رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

-Madi-

ناظر راهنما
  • تعداد ارسال ها

    91
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره -Madi-

  • تاریخ تولد 01/03/2004

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,446 بازدید کننده نمایه

دستاورد های -Madi-

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • Dedicated
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Very Popular

نشان‌های اخیر

2.2k

اعتبار در سایت

  1. ایییییی چه پارتای قشنگی بود مصووو😍😍

    نگاهم روی صورت دختری که مد نظر سینا بود قفل شد.چشمان به رنگ عسلش پشت آن همه مژه که چون سایه بانی محافظ نگاهش بودند زیبایی عجیبی را به رخ می کشید.موهای فندقی رنگش اندکی از مقنعه اش بیرون زده و پیج و تابش، ولوله ای در دل سینا به پا کرده بود

    کجایی تا صدای طبل سینه ات تنها فرکانسی شود که گوش هایم پردازشش می کنند؟

    این جمله ها بی نظیررررر بودن واقعا حال کردم.

    چه قدر خوب شد که امیر با دخترش آشتی کرد چقد رابطشون بهتر شد من الان طرفدار امیر شدم یهویی😎😂 یهویی به دلم نشست کاراش. عالیییی بود

    قسمت غیرتی شدنشم دوس داشتم😂

    خسته نباشی واقعا عالی مثل همیشهههه💖💖👌

    1. masoo

      masoo

      وای جیغ من غش من ذوق

      مرسی ازت صبح دیدم پیامتو روزمو ساختی ولی انجمن قطع شد نشد جواب بدم

      اره امیر داره طرفدار پیدا میکنه

      قربونت مرسی همراهمی

  2. آی دختره خواب نمون😐😛بیا به جمع ما بپیوند، ادمینم در به در دنبالته😂بدو خوشگله پرچم انتظارتو میکشه😶😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Nilay07

