رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سادات.82

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    1,944
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد سادات.82 در 1 بهمن

سادات.82 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

10,321 Excellent😃😃😃😃

درباره سادات.82

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 30 شهریور 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,491 بازدید کننده نمایه
  1.  

     

    فدات مادر جان  یادت نره نقد کنی 💜

    1. سادات.82

      سادات.82

      قربونت گلی باشه حتما فقط شاید یکم طول بکشه:D

    2. Healer2000

      Healer2000

      اشکال ندارع تو یادت نشه فقط همین برام کافیه 💜

    3. سادات.82

      سادات.82

      حله گلی500 یادم نمیره :D

  2. منم باز به مسابقات برگشتم هااای اماده سحر خفن
  3. بچه ها بنظرتون باید نمایه تکونی هم بکنیم واسه عید؟ برام سئوال پیش اومد!

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سادات.82

      سادات.82

      حله من که نمایم همیشه زیاد کار داره یا داره تخریب می کنه یا تخریب میشه فکر نکنم خاکی باشه =))

    3. Sety2007

      Sety2007

      پس نیاز نداره=))

    4. سادات.82

      سادات.82

      نه خداروشکر حسش هم نبود =))

  4. سلام بر تو مریم گلی چطوری؟

    خسته نباشی بابت کار ها اونم حسابی

    تولد هم هپی مپیییی شرمنده دیگه نشد کادو بدیم بخاطر کروناxD

  5. سلام برتو روشنا گلی چطوری؟ گلی میشه خیلی خیلی خیلی خیلی سریع رمان رو نقد کنی؟ ببخشید می اندازمت توی زحمت اما می خوایم هر طور شده تا اخر ماه رمان تموم بشه ممنونت میشم زود نقدش کنی تا منم ویرایشاتش رو سریع انجام بدم. مرسیییی @Roshanaa بله شکی درش نیست💛💛
  6. یا هکتور یا کارول

    یک کدومشون به پاتریشا کمک کرد

    اون یکی دیگه از کجا پیداش شد؟

    عاشق شخصیت طنز آنالی شدم

    الان هکتور و کارول هر دوشون دخترن؟ جان ما هکتور پسر باشه. من تمام این سه صفحه با پسر بودنش انس گرفتم.

    آنالی هم دختر بود؟ شت! من فکر می کردم پسره. ولی تشکر که جنسیتشون رو لو دادی چون اصلا نمی دونستم آنالی دختره یا پسر. هر چند که اگه پسر باشه جذاب تره.

    دیگه این که سادات از اول خوندم تا تهش. یکی دو پارت دیگه مونده. چه قدر این ویرایش نهاییت جذاب تر از قبلیست سادات. خیلی. خیلی.

    1. سادات.82

      سادات.82

      جییییییغ کارول که جنسیتش مشخص نیست هنوز... اما انگار خوب تونستیم هر دو جنسیت رو نشون بدیم خداروشکر

      هکتور که پسره مادر

      اری انالی و انار دخترن عکس شخصیت هاشونم توی تاپیک هست

      خداروشکررررعرررررررر

  7. جیغ چطوری خانوم رنگ قشنگ😍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 12
    2. سادات.82

