رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    9,024
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    11

آخرین بار برد سـانـاز در 5 اسفند

سـانـاز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

17,248 Excellent😃😃😃😃

درباره سـانـاز

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 شهریور 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

37,022 بازدید کننده نمایه
  1. های های

    نظرت؟

    یه سوال دارم

    تو احساس نکردی قلمم آخراش یکم عوض شد؟

    1. flare

      flare

      وااایی اینجایی تو؟!

      چقدر دو ساعت پبش مخم داشت خودش رو می‌خورد.

       

      بذار قبل از حرف زدن بگم که تو چطوووری بدون بازدید زدن از نمایه م٫ برام دیدگاه گذاشتی؟!

    2. flare

      flare

      همچنان همون احمقم البته با شدت کمتر.

       

      کارت بازی با زمانه؟ بازی با احساس؟

    3. flare

      flare

      فضا و رنگت حرف نداره؛

      اما ابراهیم چرا باید بیاد؟ دلیل داری؟ چرا باید شخصیتات الکی اضافه شه؟

       

      مهمتر اکثر دیالوگای اخرت چاق سلامتی بود. بر خلاف دیالوگای قبل.

       

       

      و خیلی مشکوک تر٬٬٬ عفریییییتتتتتت کیههههه

  2. «هشتمین پارت» یک آن عقب گرد کرد و دوید. رئیس قبیله شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و مقابل مرد روی زمین انداخت. - یا فرزندت را بکش یا زوجت را! رو به مردانی که بالای سرش ایستاده بودند گفت: - زن را دنبال کنید… تا این حرف از زبانش جاری شد، مرد شمشیر را به دست گرفت و فورا از جا برخاست. شمن با دیدن حرکت مرد لبخندی خبیثانه روی لب نشاند. زن سرعتش نمی‌توانست بیشتر از آن باشد، سه روز کمتر از زاد روز پسرش گذشته بود و حال با آن درد عظیم در وجودش از روی سنگ ها می‌پرید و از لا به لای درختان برگ سوزنی عبور می‌کرد. مرد به دنبالش و عفریت هم به دنبال او. جنگل به پایان رسید. زن
  3. «هفتمین پارت» مشعل به دست مقابل خانه ایستاد و خیره‌ی نَمایَش شد. قلبش تیر کشید‌، دست آزادش را بر سینه نهاد و آرام چند ضربه‌ای رویش کوفت. گلویش از میزان زیاد بغض اندر درونش ورم کرده بود و‌ چشمان خاکستری‌اش خسته تر از آن بودند که کاملا باز باشند. دست لرزانش را جلو برد و با تامل مشعل را نزدیک سقف پر از کاه برد. کاه های خشک، مناسب برا جی آتش سوزی. در یک چشم به هم زدن سقف آتش گرفت و دیوار ها را هم هم اسیر شعله های مرگ بارش ساخت. خنجر مخفی شده در لباسش را بیرون کشاند و در تنه‌ی درختی که فاصله‌ی چندانی با خانه نداشت، فرو کرد. درخت بینوا هم داشت برگ هایش را در پی این انتقام از دست می‌داد. ه
  4. «ششمین پارت» چشم که گشود غروب هنگام بود. از جا برخاست و تا خواست به سوی خانه‌ی عمویش راه بی‌افتد، نگاهش بر لباسش که پیش بند بود، خشک ماند. به یادش آمد که دکان را به امان خدا رها کرده. نگران با شتاب به سوی دکان گام برداشت. زمانی که رسید در هایش بسته بودند اما فاقد هر قفلی! در ها را باز گذاشت و وارد شد. پیش بند را از تنش افکند و همان جا روی زمین انداخت. بدون چک کردن دکان قفل را به دست کرد و خارج شد. چفتش کرد و سپس به راه افتاد. در دل تاریکی شب بی مشعل می‌دوید تا به موقع برسد. جلوی درب ایستاد و چندین بار عمیق از هوا کام گرفت. پیراهن آبی چاک دارش رو مرتب ساخت و سپس راست ایستاد. گ
  5. «پنجمین پارت» از خانه خارج گشت و چون هر روز به سوی دکان راه افتاد. همان گونه که قدم پس از قدم بر می‌داشت هر از گاهی هم نگاهی به خانه ها و دکان ها می‌انداخت. یک آن ضربه‌ای روی شانه‌اش وارد شد. از ترس در جای پرید و با وحشت نگاهی به مهاجم کرد. ابراهیم بود، پسر عمویش! داشت به ترس بهادر قاه، قاه می‌خندید. - ترسیدی مرد؟ تلاش، فراوان کرد تا احترام به جای بیاورد. - مشکلی نیست ابراهیم! - مطمئن هستی؟ آخر رنگ به رخسار نداری! لبخندی کاذب روی لبش ‌نشاند. - همان جور که گفتم خوب هستم!… تو چه؟ ابراهیم خندید و با شیطنت دیده در چشمان بهادر قفل کرد. - آه! دختر دایی‌ام
  6. اهم خب نویسنده اند منتقد

     

    کجا بودیم؟

     

     

     

  7. سلام! تاریخ تگ: ۱۳۹۹/۱۲/۱۵ تاریخ تحویل: ۱۳۹۹/۱۵/۲۵
×
×
  • اضافه کردن...