      Nilay07

      ایشالااا😂هو هووو

    3. -Madi-

      -Madi-

      اهاا فهمیدم😂😂 نه انگل لقب منه مثلا😐😂

      تو همون مادی بگو😂

    4. Nilay07

      Nilay07

      😂ادمینم با این القابی که میده🙍

      صحیح😂👍

  3. ~پارت ۸~ شاید هم آن را دیده‌بودم. - من خوبم. وحشت‌‌زده‌ام... فکر کنم. - وحشت‌زده؟! می‌خوای یک قرار ملاقات بذاریم؟ پروزاک یا اِفکسور... - قرص و دارو نه! می‌دونی که روی من کار نمی‌کنه! - من می‌خوام کمکت کنم. - می‌دونم، ولی خوبم. خب چی شده؟! سعی کردم که صدایم را بالا نبرم. توضیح دادن چرندیات عجیب و غریب را دوست نداشتم؛ مخصوصا برای دکتر هیل! کنار رفتم و او را به داخل راه دادم. او در جای همیشگی‌اش به روی مبل نشست. به روی مبل دونفره‌ی روبه‌روی او نشسته و حداکثر تلاشم را می‌کردم تا راحت به نظر برسم. صدایش لحن پزشکی گرفت‌. - من بیماری دارم که به تازگی مراجعه کرده‌بود. خب، من روال کار را می‌دانستم. بعد از دیدار با بیماران فراوان، نتوانسته‌بود کمکی کند، او در نهایت موافقت کرد تا به من فرصتی بدهد و من آن را امتحان کنم. با چند موفقیت، او از آن زمان تا به حال، یک کار ثابت به من داده‌بود. - خب این یکی چی داره؟ دو قطبی؟! افسردگی؟! اضطراب؟! اگر از من بپرسید، این‌ها اصطلاحات بلااستفاده برای بیماران من بودند. ولی دانشمندان اصطلاحات‌ خاص را دوست داشتند. این باعث می‌شد که احساس امنیت کنند و تلاش برای متقاعد کردن پزشکان که اصطلاح مناسب برای یک «نارسِسیست»، «بازدیدکننده‌ی جهان پری‌ها» است، آن‌ها را بیشتر نگران و حتی خشمگین کرد. می‌دانم، من تلاش کرده‌بودم. نود و پنج درصدِ اوقات، مشکلی با اصطلاحات علمی نداشتم، ولی برای پنج درصد دیگر که از خاطرات گمشده‌ی فیثندر رنج می‌بردند، دارو‌ و درمان‌ها، چیز پوچ و بی‌خودی بودند. دکتر هیل گفت: - تشخیص دادم که افسردگی داره! اما من مطمئنم که چیزی بیشتر از اینه! از او ‌پرسیدم: - علائم اولیه‌اش رو داره؟ و هیچ روشی روی اون کارساز نبود؟ - آره - باشه، من می‌تونم به عهده‌ بگیرمش. او آدرس و ‌شماره تلفن را به من داد. یک تکه کاغذ را از روی میز قهوه‌خوری برداشته و آن‌را با شتاب نوشتم. آدرس آشنا به نظر می‌رسید، ولی نمی‌دانستم چرا! دکتر هیل لحظه‌ای ساکت ماند. پرسیدم: - چیز دیگه‌ای هم هست؟ - آلیو، این یکی به طور کلی مثل بقیه نیست! - منظورت چیه؟! - اون... خب، اون هفت سالشه! هفت سالش بود؟! - تو که می‌دونی، من نمی‌تونم به بچه‌ها کمک کنم. اون خاطرات سرکوب‌شده تا زمان نوجوانی، ظاهر نمیشن. متأسفم، ولی در مورد این یکی کاری از دستم برنمیاد. - فکر می‌کنم باید حداقل یک نگاهی بهش بندازی. لحن صدایش مرا به لرزه انداخت. - کاش می‌تونستم کمک کنم، ولی کاری نیست که بتونم انجام بدم. او مکثی کرد و گفت: - آلیو، اون جِرمیا بِنسونه! قلبم از تپش ایستاد! آنگاه پرسید: - اون پسرخوندته! درسته؟! - آره! ولی او بیشتر از این‌ها بود. جرمیا همچون پسر واقعی‌ و نزدیک ترین شخصی بود که داشتم. وقتی چهار سال داشت، مادرش شاونا، از دنیا رفت. با این که تنها چند سال از من بزرگتر بود، در مقطع راهنمایی بهترین ترین دوستم محسوب می‌شد. ولی او شروع به مصرف مواد مخدر و بیرون رفتن و‌ ملاقات با دوست‌پسرهای نادرست و اشتباه کرده‌بود؛ بنابراین، ما راهمان را جدا کردیم. دیگر او را ندیدم تا زمانی سال‌ها پیش با من تماس گرفت. دیدار با شاونا را قبل از مرگش در دوره‌ی توانبخشی، به یاد داشتم. او بدون ازدواج، دو فرزند داشت؛ سیسی و جرمیا! شاونا به هروئین اعتیاد داشت و می‌دانست که چقدر وضعیت نابسامان است. او می‌دانست که نمی‌تواند مصرف مواد و اُوِردوزهای اجتناب‌ناپذیرش را کنترل کند، از این رو به من التماس کرد تا از فرزندانش مراقبت کنم. هیچگاه سخنانش را فراموش نکردم. او‌ گفته بود، «من ازت می‌خوام که براشون بیش از یک مادرخونده باشی! ازت می‌خوام فرشته‌ی نگهبانشون باشی.» ★۱: پروزاک و افکسور، داروهایی برای معالجه‌ی افسردگی و یا وسواس هستند. ★۲: نارسسیست شخصی است که اختلال شخصیتی خودشیفتگی دارد. این اختلال نوعی بیماری روانی است که فرد مبتلا، حس خودبزرگ بینی دارد. ★۳: اُوِردوز یا بیش مصرفی مواد مخدر، به استفاده‌ی بیش از حد مصرف کننده می‌گویند. در این حالت ممکن است بدن فردِ مصرف کننده سمی شود یا حتی موجب مرگ فرد شود و معمولا زمانی اتفاق می‌افتند که فرد بیشتر از توان بدن خود از مخدرها مصرف می‌کند.
  4. واییییی عاشق پارت جدید شدم مصو😍 چقدر ارتباط سینا و بیتا قشنگه.

