رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mermaid

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    3,433
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Mermaid در 15 اردیبهشت

Mermaid یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

7,553 Excellent😃😃😃😃

درباره Mermaid

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 25 اسفند 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,152 بازدید کننده نمایه
  1. Mermaid

    مشاعره با اسم دختر

    آلا
  2. پارت سی و دوم: سیوا با دو و هُل کرده وارد اتاق می‌شود. از حرکت ناگهانی‌اش متعجب سر بلند می‌کنم. به سوی چوپ رختی می‌رود، مانتو خودش را تن می‌کند و مال من را به دستم می‌دهد. - بپوش بریم خونه‌اتون. - چی‌شد؟ کار داری... میان حرفم می‌پرد. در حالی که شالش را مرتب می‌کند، فریاد می‌کشد: - حاضر شو بریم پاپلی. ترسیده و متعجب از حال به یکهو دگرگون شده سیوا مانتو و شالم را می‌پوشم. به دنبال سیوا می‌دَوَم و به زهرا می‌سپارم مزون را تعطیل کند. درون ماشین می‌نشینیم و سیوا با سرعت باور نکردنی می‌راند. دستم را محکم به کاپوت می‌گیرم. - داری چه غلطی می‌کنی... آروم! حرفی نمی‌زند. فقط اندک
  3. Mermaid

    Happy Birthday lovely POLICE :)

    تولدت مبارک عزیزم
  4. اولین تابش خورشید باید کیانا را پیدا می‌کرد. بغلش می‌کرد و به خود فشارش می‌داد، آنقدر محکم که یکی می‌شدند. نا امید می‌شود. شاید بهتر باشد کیانا برود و مدتی نباشد. هر دو به جدایی و زمان احتیاج داشتند. دلش طاقت ندارد. تاب دوری کیانا را ندارد. قدم‌هایش شل می‌شود. دوباره زنگ می‌زند و مسیج می‌دهد. سرش را پایین می‌اندارد و قطره اشک‌‌ای را که از گوشه چشمش پایین چکید را پا می‌کند. بوی عطر آشنایی به مشامش می‌رسد، عطر شیرین و خوش بویی. سرش را بالا می‌آورد. چشمانش برق می‌زند. عطر کیاناست. همان... عطری که خودش اولین بار از فرانسه برایش اورده بود. خودش است. لبخندش عمیق‌تر می‌شود. قدم‌هایش ر
  5. فقط میخوام بگم اسم دلنوشته‌ات با اینکه قشنگه ولی ذهن منو کلا میبره سمت و سوی پنچاه طیف خاکستری یکم زیادی شبیه‌💜
  6. پارت سی و یکم: تلفنم زنگ می‌خورد. سرم را از روی الگو بلند می‌کنم و نگاهی می‌اندازم. شماره‌ی فریباست، با آنکه سیوش نکردم ولی به یاد دارمش. تماس را وصل می‌کنم و صدای هیجانی فریبا در گوشم می‌پیچد‌. - لباسم آماده شد؟ لبخند احمقانه‌ایی روی لبم نقش می‌بندد. لباسش را آماده کرده‌ام یا نه؟! - نه! - ای بابا. پاپلی... من تا آخر هفته به اون لباس نیاز دارم. خودکار را روی میز می‌گذارم. ابروهایم از لحن زیادی صمیمی‌اش بالا می‌پرد. روی صندلی، پشت میزم می‌نشینم. - بیا مزون. دوباره باید سایزت رو بگیرم. - مگه اون دفعه نگرفتی؟ ... آها یادم رفت داغ کردی و دستور دادی گم بشم بیرون. خنده‌ام می‌
  7. ممنون عزیزم... ویراستاری نشده هنوز همه پارتها 🧡
  8. ممنون عزیزم لطف کردی. لینک رمانت لطفا 😉
  9. بخون، نقد کن و لذت ببر 😌🧡

    پاپلی متفاوت‌تر از آنچه فکرش را کنید...( چ کلیشه‌ایی)

×
×
  • اضافه کردن...