیون به سمت مردی که داشت کر کره های مغازه اش را می‌کشید و بی خیال عالم بود، به سمت نازنین برگشتم. از درد چهره اش به سرخی رفته بود و نفس نفس میزد که بی اطلاع دست زیر پایش انداختم و با بلند کردنش، او را روی سکوی کامیون گذاشتم و نگاهش کردم. تعجب در چشم هایش دیده می‌شد، قبل از آنکه حرفی بزند گفتم: - خودت رو بکش پشت اون کارتن های آخر دیده نشی! سریع از بهت درآمد و با سر دادن خودش بین کارتن های مواد غذایی، به انتهای کامیون رسید. وقت را تلف نکردم و من نیز بلفور خود را بالا کشیدم. رد خونی که از پای نازنین به یکی از کارتن ها مانده بود بدجور در دید می‌زد و قبل از هر کاری روی کارتن را به سمت مقابل چرخاندم. هر لحظه ممکن بود آن پیرمرد برای بستن در کامیون بیاید و ما را در دام بیاندازد. با صدای قدم های که هر لحظه نزدیک تر میشد، خیره به نازنینی که پایش را در مشت گرفته بود و صورتش را از درد جمع کرده بود بود پیش رفتم و با سر دادن دو کارتون کوچک مقابلمان، هرگونه دید احتمالی را بستم. به خاطر کمبود فضا در میان آن کارتون ها به اجبار نزدیکش نشستم و خیره به پایش، اشاره زدم: - دستت رو بردار یه نگاهی بندازم. بدون آنکه فشار دستش را از دور مچ پایش کم کند، با صدایی که به زور بالا می آمد گفت: - دستم رو بردارم دردش بدتر میشه. خواستم خود دستش را کنار بزنم که با صدای برخورد در های کامیون، دستم را بر سرش گذاشتم تا کمی بیشتر خودش را پایین بکشد که خدایی نکرده از بالای آن دو طبقه کارتن چیده شده دیده نشویم! پیرمرد انگار بیش از این ها عجله داشت که با بستن در های کامیون، نور فضا را به حداقل رساند و کمی بعد صدای استارتی که زد، باعث شد به نازنین نگاهی کنم. آنطور که دست بر سرش گذاشته بودم و فاصله کمی که بینمان بود وضعیت را شبیه به بغل کردن او کرده بود... دستم را پس کشیدم و با صاف کردن گلویم آرام لب زدم: - گفتم بردار دستت رو یه نگاه کنم. انگار که او هم از وضع پیش آمده ناراضی بود زیرا خود را کمی کنار کشید و با چشم گرفتن از من گفت: - منم گفتم نمیخواد. ابرو هایم را بالا انداختم. معلوم نبود قصدش چیست! با من لجبازی میکرد یا خود را با فشار دادن زخمش عذاب میداد مشخص نبود! قبل از آنکه باری دیگر اعتراض کند ناچار دست هایش را با یک فشار از پایش جدا کردم و با محکم گرفتن مچ دستش مانع از هر گونه ممانعت شدم. آخ بلندی کشید و با تکانی که به خودش داد زیر لب غرید: - چیکار می‌کنی وحشی! دستش را محکم رها کردم و با بالا آوردن مچ پایش، در حالی که دنبال زخمش می‌گشتم لب زدم: - زخمت رو نگاه میکنم. خواست پایش را عقب بکشد که از درد ناله ای کرد و دیگر تلاش نکرد. کامیون تاریک بود و همین باعث میشد غیر از خیسی شلوار مشکی رنگش که ناشی از پس‌ دادن خون بود چیزی دیده نشود. خواستم پاچه شلوارش را بالا بزنم که باز هم از درد نالید. اینطور نمی‌شد... غیر از پارگی پارچه شلوار، دقیقا کنار مچ پایش در آن تاریکی نمیشد هیچ چیز را دید. به او که از درد چشم بسته بود و لب هایش را بر هم می‌فشرد چشم دوختم و با کشیدن چادرش از زیر پایش، کمی فاصله گرفتم و آرام پایش را زمین انداختم. با دقت اطراف را نگاه کردم و نا امید از بودن یک تکه پارچه، با کشیدن مجدد چادر به او که داشت از شدت در از حال می‌رفت گفتم: - چادرت رو در بیار. لحظه ای چشمانش رنگ ترس گرفت و خودش را کنار کشید. فهمیدم منظور را بر چه برداشت کرده بود پس با تنگ کردن اخم هایم غریدم: - می‌خوام زخمت رو ببندم! به سختی تکانی به خودش داد که چادر از زیرش خارج شد و من، با دندان انداختن به یک طرف آن و پس از آن فشار دست هایم تکه بلندی را از چادر پاره کردم. پایش را مجدد بارانداز کردم و با انداختن چادر زیر پایش لب زدم: - یکم ممکنه دردت