    پدرش بالاخرررره به عقل اومد و دست از لجبازی برداشت. ولی رفتن پدرش بهتر از سینا بود چون میثم ناراحت میشد اونوقت.

    1. masoo

      masoo

      جیغ قربونت برم عزیزم

      اره خوب هر چی باشع حضور پدرش بهتر از سیناست

      و پدرش... ایح ایح

  5. نسترن جان من دیدم که رمان غلط املایی و نگارشی داره بعضی جاهاش. دوباره بررسی میشه ؟ اگه نه تایید. @N.a25
  6. #پارت9# همچون مسخ شده‌ها به مهتابی ته راهرو خیره شده بودم؛ بانگی پچ- پچ وار، درون سرم به صدا در آمد. - هلن... هلن... پلک‌هایم را محکم فشرده و دوباره گشوده و کف دستانم را به شقیقه‌هایم فشردم و با صدای لرزان و وحشت‌زده‌ای گفتم: - تو... تو کی هستی؟! چ... چی از جونم می‌خوای؟! - یعنی تو من رو نمی‌شناسی؟! اگه می‌خوای من رو ببینی دنبالم بیا! قلبم با هر تپش تن و اندامم را به لرزه در می‌آورد! دهانم خشک بود اما با این حال با ته‌مانده‌ی آب دهانم گلوی کاکتوس مانندم را ذره‌ای تر کردم. با قدومی لرزان و لنگان، رو به جلو گام نهادم و آرام- آرام به سوی انتهای راهرو کشیده شدم. - دنبالم بیا! آن صدای حیرت آور مرا از راهروی اتاق خواب‌ها خارج کرده و به سوی اتاقی که انباری کلینیک بود، راهی کرد. چشمانم دو- دو می‌زدند اما سعی در ثابت نگه‌داشتنشان داشتم. - هلن... بیا این طرف! به راهم ادامه دادم تا اینکه به درب قدیمی انباری رسیدم. در آنجا لوازم پزشکی و دارو‌های مختلف را نگه‌داری می‌کردند‌. دستم را به روی دستگیره‌ی سردش نهاده و آن را به پایین فشردم. در کمال خوش‌اقبالی، در باز شد، شاید فراموش کرده‌بودند تا قفلش نمایند. با گشودن درب، به ابری از رایحه‌ی دارو و لوازم پزشکی برخوردم! صدای پچ- پچ مرا به خود آورد. - بیا جلوتر... از دستور آن آوا سرپیچی نکردم و جلوتر رفتم. - هلن توخیلی بدبختی! می‌دونستی؟! راست می‌گفت؟! بی‌شک که چیزی جز صداقت در کلامش جاری نبود! چشم به اطراف اتاق دوختم. همه جا مملو از لوازم و وسایل پزشکی بود، در مرکز آنجا صندلی آبی رنگی قرار داشت و به رویش تعداد فراوانی پماد و سرنگ گذاشته شده‌بود. ذهنم مشغول این بود که چرا این آوا مرا به اینجا خوانده‌است! گویی افکارم را شنید و همان لحظه پاسخ داد: - چون که می‌خوام از این همه بدبختی و عذاب، خلاصت کنم! مردمک‌هایم از تعجب گشاد شدند، از این رو پرسیدم: - چ... چطور... چطور می‌خوای خلاصم کنی؟! انگار که کنار گوشم پچ زد: - با مرگ می‌تونی خودت رو از این دنیا و شکنجه‌هاش خلاص کنی! لحظه‌ای حیران ماندم ولی آرام- آرام سخنش در اذهانم جا خوش کرد و افکارم را مشغول ساخت. سخنش حق بود، می‌توانستم اینجا را ترک کرده و به دیار باقی بشتابم. همانگونه که چند بار قصدش را داشتم ولی به فرجام نرسید. این بار می‌خواستم قصد