رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fardis

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    135
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,194 Excellent😃😃😃😃

درباره Fardis

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 23 بهمن 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,297 بازدید کننده نمایه
  1. خودم را روی تخت کشانده، چشمان تب دارم را روی هم می‌فشارم و در عماق حرف‌های امید غرق می‌شوم. راست می‌گوید، هیچوقت این‌گونه ضعیف نبوده‌ام و همیشه راهی برای بلند شدن پیدا می‌کردم؛ اما حالا قدرت بلند شدن نداشته، از وضعیت نفرت انگیزم، تنها نفرت دارم. ضعف، ناتوانی و عجز نفرت‌انگیزترین چیزهایی است که در کل عمرم به سختی جلویشان ایستاده بودم؛ اما، حالا‌.... می‌دانستم که باید تصمیم جدیدی بگیرم و به آخرین خواسته‌اش عمل کنم، اما.... اماهای زیادی افکارم را پر کرده است و سرم از شدت افکار پریشان، به درد آمده است؛ نمیدانم میتوانم باز هم سرپا شوم، یا نه. سخت است، خیلی سخت؛ سخت است بودن در هوایی
  2. یاسمون کجایی؟ 🥺

  3. بعد از خداحافظی با یک دیگر و چفت و بست کردن در کارگاه بلوط، قدم از قدم به سمت خیابان اصلی قدم بر می‌دارم. باران زده، چشمانم را لحظه‌ای می‌بندم و بوی خوش نم باران را به جان می‌خرم. از کوچه‌ای که در مسیر پیاده ک سرشار از خاطرات من و او بود به آهستگی قدم برداشته، که لحظه ای وجود کسی را کنارم احساس می‌کنم؛ سرم را کمی چرخانده، که قامت بلندش را کنار خودم می‌بینم. قلبم از شادی به تپش افتاده، با لبخند عمق گرفته و با بغض خیره خیره نگاهش می‌کنم. دستش لای موهای پریشونم برده، پشت گوشم می‌زند که دست گرم مردانه‌اش را می‌گیرم. چشمانم از شادی‌ام لحظه به لحظه پرتر می‌شود که صدای بمی که دلم برایش تنگ شده ب
  4. لینک رو میدی جانم؟
  5. آهنگ پروفایلت رو خیلی میدوست😍♥️

    1. فآطمه

      فآطمه

      مرسی ^^

  6. سکوت، بدبترین فریادی است که نادیده گرفته می‌شود. #فردیس_فرهودی
  7. صدایت گوشم را چه دلبرانه نوازش می‌دهد! #فردیس_فرهودی
  8. دستانت را می‌خواهم
    برای به دوش کشیدن قلبم... .


    #محمود_درويش

  9. روی روپوشم کمی دست می‌کشم؛ اما، چروک‌های ریز روپوشم قصد باز شدن ندارند که با صدای پچ پچ‌وار نور که درون گوشم پژواک می‌شود، رهایشان می‌کنم. _ چند تا دیگه کار مونده ؟ _ دوتا، البته کار این چند روزم یکم مونده یکم مونده، اینو تکمیل کنم دیگه میشه دوتا. کش و قوسی به اندام لاغرم داده، لبی از آسودگی تر می‌کنم: _ مال من هم آخریشه‌. بالاخره بعد چند ماه داره تموم میشه، آخیش! و نور لبخندی از سر رضایت روی لبانش نقش می‌بندد، کنار کارش می‌رود؛ کارش بوم نسبتا بزرگ از منطقه‌ای کوهستانی، که از میان کوه‌های استوارش ریل قطاری به بیرون نقش بسته است، نور کم جانی از درون قطار به بیرون سرک کشیده، به سایه
  10. با تمام شدن کار و کلاس امروز لحظه‌ای روی صندلی نشسته، نفسی برای شروع دوباره‌ی کار می‌گیرم. نور طبق معمول کلاسش تا دقایقی دیگر طول می‌کشد و من، میتوانم لحظاتی در تنهایی و سکوت نیمه تاریک فضای کارگاه ، لحظات رو سپری کنم؛ درست مثل این چند وقت که فضای آروم تنهایی را به فضای شلوغ، برخلاف سال های دور، ترجیح می‌دهم. دستم را به گوشی برده، تا پیام‌هایم را چک کنم؛ انقدر در ژرفای جریان پیام‌هایم، فرو می‌روم که متوجه حضور نور نمی‌شوم. _ خسته نباشی عزیزم. با صدایش، پی‌وی امید را بسته، مردمک های تر شده‌ی لرزانم را به چشمانش سوق می‌دهم؛ لبخندی به لبخندهای گرم و ملموسش زده، بلند می‌شوم تا برایش چیزی بیا
  11. Fardis

    متن آهنگهای موردعلاقتون روبنویسید

    عادت داشتم سوال کنم درجا بگی نه! گفتم پیله نکن بهم؛ پروانه میشم! پر زد رفت… دوییدم دنبالش هر سمت رفت برنگشت… ببخشید اگه درگیرتم؛ ببخشید فاصله کم میشه نه ───|♩♬♫♪♭|
  12. پاییز با برگ هایش
    آسمان با بارانش
    و شب با غم هایش
    نبودنت را به رخم میکشند
    میبیني؟
    اینجا فقط من به دنبال تو نیستم!

    #وحیدعیسوی

  13. گاه غریبی‌ام می‌شود با خنده ها و دلخوشی های زندگی‌ام، چرا که سال هاست رنگ خنده های از ته دلم، بر روی لب‌هایم می‌ماسد و میان انبوهی از حرف ها و درد ها دفن می‌شود؛ چرا که هر بار ، لب به خنده باز کرده ام تنها یک جمله شنیدم " هیس دختر نمی‌خندد" و خنده های نیمه جان گرفته‌ام، از روی لبانم پاک شده، زنده به گور می‌شود.
    سال هاست که  نقل حرف مردم این است که خنده، مرهم درد است؛ ولی نمی‌دانم چرا خنده‌های دختران سرزمینمان گناه است! خنده‌های ما، مرهم درد  نیستند بلکه از جنس خود درد هستند، دردی که اگر شنیده شود در خفقان خاموش و تبدیل به خاکستر می‌شود.
    سال هاست ارزوهایمان روزگاری از جنس کودکی مان است ، روزگاری که بی هیچ دغدغه و هراسی صدای خنده‌های از ته دلمان از فرش به عرش رفته، گوش فلک را کر میکرد و کشی لب از لب به نیش و کنایه باز نمی‌کرد.
    هر چه رشد کردیم و بزرگتر گشتیم ، لحظه به لحظه شادی ها و برق منعکس شده‌ی خنده‌هایمان در مردمک چشمانمان در پس افکار ضد و نقیض جامعه‌ی مان در مقابل دخترانمان، رنگ می‌بازد و رو به خاموشی می‌رود.
    ارزوهایمان، خنده‌هایمان و دلخوشی هایمان را زنده به گور و دفن کرده‌اند؛ ولی نمی‌دانند ما جنس بذر هستیم.


    #فردیس_فرهودی
     

  14. هیچوقت فکرشم نمیتونی بکنی کسی که روزی از تمام بدی ها میگذشت، حالا از چشماش نفرت و کینه میباره

×
×
  • اضافه کردن...