بگیره صدات در نیاد راننده رو متوجه کنی. دستش را روی دستم گذاشت و با ترس توأم با درد، به سختی لب های سفید شده اش را حرکت داد: - نه... نمیخواد، ولش کن! نگذاشتم بیشتر حرف بزند و گره بزرگی که در حین صحبت زده بودم را با یک فشار تنگ کردم. قبل از آنکه دهان به فریاد بگشاید، دستم را محکم بر دهانش گذاشتم. از شدت درد سرش را به دیواره کامیون می‌کوبید که پس از آرام شدن دردش، دستم را از دهانش برداشتم و به او که چهره اش سرخ شده بود گفتم: - تموم شد! دردمند به پایش دستی کشید و در حینی که از شدت درد نفس نفس می‌زد، زیر لبی غرید: - دیوونه شدی تو این وضعیت جای زخم بستنه؟ بی حرف کنارش به کامیون تکیه زدم و گذاشتم کمی خشمش فروکش کند. پس از آنکه کمی جو آرام شد، دست هایم را پشت سرم گذاشتم و چشم بسته گفتم: - خونریزی داشتی، باید بسته می‌شد! به نظر می آمد که داشت دهن کجی ام را میکرد اما برایم ذره ای اهمیت نداشت. داشت کم کم در آن تاریکی و سکوت خوابم می‌برد که صدایش در آمد: - چرا برگشتی؟ مگه نمی‌خواستی بری دنبال برادرت؟ عقل نداشت یا خودش را به بی عقلی می‌زد! مگر خودش ندیده بود خیابان را چه آشوبی گرفته بود و امکان رد شدن از آنجا نبود. در نهایت هم از ابومجید غیر از تک گلوله ای که جانم را می‌گرفت، چیزی نصیبم نمی‌شد و جای برادرم پیش او نبود! لای یکی از چشم هایم را باز کردم و مثل خودش که متفکر، چشم های مشکی اش را به من دوخته و گوشه لبش را چین داده بود نگاهش کردم و گفتم: - مگه ندیدی راه بسته بود. - همین؟ چرا منو فراری دادی؟ من خودم یه راهی برای نجاتم... چقدر یک حرف را تکرار می‌کرد! میخواست از آن سوال های بی محتوا به چه برسد خدا می‌دانست! بازو ام را به یکی از کارتن ها تکیه دادم و با نگاه کردن به صورتش، احساسم از سوالاتش را لب زدم: - آخرش خودم باید از اونجا خارج می‌شدم. مامانت امانت سپردت دست من نخواستم همون وسط جون بدی. هرچند... با سر به مچ پایش اشاره کردم و با کشیدن انگشت شصتم به کنار لبم، به او که منتظر نگاهم میکرد ادامه‌ی جلمه ام را گفتم: - هرچند بازم آسیب دیدی. پوزخندی به لب نشاند و رویش را کج کرد. آب دهانش را فرو داد و با کشیدن خط های فرضی به آن کارتن های تنقلات مجدد سوال مسخره دیگری پرسید: - چرا وقتی تیر خوردم ولم نکردی؟ می‌رفتی برادرت رو نجات می‌دادی دیگه! این دختر هم یک چیزیش می‌شد! جواب سوالش را می‌توانست به راحتی در جواب قبلی ام پیدا کند. کلافه نگاهش کردم و مجدد حرفم را تکرار کردم: - مامانت امانت سپردت دست من! انگار که کلافگی لحنم را فهمیده بود زیرا سرش را به سمتم چرخاند و با همان لحجه ضعیف فارسی اش که کم کم داشت تقویت میشد لب زد: - خب بابا! حوصلم سر رفته دیدم داری می‌خوابی گفتم حرف بزنم. لحجه اش لبخندی کمرنگ را به لب هایم نشاند که با صدای شدیدی که در کامیون پیچیده شد، کمی به بالا پرتاب شدیم و نازنین از شدت ضربه دست انداز، روی من افتاد و کارتن ها روی او. آخ کشداری گفت و با تکان محکمی سعی کرد خودش را از زیر دستم خلاص کند اما سنگینی آن کارتن ها بیش از آنی بود که با یک تکان کنار روند. تکان های ریز کامیون و صدای سنگ ریزه های زیر چرخ ها نشان میداد که وارد مسیر خاکی شده ایم. نازنین همچنان زیر حجم کارتن ها به سینه من فشرده میشد و ناله میکرد. به کمکش یکی از کارتن ها را به کنار هل دادم اما سنگینی آنها واقعا شبیه به بار خوراکی نبود! پس از کنار زدن چند کارتن نازنین به سختی خودش را از زیر آنها بیرون کشید و با چهره در هم شده ای گفت: - این ها دیگه چه کوفتی بودن؟ کمرم شکست... ای پام! دستش را به سمت پایش کشید و از درد چشم هایش را بهم فشرد. من از عقب تکیه ام به کارتن ها بود و حال کارتن های جلویی نیز به سمت عقب کشیده شده بودند. شاید اندازه ده وجب جای خالی بود که بی اختیار من و نازنین را بهم چسبیده کرده بود. تکانی به تنش داد و گفت: - بکش کنار. اخم هایم را در هم کشیدم و با بی‌خیالی نگاهش کردم. عصبی بودنش در این لحظه شاید برای درد پایش می‌توانست باشد اما هر چه هم که بود به او هشدار داده بودم با من نمی‌تواند اینطور آمرانه حرف بزند! با دست به کارتن های اطراف که بینشان گیر افتاده بودیم اشاره کردم و گفتم: - به جای زبونت چشم هات کار کنه! چشم هایش را در کاسه چرخاند که بی توجه به او و درد پایش، دستم را به سمت یکی از کارتن ها کشیدم و در جایم نیم خیز شدم تا بازش کنم. با یک فشار درش را باز کردم. همان چیزی بود که حدسش را می‌زدم... انگار مکان اشتباهی را برای فرار انتخاب کرده بودیم و این را باید از صحبت های پیرمرد با آن داعشی متوجه می‌شدم! باز اسلحه ای که پشت کامیون در کارتن های مواد خوراکی بار زده بود، به هیچ عنوان نمی‌توانست به مکان امنی برود... نازنین کمی خودش را جمع کرد و به سمت کارتن سرک کشید. با دیدن بار اسلحه آب دهانش را فرو داد و با صدای تحلیل رفته ای گفت: - کاش‌ توام عقلت کار میکرد... با تکان بی هوایی که کامیون خورد، یکی از کارتن ها ناگهان بر پای مصدوم نازنین رها شد و پس از ان، جیغ بلندش بود که در فضای تاریک و نمور کامیون اکو شد... به سرعت جعبه را از پایش کنار زدم و او در حینی که اشک از چشمانش راه گرفته بود، به سمت پایش خم شد و با نفسی که به نظر گرفته بود نالید: - پام داغون شد...
  4. پارت بیست و هشت اشاره به صندوق باز ماشینش زد و با کلافگی گفت: - توی این وضعیت نه میتونم اینجا بمونم، نه میتونم چند نفر رو همراه خودم ببرم! فقط یه نفر... اون هم توی صندوق میتونم حمل کنم! نازنین در کلامش پرید و با هول دادن مادرش به سمت ماشین گفت: - تو مامان رو از اینجا ببر عمران! من یه فکری به حال خودم میکنم. مادرش دستان نازنین را در دست گرفت و لب زد: - نمیشه نازنین، سوار شو. سوار شو تو با عمران از اینجا میرید. تازه انگار نگاهشان به سمت من افتاده بود. نازنین ثانیه ای در چهره ام مکث کرد و انگار که فرصتی در هوا گرفته باشد، با ذوق خندید و دستش را به سمت من کشید. در حالی که مرا به مادرش نشان میداد، مقابل نگاه کلافه عمران که دستش را سایه بان آفتاب قرار داده بود گفت: - من با محمد میرم. ما از اینجا خارج میشیم، شما برید! فکرتون پیش من نمونه. تعجب چشمانم را درشت کرد و باعث شد در مقابل مادری که نزدیکم شد نتوانم چیزی بگویم. هر لحظه صدای تیراندازی نزدیک تر میشد و همین، باعث میشد استرس در آدم رشد کند. مادرش مقابلم ایستاد و نگاه نگرانش را به چشمانم دوخت و با لحن پر شُبهه ای گفت: - پسرم... پسرم؛ دخترم رو دستت امانت میدم. محافظ جونش باش، مراقبش باش! مانده بودم چه در پاسخش بگویم. نگاه پرسشگرم را به نازنین که اشاره میزد حرف مادرش را تایید کنم دوختم و پس از چند ثانیه مکث، با فرو دادن آب دهانم گفتم: - نگران نباشید... لبخندی صورت چروک شده اش را مزین کرد و با نک انگشتانش، از گوشه چشم اشکش را پاک کرد. سری تکان داد و با اشاره به عمران خواست از کنار صندوق کنار رود‌. نازنین بی توجه به آنکه مرا در چه موقعیتی قرار داده بود خطاب به عمران شروع به صحبت کرد: - عمران مامانم این تو اذیت نمیشه که؟ تا کی باید تو صندوق بمونه؟ عمران، با خطی که میان ابرو هایش را تنک کرده بود، چفیه دور گردنش را باز کرد و با درنگ بر قطره های عرق پیشانی اش کشید. کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت با اشاره به انتهای کوچه و صدای شدید تیراندازی لب گشود: - وضعیت رو که میبینی! تا به جای امنی نرسیم باید اونجا بمونه. مادرش با اطمینان نازنین را به آغوش کشید و با جمع کردن گوشه های لباس خاک گرفته اش، سوار بر صندوق ماشین شد. عمران از او خواست دراز بکشد و پس از بستن در صندوق، نگاهش را میان من و نازنین چرخاند. باز هم آن چفیه را بر پیشانی اش کشید و با دور زدن ماشین گفت: - شما هم وقت رو تلف نکنید. باید سریعتر از اینجا خارج بشیم! به خدا میسپارمتون. نازنین آدرس مادرت رو به همون گوشی برات میفرستم، تو این مدت باهاش کار نکن شارژ داشته باشه بهتون دسترسی داشته باشیم‌. - خدا ازت راضی باشه عمران... تو نبودی نمی‌دونستم... عمران با اشاره دست او را به سکوت دعوت کرد و با سوار شدن بر ماشین، اجازه ادامه صحبت را از نازنین گرفت. به او نگاهی کردم و با تعجب گفتم: - اینجا چه خبره واقعا؟! چیزی نگفت و با چشم مسیر رفتن ماشین آنها را دنبال کردیم. وقتی از کوچه بیرون رفتند قدمی به نازنین نزدیک شدم و با کشیدن دست هایم به موهایم گفتم: - الان میخوای چیکار کنی؟ انگار که تازه حواسش به من جلب شده باشد، شالش را دور گردن محکم کرد و تار مویی که بر اثر عرق بر پیشانی اش چسبیده بود را زیر شالش هُل داد. دست های عرق کرده اش را به مانتوی بلند مشکی رنگش کشید و گفت: - من خودم یه فکری به حال خودم میکنم. تو چرا برگشتی؟ چشم از او گرفتم و با اشاره به انتهای کوچه، سوالش را بی جواب گذاشتم و گفتم: - باید همین الان از این منطقه خارج بشیم دارن نزدیک میشن. رویش را از من گرفت و به سمت خانه بازگشت. عقلش را از دست داده بود یا دیوانه بود که در این وضعیت داشت به خانه باز میگشت؟! برای متوقف کردنش آستین مانتویش را کشیدم و گفتم: - کجا؟ شنیدی چی گفتم؟ به تندی دستش را از دستم کشید و با برگشت به سمت من، چشم های مشکی رنگش را به چشمانم دوخت. چشمانش عجیب بوی ترس میداد؛ اما زبانش بر خلاف انچه نشان میداد گفت: - می‌خوام چادرم رو بردارم. خودم یه فکری به حال خودم میکنم. تو میتونی بری... یعنی من برای اینکه مامانم با عمران بره اونطور گفتم. مجبور نیستی به خاطر من خودت رو توی خطر بندازی. پوزخندی به لب نشاندم. به راستی که این دختر دیوانه شده بود. با خشم اشاره ای به انتهای کوچه کردم و به تندی گفتم: - متوجه نیستی الان وسط خطر ایستادیم؟! چادرت رو بردار، همینجا منتظرم. قبل از هر کاری باید از این وضعیت نجات پیدا کنیم. لبخند بی جانی که بر لبش جان گرفت را سعی داشت با برگرداندن رویش از من بپوشاند. او بالا رفت و من با پناه گرفتن پشت در حیاط به فکر آن فرو رفتم که چگونه از وسط این جبهه خلاص شویم؟ هر چه هم که میشد یا آنها ما را می‌دیدند یا در حین گذر از آن خیابان به رگبارشان بر می خوردیم... در فکر چگونگی خروج از منطقه بودم که نازنین چادر به سر کرده از پله ها پایین آمد و در خانه را محکم بهم کوبید. زیر چشمی نگاهش کردم و با اشاره به خیابان پایینی، لب زدم: - راه حلی برای خروج داری؟ هیچ دلم نمی‌خواست فکر برادرم را در آن موقعیت کنم. هر چه هم می‌شد من باید تلاشم را برای نجات او می‌کردم و اگر نمی‌شد... سال‌ها با عذاب وجدانش زندگی می‌کردم. نازنین لب هایش را در دهن کشید و دور و اطراف را با چشم گذراند. کوچه بن بست و راه خروج از آن طرفش بسته بود. چند خاله مقابلشان خالی به نظر می‌رسید و تنها خانواده ای در اوایل کوچه، با هول و ولا، بار و بندیلشان را در ماشین می‌چپاندند و قصد گریز داشتند. به نازنین که متفکر در فکر فرو رفته بود خیره شدم که رو بنده ی چادرش را پایین انداخت و من با این حرکت، از او چشم گرفتم. دستش را با ناچاری در هوا تکان داد و گفت: - چاره ای نیست باید بریم از سر کوچه ببینیم میشه رد شد یا نه. صدای تیر اندازی لحظه ای بند نمی آمد و یک آن با صدای انفجاری که بسیار نزدیک آمد، زیر لب «یا ابلفضل» زمزمه کردم و به نازنین گفتم: - زود باش پس تا منفجر نشدیم. نازنین چادرش را در دست جمع کرد و با راه گرفتن به سمت جلو، خیره به سربازانی که دیگر در رأس دیدمان آمده بودند گفت: - خودشون رو دارن منفجر می‌کنن! نمیخوان جونشون رو غیر مسلمون ها بگیرن خودشون رو منفجر می‌کنن روانی ها... منطقشان هیچ جوره نه با اسلام جور در می آمد و نه قانون انسانی! دست کمی از یک حیوان نداشتند که حتی به جان خویش نیز رحم نمی‌کردند... نازنین بی دقت از وسط کوچه راه میکرد و اگر بی‌هوا سر اسلحه شان به این سمت می‌چرخید چه؟ بی فکر چادر نازنین را کشیدم و آرام لب زدم: - از کنار راه برو ممکنه تیر اندازی بشه. چیزی نگفت و کمی کنار کشید. اخلاقش عجیب بود. نه به شبی که چند ساعت در آغوشم گریه کرده بود و نه به حال که حتی به زور نگاهم می‌کرد! مشکلش را نمی‌فهمیدم. قبل از آنکه قصد ترک آن ها را به مقصد نجات برادرم کنم خوب به نظر می‌رسید اما حال انگار از من طلب داشت! به نظر مغرور می‌رسید و در عین حال مهربان... درک او به خصوص در این فضا و مکانی که اسیرش شده بودم اصلا کار آسانی نبود. تقریبا کوچه را به ابتدا رسانده بودیم که با دیدن یک کامیون و یک پیر مرد که در حال صحبت با یکی از سرباز های داعشی بود، به پشت بارش که در باز بود خیره شدم. فاصله ای غریب به ده قدم با آنها داشتیم و آن کامیون بزرگ، آنقدر کنار گرفته بود که تیر ها مثلا به آن برخورد نکند اما چند سوراخ افتاده بر در خاکی اش نشان میداد کارشان جواب نداده است. فکر بهتری در آن موقعیت محال بود به سرم بزند... یعنی راهی جز خروج با آن کامیون در آن آشفته بازار دیده نمی‌شد! پیر مرد آن سرباز را در آغوش کشید و با راه گرفتن به سمت مغازه سوپر مارکتی که داشت، کارتن های مواد غذایی را پشت کامیونش بار زد. سرباز داعشی نیز با گریز به سمت کوچه پایینی پشت دیوار خیز گرفت و با بالا آوردن بی سیمش چیزی زمزمه کرد. در آن لحظه پیش از هرچیزی نباید شناخته می‌شدیم که اگر اینطور می‌شد، قبل از خوردن آن تیر ها داعشی ها بی درنگ جانمان را می گرفتند! آنقدر معرکه شلوغ بود که کسی کاری با مردمان درحال گریز نداشت و داعشی ها خانواده خود را از منطقه خارج می‌کردند! نازنین بی توجه به من از سر کوچه به سربازانی که هر لحظه یکی از آنها بر زمین می افتاد چشم دوخته بود و ترسش از خیزی که پشت دیوار گرفته مشهود بود. با رفتن مجدد پیرمرد به داخل مغازه اش، بی آنکه به عاقبت کار فکر کنم چادر نازنین را به طرف کامیون کشیدم و گفتم: - زودباش تا نیمده سوار کامیون می‌شیم. لحظه ای در جایش ثابت ماند و با ممانعت، صدایش سرشار از تعجب شد: - دیوونه شدی؟ مگه می‌دونی اون کامیون کجا می‌ره؟ سریع به سمتش تند شدم و خیره به چشم هایش که با تابیدن مستقیم نور آفتاب براق دیده می‌شد گفتم: - راه بهتری داری؟ هرجا بره بهتر از این جهنمه. خواستم باز هم دستش را بکشم که با صدای آخ بلندی که گفت، یک آن زیر پایش خالی شد و بر زمین افتاد. با حیرت به او نگاه کردم و چشم از سربازانی که هر یک پشت ماشین یا سکویی پناه گرفته و هر لحظه تیری در می‌کردند، کنارش خم شدم و روبنده اش را بالا زدم. صورتش از درد جمع شده بود و دست به مچ پایش گرفته بود. با دیدن وضعیتش خواستم بلندش کنم که دست خونی اش را بالا آورد و خیره به منی که از فرط گرما عرق بر پیشانی ام راه گرفته بود گفت: - تیر... پام، تیر خورده؛ نمی‌تونم، ادامه بدم! از ترس و خود باختگی اش خمی به ابرو آوردم و به سمت آن پیرمرد که درحال قفل زدن به در مغازه اش بود و سخت در حال کنکاش دسته کلید بزرگش بود چرخیدم. اگر وقت را تلف میکردیم تنها فرصتمان هم از دست می‌دادیم. نگاه خیره ای به او انداختم. سری از تاسف تکان دادم و دستم را زیر بازویش انداختم. در حالی که مجبورش می‌کردم بلند شود، گفتم: - راه بیوفت!