و خواسته‌ام را به فرجام رسانم. این دنیا بی‌رحم و ظالم بود، زیرا نیمی از انسان‌ها را به سعادت و نیک بختی می‌رساند و اقبال همچون باران رحمتی بر سرشان می‌بارید، می‌رویاند، سیراب می‌کرد و حتی خانه‌شان را مملو از برکت می‌ساخت؛ طوری که دیگر نمی‌دانستند چگونه از نعمات حیاتشان استفاده نمایند. با اینکه شاید حتی انسان شایسته‌ای نیز نباشند ولی بخت با آنها یار است. اما نیمه‌ی دیگر در باتلاقی از فلاکت فرو رفته‌اند و با هر تقلا و تلاشی برای آزادی، بیشتر درون باتلاق بدبختی‌شان غرق می‌شوند. من جزو این نیمه از جهانیان هستم، با این که تا کنون آزار و اذیتی برای هیچ مخلوقی نداشته‌ام و کارم همیشه یاری رساندن به دیگران بوده‌است، در چاهی از تیره‌روزی و شوربختی سقوط کرده‌بودم، کسی بانگ استعانتم را نمی‌شنید و به یاری‌ام نمی‌شتافت، آنها تنها زباله‌هایشان را به سویم پرتاب می‌کردند. ولی من چه گناهی داشتم؟! چه خبطی از من بیچاره سر زده‌بود؟! آیا جزای معصیتی که مادرم در حق پدر واقعی‌ام مرتکب شده‌بود را از من می‌ستاندند؟! از کی تا به حال فرزند‌ها تاوان گناهان والدینشان را می‌پردازند؟! - منتظر چی هستی؟! زود باش! به خود آمدم تا پاسخش را به عرضش برسانم. - با... باشه. و... ولی چطوری؟! صدای پچ- پچ وارش در گوش سمت راستم، باعث شد که سرم را به سویش بچرخانم. - همین طرف یک طناب هست! برش دار! به سمت راستم خیره شده و در یافتن طناب می‌کوشیدم که مردمکم به میزی در آن گوشه بافته‌شد؛ به رویش طنابی کلفت وجود داشت. - پیداش کردی، برش دار! به سمت طناب هجوم برده و آن را از روی میز چنگ زدم. منتظر دستور بعدی ماندم که گفت: - وسایل روی صندلی رو بردار و روی اون بایست! سری تکان داده و همچون طوفانی به سوی صندلی وزیدم. آن را خالی کرده و به رویش ایستادم. - حالا طناب رو به آهن وصل شده به سقف ببند! دوباره همچون مسخ‌شده‌ها سر تکان دادم و با سختی و تلاش فراوان طناب را محکم به آن آهن دوختم و ‌بافتم. سر طناب را نیز بر سرم بستم تا کار به آسانی انجام شود. هاله‌ای از بانگِ پچ- پچ وار، دور تا دورم را فرا گرفته بود. - هلن... صندلی رو هل بده! خودت رو خلاص کن! - این دنیا دیگه ارزش این رو نداره که درش زندگی کنی! - زود باش! معطل چی هستی؟! بابای واقعیت توی اون دنیا منتظرته! - هلن... خودت رو ‌نجات بده! آری این بهترین کار بود، این دنیا دیگر ارزشش را نداشت، باید ترکش می‌کردم! اگر در گذشته نیز مانعم نمی‌شدند، حال در آن دنیا خود را آسوده‌بودم. با خطور این فکر به اذهانم، قعر و اعماق خاطراتم را دریده و به گذشته‌ها فرو رفتم و با قالیچه‌ی پرنده‌ای به دیار خاطراتم مسافر شدم. *** *** @mahdiye11*** ناظر: @m.azimi
  7. سلام پریسای  قشنگم. چرا دیگه نمی‌بینمت؟😢