      سادات.82

      اره امتحان کن همشون رو

      جییییغ قشنگ شدی

    3. سادات.82

      سادات.82

      خواهش می کنم عکس خواستی بیا پیش خودم xD

    4. سادات.82

      سادات.82

      یکیشون رو هم می خوای بزار کاورت

  8. این رمان عصیانگر قرن همون که همه باهم می نوشتیم

  9. درخواست انتقال به تالار برتر 50 پارت @N.a25
  10. #پارت پنجاه و چهار# با تموم شدن حرفش، نمی دونستم عصبی باشم یا متعجب! یا خوشحال از اینکه بلاخره یکی به چشم هام گفت زیبا! در حالی که از حرفش شکه بودم، به ادامه حرف هاش گوش دادم. - من آنالی ام، اروم باش باهاتون کاری نداریم، توی جنگل در خطر بودید که نجاتتون دادیم... منظورش از کاری باهامون نداره چیه! اون گرگینه داشت به وضوح هکتور رو می کشت! عصبی میون حرف هاش غریدم: - اگه کاری باهامون نداشتید که الان دوستم اون وسط از درد ناله نمی کرد! سریع، با لحنی شرمنده گفت: - اوه ببخشید راستش یه سوتفاهمی پیش اومد و بخاطر همین این طوری شد! خواهرم خواست از من محافظت کنه که بهم پریدن و.
  11. #پارت پنجاه و سه# یکی از اون دو دخترکه لباسی ابی رنگ پوشیده بود، قدمی جلو اومد، بلند غرشی به طرفش کردم که اون یکی دختر، سریع به عقب کشیدش و عصبی و بلند گفت: _ آنالی بیا عقب، بهت گفتم نیارشون، همین الان بکشش، خطرناکه، پاتریشا و پاتریک هم اسیب دیدن زود باش! می ترسیدم، باید تا کارول بیدار میشد ازش دفاع می کردم، باید... جونمون رو نجات می دادم. نمی ذاشتم بکشنمون...نه! ضعف بدنم داشت تموم میشد، می تونستم حرکت کنم، سریع از جام بلند شدم و پاهام رو دور تا دور کارول گذاشتم و با حالتی تهاجمی، بهشون می غریدم، الان کارول درست زیر شکمم بود، اینجوری می تونستم بهتر ازش محافظت کنم...
  12. #پارت پنجاه و دو# ولی واقعا برام عجیبه که دو تا گرگ توی جنگل های ما چیکار می کنن! اصلا چطور اومدن... و مهم تر از اون، چطور سر از منطقه جگوار در اوردن! جلل جالب واقعا! چقدر هم سبک بودن، یعنی دخترن؟ اره شاید بخاطر همین سبکن، لبخندی می زنم و در حالی که بالای سرشون ایستادم، اروم روی پاهام می شینم و بهشون نگاه می کنم، دو تا گرگ کوچیک که تقریبا شصت سانت بودن... چقدر کوچولو ان ها! نسبت به ما گرگینه ها، سی سانت کوچولو ترن! خخ تازه من که صد و بیست سانتم، اما آنار تا جایی که یادمه... اوم... صد و ده سانته، اره همین قدره بیشتر نیست، اما خب بازم نسبت به ما خیلی کوچولو ان... اروم دستم رو روی موهاشون می
  13. #پارت پنجاه و یک# سری تکون دادم و باز هر دو به طرف غار راه افتادیم. باید نجاتشون می دادیم. از طرفی نمی خواستم کشته بشن و از طرفی کنجکاویم در مورد حضور دو تا گرگ اونم اینجا، مانع از رها کردنشون میشد... بلااخره بعد از چند دقیقه به غار رسیدیم. از پله های سنگی غار بالا رفتم و پاتریشا رو روی تخت خوابوندم. انار هم پاتریک رو روی تخت خودش گذاشت. سریع پتوی روی تختم رو برداشتم و به طرف اون منطقه دویدم. باید قبل از به هوش اومدن جگوار نجاتشون می دادم... باد شدیدی شروع به وزیدن کرده بود و هوا داشت سرد تر میشد، رعد و برق ها بیشتر شده بودن و دیگه کم کم قرار بود بارون شروع بشه، پوف دیگه از بارون خست
  14. #پارت پنجاه# انار با بلندی صدام، به طرفم اومد و کنارم ایستاد. متعجب بهش نگاه کردم. نگاهم بین اون گرگ و انار در رفت و امد بود، یه گرگ دیگه هم اون طرف افتاده بود، چه عجیب! آنار آروم و با احتیاط گفت: - اون گرگه! یه گرگ اونم این جا! چه عجیب! متعجب باز به اون گرگ خیره میشم و سری به عنوان تایید حرف های انار تکون میدم. اروم میگم: - خب الان چی کار کنیم؟ بزاریم اینجا باشن؟ نگاهم به پشت سر انار می افته. کنار درخت پشت سرش جسم جگوار افتاده بود! وحشت زده هینی کشیدم و عقب رفتم. با لکنت و وحشت گفتم: - ا...اون جگواره! انار سریع به عقب برگشت، انگار فکر کرد جگوار پشت سرش ایستا
×
×
  • اضافه کردن...