  5. پارت بست و هفت چشم هایش را دزدید و با بلند کردن سینی، از جا برخواست. درحالی که پشت به من به سمت آشپزخانه می رفت، گفت: - بگذریم. الان هاست که بیان. من نیز چشم از او گرفتم و یک نفس چای را سر کشیدم. *** قریب به پنجاه بار عرض کوچک خانه عمران را طی کرده و هر بار با نگاه به ساعت، زیر لب از خود می‌پرسید نکند گیر افتاده اند! آنقدر دور خودش چرخیده که سر مرا نیز به گیج انداخته و صبرم را لبریز کرده بود! با لحن تندی او را خطاب کلامم گرفتم: - بهتره یکم بشینی، میان بالاخره! حرفم تمام نشده بود که در خانه به صدا در آمد و نازنین همانند پرنده ای به آن سمت پر کشید. با فکر آنکه نکند شخصی غیر از عمران وارد خانه شده باشد و به او آسیب بزند، به تندی از جا برخواستم و پشت سرش راهی پله ها شدم. آنقدر سریع رفته بود که در عرض چند ثانیه پله ها را رد کرده و اثری از او نبود. پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و با دیدن آنچه در پارکینگ کوچک خانه در جریان بود، نفس حبص شده ام را بیرون دادم. آن زنی که نازنین در آغوشش می‌گریست به حتم مادرش بود... عمران نیز کنار درِ پاریکینگ ایستاده و به آنها نگاه می کرد. همانجا ایستادم و با زدن دست هایم به سینه، به دیوار پشت سر تکیه دادم. آن زن میانسال که شباهت بسیاری با نازنین داشت، بر دست و گونه دخترش بوسه می کاشت و دیدن آن صحنه خیال مرا تا حدی راحت کرده بود... تنها مشکلی که در آن بین مانع رفتنم می‌شد، نگاه های کثیف آن پسر به نازنین بود؛ اگر از اَمن بودن جایشان اطمینان حاصل می‌کردم، بدون دقیقه ای تریدید به سمت بردارم می‌شتافتم اما... اخم هایم را ناخداگاه در هم کشیدم، حال که مادرش آمده بود، آن طور که به نظر می رسید جز خوشحالی دیدن دخترش، خشمی از بابت فرارش در او دیده نمی‌شد و در نتیجه شاید جای امنی داشت! به پسر ریش دار نگاه عمیقی انداختم؛ باقی ماجرا به من ربطی نداشت، مادرش می‌توانست او را از دستان کثیف آن پسر نجات دهد اما... امایش مهم نبود! اگر آن پسر مورد اعتمادش نبود که پا در خانه اش نمی گذاشت، می گذاشت؟! اما حرف هایش... گفته بود آن پسر به او دست درازی کرده و از سوی دیگر، صحنه ای که صبح شاهدش بودم؛ سرم را برای رهایی از افکار تکان دادم. زیر لب با خود گفتم برادرم بیش از او به من نیاز دارد، اما باز هم دلم رضا به رها کردنش در این خانه را نمی داد، شاید به خاطر آن بود که جانم را مدیونش و به کمک او از اسارت نجات یافته بودم! هرچه هم که نبود تنها شخصی بود که در این مدت به چشم دیده و با او صحبت کرده بودم و از سوی دیگر، بی کسی اش باعث شده بود در مقابلش احساس مسعولیت داشته باشم. حال که مادرش بود، دیگر مسعولیتی گردن من نیز نمی‌ماند... آنقدر در افکار فرو رفته بودم که متوجه نشدم آنها مقابلم آمده و نازنین با اشاره به من، داشت معرفی ام می کرد: - محمد، کمکم کرد از دست اون ها فرار کنم... مامان اون نبود نمی‌تونستم، جونم رو نجات داد! با اینکه می‌تونست پشتش رو کنه و بره ولی من رو دست اونها ول نکرد... به نشان سلام برای آن زن چشم مشکی که خال درشت کنار لبش بیش از هرچیز ترک های صورتش را به چشم می آورد تکان دادم و او با لبخندی غم زده، زبان به سخن گشود: - خدا ازت راضی باشه جوون، نذاشتی دخترم برده ی اون بی وجدان ها بشه... به هرچیز که می‌خوای برسی به لطف خدا. لبخندی در مقابل حرف هایش زدم و با نگاه به نازنین، پاسخش را دادم: - این چه حرفیه، هرکس جای من بود هم همین کار رو می‌کرد. با دست رد اشک چشمانش را پاک کرد و با صدای گرفته ای، انگار که کم