    آخه من دلم برا خودت و ماهنشینت و پگاه و بارمان تنگ میشه😢

  8. این چه اسمیه نفله😂😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. -Madi-

      -Madi-

      تو نجی هرکاری برمیاد ازت😂

    3. _NAJIW80_

      _NAJIW80_

      هرکاری عشقم هر کارییی😂😂😂😎

    4. -Madi-

      -Madi-

      پاففف😂😂😂 

  9. این تیام دیگه خیلی داره رو مخ میره‌ها.  چرا انقدر نارین رو اذیت می‌کنه؟ نارین واقعا حق داره لقب کرگن بهش بده. منکه حال کردم.

    1. -Madi-

      -Madi-

      مرسیییی عزیزدلمممم . از خوندن نظرت بسی شاد و مستفیض شدم😍😂💖

      اره دیگه تیام خیلی حرصش میده بچمو ولی نارین با حرف میزنه تو دهنش😂💖

  10. تولدت مبارک گرافیست زیبای انجمن💖

    1. pegah11z

      pegah11z

      مرسی گلم 🥰

  11. جیغغغغ فیلیااا تولدت مبارکککک😍💖🎁🎂🎉🎊 امیدوارم ساز دلت همیشه کوک باشه و  به شادی و قهقهه‌های از ته دل بنوازه . امیدوارم توی این سال از زندگیت بهترین اتفاقات برات بیفته که توی دفتر خاطرات زندگیت برای همیشه ثبت بشه و از یادها نره! و امیدوارم به زودی خانوم مهندس  بشی. 

    تولدت مبارک💖

  12. سلام عزیزم. رمانت این پارت هیچ اشکال نگارشی و املایی نداشت. خیلی قشنگ نوشته بودی. پارت جدید رو‌ دوس  داشتم. هم از دیدگاه نظارت و هم خواننده.(^.^)

    1. 15Bita

      15Bita

      واای مرسی قشنگم، لطف کردی، مرسی از نظر قشنگت🤍💞😍

    2. -Madi-

      -Madi-

      💖💖

  13. خدارو شکرررررر بالاخره امیر از خر شیطون پایین اومدددد.  ولی منتظر واکنششم مه به سینا میخواد نشون بده😱

    1. masoo

      masoo

      اره بلاخره دخترشه نمیتونه بی خیال باشه

      منتظر پارت بعدی باش

    2. -Madi-

      -Madi-

      جیغ منتظرم

  14. مادیییی 😟

    چرا دزد رویا رو پارت گذاری نمیکنی 😟😢

     

    1. -Madi-

      -Madi-

      آخ گفتییی😢  خودمم دلم واسه دزد رویا خیلییی تنگه هقق سرم شلوغ بود یه کم. ولی فردا ترجمه میکنم پارت جدیدو حتما میذارم ماریای خوشگلمم. مرسی که همراهمی عزیزکم😍💖

    2. Maria

      Maria

      مسی عزیزم 

  15. سلام مصو. کوجایی چرا نیستی اینروزااا؟!  ಠ_ಠ  من پارت میخواممممم.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. masoo

      masoo

      سلام مائده جانم شرمنده واقعا

      این روزا سرم شلوغه واقعا معذرت

       

    3. Masoome

      Masoome

      عهههه اوکی گشت مصووو؟

    4. -Madi-

      -Madi-

      اواااا دشمنت شرمنددده. عب نداره گلم  ایشالا سرت خلوت میشه باز میای.

×
×
  • اضافه کردن...