رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سادات.82

سانسورچی
  • تعداد ارسال ها

    2,302
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد سادات.82 در 1 بهمن 1399

سادات.82 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

12,680 Excellent😃😃😃😃

درباره سادات.82

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 30 شهریور 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,673 بازدید کننده نمایه
  1. https://uupload.ir/view/مرآت_سحر_ورد_بررسی_شده_dp77.docx/ بررسی شد. ممنوعه نداشت. @Saye.H عزیزم پی دی اف بشه تا چند ساعت دیگه باید بره روی سایت
  2. پارت نه نه! من اشتباه می کردم اون مجسمه یه انسان بود که کله‌ای مثل یه گرگ داشت. چه چیزا، انسان گرگ نما! مجسمه به زیبایی تراشیده شده بود، دست‌های اون انسان گرگ نما به صورت عجیبی بود. توی هرکدوم یک جام بود که هردو لبریز از ماده قرمز رنگی بودن. صدایی توی مغزم اکو میشد. انگار داشت فریاد میزد که دستم رو داخل جام ببرم و کمی از اون ماده قرمز رنگ رو بچشم! انگرا بهش جذب می شدم! به انگشت زخمیم نگاه کردم همونی که موقع دوختن اون شنل‌ها زخم شده بود! کمی از خونم روش خشک شده بود. باز همون صدا توی سرم اکو شد اختیارم رو به کل از دست داده بودم همون انگشت زخمیم رو داخل یکی از اون جا
  3. جیییییییییییییییییغ قشنگ شدیییییییی

    1. Vio𖣘

      Vio𖣘

      جیییییییغ مرسیییی*-**

  4. واو تبریک خیلی قشنگ شدی

  5. #پارت صد و دو# تف، بازم حرف های... چی صبر کن ببینم از کجا می دونست توی نیروی پلیس چی کار می کردم؟ متعجب خواستم بگم از کجا می دونی که خودش پیشی گرفت: _ عوض شدی، نکنه ازش می ترسی؟ با منم مثل پلیس ها رفتار نمی کنی... نکنه از منم وحشت داری؟ مشتم رو محکم فشار دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. حقیقت تلخ بود اره می ترسیدم. از چیزی که وحشت داری و هر شب کابوسش رو داری می بینی نمیشه راحت گذشت، ازشون می ترسیدم شاید چون هنوز همه چیز رو به وضوح یادم بود! اروم زمزمه کردم: _ مگه کفتار ترس نداره؟ سکوت کرد و جوابی نداد. چی می گفت؟ برام عجیب بود چرا داشتم باهاش حرف می زدم؟ مگه ازش متنفر نبودم
  6. جیییغ چه قشنگ شدی مبارک باشه

  7. رهااا رنگت مبارک گلی

    1. ..Raha..

      ..Raha..

      قربونت عزیزم!

      رنگت ویژه مبارک باشه500 (؛

    2. سادات.82
  8. جییییییییییییغ چه رنگ قشنگیییییی

    1. Viow𖣘

      Viow𖣘

      جییییییییییییغ...

      مرسیییی*-*

    2. سادات.82

      سادات.82

      همکار چه شدیییییی

  9. معصومه شمع سوخته رو نمی خوای تموم کنی؟ =)) خیلی وقته دیگه

  10. جییییغ چه قشنگ شدی هستی مبارک باشه

    1. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      ممنون جنایی نویسم^^

    2. سادات.82

      سادات.82

      قربونت گلی

  11. #پارت صد و یک# نوچه اش چشم بلندی گفت و سریع از سالن بزرگش خارج شد. ارمان از جایش بلند شد و کنار شیشه های تمام قد سالن ایستاد. لبخندی وحشتناک بر لبش بود که به حتم خبر خوبی نداشت. این بازی هایش چه هدفی داشتن و کی تمام می شدن را تنها خدا می دانست... (نگاه) به سختی می تونستم نفس بکشم، با هر دم و باز دمی، قلبم به درد می اومد. به سختی چشم هام رو تکون دادم. با باز شدنشون و برخورد نور چراغ بالای سرم خواستم سرم رو بچرخونم که درد بدی تموم بدنم رو در بر گرفت. من چم بود؟ با چند بار پلک زدن چشم هام رو دوباره باز کردم. توی بیمارستان بودم! من... صبر کن چی شده بود؟ به اطرافم اروم نگاهی اند
  12. سلام سادات عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه. چون پارت گذاری شما سریع و تعداد صفحاتتون زیاد هستش و سرما شلوغ گفتم خدمتتون عرض کنم که نگران ویرایش رمانتون نباشید وقتی به اتمام رسوندینش بین ویراستارها تقسیم میشه. ممنون از شکیبایی شما⚘

    1. سادات.82

      سادات.82

      سلام گلم. باشه مشکلی نداره. خسته نباشید.

  13. #پارت صد# خواستم سوالی بپرسم که سریع از جلوی اتاق کنار رفت و به طرف جایی دوید. شکه از در نیمه باز به نگاهی نگاه کردم که روی تخت سفید بیمارستان افتاده بود و پاها، پهلو ها و شکمش سیاه بودن. یعنی چی! یعنی بخاطر خونریزی داخلی اینجوری شده بود؟ کتک... یعنی زده بودنش تا بی هوش بشه؟ عوضی ها از ارمان هر کاری بر می اومد. عصبی فریادی زدم و به طرف خروجی دویدم که پیمان بازوم رو محکم گرفت و گفت: _ مهرداد داری کجا میری... میون حرفش غریدم: _ می کشمش به خدا می کشمش... وسط فریاد هام، بلند گفت: _ دیوونه نشو پسر، اگر بری کی اینجا پیشش باشه؟ در لحظه خشمم فروکش کرد. راست می گفت، پ
×
×
  • اضافه کردن...