مانده بود زیر گریه بزند، گفت: - نمی‌کرد؛ هیچ کس غیر از جون خودش فکر کسی نیست! نمی‌کرد... خدا از جفتتون راضی باشه، هم از عمران پسرم که نداشت دست اون پست فطرت ها بمونم از تو که دخترم رو نجات دادی. با آمدن نام عمران، نگاهی به او انداختم. بی توجه به همه چیز، داشت با تلفنش کار می‌کرد و حتی در جواب سخن آن زن نگاهی به او نکرد. به اجبار لبخندی به لب نشاندم و خیره در چشم های غم زده اش گفتم: - استغفرا... این چه حرفیه، کاری نکردم مادرجان وظیفه انسانیم رو انجام دادم فقط. الان هم با اجازتون... برای گفتن ادامه جمله ام کمی درنگ کردم و نازنین که منتظر مرا نگاه می‌کرد را زیر نظر گرفتم. درحالی که چشم در چشم بودیم تردید را کنار گذاشتم و ادامه حرفم را به زبان آوردم: - الان هم با اجازتون من می‌خوام از اینجا برم. دخترتون رو دست خودتون امانت میدم، می‌دونم شما بیشتر از من هوای اون رو دارید و همین‌طور اون شما رو رها نمیکنه... من کارم اینجا تموم شده، یه کار شخصی برام پیش اومده که نمی‌تونم توی ادامه راه شما رو همراهی کنم. تریدید بیش از این جایز نبود، کمی مکث کردم و در آخر با تکان دادن سرم به نشان خداحافظی خواستم از کنارشان گذر کنم که نازنین مرا خطاب صحبت گرفت: - میتونیم چند دقیقه صحبت کنیم؟ به سمتش بازگشتم و با نگاه در چشمانش، سرم را به نشان موافقت تکان دادم. سپس با اشاره به در لب زدم: - بیرون صحبت میکنیم. او نیز تنها به تایید حرف من چشم بست و من، در ادامه ی راه با قرار گرفتن مقابل عمران، دستم را به سمتش کشیدم: - موفق باشید! لبخندی به لب نشاند و دستم را فشرد. درحالی که نگاهش را به نازنین دوخته بود لب زد: - نازنین گفته بود شما هم همراهشون از منطقه خارج میشید.... بگذریم؛ در پناه حق! به اجبار لبخندی به رویش پاشیدم و با بازگشت به سمت نازنین که چیزی در گوش مادرش پچ میزد، منتظر نگاهش کردم تا باهم از خانه خارج شویم و حرفش را بزند. در نهایت سخنش با مادرش به اتمام رسید و با راه گرفتن به سمت من، من نیز مجدد سری برای عمران تکان دادم و از در حیاطش خارج شدم. نازنین نیز به فاصله چند ثانیه به من ملحق شد و پیش از آنکه من حرفش را جویا شوم، خودش دهان به کلام گشود: - دیوونه شدی مگه؟ میخوای دوباره پیش اونا برگردی؟ دستی به سرم کشیدم و با دوختن نگاهم به انتهای کوچه، گفتم: - چاره دیگه ای ندارم. نمیتونم برادرم رو دست اون ها رها کنم. نگاه مرددی به من انداخت و با فرو دادن آب دهانش، درحالی که دست هایش را بهم پیچ میداد گفت: - اما... در جوابش لبخندی به لب نشاندم و با اشاره به در نیمه باز خانه عمران لب زدم: - بهتره بیشتر از این مادرت رو منتظر نذاری. مراقب خودت باش. منتظر پاسخی از جانب او نماندم و با پشت کردن به او، با قدم های بلند شروع به طی کردن کوچه کردم. صدای کوبیده شدن در نشان از رفتنش میداد و من، با چشم کوچه ی باریک آن منطقه را از نظر گذراندم. خانه ها قدیمی ساخت و بعضی به نظر خالی بودند. بعضی هایشان هم آنقدر مخروبه شده بودند که احتمال وجود موجودی زنده در آنها بسیار پایین بود. خلوت بودن کوچه با ورود به خیابان اصلی از میان رفت و چند مغازه باز آن اطراف، باعث حضور انباشته مردمان سن بالا یا آن افرادی بود که باهم درحال گپ زدن بودند. دستم را سایبان چهره هم قرار دادم. در حال خود داشتم به سمت خانه ابو مجید قدم میزدم که صدای ناگهانی تیراندازی و پس از همهمه بلندی که در کوچه به پا شد، باعث شد به تندی به سمت مردمانی که یا به سمت خانه هایشان میدودند یا دست به اسلحه به سمت کوچه بالاتر از کوچه ابومجید حجوم می‌بردند. متوجه موقعیت نبودم که زنی با چادر به من تنه ای کوبید و بی آنکه حتی برگردد خودش در در خانه ای انداخت و در را در مقابل نگاه حیرانم بهم کوبید. ➖➖➖➖➖ داشت چه میشد؟! داشتم همانطور با بهت به جمعیت درحال گریز نگاه میکردم که از همان کوچه مشکوک، چند داعشی با لباس و اسلحه به دست بیرون دویدند. به سمت پیرمردی که با حال ترسیده ای داشت میوه هایش را نصفه نیمه رها میکرد و در مغازه را می‌بست رفتم و با اشاره به آن سربازان که بی مهابا تیراندازی می‌کردند گفتم: - عمو چه خبره اینجا؟ - نپرس پسرم نپرس... جونت رو میخوای فرار کن فقط! خدانشناس ها باز هم حمله کردن... منظورش از خدانشناس را متوجه نشدم اما با شیوع صدای تیراندازی‌ و حجوم نیرو ها به میانه های خیابان، با دقت در میانشان توانستم چند سربازی که به نظر از نیرو های سوری بودند را تشخیص دهم. وضعیت چندان خوب دیده نمی‌شد... خوب که هیچ، با این شمار از افرادی که بر اثر تیراندازی بر زمین می افتادند میشد وضع را افتضاح به حساب آورد. سربازان داعشی با صدای کر کننده ای غُره الله و اکبر سر می‌دادند و با بی رحمی هرکس مقابلشان بود را به رگبار می‌بستند... ماندن پیش از این را جایز ندانستم و با سرعت بسیاری به سمت خانه ی عمران بازگشتم. پایم را در کوچه گذاشتم که متوجه بیرون بودن نازنین، مادرش و عمران که در کنار یک ماشین با صندق عقب باز ایستاده بودند شدم. به قدم هایم سرعت بخشیدم و آنها بالاخره متوجه حضور من شدند. قبل از آنکه آنها فرصت سخن پیدا کنند با اشاره به انتهای کوچه لب زدم: - توی خیابون پایین چه خبره؟ عمران برای پاسخ پیشدستی کرد و با خارش سرش لب زد: - اوضاع بهم ریخته! چند گروه از نیرو های سوری به همکاری این خارجی ها ریختن اینجا، دارن منطقه رو از دست داعش میگیرن! باید هر چه سریعتر اینجا رو ترک کنیم وگرنه عواقب خوبی نداره. اما...
  6. سلام نسترن جان

    @آفتابگردون ایشون میخواد تو مسابقه‌ی اتمام رمان‌های درحال تایپ شرکت کنه اما سایت براش ارور میده و نمیتونه تو تاپیک چیزی بفرسته اسم رمانش هم ارام قاتل هست

    1. N.a25

      N.a25

      شما لینکو براش بذار

  7. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  8. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  9. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  10. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  11. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  12. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  13. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  14. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
  15. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم ➖➖➖➖➖ چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇 https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/ ➖➖➖➖➖ انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم. @مدیر راهنما @مدیر منتقد @مدیر ویراستار به نکات زیر توجه کنید:👇 1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید. 2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید. 3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید. 4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید. 5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند. ➖➖➖➖➖ درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹 "تیم مدیریت نودهشتیا"
×
×
  • اضافه کردن...